ماهنامه اینترنتی سیولیشه/مرداد92/پیش شماره 8


شعر امروز شعر دیروز مقاله نقد ترجمه شعر تماس با ما

به عنوان سر مقاله


این دهان بستی دهانی باز شد/جلال رفیع


وه چه خوش گفت آن رسول پاک باز

ذره ای عقلت به از صوم و نماز

زان که آن یک باطن است این دو عرض

این دو در تکمیل آن شد مفترض

آیا به راستی پیامبر اکرم چنین حدیثی فرموده آست؟و آیا به درستی مولوی

بقیه مطلب


خبر


*قابل توجه دوستانی که آثارشان را ارسال می کنند.چون این وبلاگ منحصرا به شعرهای نیمائی اختصاص دارد نمی تواند پذیرا و ناشر شعرهای سپید باشد.لذا خواهشمندیم از فرستادن شعر های سپید خودداری فرمائید.

**با توجه به مشکلاتی ک برای سایت استاد شاکری پیش آمده ایشان عجالتا آثارخود را در این وبلاگ ارائه می دهند

ستاره صبحگاهی



نمونه های شعر دیروز برای تبرک


هنوز از شب دمی باقیست/ نیما یوشیج

هنوزاز شب دمی باقی ست، می خواند دراوشبگیر
وشب تاب از نهانجایش به ساحل میزند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ي من


بقیه مطلب

همره/نادر نادر پور

در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت

بقیه مطلب


هابیل/هوشنگ بادیه نشین

«هر شامگاه سرخ
آن دم که آفتاب
با قاره های سوخته و زرد آسمان
دریاچه ها و قایق و توفان است
هر شامگاه سرخ
آن دم که بی کرانگی نرم ابرها

بقیه مطلب



مقالات زیر نظر رضا همراز


حسین آرزو شاعر عاطفه ها / رضا همراز


سالها پیش که تازه به انجمن های ادبی راه یافته بودم به اقتضای سن بیشتر با جوانهای هم سن و سال خودم انس می گرفتم.البته همیشه حرمت و احترام اساتید متقدم مثل مرحومان سلطان آبادی،دکتر پدیده ،استاد محمد عابد،عباس هاتف،استاد هریسی،استاد دولت آبادی(درویش)،استاد یحیی شیدا

بقیه مطلب


کف بین پیر باد/احمد طبائی

نادر نادرپور» بی تردید یکی از بهترین شاعران معاصر ایران است، اما جایگاهش آنطور که شایسته ی اوست، هنوز شناخته نشده است. در مورد دلایل این مساله می توان در فرصتی مناسب، به تفصیل سخن گفت. اما اگر بخواهم پاسخی کوتاه برای این تناقض ارایه کنم، باید بگویم که شاعرانی چون نادرپور، در حقیقت چوب میانه روی و پرهیز از جار و جنجال های زمانه و صد البته پرداختن صرف به گوهر حقیقی هنر را می خورند!

بقیه مطلب


سرود نیلوفر هندی(یادداشتی بر نقل قولی در باره هوشنگ ایرانی)/استاد محمد علی شاکری یکتا

در میان صداهای معتدلی که نرم و آرام بر بستر خاموشی های زمانه و در شب های سنگین و شرجی پس از کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ در کوچه ی شعر معاصر فارسی زمزمه می شد و گوش خسته ی مخاطبان را نوازش می داد، حنجره ای متفاوت ، بلند اما زود گذر و ناپایدار “جیغ بنفش ” می کشید.افراطی ترین اندیشه ی شکل گرا(فرمالیست) ، در این صدا نهفته بود . زنده یاد هوشنگ

بقیه مطلب


چیدمان کلمات/لطف الله شیرین زبان

زمانی که هنوز نوجوانی بیش نبودم و گاهگداری بر حسب تصادف مقاله ای و یا داستانکی می نوشتم این جملات را بر بالای مقاله ای گذاشتم(سال هزاروسیصدوشصت و یک): جامعه نوفرهنگ نووادبيات نورا طلب مي كند و اين فرهنگ و ادبيات نوهيچ موقع نمي تواند بي ارتباط با فرهنگ وادييات قديم(كلاسيك)بوجودآيد.( این مقاله سالیان بعد توسط دوست عزیزم فرهاد خائف در نشریه وزین اردبیل فردا به زیورچاپ آراسته شد).

بقیه مطلب


روجا سرود بیدار باش/محمد عظیمی

کسی نمی داند قدیمی ترین آوازی که نیمای بزرگ شنید، کی و کجا بود. (1) آیا اول بار آن را در نوای مشرقی با زخمه ای که پدر بر سه تار می نواخت شنید یا در لالایی مادرش نوشیده است. اما به جرات می توان گفت که نیما پیش از آنکه به مصرعی از شعر فارسی اندیشه کرده باشد، ذهنش پر از آواز بومی برزگران و چوپانانی بود که در کنار گوسفندان، عاشقانه های خود را در امیری و کتولی بیدار می کردند.

بقیه مطلب


کعبه دلها-یادی از استاد عبدالله واعظ/محمد رضا راثی پور

پیشرفتهای چشمگیر و مرز ناپذیر علوم طبیعی و افزایش چند صد باره توانائی های علمی انسان به هیچ وجه تضمینی نمی تواند باشد که غریزه نفع طلب و زیادت خواه انسان را مهار کند و او را به رعایت اخلاق کریمه وادارد.

این غول از بطری رها شده از هر ابزاری خواه چماق انسان غار نشین و گاه پیشرفته ترین ابزارآلات جنگی برای پیشبرد اهداف نا مقدس خود استفاده می کند و تنها باطل السحر آن ،تقویت اخلاق و حس نوع دوستی

بقیه مطلب


خلوتی با استاد عبدالله واعظ/غلامرضا طباطبائی مجد

عاشقانه‌تر از اين شعر تو عمرت شنيده‌اي: «نگاه كن! تو مي‌دمي و آفتاب مي‌شود...»؟ عبداللـه واعظ بود كه بي‌مقدمه ـ البته به نظر من، و صدالبته با مقدمه‌اي كه يك دنيا انديشه و تجربه‌اي گران پشتِ سرش بود ـ به حرف‌ام كشيد تا از آن ورطه‌ي دلتنگي و پيچيدگي در خود رها شوم. هنوز واژه واژه‌ي مصرع را در ذهن خود

بقیه مطلب


شعر محصول کارگاه خیال ذهن/استاد مهدی عاطف راد

در ذهن شاعران افزون بر کارگاههای دیگری که در ذهن همه‌ی آدمهای دارای ذهن سالم وجود دارد- مانند کارگاه احساس، کارگاه ادراک، کارگاه فهم، کارگاه وهم، کارگاه اندیشه و تفکر، کارگاه تصور و تجسم، کارگاه تأمل، کارگاه عاطفه، کارگاه شور و هیجان، کارگاه خیال‌پردازی و خیال‌بافی، کارگاه رؤیا- یک کارگاه اختصاصی هم وجود دارد و آن کارگاه خلاقیت است و در قلب این کارگاه، کارگاه خاص شگفت‌انگیزی وجود دارد که نام آن را کارگاه خیال گذاشته‌ام و این نام را از حافظ عاریت گرفته‌ام.(۱)

بقیه مطلب



نقد


نقدی بر یک غزل اوکتای سلامی/توکل بیلویردی


در درون این واحد ، این به ظاهراً مسکن

دست می دهد بر من حس در قفس بودن

تا برم به سوئی دست ،می خورد به دیواری

بی حساب حتی نیست ، پا دراز کردن من

بقیه مطلب


خردک نقدی بر شعر محمد رضا راثی پور/استاد مسعود ناظم الرعایا

فقط به اندازه دوگامی

میان آن گوی سحر آمیز و دست من مانده بود باقی

که آرزوهای رنگ رنگم شود محقق…

درنگ کرد اسب و شیهه سر داد

بقیه مطلب


نقدی بر ملاح خیابانها/سروده شمس لنگرودی/ضیا الدین ترابی

«ملاح خیابان‌ها»‌ مجموعه شعر جدیدی است از شاعر معاصر شمس لنگرودی كه 54 شعر كوتاه و بلند را در بر می‌گیرد؛ شعرهایی كه مهم‌ترین ویژگی‌شان سادگی زبان آنهاست.

مجموعه شعری با زبانی ساده و امروزی كه تلاش می‌كند از زبان ادبی

بقیه مطلب


من و شعر امروز/محسن صلاحی راد

همچنان‌که پیش از این بارها تأکید کرده‌اند[1]، شعر امروز از عمق انسانی و عاطفی تهی مانده و به وادیِ مُدگرایی و سطحی‌نگری غلتیده و شاعری به‌شیوه‌ای که در بوق و کرنای رسانه‌های ما جار می‌زنند، مانند سرمایه‌ای است زودبازده که محصولش به همان زودی باید فراموش شود و جای خود را به محصولی دهد با ویژگی‌هایی که دلاّلان و گردانندگان این عرصه می‌خواهند.

بقیه مطلب



شعر امروز


جدی ترین /سید علی میرافضلی


کابوس‌ها

محصول بیداری است

وقتی که جدی می‌شود هر چی

بقیه مطلب


ذکر بر دار کردن حسنک/دکتر محمد رضا ترکی

مردی به روی مرکب چوبین نشسته است

جرم وی

آن چنان که خلیفه نوشته است

بقیه مطلب


سه گانی/دکتر علی رضا فولادی

1

تلخ یا شیرین

هرچه هست اینست
زندگی لیموی شیرین است

بقیه مطلب


هادی/علی رضا رجب علی زاده کاشانی


..آنک آری با ردای آهش

- اما کوه را شولایی از مه تا کمرگاهان -

می دمد از دور

با طلایه يْ کاروان

بقیه مطلب


قیام باد/شهاب الدین راهنما


دست من که نیست

تا برای چشم هایتان

شکوفه ای به هدیه آورم


بقیه مطلب

شعر کوچولو/استاد مهسا زهیری



نمی دانم تو می دانی دلم تنهاست

نمی دانم تو میدانی برای دیدنت تنگ است؟

تو حتی اشکهایم را نمی بینی

بقیه مطلب


سه گانی/پیام سیستانی


دره خسته است

دره سر به زیر و خسته است

دره باعث جدائی دو کوه دل شکسته است

بقیه مطلب


پل/ محمد رضا راثی پور


آن واژه ی رازناک سِحرآمیز،

آن واژه کجاست؟

من نمی یابم

آن معجزه،


بقیه مطلب


دو سه گانی/حجت کرمی


ریشه های من به خاک می رسد

ریشه های تو،به تو

من درخت می شوم تو سنگ

بقیه مطلب


در و دریچه/مهدی عاطف راد

به پشت آن دری که بسته است
به روی تو

عبوس و اخم بر جبین

بقیه مطلب



ترانه برای پرنده بی پرواز/استاد محمد علی شاکری یکتا


پر

باز کن کبوتر

تا شهر مهربانی

آنجا قفس ندارند

بقیه مطلب


چهارپاره/الهه تاجیک زاده آریائی

;}

در دل آرام آبی رنگ

دختر خورشید دف می زد

ماهی نارنجی کوچک

در خلیج فارس کف می زد

بقیه مطلب


انتظار نجیب/محمد جلیل مظفری


کسی چه می داند

که انتظار تو در جاده های درد چقدر

نجیب و طولانی ست

بقیه مطلب


آئینه و تماشا/اقبال مظفری



این است سفر آینگی که به گل می نشیند

از ویله های زنگار

بر آبهای تیره هرزستان

بقیه مطلب


توهم/جمشید علی زاده

نه این هلال نیست

بال پرنده ایست که بر نیزه کرده اند

بال کبوتریست که با مرگ آفتاب

بقیه مطلب


سوروم/م.ووقار

هئچ بیلمه دیم

کیم یاتیپ کیم اویانیپ

آنجاق بیلیرم

بقیه مطلب



شعر جهان/زیر نظر کوروش آقا مجیدی

فال قهوه/شعر از نزار قبانی / ترجمه شعر: رضا طاهری

نشست

نشست و ترس در چشمان اش بود

بقیه مطلب


معرفی کتاب

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/اوریانا فالاچی/سمیه سلیمانی

همیشه وقتی کتابی می خوانم و توجهم را جلب می کنه ، دوست دارم از آن برای دوستان هم بنویسم ... اخیرا کتابی از "اوریانا فالاچی " با ترجمه زیبای "یغما گلرویی " به نام "نامه به کودکی که زاده نشد " خوندم که برام بی نهایت جای فکر و تامل گذاشت ...با خوندنش گاهی در درونم و افکارم جدال و کشمکش به وجود می

بقیه مطلب



آثار ارسالی زیر نظر توکل بیلویردی


در چرخ عارفانه آتش/جمشید پیمان


ان شب
بجزحديث تو حرفي به دل نبود
فرصت نيافت گريه كه ازسينه بگذرد

سرمايه

بقیه مطلب

خانه دوست/محمد نوزادی


خانه دوست "دل "است

گرچه در منزل ما فاصله هاست

در اتاق فکرم

بقیه مطلب

قفل/محسن خادم پور



هرکه قفلی می ساخت
همزمان طرح کلیدش را داشت

تو چه قفلی زده ای بر دل من

بقیه مطلب



تماس با ما


این تار نما محلی است برای معرفی و عرضه آثار نیمائی.و دست همه شاعران نوسرا را به گرمی می فشارد.
منتظر حضور و نظر سازنده شما هستیم

کسانی که مایل به همکاری با ما هستند آثار خود را به این ایمیل بفرستند تا پس از بررسی مورد استفاده قرار گیرد.



ssiolishe@aol.com

پیش شماره های قبلی ماهنامه اینترنتی سیولیشه در اینجا

آثار ارسالی


در چرخ عارفانه آتش/جمشید پیمان

آن شب
بجزحديث تو حرفي به دل نبود
فرصت نيافت گريه كه ازسينه بگذرد
سرمايه
اشك بود و زچشمي رها نشد
آن شب
حضور شعله مجالِ سخن نداد
درچرخ عارفانه ی آتش ،
گُل ات شكفت
ديدم كه مرگ
پيش تو شرمندگي گرفت

آن شب
شکست هيبت شب در شرار تو
« سرما ـ سكوت »
در قدمت سر نهاد و مرد
«جان شعله »ات
به عشق سلامي دوباره داد
شاهد شدم؛
كه عشق دراين جاغريب نيست
اسطوره
پيش قامت سرخ تو رنگ باخت
نام تو ماند و قصّه پرا كندگي گرفت

آن شب
دوباره گلستان شد اين كوير
پايان گرفت فصل زمستان،
بهارشد
آن شب به يمن آتش تو،
لاله برفروخت
با بوسه ی فروغ تو ،
خورشيد زاده شد
گُل ،خنده كرد درآن شب،
توسوختي
يعني؛
بهار از دلِ تو زندگی گرفت


خانه دوست/محمد نوزادی


خانه دوست "دل "است

گرچه در منزل ما فاصله هاست

در اتاق فکرم

می نشیند هر دم

خلوتم پر شده از

هی مرور و تکرار

تشنه تر از هر بار

تازه می گردد از او خاطره های بسیار

قلب من تپ تپ تپ....

یک

لحظه شمار

می تپد بر دیدار

ترسم از شوق رسیدن بر یار

مات

مانَد از کار

و به دل جا ماند

حسرت روی بهار


قفل/محسن خادم پور



هرکه قفلی می ساخت
همزمان طرح کلیدش را داشت
تو چه قفلی زده ای بر دل من
که شکستیش
ولی
باز نشد
محمد محسن خادم پور  138

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/اوریانا فالاچی/سمیه سلیمانی


همیشه وقتی کتابی می خوانم و توجهم را جلب می کنه ، دوست دارم از آن برای دوستان هم بنویسم ... اخیرا کتابی از "اوریانا فالاچی " با ترجمه زیبای "یغما گلرویی " به نام "نامه به کودکی که زاده نشد " خوندم که برام بی نهایت جای فکر و تامل گذاشت ...با خوندنش گاهی در درونم و افکارم جدال و کشمکش به وجود می آمد ...گاهی با نویسنده و کتاب موافق و همراه بودم و گاهی مخالف ....و این باعث شد بیشتر بیاموزم

موضوع کتاب ، در خصوص کودکی است که قرار است به دنیا بیاید ...هنوز اول راه است . در آغاز این سفر و اولین آگاهی که مادر از وجود کودک می یابد ، شروع می کند به صحبت با کودکش . گاهی از سرعشق و گاهی از سر خستگی ...گاهی کودک را گل ارکیده کوچکی می پندارد و تکه ای از ماه و گاهی از او خسته می شود ....با کودکش سخن می گوید برای شناساندن جهان . گاهی از زشتی ها و نابرابری ها و اسارت ها با کودک خویش می گوید ...این که در دنیا آزادی مطلق نمی یابد و آزادی مطلق برای کودک را تنها در همان دنیای ناشناخته ای می داند که کودک در آن است ....گاهی هم با کودکش از زیبایی ها می گوید ....چیزی که همیشه مادر ، با کودکش بر آن جدال دارد ، سر دنیا آمدن و نیامدن کودک است در این دنیای ناشناخته ...این که دنیای ما ارزش تجربه و زندگی را دارد ...آیا زندگی آنقدر والاست که بتوان برایش سختی ها و رنج ها و مشقت ها را به جان خرید ؟؟؟؟

شاید زیباترین جلمله ای که من از کتاب خواندم این است که "درد کشیدن ، از هیچ بودن بهتره" 

کلا این کتاب در نظر من دو دیدگاه متفاوت به زندگی است ...نگاهی از وجه خوبی های آن و نگاهی از وجه زشتی های آن ....ستایش و امید داشتن به خوبی ها و  در عین حال میایوس شدن از زندگی با دیدن زشتی ها و نابرابری ها ...به نظر من این کتاب جدالی است برای زندگی ....جدالی در انتها می تواند به پیروزی یا شکست ختم شود .....

زیبارترین وجه این کتاب برای من این هست که کتاب از زبان مادر برای کودکی که به دنیا نیامده بیان شده و این بیان به صورت عامیانه و دلنشین است ...گاهی بیانی شیرین و امیدوار کننده ، گاهی تلخ و از سر ناامیدی ...

فال قهوه/نزار قبانی/ترجمه رضا طاهری


قارئه الفنجان/ فال قهوه

 شعر از نزار قبانی / ترجمه شعر: رضا طاهری

 

نشست

نشست و ترس در چشمان اش بود

فنجان واژگونم را می نگریست

 

گفت: اندوهگین مباش پسرم

عشق سرنوشت توست

عشق سرنوشت توست

پسرم هر که در راه عشق بمیرد شهید است.

پسرم پسرم

بسیار نگریسته ام  و ستارگان بسیاری را دیده ام

اما هرگز نخوانده ام هیچ فنجانی شبیه فنجان تو

بسیار نگریسته ام  و ستارگان بسیار ی را دیده ام

اما هرگز نخوانده ام  اندوهی شبیه اندوه تو

سرنوشت تو، بی بادبان در دریای عشق راندن است و سراسر زندگی‌ات  کتابی است از اشک

سرنوشت تو زندانی شدن میان  آب و آتش است

با وجود همه ی سوختن ها

با وجود همه ی سرگذشت ها

و با وجود اندوه ساکن  در شب و روز

و با وجود باد و هوای بارانی، موج ها

پسرم عشق زیباترین سرنوشت ها باقی خواهد ماند

در زندگی ات زنی است

چشمانش شکوهمند

لبان اش نقاشی شده چون خوشه انگور

و خنده اش موسیقی و رود

و موی کولی وآشفته اش به همه ی دنیا سفر می‌کند

پسرم زنی که تو می خواهی اش  دنیا دوست اش دارد

اما آسمان تو بارانی است

و راه تو بسته‌است و بسته‌است

پسرم! معشوقه‌ات در  خواب است درکاخی از نگاهبانان

..

هرکه بخواهد وارد خانه اش شود یا خواستگاریش کند

هر که نزدیک  پرچین باغش شود

..

هر که بخواهد گره گیسوانش را بگشاید

پسرم ، ناپدید می‌شود و  ناپدید می‌شود و ناپدید

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی رفت

از موج دریا و مرواریدهای فیروزه ای کرانه‌ سراغش را می‌ گیری

و در می‌ نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را و اشک هات رودخانه می شود

وغم ات که فزونی می‌یابد درختان سر برمی‌کشند

 

روزی شکست خورده و دلشکسته باز می گردی پسرم

و پی می بری  بعد از گذشت زندگی

 در پی رشته‏ ای از دود بوده ‌ای

پسرم معشوقه ات نه جغرافیایی دارد نه سرزمینی نه نشانی

و چه دشوار است عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست

 

سوروم/م.وقار


 

هئچ بیلمه دیم

کیم یاتیب کیم اویانیب

            آنجاق بیلیرم

                          هرکس اوز ایچینده دایانیب

                                                                          م .ووقار

توهم/جمشید علی زاده



نه این هلال نیست

بال پرنده ایست که بر نیزه کرده اند

بال کبوتریست

               که با مرگ آفتاب

بر برج خویش باز نگشته است

آئینه و تماشا/اقبال مظفری


 

  "چهل سال بیش آینه بودیم..."

                                      بایزید بسطامی                      

 به خاطرۀ دکتر اصغر الهی و با ارادت قدیم به دکتر محمد رضاشفیعی کدکنی

 


این است سفر آینگی که به گِل می نشیند

از ویله های زنگار/ بر آب های تیرۀ هرزستان

با ماهیان آدم وارش

با فلس های سربی سالوس

موج کفاب و غربت نیلوفریش

تالاری از ترنم بی گاه زنگیان

بوی ظلام و زَهره و زهرآب

و پشه های آدم خوارش.

آری/ این بود سفر آینگی که چهل سال...

وانگاه

با پُشته پُشته بارش

زورق/ در گِل نشست، فرو ریخت

چل سال بیش تر

از طیف ها گذشتیم

از زرد های فسفری باد

تا آخرین جزیره

اما چه سال ها/ در حیرت شکفتن یک راز

بس چله ها نشستیم

حالا/ آیینه ها شکسته و زورق

با تخته پاره هاش/ بر آبشانۀ دریا نشسته کوژ

غژ گاوها دریده گلو ماغ می کشند

در بندر ِ هیاهو

شب تا سحر به چهرۀ اندوهگین ماه می بارد

باران ریشخند ِ دلقکی ِ روزباره گان...

 

وانسو ترک کلاغ گر ِ پیر و پاتله

قی می کند به خاطره هامان/ زرداب خویش را .

 

باری/ طعم ملس نمی دهد این وقت، وقت شوم

گم چاره باد ِشرطه

گیج و دهل دریده به هر سوی می وزد

تا اولین ستاره/ سوسو زنان برآید

ما دلشکستگان/ دریاییان بیزار

با نعره های دریا سالار

رو سوی ِ آب های تماشا/ پارو کشیده ایم

سکان به دست طوفان

سکان به دست زنگی ِ مست است!

 

تهران – آبان 1387


انتظار نجیب/محمد جلیل مظفری

کسی چه می داند؟

که انتظار تو در جاده های درد˚ چقدر

نجیب و طولانی است.

 

کسی چه می داند؟

چرا هوای دو چشمت

در این حوالی غمگن

نمور و بارانی است.

 

و انتظار به درگاه آسمان کبود


چه سخت بیهوده است

نه مرهمی نه نمی

نه نورِ بیش و کمی

هوا گرفته و خورشید پشت ابرِ سیاه

اسیر و زندانی است.

چهار پاره/الهه تاجیک زاده آریائی


در دل آرام آبی رنگ

دختر خورشید دف می زد

ماهی نارنجی کوچک

در خلیج فارس کف می زد

 

یک هواپیمای شاد، آرام

روی ابری پاک سر می خورد

در دلش یک عالمه گل را

از فراز ابر ها می برد...

 

در دلش یک عالمه گل بود،

در دلش پر بود از احساس

غنچه های یک گل "مریم"،

رازقی، سوسن، شقایق، یاس...

 

می خرامید آن هواپیما

بوی گل در آسمان پر شد

و مشام کهکشان ها پر

از شمیم عود و کندر شد...

 

لکّه ای -چون شب- شناور بود،

در خلیج آبی زیبا

لکّه نه! یک ناو جنگی بود،

پهن بر روی سر دریا...

 

***

یک نفر که روی کشتی بود،

نقشه ای فوری کشید و بعد

چشم شورش دید گل ها را

از لبانش خون چکید و بعد

 

با زبان و  دستی آتشناک

با دلی -مانند آهن- سخت

داد فرمان: زود تر ، شلیک!

داشت فرصت از میان می رفت!!!

 

بی خبر بود آن هواپیما

پی خبر از نقشه ی شومی

پی خبر از این که می خواند،

در دل ویرانه ها بومی!

 

لاله ای می خواند لالایی

غنچه اش آهسته می خوابید

دختر خورشید در آن روز

گرم تر از قبل می تابید...

 

ناگهان شلّیک شد موشک...

آن هواپیما در آب افتاد

یک گل مریم شناور شد...

غنچه اش در پیچ و تاب افتاد

 

یک عروسک با تنی پر درد

روی موج کوچکی لغزید

ماهی نارنجی قصّه،

مات و حیران بود، می لرزید...

 

آسمان لبریز از غم شد

شرمسار از آن چه پایین دید

دختر خورشید، رویش را

از خلیج فارس پوشانید

 

رازقی دور از شقایق مرد

یاسمن مهمان ماهی شد

آسمان آبی دریا

غرق در دود و سیاهی شد...

 

با سقوط آن هواپیما،

ناگهان لبخند دریا رفت

قصّه ی پر پر شدن در آب

تا به اوج آسمان ها رفت...

 

***

بعد چندین سال می آید

از خلیج فارس، بوی تو

من ولی امّیدوارم تا

باز بینم ماه روی تو ...

ترانه برای کبوتر بی پرواز/شاکری




پَر ،

باز کن کبوتر !

تا شهر مهربانی  

آنجا قفس ندارند.

 

اینجا گرفته جان ها

تنگ است سینه هاشان

راه نفس ندارند.

 

اینجا ز تنگ چشمی

جز پیش پا نبینند

پای خرد چو بسته ست

ره ، پیش و پس ندارند.

 

صد دانه می فشانند

صد دام می گذارند

با دام و دانه اینجا

در دام می کشانند.

 

گویند مهربانند ،

 زیبایی جهانند

دارند پَر ولی جز

خوی مگس ندارند.

*

پرواز کن کبوتر!

در سرخی سپیده

چشمان شرقی تو

روشنگر بهارند.

بغ بغ بغو نخوانی

خاموش !

           گرتوانی.

چون بشنوند ،

 دیگر

جز بال خونی تو

چیزی نمی گذارند.

۹ تیرماه ۱۳۹۲

 

در و دریچه/استاد مهدی عاطف راد


به پشت آن دری که بسته است

به روی تو
عبوس و اخم بر جبین
زیاد منتظر نمان
چراکه می‌دهی ز دست
دریچه‌های باز را
که بر تو بر گشوده‌اند خنده‌رو و مهربان

سه گانی/حجت کرمی



1

ریشه های من به خاک می رسد

ریشه های تو،به تو

من درخت می شوم تو سنگ

 

 2

كاش سنگ می شدم کنار تو

ای درخت ریشه در ستیغ کوه

صخره مرد باشکوه

پل/محمد رضا راثی پور



آن واژه ی رازناک سِحرآمیز،

آن واژه کجاست؟

                      من نمی یابم

آن معجزه،

              اسم اعظم جاوید

تعقید و غموض را گشاینده

 

 

آن واژه کجاست

                  تا پلی باشد

بین من ِ بی مخاطب امروز

با نسل علاقه مند آینده!

 

8فروردین 71

سه کائی/پیام سیستانی


ـ

1
دره خسته است
دره  سر به زير و سر شکسته است
دره باعث جدایی ِ دو کوه دل شکسته است


۲ـ

رود خسته اي به خواب رفته است
دشت ِ تشنه تا سراب رفته است
آبروي آب رفته است .



۳ـ

شاخه ای شکسته گفت :

"کاش باد هرزه اي به من ستم نکرده بود
گردن مرا دوباره خم نکرده بود".
۴ـ

موج ها را کسی به صف کرده ست
موج ها یاغیان دریایند
باز دریا دوباره کف کرده ست


۵ـ


سایه اي روي شانه ی خار است
سايه ها تا ابد نمي مانند
سایه ناگفته هاي دیوار است


........

 

پیام سیستانی / نروژ

شعر کوچولو/استاد مهسا زهیری



نمی دانم تو می دانی دلم تنهاست

 

نمی دانم تو می دانی برای دیدنت تنگ است

 

تو حتی اشک هایم را نمی بینی

 

نمی بینی هوای چشم من این روز ها غمگین و بارانیست

 

نمی بینی دلم سرد و زمستانیست

 

نمی بینی خدا دیگر سراغی از نگاه من نمی گیرد

 

برایم با تو بودن مثل یک رویاست

 

نمی خواهی بدانی من دلم تنهاست ؟

قیام باد/شهاب الدین رهنما


دست من که نیست

تا برای چشم هایتان

          شکوفه ای به هدیه آورم

 

                 

آب و آفتاب

زیر ریشه ام دویده اند

شاخه های تازه

     قد کشیده اند

          در فضای باورم

 

                         ولی

 

دست های باد

باز هم

برای غارتم

            قیام می کنند !

 


هادی/علی رضا رجب زاده کاشانی


...آنک آری با ردای آهش
 
-         اما کوه را شولایی از مه تا کمرگاهان  -
 
                 می دمد از دور
 
            با طلایه يْ کاروان
                                   صبح سحرگاهان .
 
 گفت راوی : " بی شک این خورشید روشن رای
 
                               -  بر زمین ؛ وانگاه
                                                     برگذشته از مدار ماه -
                    با سرشتی خاکی افلاکی
 
                        یکّه پیر و پرده دار عالم پاکی
 
 اینچنین با هیبتش  در آینه یْ سرخ فلق پیداست
 
                                            سر تا پای !
 
 
#
 
 زان  دگر سو :  شهر اینک شهر
 
  با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش سرد
 
 سر چنانچون میزبانی خفته زین دیدار برمیکرد ؛
 
 میتواند بود
 
 اینکه دیگر کاروان خسته را آغوش بگشاید
 
                         چشم و دل هشیار چون سرمنزل مقصود.
 
 دیگر اکنون "سامرا" مانده ست و خورشیدش
 
 گفت راوی:
 
 "با ردایش "آه" و دستارش "غم غربت"
 
 ناگزیر از زهر این هجرت
 
تا دیاری که غریبی هاش می آمد به چشمش آشنا رفته ست
 
 هر قدم اما
 
 مهر بکری برگرفته از گل گنجینه های راز
 
         و چنانچون "ذکر" با پروردگار خویش
 
 زیر لب گفته ست.
 
نيز
 وین شنیدستم که با اکراه
 
 سالک این راه  پرهول درازآهنگ  شد ، بیگاه.
 
 دیگر اکنون "سامرا" مانده ست  و خورشیدش
 
 و از اینسان ، طرفه نقل و نامه بسیاری ست
 
 میتوانی خواندش و دیدش
 
 و بدین حال و  بدین هنجار
 
 نیز باری می توان آورد
 
 از روایاتی که قول قائلش جاری ست
 
 گفت: آری گرچه با چشم سر؛ این صحن و سرا "خان صعالیک" ست
 
 لیک  
گر نکو بینی
 
 در مجلٌل هودج سرٌ و سرود و هوش و حیرانی
 
 با نسیم راح و روحش   - رام و رامشگر -
 
 بر حریر آبگون چشمه چون دستی نوازشگر
 
 تکیه داده بر سریر سایه پرور باغ  باراومند
 
 خانه؛ اینجایی که مایانیم
 
 خانه ای نیک ست   1
 
 و آنچه بیند چشم و خواهد دل
 
              یک به یک ، با ما در او بینی.
 
 ما که دل، چون غنچه  پرخون 
                لب  ، چو گل  خندان
 
 بر حصیری گوشه نورانی محراب
 
یا نه  کنج خامش زندان
 
هرکجا باشیم با یاد شمایانیم .
 
 گرچه گاهی ناگزیر از رنج دیدار امیری پست
 
- تکیه داده بر سریر و بالش چرمین
 
 و ندیم و حاجب و خیل غلامانش به گرداگرد –
 
  سفله دربانی  می آردْمان به دربار امیری مست
 
         بسکه بی شرم ست گوید: "هین ! بنوش اکنون
 
 زین نخستین جام و جرعه یْ آب آتشناک
 
 و دو دیگر جرعه  را با شعری  ، آوازی
 
 کن نثار خاک..."  2
 
 بسکه بی شرم ست این سفاک
 بسکه بی شرم ست این سفاک
 
وینکه  چون در قصر بی قدرش  فرود آییم
 
بر در و دالان
 
 آن نسیم راح و روح
 
 - آن دست ناپیدا -
 
پرده  برمیگیرد آرام از برابرْمان!  3
 
 
 
 و از اینسان نیز هنگام برون رفتن
 
 آن حجاب وحائل از برْمان ...
 
 
 ما که  میدانند خاصان حریم ما
 
 آگهیم از چند و چون ماجراها  هرکجا و کی
 
 وز منایا و بلایا خواه در بغداد و سامرّا   6
 
 خواه  طوس و ری.
 
 "خاصه – خوبانی" که می بینند
 
  از عطایا و کرامات، آنچه ما در آستین داریم
 
  عشری از آن خاک صحراهای عالم را طلا کرده ست 4
 
 لیک این پوشیده بر کس نیست
 
 درد اگر داریم
 
 درد "دین" داریم
 
  صاحبان درهم و دینار را بگذار
 
  زانکه بر ما حاملان سرّ حق
 
- ما مطلق نور
 
             آینه یْ مطلق -
 
غدر و بیدادی چنان رفته ست
 
 کز نفیر ناله پنهان مان عرش خدا را پر صدا کرده ست
 
در زمین تاخود چها کرده ست...!
 
 
 
 
 
#
 
راوی اینسو سر به زیر افکنده و خاموش
 
 نیمه سیبی سرخ در کف داشت .
 
 وان دگر سو چون طلایه یْ کاروان صبح
 
- درنوردیده درشتی های کوه و درّه  در وادی -
 
بر در دروازه استاده ست
 
 حضرت خورشید رو
 
 "هادی" .
 
راوی اما نیمه سیبی را که در کف داشت
 
اندکی بویید
 
 و سپس آهسته در دل گفت:
 
"آه
 
 تا کجا در جمعه ای ناگاه
 
از افق آن نیمه دیگر
 
 میرسد از راه..."؟ 5
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پانوشت: 
 
1 خان صعالیک ( سرای گدایان)محلی بوده که امام هادی در آنجا مدتی سکونت داشتند به دستور متوکل
2قصيیده ای که امام هادی در مجلس شرابخواری متوکل خواندند و او را نکوهش کردند
3 پرده ها را نسیم برای امام هادی کنار میزد در قصر متوکل و متوکل را خجل کرد
4اشاره به کرامات امام هادی
5امام هادی و امام مهدی قائم ال محمد ص چون دو نیمه سیب هستند
6 منایا و بلایا اشاره به علم غیب امام

سه گانی/دکتر علی رضا فولادی


تلخ یا شیرین،

هرچه هست، این است؛

زندگی لیموی شیرین است.


(6)

ستاره‌ها! جواب...!

کجاست قرص ماه؟

کجاست قرص خواب؟


(7)

برق هر طلا تو را هنوز

دزد می‌کند به‌ناگزیر؛

واقعا که! ای کلاغ پیر!





ذکر بر دار کردن حسنک/دکتر محمد رضا ترکی


مردی به روی مرکب چوبین نشسته است
جرم وی
-آن چنان که خلیفه نوشته است-
جرمی بزرگ:
                  قرمطی و شیعه بودن است.
۱

رندان هنوز بر تن او سنگ می زنند.۲

وآن سوی تر زنی
بی گریه ای
بی هیچ شیونی
۳

این سوی نیز
با زهر خنده ای به لبش
ایستاده است
مرد تمام حادثه ها و زمانه ها
یک مرد ناتمام
۴:
                     ابوسهل زوزنی!

۱.خلیفه...حسنک را قرمطی خواند.

۲.پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند.

۳.مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور...چون بشنید جزعی نکرد چنان که زنان کنند.

۴.بوسهل ...برخاست نه تمام...خواجه احمد او را گفت در همه کارها ناتمامی.

جدی ترین/سید علی میر افضلی


کابوس‌ها

محصول بیداری است

وقتی که جدی می‌شود هر چیز
وقتی خرید خانه رؤیایی‌ترین حرف است
وقتی برای درک باران وقت کم داریم
وقتی سر آیینه‌ها را شیره می‌مالیم
وقتی سلام ساده هم گیر هزاران شرط بی‌ربط است.

کابوس‌ها
فرزند ذهن ماست.

من و شعر امروز/محسن صلاحی راد




«من» و شعرِ امروز

**********************************************************************************************************************************************************
عکس تزیینی است و برای یادآوری به خودم که شفیعی کدکنی تا چه حد در شکل‌گیریِ اندیشه‌هایم نسبت به شعر و شاعری تأثیرگذار بوده است. دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!
**********************************************************************************************************************************************************
همچنان‌که پیش از این بارها تأکید کرده‌اند[1]، شعر امروز از عمق انسانی و عاطفی تهی مانده و به وادیِ مُدگرایی و سطحی‌نگری غلتیده و شاعری به‌شیوه‌ای که در بوق و کرنای رسانه‌های ما جار می‌زنند، مانند سرمایه‌ای است زودبازده که محصولش به همان زودی باید فراموش شود و جای خود را به محصولی دهد با ویژگی‌هایی که دلاّلان و گردانندگان این عرصه می‌خواهند.

مقصود از عمق عاطفی در شعر، عناصری از شعر است که وقتی درمجموع کنار هم می‌نشینند، دست‌کم با یکی از سه ساحت وجودیِ مخاطب، به‌گونه‌ای مؤثـّر و انگیزاننده درگیر می‌شوند.[2] آن سه ساحت در یک نگاه کلی عبارت‌اند از:
1. ساحت طبیعی (اعم از امیال و غرایز انسان و مظاهر طبیعی همچون گل و گیاه و صحرا و...)؛
2. ساحت معنوی‌قدسی (و هرچه برای مخاطب در حکم تابو و قلمروی ممنوعه‌ی دینی یا اخلاقی باشد)؛
3. ساحت سیاسی‌اجتماعیِ مخاطب.[3]

این‌که می‌بینیم شعرهای بزرگان کلاسیک هنوز هم با ما هستند و در مجالس و خلوت‌های ما زمزمه می‌شوند، یکی به دلیل همین درگیریِ پویای آن‌ها است با دست‌کم یکی از سه ساحتِ فوق: شعر خیام و مولانا هریک به‌گونه‌ای خلاّق با افکار و عقاید معنوی و عقیدتیِ ما درگیر می‌شوند؛ ناصرخسرو با زیرساخت‌های سیاسی‌اجتماعی و اخلاقی ما درگیر است؛ حافظ گاه در یک آن با هر سه ساحتِ وجودیِ ما درگیری دارد؛ فرخی سیستانی در شروع قصاید مشهورش با ساحت طبیعی و شهوانیِ ما درگیر می‌شود، و...

در این میان، «منِ» شعر معمولاً محور تجلّیِ عواطف شاعر است و به شکل‌های متفاوتی بروز می‌کند. متناظر با سه ساحت فوق و نیز همسو با تقسیم‌بندیِ شفیعی‌کدکنی از «من»های شاعر [4]، سه نوع «من» در شعر شاعران نمود برجسته‌ای دارد:
1. من فردی و شخصی (متناظر با ساحت طبیعی و شهوانی)؛
2. من بشری و انسانی (مرتبط با ساحت معنوی و دینی)؛
3. من اجتماعی (متناسب با ساحت اجتماعی و سیاسی).

ذکر این تقسیم‌بندی در این یادداشت، نه برای بررسیِ انواع «من» در شعر چند دهه‌ی اخیر، که برای یادآوریِ نکته‌ای دیگر است و آن، غفلت از اهمیتِ «من» و «شخصیتِ» شاعر است در نظریه‌ها و شعرهای روزِ ما که درواقع موجی است که از طریق یک سوءتفاهم وارد جریان‌های ادبیِ روزِ ما شده و مدام بر «حذف منِ مؤلف» و برانداختنِ «منِ شاعر» و روی آوردن به توصیف محض و دوری از «اقتدارگرایی شاعر» و «منِ خود را برتر از منِ مخاطب ندیدن» و... تأکید می‌کند.[5]

بگذریم که در شعر، گفت‌وگوی بالغ‌-بالغ[6] مجالی برای بروز ندارد و وقتی کسی اقدام به سرودنِ شعر می‌کند، فی‌نفسه یعنی می‌خواهد چیزی بگوید متمایز و برتر از سخنان عادی که به ذهن هر کسی می‌رسد[7] و این عدم تعادل در منطق گفت‌وگوییِ شعر، بیش‌وکم همان است که در امور مربوط به گزاره‌های دینی نیز نمود می‌یابد و آن‌جا نیز همواره وجود و تسلّط قدرتی فوقِ همه‌ی قدرت‌ها و شخصیت و منی آگاه‌تر و برتر از جملگیِ من‌ها پیش‌فرض است.[8]

حال اگر سخن معروف ویکتور شکلوفسکی ــ از پایه‌گذاران نظریه‌ی ادبیِ فرمالیسم ــ را بپذیریم که «هنر وسیله‌ای است برای تخریب خودکاریِ ادراک»[9] و بپذیریم که «در هنر، رها ساختنِ ابژه از درکِ خودکار به [طریقه‌های] مختلفی صورت می‌گیرد»[10] ــ طریقه‌هایی مثلِ به‌کارگیریِ استعاره، مجاز، ایجاز، حذف، آرکائیسم (باستان‌گرایی) و هزاران ابزار زبانی و زیباشناختیِ بانام و بی‌نامِ دیگر[11] ــ خودبه‌خود این نکته را نیز پذیرفته‌ایم که وقتی عاملی موجب تشخـّص و تقویت تأثیر در شعری می‌شود، دلیلی بر رد یا رفع عامل دیگری که در شعرهای دیگر با بافت‌های متفاوت می‌تواند همان نقشِ برجسته‌ساز و انگیزاننده را برعهده بگیرد، نخواهد بود. بنابرین من‌زدایی حتا اگر در شعر یا شعرهایی بتواند نقشی خلاّق و برجسته‌ساز داشته باشد، موجب نمی‌شود که شعرهایی را که در آن‌ها تسلط معنوی با «منِ» شاعر است و «من» نقش اساسی و محوری در انتقال عاطفه‌ی آن‌ها بازی می‌کند، با یک نگرش تک‌بعدی و خطی، مردود و تاریخ‌گذشته بخوانیم و به نام پست‌مدرنیسم شاعران را از سرودنِ شعرهایی از این دست منصرف کنیم.

در پایان این یادداشت، لازم است یادآوری کنم که شاعر در لحظه‌ی سرایش هم‌زمان دو کار انجام می‌دهد:
1. به‌کارگیریِ زبانی که در دسترس بیشتر مردم و برای آنان مفهوم و قابل‌دریافت باشد؛
2. برقراریِ روابطِ هرچه بیشتر میان اجزای زبانیِ شعر و تقابل‌های درونی و گاه پیچیدگی‌های معماگونه.

این دو دل‌خواه اگر در زبان شاعر نتوانند به‌درستی هم را پیدا کنند و همسو شوند، محصول طبع او، یا فقط برای گروهی خاص شعر خواهد بود که طبعاً دایره‌ی مخاطبان بسیار محدودی را به خود جلب خواهد کرد (مانند آثار شاعری مثل خاقانی که عملاً شاعری برای شاعرها است نه برای عموم مردم!) یا فقط برای گروه عام خواندنی خواهد بود که با رد نظر گروه خاص و گذشت زمان از یادها خواهد رفت، به‌ویژه که یکی از موارد دامن‌گیرِ شعرهای عامه‌پسند، توجه بیش‌ازحد به مسائل روز است که طبعاً با کوچک‌ترین تغییرات اجتماعی‌سیاسی، دیگر مصداقی در زندگیِ مردم نخواهد داشت و جای خود را به ورژنِ جدیدتر و روزآمدتر خواهد داد.

این همان نکته‌ای است که پیش از این شفیعی کدکنی در بحث از «رستاخیز کلمات» به‌عنوان دو اصلی که شاعر هنگام تصرف در حدود زبان باید آن‌ها را مدنظر قرار دهد، پیش کشیده است[12]:
1. اصل زیبایی‌شناسیک (که درعین‌حال که نباید مغفول واقع شود، هرگونه توجه افراطی به آن فقط برای گروهی خاص مطلوب است و موجب می‌شود شعر از دسترس عموم خارج شود و از تأثیر عاطفیِ آن بکاهد)؛
2. اصل رسانگی (که توجه بیش‌ازحد به آن، موجب پایین آمدنِ سطحِ روابط و مناسبات در بین اجزای زبان می‌شود که مطلوب گروه عام است، و غفلت از آن نیز، از پویاییِ ارتباط شعر و مخاطب، به‌ویژه مخاطب عام، خواهد کاست).


تبریز، 1387
******************************************
پی‌نوشت‌ها:

ـ 1. برای نمونه، رک: «شعر معاصر از عمق انسانی تهی است»، محمدرضا شفیعی کدکنی، پیرامون ادبیات (1)، شعر و ادبیات (مجموعه‌ی مقالات)، آرچیبالد مکیش [و دیگران]، ترجمه‌ی د آ [و دیگران]، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، 1381، صص 29- 32.

ـ 2. این درگیری عبارت است از هرگونه ارتباط فعّال با ذهنیت مخاطب، و ربطی به درگیریِ خیابانی ندارد!

ـ 3. شیوه‌نامه‌ی نقد ادبی، مریم مشرّف، تهران، سخن، 1385، صص 142- 143. یادکردنی است که در این منبع از قول نیکولاس مارش، این سه ساحت چنین نام برده شده‌اند: چرخه‌ی حیات طبیعی؛ دین‌مداری/ باورداشت‌های دینی؛ نظام سلسله‌مراتبی. مشخصات منبع اصلی این تقسیم‌بندی از این قرار است:
How to begin studying English literature, Nicholas Marsh, Long-man Revise Guides, 1988, PP 70-71

ـ 4. ادوار شعر فارسی، محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، 1382، صص 87- 88.

ـ 5. در جست‌وجویی که در میان آثار و اقوال نظریه‌پرداز بزرگ قرن پیش، رولان بارت ـــ که بسیاری از نظریه‌پردازان ژورنالیست وطنی هرجا درمی‌مانند، نام او را برای تأیید یاوه‌سرایی‌هایشان می‌آورند ـــ داشته‌ام، هرگز ندیده‌ام جایی سخن از «من‌زدایی از شعر و داستان» کرده باشد. سخن او و دیگر پساساخت‌گرایان در مورد «مرگ مؤلف» نیز نظریه‌ای برای سرودن یا نوشتن نیست، بلکه حکمی است عام در مورد همه‌ی متن‌ها که حتا اگر مؤلف در متنی به صد ارجاع و تأکید، اظهار منیت کرده باشد، باز هم این حکم شامل حال متن او خواهد بود (برای آشنایی و کسب اطلاعات بیشتر در زمینه‌ی زندگی و آرای بارت و موضوع «مرگ مؤلف»، رک: رولان بارت، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز، 1385، چ 2، و نیز: رولان بارت، نوشته‌ی گراهام آلن، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز، 1385، به‌ویژه صص 103- 124).
گفتنی است همچنان‌که پیش از این نیز برخی یادآوری کرده‌اند، خود این موضوعِ «مرگ مؤلف» در فرهنگ گذشته‌ی ایرانی‌اسلامی بارها از زبان بزرگان مطرح شده، ولی متأسفانه مانند بسیاری از گفته‌های نغز ایشان، چنان‌که باید، در ذهن عموم ادیبان و اهل فضل گسترش نیافته و تحقیق نشده است! مشهورترین و بهترین نمونه‌اش احتمالاً وقتی است که عین‌القضات همدانی، نوای «جوانمردا، این شعرها را چون آینه دان!...» سر می‌دهد و خود نیز بر سرِ چنین گزاره‌هایی که از ذهن و ضمیر روشن و خلاّقش می‌تراوید، سر می‌دهد! (رک: نامه‌ها، به‌اهتمام عفیف عسیران و علی‌نقی منزوی، بیروت، بنیاد فرهنگ ایران، 1969- 1972، ج 1، ص 216)

ـ 6. در مقابل والد-کودک یا کودک-والد؛ برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد شخصیت‌های درونی و انواع مراودات شخصیتی، رک:

ـ 7. همچون یک ویژگی که در نگاه گروهی از جامعه‌شناسان و منتقدان جریان‌های سیاسی ارزش منفی برای شعر محسوب شده و بارها شنیده‌ایم که همین را عامل تقویت دیکتاتوری در شرق شمرده‌اند و تا حدودی هم درست است. متأسفانه در این لحظه هیچ مرجع مناسبی برای تفصیل این نگرش نیافتم.

ـ 8. «ادراک بی‌چگونه‌ی هنر»، محمدرضا شفیعی کدکنی، بخارا، س 7، ش 2 (پی‌درپی 38)، مهر و آبان 1383، صص 189- 196.

ـ 9. نظریه‌ی ادبیات (متن‌هایی از فرمالیست‌های روس)، گردآوری و ترجمه به فرانسه از تزوتان تودوروف، ترجمه به فارسی از عاطفه طاهایی، تهران، اختران، 1385، ص 46.

ـ 10. همان، ص 89.

ـ 11. موسیقی شعر، محمدرضا شفیعی کدکنی، ویرایش 3، تهران، آگاه، 1370، صص 10- 38.

ـ 12. همان، صص 12- 13.

******************************************

Photo: ‎«من» و شعرِ امروز

******************************************
یادداشتی از سال‌ها پیش که هرگز مجال انتشار نیافت...
عکس تزیینی است و برای یادآوری به خودم که شفیعی کدکنی تا چه حد در شکل‌گیریِ اندیشه‌هایم نسبت به شعر و شاعری تأثیرگذار بوده است. دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!
******************************************

همچنان‌که پیش از این بارها تأکید کرده‌اند[1]، شعر امروز از عمق انسانی و عاطفی تهی مانده و به وادیِ مُدگرایی و سطحی‌نگری غلتیده و شاعری به‌شیوه‌ای که در بوق و کرنای رسانه‌های ما جار می‌زنند، مانند سرمایه‌ای است زودبازده که محصولش به همان زودی باید فراموش شود و جای خود را به محصولی دهد با ویژگی‌هایی که دلاّلان و گردانندگان این عرصه می‌خواهند.

مقصود از عمق عاطفی در شعر، عناصری از شعر است که وقتی درمجموع کنار هم می‌نشینند، دست‌کم با یکی از سه ساحت وجودیِ مخاطب، به‌گونه‌ای مؤثـّر و انگیزاننده درگیر می‌شوند.[2] آن سه ساحت در یک نگاه کلی عبارت‌اند از:
1. ساحت طبیعی (اعم از امیال و غرایز انسان و مظاهر طبیعی همچون گل و گیاه و صحرا و...)؛
2. ساحت معنوی‌قدسی (و هرچه برای مخاطب در حکم تابو و قلمروی ممنوعه‌ی دینی یا اخلاقی باشد)؛
3. ساحت سیاسی‌اجتماعیِ مخاطب.[3]

این‌که می‌بینیم شعرهای بزرگان کلاسیک هنوز هم با ما هستند و در مجالس و خلوت‌های ما زمزمه می‌شوند، یکی به دلیل همین درگیریِ پویای آن‌ها است با دست‌کم یکی از سه ساحتِ فوق: شعر خیام و مولانا هریک به‌گونه‌ای خلاّق با افکار و عقاید معنوی و عقیدتیِ ما درگیر می‌شوند؛ ناصرخسرو با زیرساخت‌های سیاسی‌اجتماعی و اخلاقی ما درگیر است؛ حافظ گاه در یک آن با هر سه ساحتِ وجودیِ ما درگیری دارد؛ فرخی سیستانی در شروع قصاید مشهورش با ساحت طبیعی و شهوانیِ ما درگیر می‌شود، و...

در این میان، «منِ» شعر معمولاً محور تجلّیِ عواطف شاعر است و به شکل‌های متفاوتی بروز می‌کند. متناظر با سه ساحت فوق و نیز همسو با تقسیم‌بندیِ شفیعی‌کدکنی از «من»های شاعر [4]، سه نوع «من» در شعر شاعران نمود برجسته‌ای دارد:
1. من فردی و شخصی (متناظر با ساحت طبیعی و شهوانی)؛
2. من بشری و انسانی (مرتبط با ساحت معنوی و دینی)؛
3. من اجتماعی (متناسب با ساحت اجتماعی و سیاسی).

ذکر این تقسیم‌بندی در این یادداشت، نه برای بررسیِ انواع «من» در شعر چند دهه‌ی اخیر، که برای یادآوریِ نکته‌ای دیگر است و آن، غفلت از اهمیتِ «من» و «شخصیتِ» شاعر است در نظریه‌ها و شعرهای روزِ ما که درواقع موجی است که از طریق یک سوءتفاهم وارد جریان‌های ادبیِ روزِ ما شده و مدام بر «حذف منِ مؤلف» و برانداختنِ «منِ شاعر» و روی آوردن به توصیف محض و دوری از «اقتدارگرایی شاعر» و «منِ خود را برتر از منِ مخاطب ندیدن» و... تأکید می‌کند.[5]

بگذریم که در شعر، گفت‌وگوی بالغ‌-بالغ[6] مجالی برای بروز ندارد و وقتی کسی اقدام به سرودنِ شعر می‌کند، فی‌نفسه یعنی می‌خواهد چیزی بگوید متمایز و برتر از سخنان عادی که به ذهن هر کسی می‌رسد[7] و این عدم تعادل در منطق گفت‌وگوییِ شعر، بیش‌وکم همان است که در امور مربوط به گزاره‌های دینی نیز نمود می‌یابد و آن‌جا نیز همواره وجود و تسلّط قدرتی فوقِ همه‌ی قدرت‌ها و شخصیت و منی آگاه‌تر و برتر از جملگیِ من‌ها پیش‌فرض است.[8]

حال اگر سخن معروف ویکتور شکلوفسکی ــ از پایه‌گذاران نظریه‌ی ادبیِ فرمالیسم ــ را بپذیریم که «هنر وسیله‌ای است برای تخریب خودکاریِ ادراک»[9] و بپذیریم که «در هنر، رها ساختنِ ابژه از درکِ خودکار به [طریقه‌های] مختلفی صورت می‌گیرد»[10] ــ طریقه‌هایی مثلِ به‌کارگیریِ استعاره، مجاز، ایجاز، حذف، آرکائیسم (باستان‌گرایی) و هزاران ابزار زبانی و زیباشناختیِ بانام و بی‌نامِ دیگر[11] ــ خودبه‌خود این نکته را نیز پذیرفته‌ایم که وقتی عاملی موجب تشخـّص و تقویت تأثیر در شعری می‌شود، دلیلی بر رد یا رفع عامل دیگری که در شعرهای دیگر با بافت‌های متفاوت می‌تواند همان نقشِ برجسته‌ساز و انگیزاننده را برعهده بگیرد، نخواهد بود. بنابرین من‌زدایی حتا اگر در شعر یا شعرهایی بتواند نقشی خلاّق و برجسته‌ساز داشته باشد، موجب نمی‌شود که شعرهایی را که در آن‌ها تسلط معنوی با «منِ» شاعر است و «من» نقش اساسی و محوری در انتقال عاطفه‌ی آن‌ها بازی می‌کند، با یک نگرش تک‌بعدی و خطی، مردود و تاریخ‌گذشته بخوانیم و به نام پست‌مدرنیسم شاعران را از سرودنِ شعرهایی از این دست منصرف کنیم.

در پایان این یادداشت، لازم است یادآوری کنم که شاعر در لحظه‌ی سرایش هم‌زمان دو کار انجام می‌دهد:
1. به‌کارگیریِ زبانی که در دسترس بیشتر مردم و برای آنان مفهوم و قابل‌دریافت باشد؛
2. برقراریِ روابطِ هرچه بیشتر میان اجزای زبانیِ شعر و تقابل‌های درونی و گاه پیچیدگی‌های معماگونه.

این دو دل‌خواه اگر در زبان شاعر نتوانند به‌درستی هم را پیدا کنند و همسو شوند، محصول طبع او، یا فقط برای گروهی خاص شعر خواهد بود که طبعاً دایره‌ی مخاطبان بسیار محدودی را به خود جلب خواهد کرد (مانند آثار شاعری مثل خاقانی که عملاً شاعری برای شاعرها است نه برای عموم مردم!) یا فقط برای گروه عام خواندنی خواهد بود که با رد نظر گروه خاص و گذشت زمان از یادها خواهد رفت، به‌ویژه که یکی از موارد دامن‌گیرِ شعرهای عامه‌پسند، توجه بیش‌ازحد به مسائل روز است که طبعاً با کوچک‌ترین تغییرات اجتماعی‌سیاسی، دیگر مصداقی در زندگیِ مردم نخواهد داشت و جای خود را به ورژنِ جدیدتر و روزآمدتر خواهد داد.

این همان نکته‌ای است که پیش از این شفیعی کدکنی در بحث از «رستاخیز کلمات» به‌عنوان دو اصلی که شاعر هنگام تصرف در حدود زبان باید آن‌ها را مدنظر قرار دهد، پیش کشیده است[12]: 
1. اصل زیبایی‌شناسیک (که درعین‌حال که نباید مغفول واقع شود، هرگونه توجه افراطی به آن فقط برای گروهی خاص مطلوب است و موجب می‌شود شعر از دسترس عموم خارج شود و از تأثیر عاطفیِ آن بکاهد)؛
2. اصل رسانگی (که توجه بیش‌ازحد به آن، موجب پایین آمدنِ سطحِ روابط و مناسبات در بین اجزای زبان می‌شود که مطلوب گروه عام است، و غفلت از آن نیز، از پویاییِ ارتباط شعر و مخاطب، به‌ویژه مخاطب عام، خواهد کاست).


تبریز، 1387
******************************************
پی‌نوشت‌ها:

ـ 1. برای نمونه، رک: «شعر معاصر از عمق انسانی تهی است»، محمدرضا شفیعی کدکنی، پیرامون ادبیات (1)، شعر و ادبیات (مجموعه‌ی مقالات)، آرچیبالد مکیش [و دیگران]، ترجمه‌ی د آ [و دیگران]، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، 1381، صص 29- 32.

ـ 2. این درگیری عبارت است از هرگونه ارتباط فعّال با ذهنیت مخاطب، و ربطی به درگیریِ خیابانی ندارد!

ـ 3. شیوه‌نامه‌ی نقد ادبی، مریم مشرّف، تهران، سخن، 1385، صص 142- 143. یادکردنی است که در این منبع از قول نیکولاس مارش، این سه ساحت چنین نام برده شده‌اند: چرخه‌ی حیات طبیعی؛ دین‌مداری/ باورداشت‌های دینی؛ نظام سلسله‌مراتبی. مشخصات منبع اصلی این تقسیم‌بندی از این قرار است:
How to begin studying English literature, Nicholas Marsh, Longman Revise Guides, 1988, PP 70-71
 
ـ 4. ادوار شعر فارسی، محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، 1382، صص 87- 88.

ـ 5. در جست‌وجویی که در میان آثار و اقوال نظریه‌پرداز بزرگ قرن پیش، رولان بارت ـــ که بسیاری از نظریه‌پردازان ژورنالیست وطنی هرجا درمی‌مانند، نام او را برای تأیید یاوه‌سرایی‌هایشان می‌آورند ـــ داشته‌ام، هرگز ندیده‌ام جایی سخن از «من‌زدایی از شعر و داستان» کرده باشد. سخن او و دیگر پساساخت‌گرایان در مورد «مرگ مؤلف» نیز نظریه‌ای برای سرودن یا نوشتن نیست، بلکه حکمی است عام در مورد همه‌ی متن‌ها که حتا اگر مؤلف در متنی به صد ارجاع و تأکید، اظهار منیت کرده باشد، باز هم این حکم شامل حال متن او خواهد بود (برای آشنایی و کسب اطلاعات بیشتر در زمینه‌ی زندگی و آرای بارت و موضوع «مرگ مؤلف»، رک: رولان بارت، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز، 1385، چ 2، و نیز: رولان بارت، نوشته‌ی گراهام آلن، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز، 1385، به‌ویژه صص 103- 124).
گفتنی است همچنان‌که پیش از این نیز برخی یادآوری کرده‌اند، خود این موضوعِ «مرگ مؤلف» در فرهنگ گذشته‌ی ایرانی‌اسلامی بارها از زبان بزرگان مطرح شده، ولی متأسفانه مانند بسیاری از گفته‌های نغز ایشان، چنان‌که باید، در ذهن عموم ادیبان و اهل فضل گسترش نیافته و تحقیق نشده است! مشهورترین و بهترین نمونه‌اش احتمالاً وقتی است که عین‌القضات همدانی، نوای «جوانمردا، این شعرها را چون آینه دان!...» سر می‌دهد و خود نیز بر سرِ چنین گزاره‌هایی که از ذهن و ضمیر روشن و خلاّقش می‌تراوید، سر می‌دهد! (رک: نامه‌ها، به‌اهتمام عفیف عسیران و علی‌نقی منزوی، بیروت، بنیاد فرهنگ ایران، 1969- 1972، ج 1، ص 216)

ـ 6. در مقابل والد-کودک یا کودک-والد؛ برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد شخصیت‌های درونی و انواع مراودات شخصیتی، رک:
http://fa.wikipedia.org/wiki/شخصیتهای_درونی
http://fa.wikipedia.org/wiki/مراوده‌های_شخصیتی

ـ 7. همچون یک ویژگی که در نگاه گروهی از جامعه‌شناسان و منتقدان جریان‌های سیاسی ارزش منفی برای شعر محسوب شده و بارها شنیده‌ایم که همین را عامل تقویت دیکتاتوری در شرق شمرده‌اند و تا حدودی هم درست است. متأسفانه در این لحظه هیچ مرجع مناسبی برای تفصیل این نگرش نیافتم.

ـ 8. «ادراک بی‌چگونه‌ی هنر»، محمدرضا شفیعی کدکنی، بخارا، س 7، ش 2 (پی‌درپی 38)، مهر و آبان 1383، صص 189- 196.

ـ 9. نظریه‌ی ادبیات (متن‌هایی از فرمالیست‌های روس)، گردآوری و ترجمه به فرانسه از تزوتان تودوروف، ترجمه به فارسی از عاطفه طاهایی، تهران، اختران، 1385، ص 46.

ـ 10. همان، ص 89.

ـ 11. موسیقی شعر، محمدرضا شفیعی کدکنی، ویرایش 3، تهران، آگاه، 1370، صص 10- 38.

ـ 12. همان، صص 12- 13.

******************************************‎

نقدی بر مجموعه شعر «ملاح خیابان‌ها»/ سروده شمس لنگرودی / ضیاءالدین ترابی


«ملاح خیابان‌ها»‌ مجموعه شعر جدیدی است از شاعر معاصر شمس لنگرودی كه 54 شعر كوتاه و بلند را در بر می‌گیرد؛ شعرهایی كه مهم‌ترین ویژگی‌شان سادگی زبان آنهاست.

مجموعه شعری با زبانی ساده و امروزی كه تلاش می‌كند از زبان ادبی فاصله بگیرد و به زبان زنده مردم نزدیك‌تر شود. این‌كه می‌گویم تلاش می‌كند به خاطر این است كه هنوز ریشه‌هایی از زبان ادبی یا «ادبیت»‌ زبان را می‌توان در آن مشاهده كرد، كه به یكپارچگی زبان شعر یا بهتر بگویم زبان تازه شعری شمس لنگرودی لطمه می‌زند مثل فعل «نهادن» به جای «گذاشتن»‌ در این‌ پاره شعر:

«متولد می‌شویم

كه بمیریم

و تو در فرصتی چنین بی‌هنگام

اقیانوسی را در فنجانی جا نهادی»

شعر 37، ص 72 ،  ملاح خیابان‌ها


یا كلمه «بوی»  به معنی «امید»‌در این پاره شعر:

«به نی، تو گلوی ترانه‌های غم‌آلود دادی

هیزم انبارها می‌شدم

به بوی سرانگشت‌های تو بود كه جوانه كردم.»

شعر 19، ص 44 همان

و شاید بتوان گفت زبان شعری جدید لنگرودی از همین تركیب زبان زنده روزمره و برخی از ته‌مانده‌های زبان ادبی است،‌ كه شكل می‌گیرد و در نهایت زبانی می‌شود راحت و صمیمی برای سرودن شعرهایی كه به دل می‌نشیند:

«ای لرزه دقیقه موعود

انتظار شادمانه پایان تن

شیرازه دیوان شمس!

شعرهای من اینك

كه مثل ریشه پراكنده است

دیوان من اینك

كه پركنده پراكنده است‌

انگشت سلیمان

دیوان مرا هم ببند.»

شعر 12، ص 30، همان

و یا این قطعه:

«خب، حساب و كتاب‌ها دیگر روشن است

معلوم می‌شود مرگ هم حساب و كتاب مشخصی دارد

می‌ماند زندگی

و حالا كه دور همیم‌

خوب است بنشینیم و

به تساوی

تقسیمش كنیم.»

شعر 42، ص 80، همان

كه تمام یك شعر است، یعنی یك شعر كوتاه و منسجم كه در هفت سطر سروده شده است، گرچه در حقیقت این دیگر شعر نیست و یك متن ادبی است، متنی كه اساس آن بر اندیشه استوار است نه بر تخیل و نمونه بهترش را می‌توان در بین شعرهای سنتی فارسی پیدا كرد، مثل این بیت:

«برادرانه بیا تا كه قسمتی بكنیم‌

جهان و هرچه در او هست از تو یار از من.»

درست بر عكس شعر شماره 31 كه در عین كوتاهی از فضای مخیل و تاثیر‌گذاری برخوردار است، پیازی كه به دلیل لایه‌لایه بودن با زندگی مقایسه می‌شود و روز و روزگاری كه به دلیل شباهت به پیاز، اشك‌آور می‌گردد، كه چنین تشابهی فقط در عالم تخیل صورت‌پذیر است، شعر را با هم می‌‌خوانیم:

«لایه‌های پیاز است

روزهای من

لخته‌لخته و

مثل هم

و در اختیار من نیست

سوز اشك،

تمام می‌شوند روزها

و تو پیشم نیستی.»

شعر 31، ص 62، همان

با تصویر گویایی كه در این شعر كوتاه جریان دارد، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای:

«چمدانت را می‌بستی

مرگ

ایستاده بود

و نفس‌هایم را می‌شمرد.»

شعر 25، ص 52، همان

و این دقت و توجه به ایجاز در شعر تا آنجا پیش می‌رود كه شاعر بگوید:

«بازی تمام شد

و تو را در بازی كشتند.»

شعر 28، ص 58، همان

كه شعری است كوتاه و مختصر كه در دو سطر و با 9 كلمه سروده شده است، آن هم تنها با تمركز بر كلمه «بازی»، آن هم با چنین زبان ساده و روان. یعنی همان حركتی كه از چند سال پیش در شعرهای شمس لنگرودی آغاز شده بود در كتاب «پنجاه و سه ترانه عاشقانه» (1383)‌ با شعرهایی چون:

«برای ستایش تو

همین كلمات روزمره كافی است‌

همین كه كجا می‌روی، دلتنگم.

برای ستایش تو

همین گل و سنگریزه كافی است‌

تا از تو بتی بسازم.»

شعر شماره 20، ص 47، پنجاه و سه ترانه عاشقانه‌

 

حركتی كه به زبان شعری شمس لنگرودی هویت مستقلی می‌بخشد و توفیق كمی نیست. آنچه در این شعرها برای شاعر مهم است؛ ساختن فضایی است شاعرانه و مخیل، به كمك واژگان ساده و زنده زبان و ارائه تصویری روشن از آنچه در تخیل شاعر می‌گذرد؛ درست مثل همین شعر بالا كه در آن شاعر در بند اول سخن از زبان و كلمه می‌گوید آن هم زبان ساده‌‌ای كه برای ستایش معشوق كافی است و در بند دوم برای اثبات ادعای خود از دو عنصر ساده طبیعت یعنی «گل و سنگریزه»‌ كمك می‌گیرد تا با آن بت یا مجسمه‌ای بسازد. چنین است كه با ساختن بتی در خور ستایش آن هم با سنگریزه و گل، ضمن تایید ادعای خود در بند اول شعر، عملا نیز به بت‌سازی می‌پردازد، بتی كه پیش از ساختن به ستایش‌اش نشسته بود و این‌گونه است كه بین زبان و طبیعت و عناصر ساده طبیعی از یك سو و بین‌ بت‌ و ستایش، از سوی دیگر رابطه‌ای شاعرانه برقرار می‌كند و شعری می‌سازد موجز و مختصر و در عین حال مخیل و تاثیر‌گذار، كه یادآور شعرهای سبك هندی است.

و در این كتاب یعنی كتاب «ملاح خیابان‌ها» نیز شاعر به دنبال چنین هدفی است؛ گرچه تنها به‌ساختن فضایی مخیل قناعت نمی‌كند و تلاش می‌كند ساختار شعرش را با استفاده از فرم، به شكلی شاعرانه درآورد، شكل و فرمی در خور شعر.

نیز در 16 شعر از 54 شعر كتاب یعنی حدود یك‌چهارم شعرها، شاعر به شعرهایی دارای فرم می‌‌اندیشد، شعرهایی كه جز یكی دو مورد، بقیه با استفاده از ساده‌ترین نوع فرم در شعر، یعنی تكرار عبارت یا گزاره‌ای در اول یا آخر هر بند شعر پدید می‌آید مثل شعر شماره 10 كه در سه بند سروده شده است كه در هر بند آن گزاره «كف مزن، شعله‌ورش‌ مكن» تكرار می‌شود و به شعر فرمی شاعرانه می‌بخشد كه عینا با هم می‌‌خوانیم:

«پنبه آتش گرفته‌ای است‌

قلب من،

كف مزن‌

شعله‌ورش مكن.

باد را ببین‌

چگونه درختان را دور می‌زند

و سوی دلم می‌خزد

كف مزن‌

شعله‌ورش مكن.

قلبم را

در آتش این جزیره تاریخ بگذار تا بسوزد

كف مزن‌

شعله‌ورش مكن‌

باد را ببین

چگونه مرا در دهان گرفته و بر آب می‌رود.»

شعر شماره 10، ص 26، ملاح خیابان‌ها

كه در این میان در شعر شماره 15 با تكرار «تسكینم می‌دهی» در اول و آخر شعر به نوعی فرم دایره‌ای در شعر می‌رسد و در شعر 44 باز با تكرار گزاره «باران كنار چمن می‌بارد و عنكبوت‌ها و مورچه‌ها دلتنگند.» در اول و آخر شعر به همان فرم دایره‌ای می‌رسد، حتی در شعر شماره 49 كه به دلیل كوتاهی شعر جایی برای فرم نمی‌ماند، باز با همین تكرار و فرم دایره‌ای است كه به شعرش سامان می‌بخشد و می‌گوید:

«چه قدر مانده به دریا

آیا بادها، صخره‌ها، كلبه‌های كرانه رودهای من دانستند

كه چه گفته‌ام.

چه قدر مانده به پایان راه.»

شعر 49، ص 89، همان‌

ولی در شعر شماره 17 با استفاده از فرم تركیبی، كه تركیبی از دو فرم ساده و دایره‌ای داشت به فرم و ساختار كامل‌‌تری می‌رسد، كه در آن گزاره «بی‌آن كه تو را ببینم» 3 بار در اول هر 3 بند شعر تكرار می‌شود و در كنار آن در پایان هر بند نیز عبارت «به غرقه در تو شدن معتادم» به اندك تفاوتی تكرار می‌شود یعنی در عبارت‌های: «به آمدنت معتادم» و «به از تو سرودن معتادم» كه پایان بخش شعر است؛ آن هم با این گزاره قاطع: «شاعرم، به از تو سرودن معتادم».

اما همان‌طور كه پیش از این گفته شد، ‌اساس شعرهای شمس لنگرودی بر تصویر است و شاعر با كمك همین واژگان ساده زبان و تخیل شاعرانه است كه به ارائه تصویرهای زیبایی از جهان، مرگ،  عشق و زندگی موفق می‌شود؛ تصویرهایی كه ریشه در تخیل شاعرانه دارند، گرچه بیشتر این تصویرها براساس تشبیه پدید آمده‌اند، مثل تشبیه ابر به پیراهن پاره در این پاره شعر:

«ابرهای پاییزی‌

پیراهن پاره‌اند

تكه‌تكه و خونین، پیراهن پاره‌اند

به درختانم مپوشان.»

شعر 24، ص 51، همان‌

یا:

«سكوت تو

چاقویی زنگ خورده است‌

كه به اره كردن ریشه‌های كهنه من می‌گماری»

شعر 23، ص 49، همان‌

كه در اولی نوع تشبیه عینی است و به شباهت ظاهری ابر و پیراهن پاره استوار است، ولی در دومی شباهت بین سكوت با چاقو، عینی نیست و تشبیهی است حسی كه براحساس شاعر و رابطه احساسات شاعر با سكوت و تصور آن به شكل چاقو، آن هم چاقوی زنگ زده‌ای كه به جای بریدن مثل اره «اره می‌كند» مبتنی است.

چنین است كه شاعر با تشبیه و تخیل به تصویرهای زیبایی از جهان و طبیعت می‌رسد، مثل تشبیه ماه به گردو و تشبیه كف دریا، به پنیر در این پاره شعر:

«گردوی تازه رسیده‌ای است ماه‌

بگذار برای تو بشكنم‌

كف دریا، پنیر است‌

بگذار برای تو قاچش كنم.»

شعر شماره 6، ص 20، همان‌

ولی همین توجه بیش از اندازه به تصویر باعث می‌شود كه شاعر گاه با شیفتگی خاصی، فقط به تصویرپردازی در شعر بپردازد، بی‌آن كه بداند این تصویرها باید در كلیت شعر و ساختار كلی شعر جایگاه ثابت و معینی داشته باشند، جایگاهی ثابت كه براساس رابطه تعامل و تبادل بین واژه‌ها و تصویرها در كلیت شعر پدید می‌آید و به انسجام ساختار نهایی شعر می‌انجامد. به همین سبب هم گاه شاعر فقط تصویرهای پراكنده‌ای  هر چند زیبا  ارائه می‌دهد، بی‌آن كه به نقش این تصویرها در شعر بیندیشد، مثل شعر بلند پایانی كتاب یا شعر شماره 54 با تصویرهای زیبایی از آبی و دریا، مثل:

«دریا

دلشوره زمین است.»

شعر شماره 54، ص 98، همان‌

یا:

«آیینه ابرهاست‌

كه صورتشان را می‌آرایند

پیش از آن كه ببارند.»

همان، ص 99

كه باز منظور شاعر از آیینه، همان دریاست كه ابرها پیش از باریدن، خودشان را در آن نگاه می‌كنند و آرایش می‌كنند. باز تصویرهایی چون:

«تو شوره‌زار پرنده كوهساری، دریا

كه معجزه‌ات‌

باغ‌های ماهی است.»

همان، ص 100

یا:

«ای تخت روان‌

كه ابر و شهاب را به ساحل امن می‌رسانی‌

ستارگان كودك و نوسال را

در شب ناایمن‌

در بستر بخوابان‌

رهزن تازه‌ای در راه است...»

همان، ص 101

چنین است كه دریا یك بار دلشوره زمین است، یك بار آیینه ابرها، یك بار شوره‌زار پرنده‌ها و یك‌بار تخت روان تا آنجا كه حتی دریا اسب می‌شود:

«تو اسب مقدسی از آبی‌

با زینی از كف‌

سالیان دراز می‌تازی‌

بی‌آن كه بدانی‌

در جا جنبیده‌ای.»

همان، ص 101

و شاعر تا آنجا پیش می‌رود كه دریا را به هیات شهری می‌بیند، با خانه‌ها و كوچه‌ها و دكان‌ها، پس می‌گوید:

«خانه‌های تو از آب‌

كوچه‌ها، جدول‌ها، دكان‌ها

با پول رایجی از آب و كف‌

سربازان زخم خورده شیشه‌ای‌

در سنگر آیت شهید می‌شوند

و دوباره بر سر كف می‌جنگند.»

همان، ص 103

تا آنجا كه دریا را در هیات خواهری می‌بیند ‌ كه تعبیری است از بومی‌نشینان جنوب كه دریا را خواهر می‌نامند  و به پایان شعر می‌رسد، بی‌آن كه به نتیجه‌ای رسیده باشد و خطاب به دریا می‌گوید:

«یادم بده‌

تجسد صبرها

یادم بده‌

با آن همه زخم كه بر تو فرود آورند

چگونه بر تن تو زخمی نیست‌

یادم بده‌

كتابخانه رازها.»

همان، ص 104

بگذریم از این كه این تعبیرهای گوناگون از شعر با هم درتضادند و نمی‌توانند یكجا و در یك آن واحد با هم كنار بیایند، ولی به راستی هدف از ارائه این همه تصویر از دریا برای چیست، برای این كه سرانجام خطاب بدان از آن بخواهیم كه یادمان بدهد چگونه با آن همه زخم، هنوز زخمی‌ بر تنش نیست، گرچه دریا می‌تواند در نهایت استعاره باشد. با این همه شعر فقط تصویرپردازی و ارائه تصویرهای زیبا در پیكره‌ای كلامی نیست و كار شاعر پیش از هر چیز گزینش است: گزینش واژگان، مفاهیم و عناصری از جهان برای ساختن جهانی جدید و شاعرانه كه اگر در همین شعر هم اتفاق می‌افتاد، خیلی از این تصویرهای اضافی باید از پیكره شعر حذف می‌شدند تا شعر به ساختاری محكم و منسجم برسد و به فضایی سازمند، مخیل و شاعرانه كه در نهایت تخیل مخاطب را نیز برای ساختن جهانی جدید به حركت وادارد.

ناگفته نماند كه اگر این شعر ونیز شعر اول كتاب یعنی شعر شماره یك  كه چندان هم شعر نیست  از پیكره كتاب حذف می‌شد، هم به شعرهای كتاب یكپارچگی می‌بخشید و هم ذهنیت مخاطب را به تزلزل و به احتمال تكرار این كه «این هم شد شعر»  وا نمی‌داشت. آن هم با شعرهای خوبی كه در كتاب آمده است و بد نیست در پایان یكی از آنها را با هم بخوانیم.

«اگر اندكی پایین‌تر بود آسمان‌

مثل دیگر شاعران‌

آرزو نمی‌كردم كه چیزی بر آن بنویسم‌

می‌بریدم و

پیش‌بند پرنده‌هایش می‌كردم.

اگر این رودها

ادامه نمی‌یافتند

به خیالشان ته دنیا را ببینند

بر ساحل نمی‌نشستم‌

(مثل پرنده‌ها، قایق‌ها)‌

و به شور ابد نمی‌اندیشیدم‌

تقطیرش می‌كردم‌

در قلمم می‌ریختم.

اگر اینقدر ماه‌

جدی نبود

كه طی هزاران سال‌

حتی یك قدم به سمت خانه من بردارد

برمی‌داشتم و

صافش می‌كردم روی میز

می‌نوشتم: چه ارزش دارد زندگی‌

كه این همه چیز داشته باشی و بگذاری بمیری.

حیف‌

هیچ كدامشان مال ما نیست‌

و چقدر دوستت دارم زندگی‌

كه همین فرصت كوتاه را، بعلاوه او

به من هدیه كردی.»

شعر 32، ص 63 و 64، ملاح خیابان‌ها

 

خردک نقدی بر شعر محمد رضا راثی پور/استاد مسعود ناظم الرعایا







فقط به اندازه دوگامی

میان آن گوی سحر آمیز و دست من مانده بود باقی

که آرزوهای رنگ رنگم شود محقق…

درنگ کرد اسب و شیهه سر داد
و روی پاهای خلفی استاد
دوار وحشت چو گردبادی مرا ز خود برد
چه دره ای بود
دهان گشوده به انهدام من و هزار آرزوی دیرین!
خیال کردم که خواب بود این
ولی دریغا که هر شب و روز من گذشته ست
درین سیه خواب وحشت آگین

چه آرزوها
که در خلاف آمد زمانه
جراحتی شد که از درون خورد طاقت من
چو موریانه
۸۸/۵/۲۸
سلام برخوانندگان ارجمند. دوست نادیده من راثی پور عزیزم که اردبیلی است و از قبیله اهل ذوق و ادب، شعربالا را در وبلاگ خود قرار داده اند.بنده بارها و بارهابه تازه واردها در عرصه ی ادبیات و به ویژه شعر عرض کرده و می کنم که تاریخ سرودن شعرتان را در زیرآن بنویسید تا خواننده تاریخ تولد شعر را بداند اما خدا را شکر که ان دوست بزرگوار نادیده این امر را رعایت فرمودند تا کنششان برای مبتدیان درس باشد.چند نکته در باره شعرایشان قلمی می کنم که اول از اخر شروع می کنم اول اینکه این شعر در بیست و هشتم مرداد سروده شده و ما می دانیم که برخی تاریخها تنها تاریخ نیستند بلکه علاوه بر رخداد تاریخی، فرهنگی را نمایندگی می کنند و لذا در این روز هاست که خیلی از ناگفته ها از زبان آدمی بیرون می اید.بیست و هشتم مرداد هم از این زمره روزهاست.
صادق هدایت در ان مانیفستش-بوف کور-می گوید در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورند.و من به تعریض عرض می کنم البته روح آدم را.چون خیلی ها را دیده ام و دیده اید که نه تنها زخم روحشان را نمی خورد گاهی آنها زخم را می خورند و یک آب هم رویش و دلیل این امر علاوه بر بی قیدی انها این هم هست که اصلا روح ندارند.انها سالی یکبار و شاید در عمرشان تنها یکبار دلشان می لرزد و شاید هم هرگز سلولهای خاکستری خود را مصرف نکنند و آکبند به قاضی القاضات و کافی المهمات پسشان بدهند.
اما راثی پور دلی دارد پر از درد و روحی دارد سخت نازک که با اندک تلنگری به فغان در می آید.بند سوم شعرش را ببینید مردی که آرزوهایش هم از درون پوک می شوند دیگر به کدام حشیش متوسل شود مگر نشنیده اید که الغریق یتشبث بکل حشیش.و چقدر سخت و جانگزا ست که آرزوهای آدمی موریانه ای باشند برای جویدن طاقتش و دردی از این بدتر هم هست؟؟.بله هست!!! .همان دردی که آدمی را وا می دارد چنین شعری بسراید.شعری که شاعر نمی داند خواب بوده است یا بیدار.نمی داند این سیه خواب همان خواب مرگ است یا یقظه ای لبالب از ملال.من اما نمی دانم چرا این گونه شده است .همانگونه که شما نیز از این شعر در نمی یابید مگر این که تعبیر خودتان را داشته باشید و این از محسنات راثی پور است که ابهام آفرینی می کند تا خواننده به ظن خود به داوری بنشیند و افرین بر شاعر که وظیفه ای برای خود نمی بیند که همه چیز را بگوید و لقمه شعر را بجود و آماده کند .بگذارید اندکی از سلولهای خاکستری مغز خواننده مصرف شود.
اما باز هم شاعر را می بینیم که در بند اول دل در هوای آن گوی نهاده است.سمبل ؟؟نماد؟گوی دایره است و دایره نماد تکاپو ست.آیا شاعر خود را آگاهانه لو داده است یا نا آگاهانه؟؟.تکاپوی رسیدن به کجا؟بی گمان به جایی که دوار وحشت نباشد و دره هایش هول انگیز نباشند.آیا در انجا اسب بر روی دستهای خویش می ایستد.من بر خلاف راثی پور بر این باورم اسب هم دست دارد و هم پا.بر این باورم اگر اسب بر روی دستها بایستد ممکن است سوار خود را به آن سوی دره-جایی که برای رسیدن به ان له له می زند- بیندازد.آیا چنین چیزی ممکن است؟
به هر حال چه به جلو پرتاب شویم و چه به خلف و عقب، من اما آرزو نمی کنم که گوی، آرزوهایم را برآورده کند .من دوست دارم کوشش خودم به آرزوهایم جامه عمل بپوشاند.ما ملت هزار سال است که در به در دنبال گوی هستیم .این گوی بی نهایت رنگ دار که هزار آرزوی راثی پور را باید محقق کند در طول هزاره های این سرزمین هزاران نام یافته است.از جام جم جمشید تا آب حیوان اسکندر و تا آن روز که گوی را نام دین نهادند و تا امروزه روز که هر ایدئولوژی گوی شد تا مردمان را به اتوپیا برساند و هنوز هم که هنوز است ما به دنبال گوی هستیم و این لعبت طناز که گاه آزادی می نامندش و گاه آرامش و گاه آسایش و گاه رفاه و گاه…..هر روز به نام و رنگی در می آید.اما به هر حال ما هم به دنبال آنیم که موریانه طاقت خور بمیرد تا طاقت ما طاق نشود.امیدوارم شما هم روزی به گوی خودتان برسید اما ناصر خسرو وار .تکیه داده بر خویشتن و به قول نظامی
چون شیر به خود سپه شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
و نکته اخر انکه انچه نوشتم باور و رای من تا امروز ششم مهرماه هشتاد و هشت خورشیدی است.خدا را چه دیدی شاید فردا همه را تکذیب کردم.کی مرده و کی زنده!!!!!!!

نقدی بر غزل اوکتای سلامی/توکل بیلویردی


در درون این واحد ، این به ظاهراً مسکن

دست می دهد بر من حس در قفس بودن

تا برم به سوئی دست ،می خورد به دیواری

بی حساب حتی نیست ، پا دراز کردن من

تا که چرت همسایه نشکند سرآسیمه

گاه دستشوئی من می برم هزاران فن !

فرق آدم و زنبور فرق واحد و کندوست

دل بخواه بر زنبور ، بهر آدم اجبارن !

از همین محقّر گیر ، وضع اجتماع آری

هست قیدها بر روح ، هست بندها بر تن

کیست تا کند عصیان این حیات ننگین را

یوغ های سنگین را باز سازد از گردن

تا درون این محبس جیکمان نمی آید

کارمان شود تا مرگ مثل کرم لولیدن !

اوکتای سلامی

1.بررسی فرم بیرونی:

شعر در قالب غزل در 7 بیت سروده شده است.

وزن :فاعلات ُ مفعولن،فاعلاتُ مفعولن

بحر مقتضب مطوی مثمن مقطوع

در مصراع دوم بیت دوم شاعر از وزن خارج شده استو وزن تبدیل به فاعلات مفتعلن شده است.برای اصلاح چنین پیشنهاد می شود:

پا دراز کردن هم،نیست بی هوا ایضا

یک اشکال دیگر نیز به شعر وارد است و آن اینکه وزن شعر دوری هست ،پس بهتر است ردیف هم باشد که به موسیقی شعر صدمه نیاید.

2.فرم درونی و قوافی:

رعایت قافیه ها و آرایه های شعری در حد متوسط است تا خوب است.بهر حال اوکتای شاعر است و خیلی ادعایش می شود.با اینکه سه سال نیست که شعر می گوید ،هر جا که می خواهد حرف بزند این طور شروع می کند:

منی که دود چراغ خورده ام و استخوان خرد کرده ام نظرم این است که..........

به خاطر همین از این مبحث رد می شویم.

3.زبان شعر:

چون اوکتای از زبان طنز استفاده می کند بفهمی نفهمی زبانش زبان محاوره ای و روزنامه ای هست.نمی تواند زبان فخیم معیار را بکار گیرد.چون کلمات شوخ و شنگ به گروه خون این زبان اخمو و عبوس نمی خورد.

حتی اوکتای اگر از کلمه ای شاعرانه استفاده می کند برای ایجاد تناقض و موقعیت طنز است:

تا که چرت همسایه نشکند سراسیمه

وقت دستشوئی هم می برم هزاران فن

البته ناخالصی هائی دارد زبان اوکتای

عرف زبان محاوره گفتن تمام و کمال کلمات است. نه حذف کردن بدلیل رعایت وزن:

تا برم به سوئی دست،می خورد به دیواری

اینرا ما می گوئیم:

تا دست به سوئی می برم می خورد به دیواری،که برم غلط است.

*یکی از دوستان هم در مورد بیت اول نظرش این است که اشکال دارد:

در درون این واحد ،این به ظاهرا مسکن

به ظاهرا مسکن اما به نظر من حالت طنز و تمسخری دارد که به ظاهر مسکن و یا ظاهرا مسکن ندارد.من اینرا نقطه قوت می دانم.

4.محور عمودی و صور خیال

این شعر از شعرهای کوششی است.شاعر آمده و فکر کرده و مضمونی را پرورش داده است.لعابی از طنز را هم به آن اضافه کرده است که تلخی مضمون را بپوشاند و بسیار در هم در این زمینه موفق است.

مثلا دستشوئی رفتن را یک موقعیت طنز کرده است:

تا که چرت همسایه نشکند سراسیمه

وقت دستشوئی هم می برم هزاران فن!

از نظر اوکتای این واحد های فسقلی و نقلی با زندگی پر زحمت داخل آن که حتی دستشوئی رفتن هم مشقت دارد بی شباهت به قید و بندهای زندگی روزمره نیست .

ولی خوب که چی؟این سرنوشت بشر است.انسانهای اولیه از زمانی که خلق شدند وقتی دیدند نمی توانند به تنهائی حریف گرگ و شیر و ببر شوند بالاجبار گروهی زندگی کردند و زندگی شان شده اجتماعی حالا تازه با کلی تبصره و اصلاحیه و قوانین مدنی و حقوق شهروندی.حالا باز برگردیم سر اول خط که چه بشود؟

این همه آرمانی فکر کردن درست نیست.

4.جمع بندی

شعر در مجموع شعری است خوب.البته می توانست عالی تر باشد اگر شاعر بیتهای آخر را اینقدر صریح تمام نمی کرد.

امید وارم حضرت اوکتای که هم استاد است و هم جنگجوی، این جسارت ما را ببخشد .

شعر محصول کارگاه خیال ذهن/استاد مهدی عاطف راد


در ذهن شاعران افزون بر کارگاههای دیگری که در ذهن همه‌ی آدمهای دارای ذهن سالم وجود دارد- مانند کارگاه احساس، کارگاه ادراک، کارگاه فهم، کارگاه وهم، کارگاه اندیشه و تفکر، کارگاه تصور و تجسم، کارگاه تأمل، کارگاه عاطفه، کارگاه شور و هیجان، کارگاه خیال‌پردازی و خیال‌بافی، کارگاه رؤیا- یک کارگاه اختصاصی هم وجود دارد و آن کارگاه خلاقیت است و در قلب این کارگاه، کارگاه خاص شگفت‌انگیزی وجود دارد که نام آن را کارگاه خیال گذاشته‌ام و این نام را از حافظ  عاریت گرفته‌ام.(۱)
این کارگاه با کارگاه خلاقیت و تمام کارگاه‌های دیگر دوروبرش، که در گوشه و کنار ذهن در حال کار و فعالیت‌اند، در ارتباط متقابل تنگاتنگ است و بینشان راه‌های ارتباطی دوسویه‌ی فراوانی وجود دارد. مجموعه‌ی این کارگاه‌ها به صورت یک سیستم بسیار پیچیده، کارخانه‌ی ذهن شاعران را می‌سازند. شاعران در کارگاه خیالشان انواع کارافزارها و دستگاههای آفریننده، ترکیب کننده و پردازنده‌ی گوناگون دارند و با این کارافزارها و دستگاهها که بعضی از آنها اختصاصی و مخصوص همین کارگاه‌اند و بعضی دیگر ابزارهای مشترک و مورد استفاده‌ی چند کارگاه‌اند، خیال و اندیشه و احساس و عاطفه و شور و هیجان را در قالب کلام درهم‌می‌آمیزند و آنها را  تلفیق و ترکیب و پردازش می‌کنند و در فرایندی پیچیده به شعر تبدیل می‌سازند.
دو عمل اصلی بسیار پیچیده که در فرایند تلفیق و ترکیب و پردازش مواد اولیه‌ی شعر در ذهن شاعر انجام می‌گیرد و ترکیب آنها را به شعر تبدیل می‌کند، عبارتند از :
 ۱- تصویرسازی
 ۲- غریب‌سازی
در عمل اول، شاعر با استفاده از صورتهای خیال (کاربرد صفت و به ‌ویژه صفت هنری (epithet)، مجاز، تشبیه، استعاره، کنایه، ایهام و ...)، حس‌آمیزی، شخصیت‌بخشی، ایجاز و حذف، باستان‌گرایی، ترکیبات زبانی و سایر آرایه‌های بدیعی؛ و ابزارهای دیگر (از جمله وزن و ‌ضرب‌آهنگ و موسیقی کلام (ایقاع)‌ و آرایه‌های لفظی و ...) کلام را به تصویر (image) تبدیل می‌کند و از آن خیال شاعرانه می‌آفریند. عمل خلق خیال شاعرانه همان چیزی است که ارستو در "فن شعر" آن را mimesis نامیده است، و بعضی از مترجمان و شارحان "فن شعر" ارستو، در اثر فهم سطحی یا بدفهمی معنایش، آن را به معنی "تقلید" فهمیده‌اند و معادل انگلیسی آن را واژه‌ی Imitation گرفته‌اند (مترجمان فارسی "فن شعر" ارستو هم که این متنهای انگلیسی مبنای ترجمه‌شان بوده، آن را با معادلهای "تقلید" و "محاکات" به فارسی برگردانده‌اند)، ولی مترجمان و شارحان انگلیسی عمیقتر و دقیقتر "فن شعر" ارستو، به عمق مفهومش که "بازنمایی"، "بازنمود"، "تصویرگری"، "شبیه‌سازی" و مانند اینها است پی برده و معادل انگلیسی آن را واژه‌ی representation گرفته‌اند و شارحان و مفسران صاحب‌نظر و عمیق‌فهمی چون ابن‌سینا و ابن‌رشد آن را با معادلهایی چون "تشبیه" و "تخییل" بیان کرده‌اند و به معنی بازتاب تصویرگونه‌ی آن‌چه خارج از ذهن شاعر است، به صورت خیال، بر پرده‌ی ذهن شاعر و بیان آن خیال در شعر با استفاده از ابزارهای کلامی شاعر گرفته‌اند.
در عمل دوم، شاعر با استفاده از صورتهای خیال و تمام کارافزارهای دیگری که در کارگاه خیالش و سایر کارگاههای کارخانه‌ی ذهنش دارد و به کمک تکنیکها و فوت‌وفن‌ها و شگردهای خاصی که بلد است و قریحه‌اش و تجربه‌اش و تلاشش به او آموخته، عادت‌شکنی و غیرعادی‌سازی می‌کند و به این شیوه به کلامش غرابت و شگفتی و نامأنوسی می‌بخشد و آن را غریبه و نامتعارف و ناآشنا برای ذهن شنونده‌ی شعرش می‌کند. در واقع این همان عملی‌ست که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب گران‌قدر "موسیقی شعر" با عنوان "آشنازدایی" (defamiliarization) درباره‌ی آن مفصل نوشته است، ولی من ترجیح می‌دهم آن را "غریب‌سازی" یا "غرابت‌آفرینی" (strangization) بنامم.
نتیجه‌ی تلفیق و ترکیب این دو عمل بنیادی با یک‌دیگر عملی‌ست بنیادیتر که بیانگر بنیان شعر است و من آن را "نوزایی کلام" (The resurrection of the word) می‌نامم. این اصطلاحی‌ست که نظریه‌پرداز صورتگرای روس- ویکتور شکلوسکی- شعر را بر اساس آن تعریف کرده و  دکتر شفیعی کدکنی در کتاب "موسیقی شعر" معادل آن را "رستاخیز کلمه‌ها" گرفته و درباره‌ی آن به تفصیل توضیح داده است. ولی برای این‌که معادل فارسی بار آیینی- نازمینی نداشته باشد (و به این دلیل که واژه‌ی The Resurrection دارای معنیهای مختلف است: از جمله روز رستاخیز، روز قیامت، معاد، و در مسیحیت به معنی زنده شدن مسیح پس از مصلوب شدن است، و در این معنیها دارای بار دینی- آیینی- نازمینی- فراواقعی است؛ هم‌چنین معنیهای نادینی- زمینی دیگری دارد: از جمله نوزایی، احیا، تجدید حیات، از نو زنده شدن، شروع دوباره) معادل "نوزایی کلام" را بر "رستاخیز کلمه‌ها" ترجیح می‌دهم تا عنوان انتخابی مفهومی زمینی- واقعی و نادینی داشته باشد و طبیعت "این‌جهانی" شعر را شفافتر و بدون ایجاد بدفهمی بیان کند.
در واقع تلفیق و ترکیب دو عمل تصویرسازی و غریب‌سازی روی واژه‌های زبان سبب می‌شود که واژه‌های کلام، حالت ِ "از فرط عادت عادی شده" (اعتیادی) و مرده، و خصلت عدم جذابیت و ناتوانی در جلب توجه مخاطب را از دست بدهند و با حالتی نامأنوس و نمایی نامتعارف و حضوری غریب و ظهوری شگفت‌انگیز جانی تازه بگیرند و از نو زنده ‌شوند و از جا بر‌خیزند. همین "نوزایی کلام" است که در آفرینش شعر در کارگاه خیال نقشی اول را ایفا می‌کند و اصلیترین مسئولیت را برعهده دارد.
اما اصلیترین کارافزار "نوزایی کلام" وزن و ضرب‌آهنگ کلام و موسیقی شعر است. این همان ‌چیزی است که ارستو آن را ایقاع (نظم کلام= ضرب‌آهنگ= وزن شعر= موزونیت= ریتم rhythm) نامیده و عقیده داشته که عاملی‌ست که خالق تصویر و تخییل و موجد "بازنمایی" (یا آن‌طور که در ترجمه‌ی "فن شعر" ارستو آمده، "تقلید" و "محاکات") است.
نظم و وزن و ضرب‌آهنگ کلام و موسیقی شعر هم در خلق خیال شاعرانه هم در خلق غرابت شاعرانه نقشی اساسی ایفا می‌کند، یعنی هم "تصویرسازی" می‌کند هم "غریب‌سازی"، و به دلیل این دو عمل پایه‌ای که انجام می‌دهد، در خلق "نوزایی کلام" و آفرینش شعر عاملی اساسی است. درست به همین دلیل است که کلام منظوم و موزون خیلی قویتر از کلام منثور می‌تواند دارای خصوصیت "نوزایی کلام" شود و با آن خیلی مؤثرتر می‌توان تصویرسازی و غریب‌سازی کرد و شعر آفرید. از این‌روست که ما شاعران نیمایی این‌قدر بر وزن آزاد نیمایی (با تمام اختیارها و آزادی‌عمل‌ها و قابلیت توسع) تأکید داریم و معتقدیم که استعداد و توانایی تبدیل کلام موزون  به شعر خیلی بیشتر از کلام منثور است.



۱- حافظ ترکیب کارگاه خیال را در بیت زیر به‌کار برده است:

بیا که پرده‌ی گل‌ریز هفت‌خانه‌ی چشم
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال

در بیت زیر هم کارگاه دیده‌اش را جایگاه ترسیم خیال روی نگار زیبارو و در زیبارویی بی‌نظیرش دانسته است:

خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم

در  این بیت هم قلمش را که صورتگر کلامش و ابزار کار کارگاه خیالش است، کلک خیال‌انگیز نامیده است:

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال‌انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

خلوتي با عبداللـه واعظ/غلامرضا طباطبائی مجد


عاشقانه‌تر از اين شعر تو عمرت شنيده‌اي: «نگاه كن! تو مي‌دمي و آفتاب مي‌شود...»؟ عبداللـه واعظ بود كه بي‌مقدمه ـ البته به نظر من، و صدالبته با مقدمه‌اي كه يك دنيا انديشه و تجربه‌اي گران پشتِ سرش بود ـ به حرف‌ام كشيد تا از آن ورطه‌ي دلتنگي و پيچيدگي در خود رها شوم. هنوز واژه واژه‌ي مصرع را در ذهن خود ورز مي‌دادم كه گفت «از فروغ است، هر چه فكر مي‌كنم بَدَلي از آن در غزل‌هاي سعدي و حافظ و مولانا بيابم، موفق نمي‌شوم. نمي‌دانم چه افسوني ريخته تو اين مصرع، اين بانوي رفتن‌هاي بي‌بازگشت!» و مقدّمه‌اي شد آن روز براي دردلي از سر يقين كه حلاوت‌اش هنوز هم بعد از سي سال كامم را شيرين مي‌كند.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 خودش خوب مي‌دانست ـ بارها به ما نيز گوشزد كرده بود ـ «سخن عشق، نه آن است كه آيد به زبان.» مي‌گفت «اصلاً عشق آن‌ ورِ بيان است، آن ‌ورِ كلام! هيچ كلامي را براي بيان و اداء آن در دسترس نداري، اصلاً نيست. بي‌خود دنبال كلمه و واژه نگرد. اين حالتي است كه در بيان نگنجد». و من حيران و سرگردان، در سيري شتابناك در كوچه پسكوچه‌هاي خاطرات گذشته كه اينك تقريباً محو و ابري مي‌نمود، حكايت‌هاي «عاشقانه‌هاي بي‌سرانجام» را مرور كردم كه بهترين عاشقانه‌ها هستند؛ حكاياتي كه همه‌شان در «نرسيدن» خلاصه -مي‌شوند، در نرسيدني كه هزار مرتبه والاتر از «رسيدن» است و تلخي‌اش هزار مرتبه شيرين‌تر از آن. يادم آمد در يك جايي خوانده بودم «عاشقانه‌هاي بي‌سرانجام» نهايت، فاجعه‌آميز است و دل‌گزا. شنيده بودم در چنين ره‌سپري‌ها، نهايت، اين پايان معمول و متعارف و مرسوم، به هيچ نمي‌ارزد و مي‌شود از راهي رفت كه كسي از نهايت‌اش خبر ندارد، ولي اين بي‌نهايت بودن، اين «بي‌خبري» از پايان كار، مرتبه‌اي دارد والاتر از «باخبري» و همين است كه انتخاب را دشوار مي‌كند براي عاشقِ دلداده‌اي كه پايْ در راهي مي‌گذارد سنگلاخ و پرنشيب و فراز و بي‌انتها، و دوست دارد در اين راه از همه‌ي آن‌چه كه در دست دارد ـ به جز آن‌‌چه متعلق به دلدار است ـ دست بشويد و تنها به دلدار بپردازد. رد پاي چنين عشق‌هاي بي‌سرانجام را مي‌شود در ادبيات داستاني ـ و گاه در فيلم‌هايي سينمايي ازجمله «بيمار انگليسي» ـ به وفور پي گرفت و به حلاوتِ نهفته در آن‌ها كام شيرين نمود. توصيف گارسيا ماركز از چنين عشق را در «خاطره‌ي دلبركان غمگين من» به ياد مي‌آورم و تأويل خودماني و شرقي صادق هدايت از چنين عشق را در «داش آكل»، و مي‌رسم به مصرع «به مقامي رسيده‌ام كه مپرس» از زبان علي‌اكبر دهخدا در آخرين روزهاي حيات و واپسين نفس‌هاي گرم‌اش. هنوز از نشئه‌ي شنيدن مصرع «... تو مي‌دمي وُ آفتاب مي‌شود...» خلاص نشده‌ام. سمساريِ خاطرات‌ام را زير و رو مي‌كنم. پنداري بارگيِ يادهاي خوش از روزهاي سپري شده با واعظ، تو مغزم جولان مي‌كند. برخي از گفته‌ها و اشارات‌اش به مقوله‌ي عشق را، در گذشته‌اي نه‌چندان دور درباره دردل دوره مي‌كنم و به ياد مي‌آورم روزي را كه با شور و شعفي دست نايافتني ـ كه به ندرت آن چنان حالي بهش دست مي‌داد ـ گفت: اصل مان بايد «حقيقت وُ عدالت وُ زيبايي» باشد، و عشق همه‌ي اين سه عامل مقدس و مبارك را از درونْ به هم پيوند مي‌دهد. اين‌ها را گفت وُ گفت، تا در دل، با صد تمنّا و آرزو، بگذراند «آيا دنيايي نخواهيم داشت كه در آن هيچ‌‌كس براي هيچ‌كس اضافي نيست؟». شناخت واعظ همان امر «سهلِ ممتنع»‌ي است كه در حقّ كلام سحرآميز سعدي آخرالزمان گفته‌اند. همان حكمي كه واعظ در خصوص شناخت عشق به كار برده، درباره‌ي شناخت شخصيت خودِ وي نيز مطرح كردني‌ست: «واعظ، آن‌ورِ كلام است، آن سوي واژه!» اساساً كلمه ـ كلمات قابليت بيان حالات درونِ آدمي را ندارد. هر چقدر زور بزنيم و دنبال كلمه و واژه‌اي بگرديم تا آن‌چه در درون‌مان مي‌جوشد بيان كنيم، نمي‌شود. كشف معضل از من نيست، محمود دولت‌آبادي هم كه كلمه در دستان وي مثل موم است و هر طور كه بخواهد آن را شكل مي‌دهد، سال‌ها پيش در نامه‌اي به يكي از دوستان‌اش، از همين كاستي گله كرده و نوشته بود «كلمات ظروف كوچكي هستند براي همه‌ي آن‌چه در ضمير و باطن ما مي‌گذرد، و ما به ناچار از كلمه در بيان خود استفاده مي‌كنيم.» اين همان اعتراض و گله‌ي مليحي است كه يك قرن پيش نويسنده‌اي كه جيمز جويس باشد، آن را عَلَم كرده و عملاً عليه ناكافي بودن زبان قيام نموده، به ويران كردن زبان و باز آزمودن آن فتوا داده است. صاحب اين قلم چه مي‌تواند گفت درباره‌ي مردي كه حضورش عين صفا و لطف بود و اميد! هنوز هم ايستادن‌اش به قامت، مرا به ياد پندارهايم از قامت انيشتين مي‌اندازد. همين كه در مسير صحبت‌هاي شيرين و از دل برآمده و شفّاف‌اش قرار مي‌گرفتي، با خود كلنجار مي‌رفتي كه انديشه‌هاي ته‌نشين شده در مغزت را دوباره واكاوي كني و راه شكّ و ترديد در صحّت پاره‌اي از باورهايت بگشايي و در آن‌ها تجديدنظرها كني. اميدواري به انسان و حيات و سرنوشت بشر اوّلين نويدي بود كه حرف‌هاي واعظ برايت به ارمغان داشت. با خود مي‌گفتي آيا دنيا همان دوزخي است كه دانته، شاعر بزرگ ايتاليايي، در لوحي كه بر دروازه‌اش مي‌كوبد و آن را «قلمرو رنج جاودانه» مي‌نامد؟ آيا اين جملات كه بر آن لوح مي‌نويسد: «از من به شهر درد گام مي‌نهي/ به قلمرو رنج جاودانه/ پيش از من هيچ آفريده‌اي نبود/ اي كه پا به درون مي‌گذاري/ دست از هر گونه اميدي شسته باش» را بايد نصب‌العين خود سازي و تخم هر اميدي را در دل خود بخشكاني؟ آيا اين جمله‌ي شعرگونه و آهنگين را كه «من اگر نقاش اولام/ دونياني زيندان چكرم» (= من اگر نقاش باشم/ دنيا را درست مثل يك زندان به تصوير مي‌كشم) حرف درستي است؟ و يا آن حديث يا مَثَل سائره‌ي عرب كه «الدنيا سجن‌ المؤمن» حرف مفتي نيست؟ دنيا يعني دوزخ و زندان است وُ هيچ جلوه‌ي زيبايي و دلپذيري ندارد؟ حرف‌هاي شيرين عبداللّـه واعظ تو را وامي‌داشت به اين حرف‌هاي به ظاهر منطقي و صحيح دل نبندي و با شور و حالي كه در آن لحظه به شعور و آگاهي بَدَل شده است، دنيا را صحنه‌ي واقعيت‌هاي ملموس بيني و در تلاش مضاعف و خسته‌گي‌ناپذير، آن را به صورتي كه دوست داري درآوري، و باور كني كه در نبرد بين روزهاي سخت و مردان سخت، اين مردان سرسخت اند كه مي‌مانند، نه روزهاي سخت. يادكردي شيرين و تجربه‌آموز از اين «معلّم صبور و پاكدامن» عين فرض است براي ما كه لحظه‌هاي ناب خلوص و صميميت را در محضرش گذرانده‌ايم. گفته‌اند ياد عزيزان زندگي را شيرين‌تر مي‌كند. پس، بهتر آن كه «ياد» از يكديگر را از ياد نبريم. در اوپانيشاد آمده است، ناردا مي‌گويد بالاتر از هوا هم چيزي هست؟ سانتاركورما مي‌گويد: آري! يادْ از هوا بالاتر است، ياد را از آدمي بگيري، ديگر نه مي‌شنود، نه مي‌انديشد و نه مي‌فهمد. ياد را به او برگردان، دوباره مي‌شنود، مي‌انديشد و مي‌فهمد. ياد و خاطرات خوشي كه از عبداللّـه واعظ دارم، يادآوري‌شان همواره به گفته‌ي نيما «گرمم مي‌دارند». گاه كه شروع مي‌كنم آرام آرام از سمساري خاطرات‌ام به گردگيري و عتيقه‌هايي چند با مُهر و امضاي مِهرنشان واعظ بيرون مي‌كشم، قلبم آرام مي‌گيرد، آن‌گاه به راحتي مي‌توانم خودم را از اين «شب تاريك وُ بيم موج وُ گردابي چنين هايل» بيرون بيندازم و به جمع «سبكبالان ساحل» بپيوندم و از اين «جماعت آشفته‌حال» خلاص شوم. چرا رو راست نباشم! هر وقت، در دل، با واعظ همدم و همكلام شده‌ام، بي‌آن كه خود بخواهم، كلامم با توفان عاطفه و ارادت همراه بوده و بارانْ در پي داشته است. اين توفان و باران هرگز بي‌رعد و برق نبوده. طول و عرض اتاقِ پر از ياد و نام واعظ ـ بسته به شدّت هيجان و گريه، يا بسته به شعر آهنگيني كه ياد آور لحظاتِ ناب هم‌نشيني‌هاي گرم با او و دو سه تني از همنوايانِ آن روزهاي مجلس انس و الفت‌اش: حاجي عمواوغلي پارسي‌نيا (سردرودي)، حاج محمّدحسين بهروزي، حاج قربان آقا حمامچي، و گاه‌گدار كريم عظيمي ـ كه در همان حال  زمزمه‌ي غزل يا ترانه گريه سر داده‌ام، فرق كرده است. به ندرت يادم مي‌آيد از عبداللّـه واعظ با خود در دل كنم و نبارم. عبداللّـه واعظ و استاد حسن قاضي طباطبايي دو تن معلّم شريف و بزرگواري هستند كه ياد و نام شاه هرگز در كلام و زبان ارادتمندان‌شان غايب نيست. ياد اين دو بزرگوار شور و شعفي به ياد آوران مي‌دهد. در اين اوراق، از همدلي‌هاي شيرين با واعظ سخن مي‌گوييم، سهم‌ استاد قاضي همچنان باقي است ـ در فرصتي ديگر. واعظ مي‌گفت خوب بودن دشوار است، به همين دليل خوبي را حتّي اگر زمان‌اش كوتاه باشد بايد غنيمت شمرد و از تهِ دل باور داشت كه براي خوب شدن دير نيست. مي‌گفت هر وقت شروع كرديم به خوب شدن، غنيمت است، بايد شروع كرد وُ خوب شد وُ خوب ماند وُ خوب رفت. مي‌گفت خوبي خوبي‌اش اين است كه آدمي را به آرامش و خلسه‌اي مي‌رساند كه كم‌ترين اجرش عيش مدام است. واعظ كمال را در خودبرون ريزي جست‌ و جو مي‌كرد و مي‌گفت دنياي ما پر است از دست‌هايي كه هرگز خسته نمي‌‌شوند از نگه داشتن نقاب‌ها، و دوست داشت خود پيشاپيشِ دوستان و شاگردان‌اش، ماسك از چهره‌ي خويش بردارد و به زندگي سلامي دوباره كند. باورش اين بود كه بسيار خواندن‌ها و پراكنده خواندن‌ها ما را به ديكسيونرهاي متحرّكِ بي‌مصرفي بدل كرده كه زياد هم به دردبخور نيستيم. حالا وقت آن است كه به دقّت در خود غور كنيم، خودمان را مقابل آيينه‌ي قضاوت خودمان قرار دهيم و ببينيم واقعاً چي هستيم، كي هستيم. ببينيم چي بوديم و چي شده‌ايم. مي‌گفت به جاي جست و جو در ديگران، جست و جو در خود را آغاز كنيم. شايد اين اقدامِ جسورانه و در عين حال پاكدلانه، ما را به جايي برساند و به واقع ببينيم كه يك «كس»‌ي هستيم كه قبلاً نبوده‌ايم. آن وقت، بهترين‌هاي خودمان را تقويت خواهيم كرد و هوسِ ديگري شدن را از دل‌هايمان بيرون خواهيم ريخت. واعظ به درستي باور داشت كه آرزوي درآمدن در قالب ديگري، زيستن در سايه است؛ همان سخن آن مرد بزرگ كه گفت تمناي «ديگري» بودن، مستلزم «خود» نبودن است. واعظ، خود، فرزند خصال خويش بود نه فرزند ميرزاحسين واعظ يكي از سخنوران سه‌گانه‌ي صدر مشروطيت در تبريز! اگر چه پرتره‌ي بزرگي از ميرزاحسين همراه با عكس كوچكي از عبداللـه پشتِ سر وي زيب و زينت يك قسمت از اتاق بزرگ مخصوص تشكيل كلاس‌هاي مثنوي بود و پرتره‌اي ديگر از گاندي آرايه‌ي قسمت ديگر اتاق، با اين همه هرگز ديده نشد از نام و آوازه‌ي پدر براي بزرگ جلوه دادن خود هزينه كند. آن قدر كه از مسيح وُ گاندي وُ برتراند راسل و محمّد(ص) سخن به ميان مي‌آورد هرگز نشنيديم از پدر ـ با آن همه اندوخته‌هاي ادبي و فقهي و سياسي و اجتماعي ـ حرفي به ميان بياورد. در باورهاي مسجّل و مسلّم خود كه گاه آن‌ها را به نحوي جزو آموزه‌هاي اجتماعي و عرفاني خويش قرار مي‌داد، به اين نتيجه‌ي مطلوب رسيده بود كه چرا بايد فرزند، بي‌خود و بي‌جهت، به افتخارات احتمالي پدر بنازد و سعي كند كاستي‌ها و تنبلي‌هاي خود را زير سايه‌ي اين آرايه‌ها پنهان گرداند. مي‌گفت چنين فرزندي حتماً بايد از عيب و ايرادها و خطاهاي احتمالي پدر خود نيز شرمنده و سرافكنده باشد. پس به چه درد مي‌خورد شكوه و جلال پدر و يا ننگ و خفّت پدر در شكل‌گيري شخصيّت اجتماعي فرزند؟! البتّه بهره‌مندي از محبّت و مهرباني پدر و ديگران را نفي نمي‌كرد ولي توصيه‌اش اين بود كه سوار شدن بر شانه‌هاي اين وُ آن ـ حتّي پدر و مادر ـ نشانگر بي‌ارادگي و لااباليگري ماست. روان‌هاي كرختي وجود دارند كه آرام و لاقيد‌اند، عميق مي‌خوابند، خوب و خوش مي‌چرند، اعصابي از كنف، مغزي از چوب و قلبي از اسفنج دارند. مي‌توانند به زجرها، يأس‌ها و ناكامي‌ها بخندند و از خود در همه حال به حداكثر راضي باشند. امّا بسياري روان‌هاي نازك و حسّاس، دردكش و متشنّج وجود دارند كه هر نسيم كوچكي براي برآشفتن‌شان كافي‌ست. واعظ از اهالي سرزمين دَردكشان بود و از دُردكشانِ كوي عاشقانه پويان و عابدانه روان. هميشه دلْ‌‌نگران آينده‌ي «انسان» بود، اين است كه لحظه به لحظه‌اش با خلقِ پُرشكايتِ گريان همدردي داشت. گيتا مي‌گويد: آن كس نزد من گرامي است كه وجودش عاري از بدخواهي‌ست و نفرت را با عشق پاسخ مي‌گويد. انديشه‌هاي ما و من را در او راهي نيست و لذّت و اَلَم به چشم‌اش يكي‌ست. خويشتن‌دار و رحيم و استوار و قانع است و بردبار. نه مي‌آزارد و نه آزرده مي‌گردد. از شعف و رقابت و ترس خود را وارسته است. بد و خوب زندگي را پذيرفته و شكايت را ترك گفته. درون‌اش را از آلودگي‌ها زدوده، دربند علايق نبوده و گوش به فرمان من است. دوست و دشمن را عاشق است. نه آفرين‌ها تشويقي‌ست برايش و نه نفرين‌ها مانعي در راه‌اش. در گرما همان‌ گونه است كه در سرما، در رنج همان گونه است كه در شادي، از تعلّقات خود را رهانيده، و از حصار خودخواهي به بيرون خراميده. در دل‌اش جنگي نيست و ايمان‌اش قوي‌ست، پس چنين كسي نزد من گرامي است. عبداللّـه واعظ مصداق كامل اين صفات حسنه بود. در عمر خود نه كسي را آزرد و نه از كسي آزرده‌خاطر گشت. نه به بَهْ‌بَهْ وُ چَهْ‌چَهْ كاذب اين و آن غرّه شد و نه به انتقاد و عيب‌جويي‌هاي جهت‌دار اهل غرض افسرده‌خاطر. به خاطر استغناي درون، مال دنيا چنگي به دل رحيم و كريم‌اش نزد و از حطام دنيوي آن قدر مي‌خواست كه وظايف سرپرستي خانواده را به انجام رساند. در استواري و صبر و متانت و بردباري هم كه چه گويم... آيتي بود از تمامي اين صفات مرضيّه. سال‌هاي سال در منزل‌اش به روي همه‌كس باز بود؛ آن هم نه روزهاي معيّن و ساعات مشخّص. «مرد» معجوني بود از صبر و تحمّل و ايثار، حتّي در ماه‌هاي آخر عمر پربارش كه خلاصه شده بود در پوست و استخوان و درد. همه‌ي روزهاي ماه و سال، وقت و بي‌وقت، با چهره‌اي گشاده و لبخندي مليح بر لب، ميزبان خسته‌دلان و از ره‌رسيدگان بود با توشه‌اي از حرف و كلام و تبسّم. واعظ چيزي جز «گفتن» نبود. عشق نيز در كلام او نوعي سخن بود؛ عالي‌ترين و صميمي‌ترين نوع آن. او پاك‌ترين و ساده‌ترين نوع عشق را انتخاب كرده و سال‌ها در قالب همين عشق، بدون آن كه بخواهد از روزنِ ادبيات وُ عرفان وُ قرآن عنايات خاص اين و آن شامل حال‌اش باشد، ملاحت مثنوي، فصاحت نهج‌البلاغه و عمق قرآن و فلسفه را چون شير مادر در رگ و پي مشتاقان مي‌ريخت. خوشا به حال‌اش! خوشا به حال او كه از منظر چنين عشقي با خداي قرآن گفت و شنود مي‌كرد، با او داد و ستد مي‌كرد، از او مي‌گسست و دوباره به او مي‌پيوست. همه‌ي اين صفات را در وجود گرانمايه‌ي خويش جمع داشت و به جاي آن كه بر خود بنازد و بر ديگران بتازد و ناز فروشد، پيوسته در همه جا و با همه كس به مهرباني و فروتني رفتار مي‌كرد. هميشه به لطف و خوشي سخن مي‌گفت و به عوض خودستايي، همگنان را مي‌ستود و خط بطلان مي‌كشيد بر اين كه گفته‌اند «آدمي مستعدّ خودستايي و خودبيني است». واعظ هميشه چيزي براي پنهان كردن داشت، حتّي براي شفيق‌ترين كسان. ولي از آن‌جايي كه هر راز عشوه‌ي برملا شدن دارد، حرف‌هاي درون‌اش در شيريني نگاه‌اش رمزآلودي خود را از دست مي‌داد. نگاه افسونگر و نافذش گوياتر از هر زبان برّا بود. مگر غير از اين است كه آن‌جا كه رودخانه بي‌خروش است و آرام، ژرف‌تر است و خطرناك‌تر؟! اين مرد نجيب در لحظات سكوت بيشتر از هر وقت ديگر ژرف‌تر و مهيب‌تر مي‌نمود، و نشان مي‌داد كه اعتراض‌ها در قلب‌ها مي‌ماند و شكوفه مي‌كند، به شرطي كه شوقِ تصرّف جاي عشق به انسان را نگيرد. به عينه شاهد بوديم كه زندگي‌اش در سال‌هاي آخر جدالي بود با خويشتنِ خويش، آميخته به رنج و سكوت. نجيب‌تر از آن بود كه اين‌‌گونه زيستن را تاب بياورد، و از اين منظر بود كه قطعيّت و يقيني را كه سال‌ها در پي‌اش بود، در نيستي يافت. پنداري مي‌دانست كه در تنِ سكوت چگونه زهري جاري‌ست. به خاطر همين بود كه در روزهاي آخر، بيشتر حرف‌هايش را در سكوت ملال‌انگيز زمزمه مي‌كرد و آنان كه سال‌ها قدحِ لبريز از شرابِ كلامِ شاعرانه‌ي عاشقانه‌اش را لاجُرعه سركشيده بودند، حرف‌هايش را در گردش لب‌هايش مي‌يافتند. او كه به ما ياد داده بود هيچ قلّه‌اي آخرين قلّه نيست و بايد دنبال قلّه‌هاي ديگر باشيم نه آخرين قلّه، خود، با دلي مملو از حرف‌هاي نگفته، خود را به آخرين قلّه رسانيد... و بين «راه» و «منزلگاه» دوّمي را انتخاب كرد. عبداللّـه واعظ از سال 1325 وارد جريانات سياسي مي‌شود ـ درست از بيست ساله‌گي! به عبارت ديگر مي‌شود گفت از اين‌سان است كه زندگي سياسي و مبارزات مخفي و علني‌اش عليه رژيم ستم‌شاهي شروع مي‌شود كه تا سال 1344 ادامه مي‌يابد. از همان سال شروع فعاليت‌هايِ سياسي تا سال 1327 سلسله مقالاتي در روزنامه‌هاي مرد امروز، صداي وطن، رهبر با نام مستعار، يونسي، مالك جهنم، مشدعلي، و در روزنامه‌ي پرچم اسلام با نام واقعي خود مي‌نويسد. پس از دستگيري و روانه شدن به زندان «قزل قلعه» تحقيقاتي در فلسفه‌ي ديالكتيك به رشته‌ي تحرير درمي‌آورد كه هرگز به چاپ نمي‌رسد. آن‌گونه كه خود مي‌گفت از سال 1326 همزمان با حركات انقلابي جذب مثنوي معنوي مي‌شود كه تا آخرين دقايق عمرش لحظه‌اي از آن نمي‌تواند جدا گردد؛ چنان حشر و نشري كه تمام گفتار و كردار و انديشه‌اش را تحت‌تأثير قرار مي‌دهد. شيفته‌گي و دل‌سپردگي واعظ به مولانا به حدّي بود كه او را خاتم‌العرفاي پاك‌نهاد و نيك‌نفس مي‌شناساند و مي‌گفت نيِ مطرح شده در مثنوي معنوي، توتم انديشه‌‌ي آسماني آن بزرگوار است كه از زبان آن بيداري فطرت آدمي را فرياد زده است. دهه‌ي سي، دوران دوّم فعاليت‌هاي سياسي‌اش است كه با كودتاي 28 مرداد درِ زندان را دوباره به رويش باز مي‌كند. پس از پايان حبس و پيدايش تغييراتي در جوْ سياسي جامعه، اقامت در تهران را برمي‌گزيند. در تهران با زنده‌ياد محمّدتقي جعفري آشنا مي‌شود. اين آشنايي كه مدّت شش سال دوام مي‌آورد، حاصل‌اش داير كردن جلسات شرح مثنوي‌ست در تهران. سال 1346 به تبريز مي‌آيد و تا پايان زندگي در اين‌جا مي‌ماند. از اين ايّام است كه منزل‌اش بدل مي‌شود به كانوني براي جلسات تفسير قرآن، مثنوي، شرح نهج‌البلاغه، تاريخ فلسفه، اسفار، و او محور بحث‌ها و جدل‌هاي فرهنگي و علمي كه تا آخرين روزهاي عمر پربارش ادامه مي‌يابد، البته با وقفه‌هايي كوتاه و گاه بلند. زماني به دليل عارضه‌هاي قلبي و بدتر از آن پديدار شدن نخستين علايم بيماري حنجره در سال 1362 كه تحت پرتو درماني قرار مي‌گيرد. چندان افاقه‌اي نمي‌كند، ده سال كج‌دار و مريز با آن سر مي‌كند. بالاخره مرض كار خودش را مي‌كند، حنجره‌اش را كه گفته مي‌شد مهمّ‌ترين عضو براي بودن و ماندن‌اش بود، از تن بيمار و رنجورش جدا مي‌كنند. از اين زمان، واعظ تنها شش سال فرصت داشت كه اندوخته‌هايش را بي‌غلّ و غشّ در اختيار علاقه‌مندان خود قرار دهد، امّا نه از طريق زبان، بلكه از راه نگاه و گاه از طريق لب‌هايي كه سعي مي‌كردند رازهاي نهفته در دل‌اش را برملا كنند. در اين مدّت شش سال (از سال 1372 تا 1378) درِ منزل‌اش برخلاف سال‌هاي گذشته، نه براي جلسات درس، كه براي گردهم‌آيي‌هاي دوستانه باز بود. تا اين كه پنجم خرداد سال 1378 مي‌رسد و «عبداللّـه‌ واعظ» واپسين نفس‌هاي گرم‌اش را مي‌كشد. به هنگام رفتن نيز مثل همه‌ي دوران زندگي، تبسّم بر لب داشت، گويي «مرد» هرگز از تبسّم به روي مهمانان‌اش لحظه‌اي غافل نبود، حتّي اگر اين مهمان عزرائيل باشد! دوستداران‌اش كالبد خاكي‌اش را در وادي‌ رحمت تنها گذاشتند؛ البتّه اين در منظر ماست، كه بيش از اين‌ها ديدن در دستور نيست، ولي آسمان‌اش جايي ديگر براي وي بخشيد، به اندازه‌ي روح بزرگ‌اش، و به قدر بادباني كه در ادب وُ عرفان وُ پاكي و مردمداري گشوده بود. واعظ همواره دغدغه‌ي آزادي انسان و رها شدن‌اش از قيد وُ بند «بايد»‌ها داشت. مي‌گفت راه دموكراسي رفتني‌ست و بشر امروز هرگز از پي‌گيري مقصد مبارك خود خسته و مأيوس نخواهد شد. گفته‌ي چسلاو ميلوش (1911 ليتواني ـ 2004 لهستان) را يادآور مي‌شد. اين شاعر و نويسنده و مترجم لهستان برنده‌ي جايزه‌‌ي نوبل ادبيات سال 1980 در كتاب ارزندي خود ذهن دربند دموكراسي را به قايق غريقي تشبيه مي‌كند كه «در آن هركس به سويي پارو مي‌زند» وي پس از اشاره به نابساماني و سوء‌استفاده‌ي متقابل فراوان از سوي سرنشينان اين قايق و اذعان بر اين كه هماهنگ كردن مردم در به مقصد رساندن اين قايق هم كار دشواري است، اضافه مي‌كند: «در قياس با چنين قايقي، كشتيِ تندروِ توتاليتر كه پارو زنان به سرعت پيش مي‌تازد، شكست‌ناپذير جلوه مي‌كند، امّا گاهي كشتي توتاليتر به سنگي مي‌خورد و به گِل مي‌نشيند و قايق دموكراسي از كنار همان سنگ آرام پيش مي‌راند.» تعهّد و علاقه و اميد واعظ به دموكراسي را مي‌شد در جريان انتخابات رياست‌جمهوري سال 1376 به خوبي ديد كه يك پوستر بزرگ از محمّد خاتمي در ورودي اتاق خودنمايي مي‌كرد. عبداللّـه واعظ با ديدي باز و بري از كوته‌بيني، برخورد تمدّن‌ها و متأثر شدن و نفوذ فرهنگ‌ها در يكديگر را مي‌پذيرفت، ولي در عين حال بي‌مورد نمي‌دانست كه نشان دهد دوگانگي شرق معنوي در برابر غرب مادّي و ماشيني، فقط حاصل تعصّب و خام‌انديشي است. از اين منظر بود كه تلاش مذبوحانه‌ي كساني مثل آل‌احمد در «غرب‌زدگي» را بي‌حاصل و نكوهيده قلمداد مي‌كرد كه از رواج «كالاي معنوي شرق و آسيا» در غرب سخن مي‌گويد و با اين كار علاقه‌ي خود به «صادرات معنوي» و سطحي بودن شناخت خويش از غرب را عيان مي‌سازد. واعظ برخلاف سنّت رايج زمان خويش، نه مبلّغ عقل‌گرايي غرب بود و نه مدافع معنوي‌گرايي شرق. براي او تنها حقّانيّت و ظهور تبلوّر «حقيقت» ارزشمند بود؛ حالا اين مولود مبارك در زهدان كدام مادر پرورش مي‌يافت مهمّ نبود. او بارها با اشاره بر مثله شدن آرمان‌هاي انساني در غرب گفته بود دستاوردهاي سياسي و فنّي عصر روشنگري، علي‌رغم همه‌ي ارزش و اهميّت آن، به نحو دردناكي ناكافي است؛ و خوشبيني، ترقّي و روشني آن در سايه‌ي تاريك آشويتس و كولاك طنزي تلخ و دهشتناك را تداعي مي‌كند. وي با تقبيح عملكرد غلط برخي عقل‌گرايان در غرب از روشنگري، دستاويز قرار گرفتن معنويت در شرق را نيز نكوهيده و حساب حقيقت‌جويان معنويت در شرق را از اين دغلكاران جدا مي‌كرد. تا آن هنگام كه داغ يكي دو عمل جرّاحي سنگين بر تن رنجورش ننشسته بود، بيشتر شنونده بود تا گوينده. صبر ايوب داشت در تحمّل ديگران و شنيدن شِكوه‌هاي دوستان و مهمانان. از آن افراد نبود كه تاب تحمّل مخالفانِ منصف و نقّادانِ عالِم را نداشته باشد. به خودش اجازه نمي‌داد پايي را كه به ساز او نرقصيده قلم كند، يا سازي را كه با سازش نخوانده بشكند. اصلاً و اساساً احتياج نداشت اداي آزادي درآورد، چون آدمي بود حقيقتاً آزاد ـ از درون، نه به ظاهر. به همين خاطر مي‌توانستي به حرف‌هايش حتّي شديداً اعتراض كني بدون اين كه علي‌الحساب متهم شوي به اين كه «بي‌شعوري»، «احمقي»، «نفهمي» امّا يكي دو سال اخر عمر آني نبود كه بود و دوستان‌اش توقع داشتند باشد! لجوج بود و يك‌دنده و گاه مشتاق شنيدن مدح. زود عصباني مي‌شد. گاه تحمّل اعتراض لطيف از سوي نزديكان‌اش را هم نداشت. دوست داشت متكلم‌الوحده باشد و حرف‌هايش بي‌كم و كاست از سوي شنوندگان مورد تأييد قرار گيرد. از اصولي كه برايش عزيز مانده بود، حاضر نبود گامي به عقب بردارد، و انتظار داشت همه‌گان آن اصول را همچون ده فرمان خدا بپذيرند. و اين حال براي نزديكان‌اش دل‌آزار بود. حرمت و شأن‌اش مانع از آن بود كه بحث‌ها به دل‌خوري بكشد. لج كردن‌اش هم شيرين بود، مثل زندگي‌اش. با اين همه هميشه «چشم و چراغ» دوستان و شاگردان‌اش بود و از صميم قلب دوست‌اش داشتند و حاضر بودند او را هر جوري كه هست تاج سر بدانند. ميراث كارهايش در قالب درسگفتارهايي شيرين و جذّاب به عنوان روشنفكري سخت ارزشمند است. گفتارش رسم رايج روشنفكري را كه برخاسته از تجربه و مفاهيم روسي و استالنيسم بود و روشنفكر را صرفاً معاند قدرت مي‌دانست و مي‌ستود، برنمي‌تابيد. تا آخر عمر روشنفكر ماند وُ منتقد اصولي و پايْ‌بند به منطق و علم و عدالت. هرگز از نقد حكومت و جامعه و بازگشت حقيقت با تكيه بر عدالت و عدم غرض‌ورزي، ابا نداشت. رسم خرقه‌‌بخشي و خرقه‌پرستي را هم كه گاه از سوي دون‌كيشوت‌هاي فرهنگي، از قماش جلال آل‌احمد، مطرح مي‌شد جايز روشنفكران نمي‌دانست و باكي نداشت كه شكل مارفروشان و دروغ‌پردازانِ نان به نرخِ روزْخوران را به منطق و ادب، نقد كند و اگر لازم شد بمالاند. واعظ معبود و معصوم نبود، امّا خيلي صفات برتر و برازنده داشت. نجابت و فروتني و چهره‌ي متبسّم، و چيزي كه به اين خصوصيات اخلاقي مي‌توان اضافه كرد صبر و حوصله‌ي كم‌نظير او بود كه همه را وادار به احترام مي‌كرد، و حاصل اين نعمت الهي آن بود كه سنگ صبور و نقطه‌ي قوّت دوستان و شاگردان‌اش شد. در ذكر فضايل و محاسن اشخاص دادِ سخن مي‌داد، ولي بدي كسي را نمي‌گفت، و اگر هم پيش مي‌آمد با نهايت امساك و اكراه بود. بهره‌ي كافي از عرفان نظري داشت و در عرفان عملي هم دوسه گامي رفته بود. از اين منظر بود كه همواره مي‌گفت انسان عاشق نفس خويش است و تمامي تلاش او در زندگي جلب رضايت اين معشوق است. فرق نمي‌كند اين تلاش از راه مشروع باشد يا نامشروع؛ هدف نهايي ارضاي نفس است. لذّت طبيب در بهبودي مريض اگر بيشتر از شادي مريض نباشد كمتر نيست، و لذّت‌ بخشندگيِ دينار از دريافت‌كننده‌ي دينار كمتر نه. عبداللّـه واعظ گرچه دير ماند، با اين همه زود رفت. دوستداران‌اش به ماندن‌اش اميدها بسته بودند. گرچه پير بود، امّا پيوندهايش را با جواني هرگز نگسسته بود. هيچ كس فراموش نمي‌كند كه با يك خرمن موي سپيد و يك مشت قلب رنجور، گوشه‌اي، كنار بساط چاي و سماور مي‌نشست و از پسِ پشتِ نگاه مهربان، امّا كوبنده و ويرانگر، با تسامح فرخنده‌ي عيسوي، فراياد حاضران مي‌انداخت كه بزرگ‌ترين اندوه اين است كه آدمي جزو نيكان نباشد. او كه خود از نيكان بود وُ نيك زيست وُ نيك رفت، افسوس‌اش اين بود كه دنيايي را ترك مي‌كند كه نشاني از نيكي نداشت؛ حيف از او كه اين چنين ناكام رفت و رفتن وي براي دوستان و شاگردان‌اش، حكايت آن بلبلي شد كه پريد و آشيانه‌اش نيز از هم پاشيد. ... دريغا كه هميشه در زندگي دچارِ غفلتِ كاذبْ زيستن‌ايم. تنها مرگ بايد بيايد و همه‌ي رشته‌ها را پاره كند. بايد بيايد و به عيان ببينيم كه ديگر هيچ راه برگشتي نيست. آن وقت شايد بفهميم كه چگونه فرصت مهر ورزيدن را به سوداي خيالات به باد داده‌ايم. نمي‌دانيد چه آينه‌ي روشنگري‌ست اين مرگ. اگر به ياد داشته باشيم كه بايد رفت، ميزان وفا در عالم رشد قابل توجّهي پيدا خواهد كرد، امّا دريغ كه خيلي از ما چنين بهره‌اي از آگاهي نداريم تا زندگان را در همان زنده بودن‌شان عزيز بداريم. وقتي كه رفتند، آن وقت خاك به سر مي‌شويم و خانه‌خراب. معلوم است اگر هزار در به روي مرگ ببندي، درست از روزني كه نمي‌پنداري به درون مي‌آيد، به قول شاهرخ مسكوب «كيست كه از ژرفناي خاموش مردگان در امان باشد؟» مهمّ‌ اين است كه زنده و مرده‌ات پيام حيات و نشاط و اميد به ديگران بدهد؛ همچنان كه واعظ بود. مرگ ـ تا بوده ـ نامردترين برهم زننده‌ي بودن بوده است. از راه كه مي‌رسد، بي‌خبر، با همان نامردي چنگ بر هستيِ تن مي‌زند... آن‌گاه جان رنجور به سبكي دود مي‌شود و ثقل خاك تني را كه مأواي زيبايي بود فرو مي‌كشد تا به زمين بدوزد و غبارش را به باد بسپارد... بارها پيروزي مرگ را ديده‌ام؛ پيروزي مرگ بر كالبد عبداللّـه واعظ را هم، منوچهر مرتضوي را هم، استاد سيدحسن قاضي را هم و... امّا گاه چنين به نظر مي‌رسد رفته‌گان سال‌هاي مرده زنده‌تر از زندگان مي‌نمايند. شما اين طور خيال نمي‌كنيد؟ كي بوده كه نام و ياد اين عزيزانِ رفته در كلام ما جاري نباشد! پس اين چه غيبتي‌ست كه عين حضور است ـ «مرده آن است كه نام‌اش به نكويي نبرند» خيلي‌ها هستند از اطرافيان‌مان كه پنداري سال‌هاست مرده‌اند و فراموش شده، انگار نه انگار كه با ما هم‌كلام‌اند و بده بستاني دارند، در واقع «نيست»‌اند، خيلي وقت است كه نيستند! اين كلام را از واعظ به يادگار دارم كه در جهان هستي هيچ عنصري از ميان نمي‌رود، بلكه از شكلي به شكل ديگر بَدَل مي‌شود، يعني هستي جاودانه است و دگرگون شونده، يعني آدمي خاك مي‌شود و خاك نبات و نبات بار ديگر جان مي‌يابد و سر از خاك بيرون مي‌كشد؛ بدين‌ قرار هيچ چيز در عالم هستي رخت فنا به خود نمي‌بيند و حيات بدين‌طريق ادامه دارد، البتّه هر لحظه به شكلي تازه و لوني نو. حالا دلواپسي و دريغ من در اين است كه عزيزي از دست مي‌رود، گيرم كه سروي مي‌شود بلندبالا و شمشاد بُني مي‌گردد سرسبز، غنچه‌اي شگفته به گُل يا كوزه‌اي سرشته به گِل در دستان كوزه‌گري ماهر. چه سود از اين تغيير و تحوّل براي خود اين عزيز از دست رفته؟! براي من اين «عزيز» ديگر نيست تا از دامان‌اش بياويزم وُ دردِ دل با او در ميان نهم. اين عزيز ديگر نيست تا صدايش را بشنوم، گرمي نفس‌اش را حسّ كنم، گيرم ده‌ها اثر ماندگار (اين هم از آن واژه‌هاي دل‌آزار است كه هرگز دست از سر ما برنمي‌دارد) از او به يادگار مانده. براي خود او چه فايده از اين يادگار ماندن‌ها؟ ما هنوز در گذشته سير مي‌كنيم و نمي‌خواهيم قبول كنيم كه گذشته «درگذشته!» ديگر واعظ نيست. رفته. آن چه از او مانده خاطرات خوش و شيريني است كه مي‌تواند دستور راه‌مان باشد براي تحمّل ديگران. يادكردِ از واعظ به جز قدم گذاشتن در راهي كه او در آن گام برمي‌داشت، نيست. شمار كساني كه به واقع درس زندگي و عشق و زيبايي را در كلاس‌هاي واعظ گرفتند ـ مرا خواهيد بخشيد ـ از تعداد انگشتان يك‌ دست هم كم‌تر است، امّا خيل مدّاحان و مرثيه‌گويان... چه عرض كنم؟! به خدا پناه مي‌برم. او مي‌گفت آرام زندگي كنيم، البتّه با آرمان‌هاي بزرگ. چند تن از دوستان و نزديكان‌اش را مي‌شناسيم كه به اين كسوت ملبّس بودند و به اين خُلق مُتَخلَّق؟ او بيزار بود از مدح‌هاي نامطلوب. گردانندگان «كعبه‌ي دل‌ها» نيشتر به زخم دل واعظ نزدند كه عمري در تقبيح و مذمّت اين گونه شعارها سخن گفته بود؟ عزيزان!  واعظ ديگر نيست! رفته! به «هزار ساله‌گان» پيوسته. يادكردِ نيكو و منطقي و «واعظ‌پسند» از مرداني چون واعظ، گرفتن درس از حُسن سلوك و رفتار انساني اوست و بس. اگر به اين مهمّ دست يافتيم، ما خودمان نيز «واعظ»‌ايم. گفته‌اند بعضي‌ها هستند وقتي مرگ‌شان فرا مي‌رسد، پاي در اقليم هشتم مي‌گذارند. واعظ از مقوله‌ي چنين «بعضي‌ها»‌ست. روزي كه به گفته‌ي سياوش كسرايي «نازنين ما رفت/ عشق را و درد را/ در تني فشرده آزمود و رفت» من به واقع، در دلْ ساعت‌ها گريستم، آن‌گاه شب (ششم خرداد 1378) سوگنامه‌اي، با اشك، نوشتم و آن‌جا به اين حقيقت روشن اعتراف كردم كه «... جمله‌هاي مهرمندانه‌ات را فراياد مي‌آورم كه بار سنگينِ زندگي را برايمان سبك‌تر مي‌نمود، و احتياج كور به تن و خواسته را در دل‌مان مي‌خشكانيد، آن‌گاه در حالي كه جوي هزار زمزمه در درون‌مان مي‌جوشيد، از ياد مي‌برديم كه در پناه تو سعادت چيزي دور از دسترس نمي‌تواند باشد.» آن سوگنامه هر چي بود، امروز نزديك به چهارده سال از زمان تحرير آن مي‌گذرد. علي‌رغم گذشت اين همه سال، به همان حال هستم كه بودم. در يكي از شب‌هاي به ياد ماندني كه در خلوتِ تنهايي وُ سكوتِ نشسته بر دل سياهي شب، سفره‌ي دل پيش مهتاب مي‌گشايم و با او از خود مي‌گويم و از شادي‌ها و دلخوشي‌هايم، از آن سوگنامه نوشتم. سهم شما از شادي و نشاط حاصل از آن همدلي با مهتاب محفوظ است: «مهتاب نازم! آن روز كه قلم را به واقع در سوگ عبداللّـه واعظ گرياندم و در سوگنامه‌اش خلوتي ساختم تا دور از يار و اغيار «اوره‌ك ائوين‌ده» چند دقيقه‌اي با او هم‌نفس شوم، و شدم و قبل از چاپ در يادنامه‌اي كه هرگز درخورش نبود به مهدي خواندم، مهدي تمام آرزوهاي لطيف‌اش را در اين دو سه كلمه گنجاند كه «كاش در حقّ من نوشته بودي اين حرف‌ها را» فهميدم كه هنوز رو راست بودن و از سر صدق گفتن و نوشتن و زيستن، قُرب و منزلت‌اش را از دست نداده. مهدي هدف‌اش اين نبود كه شمايل و فضايلي كه گاه در حق واعظ از قلم‌ام روي كاغذ ريخته شده شامل مال او نيز بشود! نه...! هرگز اين گونه نبود. مهدي خوب مي‌دانست هركس فضايل و قابليت‌هاي مخصوص خود را دارد.  { رشک ملیح و دلپسند نهفته در کلام مهدی ؛ مرا یاد تمنای رحیم چاووش اکبری ( یسنای تبریزی ) می اندازد که پس از شنیدن سوگنامه دل نشین زنده یاد مهدی روشن ضمیر در حق محمود ملماسی ( آزرم تبریزی ) گفته بود : " ای کاش من هم هنرمندی بودم و می مردم و شما در باره من هم یادنامه ای می نوشتید ." } نگاه كنجكاو و موشكاف مهدی به صراحت لهجه و حقيقت بياني بود كه من در حقّ واعظ داشتم و برخلاف مد روز سعي نكرده بودم از او بتي بسازم مورد ستايش اين و آن، بلكه بر آن بودم واعظ را آن‌‌‌گونه كه در حيات چندروزه‌اش بر روي خاك بود ـ گيرم كه دوستان بدسليقه و فرصت‌طلب، سرش را بر آسمان‌ها رسانده بودند ـ معرفي كنم و زيبايي‌هاي داشته‌اش را آن‌گونه كه بودند نشان دهم نه آن‌گونه كه برخي سست‌‌نهادان براي مصلحت‌انديشي خود، آرزو داشتند. مهتاب خوبم! واعظ بزرگ بود، امّا در اندازه‌هاي يك انسان خاكي، با تمام اشكالات و ايرادات كوچك و بزرگ، كه هر كدام‌مان بسته به فراخناكي نگاه و جلالت روح از آن برخورداريم. مهدي آرزو داشت او را نيز همچون واعظ بنمايم ـ صميمي و رو راست با لايه‌اي از شفافيت و زلالي، به دور از هر نوع ريا و تزوير.»   يقين كه هيچ‌كس اسطوره يا قدّيس نيست. بيان هر يك از ما نسبت به هر كس، نگرشي است حاصل نقش او در ارتباط با ما و ديگران، از دريچه‌ي چشم ما. واعظ متعلّق به نسلي بود متنفر از اسارت و متنفر از استبداد، در نتيجه در قفس روزمرّه‌گي نمي‌گنجيد و هفت آسمان را به چيزي نمي‌گرفت، از اين‌رو تا آخر عمرش معلم ماند و در سوگ‌اش نوشتند: معلّمي صبور و پاكدامن از جهان فنا رخت به ديار بقا كشيد. او را بايد از سلاله‌ي درختان آزاد دانست كه تنفس هواي مانده ملول‌اش مي‌كرد، و بايد كه مي‌رفت. و رفت. و با رفتن، از مرگ عمري جاودانه گرفت و مرگ از او دلقي پاره پاره. او از قماش مردانِ بزرگي بود كه «نظير خويش بنگذاشت و بگذشت.»  

کعبه دلها/یادی از استاد عبدالله واعظ/محمد رضا راثی پور


پیشرفتهای چشمگیر و مرز ناپذیر علوم طبیعی و افزایش چند صد باره توانائی های علمی انسان به هیچ وجه تضمینی نمی تواند باشد که غریزه نفع طلب و زیادت خواه انسان را مهار کند و او را به رعایت اخلاق کریمه وادارد.

این غول از بطری رها شده از هر ابزاری خواه چماق انسان غار نشین و گاه پیشرفته ترین ابزارآلات جنگی برای پیشبرد اهداف نا مقدس خود استفاده می کند و تنها باطل السحر آن ،تقویت اخلاق و حس نوع دوستی

است.چیزی که در عهد ما که جهان بر مدار مادیات می گردد نزدیک به محال است.

هرچند ممکن است آرمان خواهان و مبارزان سیاسی با این موضوع زاویه داشته باشند و اهتمام به تهذیب اخلاقیات را امری فردی بدانند که در حکم تخدیر اندیشه هاست و آنان را از مبارزه با ارباب قدرت و دیکتاتورها باز می دارد.اما باید نگاهی هم به تاریخ معاصر بیندازیم و ببینیم که چه تعداد مجاهدین و قهرمانان ملی چون.رابرت موگابه،تیتو،حبیب بورقیبه،جمال عبدالناصر .و ...... وجود داشتند که عمر خود را صرف مبارزه با استعمار گران خارجی و دیکتاتور ها کنند ولی متاسفانه به محض تفوق بر دشمن و در اختیار گرفتن اریکهء قدرت خود پایه گذار دیکتاتوری نوینی شدند

مشکل بسیاری از لیدرهای ملی و نخبگان علم و ادب این است که اخلاقیات و معارفشان همگام با طی مدارج بالا نبوده و به طور تک بعدی رشد کرده اند لذا در آزمونهای مهم موفق نتوانسته اند شوند.

استاد عبدالله واعظ از زمره ء مصلحینی بود که به اهمیت این موضوع وقوف داشت و لذا سعی کرد با فعالیتهای فرهنگی و تشکیل جلسات تفسیر مثنوی ،در بین اساتید دانشگاه،دانشجویان و فرهیختگان باعث تغییر دید آنها به زندگی مادی و ماشینی شده و موجب تقویت معارف و مکارم اخلاقی در آنها شود.

ثمره ء این جلسات پربار ،پدید آمدن حلقه ای روشن فکر در دانش آموختگان بود که فراتر از دید عادی به مسائل می نگریست.این حلقه به عنوان لایه ای فعال در جامعه تبریز در بسیاری از رویدادهای شهر ظاهر شد و در حال حاضر هم هر یک اعضاء آن در محدوده خود به عنوان سمت و سو دهنده افکار عمل می کند.

به عنوان مثال یکی از اعضاء این حلقه دکتر شربیانلو –جراح اورتوپد-می باشد که با بذل توجه به اقشار آسیب پذیر و مستضعف و مداوای رایگان آنها به عنوان سرمشق نوع دوستی در بین پزشکان شناخته می شود

و بسیاری از اطباء شریف این رویه حسنه را ادامه می دهند.

در دهه های شصت و هفتاد ،نفس فرهنگ تبریز در نتیجه جزم اندیشی ها و قشری نگری مسئولین امر به شماره افتاده بود ؛و حاصل این دیدگاه جز نفی و طرد اندیشه نبود.حلقه ء استاد به مثابه ء روزنه ای بود که هوائی تازه را به این جو بسته دمید.

در جریان درگذشت مرحوم مهدی بازرگان در سال 1373 این حلقه اولین تشکلی بود که اعلامیه چاپ کرد و مراسمی در مسجد انگج برگزار کرد.بنده که در آن زمان دانشجو بودم ، برغم همه ء اصراری که کردم از بین همکلاسی هایمان فقط موفق به آوردن یک نفر شدم ولی در آن جلسه یکی از اساتیدم را دیدم که هرگز در مورد ایشان این گمان را نمی بردم.از این رو موقع ختم مراسم از ایشان-جناب دکتر اشرفی- پرسیدم که آیا با مرحوم نسبتی دارید .ایشان فرمودند که بازرگان پدر همه ء ما بود.

در این نوشته کوتاه سعی بر این است که به مناسبت 11 مین سال خاموشی این عارف وارسته در حد توان کم خود به تشریح شمه ای از ایشان بپردازم.که در سه قسمت بیوگرافی،خلقیات و استاد از دیدگاه دیگران خلاصه می کنم:

الف-بیوگرافی*

عبدالله واعظ در سال 1305 شمسی در تبریز به دنیا آمد. پدرش میرزا حسین واعظ از باز ماندگان مجاهدان انقلاب مشروطه بود. تحصیلات ابتدایی را در تبریز خواند و دوره متوسطه را در مدرسه پرورش و دانشسرا ادامه داد. بیشتر علوم عربی و ادبی و درس های خارج خود را پیش پدر بزرگوارش فرا گرفت.. شادروان واعظ از سال 1325 مبارزات سیاسی آغاز می کند تا این که دستگیر و زندانی و بالاخره تبعید می شود. . در همین سال ها به نام های مستعار یونسی -مالک جهنم- مشد علی مقاله می نویسد. و از سال1326تا آخرین دقایق عمر در مکتب وحدت مولانا جلال الدین مشعله افروزی معرفت را به عهده می گیرد..

مرحوم واعظ پس از اقامت طولانی در تهران در سال1346 به تبریز باز می گردد و بار دیگر به آموزش و پرورش دعوت می شود و در دبیرستان جامی به تدریس می پردازد.از همین سالها اقامتگاه او به کانون اجتماع پژوهشگران وعلاقه مندان عرفان و ادب و سیاست مبدل می گرددو این جلسات صبح ها و بیشتر عصر ها تا واپسین دم حیاتش ادامه یافت. در ترتیب دادن این جلسات مرحوم محمد تقی جعفری نیز مشارکت داشت و تا وقتی که در تبریز بودن موجب رونق این محفل بودند.

در سال 1372 حنجره اش تحت عمل جراحی قرار گرفت و با وجود دشواری در گفتار با مهر و محبت زاید الوصفی مشتاقان را در اقامتگاهش می پذیرفت.

وبالاخره آن فرزانه درپنجم خرداد 1378 دار فانی را وداع گفت و در وادی رحمت در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. پس از درگذشت ان بزرگوار به اهتمام دکتر علی اکبر ترابی کتابی با عنوان کعبه دلها انتشار شد که به بررسی ابعاد شخصیتی این نادره دوران پرداخته بود.

ب-خلقیات

بنده متاسفانه بدلیل گرفتاری های تحصیلی توفیق کسب فیض از ایشان را نداشتم .فقط چند بار با ایشان دیداری داشتم.و خاطره اولین دیدارم خیلی جالب است که روزی در خدمت امیر علی آذر طلعت-شاعر طراز اول و استاد تبریز-در کتاب فروشی به ایشان برخوردیم که در ان موقع کتاب رزا لوکزامبورگ:زن شورشی تازه چاپ شده بود.استاد واعظ که لباس بسیار زولیده ای پوشیده بود و به جای دگمه پالتو اش را با سنجاق قفلی محکم کرده بود اطلاعات جامع و کاملی در مورد رزا لوکزامبورگ داد و خواست اگر وقت کردیم به ایشان افتخار بدهیم.که این نوع تواضع و فروتنی در بزرگان حکم استثنا دارد.

استاد بقدری شکسته نفس و متواضع بود که در جلسلت خودش تک تک برای مهمانان که گاه تعدادشان به 30 تا 50 نفر بالغ می شد چائی می ریخت و تکیه کلامش این بود که من قهوه چی شما هستم.

دکتر امیر کلاهی جراح مغز و اعصاب که سالها در محضرش تلمذ کرده بود می گوید روزی به خدمت استاد رفتیم و دیدیم که بسیار متبسم است و به هر بهانه ای لبخند می زند.وقتی از ایشان علت را پرسیدیم گفتند که:

امروز ظهر قبل از اینکه شما بیائید رفته بودم کوچه برای خرید که دیدم یکی از کارگرهائی که همین خانه بغلی مشغول به کارند مرا یواشکی کناری کشید و گفت:نگران نباشید جناب.من هم از شما هستم و هواتان را دارم.وقتی پرسیدم منظورش از این حرفها چیست گفت اهالی محل اعتقاد دارند که شما بهائی هستید و البته من هم هم دین شما هستم.و کشیکتان را می دهم که اگر موردی شد خبرتان دهم که از مهلکه فرار کنید.فقط خواهشا این شیشه مشروب را تا شب نگه دارید که شب ازتان می گیرم!

آقای نصیری از شاگردان استاد تعریف می کند که روزی جناب ج.ع که از شاعران مطرح تبریز است ولی متاسفانه از بیماری خودشیفتگی بشدت رنج می برد ،در محضر ایشان شرکت کرد و سر موردی که اصلا در باره آن سررشته ای نداشت پافشاری کرد استاد که لج بازی ایشان را دید تسلیم شد و حق را به ایشان داد.پس از رفتن ج.ع از استاد پرسیدم که چرا با وجود اشتباه فاحش ایشان حق را به او دادید.گفتند که گاها در کوچه بچه هائی را می بینی که چوبی را هی می کنند و به خیال خودشان اسب سواری می کنند و از این کار لذت می برند.نظرتان در مورد کسی که آنان را از این کار باز دارد و چوب را بشکند چیست.دیدم حق با استاد است و ترکاندن حباب توهم خیلی ها عوض اصلاح منجر به خرابی هم می شود

آن بزرگوار در عین جدی بودن بسیار شوخ طبع نیز بودند.استاد عابد تعریف می کرد که روزی در حضور چند تن از شاعران نشسته بودیم و شعرا شعرهای جدید خود را می خواندند.یکی از شاعران ساکت نشسته بود و لام تا کام حرفی نزده بود.پرسیدم نمی خواهید ما را امروز به فیض برسانید.گفت والله چند وقتیست که شعر ننوشته ام اما دیروز از وحشی بافقی غزل بسیار زیبائی خواندم که تا الآن هم مست آن غزل هستم و هرکار می کنم از ذهنم بیرون نمی رود.استاد واعظ که پیش من نشسته بود گفت چرا حالا این غزل را برای ما نمی خوانی که ما نیز در حظ شما سهیم شویم. برای لختی همه ساکت شدند،شاعر مذکور من و منی کرد و گفت والله چیزی از غزل در یادم نمانده ولی در یک بیتش کلمهء دلبر را بسیار خوب استفاده کرده است.استاد واعظ گفتند:روزی به ملا نصرالدین گفتند که چرا تو در صحبتهایت حدیث نقل نمی کنی گفت حدیثی از اباهریره به یاد دارم که گفت از پیامبر اکرم شنیدم که بهشت بر مسلمان میسر نمی شود مگر اینکه واجد دو صفت باشد.پرسیدند آن دوصفت کدامست گفت:یکی از آن صفتها را ابا هریره فراموش کرد و آن یکی هم متاسفانه من فراموش کرده ام.

ج-واعظ از نگاه دیگران

کریم ارجمند :

نمی دانم چه گونه می توان جایگاه شخصیتی این گونه افراد را به شایستگی بیان کرد. و از این که نه در رسانه ها و نه در برنامه های فرهنگی و ادبی نشانی از واعظ داده نمی شود مرا وامی دارد تا این کم ترین به سخن بیاغازد. نکته ای که برای من مهم است این که واعظ نیز هم چون دیگر سرآمدان ادبْ هنر خود را با مردم آغاز می کند و با آنان به سرانجام می رساند. کلاس های مثنوی مولانا در خانه ی او شامل همه ی علاقمندان به ادبیات مردمی بود. دغدغه ی اجتماع بر کل تفاسیر و تعابیرش دیده می شد. هنر او از مردم بود و بر مردم. هنر متعهدی که نه در گرو بخش نامه های دولتی بود و نه اصول خشک فلسفی: تعهدی که او را به مردم پیوند می داد. در جریان انتخابات ریاست جمهوری آن زمان یک پوستر بزرگ از خاتمی در ورودی اتاق خودنمایی می کرد. او به آینده ی ایران خوش بین بود و با گفتن آن یک حالت خشنودی در چهره اش دیده می شد.

نخستین دیدار من به سال ۶۸ برمی گردد. در خلال جلسات هفتگی مثنوی نوشته ای کوتاه نشان اش دادم که در مورد شعری از مولوی بود: شد مبدل آب این جو چند بار / عکس ماه و عکس اختر برقرار. او نوشته را بوسید و لای کتاب اش گذاشت. در ملاقات بعدی گفت که ناقص اش گذاشته ام. پس از مدتی دوباره قرار ملاقات گذاشتم برای نوشته ی اصلاحی و توضیح اضافی. بعضی جاها رو خط زده بود که نیاز به توضیح و شرح زیادی دارند. و غالبا گوش کننده بود تا سخنور. این سبب می شد من برای سخن گفتن میدان داری کنم. عادت کرده بودم در پیش بزرگان شنونده و ملامت شونده باشم. این گستاخی برای ام روشن کرد که سخن را باید با مشارکت پیش برد. خلاصه این که، پس از چند اصلاح و افزایش نوشته ای چند صفحه ای شد. کوتاه نوشتن ام از باب رعایت او بود ولی دریافتم که باید حق مطلب ادا شود تا رعایت استاد.

او تعارفی در نوشته های ارایه شده نداشت. یادم است زیر نقل قولی از علی شریعتی خط کشیده بود. پرسیدم قضیه ی این خط چیست؟ گفت ایراد دارد. گفتم متوجه نشده اید که این جمله از شریعتی ست. گفت خدا رحمت اش کند. ولی جمله ایراد دستوری دارد. من کمی عصبی شدم که حالا این ایرادات دستوری را بی خیال بشویم و موضوع را بچسبیم. گفت میل خودتان است. و این دقت او مدت ها مرا به نثری عادت داد که هر جمله را با رعایت بیش تر بنویسم و در واقع به نثری خیلی سنگین و دشوار پا گذاشتم. مدت ها در این وادی دشوار نویسی سپری کردم. نمی خواستم نوشته ام ایرادات بنیادی داشته باشد.

پس از این همه سال و بعد از این که حنجره ی او به خاموشی گرایید و سپس خودش نیز، کسی را سراغ ندارم که دیدگاهی همگانی یا مردمی داشته باشد و استعداد ادبیاتی اش را در خانه خود به رایگان بگذارد. با وجود شاگردان و همراهان زیادش و پس از یک دهه خاموشی چیز زیادی از زندگی، فلسفه و سخنان اش در دست نیست. تقریبا همه ی قلم به دستان با او آشنایی نزدیکی داشتند ولی به ندرت نشانی از او می توان یافت. من هر ساله صرف نام بردن از عبدالله واعظ چیزی می نویسم ولی قدر و منزلت او در میان اندیشمندان با این گونه نوشته ها آشکار نمی شود. جلسات مثنوی واعظ که ادامه ی جلسات روان شاد محمدتقی جعفری بود هنوز در محافلی از تبریز و دیگر شهرها ادامه دارد. به امید تولد واعظانی از این آب و خاک.

میرفطروس: من در سال 47 در دانشکده ادبیات شیراز (در رشته تاریخ) قبول شده بودم، اما فضای آمریکایی دانشگاه شیراز با روحیه شهرستانی من، سازگاری نداشت، بهمین جهت، سال بعد در کنکور دانشگاه تبریز قبول شدم. گذشته مبارزاتی مردم آذربایجان، محیط فعال دانشجویی دانشگاه تبریز با روحیه جوان و پرشور من همخوانی بیشتری داشت. دانشگاه تبریز در آن سال ها هنوز در تب "کشته شدن صمد بهرنگی در رودخانه ارس"!! می سوخت و مقاله سراپا دروغ جلال آل احمد، در نشریه "آرش"، مانیفست روشنفکران و دانشجویان شده بود که ما هم -خواه و ناخواه- از آن دروغِ بزرگ، نیرو می گرفتیم و "گرم" می شدیم. آشنایی با بعضی دوستان صمد بهرنگی ـ مثل بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و کاظم سعادتی (که دانشجوی دانشکده ادبیات بود) و خصوصاً آشنایی با استاد شهریار، مفتون امینی، دکتر علی اکبر ترابی و دیگر روشنفکران و شاعران و نویسندگان تبریز، مقدمه انتشار نشریه سهند شد. در کنار این رفت و آمدها و آشنایی ها، محفل عبدالله واعظ برای من جذبه دیگری داشت. عبدالله واعظ، فرزانه فرهیخته ای بود که سال های جوانی خود را در مبارزات حزب توده و بعد، زندان و تبعید باخته بود. در آن هنگام (سال های 48-49) او محفلی برای تدریس مثنوی مولانا ایجاد کرده بود که در آن، آشنایانی از پیر و جوان، دختر و پسر، محصل و دانشجو و استاد و شاگرد شرکت می کردند. محفلی بود عمیقاً دوستانه، پربار و بی تکلّف. من بسیاری از اساتید عرفان (مثل استاد محمدتقی جعفری و استاد سیدصادق گوهرین) را در آنجا شناختم. حقیقت اینست که من در آن سال ها اگرچه دستی در محیط مبارزاتی داشتم، اما دل و جانم از محفل عبدالله واعظ مایه می گرفت. باید اعتراف کنم که پس از 25 سال، هنوز هم صدای آرام و آبگونه او، الهام بخش من است

خلیل غلامی

او مفسر مثنوی مولوی، حافظ، گلشن راز و قرآن بود و عمری در این راه به سر برد. و متأسفانه پس از مرگ او به مناسبت از او یادی نشد که مردم تبریز به خود ببالند. کتابی در مورد او منتشر شد ولی پس از آن چیزی روی نداد. در هر حال، من به عنوان کوچکترین شاگرد کلاس او همیشه در حسرت این که چنین مرد بزرگی به خوبی شناسانده شود، به سر بردهام و بر آن شدم بهانهای باشم برای قلمفرسایی دوستان مستعد و هم دورههای نزدیک او.

من دو چیز مهم را از او ربودم: دوری از هرگونه سستی و رخوت در زندگی، با همهی ابعاد سیاسی و اقتصادی و به ویژه فرهنگی‎‎اش. و دیگری، دقت و وسواسی در تولید آثار علمی و فرهنگی. هر چیزی که به تولید دانش و هنر میانجامید، او را ذوق زده میکرد.

علی پور کفاش:

از میان ابیات مولوی استاد به این دو بیت

نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست.

بسیار علاقه داشت و گاها تکرار می کرد.روزی از ایشان پرسیدم چرا مولانا در این بیت برای نردبان صفت منفی قائل شده است که بهر حال بالابرنده است و بالائی در مقابل پستی ست.فرمودند نکته همین جاست .ما از نردبان برای بالا رفتن استفاده می کنیم نه نشستن .به مصداق من عرفه نفسه فقد عرف ربه ابتدا بایست خود را شناتخت ولی نباید در این مراحل خودشناسی دچار خود شیفتگی شویم که در حکم نشستن در این نردبان است.

هستند کسانی که بدلیل نداشتن آثار مکتوب به ایشان خرد می گیرند و ایشان را به مرید پروری متهم می کنند ولی شرایط آن زمان و جو بسته ای که وجود داشت امکان طرح آزادانه اندیشه ها را نمی داد و امکان داشت از آن نوشته ها هزاران سند و مدرک وابستگی به امپریالسم!!!!!برای آدم جور کنند..چنانکه در خاطره یکی از شاگردانش اشاره شد که همین مراوده و رفت و آمد چهره های وجیه و شاخص به خانه ایشان موجب رواج انواع شایعات در مورد ایشان شده بود.مهم اینست که ارزش کار آن بزرگوار را در محدوده زمانی خود بسنجیم و بدانیم که با ایجاد روحیه پرسشگر و تجزیه تحلیل طلب استاد توانسته بود طیف فعالی از علم آموختگان را در حداقلهائی به اشتراک نظر برساند.

محفل استاد چون جنبه جنبه مراد و مرید پروری نداشت خوشبختانه هنوز هم بعد از مرگ ایشان ادامه دارد و تلامیذ صالح استاد این مهم را به عهده گرفته اند.

روجا سرود بیدار باش/محمد عظیمی


کسی نمی داند قدیمی ترین آوازی که نیمای بزرگ شنید، کی و کجا بود. (1) آیا اول بار آن را در نوای مشرقی با زخمه ای که پدر بر سه تار می نواخت شنید یا در لالایی مادرش نوشیده است. اما به جرات می توان گفت که نیما پیش از آنکه به مصرعی از شعر فارسی اندیشه کرده باشد، ذهنش پر از آواز بومی برزگران و چوپانانی بود که در کنار گوسفندان، عاشقانه های خود را در امیری و کتولی بیدار می کردند.

او زندگی در کوهستان را به حضور در هر جای دیگری ترجیح می داد و در نامه ها و یادداشت های خود، به آن اشاره می نماید. در سال 1301 در حالی که جوانی 25 ساله است به دوستش می نویسد: «آن گاوچراني كه در انبوهِ درخت هاي جنگل ني مي زند و مي خواند، در وسط طبيعت، گاهي خاموش ايستاده صداهاي اطراف را گوش مي كند، باور كن خيلي بهتر از من و تو زندگاني دارد». (2) در همین سال در نامه ای به برادرش لادبن از اندوه غیبتش در خانواده می نویسد: «خيلي رقت انگيز است وقتي كه خواهر كوچك من تار مي زند و دوتايي اشعار محزون مشرقي را مي خوانند يا وقتي كه پدرم براي مشق دادن به او، تار خود را به دست گرفته، يكي از نواهاي كوهستاني را شروع مي كند». (3) چرا نیما در این یادداشت، اشعار مازندرانی را به دو عنوان محزون و مشرقی نام می برد؟ محزونی باید شکل فارسی شده ی موری از نواجش یا نوازش ها باشد که در یک نوع آن، نوعی تحبیب و تعریف از فرزند توسط مادر و مانند لالایی می باشد. هرچند که بخش اعظمی از موسیقی تبری در بخش سازی و آوازی، با بن مایه های عاشقانه می باشد.
نیما خود نیز زمزمه گر اشعار مازندرانی بود. در شرح حال خود به سال 1305 از یوش، به دوستش رسام ارژنگی می نویسد که: «بعد از خواب در كنار اين رودخانه، روي تخته سنگ ها يا روي تنه ي بريده ي اين درخت جنگلي نشسته، آواز مي خوانم». و یا در همین ایام به یحیی ریحان می نویسد: «قدري خوراك و پوشاك، پس از آن گردش در كوه ها و جنگل ها، مثل شير و عقاب، يا آواز خواندن در كنار آب ها مثل پرندگان، بالاخره خودسري و طغيانِ به موقع و چيز نوشتن. اين است معنيِ واقعيِ زندگاني». (4) حضور در بابل برای نیما فرصتی بود تا با دقت در احوال مردم و جمع آوری اسناد و کتب مربوط به تاریخ ادبی مازندران, تاریخ ادبیات ولایتی مازندران را بنویسد. جستجو در اشعار بومی و شنیدن آوازهای تبری و علاقمندی به آن، از دیگر دلایل سرایش اشعار تبری توسط نیما می باشد. هر چند که کمتر تابستانی را سراغ داریم که او در سالهای زندگی خود به یوش نرفته باشد و از شنیدن اشعار و آوازهای بومی فارغ باشد.
در نامه ای به دوست خود در سال 1307 از بارفروش (بابل) می نویسد: «تاريخ ادبيات ولايتي را شروع كرده ام و اين معبر جديدي است كه من آن را در مقابل ادبيات جنوب باز مي كنم. البته غير از آنچه ديگران نوشته اند. يك مكتب متمايز ادبي كه تفاوت اقليم و وضع معيشت اهالي، آن را به اين شعراي گمنام داده است. ... شب ها گاهي به شب نشينيِ فقيرترين و ناتوان ترين اشخاص از قبيل زارعين و ماهي گيرها مي روم. پيش آمد، از روي مساعدت، آنها را به من عطا كرده است. مثل اينكه از حوادث سهمگين عبور كرده ام و به انتظار آتيه ي فرح انگيزي هستم، پهلوي آنها مي نشينم. مرا دوست دارند، مخصوصاً وقتي كه مي فهمند من نيز دهاتي هستم. پس از آن براي من ني مي زنند، قصه هاي عاشقانه ي نجما و طالبا و تصنيف ها و آوازهاي دهاتي شان را مي خوانند. اين مشغوليات در بين تمام مشغوليات من، مفرّح ترين و از آن چيزهايي ست كه من هرگز از آن خسته نمي شوم. زيرا عاداتِ طفوليت مرا، به ياد مي آورد». (5)
در همین سال به خانلری می نویسد که: «در حواليِ آستانه، پيش پيرمرد زارعي مي روم. اين شخص در وسط باغي از مركبات منزل دارد. براي خودش از ني و گِل، كومه ساخته است. به زبان دهاتي مي خواند. به من قول داده است شعرهاي طالبا را بخواند، من بنويسم. شعرهاي دهاتي است. من آنها را به تاريخ ادبياتِ ولايتيِ خود نقل خواهم كرد. جز او آشنايان ديگر هم دارم كه ني مي زنند. به تماشاي دخترهاي دهاتي مي روم كه دست يكديگر را گرفته، وحشيانه مي رقصند و طَشت مي زنند». (6) همچنین در این سال به متکان، نماینده معارف آمل می نویسد: «فقط بعد از طالب، سرگذشت طالبا و نَجما را براي من پيدا خواهي كرد. اشعار اين سرگذشت به زبان دهاتي است. مربوط به معاشقه ي طالب معروف است. دهاتي ها آنها را از بَر دارند. به آهنگِ محزونِ ولايتي مي خوانند». (7)
در سال 1309 نیما یوشیج، معلم مدرسه متوسطه ی حکیم نظامی آستارا شد و گاهی در کلاس درس، شعرهایی را به زبان مازندرانی برای دانش آموزان می خواند و آن اشعار را ترجمه می نمود. (8) زمزمه هایی که نشان دهنده ی علاقمندی نیما به اشعار تبری می باشد. نیما در آستارا به یاد وطنش، شعری با نام – خوشی من – سروده است.
مرا ز هر چه كه نيكوست در جهان پيِ آن/ به طيبِ خاطرِ روشن، مدام كوشيدن / ... / به نغمه يِ طبري خواندن و برابرِ آن / درِ گشاده يِ فرسوده، گاو دوشيدن. (آستارا. 3 خرداد 1310) (9)
در نامه ای به ناتل خانلری می نویسد: «هميشه قلب من خراب و مملو از خاطره هاي مغشوش كوهستان است كه در مقابل من پرواز مي كنند و به حسرت روزهاي گذشته، آواز مي خوانم. آواز من از آنِ كهنه ترين آهنگ هاي وحشيانه ي ولايتي است». (10)
نیما در مقدمه ی اشعار روجا با عنوان – می اتا گپ - می نویسد که: «من شاعر زبان تاتی هستم». (11) چرا نیما از واژگانی نظیر تپوری، تبری و یا مازندرانی استفاده ننموده است؟ نامی که برای بسیاری از دوستداران نیما به شکلی معماگونه و بدون پاسخ مانده است. باید دانست که نیما از بحث تاریخی زبان استفاده کرده و از نگاه قومی فراتر رفته است. او در این تعریف از زبان یکپارچه ی ایرانی آغاز کرد و به زبان بومی رسید.
کهن ترین سندی که در آن واژه ی تات به کار رفته، سنگ نوشته های اورخون مغولستان است که از قرن دوم برجای مانده است. تات در این سنگ نوشته ها ظاهراً به معنای «اَتْباع» و «رعایا» به کار رفته است. در دیوان لغات الترک، که در قرن پنجم تألیف شده، تات به شکل تَت نیز ضبط شده و به معنای ایرانی، فارسی، فارسی زبان، آریایی نژاد و کافر اویغوری آمده است. می توان پنداشت که لفظ تات علاوه بر اینکه به ایرانیان و مردم یکجانشین گفته می شده (12)، عنوانی بوده که پیش از ایلخانیان بر عناصر خارجی سرزمینهای ترکان اطلاق و بعدها تحول معنایی پیدا کرده است؛ با اینهمه، ظاهراً تات در همه ی دوره ها بتدریج به مردم ایران اختصاص یافته است.
اورانسكي در مقدمه فقه اللغه ايراني مي نويسد: «تاتي ظاهراً در آغاز بر نژاد قبيله اي اطلاق نمي شده است. قبايل صحرانشين كه اكثراً ترك بودند مردم زراعت پيشه و تخته قاپوي ايراني زبان را كه در زير انقياد خويش درآورده بودند تات مي خواندند»(13)
دقت در اسناد قرون بعدي نيز آشكار مي سازد كه كلمه ی تات به مثابه عنوان و نشان ايرانيانِ فارس زبان فراگير شده بود تا جايي كه در عصر صفوي، در چندين سفرنامه خارجي، ايرانيان به دو گروه قسمت شده اند: قزلباش ها كه ترك زبان و تاتها كه فارس زبانان ايراني الاصل مي باشند.
پيتر دلاواله كه در عصر صفوي از ايران ديدن كرده و از سال 1617 تا 1623 ميلادي به مدت شش سال در ايران به سر برده است قشون شاه عباس را چنين توصيف مي نمايد: «قشون ايران مركب از چهار دسته است كه به ترتيب اهميت از پايين ترين آنها يعني تفنگچيان كه شاه چندي پيش به توصيه آنتوني شرلي انگليسی به تشكيل آن همت گماشت شروع مي كنم. تفنگچيان از نژاد اصيل ايراني هستند كه مسكن و ماواي آنها در شهرها و دهات است و چون در تمام سال حقوق مي گيرند مجبورند هر وقت به وجود آنها احتياج باشد فوراً در خدمت حاضر باشند. نجيب زادگان يعني قزلباشها وارد اين دسته نمي شوند و در حقيقت افراد آن را فقط رعيت ها تشكيل مي دهند. به لفظ رعيت، «تات» نيز اطلاق مي شود. در فارسي وقتي «تات» مي گويند منظور اين است كه طرف از طبقه نجبا (قزلباش) نيست. ولي در حقيقت آنان اصيل تر از قزلباشها هستند زيرا دسته اخير فقط از زمان شاه اسماعيل صوفي به بعد خود را به زور اسلحه تحميل كرده اند. در حالي كه تاتها ايراني الاصل هستند و ساكنين واقعي اين سرزمين را تشكيل مي دهند و خيلي از بزرگان و ثروتمندان و بعضي از ميرزاها و به طور كلي كساني كه به دلايلي جزء سپاهيان منظم نيستند و يا مشاغل درباري دولتي ندارند در طبقه بندي از تاتها محسوب مي شوند. تفنگچي ها نيز جزو همين طبقه تاتها هستند و معمولا از دهات و آبادي ها آمده اند.(14)
باید گفت كه تاتي يك زبان واحد نيست بلكه تاتي هاي مختلف، يادگار زبانها و گويش هاي قديمي ايراني مي باشند كه تا آمدن تركان به نوعي حيات داشته اند و پس از ورود و سكونت تركان نتوانسته اند به صورت گسترده و در تمامي حوزه ها به حيات خود ادامه دهند و در يك عكس العمل انقباضی نسبت به حضور و گسترش زبان ميهمان يعني تركي در جزيره هاي محدود جغرافيايي و زباني تا به امروز زنده مانده اند. نظرات بسياري در مورد ريشه ی تاتي نوشته شده است؛ برخي به شباهت هاي تاتي با اوستايي اشاره داشته اند؛ بعضي آن را همان تالشي و يا شكل تغيير يافته آن دانسته اند؛ عده اي نيز كوشيده اند به شباهت ها و پيوندهاي تاتي با پهلوي اشاره داشته باشند؛ برخي نيز تاتي را به همراه تالشي و مازندراني و گيلكي‏، بازمانده هاي زبان مادي كهن دانسته اند. دياكونوف در اين باره مي گويد: «در زمان حاضر هم تاتها و تالشان و گليك ها و مازندراني ها به لهجه هايي سخن مي گويند كه خود بقاياي زبان هند و اروپائي مي باشد كه در آغاز زبان ماد شرقي بوده است. امتياز ويژه اين لهجه ها كهنگي و مهجوري تركيب اصوات مي باشد كه با زبان پارسي تفاوت داشته و با مادي و پارتي و اوستايي مناسبت دارد.»(15)  
ملک الشعرا بهار نوشته است "تات به معنی تازیک و تاجیک یعنی فارسی زبانان ... ایرانیان از قدیم به مردم اجنبی تاچیک یا تاژیک می گفته اند. چنانکه یونانیان بربر و اعراب، عجمی یا عجم گویند. این لفظ در زبان دری تازی تلفظ شد و رفته رفته خاص اعراب گردید. ولی در توران و ماوراء النهر لهجه های قدیم باقی ماند و به اجانب تاجیک می گفتند. بعد از اختلاط ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان، لفظ تاچیک به همان معنی داخل زبان ترکی شد و فارسی زبانان را تاجیک خواندند. (16) قابل ذكر است كه شاهسون‌ها و ساير ايلات ترك زبان آذری، شهرنشينان و روستاييان را «تات» مي‌نامند.
از نکات قابل توجه در مقدمه ی اشعار تبری روجا این است که نیما می نویسد: «اگر بتوانم از حرف خود به تو علاوه بر چيزهاي ديگر، جوانمردي و مردانگي را نشان بدهم، هنري كرده ام و اگر نتوانم هم لااقل هنر خود را ضايع نكرده ام». (17)
چرا نیما سعی در نشان دادن مردانگی دارد؟ آیا در زمانه ی نیما، فتوت و جوانمردی مورد هجوم قرار گرفته است؟ شاید مراد این جمله از نیما، وصف جنگاوری ها و حق طلبی مردم مازندران در جنبش مشروطه باشد. گویا نیما در این مقدمه می خواهد اشاره ای به جنبش جنگل و برتخت نشستن رضا خان داشته باشد. پدر نيما، ابراهيم خان اعظام السلطنه از فعالین مشروطه خواه بود. برادر کوچکش رضا (لادبن) نیز در صف انقلابیون جنبش جنگل قرار داشت. نیما هم به شدت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته بود و در سال 1300 طی نامه ای به مادرش می نویسد: «پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام. اگر مرا دوست داري، دوستدار چيزي مي شوي كه من آن را دوست دارم. مرگ و گرسنگي را در مقابل اين همه گرسنگان و شهداي مقدّس دوست داشته باش، تا زنده و سير بمانيم. برادرم به ولايت نزديك شده است. لشكر گرسنه ها در حواليِ كلاردشت هستند. شيطان با فرشته مي جنگد. پدرم فردا اينجا مي آيد. چند روزي را با هم خواهيم بود. اما بعد از آن مي روم به جايي كه اين زندگيِ تلخ را در آنجا وداع كنم يا آنكه از اين روزگار خفه شده، حقّم را به جبر بگيرم. ... آيا به چندين هزار كشته ي ميدان هاي جنگ، تمام ضعفاي كشته شده، نمي خواهيد يك نفر برادرتان را هديه كنيد؟ البته اگر حقِّ انتقام در شما مي جنبد». (18) نیما در سراسر زندگی اش به مدح هیچ خان و امیر و شاهی نپرداخت و حتی نام رضا خان را در آثار خود ننوشته است. بهترین موید این نکته حضور رضا شاه به سال 1307 در بابل بوده است که نیما از او با عنوان مهمان مشهور، جدیدالورود (19) و شاه نام می برد و با طنزی خاص فضای حضورش را تصویر می کند.
نیما در بخشی از مقدمه ی خود می گوید که: «مثل همه ی مردم، من حرف خودم را می زنم. اگر آنها زبان خود را مخلوط كرده اند من هم مخلوط مي كنم، اما حرص دارم با كلماتي مخلوط شود كه قبيله ي من دارد آنها را فراموش مي كند». (20) اختلاط زبانی در اثر ضرورت های اجتماعی و حضور اقوام مهاجر و نیازهای جمعی بوجود می آید و نیما این اتفاق را از بدیهیات ارتباطی می داند اما حرص او به آوردن واژگان در حال فراموشی از منظر زبان شناسی تاریخی و نبود کتابت در زبان بومی قابل تامل است. نیما در مجموعه ی روجا از کلماتی استفاده نموده است که از جایگاه خاصی برخوردار است و از نمادهای اسطوره ای، تاریخی و سمبلیک جهت تبیین گذشته ی تاریخی مازندران و ایجاد فضاهای فراموش شده و آینده ساز بهره می گیرد. کلماتی مانند دیو، روجا، زرتشت، رستم و نامرد که در اشعار روجا از بسامد بالایی برخوردارند با بازتعریفی دیگر و گاه متضاد نشان داده شده اند و کلمات به نمادی سمبلیک تبدیل شده اند.
استفاده از برخی واژگان، دلیلی بر تسلط نیما به تاریخ ایران و مازندران می باشد و او بی اطاعت کورکورانه از گذشته، به نقد تاریخ و دفاع از سرزمین خود برمی خیزد. نیما از جنگاوری قوم خود می نویسد که: «كارد را در زيرِ دامان خود نگاه مي دارم و مي گويم: قوم من اينطور بوده اند». (21)
نیما برای مجموعه ی شعر تبری خود، نام روجا را برمی گزیند. نامی که در زندگی نیما از دو جایگاه برخوردار است. شاید پیش از آنکه نیما نام ستاره ی روجا را شنیده باشد، گاو خودشان را که روجا نام داشت، نوازش می کرد. از نکات جالب توجه اینکه معمولاَ در نامگذاری حیوانات از اسامی متداول و یا نام رنگ پوست حیوانات و رنگ های متفاوت دست، پا و یا پیشانی، برای نامگذاری استفاده می شود ولی اطلاق نام روجا بر روی گاو خانگی، نشان دهنده آگاهی، وسعت نظر و یا اعتقاد به نقش ستارگان در سرنوشت حیوانات میان این خانواده ی نژاده می باشد. ستاره ی سرخ روجا در فرهنگ مردم مازندران، نشانه ی فرورفتن شب و بیداری خورشید است. ستاره ای که نوید صبح روشن است و نیما از ستاره ی روجا، سمبلی برای نزدیکی صبح بیداری مردمان می سازد و بر شب می تازد. نیما به عنوان متفکری برجسته که کارساز شیوه ی جدید بیان و اندیشه در سرزمین ماست، با سوداندوزی از بافت اقلیمی - تاریخی مازندران، موجد بازسازی و بازآفرینی اسطوره هایی شد تا راز جاودانه زیستن را بگشاید.
اسطوره را در تداول عام به معنی روایت افسانه ای انگاشته اند که امکان راستی یا دروغ را دربر می گیرد. علاوه بر کنکاش در صحت تاریخی ی داستان و یا مفهومی که برای اهل باور مطرح است، حضور اسطوره ها در دین، نقش حکایت را در آن کمرنگ می کند. انسان بر آن است تا در آیین خود، شناختش را از خویشتن، طبیعت و محیط زندگانی بیان دارد و بر این پایه، طرحی که جامعه بر آن استوار است، اعتبار نهایی خود را از طریق تصورات اساطیری بدست می آورد. كسي چه مي داند كه آغاز حكومت اسطوره بر جهان، در كدامين زمان و مكان به وقوع پيوسته است و اين نياز و تمكين، ناشي از كدامين شرايط نامعمول بوده است. اما مي توان رد پاي خسته ي آن را در بسياري از آثار و نشانه هاي برجاي مانده يافت كه در تولدي ديگر، بيدار مي شوند و آرامش را در پسِ پشتِ خود زايش مي كنند. اسطوره در جهان كهن، بيانگر اعتقاد و انديشه اي ست كه با تعقل ابتدايي به نگاهي ايزدي و تقدسي وراي واقعيت، پيوند مي يابد و علاوه بر ارتباط مردم شناسانه، بر ناخودآگاه جمعي و كهن الگوها (آركي تايپ) موثر خواهد بود. به ديگر زبان مي توان گفت كه اسطوره، رمزگشاي پيچيدگيِ هستي و پاسخي به نيازهاي روحي و رواني بشر محسوب مي شود. انسان بر آن است تا در آيين خود، شناختش را از خويشتن، طبيعت و محيط زندگاني بيان دارد و بر اين پايه، طرحي كه جامعه بر آن استوار است، اعتبار نهايي خود را از طريق تصورات اساطيري بدست مي آورد. در مكتب روانشناسي، يونگ و شاگردانش، اساطير را براي درمان روان نژندي ها بكار برده و تعريفي جامع از اسطوره عرضه نموده اند. يونگ، اسطوره را ناشي از تجربه هاي دروني انسان ها مي داند و وجه اشتراك انديشه هاي انساني در اساطير ملل را كهن الگوهاي ناخودآگاه مي نامد.
اسطوره مانند شعر به عنوان زايش انديشه هاي انسان، محصول دغدغه هايي است كه بشر را از آغاز، در صف شكنيِ آنچه بايد و نيست، به تحرك وا مي دارد. اين تحرك در زبان متعالي شاعر به ياوري اساطير در جستجوي شناخت و بازيافت عدالت، آزادي، عشق و حقيقت كه اساطيرالاولين بشريت اند، به مكاشفه اي ابدي منجر مي شود. نمادهاي اساطيري با زبان استعاره، پيوندي عميق دارد كه به تعريف ژرف تري منجر مي شود و با كشف آن رمز مي توان به واقعيت اثر پي برد. اسطوره هاي موجود در سرزمين ما فراوان است و به تناسب رشد و شرايط اجتماعي، داراي تحركاتي خاص مي باشند.
نیما در مجموعه ی تبری روجا در این چشم انداز، اسطوره هایی را بازآفرینی می کند.
1- (اسطوره ی دینی)- نیما در برابر آیین زرتشت از دیو به عنوان نامداری بزرگ سخن ساز می کند و آیین کهن این سرزمین را معرفی می نماید. خدایی که دشمنی زرتشت او را همطراز اهریمن معرفی کرد و شمال را در نفرین خود غرقه ساخت. در این جنگِ میان خدایان بود که ادعیه ی وندیداد، سرودی شد تا هر پذیرنده ی آیین جدید، قانون ضد دیو را در مناجات خود زمزمه کند تا روحش به شر گرایش نکند. اسطوره ی ديو را بايد به عنوان كهن ترين نماد دينيِ جهان ناميد كه در گذر زمان استحاله شد. ديو به عنوان مظهر دين باستاني در نزد نژاد هند و اروپايي، از خدايان مورد تقدّس بوده و در زبان سانسكريت به معني خدا بكار مي رود. اصل واژه ي دي به معناي نور و پرتو است. واژه ي ديو از ريشه ي زبان سانسكريت deva دوا مي باشد كه  در پهلوي diva ـ در يوناني Deus-zeus ـ در زبان لاتيني divus – divine ـ در زبان ايسلندي كهن tivar ـ در ايرلندي كهن dia و در زبان فرانسوي dieu شده است.  Dyauh كه با ديو از يك ريشه است به معناي آسمان رخشان و در وداها، ايزد آسمان است. (22)
در فارسي دري اين واژه به نام ديو آمده كه به عنوان موجودي مخوف و خطرناك معرفي شده است. ديو را كنايه از مردم پهلوان، دلير و شجاع دانسته اند و در تعريفي ديگر نوعي از پارچه پشمينه ي بسيار درشت است كه در روزهاي جنگ بر تن كنند. در نزد هندوان، ديواندر بزرگترينِ پروردگاران بود و امروزه به خداي اعظم خود، مهادو مي گويند. در آيين مهر، خداي آرامش، ديوسئورو و ديو ناونگنهئي ثيه، پروردگار شادي نام داشت. ديو تئوروي، پروردگار نعمت ـ ديوزئيريچ، پروردگار آب ـ ديو آئشم، پروردگار سروش ـ ديودريوي، پروردگار بينوايان و ديو پئتيش، پروردگار كار و كوشش بودند. (23) اين هفت ديو در آيين مهري، بسيار مقدس بوده و مي دانيم كه امشاسپندان از مظاهر نيكوكاري در آيين مهر بشمار مي آيد. عدد هفت از اعداد مقدس در اين آيين است و آتش نماينده و فروغ ايزدي مهر بوده است. گاو هم به زمين آريا بركت بخشيده و موجب حيات و زندگي اين مردمان را فراهم مي آورد. قرباني كردن گاو براي انجام مراسم ميهمانيِ مهر در ميان مهردينان لازم و ضروري بود. هرچند در اين باره بعدها اختلافاتي در ميان پيشوايان مهردينان به وجود آمد كه گروهي قرباني كردن گاو را جايز نمي شمردند و گروهي به قرباني كردن گاو براي رفاه و آسايش ساكنان معتقد شدند. آخرين نشانه هاي اين آيين را بايد در حفاري هاي اخير منطقه ي باستاني گوهرتپه در بهشهر يافت كه با كشف پيكره ي گاوهايي كه با مهارت پخته شده است، نشانه هايي در اثبات اين تقدس و حرمت گذاري محسوب مي شود.
ديوان در دي پورستان ساكن بودند كه امروزه مازندران ناميده مي شود. عدم تمكين مردم مازندران به آيين زرتشت و مقاومت در برابر دين جديد موجب شد كه ديوان مورد لعن و نفرين قرار گيرند. كتاب ونديداد كه در اصل، وي دو دات نام دارد به معناي قانون ضد ديو و لعن مردم اين ناحيه است. ونديداد نشانه اي از نفرت آيين زرتشتي به مردمان شمال است كه دعوتش را نپذيرفتند و با آنكه بعدها مردم اين ناحيه به آيين زرتشت گرويدند، هنوز اين خطه را به ديو سفيد منسوب مي دارند. بر اساس آن مقاومت، هنوز زرتشتيان، خانه هاي خود را رو به شمال نمي سازند و بر مردگان خود مراقبند تا سر را رو به سوي شمال نگردانند تا ديوان بر روح او سيطره نيابند.
ديوان مازندران مردماني ماهر و باسواد بودند كه در شاهنامه ي فردوسي داراي نشانه هايي مي باشد. آنها نيرويي داشتند كه مي توانسته اند جهان را ويران كنند و بر ابر و باد فرمان مي رانده اند. ديوان با معماري و استفاده از سنگ و ساخت دژ و گرمابه آشنا بوده و به دانش هندسه آگاهي داشتند.
به سنگ و به گچ ديو، ديوار كرد                             نخست از برش، هندسي كار كرد
چـــو گرمابه و كـــاخ هاي بلند                             چـو ايوان كه باشـد پناه از گزند
نامگذاري ديوار تاييدي بر مهارت ديوان در اين فن است. بزرگترين هنر و دانش ديوان، اختراع خط مي باشد. (24) در سنگ نبشته هاي داريوش، دي پي همان خط است و واژه ي دبير، دبيرستان، ديباچه و ديوان از ريشه ي دي پي گرفته شده است. در زبان اوستايي به خط، ديباي گفته اند و آن چيزي است كه بر آن خط نقش شده باشد. نوشتن بر ابريشم در پيش از حكومت هخامنشيان معمول بود و پرورش كرم ابريشم نيز تنها در تبرستان رواج داشت. بزرگانِ دوها، خود را ديوسالار مي ناميدند و امروزه نيز گروهي با نام قبیله ای ديوسالار در منطقه ي نور و كجور زندگي مي كنند.
*- دینِ مُغی هرچه بزرگ دینُ                              خیال نی یِ کو وی به خواب اینُ
اینِ تی وَر وُرِ دُدار پینُ                                                    مُغی دِرو دِرو بدیو دینُ
کوه تیر یا قله ی البرز در وسط زمین قرار دارد و بر این باور اسطوره ای، دیو خدای جهان است. بزرگانی که در این سرزمین فرمانروایی می کردند و به علوم و هنر سیطره داشتند.
*- اِسپیدِ دِو گُنی کی وِی تی جَد ووُ                        پارین دَکاشتِ فِک گُنی وِ قَد ووُ
هزارِ وِی اَتا نَوِ نَه سَد ووُ                                              وِ زَرتُشِ گَپِ وِ بوُتُ سَد ووُ
*- دیوِ سُخن مِی جا نَپُرس درازُ                                    هر چی بوُاِم می سخنِ آغازُ
اَنی گُمُ کوُ توُ گُنی هَرازُ                                                 اَنی خوُمُ کوُ پِندارنی آوازُ
در این نگاه است که دیو سمبل قدرت، آگاهی و راستی ست و زرتشت در آنسوی انگاره ها جای می گیرد.
*- گوُیِ کَلِه اَمی دیوِ کِلا ووُ                                 وی خام وُنِ خینی، خارَک قبا ووُ
زنگ داشتُ دیو کوُ وِی بزرگ و شا ووُ                               وِ دَسِ گُرز سنگِ آسیا ووُ
حتی رستم سیستان که کسی را یارای برابری و جنگاوری با او نیست در این نبرد افسانه ای، راه پیروزی را بر طریق حیلت فراچنگ می آورد.
*- مازِروُنِ دیو اَتا گَتِ نوُم هَسُ                                 رِستِم به حیله دیوِ دَسِ دَوِسُ
دیوِ خوندون آفِتاب پَرَسُ                                           زرتُش به کینه بد بِوِی دَوِسُ
2- (اسطوره ی روجا) -روجا ستاره ی بامدادی ست که در شب دیجور، نوید صبح روشنایی را سر می دهد و چشم انتظاران بیداری را به سرود حرکت و پویه فرمان می راند. روجا فرمانده ی آگاهی هاست و خفتگان را به بیداری دعوت می کند. اسطوره ی روجا، ستاره ای در هیئت آدمی ست که زندگی را در راه رهایی مردم فدا کرده است و با حضورش از قلب سیاهی های جهل و فلاکت، با خشم سرخ غرورش رهایی را نوید می دهد.
ستاره ي روجا، نماد و نشانه اي ست كه مردم مازندران بر ستاره ي شباهنگ ناميده اند. او نشانه ي صبح و راهنماي كاروان هاي شب پيماست. روج و روچ، واژه اي باستاني و به معناي روز است و روجا تخفيف يافته ي روج آي مي باشد. واژه ي ديگري در مازندران به نام روجين وجود دارد كه دريچه اي ابتدايي محسوب مي شود و از آن روزن زمان طلوع صبح را درمی يافتند و در اصل روج بين بوده است. در معني لغوي روجا يا شباهنگ آمده است كه نام ستاره ي كاروان كِش است و پيش از صبح طلوع كند و به عربي (شعري) خوانند و نقش ستاره به علت اهميت آن، در اكثر سكه هاي ضرب تبرستان مشهود است. موقعيت جغرافيايي مازندران، حضور جنگل و كوههاي بلند و اسكان روستائيان در درّه ها، ستاره ي روجا را در هيئت راهنما طلب مي كند. اسطوره ي روجا در مرگ محتوم شب، نويدبخش صبحِ بيداري ست و تبلور اين نماد را در اشعار تبري نيما مي توان ديد.
*- روجا اَتا بَسوُتِ خانِموُنِ                                          اوندَم کوُ وَشنُ وِ روجِ نِشونِ
اَیار نَیار اَرِ مِ دِلِخوُنِ                                                    شوُیِ میوُن مِ راهِ رهنمونِ
اسطوره ی ستم در مرگ محتومش روجا را می زاید و سپیده در پیشقراولی اش، زندگی را در انسان منتشر می سازد.
*- شوُ بَکِتُ روجا دیار اینُ / *- پِرِسین بوریم روجا اَیار بُوی یُ            
در اندوه ذهن نیما، باد و باران دیگر سمبل برکت و خجستگی نیست بلکه زاینده ی ویرانی هاست. چرا که باران شبانه، بختک مهیبی ست که زمین را در تیرباران خشونت بار خویش، از حضور و برکت باز می دارد. / *- روجا نیمو وا دَکِتُ شوُ وارنِه                
3- اسطوره تِلا (خروس سفید) - خروس بالاخص خروس سفید در زیستگاه مازندران سمبل آبادنی ست و حضورش در هر خانه، نشانه ی زندگی و موجب خوش یمنی است. اسطوره ی خروس در باور کهن، دفع شر و بیرون راندن شیطان است. صدای رسا و بال زدنش را فراری دهنده ی موجودات پلید دانسته اند. در شعر نیما، خروس به هیئت آدمی ست و حرکت را به تشنگان بیداری می آموزد و خونش را فدیه ی روشنی می کند.
خروس از مصدر خرئوس بوده كه در اوستا به معناي خروشيدن آمده است. در فرهنگ مزديسنا، خروس از مرغان مقدسي ست كه متعلق به فرشته ي بهمن مي باشد. در تفسير طبري آمده است كه در شب معراج پيامبر، در آسمان چهارم مرغي بر مثال خروس بود كه پايش بر طبقه هفتم زمين و سرش بر طبقه هفتم آسمان قرار داشت. جبرئيل گفت كه اين خروس سپيد است كه هر گاه دو بال خويش باز كند و بانگ زند، جمله ي خروس هاي زمين نيز بانگ كنند. در مازندران، بانگ خروس را نشانه ي آمدن ميهمان هم مي دانند كه اين خود نمادي از ميهمان نوازي مردم اين ديار مي باشد.
*- تِلا خوُنُ، تِلا خوُنُ شوُ بوُردُ                                ویشار واشین، ویشارونِ خوُ بوُردُ
کَلا بِشکِسُ وُنِ تیلِ اوُ بوُردُ                                   تِلا خوُنُ، گُنِ پی رِسین شوُ بوُردُ
*- تِلا خوُنُ، گُنُ مِ تاج مِ خوُنُ                                         گُنی تِلا آشوبِ رهنموُنُ
نسل خواب زده در تحویل و تحول خود، تلنگر هوشیاری می شود. گروهی در تلالو خونین روجا و جماعتی در فریاد هوشیارخواهی خروس سپید، بامداد خجسته را وعده می دهند تا حرکت را معنا کنند.
*- روجا بیموُ تِلا ویشار بَوی یُ                   
*- تُلا خوُنُ چی اَر ویشارنَوونی                                     چَلِ نِشِنی سَراَنجوُمِ نَخونی
خروس در آواز صدا و حرکت، پرواز را می زاید که آبادانی، از بستر رخوت به شادابی تلاش میسر است. روجا میرنده ی شب است و بیدارگرِ خروس، تا این رسالت را بر دوش مردمان نهد که روز بی امید، تاریکی یاس و اندوه است.
4- (اسطوره ی عشق)- عشق بنیادی ترین مفاهیم اساطیری برای تبیین هستی، سرنوشت و تقدیر است. نیما در طبیعت عاشق نواز سرزمین اش، درونمایه ی غم و اندوهش را در آوازهای عاشقانه، نجوا می کند و از طرح امیال و احساس رمانتیک و لذت جویانه نیز ابایی ندارد. معشوقه ی جوانی نیما، سفوراست. او در جوانی به دختری چادرنشین دل باخت. دکتر جنتی عطایی می نویسد: نیما، صفورا را هنگام آب تنی در رودخانه دیده بود. از الهام بخشی این منظره ی شاعرانه و مهیج و بر اثر شکست و محرومیت عشق پیشین، منظومه ی جاودانی افسانه را پدید آورد. پدر نیما میل داشت که او با صفورا ازدواج کند ولی صفورا، مرغ آزاد بیابانی، حاضر نشد به شهر آید و در قفس زندگانی شهرنشینی زندانی شود. ناگزیر از هم جدا شدند. او رفت و منظره ی آخرین دیدار وی که بر اسب نشسته، دور می شد و به گرمسیر می رفت، همواره در خاطر نیماست.
*- مِ ماه دَکِتُ مِ یار مِ صفورا            
*- زیک زا بیموُ کوُ چَک نَدِ تَلی رِ                              سَبورا بیموُ کوُ دوُس نارُ ولی رِ
داغ آشنایی و مهر آن نگاه، شمع سوزاننده ی درون شد و برق نگاه سرشار از میل وصل، که جهان ستمگر به فرمان نیست و شیدایی، شوری روشن است که در مرگ هم، خاک را به آتش می کشد.
*- جوُمِه بِصَحرااُ، دیمُ دِل به دُریوُ                                    شِ هَسِکا پیل کِتِمُ کُمُ اوُ
سَفورا ! اوُندَم کوُتوُ رِ ویمِ خوُ                                  اَی زِنِه وُمِ، چِش چِشِ گیرنِ سوُ
عاشقانه  های نیما فراوان است و این نگاه در ذات شعر تبری ست. در بخش موسیقایی مازندران، شعر عاشقانه بن مایه ی نجوای مردان و زنانِ تن خسته است. در منظومه ی طالبا، زهره، در امیری،گوهر و در قصه ی نجما، رعنای جان می خرامند و در انبوه درختان مه زده رویا می شوند. نیما وارث این عشق است.
*- یار کوُ دارمُ مانَکِ شوُ خُجیرِ / *- یارِ گَپُ یارِ کِنار خُجیرِ / *- کیجا تِ خوارَک گِردِ روی دا مُن / *- کیجا، کیجا، تِ مَسِ چِشِ دا مُن          
5- (اسطوره ی شب) - جهان تاریک، اسطوره ای مخوف است که نوعی حبسیه تلقی می شود. نیما شب را با نگاه مردم گرایانه اش تفسیر و ظلمت را با ظلم مترادف می نماید. بختکی که جهان را می میراند تا زخم فقر و فراغ را از فوران باز دارد.
*- شوُی میوُن روزِ گِرو بَایتُ                   
*- نادوُن نیما ! تُنِ شوُ مِنزِل مرگُ                             شوُیِ ابر، وارِش هَسُ و تِگَرگُ
زنده یاد سیاوش کسرای در زمستان پنجاه و نه می نویسد: در مجموعه ی شعرهای منتشر شده ی فارسی نیما، واژه ی شب 323  بار بکار گرفته شده و هیچ کلمه ی مشخص دیگری در سراسر اشعارش بدان برتری ندارد و روز و صبح و سپید، کمترین لغاتی هستند که نیما بدان عنایت کرده، چه شب محیط اوست. براساس این واژه شماری، گفتنی ست که از مجموع 456 دوبیتی کتاب روجا، در 62 دوبیتی واژه ی شب بکار رفته است و تنها در 24 دوبیتی از واژه ی روز استفاده شده است. شب در همآغوشی غم، نوای ویرانگی دارد و نیاز به رهایی در قاموس نیماست که داروی شفابخش سلامت جامعه را می جوید و راه را، که عابر در حرکت به روز می پیوندد.
*- شوُ بوُ نَشوُ ، غم بوُ دَواش مُنِ وَر                            پیت کُلِه جان بِروُ مِ وَر بَایر پَر
*- بَدیمُ شوُ اِتی کو اوسِ گوُءُ                                     بَدیمُ روج اِتی کوُ شوملِه سوُءُ
*- شوُ بَکِتُ دارو بیار نینُ                           
*- شوُ بوردُ مُن گوش گیرمُ کاروونُ                         اوندا کوُ مُن وُنِ بَکوُشتُمُ سارِوونُ
6- (اسطوره ی فقر) - تراژدی فقر در جهان اسطوره، نجات مردمان از چنگ سرنوشت نابسامان است و عشق به حقیقت، دانایی و عدالت در جان نیما لبریز است. در جامعه ی روستایی، پادشاه ستمگری، ارباب است که با نوشیدن خون مردمان، تلخکامی را در کوچه پس کوچه ی زندگی منتشر می کند. اسطوره ی فقر، عینی ترین و مکررترین ورد جاودانه ی اهریمن شب ستم است.
*- بیموُمِ دِه ، بَدیمُ دِهِ خرابُ                                     زِ خونِ خلق مَسِ چِشِ اربابُ
*- ارباب گُنُ کوُ در آزار مُژدُ / *- ارباب گُنُ گَنِمِ کِپا رِ ایشمُ       
نیما با نگاهی دقیق و ظریف، ارباب را به حلزون برکت سوز تشبیه می کند.
*- وِ چِش دَوِسُ ، وِ تن بافُتُ ، وِ گوش غولُ              خونه بَموُنِسُ ، وُنِ خونه وُنِ کولُ
باغِ تارونِ ، ار دیرگا اینُ ، زَنِ وولُ               راب رُ هارِشین ، اِربابِ دهِ جور چی شنگولُ
اسطوره  ی فقر، مرگ آسایش و ایمان را در سنگِ گرمِ بیهودگی و نومیدی، ناله می کند و هر حرکتی را برای دریوزگی لقمه ی نانی و یا عصیان در برابر هر چه هست را توجیه می کند و چه باک که دغدغه ی از دست دادن چیزی نیست که نیست.
*- دارِ بُنِ که بَزوُیی ، یکوَر نیشدِه                          اَلَه که وی سی وَر ، کَرِ سَر نیشدِه ابرِ نَوار دشتِ برابر نیشدِه                                              فقیر آدِم جهنم در نیشدِه
*- زَمی که هیچ چی نارنُ ، ساموُن نارنُ                      باغ که ثمر نارنُ ، باغبون نارنُ
دریو که اوُ نارنُ ، وی تیفوُن نارنُ                                  آدَم که وِشنا دَرِ ایمون نارنُ
7- (اسطوره ی برکت - مازِرار) - مازرار به تعبیر نیما، فرشته ی نگهبان است. راه ماه ایزد و مکان های پر برکت را شامل می شود. کشتزارانی که در مکان آفتاب گیر (تابر) و خشک واقع شده و برای کشت گندم سزاوار است. اسطوره ی مازرار، دشمن اسطوره ی فقر است. فرشته ای که زمین را از آفت مصون می دارد و بخشنده است.
*- گَنِم بخوردِن شِ وُنِ سِرِشتٌ                             شیطون اوُنِ کو مردِمِ وِشنا بِشتُ
ستم و فقر ناشی از آن، میرنده ی آبادی و آبادانی است و مازرار در بلندای البرز، با دو بال بخشنده، چشمه ساران را روان می سازد و خورشید را برکت ساز می کند.
*- بَخوُشتِ گَنُم وی مازِرارِ کورنُ                                  بَمِردِ تن وی هَسِکا رِ کورنُ
روجا بدیل دغدغه های نیماست. سَحَرسازی که نسل اندیشمند و مسئول این سرزمین کهن را به بیداری می خواند تا همآوا با دغدغه های شاعر، فردا را فتح کنیم.
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
یادداشت ها:
(1)    اشاره به مقدمه ی نیما: مي اتا گپ(يك حرف من)، روجا، مقدمه، ص 16)
(2)    نامه های نیما، دوست مهربان قدس، 27 حمل(فروردين)1301، ص 45
(3)    نامه های نیما، برادر عزیز من، 15دلو1301-4فوريه1923، ص 53
(4)    نامه های نیما، رفیقم يحيي ريحان، یوش، 15شهريور1305، ص 198
(5)    نامه های نیما، دوست من، بارفروش، 20دي1307، ص 267
(6)    نامه های نیما، ناتل عزیز، بارفروش، 22دي1307، ص 274
(7)    نامه های نیما، به متكان، نماينده ي معارف آمل، بارفروش، شب2 اسفند 1307
(8)    روزنامه اطلاعات(ویژه ادبیات و هنر،گلچرخ)، شماره3، اکبر اکسیر، ص 11
(9)    مجموعه اشعار نیما، شعر خوشي من، ص160
(10)    نامه های نیما، ناتل عزیز من، 1310، ص 442
(11)    مي اتا گپ(يك حرف من)، روجا، مقدمه، ص 16
(12)     تذکره جغرافیای تاریخی ایران، بارتولد، ص 320
(13)    مقدمة فقه اللغة ایرانی، اورانسکی
(14)    سفرنامه پیترو دلاواله – صص 275 / 276
(15)    تاریخ ماد، دیاکونوف، کریم کشاورز، ص 90
(16)    سبک شناسی، ملک الشعرا بهار،  ج 3، ص 50
(17)    مي اتا گپ(يك حرف من)، روجا، مقدمه، ص 16
(18)    نامه های نیما، مادر عزیزم، از یوش به تهران، 4 اسد 1300، ص 19
(19)    دو سفرنامه از نیما یوشیج، ص 16
(20)    مي اتا گپ(يك حرف من)، روجا، مقدمه، ص 16
(21)    مي اتا گپ(يك حرف من)، روجا، مقدمه، ص 16  
(22)    دين ايراني بر پايه متن هاي معتبر ايراني، امیل بنونیست، ص 95
(23)    سهم ايرانيان در پيدايش و آفرينش خط در جهان، ص 444
(24)    سهم ايرانيان در پيدايش و آفرينش خط در جهان، ص 478
(25)    کلیه ی اشعار از کتاب روجا (اشعار تبري نيما يوشيج)، محمد عظیمی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
1-    اکسیر، اکبر، 1365، نیما در آستارا، روزنامه اطلاعات (ویژه ادبیات و هنر،گلچرخ)، شماره3، ص11،
2-    بنونيست، اميل، 1377، دين ايراني بر پايه متن هاي معتبر ايراني، ترجمه بهمن سركاراتي، چاپ سوم، تهران، نشر قطره
3-    حصوري، علي، 1378، سياوشان، چاپ اول، تهران، نشر چشمه
4-    دلاواله، پیترو،1381، سفرنامه پیترو دلاواله، شعاع الدین شفا، چاپ سوم، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی  
5-    دیاکونوف، ایگور میخائیلوویچ،1380، تاریخ ماد، کریم کشاورز، چاپ ششم، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
6-    كريستينسن، آرتور امانوئل، 1374، وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهي ساسانيان، ترجمه و تحرير مجتبي مينوي، چاپ دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي
7-    ماركوارت، ژوزف،1368، وهرود و ارنگ، ترجمه داود منشي زاده، چاپ اول، تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار يزدي
8-    محمد تقی، ملک الشعرا بهار، 1373 ، سبک شناسی، 3 جلدی، چاپ هفتم، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر،
9-    همايونفرخ، ركن الدين، 1350، سهم ايرانيان در پيدايش و آفرينش خط در جهان، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و هنر - هيئت امناي كتابخانه هاي عمومي كشور 

چیدمان کلمه/لطف الله شیرین زبان


زمانی که هنوز نوجوانی بیش نبودم و گاهگداری بر حسب تصادف مقاله ای و یا داستانکی می نوشتم این جملات را بر بالای مقاله ای گذاشتم(سال هزاروسیصدوشصت و یک): جامعه نوفرهنگ نووادبيات نورا طلب مي كند و اين فرهنگ و ادبيات نوهيچ موقع نمي تواند بي ارتباط با فرهنگ وادييات قديم(كلاسيك)بوجودآيد.( این مقاله سالیان بعد توسط دوست عزیزم فرهاد خائف در نشریه وزین اردبیل فردا به زیورچاپ آراسته شد).

من هنوزهم به این جمله سخت معتقدم و از آن دفاع می کنم هر دوره ای ادبیات خاص خودش را طلب می کند اگر نیما با شعر نو توانست یکی از قالبهای بسیار زیبا  و همیشه جاویدی به ادبیات اهدا کند ناشی از نیاز زمانه بود و نیما و تمام دست پروردگان طراز اول او( اخوان، سهراب، فروغ، شاملو و..)به خوبی این نیاز را احساس کرده بودند ولی متاسفانه موج بعدی که در شعر به راه افتاد به غیر از چند شاعر و چند اثر عمیق هیچ شاهکاری خلق نکرد و شاعری که نیاز زمان خود را درک نکرده بود و به هیچ عنوان بر قالبهای کلاسیک مسلط نبود و شاعران قبل از خود را نمی شناخت نوآوری جدیدی نمود و شعر را از معنی هم تهی نمود و شعر به کلی عاری از وزن و قافیه و معنی شد. این موج با شعر جیغ بنفش هوشنگ ایرانی شدت بیشتری گرفت و افرادی با سرهم کردن چند کلمه که گویا تمام این کلمات را از فرهنگ لغات برحسب تصادف پشت سرهم ردیف کرده بودند شروع به سرودن شعر نمودند.

دوستان بسیار عزیز من وحیدین گرامی(ضیایی و علیرضایی)در شماره بیست و دو سارای دومقاله در دفاع از این شعر و سرکوب شعر کلاسیک چاپ کرده اند که به کل باعث شرمندگی من شد. وحیدین عزیز از کلماتی استفاده نموده اند که من در هنگام نقد یک اثر هنری کاملاً مخالف آن هستم" انسانهای اولیه"" دیوان مومیایی"" تلاش یونیکورن ها(این یعنی اسب تک شاخ؟)و برده های فرهنگی" من با وجودی که به وحیدین عزیز نهایت احترام را قایلم و معتقدم هر دو نفر انسانهای فرهیخته و با کمالی هستند و طرف مخاطبان آنها را که گویا شاعران کلاسیک گرای شهرمان هستند هم به درستی نمی شناسم ولی به اجبار زمانه که در شهر کورها انسان تک چشم پادشاه است منهم این یادداشت را در نقد یادداشت ادبی آنها می نویسم.

1.     نقد ادبی باید کاملاً روشن و بامفهوم باشد و مخاطب آن باید توده مردم باشد و عاری از کلمات قلمبه و سلمبه، چون بنای ما بر این است که ما متوجه یک معنی خاص از یک اثر هنری شده ایم و توده مردم آن را متوجه نشده اند بنابراین ما آن را برای توده مردم معنی کنیم و اگر قرار باشد این یادداشت ما مخاطب را گیج تر کند فایده این نقد ما چه می شود؟

" هنوز هم در خاطره قهوه خانه های پیرعبدالملک که محل تجمع عده کثیری از این فضلا و ادبا و دانشمندان است یاد آن چوب قلیان که به خاطر قرائت شعری از آن خیر ندیده احمد شاملو از کف ذوالاکتاف حضرت استاد اعظم حافظ پژوه قرن حاضر بر سر خواننده خرد و خاکشیر شد زینت بخش نقالی قلیان کش های فاضل این مجامع عمومی ادبی است."( ص سی و چهار همان شماره سارای)

خدایش منکه متوجه نشدم نویسنده این مقاله طنز نوشته اند و یا جد؟ چه کسی بر سر چه کسی چوب قلیان شکسته است؟ آیا این کار او خوب بوده است یا ید؟ آیا خواندن شعر در قهوخانه که محل تجمع قلیان کش هاست به نظر نویسنده خوب است یا بد؟ و آیا این قلیان کش های محترم می توانند نظر بدهند و با یاید خناق بگیرند و ساکت شوند و بالاخره نقش شاملو در این میان چیست؟

اینگونه نقد نوشتن نه کمکی به خواننده می کند نه منظور نویسنده آن را معلوم، خواننده گیج و گول می ماند که بالاخره منظور نویسنده سطور چیست و چه می خواهد بگوید و چرا منظور خود را سرراست و شفاف بیان نمی کند تا خواننده منظور او را کاملاً درک کند و آنگاه از دیدگاه یک ناظر بی طرف به داوری برخیزد.

من حداقل سه بار مقاله فوق الذکر را خواندم( یونیکورنی برای فرهنگ و ادب اردبیل) و متوجه نشدم آیا این کلمه یونیکورن به عنوان مدح ذکر شده است و با قدح؟ آیا اسب تک شاخ بودن خوب است یا بد؟ و به قول نویسنده همان سطور" یونیکورن.....چه ربطی به فرهنگ و ادب دارد؟"

2.     من بعضی از مسایل ادبی را آنچنان بدیهی و روشن می دانم که از تکرار آن پیش خواننده فهیم و نکته دان خجالت می کشم ولی انگار ما باید بر سر بدیهیات هم بجنگیم.

به نظر صاحب این قلم هرگز و هرگز زیبا بودن یک قطعه شعر هیچ ربطی به قالب آن ندارد. شعری زیباست که از دل برآید و بردل نشیند و اگر کسی ادعا کند که یک غزل به صرف غزل بودن زیباست و یک شعر نیمایی به صرف نیمایی بودن بد همانقدر از مرحله پرت است که کس دیگر برعکس آن را ادعاکند(متاسفانه دوستان محترم من در مجله سارای این ادعا را نموده اند)" ... قصیده جز در دیوان مومیایی های شعر معاصر جایی ندارد. مربع و قطعه و مثنوی جان داده اند.."( همان مقاله)

جوهره شعر عشق است عشق ابدی و لایزال که در تمام دیوانهای شعری شاعران طراز اول مملکت چون نخ ناپیدایی همه آنها را به هم پبوند می دهد اگر سعدی شیرازی در کنار فضولی بغدادی یک جا می نشیند و یا جان شعله ور مولانا می تواند صدها غزل ناب به شعر اضافه کند ناشی از عشق بی انتهای این شاعران به انسان و مردم خود است.

یک نیاز درونی یک انسان اسیر در روزمرگی را شاعر می کند، عشقی که سرتاپای او را شعله ور می سازد و می سوزاند و هیچ ربطی به قالب و سبک ندارد. سخن عشق به هرسبکی( خراسانی، عراقی هندی، نیمایی، سپید) و یا یه هرقالبی (غزل، قصیده، نو)ریخته شود اگر متناسب با درد زمانه باشد و از دل سوخته و شعله ور شاعر برآمده باشد بی شک زیبا و به یاد ماندنی است.

این نکته چنان در نظرم روشن و بدیهی است که من از خواننده این سطور عذر می خواهم اگربدیهیات عقلی را بیان کردم ولی متاسفانه کار ما گویا دعوا بر سر بدیهیات عقلی هم کشیده شده است.

3.     من با پوزش از تمام خوانندگان و شاعر محترم شعری که می خواهم نقد کنم اولین شعر مجله سارای را در ذیل بیان می کنم تا خواننده این سطور خود قضاوت کند که نویسندگان مقالات سارای از چه نوع شعری دفاع می کنند و به جای غزلهای ناب رهی، عماد، سایه ، شهریار و هزاران دل سوخته معاصر دیگر چه چیزی را می خواهند جایگزین کنند( من قبلاً از شاعر محترم شعر فوق الذکر نهایت عذرخواهی را می کنم چرا که من فقط به عنوان اولین شعر آن را انتخاب کرده ام و هیچ قصد و سونیتی در کار نبوده و اگر شعر ایشان به مذاق ما کهنه پرستان خوش نمی آید هرگز ناشی از مهمل بودن شعر ایشان نیست بلکه نهایت بی ذوقی من است و دوباره عذر مرا بپذیرند)

کشتی نوح

زرد لیمویی آرام صورتی می شود

صورت من زرد

هوا،

هزار راه چاه به باد گرفته است

از نک کوه به سوی نوح

و نوح کشتی اش شلوغ می شود

و من قیافه ام کثیف

فحش می دهم به هر چه چرا، چگونه چند

درخت ها را ببر

اره و میخ

و هرچه کشتی تو را سوا می کند

از کفشهای من

حالا صورت تو مات.

دوستان عزیز و خواننده گرامی آیا شما متوجه شدید که شاعر از کدام درد جامعه سخن می گوید و چه نیازی او را وادار به نوشتن این سطور کرده است؟ شعر کی شروع شد و کی تمام شد؟ اگر من نوعی به جای شاعر چندین سطر دیگر به شعر اضافه کنم و یا از آن حذف کنم آیا کسی چیزی متوجه خواهد شد؟

صورت تو آبی کم رنگ می شود صورت من صفت

و قلعه ها به کوهها هجرت می کنند

و چرخها در جاده ها می چرخند و

مادیانها در طویله هایشان شیهه می کشند

و عشق من مرا به بیراه های ابدی می کشاند

این سطرها را من اضافه کرده ام و می توانم در عرض نیم ساعت پانصد سطر و بلکه هم بیشتر به این شعرها اضافه کنم بدون اینکه خواننده متوجه شود که این سالاد کلمات کی شروع شده است و کی خاتمه می یابد و منظور من اصلاً چه بوده و چه چیزی را می خواستم بیان کنم.

بی سوادی من که از اول اظهرمن الشمس بوده است و عالم و آدم به این مسئله اذعان دارند لذا از خوانندگان فهیم درخواست دارم این شعر را برای هرچندبار که دوست دارند بخوانند و برای امثال من خواننده گیج و گاگول توضیح دهند که منظور شاعر محترم چه بوده است خداییش فقط در دو جمله راستاحسینی باشد و در عصر حاضر که همه ما را می پیچانند نپیچانند. خود شاعر محترم هم در این مسابقه می تواند شرکت کند و از جایزه احتمالی آن بهره مند شود.

من قبلاً از شاعر محترم شعر فوق الذکر که فقط برحسب اولین شعر چاپ شده در مجله انتخاب شده است کمال عذرخواهی را دارم و خدای نکرده اگر ایشان از من برنجند نهایت شرمندگی برای من است و حاضرم صدبار دیگر عذرخواهی کنم و ایشان بدانند که من هرگز قصد بی ادبی و اهانت را نداشته و ندارم.

من از شاعران محترم نوگرا یک خواهشی دارم و عاجزانه درخواست می کنم این خواهش مرا رد نکنند. از ازمنه قدیم بزرگان دینی و اهل طریقت گاهی جملاتی به زبان می آوردند که نه شعر بود نه نثر و اسمش را می گذاشتند شطحیات. مانند این جمله همیشه بی تکرار بایزیدبسطامی که آبروی لایزال عرفان و عشق است: " به صحرا رفته بودم عشق باریده بود همچنان که پای مرد به گل فرومی رفت پای منهم به عشق فرومی رفت."

سلطان عاشق، گل مزاحم را هم عشق دوست می بیند و از آن لذت می برد. این نوع نگاه به مسئله فقط و فقط در سایه تربیت بی نهایت عرفان ایرانی به وجود می آید و کار یک شب دوشب نیست که بتوان به عظمت روحی بایزید رسید و گل مزاحم را هم عشق دوست دید.

غرض این بود که اگر پدران ما نام این جملات را شطح می گذاشتند و آن را از شعر به معنی اخص خود جدا می کردند چرا ما نام جملات و کلمات بدون وزن و قافیه را که تعریف رایج شعر کلاسیک است باید شعر بنامیم؟ آیا بهتر نیست یک نام جدید بر این پدیده جدید بگذاریم که خواننده سردرگم نشود؟

زمانی شاملو جملات پرویز شاپور را که کاریکاتوری بود که با کلمه بیان می کرد کاریکلماتور گذاشت و همه این کلمه جدید را پذیرفتند و گردن به این نوع نگاه جدید گذاشتند و از آن پس این نوع نگاه رایج شد و بسیاری این نوع سبک را پیروی کردند و انصافاً برای خود شاخه ای شد در طنز و ادبیات. این شعرگونه جدید نه وزن دارد نه قافیه و حتی وزن درونی و موسیقایی که شاملو به آن تاکید می کرد این شعر عاری از آن است و تخیل به سبک قدیم را هم ندارد و به کل از تعربف کلاسیک شعر عاری است آیا اگر ماهم به پیروی از سبک شاملوی بزرگ برای این نوع شعرگونه اسم جدیدی بگذاریم بهتر نیست؟

آقای وحید ضیایی عزیز یک نوع شعر جدید دارد به نام شعرآستان، که ترکیبی از شعر و داستان است من به هیچ عنوان صلاحیت قضاوت در مورد این نوع شعر را ندارم ولی به عنوان خواننده وقتی نام جدیدی را بر پیشانی این نوع شعر می بینم تکلیفم با آن مشخص می شود و هرگز دیگر انتظار روبرو شدن با غزلهای آبدار و همیشه جاوید سعدی و واحد را ندارم و می دانم که با سبک جدیدی از شعر روبرو هستم که با آن به کل بیگانه ام لاجرم عطایش را به لقایش می بخشم و بعد از خواندن چندین و چندین بار شعرآستان وقتی که به کل گیج و ملول شدم برای همیشه دفتر را می بندم و از خواندن این نوع شعر منصرف می شوم.

حال دوستان عزیز شما هم برای ژانر جدید شعرگونه تان اسم جدیدی بگذارید تا خواننده وقتی که عنوان جدید را دید متوجه شود و اگر حوصله و سواد خواندن آن را نداشت در همان ابتدا از خواندن آن منصرف شود نه وقت خواننده تلف شود و نه شاعر محترم با عده ای خواننده چون من نویسنده این سطور روبرو شود که گیج و مات مانده اند. من خودم عنوان " چیدمان کلمه "را پیشنهاد می کنم و اگر این نام را نمی پسندید "سالاد کلمات" را؛ ازخواننده باذوق درخواست می کنم که در این مسابقه شرکت کنند شاید نامگذاری آنها هم مانند نامگذاری شوراسنتر برای آنها سکه طلا به ارمغان بیاورد و هم باقیات صالحات برای آنان شود. این گوی و این میدان.  

 

  

 

سرود نیلوفر هندی  (یادداشتی بر یک نقل قول در بارۀ هوشنگ ایرانی)/محمد علی شاکری یکتا



(این نوشته در شماره ی ۷-۸ ماهنامه ی گوهران ۱۳۸۲ چاپ شد ه که با اندکی تغییر در اینجا باز آورده می شود.)

در میان صداهای معتدلی که نرم و آرام بر بستر خاموشی های زمانه و در شب های سنگین و شرجی پس از کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ در کوچه ی شعر معاصر فارسی زمزمه می شد و گوش خسته ی مخاطبان را نوازش می داد، حنجره ای متفاوت ، بلند اما زود گذر و ناپایدار “جیغ بنفش ” می کشید.افراطی ترین اندیشه ی شکل گرا(فرمالیست) ، در این صدا نهفته بود . زنده یاد هوشنگ ایرانی که جیغ بنفش رنگش از نام و شعر او معروف تر است ، ژولیده و متحیر از پلشتی های بشری ، تجربه ی سالیان زندگی اش را که به طور شگفت انگیزی در ریاضیات ادامه یافته بود ، رها ساخت و مثل قلندران شعر و عرفان ایرانی ، کوچه گرد سکوت جامعه ی خود شد. قلم برایش از مرز زمان و مکان گذشت. ذهن منظم و ریاضی آموخته اش در عرصه ی تخیل و صور خیال شاعرانه چنان در خلاقیت فرمالیستی مستحیل شد که دفترهای شعر او مصداق آشکاری از نظم پریشان شدند.

**

یک مقایسه

اگر برای مقایسه جایگاهی باشد ، هوشنگ ایرانی ؛ نه از لحاظ فرم و محتوای آثارش ، بلکه به خاطر شهامتش در سنت شکنی ادبی ، قابل قیاس با تقی رفعت است که در سال ۱۲۹۴ یعنی ۳۰ سال پیش تر از ایرانی علیه تمام سنت های ادبی فارسی شورش کرد و کوشید با نفی مکتب گرایی ادبی ، برای”جنگ بقا” نقشه ای تازه بکشد.

تقی رفعت که از پیروان پروپا قرص شیخ محمد خیابانی بود  ، روزنامه نگار ، شا عر،مبارز سیاسی و مسلط به زبان و ادبیات فارسی ، فرانسه و ترکی استانبولی بود. این شورشگر تندرو مقاله هایش را در نشریات ” تجدد” و “آزادیستان” با شعار تجدد در ادبیات می نوشت و در تبریز منتشر می کرد(۱). رفعت ، همچنین تمام بیانیه ها و اطلاعیه ها و شبنامه های نهضت شیخ محمد خیابانی را ، خود نوشته ، چاپ ومنتشر می کرد. او در شعر و شاعری و نمایشنامه نویسی هم دست داشت(۲). با شکست جنبش خیابانی ، وی همراه  دوستانش متواری شد و بنا به نوشته ی مرحوم احمد کسروی “با تنی چند از شهر گریخته به رونق و انزاب رفته و در آنجا خود را کشت(یادیگرن کشتند) و ما از داستان او نیک آگاه نگردیده ایم.” (۳).

تقی رفعت تجدد خواهی در ادبیات را ، نه از منظر شکل گرایانه ویا تغییر و تحول در قالب های عروضی شعر فارسی ، آنچنان که  نیما یوشیج بنیان نهاد ، بلکه از دیدگاهی مبتنی بر جهان بینی خویش و ویران کردن نظام کهنه ی آموزشی تعریف می کرد اما هیچ خط مشی جایگزین و سازمان بندی شده ای نداشت ؛ یا فرصت نکرد تدوین کند، در واقع همت خود را برای تخریب سنت های کهن ادبی به کار می برد.و نباید فراموش کرد که او و همفکرانش بدون درک واقعی از ضرورت های زمانه و شرایط اجتماعی ، حتی فضای روشنفکری آن دورانمی خواستند گامی فراتر بگذارند بی آنکه چراغ دانش خود را برای روشنتر کردن ،بیفروزند.

اما شورشگری ادبی هوشنگ ایرانی ، از نوعی دیگر بود .اوبرخلاف کسانی چون رفعت به مکاشفه ای درونی روی آورد و در خویشتن خویش به ویرانگری پرداخت که حاصل این چالش های درونی را می توان در نوشته هایش دید . هوشنگ ایرانی انسانی آگاه و دانش اندوخته بود. وی علاوه بر آشنایی با زبان های انگلیسی و فرانسه ، زبان اسپانیولی راهم به صورت خود آموز فرا گرفت ، برای ادامه ی تحصیل به اسپانیا رفت و در آنجا دکترای ریاضیات گرفت(۴).

ذهن شورشی این شاعر شوریده سر درسال های فعالیت ادبی اش به قدری راه افراط پیمود که بدون توجه به نیازهای فرهنگی زمانه و شرایط فرهنگی و حتی فضای روشنفکری دوران خود

به تئوری های شعر نیما یوشیج هم عنایتی نداشت و سخت به او و دیگر شاعران نوگرا ، مثل فریدون توللی می تاخت.

**

شناخت

شعر هوشنگ ایرانی را باید در مکتب شکل گرایی جای داد. این شیوه بر گرفته از اندیشه ی متفکرانی چون اشکلوفسکی است که بیشتر معتقد به خلاقیت هنری درونگرایانه بودند. بدین معنا که از دیدگاه آنان :” هدف هنر بروندهی حس اشیاء است، آنچنان که دریافت می شوند و نه آنچنان که شناخته می شوند.”(۵).

 هوشنگ ایرانی در تدوین دیدگاه خود درباره ی اصالت شکل(فرم) در هنر نوشته ای دارد که درآن مکررا  به تعریف تازه ای از هنر شکل گرایانه (فرمالیستی) اشاره می کند. از دیدگاه او “هنرمند هنگامی که بتواند فرم زنده و آفریننده را در یابد و با شکستن بندهای روشن آن را جاندارتر به نمایش درآورد زیبایی تازه تر به دست آورده است…”(۶)

شناخت اندیشه های این شاعر آوانگارد ، اگرچه به دلیل پیچیدگی های اشعارش دشوار می نماید، اما در مقاله هایش می توان به مفاهیم و مؤلفه های محوری دیدگاه هایش نقبی زد و اندکی به وی نزدیک شد.وقتی اندیشه های هوشنگ ایرانی را در سال های دهه ی ۳۰ می سنجیم و آنها را با طیفی از شاعران آن دوره مقایسه می کنیم به پیشرو بودنش در عرصه ی ادب وهنر بیشتر پی می بریم.وی سخت از  لایه های شکننده و ناپایدار رمانتیسیسم سیاه به دور بود و اگر در بیان احساس شاعرانه ی خود بیشتر به (۷)letrisme(7) روی آورد ، نبایست آنرا به حساب

تفنن های بی پایه و اساس و بازی های زبانی بی محتوا گذاشت و در عین حال اذعان داشت که این گونه دل به دریا زدن ها و آوانگارد بودن ها ، بدون پیوند به بدنه ی اصلی زبان و فرهنگ ، جایگاه اجتماعی و فرهنگی خود را به دست نمی آورد چنانکه تلاش او و همفکرانش نتوانست در حافظه ی طیف گسترده ای از دوستدار ان ادبیات معاصر جا بیفتد .تکرار این نکته لازم به یاد آوری است که  هوشنگ ایرانی ذهنی ریاضی داشت و با منطق اعداد و فورمول ها و قضایای ریاضی خو گرفته بود. ضمنا باید اعتقاد منوچهر آتشی  را هم به این نکته افزود که او:” نیمه فیلسوفی آگاه بود”(۸). همچنین وقتی از “تغییر پذیری مفاهیم” در زمان و مکان سخن می راند و پس پشت هرنام و کلمه ای رازی نهفته می بیند ، بی اختیار ما را به یاد اندیشه ی حروفیه و نقطویون می اندازد که برای حروف و اعداد ، قائل به معانی واسرار بودند.هوشنگ ایرانی می نویسد ” در پشت دیواره ی نام ها رمزی نهفته است که تنها از راه شناسایی و حس کردن زمان و مکان می توان بر آن دست یافت”(۹).

وی در مقاله ی “زیبایی” خود ، “دوگانه پنداری” (dualisme) را که مبنای جهان بینی بسیاری از ادیان باستانی غرب و شرق بر آن استواراست به نقد می کشد و مفاهیم متضاد ی چون “خیر وشر” ، ” نور و ظلمت ” نیکی و بدی ” و” خدا و شیطان ” را به بحث می گذارد. از سویی ، وی انسان گریزی است که بیشتر به درون خود و درون اشیاء می خزد. به زعم او همه ی معنای هستی  در “هنر” متجلی می شود. او مؤکدا به ما می گوید که اصالت اجتماع چیزی فریبنده است و در دنیای ماشینیسم ،ماشین  ، به مفهوم تکنو لوژی قرن بیستم بت بزرگی است که پرستندگانش یعنی  انسان امروزی فداکارانه و صادقانه خود را به پای این بت قربانی می کنند. تنها هنرمندانند که در برابر قدرت خردکننده ی ماشین مقاومت می ورزند و از بردگی می گریزند:” دیوار عظیم مکانیسم در تاری که برای برده ساختن بشر می تند هنوز بر جهان هنر دست نیافته است و بیرون از کوههای فشردۀ احمقان ، که هستی خود را برای استوار ترشدن تارهای این دام داده و می دهند ، جنبشی جاودان و سرشار از حیات ، که فوران زندگی را چون مایۀ زیست در خود دارد ، می شکند و هرگز بر انبوهی ِ گروه پرستندگان آنها نمی اندیشد.)(۱۰).

این سخن هوشنگ ایرانی را می توان به انسان دورمانده و مهجور از طبیعت وسرشت طبیعی بشر که با رشد دستاوردهای صنعتی و بنیاد نهادن تمدن شگفت انگیز امروز ، به موجودی با ویژگی های متفاوت تبدیل شده است تفسیر و تأویل کرد. با وجود چنین برداشت بدبینانه ای به تکنولوژی و تمدن و نفی ماشینیسم ، او چندان هم به واقعیت های درونی تر انسان و اجتماع بی توجه نیست. به اجتماعی بودن بشر اذعان دارد و معتقد است :” خوی اجتماعی گری چون غریزه ای در او(یعنی انسان) ، استوار گردیده است.”(۱۱).

در نظام فکری این شاعر، هنرمند و اجتماع تنها شریان های زنده ی حیات هستند و این دو مفهوم ، جایگاه اصلی و سرچشمه ی جوشنده ی زیستن به شمار می آیند.وی می نویسد:” اما آنچه در زیر پوستۀ نامهای هنرمند و اجتماع سیلانی همیشگی  دارد و همه را به نمود جاندار می آورد زندگی است. هنرمند و اجتماع از جوشش زندگی فوران دارند و در نبضان زیست آنها جز زندگی چیزی فرمان نمی راند”(۱۲)

رابطه ی هنر و”هنرشناس” از دیگر مباحثی است که در سلسله نوشته های ایرانی ، جای تأ مل دارد. وی در یکی از مقاله هایش با عنوان هنرشناس مسائلی را مطرح می کند که در سال های نخست دهه ی ۳۰ تازگی داشت . نادرست نخواهد بود اگر “هنرشناس ” به “منتقد” معنا شود ، چراکه دراین مبحث ، واژه ی هنر شناس در بر دارنده ی مفاهیمی چون هنر ، هنرمند و آفرینش هنری است و ازین دیدگاه در توازی با یکدیگر قرار می گیرند.نویسنده با درک راز آمیزی آفرینش هنری یا همان آفریده ی هنری ، کشف ژرفاهای اثر را امری دشوار می داند و می نویسد:” هر گونه کوششی هر اندازه که پهناور و فروزنده باشد ، بر بیان واقعیت های نهفته های یک اثر هنری توانا نیست”(۱۳). به این سخن ، هوشنگ ایرانی وظیفه ی کشف راز و رمزاثرهنر را به دوش هنرشناس= منتقد می گذارد و نفس زیبایی را تنها رشته ی پیوند دهنده ی آن می داند. با وجود این ، ایرانی فراموش نمی کند که بین جهان درونی هنرمند یا به تعبیر دیگر بین خلاقیت هنری و نگاه هنر شناس ، دنیایی فاصله هست . لذتی که از سیر و سلوک در آفاق و انفس خلاقیت هنری نصیب هنرمند می شود ، با نگاه به چشم اندازی که هنرشناس از بیرون بدان می نگرد  دو جهان کاملا متفاوت هستند .چرا که :” هنر شناس …تنها به تماشا و تعلیل رویدادهای آن (که منظور ، آفریده ی هنری است) می پردازد.(۱۴)

**

سرود نیلوفر هندی

خوانش شعرهای هوشنگ ایرانی زمانی مشکل تر می شود که در میان زنجیره ای از عبارات وجملات فارسی در آثار وی به ترکیب های نا مأ نوس و اصوات و کلمات به ظاهر بی معنا و نامفهوم بر می خوریم. این نامفهومی و بی معنایی ، بهانه ای می شود تا چماقی برای تکفیر سراینده اش بتراشیم. اما اگر کمی منصف باشیم و نخواهیم یک تنه به قاضی برویم ، سکوت می کنیم.حتی زحمت تحقیق هم به خود نمی دهیم ، مگر آنکه اتفاقی رخ دهد و در گوشه و کناری دستمان به سند و مدرکی برسد. نوشته ای ، نقل قولی و یا ازین چیزها.زمانی که در باره ی زندگی وشعر فریدون مشیری تحقیق می کردم تا کتاب “آسمانی تر از نام خورشید” را به سامان برسانم در میان یادگارهای آن زنده یاد، نوارکاستی به دستم رسید. این نوار یک سال پس از مرگ هوشنگ ایرانی (۱۳۵۲) در منزل کلنل علینقی وزیری ضبط شده بود(۱۳۵۳). در این مجلس دوستانه علاوه بر کلنل و خانواده اش، تنی چند از نام آوران دیگر هم حضور داشتند، یعنی فریدون مشیری ، حسینعلی ملاح، حسنعلی هروی و خانم سیمین دانشور که البته در تمام مدت سکوت اختیار کرده و فقط شنونده سخنان دیگران بود. آن چه در این گپ زدن های دوستانه به بحث ما مربوط می شود آن بخش از گفته های دکتر هروی است که در جواب پاره ای اظهار نظرها ، در دفاع از هوشنگ ایرانی مطرح می کند. پس از اینکه حاضران در جلسه در نفی شعر و شخصیت هوشنگ ایرانی سخن می رانند(البته فریدون مشیری در این زمینه سکوت اختیار می کند)، دکترهروی خطاب به آنان می گوید:” اصلا راجع به جیغ بنفش که فرمودید ، چون من هوشنگ ایرانی را می شناختم و از بچگی با هم بودیم –حالاهم مرده است-

می خواهم این توضیح را عرض کنم وقتی این کار را کرد که هنوز دکور برای شعر جدید ایجاد نشده بود و او با این کارش می خواست یک شوکی بدهد به مکتب قدیم.اگر خود شعر(منظور دکترهروی جیغ بنفش است) ارزش ندارد باید عرض کنم اثری گذاشت از خودش راجع به جیغ بنفش اش به من توضیح داد آن قدر هم سطحی و ساده نبود مثلا آخرش می گفت اوم مانی پادمه هوم وقتی ازش پرسیدم این چیست ؟ گفت سرود نیلوفر هندی است که صبح وقتی در مقابل خورشید می شکفد هندی ها یک سرودی دارند در این باره و آخر ترکیب بندی هایش می گویند اوم مانی پاد مه هوم  عین هندی را می گفت او آدم بی سوادی نبود و خودش می دانست چه کار می کند”. (متن عینا از نوار کاست پیاده شده است).

اگر چه هروی در این گفت و گو به جیغ بنفش اشاره می کند ، ولی جمله ای را که بر زبان می راند مربوط است به دو قطعه شعر دیگر هوشنگ ایرانی با عنوان های “آنتونیامورو” و ” کجاست سایه ی تو ای خورشید گمشده؟” از مجموعه ی به تو می اندیشم ، به توها می اندیشم”.

در هردو شعر ، شاعر به یکی از مقدس ترین نمادهای مذهبی هند اشاره دارد که این نگارنده در حد بضاعت اندک خود کوشیده است از نقل قول دکتر هروی به منزله ی تنها سرنخی برای شناخت بیشتر شعر هوشنگ ایرانی استفاده کند.تأکید می کنم تنها به منزله ی سر نخی ، چون کشف رمز جملات و عباراتی از این دست در شعر این شاعر مستلزم فرصت بیشتر و جست و جوی کاملی نه تنها در متون هندوئیسم ، بلکه بعضی از متون ایران باستان است که وی در برخی از شعرهایش از آنها نیز بهره گرفته است. ازین رو به نمونه ی زیر بسنده می کنیم.

**

ورود به متن :

در دو شعر یادشده تنها دوکلید واژه ی “اوم” و “نیلوفر”، مورد نظر من است. اوم مانی پادمه هوم ، جمله ای است به زبان سانسکریت .در شعر ایرانی می خوانیم:

اوم مانی پادمه هوم

ای تنهای جاودان

این انبوه قربانی ها نه برای تست

این نیاز رهروانی است که گرمای مهر را می جویند

….شکوه شکفتن بر تو باد ای نیلوفر آشنایی

شکوه شکفتن بر تو باد.

                                                              (از بنفش تند تا…ص۱۵۸)

و در ادامه ….

شکوه شکفتن برتو باد ای نیلوفر آشنایی

…..اوم مانی پادمه هوم

                                               (همان…ص۱۵۸)

تأثیر پذیری این شاعر از فرهنگ ایران باستان و از متون دینی هندو ، ناشی از ویژگی ها و جاذبه های این دو فرهنگ است یعنی بودیسم هند و میترائیسم و زردشتی گری ایرانی. به علت و انگیزه های گرایش به این دو حوزه ی فرهنگی کاری نداریم و برای آنکه به گفته های دکتر هروی سندیت داده باشیم با استناد به ترجمه های فارسی به چند نکته بسنده می کنیم:

الف : “اوم” و “هوم”:

“اوم” که در اول جمله ی “اوم مانی پاد مه هوم” آمده و با “هوم” همقافیه شده است ، یکی از مقدس ترین کلمات نزد هندوان است و ازسه حرف “الف” ، “واو” ، “میم” تشکیل شده است . استاد دکتر سید محمدرضا جلالی نائینی در باره ی این واژه می نویسد:”این کلمه در ابتدای کتب مقدسۀ آنها(هندوان) نوشته می شود وشبیه کلمۀ “هُوَ” عربی است نزد مسلمانان”این کلمه را قدری مقدس می دانند که هنگام تلفظ نباید غیری بشنود و از این رو وقت خواندن وداها و هنگام ختم آن ها کلمۀ “اوم” را زیرلب به طوری که کسی نشنود ادا می نمایند”(۱۵).

همچنین در اوپانیشادها و وداها ترجمه ی دکتر رضازاده شفق به “لبیک- آمین” ترجمه شده است(۱۶). در اوپانیشاد ها و وداها :” این اوم ، عین صورت  برهمن است و همین سه  حرف

عین سه جنس مؤنث و مذکر و مخنث است”(۱۷).

ب: نیلوفر

گلها و گیاهان در فرهنگ ملل و اقوام گوناگون ، بار معنایی خاصی را حمل می کنند مثلا در فرهنگ باستانی ما ایرانیان گل سوسن نمادی از خرداد است و گلهای دیگر نیز نشانه ها و نمادهی دیگری را با خود دارند و یا گل سرخ نزد ایرانیان مسلمان با نام پیامبر اسلام(ص) زینت یافته و به گل محمدی مشهور است.

نیلوفرهم در باور بوداییان تقدس ویژه ای دارد ، چرا که  به اعتقاد آنان :” در میان گل نیلوفر ذاتی پیدا شدکه اورا برهما خوانند و برهما اصل همۀ چیزها و منشأ جمیع علوم و “بید”ها(وداها) است”(۱۸۰)

روایت شاعرانه و زیبای ظهور و خلقت برهما از نیلوفر بر اساس اساطیر هندی خواندنی و لذت بخش است:” … پیش از آفرینش ، همه عالم آب بود و بعد از آن باد پیداشد.از حرکت باد حبابی به وجود آمد. آن حباب شکل بیضه به خود گرفت. از آن بیضه مظهر کل که آن را برهمن گویند ظهور کرد. از ناف او نیلوفری برآمد.ازمیان شاخ گل نیلوفر موجودی پیداشد که آن را برهماگوین”(۱۹).وبازمی خوانیم”…روایت کرده اند که چون از  گل نیلوفر برهما به وجود آمد در آفرینش خود از دریافت کُنه و ذات “ناراین” سخت متحیر و متردد بود”(۲۰)

دکترجلالی نائینی می نویسد:”…در هندوستان هیچ پرستش هندویی بدون تقدیم گل به خدایان انجام نمی گیرد.مثلا گل سرخ چینی در مراسم پرستش شیوا لازم است. در موقع پرستش ویشنو گل سفیذ پیشکش تندیس او می شود. به الهۀ لکشمی گل نیلوفر و به سرسوتی گل زرد ، به خدای “کام” گل انبه و به خورشید گل نیلوفر سرخ و به زحل گل آبی اهدا می شود”(۲۱).

آنچه در نقل قول دکتر هروی از شاعر جیغ بنفش استنباط می شود ، همین گل نیلوفر سرخ است که هندوان به خورشید اهدا می کنند. در میان سرودهایی که به تَی نَه زیَِه آرائیک معروف است نیز قطعات زیبایی درباره ی گل نیلوفر وجود دارد که به دو نمونه ی آن اکتفا می شود:

کوچک و فارغ از بدی ، اقامتگاه برهمن،

این گل کُنار(نیلوفر) که در وسط قلعه(حصار)برپا ایستاده است،

و در آنجا: کوچک و مبرا از رنج و عذاب ، این عرش که در درون است:

                                                                    همان است که باید پرستید.

همچو حقۀ گل نیلوفر ، دلش پرخیده(رنجیده) به سمت پایین قراردارد

در زیر قفا ، دوازده بند انگشت پایین تر از ….!

**

برسرش تاجی از شعله هاست ، مقدس است

بالاتر از هر چیز است ، می درخشد

پیچیده در شبکه ای از رگ ها و آویخته است

درست مانند حقۀ گل نیلوفر.(۲۱).

**

رمزگشایی

البته کمی دقت در مجموعه شعرهای هوشنگ ایرانی نشان می دهد که همه ی این ترکیبات و عبارات ، تضمین هایی است از متون هندی و یا متونی از ایران باستان و یا احتمالا از برخی شاعران اسپانیا .شاعر که شدیدا ازمکتب شعر سوررئالیست اروپا مایه گرفته است می کوشد زبان شعر خود را به همان شیوه گسترش دهد. مهم نیست که مخاطب فارسی زبان تا چه اندازه به درک این زبان شعری توانا باشد و یا اصولا از خواندن آن به التذاذ هنری برسد. آنچه در درجه ی نخست برای هوشنگ ایرانی و دیگر کسانی که مجله ی “خروس جنگی ” را می گردانند اهمیت دارد در افتادن با مکتب گرایان سنتی است و نیز تخریب حصار های قدیمی و همچنین چالش با نوگرایی های نیما و مکتب نیمایی . اگرچه زمانه نشان داد که شعر ایرانی و دیگر دوستانش نتوانست در برابر موج بلند شعر نیمایی قدعلم کند و به انزوا کشیده شد.

رمزگشایی شعرهوشنگ ایرانی برای مخاطبان فارسی زبان که پس زمینه ی ذهنشان به طورطبیعی باویژگی های شعر فارسی خو گرفته است چندان آسان نیست. برای مثال شعر “خفقان” را واکاوی می کنیم وچون آوردن تمام متن این شعر ۷ صفحه ای در اینجا ضرورتی ندارد بند نخست آنرا می خوانیم و بحث خود را پایان می دهیم:

…………………..

هها هها هها هها هها هها هها هها………

ایهی این هه ها سوووک اوت

ایهین سوک اوت خفاق ق هه ها ن ن ن

باه ه ه یهد رف رررفت ت رفت رفت

دوهه ها دورها دوررها دورررها دوررررر

هها هها ههاههاههاههاهها (۲۲)

…………………………………….

تازان صحرای شعله ور را در می نوردد

پستی ها و بلندی ها و پستی ها صافی می گیرند…..

در همین  بند نخست  با موجی از واژه های ترکیبی روبه رو می شویم که اگر بخواهیم به پیام نهفته در آن دست یابیم با بزرگنمایی بعضی از ازاین واژگان اعم از صامت یا مصوت به این عبارت می رسیم: این  ها  سکوت / خفقان/ باید  رفت دور  دورها …

از این نمونه ها در شعر هوشنگ ایرانی بسیار است ، اما به جرأت می توان ادعا کرد که درکمتر شعرهایی ازین نوع ، می توان ژرفاهای معنایی و گستردگی ارجاعات درون متنی را که در کارهای او ست دید. آتشی اورا” نیمچه فیلسوف” می دانست و به تعبیری درست می گفت. او را ریاضی دان ویا نیمچه فیلسوف بدانیم در شاعر بودنش نبایست هیچ تردیدی به خود راه دهیم .او شوریده حالی بود که از عمق وجودش نوعی ناخوشنودی هنرمندانه فوران می کرد که هنوز پس از گذشت بیش از چهار دهه به شیوه ای هنجار شکنانه در شعرش ، به ما منتقل می شود.

**

پی نوشت ها :

۱-آرین پور ،یحیی،ازصبا تا نیما ، جلد دوم ، شرکت سهامی کتابهای جیبی ، چاپ دوم ، ۱۳۵۱،ص۳۳۰

۲-همان،ص۵۵٫

۳-کسروی ، احمد، تاریخ هجده سالۀ آذربایجان ، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول ، تهران ۱۳۵۱،ص۸۹۴٫

۴-ماهنامۀ تکاپو، دورۀ نو ، شمارۀ ۴ ، ص۹۱٫

۵-همان، ص۴۱٫

۶-ایرانی،هوشنگ،از بنفش تند تا… مجموعه اشعار و اندیشه های هوشنگ ایرانی،نشر نخستین ، چاپ اول ، تهران۱۳۵۱ ، ص۴۶٫

letrisme-7       ، مکتب ادبی معتقد به شعرهای بدون معنا و مفهوم است که شاعران این مکتب با چیدن حروف در کنار  یکدیگر و ۷ تکیه بر موسیقی الفاظ شعر می سازند.رجوع شود به ماهنامۀ سخن ، دورۀ هفتم ، آبان ۱۳۴۹ و فرهنگ فرانسوی لاروس.

۸-از بنفش تند تا…مقدمۀ منوچر آتشی.

۹-همان ، ص۲۱٫

۱۰-همان ، ص۵۵٫

۱۱-همان ، ۵۶٫

۱۲-همان.

۱۳-همان ، ص۶۳٫

۱۴-همان.

۱۵-جلالی نائینی ، سیدمحمدرضا ، هند در یک نگاه ، نشر شیراز ، چاپ اول ، زمستان ۱۳۷۵ ، ص ۷۸۴٫

۱۶-شفق ، رضازاده ، اوپانیشادها ، (ترجمه) ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ۱۳۴۵ ، ص۴۸۸٫

۱۷-جلالی نائینی ، سیدمحمدرضا ، هند در یک نگاه ، ص۴۰۵٫

۱۸-همان ، ص۱۱۸٫

 ۱۹-همان ، ص۱۲۰

۲۰-همان ، ص۵۱۶٫

۲۱-همان ، ص۳۳۴٫

۲۲-ایرانی ، هوشنگ ، ازبنفش تند تا…ص