???????

در میان شاعران نیمایی پنج تن ، شاخص ترین چهره های شعر نو را تشکیل می دهند:1- نیما که خود رهبر و پدر شعر نو فارسی لقب گرفته است.2- مهدی اخوان ثالث که با امتزاج سبک کهن خراسانی و شیوه ی نیمایی توانست به این سبک استحکام بخشید. 3 شاملو که نخست  با پیروی ازنیما وسپس حذف عنصر وزن راهی دیگر پیش گرفت.4- فروغ فرخزاد ، که می توان اورا نخستین سراینده ی فارسی دانست که در اشعارش آن تفکر مرد محور مضامین عاشقانه را که در آثار دیگر شاعر-بانوان پارسی سرا بود کنار زد واحساس زنانه ی خود را در قالب شعر امروز جاری کرد.4- سهراب سپهری که شعرش سخت در عین ساده نمایی از ژرفای خاصی برخوردار است .البته نباید نقش دیگر شاعران و پیروان سبک نیما را در تثبیت این شیوه نادیده انگاشت .کسانی چون فریدون توللی ،نادرنادرپور،هوشنگ ابتهاج، فریدون مشیری،سیاوش کسرایی ،دکترشفیعی کد کنی...وصد البته شاعران نسل دوم وسوم..

سخن در باره ی این کسان ،بسیار گفته ونوشته شده است وباز هم گفته و نوشته خواهد شد.اما در این چند سطر نگاه این نگارنده صرفا بر نقطه ای از درونمایه ی شعراخوان متمرکز است که نه تنها در آثار ادبی معاصر ،که درنگاه گذشتگان ما نیز ساری و جاری بوده است .هنوز هم می توان این سروده ی کهن را از زبان ابوالحسن شهید ابن حسین جهودانکی بلخی از پیشاهنگان شعر پارسی در اواخر قرن سوم واوایل قرن چهارم هجری ، زمزمه کرد:

اگر غم را چوآتش دود بودی

جهان تاریک بودی  جاودانه

دراین گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

ویا با نگاهی بسیار گذرا به بسامدی بی انتها و غیر قابل شمارش واژگانی در کلیت اندیشه وآثار متفکران ایرانی چون  ابن مقفع،ناصرخسرو،عطار، مولوی،عین القضات همدانی ،منصور حلاج،شیخ شهاب الدین سهروردی ،سعدی، حافظ و ملاصدرا.....باید از خود پرسید در میان این همه عناصر شادمانگی روح وجان ، چه دلیل موجه وبرهان قاطعی می توان برای این یاس بزرگ تاریخی پیدا کرد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند تحقیق وتفحصی در حوزه ی جامعه شناسی ادبیات است که نه در تخصص این نگارنده است ونه در این مجمل می گنجد. به هر حال در این نوشته می کوشیم به اختصار ،لایه ای نازک از پوسته ی ضخیم غمبارگی را در شعر اخوان ثالث لمس کنیم ،و نه بشکافیم.

*

قصه است این،  قصه آری،  قصه ی درد است

شعر نیست

این عیار مهر وکین و مرد و نامرد است

بی عیار شعر محض و خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختی هاست

خیس خون داغ سهراب وسیاوش هاست

روکش تابوت تختی هاست...

(خوان هشتم/آدمک)

 

شعر اخوان ثالث به دلیل پیچیدگی های موسیقایی و نیز نظام گسترده در مضانین اش ، شعری قابل درنگ است .گرچه به دلیل حجم تهی و ورم مفاصل اندیشه های جزمی از نوع سنتی ومدرن وپست مدرن  در دهه های گذشته در محافل گوناگون کوشیده شده است  تا نسخه ی ابطال این گونه شعرپیچیده وبه زعم مدعیان آوانگاردیسم ادبی درحد ادبیات!!! تنزل داده شود واندیشه ی شاعرانه ی اخوان را متعلق به گذشته معرفی کنند اما فضای شعر او هنوز که هنوز است در ذهن هرایرانی که شوخی زمانه( بخوان چرکی زمانه) را با جان و روان خود حس می کند ساری وجاری است.

در نظام فکری اخوان نوعی بدبینی  موج می زند. بدبینی به آینه ی زنگار بسته ای که می کوشد خود را غماز جلوه دهد . این بد بینی نه از نوع رمانتیک وآبکی وفسناله های عاشقانه نما-با عاشقانه اشتباه نشود -است ونه از نوع آن یاس فلسفی کافه نشین های متوهم در درد و اندوه خلق و توده و مردمی است که اصلا روحشان ازاین افاضات بویی نبرده است . در بیشتر نقدها ونقدگونه هایی که در باره ی شعر اخوان می خوانیم شعرش زادگان شکست نهضت ملی و نتیجه ی  فضای فرهنگی بعد از کودتای سال سی و دو معرفی شده است. طبیعی است که در شرایط اختناق و رشد نیروهای سرکوب وفشار ،فاصله گرفتن شاعر ان و نویسندگان و دیگر هنرمندان آزاد اندیش از کانون های رسمی وغیر رسمی فرهنگ ستیز امری کاملا طبیعی است. آدورنو این به درون خزیدگی را به نوعی اعتراض به وضع موجود تعبیر می کند .وباز طبیعی است که چنین  انزوایی   نه تنها بی فایده نخواهد بود ، چه بسا به نو آوری و خلاقیت های تازه خواهد انجامید.

اما در باره ی اخوان باید پرسید مگر مسئله ی کودتا ی (آنگلوآمریکنراشین)(بخوان انگلیسی آمریکایی روسی) اولین وآخرین ضربه بر پیکر لاغر شده ی فلات ایران است ؟ شکی نیست که شاعری چون اخوان متاثر از بگیر وببندهای خونبار آن دوره وایضا دوره های پسین ، به کنج افسردگی می خزد و مثل بسیاری دیگر از مردمان دهانش از این تلخابه گزیده می شود اما همین آدم ، با سرودن زمستان همه ی رشته های نازک نارنجی شعر رمانتیک دهه ی سی را پاره می کند و تابلوهای کلامی برجسته ای از فضای اجتماعی خود فراروی ما می نهد که نمایشگر همان یاس و بدبینی تاریخی ما بوده و هست.  این بدبینی شدیدا با مهرورزی شاعر به ریشه های کهن فرهنگ ایران درهم می آمیزد و بدون در غلتیدن به گنداب سیاست زدگی ، شعر اجتماعی فارسی را قوام می بخشد.  درست است که این نوع نگاه یاس آمیز یک روی سکه ی امیدواری های افراطی است که نمونه هایش در آثار شاعران  سیاست زده به وفور دیده می شود، اما تفاوتی ژرف بین این دو نگاه وجود دارد. نگاه باورمند به امیدها وآرزوهای اجتمایی در آثار باورمندان به آینده های تابناک وشکل گیری نظام های سیاسی واجتماعی به ظاهر  عدالت محور  چندان با واقعیت های اجتمایی تطابق ندارد. نوعی گولواره ی برگرفته از ایدئولوژی است که صدق و کذبش را زمانه به ما ثابت کرده است. وعده و وعیدهای مغلطه امیزی که در لایه های اندیشه ای تحزبی پیچیده شده است همانقدر نادرست است که باورمندی ما به مطلقیت یک قضیه به هر حال سیاه وسفید دیدن زندگی ،خود نتیجه ی نامتعادل بودن نگاه است. اما می توان با کمی تامل به درجه ی  اصالت این نوع نگاه بدبینانه ی اخوانی نیز پی برد.

شعر اخوان در فضای رمانتی سیسمی غوطه ور است که از دیدگاه واقعگرایانه در بسیاری موارد نقد پذیر است . نگاه افراطی به گذشته و حتی نفی کامل دستاورد های تکنولوژی {خوان هشتم و آدمک}> ناباوری به شهر نشینی کاذب از نوع کلانشهر هایی چون تهران که چون غده ای سرطانی بر دامنه ی البرز روییده است و فاقد هویت است با معماری بی ریشه و ساختار اجتمایی درهمجوشی از تضادهای اجتماعی  {شعر خطاب ).  تقدیر گرایی و پوچ انگاری هستی {شعر کتیبه) و احساس بیگانگی وتنهایی انسان ها در حد مبالغه{ شعر زمستان}...و بسیار نمونه های دیگر  از مواردی است که هر نگاه واقع گرایی آنرا برنمی تابد ولی همین نگاه واقع گرا وقتی خود در برابر شرایط خفقان قرار می گیرد به نگاه غیر واقع گرایی تبدیل می شود که قادر به درک وتشخیص سیاه از سفید نیست.

 

آرمانگرایی و شیفتگی اخوان ، همان طور که اشاره شد از نوع سیاست زدگی و غوطه وری در باور های پوچ حزب ها و دارو دسته های شارلاتان و هفت خط های سیاسی نیست .اصولا آدم هایی چون او مصداق انسان شعر شاعر انگلیسی کینز هستند که معتقد است سیاستمدار حیوان باربری است که همه بر پشت او سوار می شوند جز انسان .در آثار اخوان پژواک فریاد انسانی به گوش می رسد که گویا گمشده ای نایافتنی را فرا می خواند.

 

مهرورزی اخوان به ریشه های کهن تمدن وفرهنگ ایران از او انسانی می سازد با دوگانگی احساس در بر خورد با جهان درون و بیرون .جهان درونی او اشباع شده است از آرمانگرایی بدون تحزب وگرایش های فارغ از فرقه گرایی .شیدایی و شیفتگی به آرما نشهری که در تاریخ و اسطوره حضور دارد. همراه با نفرت از فرهنگ های تهاجمی که شاعر احساس می کند از آن وی نیست واگرهم هست دستخوش انحراف شده است وبه فرهنگی ایستا ماتم خیز وغیر قابل انطباق با شرایط امروز جهان تبدیل گردیده است.این نگاه گاه به حد افراط تا جایی پیش می رود که به اظهار نظرهای شتابزده می انجامد و در نگاه به تاریخ دچار خطای دید می شود .مثلا در زیر نویس شعر چاوشی ،در یاد از دوستی که عزم دیار فرنگ کرده است به نکته ای اشاره می کند که جای درنگ دارد.او می نویسد (....سابقا اعراب  مغزها وهوشها واندیشه های بزرگ وگرانبهای مارا می دزدیدند.......و زملنی مغولها و حال فرنگیها....). گرچه این گونه گله مندی ها چندان با مستند ات تاریخی همخوانی ندارد ،اما برای کسانی که به شاعر ارادت می ورزند وحرف های او را مستند می پندارند می تواند باور کننده باشد. در مورد اعراب کافی است ما به تاریخ بیست ساله ی اواخر امپراتوری ساسانی رجوع کنیم.آنوقت در خواهیم یافت که تمام زمینه های فرو پاشی آن تمدن با شکوه فراهم آمده بود و مخصوصا وضع نظام شاهی چنان دستخوش حرج ومرج بود و مردم در چنان بلایی گرفتار بودند که دیگر تا قرن ها پس از فرو پاشی مغز واندیشه ای وهوشی باقی نمانده بود تا اعراب بربایند.مغول ها هم که بدتر از اعراب اصلا درک وفهمی ازعقل وخردنداشتند.می کشتند و ویران می کردند و می سوزاندند.

اما قضیه فرنگی ها و گسترش تمدن غرب حدیث دیگری است که هرچه باشد –خوب یا بد- کاملا با حمله ی عرب و مغول قابل قیاس نیست . کسی نفوذسیاسی غرب را در حکومت های قاجار وپهلوی انکار نمی کند. همه می دانند از زمان فتحعلی شاه و ابوالحسن خان ایلچی اولین سفیر ایرانی دردربار انگلیس تا پیش از انقلاب ،غیر از قائم مقام فراهانی وامیر کبیر و محمد مصدق ، اکثر نخست وزیران ،منصوب لژهای فراماسونی بودند. از آنجا که شاعران وهنرمندان واقعی برای سیاست بازان تره هم خُرد نمی کنند وفقط زیر مهمیز فرهنگی این دارو دسته مقاومت واعتراض می کنند، به همین دلیل  می بینیم اخوان حتی جایی که مردم را مخاطب قرار می دهد صمیمانه با  دُژواژه هایی کوبنده و اثر گذار رندانه دلزدگی اش را از وضع موجود آشکار می کند .به واقع جهان بیرونی او در شعرهایی چون <خطاب> نمایان می شود .مردم گرایی اخوان هم مثل نومیدی هایش از نوع دیگری است.یعنی با مردم گرایی شاعران سیاست زده که از دریچه ی  بسته ی ایدئولوژی به انسان وهستی می نگرند متفاوت است .اخوان مردم را در فرهنگ لغت ایسم های سیاسی تعریف نمی کند. بدون در افتادن در دام (پوپولیسم=مردم گرایی افراطی)، مردم شعر اخوان همان مردم کوچه وبازارند ،کافی است نیم نگاهی به شعر خطاب بیندازیم.

***

در شعر خطاب خلق وخوی سوداگرانه ی جامعه را با ظنزی رندانه و تلخ به رخ ما می کشد و سودگرایی جامعه ای را که هم از توبره ی مدرنیته وهم از آخور سنت می خورد و می نوشد به باد انتقاد می گیرد.این نمونه ها را از شعر خطاب مرور می کنیم:

-شما سوداگران را می دهم سوگند

به روح پرفتوح سود

وروح آن بت زردی که می دانم همه پنهان

زجان ودل به رغبت می پرستیدش

وهر جا در دل و در گودنای چشم هاتان می توان دیدش....

ویا:- دم پوز نسیم گند و گرد آلودتان دروازه ای از تور..

ویا:- بوی لاشه های جامه پوشیده...

اخوان نمی تواند مداح زیبایی های دروغینی باشد که چون ردایی مقدس بر قامت پلشتی های جهان ما پوشانده شده است. هدم ونابودی انسان به دست انسان به بهانه ی دگراندیشی ، به خاطر زیادت طلبی ،به خاطر حفظ قدرت سیاسی واقتصادی، به خاطرنژاد ومذهب و...بسیار فاکتورهای غیر قابل پذیرش .برای همین است که در جای جای شعرش رد پای این اعتراض ها را می بینیم. درشعر خطاب:لق لق عراده ها/ غیژ غاژ چرخ ها/ قبیله ی گرگ/ سگتول و گرازو خوک( که البته در اینجا به این حیوانات زبان بسته توهین کرده است) / غوغای تفنگ وتوپ....

 ویا در شعر آخر شاهنامه که به نظر این نگارنده یکی از ماندگارترین شعرهای معاصر است چه از نظر شکل چه محتوا:

هان کجاست

پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟

باشبان روشنش چون روز

روز های تنگ وتارش ،چون شب اندر قرن افسانه

با قلاع سهمگین سخت وستوارش

با لئیمانه تبسم کردن دروازه هاهس ، سرد و بیگانه.

 

هان کجاست ؟ پایتخت این دُژآیین قرن پر آشوب

قرن شکلک چهر

بر گذشته از مدار ماه

لیک بس دور از قرار مهر......

در آثار اخوان می توان به واژه هایی دست یافت که نمایانگر روح عاصی و یاس هستی شناسانه ی اوست. چنان که در کتیبه شاعر در چنبره ی تقدیر گرایی هراس انگیزی دچار می شود. .در کتیبه سه عنصر اصلی کلام یعنی فعل و اسم و صفت در بافتار در هم پیچیده ای ، هنرمندانه  ادراک  و حس شاعر را به مخاطب  القا می کنند . فضا سازی صحنه ی تراژیک این روایت شاعرانه ، از آن یک سناریو برای فیلم و یک نمایشنامه برای صحنه ی تئاتر ساخته است.و دریغ است که تا کنون این همه هنرمند  فیلمنامه نویس و نمایشنامه نویس و .. چشم و گوش دل خود را بر آثاری ازاین دست بسته اند:

سکانس اول : فتاده  تخته سنگ آن سوی تر انگار کوهی بود

وما این سو نشسته، خسته انبوهی

همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای ،

با زنجیر.......

سکانس دوم : و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود....

سکانس سوم: یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود .....بالا رفت

خط پوشیده را بسترد..

لبش را با زبان تر کرد ....

:کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند...

سکانس چهارم:نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

وشب شط علیلی بود.

 **

اخوان در کتیبه دیدگاهی را نقش می زند که بر پایه ی آن ، انسان ها فقط در پذیرش سرنوشت وتسلیم به آن با یکدیگر همپیوند و همراه اند .تلاشی هم که برای آگاهی و رهایی از سرنوشت خود می کنند نافرجام است .راز گونگی تخته سنگ ، نمادی از سرنوشت محتوم ومتصلب انسان است  که تنها نقش نوشته ای، چنان گولواره ای امید های  کا ذ ب  این بند یان را نقش بر آب می کند. این لوح مکتوب را پیری از پیشینیان برپیشانی تخته سنگ برنوشته است:

فتاده تخته سنگ آن سوی و از پیشینیان پیری

براو رازی نوشته است ،هرکس طاق ،هرکس جفت

واژه ی پیر در کتیبه شایسته ترین نماد آگاهی در فرهنگ ایرانی است ،هم در اسطوره ها ،که چون زال و رستم ..ظاهر می شوند وهم در عرفان ایرانی که چون شمس برای مولانا جلوه می کند. اما پیر اسطوره ها نماد کهن سالی وخرد و نیز نجات دهنده است و همه ی توانش رابرای نگاهداری و نگاهبانی ایرانشهر می گذارد  وپیر عرفان راهگشا ومرشد و مراد طریقت است. دل آگاه و هوشیار است .اما فقط وفقط در فردیت وزاویه نشینی عارف و صوفی حضور دارد.اما در کتیبه معلوم نیست که این پیر در زمره ی کدامین است؟ شاید هیچ یک . شعر کتیبه ، واگویی دور وتسلسل باطل زندگی است . در این استعاره ی درد انگیز رازگونگی زندگی آنقدر شگفت جلوه می کند که خرد جمعی زنجیریان که می خواهند از قیود کهنه وزنجیرهای اسارت آزاد شوند در می مانند وتنها به دعایی نامفهوم بسنده می کنند ،دعایی بر نوشته به تعویذ کهنه ورنگ ورو رفته ی سنت ها :

...و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم......

**

شاید هنوز باشند سالخوردگانی که در خراسان سرِراه بجنورد به شیروان تصویری از جاده ای غبار آلود را به خاطر داشته باشند .به باز گفت دوستی ، زمانی پیرمردی در هجران شش جوان خود که به فرمان خان بجنورد در برابر چشم پدر تیرباران شده بودند، کنار جاده می نشست وزیرآلاچیقی که از گیاهان درست کرده بود چگور می نواخت وسرتا سر دشت خاوران را از این ترانه لبریز می کرد:

شو تا به شوگیر ای خدا برکوهسارون

می باره بارون ای خدا می باره بارون

از خان خانان ای خدا دل زار زارون

آتش گرفتم ای خدا آتش گرفتم

شش تا جوُوُنم ای خدا شد تیربارون.

آن دوست هم از چند وچون قضیه چیزی نمی دانست و داستان آن پیرمرد چگورنواز را از مردم آن خطه شنیده بود. در درستی ویا نادرستی آن هم اصراری نیست، درست یا نادرست، پرسش این است که چرا زنده یاد اخوان هم از در نوشته ها یا گفته های خود اشاره ای به این روایت نکرده است. _ شاید هم کرده و من بی اطلاع هستم-.

تاثیر گذاری این ترانه های مردمی در شعر ما از دیرباز نشانه ی الفت و پیوند ی است که شاعران راستین این سرزمین با مردم خود دارند وهمواره دور از های وهوی شبه روشنفکرانه ی مدعیان ، آثارشان را با لایه هایی از فرهنگ عامه در می آمیزند و پیوند می زنند.

آواز چگور از این گونه آثار است .شعری که به طرزی هنرمندانه وزبانی که خاص اخوان است غربت وتنهایی موسیقی خطه ای از ایرانزمین را باز می سراید.موسیقی تربت جام را.در ذهن و زبان اخوان آواز وساز چگوری ، پریشانی جان ودل وپنجه و ساز است.نغمه ی شوربختی درون و خاموشی هماره ای است که درهنر مردمان این سرزمین ،خود هزار فریاد را سرمی دهد.

در شعر آواز چگور، خیال بندی های شاعر در هاله ای از شیفتگی های موسیقایی جلوه می کند و در سه پرده به توصیف،واگویی ،و پایان بندی  می رسد. آواز چگور، به تعبیر شاعر "روح سیه پوش قبیله "است در سیم دوتارروضربه ی د ستان چگوری :

توچون شناسی،این

روح سیه پوش قبیله ی مست

باطور و طومار غم قومش

در سازها چون رازها پنهان

درآتش آوازها پیداست....

تصویرپردازی ماهرانه در پرده ی نخست آواز چگور ، گرچه سیاه نمایی اغراق آمیز ومغالطه ی شاعرانه ای است، اما این مغالطه درذات هر شعری نهفته است وجوهره ی هرشعری از همین مغالطه ها  سرشته شده است..تشبیه پوشیده(مضمر) نت ها ی موسیقی و زیر وبم نغمه ها به اشباح رنجور وسیه، شناسه ی آشکاری از ذهنیت وغمبارگی روان شاعر است که تصویر می شود ودر قالب این گونه تشبیهات ظهور می کند.:

من خوب می دیدم که بی شک از چگور او

می آمد آن اشباح رنجور وسیه بیرون

از زیر انگشتان چالاک وصبور او

شبکه ی واژگانی آواز چگور ،مانند بسیاری از آثار اخوان نمایانگر بسامدی کلمات وترکیباتی است که شاعر لایه های معنایی آنها را با رنگ هایی از غمبارگی بدبینانه ی خود پوشانیده است.:شب/افسوس/ خسته /ارواح/رنج/اسارت/رنجور سیاه/ نوحه/ ناله گور/ ونیز ترکیباتی چون:ارواح تبعیدی /افتان وخیزان/سرنوشتی شوم/قوم مبعوث/رنج و تبعیدواسارت/اشباح رنجور و سیه/وحشتناک وغمگین/چنگ در جگر افکندن/عهد سیه دل /قتل عام هولناک / کنج حسرت /و......

همین شبکه ی واژگانی که همراه بسیاری از مترادفات خود، در سرتاسر آثار اخوان گسترده می شوند مارا با شاعری روبرو می سازند که عصاره ی جان وجهانش را در آثاری از ین دست می خوانیم  :

اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند

آنگاه می خواند:

شو تابه شو  گیر ای خدا، بر کوهسارون

می باره بارون ،ای خدا می باره بارون

...................

بی اعتنا با من

مرد چگوری همچنان سرگرم با کارش

وآن کاروان سایه واشباح

در راه و رفتارش.

 

تیر-مرداد 1387



موضوعات مرتبط: مقاله

تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 12:56 | نویسنده : ... |