علل بن بست در شعر دهه ي هفتاد و هشتاد/شاپور جورکش


اجازه مي خواهم با ذكر دو مثال شواهد سخن خود را از پيش  ارائه دهم :

چ  مثل چشم بندي ، چاه

ژورناليست و شاعر معاصر آقاي علي بابا چاهي ، نمونه اي عجيب و " متفاوط" از نقد به دست مي دهند :

" شيوه ي نگارش و بستر موسيقيايي شعر شاملو به گونه اي است كه بيشتر شاعران اين دو دهه لااقل در مقطعي از حيات شعري خود بدان گرايش نشان داده اند . مجموعه شعر هاي برخي شاعران را از همين منظر ورق مي زنيم :
دستت را به من بده

 زمان را مي خواهم  
                        كه دو پاره شود
دو نيمه ي يك گل
در انتهاي بافه هاي گيسوانت
كلام ناشنوده ي انسان
بر كام سنگ
ردّ پاي رؤياها
وامانده بر سنگواره ي لحظات
خيل خوابگردان هميشه ي خاك
با سنگ پاره هاي دل در دست
     (هوش سبز ، ص5 4  ) "                            

از منظري كه آقاي باباچاهي برگزيده اند ، ظاهراً حرف شان درست است . چرا كه سطر اوّل شعري كه نقل كرده اند بي درنگ خواننده را به ياد " دستت را به من بده / قلبم را زمن بگير " از زنده ياد شاملو مي اندازد . فقط اشكال در اين است كه پنج سطر اوّل اين شعر اصلاً در منظومه ي هوش سبز وجود خارجي ندارد و معلوم نيست ايشان اين پنج سطر را از كجا آورده و به شعر من بخيه كرده اند . لازم نيست شعر شناس باشيم تا بتوانيم تشخيص دهيم كه ساختار ، مضمون و سبك اين دو پاره ي بخيه شده به هم يك عمل جراحي ناموفق بوده است . و اين كار نه يك عشوه ي معمول ، نه شوخ طبعي ، بلكه عين مطلب ايشان در صفحه ي 771  از كتاب " گزاره هاي منفرد " است . آقاي باباچاهي كه پوپوليسم ِ احتمالي ادبي خود را مديون دهه ي هفتاد مي شناسند مي توانند با اين گونه چشم بندي هر گونه احتمال تأثير شاملو بر خود را انكار كنند .  همچنان كه بنا به موقعيت حق دارند از "عقل" تبري بجويند . ولي چون هيچ شائبه اي نسبت به حسن نيت نويسنده ي كتاب " عقل عذابم مي دهد " در كار نيست ، شايد من حق داشته باشم نظريه اي با اين ولنگاري و بي دقتي را يكي از عوامل بن بست شعردهه ي هفتاد تلقي كنم .

ت  مثل تردستي  دكتر براهني در بخشي از پيام خود به مناسبت " جشنواره ي ملّي منتقدان خرم آباد " مي نويسند :
" ... بخش اعظم ادب ما آغشته به دو كلان گفتمان بود . يكي جهان بيني افلاطوني كه اساسش بر تقليد از مثال پيشين بود . و اين مي شد نوعي به اصطلاح حكمت . و ديگري مبتني بر ارجاع تصوير به شي ء و يا انديشه بود كه از بوطيقا و ريطوريقاي ارسطو مي آيد . "
و در بخش ديگري از همان پيام اضافه مي كنند :
" ... مسئله براي من اين است : ارداويراف چگونه به آن دنيا مي رود ، آنجا را مي بيند و برمي گردد . سراسر قصه اش خيالي است ، ولي چنان واقعي است كه من براي ادبيات تعريف ديگري پيدا مي كنم . نوشتن چيزي غير ممكن به صورت ممكن . ارداويرافنامه ، معراج پيغمبر اسلام در قصص الانبياء و يا روز پنجاه هزار سال ِ قرآن ، فاقد ارجاع بيروني هستند و به همين دليل چنان واقعي بيان مي شوند كه آدم فكر مي كند واقعي تر از آن چيز ها چيزي پيدا نمي شود . پروژه ي نظريه پردازي و نقد ادبي آينده ي ما به اين حوزه ها خواهد پرداخت . "
وقتي دكتر مي نويسند "... كه من براي ادبيات تعريف ديگري پيدا مي كنم ..." ، البته به خاطر دارند كه نظريه ي ويتكنشتاين سال هاست كه در ايران منتشر شده و حتماً منظورشان اين است كه چگونه تئوري خود- ارجاعي را بومي  كنند . بدون ورود به كُبراي مبحث ِ خود- ارجاعي ، به صغراي ِ استدلال دكتر دقت كنيم كه چگونه مخاطباني لوچ و ساده دل را در نظر مي گيرند كه بر خامدستي هاي استاد چشم ببندند : مدعاي اين سخن اين است كه  براي رهايي از جهان بيني افلاطوني كه اساسش بر تقليد از مثال پيشين است " بايد به توليد متن ِ خود- ارجاع بپردازيم ."

 حالا پرسش اين است كه

الف)- آيا ارداويرافنامه كه شرح عروج ارداويراف به بهشت و برزخ و دوزخ زرتشتي و به هر حال يك متن مذهبي است ، جهان بيني غير افلاطوني دارد ؟  ب ) - چگونه مي توان دو متن مذهبي نامبرده را خود -ارجاع تلقي كرد؛ درحالي كه اين دو متن اولاً در زمانه ي خود جزء باورهاي عقيدتي مردم بوده و مبناي وجودي آن ها هم بر ايمان قلبي و يقين استوار است ؟ ج) – اگر اسطوره هايي مثل گيل گمش – كه به جهان مردگان مي رود، هادس ِ يوناني، خداي زير زمين و پرسفونه – كه نيمي از سال را بر زمين و نيمي ديگر را در زير زمين زندگي مي كند – محل ارجاع ِ ارداويراف نباشد ، دست كم در اين مورد مطمئن هستيم كه ارداويرافنامه خود مرجع پيش از اسلام و قصص الانبياء بوده است . هم چنان كه كمدي الهي دانته در اين سلسله ي ارجاعي نمي تواند خود- ارجاع باشد . اگر قرار است " تقليد از مثال پيشين "  نقد شود ، آيا دكتر براهني در بومي سازي ِ نظريه ي خود- ارجاعي كه پروژه ي آينده ي ادبي ايشان است ، با اين سفسطه ها باز هم مخاطبان جوان را هيجان زده خواهند كرد ؟
خارج از حيطه ي تئوريك ، اگر شعري مثل " د ف " را خود- ارجاع و نو تلقي كنيم ، آن دُم خروس ِ ارجاعات ِ تصنعي  ِ درويشانه وعرفاني در اين اثر چگونه قابل توجيه است ؟ و در مقابل به ياد آوريم كه درخشان ترين آثار شعري ِ ده
ه ي هفتاد آن ها بودند كه ارجاعات عاطفي بيروني مثل جنگ ، تبعيض ، اروتيسم و عشق ، داشته اند . دكتر براهني حتماً شعرخرمشهر و تابوت هاي بي دروپيكر از بهزاد زرين پور و مرثيه هاي پايداري ِ تكان دهنده ي نفي كننده ي مرگ و ستايش گر ِ زندگي، و اِروس ِ احضار شده در حيات شعر زنان امروز - با محرك هاي ملموس - را به ياد  دارند .

دفن ِ دفينه  حجم انبوه تئوري هايي كه در دهه ي هفتاد به صورت ترجمه ، تأليف و يا از طريق گوشي ناگهان به حلق ادبيات ما ريخته شد ، پاسخگويي به نياز زبان و بياني تازه بود . تئوري هايي كه در غرب گام به گام و لحظه به لحظه باليده و حالا سي ساله بودند و اگر دقت مي كرديم بعضي شان را در آثار نويسندگان دسته سوم آمريكاي لاتين مثل بورخس مي ديديم ، حالا ناگهان بايد در ادبيات ما بلعيده مي شد تا بعد شكوفه به بار آورد . اين حجم كه در بيشتر موارد مثل كتاب  ساختار و تأويل متن  از آقاي بابك احمدي ، طغياني و در هم جوش بود ، خوانندگان جوان خود را مرعوب و نسبت به پيشينه ي فرهنگي شان، خود باخته مي كرد . سيل خوني ديگر ناگهان به انسداد رگ هاي استبداد آلود ادبيات سرازير مي شد تا ِكي بخشي از آن به شير بدل شود و يا كي حجم اصلي آن پس زده شود ؟
غيرازآماده سازي براي اين تئوري هاي ريز و درشت وسوا نشده،ارائه ي آنهاهم به شكل كلي بافي هاي ذهني روي دل ِاربيات ما ُسدّه كرده بود. اما افسون و جذبه ي اين تئوري ها آنقدر  بود كه آن هارا هضم نكرده بايد مي بلعيد
يم.چه كسي مي توانست مسحور نظريه ي" نگاه به جهان  ِمتكثر"،رويكرد تازه به طنز،فرديت گرائي ،نحوگريزي و... نشود؟  عبوس بودن وگرانجاني مارا طنز مي توانست تعادل بخشد.تلنگري كه پوسته ي ادبيات استبداد زده ي مارا  لرزانده بود،وسوسه ي نحوگريزي رادامن مي زد.ولي اين تئوري ها نه تنها دروني نشده بود،بلكه كمترتلاشي درجزئي نگري وتحليل وتعريف درچون وچراي علّت وجودي آنها صورت مي گرفت.تقريبا ًهمه ي شاعران دهه ي هفتاد براي خالي نبودن عريضه ،درفهرست ِويژگي هاي ِشعر ِديگر،به عنصر طنز اشاره كرده وآن رااز"بايد"هاي شعرِ ديگر دانسته اند.چرا؟ معلوم نيست. ولي درغرب، چون وچراي ضرورت اين عنصر- درارتباط  ِنظام مند با نگاه ِمتكثر وديگرعناصر ِشعر توجيه  وتعريف شده بود.( مثلاً اليوت و ريچاردز ، طنز يا آيروني را معيار عام ادبي مي دانستند و معتقد بودند وجود آيروني در شعر مي تواند آن شعر را در رده ي آثار درجه اوّل قرار دهد . در تحليل آنان ، شعري كه در آن ، شاعر خود را به جد ملزم به ابراز عقيده و نظري خاص در مورد عشق يا ا يده آليسم كند ، به خاطر يك سو نگري ، شعري است كه مي تواند در معرض آيروني- يا طنز ؟- از سوي خواننده قرار گيرد و نهايتاً شعري باشد درجه دوّم . در اين تعريف اعتبار آيروني از آنجاست كه آيروني خود به خود جامع اضداد است و به نظر گاه هاي گوناگون و متكثّر مجال بروز مي دهد ). آيا در فرهنگ شعر و تئوري شعرِ " پسانيمائي" چنين تلاشي صورت گرفت تا هواداران جوان بتوانند به نمونه هاي موجود در فرهنگ خود و از جمله در آثار نيما آن را شناسائي كنند ؟ شايد نظريه پردازان نقد نو مثل اليوت و آي. ا . ريچاردز اگر در توجيه طنز ، از حافظ مثال مي آوردند ، خود باختگي ِما كمتر بود : حافظ در همان حالي كه بر يكتا گزيني و وفاداري به محبوب فتوا مي دهد : " در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را/ مُهر ِ لب او بر در اين خانه نهاديم/ ." ، آنقدرها هم قسم خورده ي فتواي يكتاستايي نيست كه امكانات ديگر را ناديده بگيرد . برعكس ، شعر او با بهره گيري رندانه از ايده ي وحدت وجود ، همه ي ماهرويان را جلوه اي از محبوب مي داند : " تا بو كه يابم آگهي از سايه ي سرو سهي / گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي مي زنم/ ." اين شاعر سده ي هفتم ، بنا به پيشنهاد اليوت و احتمالاً شاعران دهه ي هفتاد ، در عين حال كه عقيده ي يكتا گزينان را صحه مي گذارد ، نظر گاه ِ نظربازان را هم به دايره ي جذبه ي شعر مي كشاند تا به تكثّر نگاه برسد : " شهري است پر كرشمه و خوبان زشش جهت / چيزيم نيست ور نه خريدار هر شش ام/ . "
آقاي دكتر براهني به عنوان يكي از نظريه پردازان شعر دهه ي هفتاد كه با ذوق زدگي از يافته هاي خود هر نظريه ي غربي را شتابزده به فرهنگ ايراني وصله مي زد ، با عبارت هايي مثل " شعر پسانيمايي "  يا " چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم ." عملاً گنجينه اي را دفن مي كرد كه در بسياري موارد مي توانست پشتوانه ي تئوريك ِ جنبش شعر دهه ي هفتاد باشد . مقلدان  ِاو نيما را خوانده شده فرض مي كردند . در حالي كه رهروان انديشه ورز او براي تحكيم مباني جنبش ِ نيمه تمام مانده ي خود هم كه شده از باز خواني نظريه هاي نيما گريزي ندارند . چرا كه " ميدان ديد تازه " ي نيما مانيفست  ِجنبش مداراگري در هنر ايراني بود كه به شاعر" نگاه به جهان متكثر" مي آموخت و ابزاري در دسترس شاعر قرار مي داد كه بتواند توَسُع ِ نگاه ِ همه جانبه و بيان دراماتيك ِ وصفي را جانسين خطابه گويي و شعر وصف الحالي كند . شعر و تئوري نيما با تأكيد بر نا يقيني و فرديت بخشيدن به پرسوناي شعري ، گام به گام - در طول چهل سال – زمينه هاي گذار ازبحران شعر را فراهم كرده بود .
دكتر براهني در مقام يك شاعر شايد حق داشته باشند در خطابه ي تركيه تغييرات ِ صدو هشتاد درجه اي خود را به عنوان حسن كار خود تلقي كنند . اما به عنوان يك نظريه پرداز ، دمدمي - مزاجي نمي تواند نشانه ي تكامل فكري ايشان قلمداد شود . شاعر شايد بتواند به جنون شعري ببالد . ولي اين جنون اگر در نظريه پردازي  با شعور ِ متكامل همراه نباشد جز اسكيزوئيد گفتاري چه حاصلي خواهد داشت . و كدام نمونه ي غربي يا شرقي اش را مي توانيم به ياد بياوريم ؟ طرح هاي دكتر براهني متأسفانه خيلي اوقات قرباني شتابزدگي و ذوق زدگي ِ تازه آموخته هاي ايشان شده . زماني در مورد هدايت مي نويسند هدايت را بايد به خاطرفرونگري به زنان محاكمه كنيم ؛ و چند صباحي نمي گذرد كه به بهانه ي كشف چند" گيومه" در نسخه ي دستنويس بوف كور ، هدايت را پيشتاز پست مدرنيسم معرفي مي كنند . اين شيفتگي به آموزه هاي تازه ي غرب كجا و آن سوگند خوردن " به سينه ي استخواني ِ جلال " كه "غربزدگي" را نوشت،  كجا ؟ زماني نيما را به خاطر ترويج ايده ي " تعهد اجتماعي " ستودن كجا و امروز طرد ِ مبناي فكري" دكارتي" ِ شعر نيما به همان دليل ، كجا ؟
 هنوز دكتر براهني پاسخ اين سؤال را نداده اند كه آيا نفي نظر نيما در مورد فرم ، حاصل بد خواني ِ ايشان از نيما بوده يا مصادره به مطلوب ِ آگاهانه با نيّت جذب مريدان و بلوا-دوستاني كه ايشان " نسل بي سن " مي دانند شان  تا دغدغه ي خود را از فراموش شدن در پژواك صداي آن نسل پنهان كنند . چرا دكتر براهني باور ندارند كه نام ايشان در ادبيات ايران ماندگار است ؟ ماندگار است به خاطر آن كه مقاله هايي همچون مقاله اي بر محور ِحرامزادگي در آثار زنده ياد صادق چوبك ، واژه اي به واژگان فرهنگ انساني افزوده است . ماندگار است چرا كه تلاش براي تيمارداري ِ ادبيات ايران دغدغه ي سراسر زندگي ايشان بوده است . و هر چند دكتركسي جزشاگردان ِ كارگاه هاي خود را به رسميت نمي شناسند، نام ايشان ماندگار است چون بيشتر شاعران و نويسندگان ايران ، به رغم مخالفت هاي گاه گاه ، به شكل غير مستقيم از ايشان بسيار آموخته اند و به آن اذعان دارند . ديگر مريد بازي چرا ؟

بيرون ِ گود  فروكش كردن هياهوي شعر دهه ي هفتاد كه خود ميراث دار ِ بحران بود و نه به وجود آورنده ي آن ، واكنش هاي گوناگون داشت : مي گفتيم :" ديدي آخر تب تند چه زود به عرق نشست ؟" مي گفتيم :" نقطه پايان هويت سازي هاي جعلي و طغيان نسل سركوب شده اي كه زير فشار هاي اجتماعي به جاي نقد فرهنگ گذشته ، به دهن كجي به كل فرهنگ بسنده كرد ". مي گفتيم:" فرو كشيدن عصبيتي كه زيبايي شناسي ِ نسل خود را به ضرب تيغه هاي زنگار خورده ي چاقو به بهانه ي حمايت از مداراگري به نمايش در مي آورد" . گفتيم : در توقف توليد انبوه كتاب هايي كه عملاً وازدگي از مطالعه ي شعر را در پي داشت ، درخت ها نفس راحتي خواهند كشيد . گفتيم : چه نيروها و انرژي ها كه هرز نرفت . گفتيم : استاد براهني با راه انداختن حواريون خود ، مي خواست انتقام چه چيزي را از چه كسي بگيرد ؟ 
 ... و اين ها را از بيرون گود گفتيم .

فرصت ، پهلوانامّا از درون ، با تأسف به ياد مي آوريم كه توقف جنبش شعر  دهه ي هفتاد ، نكند شكست نوطلبي و نوجويي باشد . نكند خاموشي ِ اين جنبش نشانه اي از ضعف  ِانديشه ورزي ِ همگاني ِ ما باشد . نكند آن صداهاي ِ بيرون گود    كه عليه جنبش راه افتاد،  چماق هاي سركوب ما بوده باشد كه بر سر جواناني فرود مي آمد كه زبان و بيان ِ ديگري را جستجو مي كنند ؟ نسلي خشونت زده ( مثل جوانان بعد از جنگ در بريتانيا  ، كه انگلستان تحمل شان مي كرد  ) در بستر استبداد با رؤياي نوگرايي بيدار مي شد و با بلوا و طغيان –يعني تنها زباني كه مي شناخت – با درفش و علم ِ نظريه هاي نو ، زيبايي شناسي ِ ديگري مي طلبيد . نظريه ها خام و تجربه نشده بودند ؟ بله ! از روي تئوري هاي نيم- بند ، نمي شد شعر سرود ؟ خير ! اما اصل تئوري ها درست بود يا غلط ؟ غير از چند استثناء ،  كمتر انديشه ورزي به جدي گرفتن تئوري ها و ياري دادن به تئوريسين هاي جنبش رغبت نشان داد . نظريه پردازان به كار خود رها شدند تا بيفتند و سزاي خود ببينند . اما نتيجه چه شد ؟ آيا پيكره ي اصلي اين جنبش ، كه نتوانسته بود زيبايي شناسي خود را مستقر كند ، با رغبت به سمت شعر دهه هاي چهل و پنجاه بازگشت ؟ يا با خالي گذاشتن ميدان ، به نشانه ي نبردي ناتمام ، موضع قاطع و بحق خود را در مورد بحران شعر همچنان حفظ كرد؟
اين وقفه و سكوت ، نه به معناي پذيرش بلكه به شكل وقفه اي براي بازانديشي و مسلح شدن به كمبود هاي تئوريك و پراتيك ، همچنان چشم به راه آينده است . و رهروانش همچنان تشنه ي هر پيشنهادي كه آنان را در گذار به رود ياري دهد ، از هم / همه نشان خواهند گرفت . شايد اين بار ، نشاني دهندگان ِ جزئي نگر ، مثل كتاب نقد ادبي و دموكراسي ، با هر كاستي احتمالي ، اثر دكتر پاينده / و راهكارهايي شبيه ِ چهار خوانش از تذكرة الاولياء و آنچه بر بومي كردن نقد و نظر تحليلي تكيه دارد ، گذار ِ جنبش شعري ِ ما را كه از زمان نيما به تأخير افتاده ، بيشتر ياري دهد .

                                                                                   فروردين 86  شاپور جوركش
 

آیا چیزی به نام "زبان ادبی" وجود دارد؟ /دکتر محمود فتوحی


علم زبانشناسي، از روزگار فرماليست‌های روسی، «زبان ادبی» را از «زبان ارجاعی» (اطلاع رسانی) جدا کرد و اصرار داشت که «ادبيات« و «زبان» دو حوزة ‌متفاوت هستند.[1] به تبع این تفکیک، در سنت مطالعات ادبی، سبك ادبي از زبان عادی یا (اطلاعي) متمايز فرض می‌شود. از قدیم زبان شاعران و نویسندگان معیار بوده است؛ چنان که واژه‌نامه‌های فارسی هنوز هم شواهد واژگانی خود را از شعر شاعران برمی‌گزینند. واژه‌نامه‌های کهن قرن هشتم و نهم مثل لسان الشعرا، ادات الفضلاء، اصطلاحات الشعراء، مؤید الفضلا، شرفنامة ‌منیری پر از نمونه‌های شعری‌اند. با این همه کاربرد زبان در ادبیات با ارتباطات روزمره (زبان ارجاعی) تفاوت‌های بسيار دارد، اين تفاوت‌ها هم در نوع کاربرد نشانه‌هاست و هم در نقش متفاوتی که زبان در دو گفتمان ادبي و گفتمان ارتباطی برعهده دارد.

امروزه دیدگاه صورتگرایان، محل سؤال است. آیا براستی می‌توان پذیرفت که چیزی مستقل به نام «زبان ادبی» وجود دارد؟ آیا اصطلاح «زبان شعری» ـ که در نقد فرمالیستی بویژه در زبان فارسی رواج دارد ـ از لحاظ زبان‌شناختی پذیرفتنی است؟ پاول سیمپسون، سبک‌شناس معاصر معتقداست که ایجاد تمایز زبان‌شناختی میان ادبیات و بقیة‌ قلمرو‌های زبان دشوار است. اگر فهرستی از واژگان و ساختار‌های زبانی حافظ یا شکسپیر تنظیم کنیم دشوار است که بتوان آن‌ها را دارای سرشت ذاتی ادبی دانست، بنابر این «در زبان چیزی که ذاتاً یا منحصراً ادبی باشد وجود ندارد و مفهوم زبان ادبی یک توهم و افسانه است» (Simpson,1997: 7). چنین مفهومی، نه یک واقعیت مستقل هستی‌شناختی است و نه وجود ثابت و ماندگاری دارد.

ناکارآمدی نظریه جدايي زبان از ادبيات

نظرية جدايي زبان از ادبيات دست‌کم در حوزة «‌زبان به منزلة مادة ‌ادبیات» ناكارآمد است. زیرا اولاً همة ‌ساخت‌های زبان در ادبیات هم به کار می‌رود و منابع زبان (لانگ) بطور کامل در اختیار هر نویسنده یا شاعری هست و او از این امکانات عظیم آزادانه انتخاب می‌‌کند. دوم این که زبان روزمره هم مانند زبان ادبيات سرشار از صناعات معنوی و لفظی است. مجاز، استعاره، تشبيه، كنايه جناس و وزن و ... در زبان روزمرة مردم کم نیست. مثلاً در آگهی‌های تبلیغاتی، صناعات بلاغی مؤثری از نوع سجع، استعاره، پارادوکس و ... به کار می‌رود. همچنین بر اساس دیدگاه‌های معاصر در فلسفة زبان، آدمي بی مدد استعاره و زبان مجازي، قادر به تفكر نيست.

دیگر این که فرایند برجسته‌سازی - که معمولا به عنوان اساس ادبیت و شاخص تعیین مرز میان سخن ادبی و غیرادبی شناخته می‌شود - در زبان روزمره هم به روشنی حضور دارد؛ مثلا در لطیفه‌ها، جوکها، شعار‌های سیاسی، ترانه‌های کودکستان و آگهی‌های تبلیغاتی، برجسته‌سازی بسیار دیده می‌شود. زبان در ادبیات بویژه شعر، ناگزیر از تصویرگری است، حتی به دشواری می‌توان سخنی خوب و برجسته یافت که بطور اتفاقی از زبان مجازی استفاده نکرده باشد.

بنا بر این ویژگی‌های منحصر به فرد متن ادبی که در دیگر متون نیست، هیچ ربطی به سرشت عناصر زبانی آن آثار ندارد، بلکه محصول نگرش نویسنده و نوع رویکرد ادبی به جهان است. «ادبیت» کیفیتی است که به متن اعطا می‌شود نه به اعتبار این که عناصر زبانی «متن چه هستند» بلکه به اعتبار این که این عناصر «چه می‌کنند» یا به عبارت دیگر «چه نقشی دارند؟» بنا بر این ادبیت، حاصل نقشی است که مؤلف به زبان داده است و نه یک سرشت ذاتی و هستی‌شناسیک به نام «زبان ادبی». از این رو باور به چیزی به نام «زبان ادبی»، تقلیل‌دهندة نقش ادبی زبان و توانمندهای خلاقة مؤلف است.

کم رنگ شدن نظریة‌ جدایی زبان از ادبیات، سبب شده است تا بسیاری از محققان، پژوهش در مبانی ادبیت را به کناری نهند و با تمرکز بر آنچه بطور سنتی ادبیات خوانده می‌شد رویکردی نسبی‌گرا را اتخاذ کنند(Peer and Hakemulder. 2oo6) . تاریخ نشان می‌دهد که گفتمان‌های ادبی یا به تعبیر ساده‌انگارانه، «زبان شعر» در هر یک از ادوار ‌تاریخی شعر فارسی، از همة ‌امکانات زبان بهره برده‌اند. گفتمان ادبی، در هر دور‌ه‌ای عناصر مختلفی از نظام زبان را به خدمت می‌گیرد و نمی‌توان بخش خاصی از زبان فارسی را به عنوان «زبان ادبی» یا «زبان شعر» متمایز کرد.



[1] . تمايز ميان زبان ادبی و زبان کاربردی در نزد صورتگرايان روسی بسيار مورد توجه بود. از سال 1915 حلقة زبان‌شناسی مسکو زیر نظر یاکوبسون و انجمن مطالعات زبان شعری (Opoyaz) 1916 زیر نظر شکلوفسکی، روش‌های زبان‌شناسی را برای بررسی علمی ادبیات به کار بستند و با طرح «پرسشِ ادبیت» بر تمایز زبان ادبیات و شعر با زبان روزمره اصرار ورزیدند (Bennett 2003: 15-16). در ايران نخستين بارعلي‌محمد حق‌شناس (1370: 13-24)، نظریة تمايز زبان و ادبيات را با نگاهی فلسفی بر اساس جداسازی دو رویکرد ادبی و زبانی به جهان مطرح کرد. رویکرد ادبی، خلاق و هنری است و رویکرد زبانی، بازنمایی هستی چنان که هست.

 ----------------------------------------

منابع

حق‌شناس، علي‌محمد. (1370). مقالات ادبي و زبانشناختي. تهران: نیلوفر.

Bennet,Tony (2003). Formalism and Marxism. London and New Yourk: Routledge.

Peer W. van and J Hakemulder. (2oo6). "Foregrounding" In Encyclopedia of language and linguistics. Lang. 2006 Elsevier Ltd. All rights reserved

Simpson, Paul. (1997). Language Through Literature: An Introduction. London & New York: Routledge.

 

گزارشی از تولد و کودکی یک موجود عجیب الخلقه (شعر دهه ی هفتاد)/lمحمد لوطیج


 

 

دهه ی هفتاد بی گمان یکی از عجیب ترین دوره ها ی شعر فارسی است . تحولاتی  که شعر ، در ده سال معروف به دهه ی هفتاد از سر گذرانده به نحو چشمگیری بحث رایج والبته جذاب محافل ادبی و شاعران جدی بوده است . غالب بحث و جدل ها اما ، حول نوعی شعر آوانگارد ، که به پسامدرن شهرت یافته می چرخد ؛ چنان که به نظر می آید تنها جریان جدی و مطرح سال های اخیر ، حرکت مورد اشاره باشد .

به خوبی می دانیم جریان های شعری همزمانی در حرکت بودند که نسبت چندانی با پسامدرن نویسی ندارند . از سوی دیگر شاعران پر آوازه ای را می شناسیم که در این دهه سرگرم کار خویش بودند . به گواه شمارگان کتاب ها و شهرت نام و شعر شان ، بخش اعظم حافظه ی شعری را به خود مشغول داشته اند ، اما نتوانستند همتراز پسامدرن نویس ها ، محل نقد و خوانش و نزاع باشند .

در نگاه اول واز منظر یک مخاطب تازه وارد ، عنوان جنجال های مطبوعاتی ، برازنده ی این بحث و جدل هاست . موضوع طرح شده اما به همین سادگی نیست .

در سال های اخیر کمتر نشریه ی جدی بوده که به این نحله ی شعری نپرداخته باشد ، حتی در نگاه برخی دوستان جدیت نشریات به میزان پسامدرن پردازی شان بستگی داشته

 

در بدو امر تا از شعر پیشرو سخن به میان می آید ، عنوان شعر پسامدرن برجسته تر نوشته می شود ؛ عنوانی که بیش از یک دهه در پی توجیه و زمینه سازی حضورش خلاقیت های بسیاری را به نگارش واداشته و چنین به نظر می آید که هم چنان ادامه می یابد .

 

خرم شهر آزاد شد ، حمید آزاد شد

 

پس از فروکش کردن فضای ملتهب سال های آغازین انقلاب ، که شعر و شعار خاص خود را می طلبید ، کم کم چگونه گفتن دغدغه ی شاعرانی شد که حال پسوند شاعران بعد از انقلاب را یدک می کشیدند . جریان های شعری پیش از انقلاب که در آخرین سال های دهه ی پنجاه ، گسست نا خواسته ای را تجربه کردند ، دوباره با اندکی دخل و تصرف شیوه ی خود را پی گرفتند . به ویژه جریان شعر موج ناب که مقارن با انقلاب اسلامی اوج همه گیری شان را شروع کرده بودند .

شاعران اسمی پیش از انقلاب ، که اغلب با سرود ها و شعار ها همراه شده بودند پس از فروکش کردن تب انقلاب ، به تکرار یا ادامه ی خویش  پرداختند . البته نا گفته نماند که اتفاقات سیاسی به وضوح بر شعر شان تاثیر گذاشته ، وبه راحتی می توان رد پای بسیاری از رویداد های آن سال ها در شعر ها دید .

تحولات سیاسی اجتماعی اواخر دهه ی پنجاه آنقدر گسترده بود که بتواند ادبیاتی خاص خود را بیافریند . انبوهی از شاعران جوان به همراه چند شاعر دهه های پیشین شیوه ی تازه ای را پی ریختند که با نام ادبیات انقلاب و جنگ می شناسیم .

غلبه ی دیدگاه ارزشی بر همه ی جوانب هنر ، به خصوص در شکل رسمی اش ، عملا هیچ تریبونی را برای شاعرانی که جنگ را مقدس نمی دانستند ویا جور دیگری به اتفاقات نگاه می کردند ، باقی نگذاشت . در دهه ی شصت  تقریبا هیچ نشریه ی ادبی مستقل و معتبر منتشر نمی شد .جنگ با عراق نیزبه هنر این  اجازه را نمی داد که فارغ از نگاه ارزشی مسلط  ، به هنر بپردازد . البته نه این که تولید آثاری از این دست امکان پذیر نبود ، بلکه توزیع و مهم تر از آن آگاهی بخشی در این حوزه تحت تاثیر مولفه های یاد شده با مشکل روبرو شد .

جنگ تحمیلی پایان یافت و برای ما ایرانی ها خیلی تلخ پایان یافت . شعر انقلاب که اکنون یک دهه از حضورش را جشن می گرفت همچنان به حرکتش ادامه می داد وسر شاخه های تازه ای نیز به آن افزوده می شد ....

فعال نبودن نشریات ادبی جدی ، منفعل بودن فضای نقد و نظر ادبی و... به نحو چشمگیری شعر دهه ی شصت را به خمود و ایستایی کشاند . فروغ زدگی ، شاملو گرایی ، رواج عرفان ، آن هم از نوع سپهری اش ، اندک شاعرانی که موفق شدند در این همهم ها اسمی برای خود دست و پا کنند را به فهرست شاعران خلاق نیفزود . ایستایی چنان غلبه ای یافته بود ، که شاعران جوان می پنداشتند سرودن شعر خارج از چها رچوب مصوب نیما ، اخوان ، فروغ ، و به ویژه شاملو  امکان پذیر نیست . برخی از نویسندگان که عنوان منتقد را به همراه داشتند با پرداختن به شاعران برتر مورد اشاره ، به چنین فضایی دامن می زدند . با نگاهی به حجم این گونه نوشته ها به خوبی در می یابیم که یک نوع بازگشت ادبی در جریان بوده است . حتی شاعران انقلاب که به لحاظ محتوایی مدعی تازگی بودند ، نتوانستند از بازگشت ادبی مورد اشاره کناره گیرند ، رد پای شاملو وفروغ با تمام ویژگی هاشان در شعر انقلاب قابل رد گیری است . حتی نقد های مطبوعاتی هم جرات نمی کردند از شعر در حال جریان بگویند .و این چنین بود که شعر دهه ی شصت نتوانست به جریانی خلاق بدل شود .

 

رشد گیاه تند تر می شود

 

اواخر دهه ی شصت حرکت تازه ای در شعر فارسی رخ داد . نشریات ادبی تازه ای به راه افتاد ، جلسات شعر خوانی رونق تازه ای یافت و از میان شاعران مطرح دهه های پیش شاعرانی چون باباچاهی براهنی ، رویایی و... حضور فعال خود را اعلام داشتند . حضور انبوهی از شاعران جوان ویا اصطلاحا جوان ، نوید بخش راهیابی شعر فارسی به گستره ی تازه ای بود که هنوز به درستی سمت و سویش معلوم نبود . زمزمه ها از اشباع شیوه های رایج می گفتند واین که هر چه نیما  گفته و اخوان و حقوقی و دکتر کد کنی شرحش کردند ، وحی منزل نیست .عموم قالب های رایج ، با دیدی انتقادی به چالش کشیده شدند و جوان تر ها آنقدر جسارت داشتند (البته بسیار لازم بود ) که خطاب به نسل قبل با صدای بلند می گفتند " بروید کنار ما پیدایمان شد ".

همگان در جستجوی راه تازه متفق القول بودند اما هنوز جریانی جدی حضورش را اعلام نکرد

 

رضا براهنی ، اما نه به تنهایی

 

اواخر دهه ی شصت و اوایل دهه ی عزیز هفتاد ، رضا براهنی به طرح نگره های تازه ای پرداخت ،که انصافا در بدو امر جز حیرتمان نیفزود . موقعیت شناسی دکتر براهنی به خوبی در درک موقعیت پیش آمده ، موفق عمل کرد : در دو دوره از کلاس های حضوری به طرح نظریاتش پرداخت ، که نمی توان عنوان کلاس را به صراحت در باره ی این جلسات به کار برد .( شمس آقاجانی و چند شاعر حاضر در این جلسات ، در این باره مطالب مفیدی نوشتند . )

به طور حتم صرف موقعیت شناسی براهنی نمی توانست تنها دلیل جریان سازی باشد . میل وافر شاعران جوان به تاملات شبه فلسفی ، به راه افتادن نهضت ترجمه ی جدید و... در این امر دخیل بودند . به یک باره و به طرز بی سابقه ای انبوهی از متون فلسفی با گرایش ادبی بازار کتاب را در اختیار گرفتند .اگر این امکان فراهم بود تا بتوان آماری از مطالعات شاعران و نویسندگان فراهم نمود ، به خوبی نشان می داد که  در برنامه ی مطالعاتی شاعران این متون حتی از شعر نیز پیشی گرفتند .نهضت جدید ترجمه طبقات مختلف کتاب خوان را به نگره خوانی واداشت . به گونه ای شهرت این مترجمان حتی از شاعران و نویسندگان طراز اول این سرزمین پیشی گرفت که در صدر این فهرست می توان از بابک احمدی نام برد . اگرچه بسیاری از اهل فن بر این اعتقادند که اغلب نگاشته های احمدی با سوء تفاهم و سهل انگاری همراه بوده ، هیچ کس نمی تواند منکر نقش و جایگاه ویژه ی وی در این عرصه باشد . ضمن این که بسیاری از کج فهمی های از این دست ، محصول بد خوانی و شلختگی های مطالعاتی مخاطبان عموما جوان بود . فارغ از همه ی این عوامل ،بر آن چه که این مبحث بر آن تاکید دارد خدشه ای وارد نمی کند : نگره های فلسفی و شبه فلسفی به نحو ویژه ای به کمک پسامدرن نویسی شاعران جوان آمده ، در تسریع حضور این جریان شعری نقش انکار نا پذیری داشته است .

در کنار مولفه های تاثیر گذار بر این جریان از رخداد های سیاسی میاه ی دهه ی هفتاد به ویژه جریان دوم خرداد نیز نام می برند .این گروه از دوستان حتی فراتر رفته ، این نوع شعر را معلول تغییر فضای سیاسی کشور می دانند .

نگرشی به حوزه شعر/عابدین پاپی


اصولاً نگاه منطق اینست که قدم گذاشتن در هر حوزه ای به نوبة خود از تعقید و اشکالات ویژه ای برخوردار است که بر این اساس باید گفت حوزه ی شعر نیز با این علایم اغیار نیست. فلذا جهت وارد شدن به حوزه ی شعر نیاز به مؤلفه ها و پیش زمینه هایی از قبیل التفات و مداقه و مطالعه ی کاربردی و اصولی و تخصص توأم با تجربه سازنده است که البته زبان هر قلمی باید از فراست و آگاهی وافری بهره برده تا بتواند با این علایم سر سازش و مصالحه برقرار نماید والا چنانچه بدین سار و متد نباشد، قطعاً نه تنها این قلم، بلکه هر قلمی از دست تنش ها و انتقادات افراد کارکشته و کارا و صاحب دید ادبی در این حیطه درامان نخواهد ماند.

حال چیزی که مسبب و موظف شد تا به این وادی البته با شهامت و جرأت خاصی قدم گذاریم، شاید همان نگرشی منطقی و اصولی به حوزه ی شعر باشد که در طول ادوار مختلف تاریخی نسبت به بدان در حد متعارف التفاط و تأمل و تأثر به عمل آمده است به طوریکه افراد معدودی در این وادی به چشم می خورد و اگر به غیر از این اندک قلیل افرادی دیگر در ارتباط با مقوله ی شعر جوهر قلم را به کاغذ سپرده اند. شاید گفت از حیث تعصب و جانبداری و در جهت کسب قله رقابت آن هم از نوع غیرمعقول و صحیح بوده است و یا اینکه تعمدی و از روی حسادت و منهضم نشدن اینگونه مصادیق و مفاهیم منطقی برای دوایر فکری آنها صورت گرفته است. حال که می گویئم منطق و مقصود نیز پردازشی منطقی است پس زبان قلم باید به فراخور و درایت و یارای آنانکه در این حوزه به عنوان تابلوئی مشخص و مانا نصب شده اند و معیارها و قابلیت هایی که در این حوزه تعیین و به معرض نمایش گذاشته اند، به طور قطع و یقین پرداخته شود که این مهم اول می تواند به استعانت و معاونت کسانی برسد که در این وادی وارد شده اند و هنوز جهت فراگیری و عجین شدن در راه هستند و دوم کسانی که هنوز پا به این حوزه نگذاشته اما علاقه ی شدید و سرشاری جهت وارد شدن به این حوزه را در خیال خود می پرورانند.

لذا آنچه که می تواند در تعریف شعر برای پرسش مخاطب مجاب شود، این است که می توان گفت: تخیلی جوششی که توأم با فکر و اندیشه و احساس و پیام تصویر و مفهومی فراگیر و البته صناعاتی مبدع و در کل از قالب و ویژگی های شعر اعم از کلاسیک و یا نو بدور که نبوده بلکه گرفته باشد و یا به بیانی دیگر می توان گفت یک شعر خوب می تواند شعری باشد که از ساختمان شعری بهره جسته به این صورت که ابتدا طراحی گردیده و بعد از مواد و مصالح مرتبط با طرح برخوردار و ساخت آن را معماری زبردست و کاردان بر عهده گرفته باشد؛ به نحوی که این معمار در نماد درون و بیرون ساختمان نیز توجه لازم به کار ببندد.

و اما مسئله ای که ما را وامی دارد تا قدم در این حوزه ی بسیط روحانی و جذاب و اساسی و البته حساس گذاریم و به تفصیل و تفسیر آن بپردازیم در واقع مجادله و مناظره و مشاجره دیرینه ای است که در این حوزه به شدت جریاتی تصاعدی داشته و باعث گردیده تا مخالفان و موافقان متعددی در دل آن رویش و بر تداوم و گسترش و بقاء این دودستگی فعال و مقید باشند. سؤال اینجاست که این اختلاف سلیقه و لجاجت ابتدا از طرف شعرا به وجود آمد و شعرا نیز به صرف اینکه شعرشان در بین مردم جای پایی باز کرد و مؤثر و محبوبیت خود را پیدا نمود سعی بر آن داشتند تا بر طرفداران خود بیفزایند که با این وضعیت اوضاع و احوال دایره رقابت روزبه روز مه آلودتر و از رنگ حقیقی و سالم خود منحرف و به بیراهه می گروید.

علت این مخاصمه برمی گردد به تاریخ ادبیات ایران و سیر نسبی شعر که توسط ادیبان برجسته و ریزنقش در ادوار مختلف به وقوع پیوسته که به طور حتم نیاز به کالبدشکافی و استخراج حقایق و احیاناً مواردی است که در دل این ادوار سبب کینه توزی و چندگانگی ها گردیده که نیاز به وارسی دارد.

نکته دوم اینکه از قدیم الایام فرهنگ غنی ما آکنده از عصاره ی ادبی بوده که می توان این عصاره را به صورت فطری در بطن مردم عامیانه نیز پیدا کرد، یعنی بایستی پذیرفت که تیپ و روحیه ی مردم ایران به شعر و شاعری در روزگاران قدیم سازش و همخوانی داشته است به نحوی که با ظهور شاهنامه این علاقه و ذوق شعری شتاب و قوت بیشتری را به خود احساس می کند، لذا نگاه ها به این مسئله باید این باشد که رقابت توأم با لجاجت همیشه در ذات بشر بوده و در هر مقطعی به صورت امری طبیعی جلوه نموده و تجربه ی تاریخ نیز بدان مهر تثبیت زده است، اما آنچه برای رهنمود ما جهت اتصال به این مبحث کمک شایانی است می توان گفت همان تاریخ ادبیات ایران بوده که باید به صورت تلویحی و با نگاهی اجمالی به عقب و تلخیصی از آن مسئله را برای اذهان عمومی ساطع و سیال کرد.

با این تعابیر می توان گفت که زبان شعری ایران براساس اسناد معتبر و به قول ملک الشعراء بهار با چهارگونه سبک نطفه بست و شکل گرفت. در تعاریف سبک باید گفت که ایدئولوژی افراد متفاوت است و هرکس به طرز و طریقی تعریف آن را اقتنا و بدان اکتفا نموده است.

اما آنچه که در تعریف این مقوله به ذهن می رسد می تواند شیوه ی بدیعی باشد مملو از بیان اندیشه انتخاب الفاظ طرز بیان ترکیب کلمات که اینها همه در واقع با پیوند و ارتباط ذهن شاعر با رویدادها و حوادث تاریخی و پدیده ها و اشیاء است و از طریق زبان انسان در گفتار و یا نوشتاری که پشتوانه ی فکری و احساسی داشته باشد، رقم می خورد و البته در مفهوم واژه ای آن نیز به کلماتی چون شیوه، طرز، طریق طور، روش سیاق، نحوه و... اشاره گردیده است و این اصطلاح را اولین بار رضاقلی خان هدایت در ادبیات فارسی به معنای امروز گنجانده است و در سبک شناسی نیز به ملک الشعرای بهار می توان اشاره داشت که مسائل کلی سبک شناسی را ارزیابی نموده است. بنابراین با توجه به مواردی که عنوان گردید، چهار نوع سبک خود را به کانون ادبی و هنری ایران معرفی کرده است که این چهار نوع سبک عبارتند از:

۱) سبک خراسانی یا ترکستانی: که از آغاز شعر فارسی تا قرن ششم به شمار می رود. این سبک را به علت اینکه ترکستان جز خراسان بوده، ترکستانی نیز نامیده اند و دلیل اینکه در زمان سامانیان ظهور کرد به سبک سامانی نیز معروف است. اما در ابتدا در همان خراسان اظهار وجود کرد و پیروان این سبک شاعرانی از قبیل رودکی، فرخی، عنصری، منوچهری، فردوسی، ناصرخسرو، سنایی، مسعود سعد و ... را می توان برشمرد.

۲) سبک عراقی: آغاز این سبک از قرن ششم تا دهم بود که با توجه به استماع شعر دری در عراق و آذربایجان در نویسندگان و شاعران تغییراتی در شعر و نثر به وجود آمد و ابتدا این تغییر را می توان در شعر شاعرانی از قبیل انوری و ظهیر فاریابی جست. لذا می توان این دوره را مجلل ترین و مهم ترین دوره در زبان و ادب فارسی به شمار آورد، چراکه شاعران نامداری اعم از خاقانی و نظامی که به سبک آذربایجانی شعر می سرودند و بزرگانی اعم از جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی، کمال الدین اسماعیل سعدی و بعد از آنها حافظ که این سبک را به اوج رساند و همچنین به عطار و مولوی و سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی اشاره نمود.

۳) سبک هندی: (از آغاز قرن دهم تا سیزدهم) این سبک در ایران در قرن یازدهم آغاز و در قرن دوازدهم به پایان رسید. اما به شبه قاره ی هند و افغانستان به زندگی خود تداوم بخشید که آغاز آن ابتدا با مکتب وقوع و با شیوه ی بیان حال در قرن دهم جان گرفت. این سبک نیز به مثابه ی دیگر سبکها پیروانی را به خود جذب نمود که می توان به غزلهای دل انگیز و مسحور بابافغانی شیرازی و شرف جهان قزوینی اشاره نمود که البته منبعد شاعر بزرگی به نام وحشی بافقی نیز در این سبک نضج کرد و توانست مکتب یا سبکی به نام «واسوخت» را پایه گذاری نماید. مکتب واسوخت سبکی بود که عاشق در آن به قهر و خشمگین شدن نسبت به ناسپاسی و قدرنشناسی معشوق سخن به میان می آورد. اما سبک هندی با ظهور صائب تبریزی، بیدل دهلوی در هندوستان شکل و رواج پیدا کرد.

۴) دوره ی بازگشت: (در تمام طول قرن سیزدهم) پیروان این سبک چون از سبک هندی ملول و آزرده خاطر شده بودند، درصدد برآمدند تا در نیمه ی قرن دوازدهم در اصفهان و بعداً در اقصی نقاط ایران به جای اینکه حرکتی منطقی و اصولی را در جهت پیشرفت زبان فارسی به جلو داشته باشند، متأسفانه رویکرد آنها به گذشته و اطاعت از قواعد و مقررات آن بود که در کند و ضعیف شدن ادبیات ایران نیز نه تنها کم تأثیر، بلکه پرتأثیر افتاد. البته با اینکه چندین قرن زبان و ادبیات ما را به عقب برد، ولی در ادبیات کهن تأثیرات مثبتی را برجای گذاشت. از پیشگامان این سبک می توان به سید محمدعلی مشتاق، سید محمدعلی شعله، عاشق اصفهانی، میرزا نصیر اصفهانی، سروش اصفهانی، هاتف اصفهانی و آذر بیگدلی اشاره نمود. علاوه بر اشارت به چهار نوع سبک فوق باید به خویش قبولاند که این سبکها به نوبه ی خود در ادامه و گسترش زبان و ادبیات ایران مؤثر افتادند. ولی با ظهور ادبیات مشروطه نیز می توان گفت مهم ترین تغیرات اجتماعی را ما در قالب های شعر امروز به عینه مشاهده می نماییم که این حرکت را در دوران معاصر در شعر شاعرانی از قبیل پروین اعتصامی و شهریان و شاعران کلاسیک امروزه با دیدگاهی نوتر و شکیل تر مشاهده می کنیم و ادبیات انقلاب اسلامی نیز در آن با توجه به سبکهایی که محمدعلی بهمنی، علی معلم، علیرضا غزوه، حبیب الله چایچیان متخلص به حسان، قیصر امیرپور در ادبیات دفاع مقدس به وجود آوردند، که این دوره سهم بسزایی را در قالب شعر امروزی ایفا کرده است.

اما با عنایت به معرفی این سبکها نیاز است که گریزی به عقب زده و موضوع بحث را به صورت معقول و منطقی بازنگری کرد. مسئله ای که نسبت به وجوه تشتت و بحبوحه ای که در میان شعرای کهن گرا و نوگرا ایجاد گردید. همانطوری که اشاره رفت در شعر سنتی با اینکه شاعران سبک های مجزایی را برای ادامه ی این شیوه به کانون ادب اعلام داشته اند، اما در هر صورت نوع دیدگاهها و برداشتها و اصول شعری نیز بر اساس همان الگوها انجام گرفته است. یعنی همان سبکهای پایه ریزی شده که به آنها اشاره نمودیم و البته در شعر سنتی با اینکه قالب شعر مشخص و مبرهن است، در نوع قرارداد شعر و مفادی اعم از وزن، قافیه، ردیف، هجا و ... که شکل ظاهری شعر است و مفادی از قبیل نحوه بیان و اندیشه، زبان، ساخت، ترکیب کلمات، احساس و تفکر و ارتباط ذهن با اشیاء و رویدادهای اجتماعی که در معنی و مفهوم و باطن شعر و البته در برخی از موارد نیز در ظاهر شعر توجه و تأکید داشته و هنوز هم شاعران کهنه کار ادامه دهنده ی این شیوه و مرام هستند. کما اینکه در همین حوزه ها مثلاً در سبک عراقی و یا هندی نیز از آغاز تا کنون با سلایق شخصی ای که موجب اختلافات درونی در این سبک ها شده مواجه بوده و هستیم، ولی باید گفت که در کل شعر سنتی و یا کلاسیک قالبی مشخص و تعیین شده دارد به صورتی که به عنوان یک سنت دیرینه از آن صیانت و حضانت می گردد. با این تعابیر به طبع ما با یک وحدت و انسجام کلی در پیکره ی شعر سنتی برخورد می کنیم که البته سالها که نه، بلکه قرنهای متمادی از قدمت آن می گذرد و ستون اصلی و اساسی پل ادبی را نیز به همین مکتب شعری اختصاص داده اند و به نظر می رسد که حق هم همین است. پس با این وجود ایجاد یک جنبش نو و افتراق و به هم ریختن قواعد و ضوابط یک شعر با این قدمت دیرینه آنچه را در ذهن متبادر می نماید، همان سیل خروشان انتقاد و رویکردی حق به جانب از طرف کهنه کاران است. رویش تفکری به سکانداری علی اسفندیاری متخلص به (نیما یوشیج) و شجاعت زائدالوصفی را که از خود جهت وارد شدن به این مقوله ی بسیار فخیم و البته خطرناک نشان داد، بی شک دیدگان همه ی جوامع ادبی را به خود جلب نمود که در واقع شعر را متحول نمود. یعنی باید گفت نیما یوشیج دیگر آنچه را که با خاطره و خون و رگ کهنه کاران معجون و مأنوس شده بود را با این شگرد با مشکلات عدیده ای مواجه ساخت. نیما در شعر خود چند اصل را اساس قرار داد که این اصول به کلی شعر سنتی را به هم ریخت.

«نخست: تساوی طول مصراعها را اختیاری دانست که با آوردن مصراعهای کوتاه و بلند وزن شعری را که براساس افکار شاعران سنتی بود، را به هم می ریخت.»

«دوم: قافیه و ردیف را در هر کجا که لازم می دانست در شعر می آورد و به آن کاملاً پایبند و واقف بود به نحوی که قافیه را روحی در جسم شعر می دانست اما نه به آن شکل که در شعر سنتی اظهار وجود می کند و در پایان هر مصرع و یا بیت به ترتیب می آید.»

«سوم: ایجاد عرصه ای برای آزادی و تاختن تخیل و برداشتن قراردادهایی که در شعر قدیم هست، برای اینکه شاعر بتواند بهتر اندیشه و کوشیده و در معنی و مفهوم شعری با تازه شدن نفس بتواند صناعات بدیع و دل انگیز و دل کشی را به شعر اضافه نماید.»

«چهار: شعریت و جوهر شعری که یکی دیگر از وجوه اختلاف بین شعرای کهن و نو به شمار می رفت و این همان اصلی است که نیما آن را به عنوان مجزا شدن نظم از نثر می داند و می گوید که شاعران قدیم بیشتر اقتدار زبان آنها در سخنوری بوده است، نه در شعریت شعر که عوامل اصلی شعر به شمار می رود و حتی شاعران نوگرا بر این اصل واقف هستند که نثر را با دست راست می نویسند، ولی نظم را که غیرطبیعی است با دست چپ.»

«پنجم: زبان و بیان: به این صورت که شعرای سنتی بین زبان و بیان دستوری و زبان و بیان شعری قایل به فرق نبوده اند که در بالا به آن اشاره شد بنابراین رهایی شاعر را از این محدودیت نیما اعلام می دارد و شاعر را به اصول و مواردی از قبیل: الف) توجه به زبان معقول. ب) توجه به حذف ادات. ج) توجه به دخالت در دستور زبان را توصیه می نماید.»

«ششم: ساختمان شعر، که در واقع برای ساختن شعر نیما معتقد است که باید از مواد و مصالح جدیدی برای ظاهر و باطن شعر استفاده نمود و چیزی نو را به جامعه ارائه کرد.»

«هفتم: نوع ابهام: یعنی نوع زبان و بیان و فضای تازه ای را که شاعر ایجاد می کند و خواننده را در مداقه و مطالعه و مکاشفه ی بیشتر قرار می دهد.»

اما باید گفت که شعر نیما نیز با اینکه خود را به جامعه ی ادب ایران معرفی و جای پای خود را نه تنها در حوزه ادب بل در آحاد جامعه مترتب نمود و تا دهه سوم از عمر شعر نو وجودی تعلیمی را از خود برجای گذاشت، ولی از دهه سوم تا دهه ی هفتم با فراز و نشیب های فراوانی در حوزه ی شعر نو مواجه هستیم که هر کدام از آنها خود مقوله ی بسیط و زمانبری است به این شیوه که شاعران نوگرا در ادامه و بقای شعر نیمایی البته بر پایه و اساس و خمیر مایه ی همان شعر نیمایی به تأسیس سبکهایی اعم از شعر سپید که فقط از فاکتورهایی به نام آهنگ توأم با مفهوم و بیان و تصویر و احساس و فکر برخوردار است و شعر موج نو که پیروانی از قبیل احمدرضا احمدی و بیژن جلالی دارد و از مفهوم و پیام و تخیلی تعقیدبرانگیز بهره می جوید، اقدام گردید و به صورت مستقل در کنه کانون ادب ایران و به عنوان معیاری مستقل و ثابت به کار خود ادامه داد.

اما با این تفاسیر هم با اینکه نیما طرحی نو را در شعر ایجاد می کند و این کار موجبات رضایت و توافق خیلی ها را به همراه دارد، ولی باید گفت که در خیلی از قواعدی که برای شعر نو گذاشته است شاعران سنتی نیز بدان تکیه و از رکنهای رکین آنها به شمار می آید که می توان به جوهر شعر، ساختمان شعری، ابهام، زبان و بیان و حتی تخیل را اشاره نمود که می توان در این خصوص به شعرهای حافظ و سعدی و مولوی و صائب و حتی شاعران معاصر و امروزه اشاره داشت. لذا آنچه به ذهن این قلم می آید این است که هیچکدام از این موارد به طور مطلق در شکل گیری و رویش لفظی و محتوایی شعر مؤثر نیستند، اما می توان از آنها به عنوان اصول و قواعدی نسبی یاد کرد که شاعر اگر از علاقه ذوق و پشتوانه ای به نام شعور و آگاهی و از طبعی بلند و سلیس برخوردار نباشد، طبعاً این عوامل که برای شعر تثبیت شده اند به تنهایی راهی را در پیش نخواهند برد و نتیجه ای اصولی را نخواهند داد. و نکته ی دیگر در حوزه ی شعر، تکبر و خودبرتربینی است که در دریای شعر به عنوان موجی هایل خود را علم کرده است که این رفتار را کم و بیش می توان در آنانکه در اصل شاعر هستند و حق به جانب آنها رأی می دهد و آنانکه در راه و از دوردستی به آتش ادب کشیده اند و حتی آنانکه هیچ اصول و قواعد و روحیه شعری را درک نکرده اند مشاهده کرد. البته در گروه سوم این شدت بیشتر احساس می شود. لذا اگر نگرش به حوزه شعر این باشد که حقایق و قابلیت ها را شناسایی نماییم و آسیب هارا برطرف نماییم و برای فرهنگ نقد و نقادی جای پایی باز کنیم، قطعاً گامی بلند و اساسی در این حوزه برداشته ایم و اگر چنانچه از زاویه ی تعصب و تحجر و منفعت و شهرت طلبی وارد این حوزه بشویم که جز ضرر و خسران عوایدی دربر نخواهد داشت و به بیانی باید در این حوزه گره گشایی شود و نه سنگ اندازی.

آنچه در حوزه ی شعر سنتی و شعر نو معقول است توجه ویژه ای است که باید به این دو مکتب شود که در آبادانی و بسط و ارتقای سطح شعری آنها باید در تفقد و بهره جستن بود که این کوشش و بهره ثمره ای را به صورت ماندگار برای فرهنگ ادبی ما به ارمغان خواهد آورد. به تعبیری دیگر باید فرهنگ قیاس و مقایسه و ارزش گذاری را در میان افکند و فرهنگی متعادل و انعطاف پذیر و مسالمت آمیز را جایگزین نمود.

به این منوال که همدیگر را پذیرفت، ولی در حوزه شعر احساس بر این است که فرهنگی به نام تسامل و تسامح آنچنان که نیاز است، برقرار نشده است.

مثلاً اگر جوانی شعر یا قطعه ادبی و یا هرچه که دکترین و ریزنقشهای ادبی بر آن می نهند چنین بسراید که: بالاتر از محبت مادر/ محبت زمین است/ چون تا زنده ایم/ بر دوش آنیم/ و چون می میرم/ در آغوش آن.

و یک فرد مسن این چنین بگوید:

محبـت از آن پـدر است □□□ مادر نگو که رهگذر است

با اینکه جوان از قانون پایه و خاص شعری اطاعت نکرده، ولی حرف آن بسیار تازه و آموزنده است. اما نه تنهنا مفهوم درستی ملاحظه نمی شود بلکه در شعر آن نیز با مشکل وزن مواجه می شویم. در شعر فرد مسن با این توصیف به خویش باید قبولاند که شعر همان آگاهی و فهمیدن ویژگی های یک موجود زنده یا جمادات که به اصطلاح فهمیدن زبان آن و تأمل و استفاده ی بهینه از آن بردن است و در این ارتباط و انتقال واسطه گری وجود دارد که در عالم شعرا متفاوت بوده که خیلی از صاحبان ادب و زبان فارسی از آن به عنوان جن تعبیر شده است به طروقی که شاید هر روز و یا ده روز و حتی سالی یکبار به سراغ شاعر آمده و با سخنان بدیع خود ارتباط را برقرار و به اثبات کامل می رساند. کما اینکه سخن آموزنده ی کانت می تواند در این خصوص مهر تأییدی بر این موضوع باشد که می گوید.

دو چیز انسان را به تفقد و شگفتی وامی دارد: یکی آسمان پر از ستاره ای که بالای سرمان قرار گرفته است و دیگر قوانین و مقررات اخلاقی که در هرکس به شکلی به ودیعه گذاشته شده است که در تایید و تصدیق حرف کانت باید گفت که هر انسانی دارای خصوصیات و خلاقیت های مخصوصی است که آنهم به عاریت در پیش آن اظهار وجود و نظر می نمایند و دیگر اینکه وقتی به جزییات قرآن می نگریم و در آنها تحقیق و تفحص و دقت نظر بیشتری را می نماییم، آنچه مشهود و معلوم است این است که قرآن می گوید «ما به اندازه ی موجودات زنده ی خود و یا مخلوق خود راه خلق کرده ایم». با کمی تأمل و تعمق باز همان صحبت هایی است که افراد به طرز و رویه ی زبان خود از آن یاد می کنند.

براین اساس نه تنها حوزه شعر، بلکه حوزه های دیگر نیز از این قاعده مستثنی نیستند. ولی حوزه شعر حوزه است که از یک صفت ویژه بهره می برد و آنهم صنعت الهام است که در دیگر حوزه ها به چشم نمی خورد. لذا جهت منفعل و کاهش حوزه های رقابت و تعصب و شهرت طلبی و اقتدارگرایی و روی آوردن و استقبال کردن از حوزه منطق باید تقبل نمود که یک شاعر خوب می تواند شاعری باشد که: شعرش در وهله اول: از فرهنگ ملی و اعتقادی به نحو چشم گیر و مصوری برخوردار باشد به طوری که دیدگاهی در افق را در جهت محاط بر پیرامون در شعر شاعر یافت شود.

دوم اینکه از پشتوانه ی اسطوره ای و حماسی به طور مشخص و یا ایما بهره برده باشد مانند شعر فردوسی که در حین سادگی از پشتوانه های تاریخی و حماسی زائدالوصفی برخوردار است.

سوم اینکه در انظار عموم دارای جاذبه و دافعه باشد و حتی این جاذبه و دافعه قدم در حیطه های فرامنطقه ای گذاشته و به خود یک نوع جهان شمولی و یا همان فرهنگ جهانی را احساس نماید. مانند شعرهای حافظ و سعدی و مولانا و صائب و... در شعر کلاسیک که دارای این خصیصه هستند و یا شعر نیما، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و احمد شاملو و... .

چهارم شاعری که در شعرش حداقل هول و ولا را نسبت به حقیقت لمس کرده است. یعنی باید گفت که هر شاعری در وجود خود نسبت به شعری که سروده یک نوع عیش را توأم با ترس نداشته باشد در فرهنگ و عرق ملی و مذهبی نمی تواند جایگاه و پایگاه معلوم و مقبولی را داشته باشد هرچند که این امر شاید به فراخور و تناسب ملی و فرهنگی و اعتقادی برخی از فرهنگها نباشد، اما در عوض شاید در دید خیلی از مکاتب دیگر دارای جایگاهی بس عمیق و قابل توجه گردد، که امروزه می توان به شعرهای سهراب سپهری و احمد شاملو اشاره نمود.

که به ترتیب از رنگ و بو و همچنین مکاتب و عرفان شرقی خاور دور که اغلب تبعیت از ذن بودیسم و هایکو و بهره بردن از اعتقاد بلند استاد خویش کریشنامورتی دارد و دیگر شعرهای شاملو که به مکاتب غربی و بیشتر به همان عرصه نمایش مسیح و جلجتا، لازاروس و یهودا، کلادیوس و افلیاست پرداخته است که این کار تفنن و آگاهی و محاط شاعر را نسبت به این فرهنگهای اعتقادی می رساند.

پنجم: اینکه شاعر باید به روش ساختن شعر که اصولی ترین رکن شعر بوده تصرف کامل و وافر داشته باشد. چراکه ساختن یا ساخت شعر نیاز به مؤلفه هایی دارد که در ساخت آن بسیار با اهمیت و می توان گفت روح شعر به شمار می روند.

لذا چند چیز در ساختن شعر لازم و ضروری می باشند که عبارتند از ذهن و اشیاء و ارتباط آنها با هم، واسطه، زبان، تخیل، آگاهی، کلمات، احساس که این موارد با پشتوانه ی فکر و نحوه بیان یا به اصطلاح همان معمار که این مواد و مصالح را می داند به چه روشی در بطن ساختمان به کار گیرد. مثلا ترکیب کلمات که در شعر شاعران دو کلمه به نحوی باهم ترکیب و سازش را پیدا می کنند که مفهومی ماندگار را به نمایش می گذارند مثل شب اندوهناک یا قیر شب که ساخته ای کاملا استادانه هستند و اگر این واژه ها را به تنهایی به کار ببندیم نه تنها معنی شعر از آنها سلب می شود بلکه بسیار ساده و معمولی جلوه می دهند. یا لنگر امید در قطعه ذیل که اگر به تنها و یا بگوییم امید لنگر در واقع چیزی ساخته یا خلق نشده است و به اصطلاح می توان گفت کلمات ابزاری هستند که با کمک بقیه ی موارد که ذکر رفت، شعر را شکل می دهند.

رها نکید/ لنگر امید را/ طوفانی مشحون از ناامیدی/ در راه است.

یعنی اگر کلیه ی موارد فوق به نحو اکمل و با دقت فراوان اعمال گردد، بی شک ساختمان شعر شکل می گیرد. اما متأسفانه آنچه به عینه در کتب تدوین شده عنوان می گردد، اغلب گرایش نویسندگان به سمت و سویی خاص جلوه می نماید. مثلاً در مقالاتی که از افراد مختلف با دیدگاههای متفاوت در کتب انتشار یافته است که ذکر آن دور از فرهنگ نفیس اخلاقی است و در این کتب قریب به اتفاق به مصالحه و تمجید و یا مقابله گروهی که احیاناً تفکر و یا منش آنها با این افراد سرسازگاری بیشتری دارد برخواسته و یا برعکس همان مقابله که بر اثر عدم سازگاری و دیدگاه شعری آنها انجام می پذیرد. مثلاً در باغ تنهایی می خوانیم: زورم می آید آن عرفان نابهنگام را باور کنم، سر آدم های بیگناه را لب جو می برند و من دو قدم پائین تر بایستم و توصیه کنم«آب را گل نکنید».

و یا می خوانیم که در هشت کتاب سهراب فقط پنج شعر از آن مورد قبول واقع می شود و مابقی شعرهای آن را تجربه ای ناتمام می خوانند و حتی در تقلید آن (سهراب) از فروغ فرخزاد نیز تأکید و صحبت زیادی به عمل می آید و البته عکس این قضیه کاملا صادق است که همین افراد شاعر و منتقد در خیلی از کتب دیگر مورد هجمه ی قشر دیگری از ادب ایران قرار می گیرند. با صراحت باید گفت که نقد و نقادی همان سره را از ناسره جدا کردن است و در بالندگی و ترویج فرهنگ ادبی ما نیز مثمرثمر و منتج خواهد بود و بر کسی این مهم مستور نیست. اما باید به آن سوی قضیه نیز توجه کرد که در این نقد و نقادی به شعر و شخصیت ادبی افراد نیز لطمه ای وارد نشود و سعی نشود که در تخریب و تحضیض آنها تلاش شده و در تمجید و تکمیل خود توانایی بیشتری را به کار بست و واقعیات واقعی شعر و شاعر را به فراموشی سپرد. مثلاً وقتی محمدعلی بهمنی در ارتباط با ادبیات پایداری انقلاب اسلامی می سراید.

بدی کردیم و خوبی یادمان رفت

به دلها لای روبی یادمان رفت

به ویلای شمالی خو گرفتیم

شهیدان جنوبی یادمان رفت

که این شعر اشاره دارد به همان صداقت و پاکی و انسجامی که در وجود آن دوران مقدس است. اما امروز کاملاً آن مسائل تقدیس را به راحتی با خوشی های زودگذر عوض کردیم که شاید گفت آن همه قیل و قال و قواعدی که در مطالعه ی آنها نیز آدم خسته و نفسش می گیرد در این شعر به آن صورت که تأکید شاعران ریزبین است، اشاره نشده، با اینکه شعر از یک شیوایی و سلاست ساختمانی قابل توجهی برخوردار می باشد و با همین سادگی تصویری ماندگار را به شمارش می گذارد. و علت آن نیز متأثر شدن از شعر استاد خویش فریدون مشیری است که سادگی در شعر فرهنگ سمبولیک آن است، به نحوی که با مواد و مصالح بسیار ساده ساختمانی مجلل را چه از لحاظ نماد و چه محتوا شکل می دهد یا شعر معروف حبیب الله چایچیان متخلص به حسان که در وصف عاشورا و حضرت ابوالفضل این چنین سروده است.

کربلا کعبه ی عشق و من اندر احرام

در این احرام شد دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب من نشد

چشم من دید در آن آب تصویرم

باید این دیده و دست کنم قربانی

تا که تکمیل شود حج من و تکبیرم

که در تفسیر آن می توان گفت کاری است نو و دارای مفاهیم و مصادیقی که کاملاً برمی گردد به همان سال ۶۱هجری و آن هیاهو و غوغا که سالهاست در دل و جان مسلمانان ابراز وجود و واقعیت می کند و یا علی راهی در یکوندی که از شاعران بسیار خوب اما کم نام در کشور به شمار می آید با یک پشتوانه ی بسیار قوی و اعتقادی این جور می سراید.

اگــرچـه از وداعش بی قرارم □□□ طـواف آخـرم را مـی شمـارم

بـه امیــد دوبـاره بـازگشتــن □□□ دلم را در حجر جا می گذارم

که در این شعر کاملاً قواعد شعری اعم از ردیف و قافیه و وزن و معنا و پیام و تصویر و ماندگاری شعر جای حرف نیست.

و یا سهراب سپهری شاعر بلند آوا که می سراید.

من نمی دانم/ که چرا می گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد/ چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ و یا بسیار ساده می گوید.

چرخ گاریچی در حسرت واماندن اسب/ اسب در حسرت خوابیدن گاریچی/ مرد گاریچی در حسرت مرگ! در اینجا باید گفت که سهراب برای هر چیزی احترامی خاص قایل بوده و توانسته به راحتی با آن وارد گفتگو شود و زبان آن را بفهمد و اما در تفسیر این شعر سهراب به دنبال این نیست که اسب حیوان نجیبی نیست و یا کبوتر زیبا نیست و یا قفس که امروزه اینجوری باب است که فقط بلبل و پرندگانی شبیه بلبل که تمایل به شادی و آزادی دارند در آن بسر می برند. بلکه مراد این است که پرندگان دیگر نیز مانند کرکس هم می تواند با روحیات قفس سازگار شوند و یا اینکه آنانکه در قفس هستند نیز می توانند کرکس باشند، البته کرکس به معنی مجازی آن نزدیک تر است و یا احیاناً قفس نیز فقط مختص به آن چیزی که امروزه مرسوم است، نمی باشد. چون در واقع قفس معنی آزادی و آزادگی و توانایی کسی را می رساند که در زندانی است. باید گفت دید ما بایستی نسبت به همه موجودات زنده و غیرزنده مثبت باشد و به این نتیجه برسیم که آنچه به عنوان یک فرهنگ مرسوم از آن یاد می شود، فقط مختص به یک پرنده و یا حیوان و یا گل نیست. بلکه مابقی این جانوران نیز در پیش خدا دارای قرب و جایگاه مهمی هستند که باید دید خود را نسبت به قضاوت عوض نماییم که سهراب دیدگاهش نسبت به این مهم در شعرهایش کاملاً نمایان است و دیگر نثر ساده ای است که از یک طرف حکایت از ساختار و بافت زندگی است و دیگر اینکه زندگی را تحرکی نسبی می داند که به هر حال در یک جایی باید متوقف شود مثلاً واژه های واماندن، خوابیدن و مرگ نشان از توقف می باشند که شاعر در چرخه ی زندگی کار گذاشته است. البته شعرهای سهراب سپهری سهل ممتنع هستند که در ظاهر نشانی از آسانی و سادگی را در سرودن و معنی در ذهن هر فردی تداعی می نمایند با اینکه این جور نیست چراکه وقتی با کمی تأمل به بطن آنها می نگریم، متوجه می شویم که از پیچیدگی و سختی خاص خود بهره برده اند و یا چند سطر از شعر آیدا در آینه ی احمد شاملو که می سراید:

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

که شاملو این شعر را در ارتباط با همسر خویش سروده است و آنچه در شعر شاملو در این چند سطر می توان گرفت آنست که به توصیف ماهرانه و استادانه ی همسرش می پردازد با لحنی شیوا و پرمفهوم و البته با تشبیه و تضاد و سایر قواعد شعر آن را در قالب شعر درآورده است که شعرهای شاملو در نوع خود اغلب دارای جایگاه خاصی هستند و یا فروغ در بخشی از شعر دلم گرفته است چنین می سراید.

چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب/ معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است/ آنچه در این شعر بسیار زیبای فروغ از اهمیت بالایی بهره می جوید. همان دو سطر آخر شعر است که در واقع در ابعاد مختلف در معرض دید است. اشاره ای که به همان پرواز روح و تقدس آن بر جسم است و به اصطلاح شعرا ضربه ی آخر است و اما فروغ فرخزاد در این شعر توانسته است به زیبایی واژه های متناقض با هم را برای رسیدن به هدفی واحد خوب آشتی دهد تا این واژه ها بتوانند باهم تصویری اکنده از پیام را به خوانندگان منتقل نمایند واژه هایی از قبیل چراغ و تاریکی و پرواز و مردنی. و دیگر ایهام و سایر قواعد شعری است که در این شعر پیداست.

و یا در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث (م. امید) که در بخشی از همین شعر چنین زیبا می سراید.

سلامت را نمی خواهد پاسخ گفت

سرها در گریبان است

نگه جز پیش پا را دید نتوان،

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید بدون ابر می شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

در تفسیر این شعر به این زیبایی باید گفت که شعر خود مشحون از تصویر و مفهوم و پیام و ایهام ناب است. با بهره گرفتن از واقعیات زمان خویش پیامی اجتماعی را به تصویر می کشد. و اما شاعران بلندآوای ایران که از ستونهای اصلی فرهنگ و ادب ما به حساب می آیند و اگر در آخر از آنها یادی می شود، شاید بدین سان باشد که آثار بزرگان همیشه ابتدا و انتهایی ندارد و از هر جایی که شروع شود خود تقدم و تأخری است شاعرانی از قبیل فردوسی که در آغاز نژاد ایرانی تا پایان حکومت ساسانی خدمت آن به زبان و ادب فارسی زبانزد خاص و عام است که می سراید.

توانا بود هر که دانا بود □□□ زه دانش دل پیر برنا بود

و یا از حافظ شاعر بلندوالا که می گوید:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجـا داننـد حـال مـا سبـکباران سـاحـل هـا

که اگر قدرت تأمل و ریزاندیشی در وجود ما باشد تنها به فضایی که بی نهایت در بی نهایت است دست می یازیم و فقط می توانیم در یک یا چند زاویه ی این فضا معنی و مفهوم را پیدا کنیم و دیگر شاعر نوگرای ایران نیما یوشیج است که در شعر کوتاه ذیل بسیار زیبا سروده و الحق باید به انقلاب شعری آن در سال ۱۳۰۱تحسین گفت.

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد نوباوه ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب، آری شب

شعری که در تجزیه و تحلیل آن می توان یادآور نمود که همه ی سطور و کلمات این شعر باهم ارتباط تنگاتنگ برقرار نموده اند چراکه هدفی خاص دنبال می کنند و آن هدف غیر از شاعرکسی نیست و شاعر در این شعر پیامش اجتماعی است. به طوری که وقتی از آغاز تا پایان به آن می پردازیم گویی که نطفه ای است که دارد به صورت نسبی شکل موجودیت خود را به دست می آورد و در دو سطر اول شعر، شاعر یکی از شب های شمال را توصیف می نماید که در این شعر کاملاً ارتباط شب و شاعر واضح است و از طرفی شاعر به خاک شخصیت انسانی داده است. چونکه در واقع انسان است که بر اثر جو و تنگی هوا رنگ از رخش می پرد و بند دوم نیز دیگر شاعر به طور مستقیم از خود می گوید، از بادی که به سوی آن می تازد که در سطرهای بعدی نیز ارتباط شاعر شب نشین و شب کاملا برقرار است و در آخر یعنی بند سوم شاعر تشبیه کرده است. یعنی مصرع اول را با مصرع دوم و بعد خویش را به کل بیت تشبیه می کند زیر که در حقیقت دل سوخته ی اوست که در قالب تن خسته از هیبت تب می سوزد.

حال آنچه ما را التزام آورد تا در التصاق و التقاء این چند سطر بکوشیم و بر آنها التیام ببخشیم، التفاتی می تواند باشد که در تطویل تاریخ بدان اشارتی که در نصاب اقتناع و اکتفاء و ارتضاء باشد به وقوع نپیوسته و اگر چنانچه کاری به منصه ی ظهور و شهود رسیده یا در حد کافی و وافی نبوده و یا اینکه این کار انجام شده در دایره ی اختصام و اختفا بوده است که مراد نگارنده از این اختصار رهایی از اختناق موجود و گرایش به سوی اختبار مبنی بر رسیدن به ارتفاع در امر مقوله ی شعر و شاعری است امید است در انظار و افکار عموم بتواند گفتمانی مثمر و مثمن واقع افتد. در پایان باید ابراز دارم که آنچه پایان آمد مجملی از حکایت وسیع و مخلد است که همچنان به اظهار وجود خود واقف بوده و دلی از تبار سادگی را وامی دارد که این چنین بسراید.

جاری شد/ در عروق شب/ خون آرامش/ و هیاهو اخت گرفت/ با حلقوم روز/ و تو/ هنوز هم/ همان سپیده ی بیدار/ و این منم، که در خوابم.

همه در شکوفایی قلم خواهیم کوشید، اما نگاه باهوش تاریخ شاهد عینی است که کدام قلم در زمره ی فردوسی ها و یا نیماها قرار می گیرد.

استاد عبدالحسین ناهیدی آذر  تاریخ پژوه متخصص  /رضا همراز


تا به راه پروازیم میل مان خزیدن نیست

لذت از دویدن هاست فکرمان رسیدن نیست

شب اگر که خوابیده است خاطرات خورشیدی

چشم ما نمی خوابد گریه راه دیدن نیست

او ستاره ها را هم در ر صد نمی بیند

با سری که در پرهایش جرات پریدن نیست

نه ؛ وظیفه یعنی چه ؟ من کمال انسانم

راز روشنی دارم پوششم ندیدن نیست

نه ؛ نمی شود ؛ هرگز واژه های مرموزی است

گفتن نمی دانم ؛ در خور شنیدن نیست

اتصال باران ها اقتدار سیلاب است

قطره ای که دریا شد ؛ لایقش مکیدن نیست .

بهمن زودوار

در آذربایجان به جهت نبود امکانات ، فضای کافی  و مطبوعات معمولا کمتر به تخصص روی آورده شده است . اصل این مطلب هم چنانکه گفته شد آسیب جدی بوده و خلاء آن مشاهده می گردد. بگذارید کمی این مطلب را از لفافه بیرون بیاورم . معمولا در آذربایجان و مرکز آن تبریز نویسندگانی که مشاهده می کنیم و هستند در اکثریت قریب به اتفاق موضوعات قلم فرسائی می نمایند . مثلا نویسنده در صورت نیاز به موضوع تاریخی می پردازد . تاریخ قدیم و معاصر و یا ادوار تاریخی ، همچنین به موضوعات فولکولوریک ، ادبیات ( ادبیات کلاسیک و معاصر ) ، جغرافیا ، نقد ، شعر ، تاریخ مطبوعات و ... سایر موضوعات که هر کدام از آنها موضوعاتی هستند که تخصصی عریض و طویل می طلبند . چون در اینجا مطبوعات به آن صورت نیست و زمانی که روزنه ای پیدا می شود جمعی از اهل قلم بدان هجوم آورده و خلاء ناشی و انباشته شده خود را در آنجا پوشش می دهندو  ای بسا به آن دلخوش می شوند !  بارها صاحب این قلم در موضوعاتی که بدانها اشاره رفت قلم فرسائی نموده ام و دریغا که هیچگاه نتوانسته ام مهارت لازم در موضوعی را کسب کنم . در بین نوشته های من از موضوعات فولکلور گرفته تا جغرافیا ، تاریخ ، شعر و ... به دو زبان ترکی و فارسی مشاهده می گردد . زمانی که در مطالعات خویش به مشکلی بر می خورم بازکردن گره آن در اینجا ( تبریز ) واقعا که نه کاریست خرد ! چرا که پیدا کردن متخصص آن واقعا دشوار و بیشتر اوقات محال می باشد . هیچ یادم نمی رود که در یکی از نوشته های دکتر ضیا صدر در مورد سید حسن تقی زاده می خواندم که زمانی مرحوم تقی زاده در یکی از مسافرتهای خود به تبریز از زنده نام حاج میرزا جعفر آقا سلطان القرائی شخص مطلعی را استفتاء می نماید که اشرافی به تاریخ تبریز داشته باشد و آن مرحوم ، شادروان اسد آقا شعار را به ایشان معرفی می نماید که هر سوالی راجع به تاریخ تبریز دارید می توانید از ایشان بکنید و مطمئنم که جواب خود را دریافت خواهید کرد .  متاسفانه این امر دیگر امروزه بسیار مشکل و چنانکه در سطور بالا ذکر گردید حتی در مرز رویا نیز می باشد .

با این حال خوشبختانه گه گاهی افرادی را می توان مشاهده کرد و دید که سعی و تلاششان این است که کارهای خود را به نسبت تخصصی تر کنند . به نظر راقم این اشخاص جزء افراد موفق می باشند . در همین تبریز افرادی که نسبتا به صورت تخصصی تر عمل می کنند می توان از دکتر یوسف رحیم لو یاد کرد که صرفا در دوره مقتدر صفویه متخصص اند و اکثر مطالعات ایشان در آن حوزه می باشد . همچنین استاد زنده یاد سید جمال ترابی طباطبایی که بیشتر سکه شناس شناخته شده بودند و الحق که این طور نیز بود .یا مثلا برادران نخجوانی بیشتر به نسخه شناسی معروفند تا امر معارف پروری . و چند تن دیگر که شاید پرداختن به تمام آنها خود امری باشد شیرین اما طویل که قطعا از حوصله این نوشتار خارج است .

در این نوشته کوتاه خود می خواهم به یکی از متخصصین نهضت آزادیستان یا همان شیخ محمد خیابانی نیز نظری داشته باشم . این فرد کسی نیست جزء استاد زنده یاد عبدالحسین ناهیدی آذر که اغلب نوشته های ایشان راجع به نهضت آزادیستان یا همان شیخ محمد خیابانی می باشد . استاد ناهیدی علاوه بر شخص شیخ محمد خیابانی به دوستان و اقرابای وی نیز ارادتمند می باشند و تقریبا بیشتر کادر رهبری نهضت مترقی آزادیستان را به اصطلاح آنالیز کرده و برای هر کدام نوشته ای ، نوشته اند. خوشبختانه اکثریت قریب به اتفاق نوشته ها و یا نقدهای معظم به این دوره مستعجل در آخرین کتاب ایشان منتشر و اندک باقی مانده آنها نیز طی مقالاتی در مطبوعات حجاب از چهره بیرون می نمایند . زهی این افتخار تبریز را که در دامان خود فرزندی را به بار آورده که امروز یکی از بهترین ؛ مطلع ترین و متبحرترین فرد در خصوص قیام شیخ محمد خیابانی می باشند . دامنه اطلاعات ایشان در این راستا وسیع بوده و علاقمندان چندی در این راستا از دامن فضل ایشان بهره مند گردیده اند . از خدا می خواهیم که روح نازنین استاد ناهیدی را با دوستدارانش قرین فرماید . ایشان تا آخرین روزهای حیات پربارشان در حوزه تاریخ معاصر آذربایجان قلم و قدم برداشتند. قبل از پرداختن به آثار متنوع ایشان بی جا نخواهد بود که نظری هر چند شتابزده به حیات علمی ایشان نیز داشته باشیم .

شادروان عبدالحسین ناهیدی آذر در 20 مهر ماه 1317 شمسی از سلب مرحوم حاج حسن ناهید یوسف آباد و صغری خانم عارفی امناب در روستای یوسف آباد ؛ دامنه گردنه شبلی و ساحل زیبای تالاب قورو گول بستان آباد تبریز دیده به هستی گشود . کلاس اول ابتدایی را در دبستان مسعود در روستا تحصیل کرد . پدر مرحومش را ستم فئودالی مجبور کرد دست زن و فرزندانش را بگیرد و به تبریز کوچ کند و در محله خیابان / محله قورد میدانی / سکنی گزیند . فقر مالی حاکم بر خانواده اجازه نداد عبدالحسین کوچولو یکی دو سال تحصیلات خود را ادامه دهد به ناچار در کارخانه جعبه سازی به کار پرداخت. ]حتما از این روست که چهار فرزند آقای ناهیدی آذر مدارج دانشگاهی را طی کرده اند .[ اما بالاخره طولی نمی کشد که همای خوشبختی سراغش را میگیرد و امکان تحصیل فراهم می شود . این بار در دبستان های سلیمی ؛ دانش و منوچهری به ادامه تحصیل روی آورده و در دبیرستان حکمت دوره  اول دبیرستان را به اتمام می رساند و در کنکور دانشسرای مقدماتی تبریز قبول و پس از دوسال تحصیل به استخدام وزارت آموزش و پرورش در می آید و جهت تدریس که مورد علاقه ایشان بود به روستاهای شبستر رهسپار می شود . ضمن تدریس در مدارس آنجا در رشته تاریخ و جغرافیا در دانشگاه تبریز به تحصیلات عالی خود ادامه داده ، سر انجام موفق به دریافت دانشنامه لیسانس مفتخر میشود و پس از 13 سال تدریس در شبستر به مدارس تبریز منتقل می گردد و پس از چندین سال ادامه تدریس در مدارس تبریز  بلاخره به مقام بازنشستگی نایل می گردد.مطالعه و سیر و سفر از بهترین دلمشغولی های ایشان می باشد . از این روست که در کارنامه ساحتی ایشان سفر حج ؛ آلمان ؛ هلند ؛ بلغارستان ؛ ترکیه ؛ آذربایجان و ... دیده می شوند .  حضرت ایشان سالهاست که در گوشه ای بدون سروصدا به مطالعه و کنکاش در حوزه تاریخ معاصر آذربایجان روی آورده و آثار رنگارنکی ارائه نموده اند که اهم کتابهای ایشان علاوه بر دههای مقاله به شرح زیر می باشد :

1-     دو مبارز مشروطه :  این اثر اشتراکی با همیاری استاد رحیم رئیس نیا نوشته شده بود که با مقدمه  فاضلانه جامعه شناس برتر تبریزی ؛ دکتر علی اکبر ترابی به همراه بود . در این کتاب استاد ناهیدی به کنکاش زندگی شیخ محمد خیابانی و نهضت آزادیستان پرداخته و استاد رئیس نیا نیز به زندگی پرفراز و نشیب ستارخان . دو مبارز مشروطه چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب بارها تجدید چاپ شده بود .

2-     نقش کودکان و نوجوانان در انقلاب مشروطه / سر آغاز جنبش دانش آموزی و دانشجویی در ایران / : این کتاب که نخستین اثر مطبوع استاد ناهیدی می باشد در سال 1359 به وسیله نشر شباهنگ تهران چاپ ، سپس با تغییرات کلی و تجدیدی نظر در سال 1385 ، در 103 صفحه به همت نشر اختر تبریز انتشار یافت .

3-     زنان ایران در جنبش مشروطه : این اثر نیز یکی از آثار ارزشمند می باشد که در بهار سال 1360 توسط نشر احیاء در 124 صفحه منتشر و مورد استقبال قاطبه ی کتابخوان گردید .

4-     زن در تاریخ : این کتاب که نسبت به واکاوی جنبش و حرکات زنان می پردازد جزو آثار مهجور استاد می باشد که با همت نشر رفعت تبریز بدون تاریخ و در 411 صفحه انتشار یافته بود . مولف در پایان می نویسد : « پایان جلد اول» اما علی الظاهر بعدها به ادامه تالیف جلد دوم اهتمام نمی ورزد . جالب است بدانیم که این کتاب با امضای مستعار ع . نوابخش انتشار یافته بود .

5-     زینب پاشا : این جزوه بر گرفته از کتاب زنان ایران در جنبش مشروطه می باشد که توسط نشر زینب تبریز در 21 صفحه بدون تاریخ نشر منتشر شده بود .

6-     تاریخچه روزنامه های تبریز به انضمام  دوره روزنامه ناله ملت: در این اثر نیز استاد ناهیدی با بازچاپ نمودن یکی از کمیاب ترین روزنامه های دوره مشروطیت یعنی ناله ملت حقی عظیم بر گردن تاریخ آذربایجان گذاشتند . علاوه بر بازچاپ دوره روزنامه یاد شده ، ایشان نظری نیز به مطبوعات آذربایجان داشتند که خود عالمانه می باشد . مجموعه یاد شده در تاریخ 1375 به توسط نشر تلاش تبریز در قطع رحلی انتشار یافت .

7-     جنبش آزادیستان / شیخ محمد خیابانی / : مهمترین و تخصصی ترین اثر آقای ناهیدی می باشد که در تابستان سال 1379 به همت نشر اختر تبریز در 320 صفحه منتشر و مورد استقبال قرار گرفت . به نظر راقم این سطور این اثر مهمترین کتاب و در واقع مانیفست نویسنده می تواند باشد . البته نباید پوشیده گذاشت که چندین سهو و خطای راه یافته به این کتاب ارزشمند را استاد خود اصلاح کرده و قرار است در چاپهای بعدی لحاظ گردند .

8-     سه مبارز مشروطه:  در این اثر نیز استاد ناهیدی به زندگی و مبارزات سه تن از بزرگان این آب و خاک پرداخته اند. 1- میرزا نورالله خان یکانی 2- زینب پاشا 3-امیر حشمت نیساری . این کتاب ابتدا به صورت مقالاتی در مطبوعات منعکس ؛ سپس با تکمیل آنها در یکجا به اهل کتاب ارائه شد . اثر یاد شده در نوروز 1385 و در 156 صفحه به توسط نشر اختر تبریز منتشر گردیده بود .

9-     تجار و دهقانان ایران در عصر مشروطه خواهی ( مجموعه مقالات ) : آخرین کتاب مطبوع مولف است که در سال 1389 و در 256 صفحه با مقدمه دکتر محمد حریری اکبری انتشار یافت . در این کتاب نویسنده پاره ای از مقالات و نقدهای خویش را در یکجا تدوین و به علاقمندان حوزه تاریخ ارائه نموده است . عناوین نوشته های ایشان در این کتاب به قرار ذیل می باشد : 1- جنبش دهقانان ایران در عصر مشروطه خواهی 2-نقش تجار و پیشه وران در جنبش مشروطه 3-حاجی رضا صراف تبریزی 4-ابوالحسن خان اقبال آذر آخرین حلقه زنجیر هنرمند درباری 5-میرزا آقا ناله ملت و میرزا آقا تبریزی 6-اسکندر نظامی و اسکندر مقدونی 7-شایعه ی خود کشی همرزم و همفکر شیخ محمد خیابانی ؛ میرزا تقی خان رفعت 8-شیخ محمد خیابانی و سید احمد کسروی 9-ایلات چلبیانلو و حاج علیلوی قره داغ روی در روی ستارخان در جنبش مشروطه 10-راز پناهنده شدن امیر ارشد به خانه ستارخان و ضرغام نظام به خانه باقرخان 11-یاد یار مهربان ( دکتر غلامحسین ساعدی ) 12-میرزا حسن رشدیه و ادبیات کودک ایران 13-تاریخ چیست و تاریخنگار کیست ؟ 14-زنان تبریز همراه ستارخان در سنگرهای مشروطه خواهی 15-سانسور جراید آزاد و شکنجه روزنامه نگاران تبریز در عصر قاجاری 16-بایرامعلی عباسزاده « حمال » میلت یولوندا حاضیر کفن کندلی شاعیر

آثار چاپ ناشده :

در کارنامه استاد ناهیدی آذر آثار چاپ ناشده چندی نیز مشاهده می گردد که امید است آنها نیز روزی مدون شوند. از آثار غیر مطبوع ایشان می توان به عناوین زیرین اشاره نمود :

1-     مجموعه دوره  روزنامه آذربایجان :  روزنامه آذربایجان که 23 شماره آن در سالهای پیروزی انقلاب مشروطه در تبریز منتشر شده بود یکی از مهمترین روزنامه های صدرمشروطیت بود که به دو زبان ترکی و فارسی به توسط علی قلی صفر اوف منتشر میگردید . آقای ناهیدی این مجموعه را با مقدمه ای مبسوط آماده نشر نموده اند . مسموع است که متاسفانه به این مجموعه دل انگیز اجازه نشر داده نشده است .

2-     مجموعه چند مقاله چاپ شده در مطبوعات

3-     مجموعه چند مقاله چاپ ناشده

4-     نگاهی به زندگی و اقدامات شیخ فضل ا.. نوری . این اثر نیز گویا در کشمکش های زمان متاسفانه از بین رفته ...

5-     چند مصاحبه منتشر شده در مطبوعات

ما آرزو داشتیم که استاد ناهیدی آذر همچنان به مطالعات عمیق خود ادامه داده و با رفع کاستی های اندک و موجود در کتابهای خود که هیچ از اهمیت آنها نخواهد کاست ، کماکان به آفرینش های خود ادامه می دادند چرا که تاریخ آذربایجان به وجود ایشان و امثال استاد ناهیدی آذر نیاز مبرم داشتند اما دریغا که اجل این آرزو را بر ما روا نداشت و استاد پس از تحمل درد و رنج در بامداد 21/11/92 داعی حق را لبیک گفت . روانش شاد و راهش پر رهرو باد .

حق همین است که ارباب دهل می گویند/دکتر اسماعیل امینی


 

چند سال پیش در روزگار رونق سفرهای استانی، تلویزیون گزارشی نشان داد که یکی از اعضای هیئت دولت در شهرستانی دور دست ، با کارمندان گفت و گوی رو در رو داشت. او پشت میزی نشسته بود و روی میز دسته های اسکناس بود. کارمندان می آمدند  و مشکلات شان را می گفتند و دسته ای اسکناس مرحمتی می گرفتند و می رفتند.

همین چند وقت پیش نیز یکی از مسئولان گفته بود که برای سامان دادن به وضع پوشش خانم ها ، دولت کار را از " جیره خور"های خود شروع کند. و مقصودش از جیره خور کسانی بودند که حقوق دولتی می گیرند.

در ادامه نیز پیشنهاد کرده بود که استادان ، نمرۀ دانشجویان را به شرطی بدهند که آنان پوشش مطلوب داشته باشند.

این نوع نگاه به رابطۀ مردم و حکومت ، ناشی از دو پیش فرض نادرست است؛ نخست این که کسانی که برای دستگاه های دولتی کار می کنند، کارشان به اندازۀ دستمزدی که می گیرند ارزش ندارد؛ یعنی آن چه دولت به عنوان دستمزد به کارکنان خود می دهد، بهای کار آنان نیست بلکه امتیاز و مرحمت است. بنابراین طبیعی است که توقع داشته باشد در برابر این امتیاز و مرحمت خاص، گیرندگان امتیاز، مطابق پسند حاکمان رفتار کنند، حرف بزنند و حتی مطابق میل آنان بیندیشند. هم چنان که حتی در مسایل علمی مانند نمره ای که دانشجو می گیرد، این حق او نیست بلکه امتیازی است که به او داده می شود و نیز در مواردی حساس تر مانند عضویت در هیئت علمی ، ارتقاء رتبۀ علمی و انتصاب در پست های مهم ،همۀ این ها بر اساس این نگاه نادرست، مرحمت نظام اداری است، و نه ارج نهادن به شایستگی افراد.

پیش فرض نادرست دیگر این است که ، سرمایه ها و امکاناتی که در اختیار حکومت است، متعلق به مدیران حکومتی است ؛ یعنی آنان نه به عنوان کارگزار و نمایندۀ مردم بلکه به عنوان صاحبان منابع ثروت و قدرت حق دارند که آن منابع تحت اختیار خود را مطابق میل خود تقسیم کنند و از این امکان برای جهت دادن رفتار گیرندگان امتیاز استفاده کنند.

در چنین تصوری از رابطۀ مردم و حاکمان، مدیر دولتی دیگر در جایگاه مسئولیت نیست ، بلکه در جایگاه صاحب امتیاز و تقسیم کنندۀ امتیازات و موقعیت هاست؛ بنابراین به جای پاسخگویی به صاحبان اصلی قدرت و امتیازات ( یعنی مردم) از مردم توقع دارد که در برابر او پاسخگوی رفتار و گفتار خود باشند تا جیرۀ آنان از امتیازات قطع نشود.

صاحبان چنین دیدگاهی، وقتی مدیر دستگاهی می شوند که با اصحاب اندیشه و هنر سر و کار دارد بر این گمانند که هنرمندان نیز، در برابر امتیازاتی که از نهادهای حکومتی می گیرند ، باید اندیشه و رفتار و آثار خود را با پسندها و دستورها و بخشنامه های آنان هماهنگ کنند.

 در حوزۀ شعر که این روزها شاهد مجادلاتی ناخوشایند است، نشانه هایی از آن ذهنیت نادرست دیده می شود. به گمان کسانی که دربارۀ ارتباط شاعر و نهادهای حکومتی چنان تصوراتی دارند، وقتی شاعر برندۀ جایزه ای می شود، آن جایزه نه براساس ارجمندی شعرش به او داده می شود چندان که حق او باشد بلکه امتیازی است که مسئول حکومتی به او می دهد تا او را مرهون خود سازد.

و بر همین قیاس ، حق الزحمۀ داوری، حق التألیف کتاب، حق التدریس جلسات ادبی، هزینۀ برگزاری محافل شعر، هیچ یک از این ها دستمزد و حق شاعر نیست، مرحمت کارگزار حکومتی است . پس این شاعر نیست که صاحب حق است، بلکه آن تقسیم کنندۀ امتیازات است که حق دارد . او حق دارد که از شاعر بخواهد تا مطابق پسند و دستورو بخشنامه شعر بگوید، حرف بزند و حتی بیندیشد. بنابراین  شاعر براساس آن چه دریافته است ( اعم از دستمزد و جایزه و حق التالیف) باید خود را مدیون آن تقسیم کنندگان امتیاز بداند و به موقع پاسخ گوی ایشان باشد.

با چنین ذهنیتی است که برخی شاعران می کوشند با نزدیک شدن به محافل قدرت ( یعنی تقسیم کنندگان امتیازات)  در هنگام تقسیم منابع ، سهمیۀ مورد نیاز شاعران را دریافت کنند.  این تکاپو در هنگام جا به جایی کارگزاران حکومت ( مثلا زمان انتخابات) شدیدتر می شود و هر کس که با گروه برندۀ انتخابات همراه شده باشد، کامروا می شود. بنابراین ناگزیر است که اندیشه و آثار و گفتار خود را در قالب های پیش ساختۀ جناح های سیاسی بریزد تا در برابر امتیازاتی که می گیرد ، ادای دین کند.

این گروه از شاعران ( از هر جناح سیاسی که باشند) به تدریج ، خود به تقسیم کنندگان امتیازات تبدیل می شوند، زیرا واسطه های دریافت امتیاز و منابع از بالا و توزیع آن در سطوح پایین هستند چنان که یکی از ایشان گفته بود : من و آقای فلانی بابای شاعران هستیم و توضیح داده بود که در قدیم ، شاعرانی بودند که کارشان رسیدگی به احوال و معیشت شاعران دیگر بود که به آنان " بابا" می گفتند.

در مناسبات صحیح دستگاه های حکومتی با مردم و از جمله با شاعران، این مردم هستند که صاحب حق هستند. و مدیران حکومتی مسئول و موظفند که  به ایفای حق آنان اهتمام کنند.

نهادهای فرهنگی موظفند که امکانات خلق و انتشار آثار شاعران را فراهم کنند، موظفند که از برگزاری جلسات و جشنواره های ادبی حمایت کنند ( نه آن که خود برگزار کننده  و سیاست گزار و جهت دهنده باشند) موظفند که در ازای کار علمی و هنری صاحبان اندیشه به آنان دستمزد بپردازند ، موظفند که برای هنرمندان تأثیرگذار( و البته برای تمام مردم)  شرایط مساعد معیشتی و رفاهی فراهم کنند.

این همه و بیش از این ها ، وظیفۀ نهادهای حکومتی است . آن ها ولی نعمت شاعران ( و سایر اقشار مردم ) نیستند که ناظر رفتار ایشان باشند بلکه در موضع مسئولیت قرار دارند و مردم و صاحبان اندیشه اند که حق دارند بر رفتار آنان نظارت کنند.

یک شیوۀ نادرست دیگر این است که هر کسی با هر میزان صلاحیت ، در تریبون ها و رسانه ها ، فریاد برمی آورد که :فلان تشکل ، چند میلیارد گرفته و کاری نکرده است!

 باید بیاید و گزارش بدهد که این پول ها را چه کرده است؟

این شیوۀ هیاهو و جنجال ، مبتنی بر این پیش فرض نادرست است که اغلب کارگزاران و نهادهای حکومتی ، ناسالم و یا دست کم ناوارد هستند که نمی دانند منابع خود را چگونه باید هزینه کنند و چگونه از دریافت کنندگان بودجه ها گزارش بخواهند.

حتی گویا در تلقی این جماعت هیاهویی، دستگاه های نظارتی و قضایی نیز صلاحیت و توان لازم را برای نظارت بر کارکرد نهادهای مالی ندارند بنابراین بهترین جا برای تفهیم اتهام و حتی اعلام جرم علیه دیگران ( از جمله علیه شخصیت های شناخته شده ) تریبون ها و رسانه های عمومی است .

انواع افشاگری ها و نامیدن افراد با عنوان های برساخته و محاکمه های یک سویه و فضا سازی های رسانه ای ، حاصل  نگاه بدبینانه و ناروای اهل هیاهو به نهادهای قانونی و رسمی کشور است که اگر چه غالبا با اقبال رسانه ها و مخاطبان پر شمار مواجه می شود ، اما روشن است که خاستگاه آن دل بستگی به حقیقت نیست بلکه سر سپردگی به نفسانیت است.

 

ماکه می دانیم/اسماعیل امینی



"ما که می دانیم" و جمله هایی نظیر آن ، سالیانی است که در نوشته ها و مباحث ادبی و گفت و گوهای محافل شعری رایج شده است. این جمله های جادویی جایگزین استدلال و تحقیق و تجربه است.

" ما که می دانیم" گوینده را در موضع حقانیت و دانای کل قرار می دهد و مخاطب معمولی را مرعوب، مسحور و تسلیم می کند. زیرا او تصور می کند که احکام پیوسته به این جملۀ سحرانگیز قطعی، است و همگان از آن خبر دارند و تنها اوست که آن را نمی داند.

در روزگار سیطرۀ فلسفه بر دانش تجربی ، بسیاری از احکام و باورها بدون  آزمون تجربی ، فراگیر می شدند؛ مثلا این باور که پارچۀ کتان در نور مهتاب می پوسد، یا این حکم که اجسام سنگین ،سریع تر از اجسام سبک سقوط می کنند، یا مثلا مروارید از قطرۀ باران درست می شود.

اقتدار فلسفۀ پیوسته به اعتقادات ،چنان تقدس داشت که کسی در پی تجربه و آزمون دربارۀ این احکام نبود. و به همان "ماکه می دانیم" و " همان طور که می دانید" دل خوش        می داشت .

اینک با این شگفتی رویارو شده ایم که دل دادگان به رهاوردهای فلسفی مدرن، با آن که نادرستی این شیوۀ حکم اندازی بدون استدلال و آزمون را می دانند اما دست کم در هنگام داوری دربارۀ پیشینۀ شعر ایران از همین شیوه استفاده می کنند.

در این نوشته برخی از این احکام فلسفی مومنان به آیین مدرن ! را دربارۀ پیشینۀ شعر ایران بازمی خوانیم.

1- می فرمایند: درشعر پیشینیان ، معشوق واقعی وجود ندارد و تمام شعرهای عاشقانه، از معشوقی خیالی و تکراری حرف می زنند، زیرا در آن روزگار ،زنان در پس پرده ها بوده اند و شاعر ، چون زن و معشوق را نمی دیده ناگزیر از تخیلات خود برای وصف معشوق استفاده می کرده است.

اما امروز که زنان در اجتماع هستند و معشوق در دسترس است، شعر عاشقانه ، ازواقعیت و تجربه های شخصی شاعر سخن می گوید.

عرض می شود:  به تذکره ها و کتاب های تاریخ ادبیات نگاه کنید و ببینید که چه تعداد شعر عاشقانه شخصی با بیان مشخصات و حتی نام معشوق سروده شده است.

در دسترس بودن و نبودن معشوق نیز به موضوع حضور در اجتماع ربطی ندارد ، این نکته ای است که به آرزوهای کمال جویانۀ انسان به ویژه انسان عاشق و شاعر مرتبط است که مصداقی برای آن تصوری که از معشوق آرمانی دارد، در عالم واقع نمی یابد این است که در شعرش آن را می آفریند.

به این دو نمونه از شعر امروز دربارۀ همین نکته بنگرید:

پیکر تراش پیرم و با تیشۀ خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام           (نادر نادر پور)

 

نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله ای هست/               ( سهراب سپهری)

 

2-  می فرمایند : شعر گذشته ، متقارن است و دو مصراع در یک بیت ، نشانگر نگاه سنتی به جهان است که ، دوگانه هایی چون خیر و شر، نور و تاریکی ، خدا و شیطان ، در آن وجود دارد. در جهان به هم ریختۀ امروز جایی برای این تقارن و توازن نیست و شعر سپید ، با این به هم ریختگی جهان امروز سازگاری دارد.

 

عرض می شود : آیا در جهان امروز هیچ دوگانه ای وجود ندارد؟ یعنی روز و شب، خیر وشر، سپید وسیاه و تمام دو گانه های دیگر از میان رفته اند؟ آیا قالب هایی مثل خسروانی که از سه مصراع ساخته می شد یا ترانه هایی که مصراع های فرد داشت یا مسمط ها که از بندهایی با سه، چهار، پنج و شش مصراع ساخته می شود اشاره به نگاه سه گانه و چهار گانه  و پنج گانه به جهان دارد؟

اصلا آیا جهان صنعتی و ماشینی امروز منظم تر و متقارن تر است یا جهان طبیعی و روستایی دیروز که گاه حتی میان دو روستای نزدیک به هم اختلاف و تنوع فرهنگی و زبانی فراوان وجود داشت؟

 

3- می فرمایند: شعر گذشته ، آسمانی بود وشاعران به زمین و نیازهای واقعی انسان توجهی نداشتند. اما شعر امروز به زمین آمده است و دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی او حرف می زند.

 

عرض می شود: اگر شعر گذشتگان را بخوانید ، در می یابید که به غیر از تعدادی معدود از شعرهای عرفانی تقلیدی، بقیۀ اشعار و از جمله حتی شعرهای عرفانی، دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی اوست. مثلا در داستان شیخ صنعان که از مشهورترین حکایت های عرفانی است ، ماجرای عشقی واقعی و تجربی بیان می شود، عشقی که نه در عوالم روحانی و مکاشفه ای ، بلکه در کوچه و خیابان و زیر پنجره شکل می گیرد.

برای آسودگی خاطر اهل زمین ، این چند بیت مشهور دربارۀ انسان و نیازهای واقعی و زمینی او از شعر قدیم نقل می شود :

مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود

نبود دندان لا بل چراغ تابان بود

***

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا

شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا

***

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر

***

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس

عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

***

این بیت اخیر مطلع غزلی است از سعدی ، که مشتاقان توصیف تجربی معشوق واقعی و زمینی می توانند به آن مراجعه کنند.

4- می فرمایند: شعر در گذشته به مثابه اسطوره بوده است. یعنی شاعران ، مدعی بوده اند که شعر را در حالت ناخودآگاه می سرایند و از آسمان هدیه می گیرند. اما امروز ، شعر سرودن جای خود را به شعر نوشتن و شعر ساختن ، سپرده است. یعنی شاعر با آگاهی از نظریه های ادبی و قواعد زبانی و زیباشناسانه به معماری آگاهانۀ کلمات می پردازد.

 

عرض می شود: اگر از میان شعرهای قدیم فقط قالب قصیده را بنگرید ، می بینید که حتی نام آن بر ساختار آگاهانه و قصد شاعر دلالت دارد.چنان که پیکرۀ قصیده نیز چنین است، قصیده با تشبیب و نسیب آغاز می شود، به ابیات گریز وتخلص به نام ولقب ممدوح

می رسد ، وارد مدح می شود و پس از آن به درخواست صله و دعای ممدوح ختم می شود.

در منظومه ها نیز اغلب با ساختار پیش اندیشیده و معماری شده مواجهیم، در منطق الطیر عطار، حدیقۀ سنایی ، مخزن الاسرار نظامی ، بنگرید و ببینید چگونه فصل بندی ها و حکایت های اصلی و فرعی وشاخه های شعر ، نظام منطقی و آگاهانه دارد.

اصلا اصطلاح " شعر ساختن" در روزگار گذشته بسیار رواج داشته است، چنان که در شعرهایی که با استقبال از طرح شعر شاعری دیگر ساخته می شد، به این قصدو تعمد اشاره    می کردند. در کنار این شیوۀ مرسوم ، یعنی شعر ساختن البته شعرهایی هم بوده است که ارتجالا و بدون اندیشه و تمهید قبلی سروده می شد، چنان که غالب سروده های مولانا چنین است.

5- می فرمایند: شعر گذشته "بیت مدار"  است. یعنی شاعر در هر بیت سخنی مستقل دارد چندان که با جا به جایی ابیات و حتی حذف برخی بیت ها هیچ تغییری  در ساختار شعر رخ نمی دهد.

اصلا شعر گذشته ، انسجام عمودی ندارد و تمام همت شاعر متوجه انسجام افقی و ساختن بیت های قوی است و نه یک قطعه شعر منسجم و ساختارمند.

 عرض می شود: بخشی از این سخن درست است و آن هنگامی است که دربارۀ گونه ای از غزل های مبتنی بر ابیات مستقل حرف می زنیم.

اما وقتی به گونه های دیگر غزل از جمله غزل های روایی نگاه کنیم، انسجام عمودی شعرها چنان است که هیچ دستکاری در ترتیب ابیات ممکن نیست. در قالب های دیگر ، مانند دوبیتی ، رباعی ، قصیده ، قطعه ، مسمط ، مثنوی ، ترجیع بند و ترکیب بند، اگر نیک بنگریم، غلبه با اشعاری است که انسجام عمودی دارند و در آن ها تمامی شعر ، یا بندهای آن ، واحد شعری محسوب می شوند و ابیات استقلال چندانی ندارند.

اما اصل سخن این است که این دو شیوه، یعنی استقلال سطرهای شعری و یا پیوستگی آن ها، دو امکان برای شعر است و هیچ یک بر آن دیگری برتری و ترجیح ندارد.

چنان که در آثار شاعران امروز نیز با هر دو شیوه مواجه می شویم و می خوانیم ولذت  می بریم.

 ( ادامۀ این سخن را در مجالی دیگر خواهم نوشت.)

 

نخستین شعرهای نیما/مانی امین



نیما سرودن شعر را از سال ١٢٩٩ و از سن ٢٣ سالگی شروع کرد. نخستین شعری که از او به یادگار مانده متنوی بلند "قصه رنگ پریده خون سرد" است که تاریخ اسفند ١٢٩٩ را دارد.
 او کار شاعری را با سرودن شعرهای سنتی و نیمه سنتی آغاز کرد و حدود ١٧ سال از عمر شاعری اش را به سرودن چنین شعرهایی گذراند. نیما در این مدت بیش از شصت شعر کلاسیک و نوکلاسیک کوتاه و بلند و تعداد زیادی رباعی ساخت.
در تمام طول این هفده سال نیما مدام در فکر یافتن قالبی نوین و مناسب برای شعر فارسی و در کوشش و پژوهش در این راه بود، قالبی که در آن بتواند صورت و معنای نوینی را که مورد نظرش بود جا دهد و شعر فارسی را از رکود و رخوت هزار ساله بیرون آورد و به آن جان و روح تازه ای ببخشد. در این راه پیوسته به تجربه های تازه دست می زد و تحقیق و تمرین می کرد. حاصل این تجربه اندوزی دراز مدت و جستُ جوی دیرپا، مستزاد گونه ها، مسمط واره ها، ترکیب بندها، چند پاره ها، دو بیتی پیوسته ها و گونه های دیگر شعر نیمه سنتی و نوکلاسیک همچون "ای شب"(١٣٠١)، "شیر" (١٣٠١)، "افسانه"(١٣٠١)، "یادگار"( ١٣٠٢)، "محبس" (١٣٠٣)، "خارکن" (١٣٠٣)، "خانواده سرباز" (١٣٠٤)، "از ترکش روزگار"(١٣٠٥)، "به یاد وطنم"(١٣٠٥)، "تسلیم شده"(١٣٠٥)، "شمع کرجی"(١٣٠٥)، "قو" (١٣٠٥)، "قلب قوی"(١٣٠٥)، "گرگ"(١٣٠٥)، "آواز قفس" (١٣٠٥)،"جامه مقتول (١٣٠٥)، "شهید گمنام" (١٣٠٦)، "سرباز فولادین" (١٣٠٦) ، "بهار" ( ١٣٠٨)، "سال نو" ( ١٣٠٩) و "صبح" (١٣١٠) بود.
از این دسته از شعرهای نیما شعر "ای شب" نخستین شعرش بود که در نشریه ای منتشر شد. این نشریه هفته نامه نوبهار بود که این شعر او را در پاییز سال ١٣٠١ منتشر کرد.
 بالاخره نیما از زمستان سال ١٣١٦ سرودن شعرهای آزادش را شروع کرد و نخستین شعر آزادش را با نام "ققنوس" در بهمن ماه این سال سرود. پیش از سرودن شعر "ققنوس" نیما به مدت سه سال هیچ شعری نسرود. در فاصله این سه سال، یعنی از آذرماه سال ١٣١٣ که او منظومه بلند "قلعه سقریم" را در قالب مثنوی و تحت تأثیر منظومه های نظامی گنجوی، در چند شبی که در دهکده یوش بود و بنا بر نوشته خودش تنهایی بی نهایت مشوشش ساخته بود، به یاد دوست سراپا حس و مهربانی اش، جهانگیر سرتیپ پور سرود، تا بهمن ماه سال ١٣١٦ که شعر "ققنوس" را سرود؛  سراسر در کار تفکر و تأمل روی شیوه نوین سرایش شعر بود و روی این شیوه تحقیق و مطالعه و کار می کرد. او در این سه سال تمام نیروی فکری و توان روانی اش را صرف کار پژوهش و بررسی روی سبک تازه ای کرد که در حال زایش و پرورش آن بود و چون مادری باردار، نطفه سبک نوینش را در بطن جان و ذهن و روانش می پرورد. در این سه سال او چون مرغی بلند پرواز روی تخم زرین خود که همانا شعر آزادش بود خوابیده و در حال بار آوردن و به ثمر نشاندن آن بود.
 به این ترتیب "ققنوس" نخستین شعر آزاد نیماست و این نخستین شعر آزاد را او درست در چهل سالگی، یعنی در اوج شکوفایی جوانی و بلوغ حسی، عاطفی و فکری، و در سال های آخر نیمه نخست عمر شاعری اش و بیست و دو سال مانده به پایان عمرش سرود. با این حساب، هم اکنون، از عمر نخستین شعر آزادی که نیما سرود، درست هفتاد سال می گذرد و بهمن ماه امسال هفتادمین سالگرد تولد شعر آزاد نیمایی است.
شعر "ققنوس"، این نخستین شعر آزاد نیما که یکی از درخشان ترین شعرهای او نیز هست، اینگونه آغاز می شود:
 ققنوس مرغ خوشخوان، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
 در این شعر نیما توصیفی سمبلیک و شاعرانه از جایگاه خود و شخصیت ققنوس وارش در شعر معاصر فارسی ارائه می دهد و سرنوشت و آینده اش را که همانا ایثار و ازخودگذشتگی و گذر از مرزهای شهادت در هنر است روشن بینانه پیش بینی می کند. او خود را ققنوس شعر زمانه اش می داند، مرغی خوشخوان و نامدار که از وزش بادهای سرد بی مهری و عداوت و کینه معاصران تنگ نظر و کوتاه بینش آواره می ماند، و در حالی که سایر پرندگان شعر فارسی دسته جمعی، گرداگرد او بر سر شاخساران بستان شعر نشسته اند، او مطرود و منزوی بر سر شاخه خیزرانی تنها نشسته و از دید آن مرغان غریبه ای ست غریب و بی کس و کار.
او خود را ققنوسی می داند که آوازه خوان نغمه های غریبه و ناآشنا و صداهای دور است، بنیاد آوازهایش ناله های گمشده است و از رشته های پاره صدها صدای دور، دیوار بنای شعر نوین را می سازد.
سرانجامش نیز جز سوختن در آتش رنج های درونی نیست، سوختنی که بارآور است و پر برکت، و سبب می شود که فرزندانش که جوجه هایی از تخم او هستند، از دل خاکسترش سر بر آورند و به ثمر برسند.
"ققنوس" گرچه نخستین شعر آزادی بود که نیمایوشیج سرود ولی نخستین شعر آزاد منتشر شده از او نبود و نیما برای انتشار آن بیش از دو سال صبر کرد و منتظر فرصت مناسب ماند.
در سال ١٣١٧ نیما به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و کمی بعد، کارمند اداره تازه تأسیس موسیقی شد. در همین سال مین باشیان که از افسران موسیقیدان بود، مأمور نشر مجله موسیقی در اداره موسیقی شد. او از صادق هدایت، عبدالحسین نوشین، ضیا هشترودی و چند هنرشناس فرهیخته دیگر دعوت به همکاری کرد و با یاری آنان هیئت تحریریه ای روشنفکر و هنرمند برای مجله موسیقی برگزید. نیما هم که کارمند اداره موسیقی بود به دعوت هدایت و نوشین به این تحریریه پیوست، و به این ترتیب فرصت مناسبی پیش آمد تا چند نویسنده برجسته در کنار هم مجله ای هنری را که در نوع خود نخستین مجله هنری در ایران بود، اداره کنند.
مجله موسیقی جایگاهی مناسب برای انتشار شعرهای آزاد نیما بود و او انتشار شعرهای آزادش را با این مجله آغاز کرد و نخستین شعرهای آزادش را در این مجله منتشر کرد. نخستین شعر آزادی که نیما در مجله موسیقی منتشر کرد شعر "غراب" بود که آن را در مهرماه سال ١٣١٧، هشت ماه پس از سرودن شعر "ققنوس" سروده بود. به این ترتیب شعر "غراب" نخستین شعر آزاد منتشر شده از نیما در نشریات است. این شعر چنین آغاز می شود:
 وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب
با رنگ های زرد غمش هست در حجاب
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب
وز دور آبها
همرنگ آسمان شده اند و یکی بلوط
زرد از خزان
کرده ست روی پارچه سنگی به سر سقوط
زان نقطه های دور
پیداست نقطه سیهی
این آدمی بود به رهی
جویای گوشه ای که ز چشم کسان نهان
با آن کند دمی غم پنهان دل بیان.
 پس از سرودن شعر "غراب" دوباره نیما به سرودن شعرهای کلاسیک و نوکلاسیک روی آورد و در پاییز و زمستان سال ١٣١٧ شعر نوکلاسیک "مرغ غم" را با قالبی مستزاد گونه و نیز پنج غزل سنتی سرود.
در سال ١٣١٨، نیما سه شعر آزاد دیگر به نام های "می خندد"، " گل مهتاب" و "وای بر من" سرود. او این شعرهای آزادش را هم، پیش از انتشار "ققنوس"، در مجله موسیقی منتشر کرد. سرانجام، پس از دو سال و چند ماه صبر و انتظار ، نوبت به انتشار شعر "ققنوس" رسید و این شعر در اردیبهشت ماه سال ١٣١٩، در شماره دوم سال دوم مجله موسیقی منتشر شد، و به احتمال زیاد، نیما این شعر را در پاسخ به مخالفان شعرهای آزادش که با انتشار چند شعر آزاد قبلی اش، به خصوص شعر "گل مهتاب"، مخالفت و اعتراض شدیدشان برانگیخته شده بود، انتشار داد تا جوابی دندان شکن و قاطع به آنان داده باشد.
در فروردین ماه همین سال، نیما شعر آزاد دیگری با عنوان "لاشخورها" سرود و در خرداد ماه این سال نخستین منظومه آزاد خود "خانه سریویلی" را سرود و در مقدمه ای که بر این منظومه نگاشت برای نخستین بار عنوان "شعر آزاد" را برای این گونه شعرهای خود برگزید و درباره این شعرهایش چنین نوشت:
" این شعرهای آزاد، آرام و شمرده و با رعایت نقطه گذاری و به حال طبیعی خوانده می شوند؛ همانطور که یک قطعه نثر را می خوانند."
منظومه "خانه سریویلی" چنین آغاز می شود:
 ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال
آن زمان در حال آرامش
زندگی شان بود
وز فریب تازه زشت بدانگیزان
فکرت آنان نمی آشفت، از این رو
بود در آن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.
 
از پس برگ درختان به هم پیچیده، آهسته
رنگ دل آویز خود را آفتاب
می پراکند و شبان نم گرفته در مه دایم
از فراز کوهساران تیرگی شان را
خامش و بی همهمه روی چمنها پخش می کردند
سریویلی، آن یگانه شاعر بومی هم،
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود
زندگی می کرد
شاد و خرم.
 نخستین بار نیما دو تا از شعرهای آزادش را در نخستین کنگره نویسندگان و شاعران، در چهارشنبه شب پنجم تیرماه سال ١٣٢٥، در حالی که برق رفته بود، در فضایی نیمه تاریک و شاعرانه، در زیر نور شمع خواند. این شعرها عبارت بودند از شعرهای "آی آدمها" ( سروده ٢٧ آذر ١٣٢٠) و "مادری و پسری" (سروده ٥ اردیبهشت ١٣٢٣). شعر "آی آدمها" چنین شروع می شود:
 آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان.
 
شعر "مادری و پسری" اینگونه آغاز می شود:
 در دل کومه خاموش فقیر
خبری نیست ولی هست خبر
دور از هر کسی آنجا شب او
می کند قصه ز شبهای دگر
 
کوره می سوزد و هر شعله به رقص
دمبدم می بردش بند از بند
این سکونت که در آنجاست به پا
با سکوت شب دارد پیوند.
 در توضیحی بر این شعر نیما چنین نوشته است:
" ملت ما محتاج به شنیدن حرف های جدی است، این کار با دکلاماسیون انجام می گیرد. من معتقدم که شعر فارسی باید وزنی را اختیار کند که به واسطه جدا شدن از موسیقی یک روند ما به کار دکلاماسیون بخورد."
 به این ترتیب، هفتاد سال پیش، با این شعرهای آزاد، درخت هماره برومند و همیشه بارور شعر آزاد نیمایی شکوفا شد و به بار و بر نشست. سرسبزی اش پایدار و بارآوری اش ماندگار باد.

شعر یا داستان/احمد طبائی



ادبیات را شاید بتوان از منظری مهم‏ترین دستاورد هنری بشر نام نهاد. چراکه: ۱- از کهن‏ترین شاخه‏های هنر محسوب می‏شود. ۲- بهترین ابزار برای انتقال ژرف‏ترین و پیچیده‏ترین مفاهیم، اندیشه‏ها و احساسات انسانی است. ۳- برای انتشار، به کمترین امکانات ممکن نیاز دارد و به همین واسطه، هنری فراگیر به شمار می‏آید.

اما ادبیات با وجود گستردگی زیرمجموعه‏هایش، دو رکن اصلی را که در عین حال خلاقانه هم هستند، در بر می‏گیرد: «شعر» و «داستان». و دیگر نحله‏های ادبی یا برگرفته از این دو رکن هستند مثل ترانه (منظوم) و قطعه ادبی (منثور)، یا در خدمت این دو رکن، مانند نقدها و پژوهش‏های ادبی. پس پر بیراه نیست اگر مفهوم ادبیات را مجازاً معادل شعر و داستان بدانیم.

حال باید دید که شعر و داستان ـ این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر ـ چه ویژگی‏ها و قابلیت‏هایی دارند که آنها را از هم متمایز می‏کند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا می‏بایست یادآوری کرد که رفتارهای انسانی برگرفته از دو قوّه «عقل» و «احساس» است که در وجود آدمی به ودیعه نهاده شده و هر تصمیم یا عملی که از او سر می‏زند، منشا عقلانی، احساسی یا عقلانی ـ احساسی دارد. و پر واضح است که هیچ یک از این قوا، بر دیگری برتری مطلق ندارد و نمی‏توان ذات انسان را فارغ از این دو تصور کرد. به بیان دیگر، عقل و احساس به بال‏هایی می‏مانند که جان آدمی برای پرواز کردن، نیازمند حضور و عملکرد صحیح هردو است.

بنابراین، هنر ـ به طور عام ـ و ادبیات ـ به طور خاص ـ از دو منظر، ریشه در ترکیب و آمیختگی قوای عقلانی و احساسی بشر دارند. نخست آنکه هنرمند ـ به حکم انسان بودن ـ در لحظه خلق یک اثر هنری، برکنار از تاثیر قوای یاد شده نیست و دیگر اینکه، به هر روی خمیرمایه تولید هر اثر هنری، روح و روان و زندگی انسان‏هاست و هنرمند با الگوبرداری از آن، به آفرینش یک اثر هنری دست می‏زند و همانطور که گفته آمد، این شاخص‏های انسانی همه حاصل و برآیند آمیختگی قوای عقل و احساس است. حال با این مقدمه کوتاه، می‏توان پرسش فوق را پاسخ گفت.

اگر به تعریف سنتی از شعر پایبند باشیم که شعر را، کلامی موزون و مقفّی و مخیّل می‏داند، پس در این تردیدی نیست که شعر به لحاظ ویژگی‏های ساختاری و به دلیل بهره‏گیری از موسیقی و آهنگ، دینامیک‏تر از داستان است، بنابراین از تاثیرگذاری سریع‏تر و برانگیزانندگی بیشتری هم برخوردار. این البته مزیت بسیار بزرگی است و این امکان را فراهم می‏کند که شعر به سادگی در ذهن بنشیند و به خاطر سپرده شود اما همین بهره‏گیری از آهنگ که به واسطه رعایت اوزان عروضی، قافیه و موسیقی طبیعی کلمات حاصل می‏گردد، تا حدی ذهن شاعر را در لحظه سرایش، درگیر می‏کند و بخشی از انرژی فکری او را به خود مشغول می‏دارد و سبب می‏شود که اندیشه و تحلیل شاعر، از ژرفای کمتری برخوردار گردد. اما در مقابل، داستان‏نویس که برای نوشتن و خلق اثر، آزادی فکری و ذهنی بیشتری دارد، از این پتانسیل نسبی برخوردار است که اندیشه جاری و ساری در اثرش را ژرفای بیشتری ببخشد و بسیار دقیق‏تر و موشکافانه‏تر ـ البته از منظر هنر ـ به تحلیل و ارزیابی زندگی و روابط انسانی بپردازد. این ویژگی باعث می‏شود که داستان، تاثیری کندتر اما پایدارتر را بر ذهن و ضمیر مخاطب بر جای بگذارد. از دیگر سو، شعر کلامی مخیّل هم هست، بنابراین شاعران نمی‏توانند از پرداختن به عنصر خیال ـ که یکی از دلپذیرترین عناصر اصلی شعر به حساب می‏آید ـ غفلت ورزند و آن را به نفع واقعیت ـ که عقل و منطق با آن سازگاری بیشتری دارد ـ قربانی کنند. هرچند که داستان هم چندان با عنصر خیال بیگانه نیست و اصلا ژانری در داستان‏نویسی به این نام ـ داستان‏های علمی و تخیلی ـ تعریف شده، اما داستان‏نویسان به مانند شاعران، دل در گرو خیال خود ندارند و بیش از آنکه شیفته و فریفته خیال باشند، دل‏بسته واقعیات مشهودند! و بی‏شک این سخن، تنها بیان یک قاعده کلی است و شاید بتوان در میدان نظر و عمل، تفاوت‏هایی دید و بر این تفاوت‏ها، شاهد مثال‏هایی نیز برشمرد. 

حال با کمی دقت، درخواهیم یافت که ویژگی‏های یادشده برای شعر و داستان به ترتیب با نمود بیرونی قوای احساسی و عقلانی انسان، نزدیکی بیشتری دارد و همین نزدیکی‏ها سبب می‏شود که شعر در قیاس با داستان از کشف و شهودی اشراق‏گونه‏تر برخوردار گردد و در مقابل از منطق و استدلال عقلانی سست‏تر! ـ شاید در این زمینه، آثار شاعری چون سهراب سپهری مثال بسیار خوبی باشد که در آن، ویژگی‏ها و تفاوت‏های یادشده به نحو بارز و چشمگیری قابل مشاهده است ـ هرچند که نه شعر یکسره بر احساس استوار است و نه داستان به تمامی بر عقل و منطق. به دیگر بیان، شعر و داستان هر دو وامدار و برگرفته از قوای حسی و عقلی بشر هستند اما در مورد شعر، کفه ترازو به سمت احساس و در مورد داستان به طرف عقل سنگینی می‏کند. حال به قول مهندسان عمران، درصد اختلاط این دو به چه ترتیب است، این بحثی دیگر می‏خواهد و مجالی دیگر می‏طلبد!

اما همانطور که پیشتر اشاره شد، ساحت وجودی انسان دارای ابعاد حسی و عقلی است که پرورش این دو بعد به صورت متوازن و هماهنگ با هم، رمز دستیابی به سعادت و کمال آدمی‏ست. شعر و داستان هم، دو نحله ادبی‏اند که برای پاسخگویی به نیازها و پرورش ابعاد وجودی انسان و نیز سرشار کردن لحظه‏های حسی ـ عاطفی و عقلی ـ منطقی او پدید آمده‏اند. لحظه‏هایی که در آن، گاه شور بر شعور چیره‏ می‏شود و گاه شعور بر شور غلبه می‏یابد. پس در مقام نظر، نمی‏توان یکی را بر دیگری اصالت داد یا برتر دانست. مهم آن است که شاعران و نویسندگان بتوانند با استفاده از تمام ظرفیت‏ها و پتانسیل‏های نهفته در این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر، زندگی او را به سوی نیکبختی و سعادت رهنمون گردند.

اصول درست نقد/آناهیتا بنی اسدی


شعر را به دو شیوه‌ی کلی می‌شود نقد کرد: شیوه‌ی نقد عمومی- شیوه‌ی نقد تخصصی.

در شیوه‌ی نقد عمومی یک شعر، تمام عنصرهای اصلی آن را در نظر می‌گیریم و با بررسی انتقادی این عنصرها شعر را نقد می‌کنیم.

در شیوه‌ی نقد تخصصی، شعر را از زاویه‌ی دیدی خاص و بر اساس نگرشی تخصصی نقد می‌کنیم.

شیوه‌های اصلی نقد تخصصی شعر عبارتند از:

شیوه‌ی شکل‌مدارانه formalistic approach

شیوه‌ی روان‌شناختی   psychological approach

شیوه‌ی زبان‌شناختی linguistical approach

شیوه‌ی استوره‌شناختی mythological approach

شیوه‌ی پدیدارشناختی phenomenological approach

شیوه‌ی ساختارگرایانه structuralist approach

شیوه‌ی سبک‌شناختی stylistics approach

شیوه‌ی نمایی  exponential approach

شیوه‌ی جامعه‌شناختی sociological approach

شیوه‌ی شیوایی‌شناختی rhetorical approach

شیوه‌ی تکوینی genetic approach

همچنین روشهای دیگر نقد وجود دارد که نگاههای خاصتری دارند، از جمله:

نقد ژانرگرا(نقد انواع)- نقد نوارستویی(مکتب شیکاگو)- نقد فمینیستی- نقد مارکسیستی- نقد پلورالیستی (نقد کثرت‌گرا).

در این بحث به شیوه‌ی عمومی نقد شعر می‌پردازم. در این شیوه ناقد تمام عنصرهای اصلی شعر، شامل معنا- خیال‌- زبان- آهنگ- فرم را بررسی انتقادی می‌کند.

معنای شعر عبارت است از محتوا و درون‌مایه‌ی فکری، حسی و عاطفی شعر، پیام آن، و طرحی که درون‌مایه و حال و هوا و پیام شعر در آن بیان می‌شوند.

در نقد معنای شعر ناقد محتوای شعر را از نظر چگونگی پردازش، ویژگیهای طرح، نو و ابداعی بودن، امیدانگیزی و آرمان‌گرایی، و از نظرهای دیگر بررسی انتقادی می‌کند.

خیال که معادل واژه‌ی ایماژ است مجموعه‌ی امکانات بیان هنری و آرایه‌های معنوی برای تصویرسازی در شعر است و صورتهای اصلی آن را صفت، تشبیه، استعاره، کنایه، ایهام، اغراق و صورتهای دیگری چون شخصیت‌بخشی و حس‌آمیزی تشکیل می‌دهد. این صورتها به شکل تصویرهایی خیال‌انگیز در شعر نموده می‌شوند.

در نقد خیال شعر ناقد به نقد جنبه‌ی تصویری شعر می‌پردازد و آرایه‌های معنوی به کار رفته در شعر و تصویرهای ساخته شده با این آرایه‌ها را بررسی انتقادی می‌کند.

زبان شعر نحوه‌ی بیان معنا و خیال شعر در قالب عبارتها و جمله‌ها است.

در نقد زبان شعر ناقد شعر را از نظر نوع زبان آن (کهنه یا نو بودن، عامیانه یا ادبی بودن و...) و تناسب آن با معنا و خیال، همچنین از نظر درستی و سلامت، رسایی و روانی، آراستگی، پیراستگی، ایجاز، مطبوعی، رنگ‌آمیزی، استواری، تناسب، و ویژگیهای دیگر زبانی بررسی انتقادی می‌کند.

آهنگ شعر ناشی از وزن و قافیه‌ی شعر و کلیه‌ی آرایه‌های لفظی به کار رفته در شعر از جمله هماهنگیها و تجانسهای آوایی است.

در نقد آهنگ شعر ناقد شعر را از نظر وزن و قافیه و آرایه‌های لفظی آن بررسی انتقادی می‌کند.

فرم شعر قالبی‌ست که سایر عنصرهای شعر در آن قرار می‌گیرند. فرم به شعر ساختاری متشکل، مشخص و منسجم می‌دهد.

در نقد فرم شعر ناقد شعر را از نظر فرم و ویژگیهای آن و تناسبش با سایر عنصرهای شعر، به‌ویژه معنای، بررسی انتقادی می‌کند.

حال برای نشان دادن چگونگی بررسی انتقادی یک شعر به شیوه‌ی نقد عمومی، شعر "تو را من چشم در راهم" سروده‌ی نیما یوشیج را بررسی انتقادی می‌کنیم:

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.

 

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.

تو را من چشم در راهم.

۱- بررسی انتقادی عنصر معنا در این شعر

درون‌مایه‌ی شعر چشم به راهی و انتظار کشیدن بی‌سرانجام برای کسی است و نیما در این شعر حال و هوای چشم به راهی و حس اندوه ناشی از انتظار کشیدن نافرجام را خلق کرده. اگرچه در شعر کلاسیک و به‌ویژه در غزل فارسی بیتهایی درباره‌ی چشم به راهی داریم، مثلاً حافظ در این باره سروده:

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

یا:

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس‌آرایی

ولی شعری که به طور کامل در بیان حس و حال چشم به راهی باشد و اندوه انتظار کشیدن را القا کند، تا پیش از این شعر نیما یوشیج سراغ ندارم، بنابراین شعر "تو را من چشم در راهم" معنایی بدیع دارد و از این نظر نوآورانه است.

نقطه‌ی مثبت دیگر این شعر از نظر معنا، بیان خطابی آن، خطاب به دوم شخص مفرد، است. این نوع بیان خطابی در بین شعرهای نیما یوشیج و در شعر معاصر فارسی تا پیش از او کم‌نظیر است، و همین بیان خطابی به شعر لحنی صمیمانه و عاطفی بخشیده و این لحن بر قدرت اثرگذاری شعر افزوده و آن را گیرا و جذاب کرده است.

۲- بررسی انتقادی عنصر خیال در این شعر

شعر "تو را من چشم در راهم" دارای سه تصویر خیال‌انگیز از مکانی کوهستانی در شب است. این سه تصویر در این سطرها توصیف شده‌اند:

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

در تصویرهای دوم و سوم چند آرایه‌ی معنوی اجزای صورتهای خیال شعر را فراهم کرده‌اند. این آرایه‌ها عبارتند از: تشبیه دره‌های تاریک به ماران مرده- استعاره‌های "دست نیلوفر" و "پای سرو کوهی"-  آرایه‌ی تناسب " دست و پا".

از این سه تصویر، تنها تصویر سوم در القای حال و هوای شعر نقشی پررنگ دارد و تصویری‌ست در خدمت فضای شعر که به طور نامستقیم و بر پایه‌ی خصلت ایماژی خود حس و حال شعر را به خواننده منتقل می‌کند. این تصویر به خواننده این را القا می‌کند که همانطور که سرو کوهی در بند نیلوفر گرفتار است، ذهن شاعر هم در بند یاد کسی گرفتار است و شاعر شباهنگام چشم به راه او نشسته. ولی دو تصویر دیگر نقشی در القای حس و حال شعر ندارند و صرفاً دو تصویر از فضای شبانه‌ای هستند که شاعر در آنجا انتظار می‌کشد. یکی از آنها تصویری از شاخه‌ی درختی‌ جنگلی است که سایه‌ها در آن رنگ سیاه به خود می‌گیرند، دیگری تصویری‌ست از دره‌هایی که وقتی از بالای کوه به آنها نگاه می‌شود شبیه مارانی مرده به نظر می‌رسند.

تصویرها ایرادهای توصیفی هم دارند. مثلاً تصویر شبی که در آن در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی می‌گیرند، گنگ و غیر قابل حس و از نظر تصویری معیوب است، زیرا در شب سایه‌‌ای در شاخ تلاجن وجود ندارد که بخواهد رنگ سیاهی بگیرد. در تصویر دوم هم "در آن دم" و "بر جا" و "خفتگانند" زیادی است و این اجزای زاید تصویر را مخدوش و غیر محسوس کرده است. کافی بود نیما در توصیف این تصویر بگوید "شباهنگام/ که در آن دره‌ها چون خفته مارانند" یا "شباهنگام/ که در آن دره‌ها چون مرده مارانند." تا تصویری موجز و مشخص و محسوس خلق کرده باشد.

پررنگترین عنصر خیال در این شعر ابهام است، ابهامی که در هویت شخصی که نیما چشم به راهش است، وجود دارد و مشخص نیست که این شخص کیست و چه نسبتی با نیما دارد. مرد است؟ زن است؟ یار است؟ دوست است؟ برادر یا خواهر است؟ رفیق همفکر و همراه است؟ هیچ معلوم نیست. تنها چیزی که مشخص است این است که این شخص دلخستگانی دارد که از دوری‌اش اندوهگینند، و احتمالاً نیما هم یکی از این دلخستگان اندوهگین است. این هم تا حدی روشن است که این شخص دیرزمانی از نیما دور بوده به‌طوری که اصلاً معلوم نیست او را به یاد می‌آورد یا نه، ولی نیما شبها در آن مکان کوهستانی چشم به راه او بوده و هست و بدون اینکه علتش روشن باشد هرگز یاد او در ذهنش کمرنگ نشده و او را فراموش نکرده است.

این ناروشنیها سبب شده که شعر "تو را من چشم در راهم" دارای عنصر قوی ابهام باشد و این عنصر بر سایر عناصر شعر سایه بیفکند. عنصر ابهام در این شعر سبب ایجاد پرسشهایی در ذهن می‌شود، از این دست: این کیست که نیما دیرزمانی چشم به راه اوست؟ چه رابطه‌ای با نیما و چه احساسی نسبت به او دارد؟ چرا دیرزمانی از او دور بوده؟ چرا دلخستگانی دارد؟ آیا نیما هم یکی از این دلخستگان است؟ چرا در این زمان طولانی او را از یاد نبرده؟ چه تعلق خاطری به او دارد؟ آیا امیدی به بازگشت او هست؟ همین ابهام و پرسش‌انگیزی شعر است که آن را خیال‌انگیز کرده و عنصر خیال را بر آن سایه‌افکن ساخته است.

 

۳- بررسی انتقادی عنصر زبان در این شعر

عنصر زبان در این شعر ضعیفترین عنصر است و عیبهای فراوانی دارد. این عیبها سبب شده که زبان شعر در مجموع ناسالم، نارسا، ناروان، نیاراسته و نپیراسته، نامطبوع و نااستوار، و آلوده به انواع ضعفها باشد. این شعر کوتاه- که تنها شش سطر مستقل دارد- بیش از ۱۰ اشکال زبانی دارد که به آن آسیب جدی رسانده‌ و ناشیوایش کرده‌اند. و اینک بعضی از این ایرادها:

در سطر "تو را من چشم در راهم شباهنگام" که بیان سالمش چنین است "شباهنگام من چشم به راه توام"، "چشم در راهم" ناسالم است و درست آن "چشم به راهم" است. "تو را" هم زاید است زیرا مفعول بخشی از مصدر "چشم به راه کسی بودن" است و بنابراین نیاز به نشانه‌ی "را" ندارد. در واقع، در بیان سالم نمی‌گوییم که "من تو را چشم به راهم" بلکه می‌گوییم "من چشم به راه تو‌ام".

در سطر "که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی"، عبارت "رنگ سیاهی می‌گیرند" ناسالم است و سالم آن "سیاه رنگ می‌شوند" یا "سیاه می‌شوند" است، "در شاخ" هم نارساست و رسای آن "بر شاخه‌های" یا "بر شاخ‌های" است. کل عبارت هم معنای روشنی ندارد و گنگ است، چرا که در شباهنگام همه چیز سیاه است و در جایی- نه بر شاخه‌های تلاجن و نه در هیچ کجای دیگر- سایه‌ای وجود ندارد که بخواهد سیاه رنگ شود، و اصولاً تصور چنین تصویری دور از ذهن و ناواقعی است.

در سطر "وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم" عبارت "راست اندوهی فراهم" ناسالم و نارساست و عبارت سالم و رسای آن چنین است "دچار اندوهند" یا "اندوهگینند". افزون بر این، روشن نیست که سیاه شدن سایه‌ها چه ربطی به اندوهگین شدن دارد و چرا سبب فراهم شدن اندوه می‌شود.

در سطر "شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند"، "در آن دم" و "بر جا" زاید است، "خفتگانند" هم همینطور، چون "مرده ماران" نخفته‌اند بلکه مرده‌اند.

در سطر "در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام" عبارت "در آن نوبت" زاید است.

در سطر "گرم یادآوری یانه، من از یادت نمی‌کاهم" عبارت "از یادت نمی‌کاهم" ناسالم است و سالم آن "از یادت نمی‌برم" است. (نیما از واژه‌های "فراهم" در "اندوهی فراهم" و "نمی‌کاهم" در "از یادت نمی‌کاهم" تنها برای این استفاده کرده که با واژه‌ی "راهم" در "تو را من چشم در راهم" در سطرهای پس از این دو سطر همقافیه شوند و فرم مورد نظرش پدید آید و بر بار موزیکی شعر افزوده شود.) در همین سطر عبارت "گرم یاد آوری" هم ناسالم است و سالم آن "گر به یادم آوری" است.

۴- بررسی انتقادی عنصر آهنگ در این شعر

عنصر آهنگ در این شعر در درجه‌ی نخست توسط وزن و قافیه به‌وجود آمده که موسیقی بیرونی شعر را تشکیل می‌دهند و در درجه‌ی دوم به کمک هماهنگیها و تجانسهای آوایی تولید شده است. وزن شعر را پایه‌ی "ت-‌تن‌-تن-‌تن" ایجاد کرده است. این وزنی‌ست که به‌ویژه هنگامی‌که پایه‌ی آن بیش از سه بار تکرار می‌شود ریتمی آرام و محزون پدید می‌آورد. در این شعر به جز در سطرهای اول و چهارم و هشتم، در سایر سطرها پایه‌ی وزن بین چهار تا شش بار تکرار شده و در نتیجه موزیکی محزون و آرام پدید آورده که با فضای معنایی شعر همخوانی دارد. به همین دلیل باید گفت که گزینش این وزن و ساختن سطرهای بلند از آن توسط نیما هنرمندانه و نشانه‌ی خوش‌ذوقی اوست.

همچنین در چند سطر از قافیه استفاده شده، از جمله قافیه‌های "فراهم" و "راهم" در پایان سطرهای سوم و چهارم، قافیه‌های "نمی‌کاهم" و "راهم" در پایان سطرهای هفتم و هشتم، و قافیه‌های "شباهنگام" و "دام" در پایان سطرهای اول و ششم. استفاده از این قافیه‌ها شعر را آهنگینتر کرده است.

نیما از هماهنگیهای آوایی هم در این شعر ماهرانه استفاده کرده است. از جمله در سطر  پنجم چند بار از هجاهای کشیده استفاده کرده که به "ا" ختم می‌شوند یا در خود شامل این حرفند، از جمله "شبا"، "هنگام" "جا"، "ها"، "ما"،"گا". استفاده از این هجاهای کشیده بر آرامی موسیقی شعر افزوده است. همچنین دو بار استفاده از هجای "را" در سطرهای "تو را من چشم در راهم" و هماهنگیهای آوایی بین واژه‌های "سایه‌ها" و "سیاهی" در سطر دوم به این شعر موسیقی درونی قدرتمندی بخشیده است.

در مجموع شعر از نظر عنصر آهنگ قوی است و موسیقی‌اش از نقاط قوت آن است.

۵- بررسی انتقادی عنصر فرم در این شعر

فرم قویترین و هنرمندانه‌ترین عنصر این شعر است. شعر فرمی بسیار منسجم و شکیل و زیبا دارد. این فرم عبارت است از دو بند همشکل چهار سطری که سطر چهارم هر دو بند کوتاه و یکسان است و سطرهای دیگر بندها بلند و متفاوت، و سطرهای سوم هر بند با سطر چهارم همقافیه است. این یکی از فرمهای ابداعی نیما است که آفریده‌ی ذوق و خلاقیت اوست و او در دو شعر دیگر- "داروگ" و "پاسها از شب گذشته‌ست"- درست به همین شکل، و در چند شعر دیگر با تفاوتهایی از این فرم استفاده کرده است. قافیه‌های سطرهای سوم و هفتم درست همان حالت "زنگ مطلب" را دارد که نیما معتقد بود قافیه در شکل عالی خود باید چنین حالتی داشته باشد. این قافیه‌ها انتظارآفرینند و ذهن را برای سطر پایانی بندها "تو را من چشم در راهم" آماده می‌کنند.

در جمع‌بندی نهایی باید بگویم که به نظر من در این شعر عنصرهای معنا و فرم و آهنگ از سایر عنصرها قویترند، عنصر خیال از نظر قدرت موقعیتی متوسط دارد، و عنصر زبان ضعیف و پرایراد است.
سبز و پاینده باشید...

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی  /   رضا همراز


میرزا عبدالرحیم نجار زاده تبریزی که در میان قاطبه ی کتابخوان بیشتر با نام طالبوف تبریزی مشتهر گردیده است ؛ یکی از رهبران فکری انقلاب مشروطیت می باشد که از خود چندین جلد کتاب نیز به یادگار گذاشته .خود وی در اکثریت قریب به اتفاق نامه هایش نام خویش را عبدالرحیم تبریزی توقیع نموده است . عبدالرحیم بن شیخ ابوطالب بن علی مراد نجار تبریزی که در برخی کتابهایش خود را عبدالرحیم نجار زاده تبریزی نیز نوشته ؛ در سال 1250 هجری مطابق با 1213 شمسی در دامنه کوه سرخ فام عینالی و محله سرخاب تبریز که امروزه با نام مقبره الشعرا بیشتر به اذهان آشنا گردیده ؛ دیده به هستی گشود و در سال 1289 یعنی پس از چهار سال از پیروزی مشروطیت در تمرخان شورا حاکم نشین داغستان رخ در خاک گذاشته در قبرستان مسلمانان آن شهر به خاک سپرده شد . او در سن شانزده – هفده سالگی دیار غربت اختیار کرده و اکثر عمر با برکت خود را در غربت طی می کند . طالبوف به غیر از زبان مادری خود ترکی ؛ به زبانهای عربی ؛ فرانسه ؛ روسی و فارسی کم و بیش آشنا بوده و در این زبانها دارای آثاری است . البته خود در جایی به اصطلاح امروزی ها شکسته نفسی اختیار کرده و به دانستن زبانهای ذکر شده گردن ننهاده است . وی زمانی که در داغستان زندگی می کرد لحظه ای از یاد موطن خود غافل نبود و از اخبار دور و نزدیک نیز به توسط روزنامه های وقت مطلع می گردید . یکی از روزنامه های روشنفکری آن ایام که منطبعه خارج بود ؛ روزنامه اختر بود که شهرتی به سزا کسب کرده بود . " در ربع آخر سده نوزدهم میلادی ؛ افراد علاقه مند ایرانی در ایران و خارج از ایران از طریق مجلات ایرانی چاپ استانبول و قاهره در بحث نوین سازی شرکت می کردند . معروف ترین این نشریات اختر از سال 1876 تا 1896 در استانبول به چاپ می رسید . این نشریه فعالیت های انجمن ایرانی مقیم پایتخت امپراطوری عثمانی را منعکس می کرد و بزرگترین وسیله تبادل نظر برای بحث بر سر پیشرفت و تمدن ایرانیان را نشان می داد . "

قدر مسلم اینکه" لغات و ترکیبات خاص در نثر طالبوف کم نیست . برخی از آنها شاید در میان فارسی زبانان قفقاز یا استانبول رایج بوده یا ترجمه از طرز تعبیر ترکی است . پاره ای از استعمالات وی روان و بلیغ است  مانند پیش بندی :  جلو گیری ؛ دراویش خرمن گرد ؛ خدمتانه : خرج سفر ؛ پاپوش : کفش ؛ چکمه – ساعت بند : بند ساعت ؛ بد قمار ؛ سماور نقره نما ؛ گنده شکمی .بعضی دیگر متاثر از عربی است یا الفاظ فرنگی است که هنوز معادل فارسی آنها رواج نیافته بوده است ؛ از قبیل : ضاحک بلا تعجب ؛ ذرات میاه ؛ ابخره مائی ؛ سرباز معلم ؛ تعلیم یافته ؛ قبرستان منتظری ما ؛ گدایان مسبوقی ؛ دل جمادی : سنگدل ؛ کولتور ؛ گروپ : گروه ؛ کونفیدنسیال : محرمانه . "

پس از چاپ کتاب ارزشمند و خواندنی " کتاب احمد یا سفینه طالبی " اثر عبدالرحیم طالبوف که به سرعت دست در دست افراد کتاب خوان می گشت ؛ روزنامه اختر نیز بنا به وظیفه خود که آثار گرانبها را تبلیغ می کرد ؛ به تبلیغ این کتاب پرداخت چرا که میرزا مهدی خان منشی صاحب نشریه ؛ خوب می دانست که روزنامه شان چقدر مورد توجه قرار می گیرد . ذیلا  آگهی چاپ کتاب احمد  اثر طالبوف را از روزنامه اختر به اتفاق می خوانیم :

 

کتاب احمد یا سفینه طالبی

"این کتاب سودمند دارای مطالب بسیار بلند نصایح و جغرافی و اندرزهای باریک سیاسی است . هر چند که مصنف محترم دانشمند مبنای سخن را به صحبتهای طفلانه گذاشته ولی پس از خواندن معلوم می شود که پیران کهنسال و دانشمندان نکته دان را از آن بهره های وافی است . الحق در پارسی تاکنون کس بدین نمط سخن نسروده است . برای صاحبان ذوق سلیم تدارک نسخه ای از آن کتاب لازم است . کتاب مذکور در اسلامبول در اداره و کتابخانه اختر و در (بمبی) در خدمت جناب عمده التجار حاجی محمد حسن صاحب تاجر کاشانی به فروش میرسد هر کس خواسته باشد بد آنجاها رجوع نماید. "

 مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی که به حق از اساتید بنام و برجسته ادبیات معاصر بودند اندیشه های و آثار طالبوف را ستوده ومی نویسد : " اندیشه های طالبوف و افق فکری که وی بر روی هموطنان خود گشوده موضوعی است شایان توجه که خوشبختانه مورد بحث واقع شده است اما مردی که توانست به مدد قلم خود در شمار پیشگامان ترقی و اصلاح طلبی ایران در قرن اخیر در آید ؛ چنان منزلتی دارد که در این کتاب از او یاد شود بخصوص که از بنیان گذاران ساده نویسی و نثر جدید فارسی نیز هست و تاثیرش در این زمینه آشکارست و مسلم . طالبوف قصد خلق اثر ادبی نداشت بلکه بیشتر می خواست هموطنانش را هدایت کند . منتهی جاذبه نوشته های او در آن روزگار ؛ علاوه بر جلوه تازگی افکار ؛ بی گمان تا حدی نیز ناشی از مایه او در نویسندگی است " همو در ادامه می نویسد که : شور وطن خواهی از یک سو؛ و آگاهی و مایه فکری و استعداد نویسندگی از سوی دیگر ؛ طالبوف را نیز بر انگیخت تا بوسیله قلم مردم را هشیار کند و آنان را از عیوب خود کامگی وبی قانونی باخبر سازد و به طرفداری از مشروطه دعوت کند . اما نوشته های اوفقط شورانگیز نبود بلکه شامل راهنماییهای اصولی و نکته های دقیق نیز می شد ."

 طالبوف به غیر از اینکه خود نویسنده صاحب سبک و مدرن بود در کارهای خیر نیز همیشه پیشتاز بود . با اینکه وی سالهای چندی را در غربت به سر برده اما هیچگاه وطن و زادگاهش را به بوته نسیان و فراموشی نسپرده بود . از انسانیت وی همین بس که به مدارس کمک مادی و معنوی می کرد . گرامی روزنامه اختر در این زمینه سطوری اندک نوشته که شاید دیدن و خواندنش برای امروزیان مفید فایده باشد :

 

 " انسانیت

از قراریکه آگاهی حاصل نمودیم جناب ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف که از فضلای غیرتمند ایران است و از دیرگاهی در شهر تمیرخان شوره اقامت دارد باقتضای آرزوی طبیعی و میل سرشتی که به ترقی معارف وطن همیشه از ایشان مشهود افتاده است دویست جلد کتاب از علم فیزیک بانضمام سی منات نقد به مدرسه رشدیه تبریز اعانه نموده اند "

وطن دوستی طالبوف در جای – جای آثارش مشهود است . اگرچه به زبان ترکی اثری را از وی سراغ نداریم ؛ اما از لابلای نوشته جاتش می توانیم وطن پرستی وی را لمس کنیم . ذیلا به فرازهایی از مکتوب طالبوف به همشهری خود ؛ میرزا یوسف خان اعتصام الملک ؛ پدر بزرگترین شاعره معاصر پروین اعتصامی دقت نمائیم .

"... در باب تاسیس مطبعه و کتابخانه ؛ بنده غیر از تبریز در هیچ نقطه نمی خواهم اثری از من بماند . بنده محب عالم و بعد از آن محب خاک پاک تبریز هستم . " چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم " هر چه در تبریز درست نمائید بنده را می توان شریک و سهیم و عبد و خادم و جاروب کش آن عمل بدانید . اگر بتوانید از کتب روسها استفاده نمائید می توانم خیلی کتابهای مفید بفرستم . .. "

طالبوف این نامه را زمانی می نویسد که حداقل 50 سال بود تبریز را ندیده و در حسرت زادگاهش شبها را به روز می کرد. اما زمانی از یاد زادگاه و شهرش غافل نبود .

چنانکه گفته شد پس از چاپ کتاب احمد روزنامه اختر در چندین شماره متوالی نسبت به معرفی این کتاب پرداخت که نمونه ای از آن نیز در سطور بالا ارائه گردید . در اینجا به یک تقریظ از این کتاب تمثیل جسته می شود  . البته قبل از تقدیم شدن متن تقریظ نویسنده حیفش می آید که مقدمه یاد داشت را نیز تقدیم ننماید . گفتنی است این نوشته چنانکه خواهید خواند به خامه ناظم الدوله نویسنده و روشنفکر هم دوره طالبوف است که وی نیز در آن دوره سهمی در جامعه روشنفکری داشته است .

 

 " کتاب احمد یا سفینه طالبی

پیشتر در یکی از نسخهای اختر هموطنان محترم را که هواخواهان ترقی ملت و عالم انسانیت هستند مژده داده بودیم که طبع کتاب مستطاب احمد که از تالیفات ادیب کامل ذوفنون آقا ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف نقیم تمیرخان شوره که الحق سفینه ایست از گوهر و دفینه ایست مملو از درر در دستگاه مطبعه اختر مقرون بختام است حال بیاری خداوند متعال آن کتاب سودمند به حلیه طبع آراسته و به موقع استفاده عمومی گذاشته شد . در تعریف و توصیف این تالیف منیف بدون مبالغه و اغراق همین قدر توانیم گفت که تمامی مندرجاتش مقبول طبایع خاص و عام و مورد تحسین ادبا و فضلای عالیمقام است در ستایش آن همین بس که جناب مستطاب اجل اکرم اقای ناظم الدوله سفیر کبیر ایران با همه جلالت شان و مشکل پسندی و نکته سنجی که مرایشانرا است در مندرجات آن کتاب فوائد نصاب به نظر استحان نگریسته تقریض بلیغی که از خامه بدیع نگار آن چنان وزیر ستوده شعار پسندیده . سزاوار است در آنباب نگاشته و قیمت آن کتاب را در نظر ادیبان وسخن شناسان دو بالا داشته اند . چون برای تعریف آن کتاب بیانی بهتر از آن تقریض بلند تحضیض مولف ارجمند تواند شد بنظر نمیآمد که مطالعه کنندگان را از مندرجات کتاب مذکور تا یک درجه آگاهی دهد لهذا صورت همان تقریض را تیمنا در اینجا نقل مینماییم تا همگنان را از مراتب منافع ان بخوبی اطلاع حاصل آید .

 

صورت تقریض

چونکه باطفلان سروکارت فتاد

پس زبان کودکان باید گشاد

چنانکه معلوم است تا کنون دانشمندان هر قومی در هر عصر و زمان و در هر مملکت و دیار در ضمن تربیت صغر و کبار باقتضای وقت و موقع در خور اخلاق و آداب و عادات ملت خودشان ؛ سخنان نغز و دلکش آراسته و پندهای سودمند پیراسته اند تا عامه ناس از خواندن آنها تهذیب اخلاق نموده از جهل و نادانی بپرهیزند و به سوی دانایی و بینائی گریزند . چنانکه باقتضای وقت و حکم زمان بعضی از حکما و دانشمندان از زبان طیور و وحوش و برخی از قول پری و سروش سخن سروده و مقصودشان از ترتیب آن حکایات حکیمانه همانا تربیت بنب نوع بوده است و بس .

چون بنای سخنان آن طایفه فرزانه از روی حق و بی غرضی بود ؛ این است که دست انقلابات زمان با همه نیرو و توانایی از زمانهای دیر باز بر آنها چیره نشده هر یک از آنها از تطاول و عوارض ایام مصون و نا امروز گروه انسانی را به سوی نیکیها را همنون است . مقصود از بسط این مقال ذکر کتابی است که بنام سفینه طالبی یا کتاب احمد به لغت پارسی بسیار ساده این روزها انتشار یافته است . چندی پیش نسخه نا تمام آن کتابرا دیده و مطالب مندرجه اشرا بسی ستوده بر مولفش آفرینها نموده ام .

همت کولف این خجسته کتاب عالیجناب معالی آداب آقا ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف که از سالیان دراز در خطه داغستان و قفقاز اقامت دارد الحق شایسته هزار گونه تنجید و ستایش است . این آزاد مرد با دانش مبتای کتاب را به صحبت های طفلانه موسس داشته . با احمد فرزند خود و سایر اولادشان از هر در صحبت میدارد ؛ و در آن ضمن بسی نکات حکیمانه و پند های پیرانه سروده ؛ گاهی رشته سخن را به سوی علوم و فنون متداوله و کشفیات جدید و اختراعات غربیه حکمای مغرب زمین معطوف داشته . به سبب احاطه که خود دارد از ناحیت هر یک از آنها شرحی مبسوط بیان نموده و انکاء بالحاح طفلان به تصریحات خود می افزاید . و گاهی از حب وطن سخن می سراید و در ادای کلام هر گونه تکلفات منشیانه را کنار گذاشته چنان سخن سروده که هم طفل خورد سال و هم پسر سالخورده هر دو از بیانات حکمت آیاتش بهره کافی توانند برد . و گاهی نیز میران کلام را از روی قواعد انتظام امور ملل متمدنه برداشت نموده خوانندگان را بدین سوی راهنمایی می کند . و در ادای هر مطلب چندان طرف ادب را رعایت کرده سخنان نغز و دلچسب بیان مینماید که از خواندن و شنیدن آنها هر مرد غیرتمند و ملت پرست به وجد و سماع آستین برفشانده به ترانه .

هنوز گویندگان هستند اندر عجم

که قوت ناطقه مدد از ایشان

مترنک گردیده از آینده امید واریها حاصل می نماید . باری هر چه در ستایش و توصیف مندرجات آن کتاب قواید نصاب گفته شود حق شکرانه آن چنانکه شاید و باید ادا نخواهد شد . همین قدر می توان گفت که تا کنون در السنه شرقیه هنچنان کتاب سودمند تالیف نشده که خورد و بزرگ را از مقتضیات زمان تا این پایه آگاهی بخشد . لهذا در ضمن تبریک آن مولف کامل به نگارش این چند کلمه به عنوان تقریض پرداخته دوباره عنان سمند سخن را به سوی عنوان مقاله تقریض منعطف ساخته آن هموطن غیرتمند را مخاطب داشته می گویم

چونکه باطفلان سرو کارت فتاد

پس زبان کودکان باید گشاد

اسداله طباطبایی

کتاب فوق در اداره اختر از قرار جلدی بیست غروش فروخته میشود هرکس خواستار باشد بدآنجا رجوع نماید برای ممالک خارجه اجرت پوست بدآن افروده خواهد شد . "

چنانکه مذکور شد مرحوم طالبوف به لحاظ اینکه به چندین زبان تبحر داشت توانست آثار زیبا و ماندگاری از خود به یادگار گزارد که خوشبختانه قسمت اعظم آنها چاپ و نشر شده اند که عناوین آنها را چنین می توان شمرد :

1-سیاست طالبی ؛ به کوشش رحیم رئیس نیا ؛ محمد علی علی نیا و علی کاتبی – این کتاب در سال 1357 توسط نشرعلم در تهران و در 167 صفحه منتشر گردید . کتاب پیشتر در سال 1329 هجری نیز منتشر گردیده و آخرین کتاب چاپ شده مولف است .

2- سفینه طالبی یا کتاب احمد ؛ این کتاب نیز از مشهور ترین کتابهای طالبوف است که بارها به توسط محققان چندی چاپ شده است .

3-مسالک المحسنین ؛ کتاب فوق نیز بارها چاپ گردیده .

4-نامه های طالبوف ؛ کل نامه های طالبوف که شمار آنها اندک نیز نمی باشد متاسفانه در یک جا چاپ نشده اند و آرزو می شود که در یکجا توفیق چاپ حاصل نمایند .

5-اشعار طالبوف ؛ این کتاب نیز چاپ نگردیده و فقط قسمتی از اشعار طالبوف در مطبوعات وقت منتشر شده بودند .

6-سفر نامه طالبوف به قفقاز ( چاپ ناشده )

7-پند نامه مارکوس؛ قیصر روم ( استانبول 1301 ) این کتاب را مترجم از زبان روسی به فارسی برگردانده.

8- رساله یا کتاب فیزیک ( اسلامبول 1311 ) نام دیگر این کتاب را حکمت طبیعیه ذکر کرده اند .

9-نخبه سپهری .شرح مختصری از احوال حضرت رسول ( ص ) است که چندین مرتبه به حلیه طبع آراسته گردیده . ( اسلامبول 1310)

10-رساله هیئت جدیده ( اسلامبول 1312 ) این رساله اثر فلاماریون فرانسوی بود که طالبوف آنرا از روسی به فارسی ترجمه کرده بود .

11-مسائل الحیات یا همان جلد سوم کتاب احمد ( تفلیس 1324 )

12-ایضاحات در خصوص آزادی ( تهران 1325 )

13-مقالات طالبوف : چاپ شده در مطبوعات ادواری

14- آزادی و سیاست : به کوشش ایرج افشار

15- الحمار یا خر نامه . این کتاب که یکی از آثار مهجور مرحوم طالبوف می باشد گویا در زادگاهش چاپ گردیده است .

  ادبیات شناس برجسته مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی در جایی دیگر نیز در رابطه با نثر طالبوف می نویسد : در ایران – که این گونه مفاهیم به فارسی کمتر نوشته و نشر شده بود – آثار قلمی طالبوف درخششی خاص و در میان مشروطه خواهان ارجی بسزا داشت . بی سبب نیست که آنها را الفبای آزادی خوانده اند  و او را پیشوای گرانمایه ای می شمردند . به پاس همین گونه خدمتها و حیثیت ملی و آزادیخواهی طالبوف بود که پس از استقرار مشروطیت ؛ مردم آذربایجان او را بی آن که خود آگاه باشد به نمایندگی در مجلس شورای ملی انتخاب کردند . "

 ساده نویسی یکی از امتیاز های طالبوف بود . بی جهت نیست که مرحوم دکتر یوسفی نیز بر این امر صحه می گذارد و می نویسد : " ساده نویسی طالبوف اختصاری آشکار در نثر وی پدید آورده و جمله های کوتاه و دقیق وروشنی بخصوص در محاورات و یاگزارش احوال و وقایع از قلم او تراویده است ؛ از قبیل  پل بیست چشمه باید ساخته شود ؛ صد هزار تومان خرج لازم است و دولت از این عوالم بی طرف5 است ؛ از تجار هم کسی نیست که خیراتی بسازد ؛ .. من چه تقصیر می توانم بکنم ؟ دزد نیستم ؛ مال مردم خور نیستم ؛ فقیر هستم ؛ مشغول کسب و کار خود ؛ برخاستیم نماز خواندیم ؛ چایی خوردیم . می خواستیم روانه بشویم از طرف جنوب راه گردی برخاست ؛ از کوه سواره زیاد سرازیر می آیند .اگر این جمله ها را با نثر منشیانه دوره قاجاری مقایسه کنیم آن وقت تفاوت سبک و نیز ارج کوشش طالبوف و کسانی مانند او را در ترویج ساده نویسی بهتر در می یابیم ."

البته این ساده نویسی گاهی به مذاق بعضی ها جا افتاد نمی باشد و از این رو گاهی اوقات برای نثر طالبوف ایراد های بنی اسرائیلی گرفته اند. اما در توجیه آن نوشته اند :  " برخی از این نقصها را توان ناشی از این شمرد که لهجه مادری طالبوف ترکی آذربایجانی بوده و او دور از ایران بسر می برده و فارسی را به درس نیاموخته بوده چنان که خود نیز به این موارد ضعف معترف بوده است . اما با وجود این ؛ جای او در میان پیشگامان نثر فارسی معاصر محفوظ است ؛ همچنان که در شمار هادیان افکار عمومی به سوی فرهنگ و تمدن جدید ؛ آزادی و بهزیستی . بی سبب نبود که همشهریش لعلی تبریزی( شمس الاطباء) او را حکیم پند آموز خوانده و مربی آدم و وطن پرستیش را ستوده است . وجود کسانی آگاه چون طالبوف را دلیل آن شمرده اند که مشروطیت ایران به خواست بیگانگان نبوده بلکه تلاش و کوشش عامه مردم به هدایت راهنمایانی مانند او و دیگر مردان ترقی خواه آن عصر ؛ چنین میوه ای ببار آورده است "

 چنانکه ذکر گردید وی گه گاهی شعر نیز می سرود و بعضی از اشعارش در مطبوعات و یا در کتابها چاپ گردیده اند . اما اگر جانب انصاف را نگه داریم اشعارش چندان توفیق کسب نکرده اند و فن حسابی وی را باید در جایی دیگر جستجو کرد . در اینجا جهت خالی نبودن عریضه به یک شعر طالبوف که در سفر نامه دوم مظفرالدین شاه به فرنگ ثبت گردیده و صاحب ترجمه آنرا در حضور شاه مملکت قرائت کرده و مورد تحسین مظفرالدین شاه قرار گرفته را به اتفاق می خوانیم .

ای وطن ای که مرا قبله بجز سوی تو نیست

من نپرسم به خدا کعبه اگر کوی تو نیست

عقل کل مهر تو را ارزش ایمان بنهاد

خوش بها داده ولی قیمت یک موی تو نیست

سلسبیلی که بود چشمه معروف بهشت

ما ز رضوان نشنیدیم بجز جوی تو نیست

نکهت سنبل و گل رایحه مشگ و عبیر

نشر عطر گل و خاک تو و جز بوی تو نیست

حرمت صید حرم را خرد از من پرسید

گفتم ارصید حرم هست جز آهوی تو نیست

فارغ از ذکر تو یک لحظه نیم ها بنگر

همه مویم چه زبان ناطق یاهوی تو نیست

صاحب این وطن ای شاه مظفر امروز

غیر ذات خرد آیات ملک خوی تو نیست

نظم ملک تو آسودگی خلق جز این

آرزو در دل این پیر دعا گوی تو نیست .

 

البته ایشان را اشعار دیگری نیز بود که تبرکا در اینجا تقدیم می گردد :

چه خوش گفت دانا دلی ز اهل روس

توان زاین سخن دست او داد بوس

تو اول بگو با کیان دوستی

من آنگه بگویم که تو کیستی

همان قیمت آشنایان تو

عیاری است بر ارزش جان تو

=+=

گر وطن ما کنون چنان و چنین است

آیه ی لایقنطوا اساس متین است

شاه و وطن بهر ما است معبد و معبود

ها سخن حق و قول صدق همین است

شه بپرستیم و ملک را بستائیم

کان ملک و ملک را خدای معین است

دشمن ما روس و انگلیس نباشد

وحشت ایران نه از یسار و ینین است

جهل و نفاق و طمع نبودن قانون

نکبت این ملک را عدوی مبین است.

=+=

گر دهم شرح من از ظلم و فساد وطنم

سوزد از آتش دل نامده بر لب سخنم

بخدائی که بر افراشته این سقف بلند

شرمم از گفته خویش آید و از خویشتنم

فقر روحانی ایرانی ماتم زده را

در تکلم مثلی نیست که تا من بزنم.

در جای جای این شعر وطن پرستی وی مشهود است . جالب است که بر خلاف بعضی ها وی به تعریض مظفرالدین شاه را می ستاید. ای بسا وی با خواندن این شعر ؛ شاه مملکت را پیشاپیش به امور وطن و رتق و فتق امور هموطنان یاد می آورده است . البته " ترقی خواهان و اصلاح طلبان وی را می ستودند . حتی مظفرالدین میرزا ولیعهد می گفت : طالبوف وطن پرست است ؛ خوب می نویسد . و او را تشویق می کرد .

 مرحوم دکتر فریدون آدمیت که کتابهای چندی در مورد افراد تاثیر گذار در دوره های ناصری و مظفری دارد ؛ در یکی از کتابهای ارزشمندش به نام " اندیشه های طالبوف تبریزی" اندیشه های مترقی صاحب ترجمه را به چالش کشیده و نقش موثر وی را در انقلاب مشروطیت انکار ناپذیر دانسته و ستوده است . طالبوف در دوره مجلس اول از طرف مردم فهیم تبریز به نمایندگی انتخاب گردید ؛ اما بنا به دلایلی از قبول این امر خطیر شانه خالی کرد !

 

منابع و ماخذ و توضیحات :

1-اختر استانبول و آغاز عصر جدید ایرانی – آنیاپیستور حاتم ؛ ترجمه مهران کندری/ مندرج در کتاب سایه سار مهربانی یاد نامه دکتر منصوره اتحادیه /چاپ اول ؛ بهار 1383 ؛ تهران – به کوشش مصطفی زمانی نیا

2-روزنامه اختر –  سال بیست و یکم – شماره 33 ؛ سه شنبه 8 رمضان 1312 / مارس 1895

3-یادداشتهای شخصی صاحب این قلم – رضا همراز

4-روزنامه اختر ؛ سه شنبه 29 ذیحجه 1311 مطابق با 2 ژوئیه 1894 – سال بیستم ؛ شماره 51

5-مسالک المحسنین / عبدالرحیم طالبوف / به کوشش باقر مومنی  ؛ چاپ دوم 2536 ؛ تهران  ؛ نشر شبگیر

8- تاریخ تهاجم فرهنگی غرب و نقش روشنفکران وابسته ( 10) / موسسه فرهنگی قدر ولایت / چاپ اول 1386 ؛ تهران

9-سیاست طالبی ؛ به کوشش : رحیم رئیس نیا ؛ محمد علی علی نیا و علی کاتبی – این کتاب در سال 57 توسط نشرعلم در تهران و در 167 صفحه منتشر گردید .

10-اندیشه های طالبوف تبریزی – فریدون آدمیت ؛ چاپ دوم 1363 ؛ تهران ؛ نشر دماوند

11-آزادی و سیاست / عبدالرحیم طالبوف / به کوشش ایرج افشار ؛ نشر سحر ؛ تهران 1357

12-دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ / چاپ افست از روی نسخه اصل ؛ تهران 1362 – نشر کاوش

13- دیداری با اهل قلم / دکتر غلامحسین یوسفی / دانشگاه مشهد ؛ 1358 ؛ دو جلد

14- م.  ع.  طالبوف- تبریز 1326 -1948 / از نشریات انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی ؛ شعبه تبریز

 

نیما و نظام وفا/  مهدی عاطف‌راد


 

نظام وفا شاعر، ادیب و آموزگار ادبیاتی بود که نیما یوشیج را به راه شعر و شاعری کشاند و نخستین آموزگار راهنمای او در وادی پر پیچ و خم ادبیات بود. در شرح‌حالی که نیما از خودش در نخستین کنگره‌ی شاعران و نویسندگان ایران، در تیرماه 1325، ارائه داد، در این باره چنین گفت:

"در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که نظام وفا شاعر به نام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت."

نیما نخستین شعر نوینش- منظومه‌ی "افسانه"- را هم در دی ماه 1301، به همین استاد ارجمندش تقدیم کرد و در تقدیم‌نامه‌اش نوشت:

"به پیشگاه استاد "نظام وفا" تقدیم می‌کنم

هرچند که می‌دانم این منظومه هدیه‌ی ناچیزی‌ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید."

حال ببینیم این نخستین و آخرین آموزگار شعر و شاعری نیما که بود و چه شرح حالی داشت.

نظام وفا فرزند اول میرزامحمود امام جمعه، از روحانیان و نویسندگان آزادی‌خواه کاشان بود. از "حدیث عمر"های منظوم و منثور او چنین برمی‌آید که در سال 1265 خورشیدی در ده آران- از تابعهای بیدگل کاشان- "چو اشکی از چشم غم" بر دامان زندگی افتاد و دوران کودکی‌اش را در میان باغ و دشت و چمنزارهای این ده سرسبز گذراند. از شش سالگی گاه از پدر و گاه از مادر درس آموخت. در اصفهان به مدرسه رفت و در شانزده سالگی از صرف و نحو و مقدمات فراغت یافته و به آموزش علوم معانی و بیان و بدیع پرداخت. در جوانی با دخترعمویش ازدواج کرد ولی همسر نوجوانش در ابتدای چهارده سالگی درگذشت و شاعر را ناکام به جا گذاشت. پس از چندی با دختری "وفاپیشه و پاک‌اندیشه" ازدواج کرد و همسر دومش به او فرزندی هدیه داد. با بلند شدن ندای جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مشروطه، نظام وفا از هواداران فعال این جنبش و از کوشندگان آن شد. چندی بعد همسر مهربان و فرزند دلبندش را از دست داد و از آن پس تا پایان عمر تنها و مجرد زندگی کرد. پس از آغاز دوران استبداد صغیر به خاطر فعالیتهایش در جنبش مشروطه بازداشت شد و مدتی را در زندان باغشاه گذراند و سپس تبعید شد و مدتی را هم در تبعید سپری کرد. پس از پایان دوران تبعید به تهران برگشت و در وزارت معارف استخدام شد و به تدریس ادبیات در دبیرستانهای تهران، از جمله دبیرستان سن لویی، مشغول شد. در همین دبیرستان بود که نیما یوشیج شانس شاگردی او را پیدا کرد و تحت تأثیر قریحه‌ی شاعری و ذوق ادبی او به شعر و شاعری گرایش پیدا کرد.

نظام وفا در اول بهمن 1343 بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.

از نظام وفا آثار زیادی به یادگار مانده، از جمله مثنوی "حبیب و رباب" در شرح خودکشی حبیب‌الله میکده، دو نمایش‌نامه به نامهای "ستاره و فروغ" و "فروز و فرزانه"، سناریوی "پیروزی دل"(ناهید و بهرام)، کتابهای "گذشته‌ها"، "معراج دل"، "آماج دل"، "پیوندهای دل" شامل قطعات منظوم و منثور، "یادگار اروپا" (خاطرات سفرش به اروپا)، "حدیث دل" که دیوان غزلیات نظام وفا است و به قول خودش "طومار حیات ادبی"‌اش است و تصویر دوران زندگانی‌اش از کودکی تا پیری در آن نمودار است، مثنوی "حدیث عمر" که شرح زندگی پررنج و ملال اوست.

نظام وفا حدود بیست هزار بیت شعر سرود و طبعش را در انواع قالبهای شعری آزمود. او در مجموع شاعری غزل‌سرا بود و حتا شعرهای غیر غزلش- از جمله قصیده‌ها، مثنویها و وطنیه‌هایش- به نوعی غزلهای احساساتی و رمانتیک هستند. در یک جمع‌بندی کلی او را می‌توان "شاعر دل" نامید. اینک نمونه‌ای از غزل او:

 

[آرایش عشق]

 

ای خوشا عاشقی و مستی و بی‌پروایی

ای خوش از خون دل خویش قدح‌پیمایی

از دل من به کجا می‌روی، ای غم! دیگر؟

تو که هرجا روی آخر بر من بازآیی

شستم از اشک و زخون رنگ و جلایش دادم

صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی

رانده‌ای از همه جا و گنه ما این است

که نداریم دلی بلهوس و هرجایی

چشم از خواب عدم باز نکردم هرگز

دیدم این است اگر عاقبت بینایی

پای در خانه‌ی بدنام، "نظام"! از چه نهی؟

نیستت گر به سر، ای دل! هوس رسوایی.

 

نیما یوشیج در بهار سال 1302- چند ماه پس از سرودن "افسانه"- در پاسخ به درخواست نظام وفا که از او قطعاتی برای انتشار در یک جُنگ ادبی خواسته بود، نامه‌ای به او نوشت که نامه‌ی بسیار جالبی‌ست و سرشار از مطالب تأمل‌انگیز است. اینک متن این نامه:

به نظام وفا

دوست من!

از من می‌خواهی چه راه نغمه‌ای را از قلب سوخته‌ام باز کرده، به مردم نمایش بدهم؟

نوشته‌های خود را که تمام مثل خود من مخفی شده‌اند، خیلی طولانی نوشته‌ام و از آنها کمتر می‌توانم قسمت کوتاهی را جدا کنم که اثر خود را کم نکند یا خواننده‌ی کتاب خوب تو آن را بپسندد. اگر نوشته‌ی من مثل یک گل باطراوت‌ورنگ باشد، وقتی که آن را پرپر کرده، هربرگش را به یک طرف بفرستم، آیا از رونق خود کم نمی‌کند؟

قلب من ساز کوک‌شده‌ای‌ست که هرکه به آن دست می‌برد، نغمه‌ای بیرون می‌کشد. اما بیشتر طبیعت است که آن را می‌نوازد. هرگز کسی تارهای ساز مرا از استغاثه‌های مردگان و صدای ارواح، گریه از وسط ابر و خنده از لب گل، خالی نمی‌بیند.

آیا قبول داری که هرقلبی نمی‌تواند اینها را تعبیر کند؟ برای شناسایی چیزهای کوچک، کمی تنزل باطن کافی است، اما برای آن‌چه ماجرایی دارد، کم و بیش عظمت و سوق طبیعی لازم است.

من پرنده‌ی کوهی عجیب و غریبی هستم که در شهرها به صدای اول به دور من جمع شده و کم کم وقتی که نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند.

آیا می‌خواهی این پرده‌ای را که آسمان برای حفظ آبروی خود به روی قلب من کشیده است، از هم بدرم؟

از یک گوشه‌ی آن عشق مثل فرشته‌ی قشنگی بازی‌کنان می‌خندد. از گوشه‌ی دیگر طبیعت اکلیلی از گل به دست گرفته، آهسته می‌لرزد و پیش می‌آید.

می‌خواهی هیاهوی این دو بازیگر را بشنوی؟ قلب من مال تست. با آن هرچه دلت می‌خواهد بکن. اما راضی نشو که دیگران از آن نفرت کرده، بگریزند.

این جوانها- جوانهای امروز- قلبشان از قلب پیرهای دیروز پوسیده‌تر است و من آن‌چه می‌نویسم بیشتر برای آینده نوشته‌ام.

جوان امروزه را اول مدرسه و بعد از آن کلوپ کنفرانس، مجمع و امثال این نوع تأسیسات ریاکارانه‌ی شهری گم‌راه کرده است. قلب و جوانی‌اش آن‌قدر خفه شده است که اگر یک نوشته‌ی آسمانی یا یک تابلوی نقاشی‌شده‌ی استاد را ببیند، مثل گاوهای وحشی اطراف خانه‌ی من، از آن می‌گریزد. یا مثل آن میمون مقلد است. میمونهایی هستند که وقتی انسان را در حال کتابت می‌بینند برای تقلید کاغذی به دست آورده به همان کار در گوشه‌های جنگل خود را مشغول می‌دارند، اما نمی‌دانند برای چه مقصودی است.

امروز حقیقتاً مرگ صنعت و خواب عشق است.

من این عقیده را بارها به تجربه رسانیده‌ام که بی‌خبرها از شیطان مشهورترند و آن عاشقی که قلم صنعت‌کار را به دست دارد با اشک چشم و پاره‌های خونین قلبش روی صفحه رنگ‌آمیزی می‌کند، از سیمرغ آسمانی هم ناپدیدتر شده است.

یک روز گل پنبه‌ی قشنگی داشتم- از این گلهای پشم‌آلودی که سر خارهای بیابانی بیرون می‌آید. آن را به کف باد دادم و در آسمان بالا رفته، کم‌کم ناپدید شد. اصلاً معلوم نبود گلی وجود داشت یا نه. چه‌قدر شباهت به نوشته‌های خوب من داشت. یقین بدان هر نوشته‌ی خوبی را که منتشر کنی، صعود می‌کند، میان مردم دور می‌زند، اما پیش آنها مثل صعود همان گلهای پنبه‌ای بی‌اهمیت است. و در حقیقت تمام محسنات انسان مثل خودش افسانه‌ای بیشتر نیست، اما یک زمان هم رونقی داشته است.

امروز هر نوشته‌ی خوبی رونق اصلی خود را هم گم کرده است.

این چیزهایی را که مردم برای شهرت انتشار می‌دهند، از بیهودگی و موهوم‌پرستی من هم بیشتر قابل سخریه است. این نوشته‌ها ساختگی است و هیچ‌کدام از صنعت طبیعی و عشق صحبت نمی‌کند.

آینده گواه من است. به کسی نگویی. مردم برای هیچ چیز نباشد برای خودنمایی تا ته قلبشان می‌لرزد و زودتر از همه چیز، وقتی که می‌بینند نزدیک است آسیبی به شهرتشان برسد، مجادله می‌کنند.

آدم خودنما را همین‌قدر که موذی نباشد، هرگز میل ندارم قلبش را بشکنم. این خودنمایی هم مثل سایر عوارض اجتماعی ملازم طبیعت شده و رنگ خاصیت ذاتی را گرفته است.

مردم را به حال خودشان بگذار که حقایق ثابته برای آنها همان سلیقه‌ی مخصوصشان است. از شنیدن این‌جور چیزها خسته و متحیر میشوند.

من هم، عزیزم! هروقت کتاب خوب تو می‌رسد متحیر می‌مانم چه بفرستم که آن را بخوانند. بگذار هنوزها مخفی بمانم. چه کنم که قلب من می‌خواند و می‌نالد اما به صدای ناشناسی؟ آیا این می‌تواند گناه من باشد؟

نوشته‌ی من سازی است که بارها به تارهایش نواخته شده و نغمه‌ها زده. امروز خاموش و مخفی به گوشه‌ای افتاده است. فردا که به آن دست می‌برند، صدای خود را بیرون می‌فرستد. اما چه فایده! آن‌وقت مرا چه خواهند گفت؟ من که بوده‌ام؟ اولم سرگردانی، آخرم افسانه.

برای کتاب خوب تو هرقدر بتوانم از این نغمه‌های سرگردان پاره پاره می‌فرستم. اما، دوست من! به جوان پرحرفی که می‌خواهد آسمان را زیر پا بکوبد و نوشته‌هایش را گاهی از غیظ می‌سوزاند، به بیچاره‌ای که از پریشانی و خستگی خیال و صدمات نمی‌داند چه می‌کند و حتا خودش را هم گم کرده است، امیدوار نباش در آن‌چه می‌فرستد سلیقه‌ی خواننده‌هایش را نگاه کرده باشد.

من با طبیعت ایستاده و برای قلبم می‌لرزم. شاید قلبی هم پیدا بشود که با من شباهت و اتفاق سلیقه داشته باشد.

دوست گم‌نام تو

نیما

 

لکه دار صبح/تقی پورنامداریان


 

چشم بودم بر رحیل صبح روشن

با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می‌خواندم به گلشن

در نهانی جای این وادی

بر پریدنهای رنگ این ستاره

بود هر وقتم نظاره.

کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم

راههای هولناک شب بریده

تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.

بر سر خاکسترم ره بود

وین سخن را دم به دم گویا:

"می‌رسد صبح طلایی

می‌رمند این تیره‌رویان

پس به پایان جدایی

چشم می‌بندم به روشنهای دیگر سان"

 

آمد از ره این زمان آن صبح

لیک، افسوس!

گرچه از خنده شکفته، زیر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفته

می‌نماید لکه داری، روی خاکستر سواری

می‌دمد بر صورت خاکی

همردیف نابکاری.

لکه‌دار صبح با روی سفیدش روبه‌روی من

می‌نشیند خنده بر لب

می‌پراند تیرهای طعنه‌ی خود را به سوی من

آه! این صبح سراسیمه

از ره دهشت‌فزای این بیابانها رسیده

تا بدین جانب عبث با سر دویده

از سفیداب رخ زردش زدوده

رنگ گلگونتر

پس به زرد چرک آلوده

می‌نماید پیش چشم من

نه چنانکه در دگر جا

یوش- ١٠ شهریور ١٣٢٠

 

 

تفسیر و تأویل شعر

 

عنوان شعر گویای زمینه‌ی عاطفی آن است. در این عنوان صفت "لکه‌دار" به موصوف اضافه شده است. لکه‌دار بودن صبح، حاکی از نسبت دادن صفتی خلاف عادت و دور از انتظار به صبح است. ترکیب "لکه‌دار صبح" یا "صبح لکه‌دار" احساس دوگانه‌ای را در انسان به وجود می‌آورد که یکی مخالف دیگری است. از یک طرف واژه‌ی صبح تداعی‌کننده‌ی روشنی و شادی و امید است و از طرف دیگر "لکه‌دار بودن" تداعی‌کننده‌ی کدورت و دلتنگی و یأس است. شعر نیز از دو بخش درست شده است: بخش اول در احساسی از امید به آمدن صبح سروده شده است و بخش دوم در یأس و اندوه حاصل از آمدن صبح، اما صبحی لکه‌دار و دور از انتظار.

در بخش اول شاعر انتظار و امید دارد که صبح که دیری‌ست از سرزمین شب‌زده‌ی او رفته است، دوباره کوچ کند و به سرزمین او بازگردد. او صدای سحرخوانی را که خبر از آماده شدن صبح و آمدن او می‌دهد، می‌شنود و خود با نوای این سحرخوان در گلشن هم‌آواز شده است؛ و در نهانی‌جای این وادی هر دم به آسمان نظاره می‌کند تا پریدن رنگ ستاره را که بشارت طلوع سپیده‌دمان است، ببیند. "این ستاره" می‌تواند همچنین اشاره به زمین باشد که پریدنهای رنگ آن خبر از تغییر و تحول و آمدن روز می‌دهد. شاعر خود را به کاروان فکرهای بسیار دور جهان تشبیه می‌کند که تا رسیدن به این نقطه، راههای هولناک شب را بریده است و از راههای خاکستر که حاکی از سوختن و ویرانی ناشی از شب است، گذشته است و اکنون تا پس دیوار شهر صبح رسیده است. احساسی سرشار از امید که در نتیجه‌ی آن دم به دم می‌گوید:

 

می‌رسد صبح طلایی

می‌رمند این تیره رویان

پس به پایان جدایی

چشم می‌بندم به روشنهای دیگرسان

 

قسمت دوم شعر با سرآمدن انتظار و آمدن صبح آغاز می‌شود. اما افسوس که این آن صبح پاک و خالص نیست که شاعر در انتظارش بوده است. صبحی‌ست که اگرچه از خنده شکفته است اما زیر دندانش پاره‌ای از شب چرکین نهفته است و به نظر لکه‌داری یا روی-‌خاکسترسواری، می‌رسد که همردیف نابکاری بر صورت خاک می‌دمد.

این صبح، دوست نیست و نشان دشمن را با خود دارد، دشمن دوست‌نماست. در مقابل شاعر می‌نشیند و تیرهای طعنه خود را به سوی او می‌پراند. طعنه‌ی او اشاره به انتظار بی‌حاصل و عبث شاعر دارد که عمری را در انتظار صبح و رفتن شب پای فرسوده است و حالا صبحی را در مقابل خود می‌بیند که چرکی شب تیره در زیر دندانهای اوست. در پایان شعر شاعر آه می‌کشد و دریغ می‌خورد از صبحی که سراسیمه از راه دهشت‌افزای بیابانها با شتاب رسیده است، صبحی که از سفیداب رخ زردش رنگ گلگونتر را زدوده است و آن را با زرد چرک آلوده است و به همین سبب در چشم شاعر به گونه‌ای جز صبحهای دیگر که در دیگر جاها دیده است، می‌نماید.

این شعر در ١٠ شهریور ١٣٢٠ سروده شده است. احتمال دارد که شاعر شروع جنگ بین‌الملل و تبعید رضاخان را مقدمه‌ای برای تغییر و تحولی مطلوب تلقی کرده است و بعد استبدادی دیگر با چهره‌ی موجه‌نما جای آن را گرفته است و او را دچار تردید و ناامیدی کرده است. جای صبح گلگون و پاک و روشنی که شاعر در انتظار آن بوده است، صبحی آلوده به زرد چرک می‌آید که از چرک شب تیره‌ی گذشته زیر دندانش چیزی نهفته است و سفیدی آن را با سیاهی آمیخته است. جانشین رضاخان که بر سر کارش می‌آورند نیز لکه‌دار از چرک شب رفته است و اوضاع سیاسی مملکت با آن رفتن و این آمدن به ظاهر از تیرگی استبداد و خفقان بیرون آمده است اما در حقیقت این لکه‌داری و روی خاکستری صبح نشان می‌دهد که اوضاع و شرایط حاضر گسسته از اوضاع و شرایط قبل نیست و روی به همان سو دارد.

 

( برگرفته از کتاب خانه ام ابری است " شعر نیما از سنت تا تجدد" تقی پورنامداریان)

 

تصور و تصویر نیما از خودش / مهدی عاطف‌راد


[من، من واقعی، حقیقت دیگری هستم که در نوشته‌های خود جا گرفته‌ام.]

                                                                                  - نیما یوشیج

 

 

 

نیما یوشیج چه تصور و تصویری از خودش داشت؟ خودش را چه‌گونه می‌پنداشت و چه‌گونه می‌دید؟ چه برداشتی از شخصیت و زندگی‌اش داشت؟ خود را مأمور انجام دادن چه وظیفه‌ها و رسیدن به چه هدفهایی می‌دانست؟

در این نوشته می‌کوشم تا به این پرسشها بر اساس نوشته‌هایی که او درباره‌ی خودش نوشته و معدود شعرهایی که در آنها خودش را به تصویر کشیده، پاسخ دهم و تصویری روشن از پنداشت و انگاشت او از خودش ترسیم کنم.

 

در نخستین سالهایی که نیما دست به قلم شد و به سرودن شعر پرداخت (سالهای 1300 به بعد)- یعنی زمانی که هنوز در سالهای آغاز جوانی بود، او خودش را انسانی می‌دانست ظلم‌ستیز و انتقام‌جو که برای دفاع از حقوق انسان و تحقق عدالت در سرزمینش زاده شده و باید تا آخرین قطره‌ی خونش در این راه مبارزه کند و آن‌قدر بجنگد تا بمیرد. در نخستین نامه‌ای که از او به یادگار مانده و آن را در سال 1300 از یوش به مادرش که در تهران بوده، نوشته، چنین می‌خوانیم:

"مادر عزیزم! گریه نکن. از سرنوشتت پیش همسایه شکایت نداشته باش. پسرت باید فردا در میدان جنگ اصالت خود را به خرج دهد. با خون پدر دلاورم به جبین من دو کلمه نوشته شده است: خون- انتقام."    (کشتی و طوفان- ص 11 و 12)

 

در همین سال از نور به برادرش- لادبن- نوشت:

"وقتی اداره‌ی دولتی را ترک کردم بیش از همه پدر من بود که با اقوام من مشغول ملامت من شدند- مغزهایی را که اوضاع و حیثیات قرون مظلمه‌ی استبداد نشو و نما بدهد، از آنها جز این توقعی نباید داشت. همه می‌گفتند: "بد کاری می‌کند." و غالباً می‌گفتند: "بی‌چاره دیوانه است."

راست می‌گفتند. من آدم بدی هستم. زیرا جنسیت من با آنها متفاوت است. برای این‌که به خودم زحمت رسیدن به منصب آقایی را نمی‌دهم. برای این‌که نمی‌خواهم ظلم و بدکرداری کرده باشم."

 (ستاره‌ای در زمین- ص 21)

 

در همین سال از تهران به شخصی به نام نصیر نوشت:

"من تا آخرین قطره‌ی خون برای دفاع از حقوق انسان آماده‌ شده‌ام. فردا است که در زیر بار غبار گلوله فریادهای مرا خواهند شنید: "فریاد از خراب کنندگان اجتماع".

جسد مرا در میان کشتگان راه حق خواهند دید یا باز خواهند شنید که فریاد می‌کشم: "انتقام... انتقام". جوانها! همت کنید. عهد، عهد انتقام است. من انتقام خودم و ضعفا را از این پست‌فطرت‌های شهری می‌کشم... خطاکاری و جنایات همه را عنقریب به ثبوت رسانیده، در محکمه‌ی وجدانی، قانون مجازات جدید را اجرا می‌کنیم." (کشتی و طوفان- ص 16)

 

در همین سال از تهران به یکی از دوستانش نوشت:

"یکی در این روزها به من گفت: "چیزی بنویس". نوشتم که ای دنیا! دنیا! اگر به دست من می‌افتادی به تو نشان می‌دادم که چه شکل معنویتی باید داشته باشی.

دوست من!

پس من وقتی در میان جمعیت خواهم افتاد که برای انجام مقصود، قبضه‌ی شمشیر در کف من باشد و آتش گلوله در جلوی چشم من بدرخشد. و الاّ نه..."   (کشتی و طوفان- ص 19)

 

در بهمن 1301 به لادبن نوشت:

"من خاموش نمی‌شوم مگر برای این‌که بیشتر حس انتقام سخت و گذشته‌ی تغییرناپذیر را در قلب خود ذخیره کنم."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 10)

 

حس نفرت از شهرنشینان و کینه‌ی انتقام جویانه نسبت به آنان را در مثنوی "قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد" که نخستین سروده‌ی به یادگار مانده از نیماست، به روشنی می‌توان دید. در این شعر بلند که سروده‌ی اسفند 1299 است، نیما از دل خون و حال شوریده‌اش گفته و در وصف عشقی که وبال جانش شده، سخن سروده و از تفاوتش با دیگران و سخن‌سرایی‌اش بر ضد جهان و جهانیان حکایت کرده:

 

من یکی خونین دلم، شوریده حال

که شد آخر عشق جانم را وبال

سخت دارم عزلت و اندوه دوست

گرچه دانم دشمن سخت من اوست

من چنان گمنامم و تنهاستم

گوییا یکباره ناپیداستم

کس نخوانده‌ست ایچ آثار مرا

نه شنیده‌‌ست ایچ گفتار مرا

اولین بار است اینک انجمن

شمه‌ای می‌خواند از اندوه من

شرح عشق و شرح ناکامی و درد

قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد.

 

من از این دونان شهرستان نی‌ام

خاطر پردرد کوهستانی‌ام

کز بدیّ بخت در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا

هر سری با عالم خاصی خوش است

هرکه را یک چیز خوب و دل‌کش است

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی بدان.

...

شهر درد و محنتم افزون نمود

این هم از عشق است، ای کاش او نبود!

من هراسانم بسی از کار عشق

هرچه دیدم، دیدم از کردار عشق

او مرا نفرت بداد از شهریان

وای بر من! کو دیار و خانمان؟

خانه‌ی من، جنگل من، کو؟ کجاست؟

حالیا فرسنگها از من جداست

بخت بد را بین چه با من می‌کند

دورم از دیرینه مسکن می‌کند

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

کس گرفتار چنین بختی مباد.

...

ای بسا کس را که حاجت شد روا

بخت بد را ای بسا باشد دوا

ای بسا بی‌چاره را کاندوه و درد

گردش ایام کم کم محو کرد

جز من شوریده را که چاره نیست

بایدم تا زنده‌ام در درد زیست

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم

عاشقی را لازم آید درد و غم

راست گویند این که من دیوانه‌ام

در پی اوهام یا افسانه‌ام

زان‌که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من

بلکه از دیوانگان هم بدترم

زان‌که مردم دیگر و من دیگرم.

 

درباره‌ی تفاوتش با دیگران و عدم تجانسش با اطرافیان، در سال 1302 از تهران به دختر محبوش- احتمالاً صفورا- نوشت:

"اما من غیر از آنها و همه‌ی مردم هستم. هرچه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده‌ام. و حالا می‌خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می‌خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه‌های تو جا گیرم یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم.

من یک کوه‌نشین غیر اهلی، یک نویسنده‌ی گم‌نام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده‌ی من با خیال دهقانی تو که بره و مرغ نگاهداری می‌کنی، مناسب است.

بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم. به تو خواهم گفت چه‌طور."  (کشتی و طوفان- ص33 و 34)

 

نیما خود را وجودی می‌دانست در سوزوگدازی دائمی و نفرین شده، با قلبی شعله‌ور و جانی سوزان و چشمانی گریان. در بهمن 1301 به لادبن نوشت:

به خاموشی کائنات مأنوس هستم که دور از جمعیت روی قله‌ی کوهی نشسته، به پاداش محبت خود بسوزم. اما نه مثل آن مستی خاموش می‌شوم که در خاموشی خود به خواب می‌رود.

آیا هرگز قلبی سمجتر از قلب من دیده‌ای که هیچ‌وقت از کار نیفتد؟ اگر نگاه خود را یک‌بار دیگر به طرف انزوا پرتاب کنی خواهی دانست در چه حالم. بدتر از همه گیرودار من فقط باطنی نیست. هروقت بدبختی می‌خواهد کفش و کلاه مرا بدزدد یا آذوقه‌ی مرا کم کند، درست مالیخولیایی می‌شود و در سایر اوقات مصائب برای من موقع معینی را دارد که کمتر مخوف است." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 11)

 

در اسفند همین سال به لادبن نوشت:

"چشمهای من ابری است که همه جا باید از آن سیراب شود. قلب من آتشی که باید همه جا را بسوزاند.

...

چه کنم؟ عزیزم! من رفیق لنین نیستم. کارل مارکس نیستم که چنین روح من در یک مرحله‌ی کوچک منتهی شود. قلب من با یک لرزه‌ی بی‌انتها می‌لرزد و روی‌هم‌رفته غیر از همه‌ی آنها هستم." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 20 و 21)

 

در مهر 1301 به دایی‌اش نوشت:

"آتشی در قلب من افروخته شده است که می‌خواهم به قوه‌ی ناله و آه آن را برطرف کنم. یا این‌که دشمن جان خودم شده‌ام. کار من این است."   (کشتی و طوفان- ص 29)

 

در هفتم فروردین 1302 به لادبن نوشت:

"قلب من شبیه به شعله‌ی آتشی‌ست که هرقدر بیشتر مشغول می‌شوم، بیشتر مرا می‌سوزاند. چشمهای من پاره ابری است که هرگز از باریدن خسته نشده است."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 22)

 

در "افسانه"- سروده‌ی سال 1301- هم نیما از قلبش که مدفن آرزوهاست، سخن گفته؛ و از آتشی که در جان سوزانش شعله‌ور است، و از بهشت درونی‌اش که خاکش از خاکستر سوخته‌ی اوست:

 

قلب من نامه‌ی آسمانهاست

مدفن آرزوها و جانهاست

ظاهرش خنده‌های زمانه

باطن آن سرشک نهانهاست

                                چون رها دارمش؟ چون گریزم؟

...

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خواب آشفته دیده‌ست

عاشق و عشق و معشوق و عالم

آن‌چه دیده، همه خفته دیده‌ست

                               عاشقم، خفته‌ام، غافلم من

...

آه، افسانه! در من بهشتی‌ست

هم‌چو ویرانه‌ای در بر من

آبش از چشمه‌ی چشم نمناک

خاکش از مشت خاکستر من

                                تا نبینی به صورت خموشم.

...

ای فسانه! رها کن در اشکم

کاتشی شعله زد، جان من سوخت

گریه را اختیاری نمانده‌ست

من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت

                                     هرزه گردی دل، نغمه‌ی روح

 

نیما خود را صاحب قلبی نارام و ناآرام می‌دانست که ناتوان در آرام کردن آن است. او قلبش را به خرابه‌ای تشبیه می‌کرد که فاجعه‌های خونینی را شاهد بوده. در سال 1302 به خواهرش- ناکتا- نوشت:

"هیهات! من می‌توانم وحشی‌ترین حیوانات را آرام کنم اما از آرام کردن این قلب کوچک عاجزم. می‌توانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلب خود را نمی‌توانم فریب بدهم. تو سلام و محبت ابدی مرا به موج رودخانه‌ها و دره‌های تاریک و گلهای صحرایی برسان."  (کشتی و طوفان- ص 37)

 

در همین سال در نامه‌ی دیگری به ناکتا نوشت:

"من هم با این قلب خراب شبیه به آن خرابه‌ای هستم که از حوادث خونینی حکایت می‌کنم."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 18)

 

نیما قلبش را ساز کوک شده‌ای می‌دانست که نغمه‌های سوزناک سرمی‌دهد و از استغاثه‌های مردگان و صدای ارواح، پرآهنگ است. در سال 1302 به دوستی نوشت:

"خیال نکن مرا می‌بینی. من، من واقعی، حقیقت دیگری هستم که در نوشته‌های خود جا گرفته‌ام و هنوز مردم از من صدایی نشنیده‌اند تا چه رسد به یک نغمه که قلب مرا برای آنها تشریح کند. مردم از من پرهیز می‌کنند، همان‌قدر که من از آنها پرهیز دارم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 28)

 

در همین سال به معلم ادبیات و استاد راهنمایش- نظام وفا- نوشت:

"قلب من ساز کوک‌شده‌ای است که هرکه به آن دست می‌برد، نغمه‌ای بیرون می‌کشد. اما بیشتر طبیعت است که آن را می‌نوازد. هرگز کسی تارهای ساز مرا از استغاثه‌ی مردگان و صدای ارواح، گریه از وسط ابر و خنده از لب گل خالی نمی‌بیند.

...

من پرنده‌ی کوهی عجیب و غریبی هستم که در شهرها به صدای اول به دور من جمع شده و کم کم، وقتی که نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند.

...

نوشته‌ی من سازی است که بارها به تارهایش نواخته شده و نغمه‌ها زده. امروز خاموش و مخفی به گوشه‌ای افتاده است. فردا که به آن دست می‌برند، صدای خود را بیرون می‌فرستد. اما چه فایده؟ آن‌وقت مرا چه خواهند گفت؟ من که بوده‌ام؟ اولم سرگردانی، آخرم افسانه." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 24 و 26)

 

در آن سالها نیما خود را پیش‌رو شعر و نثر نوین ایران می‌دانست و کاملاً به موفقیت خود به عنوان پدر و بانی ادبیات جدید ایران امیدوار بود. در بهار 1303 به رفیقش- میرزاده عشقی- نوشت:

"بدون مباهات بر دیگران من امروز پیش‌رو تجدد شعر و نثر هستم. کیستند این وجودهای خشکیده که در چهاردیوار شهر بزرگ شده‌اند؟ کدام‌یک از اینها که به تقلید قلم به دست گرفته‌اند، می‌توانند خیال مرا بشکنند؟ احساس و خیال را آسمان صاف، ابرهای طوفانی و تاریکی جنگلها، روشنی قله‌ها و زندگانی یک طبیعت ساده به من داده است." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 31)

 

در همین سال به دوستی نوشت:

"من کاملاً به موفقیت خودم امیدوارم و پیش چشمم می‌بینم آینده‌ای را که با موی سفید و قیافه‌ی پیری، اطفال هدایت شده‌ی مملکت گرداگرد مرا گرفته‌اند و مردم با روی بشاش به من و مقدار خدمت و زحمت من نگاه می‌کنند."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 34)

 

در پاییز سال 1308 به دوستش- ارژنگی- نوشت:

"من نویسنده‌ی توانای وطن خود هستم، به این معنی که می‌توانم بگویم مجرب و مستغنی شده‌ام، به جای این‌که دیگران را به عقاید خود درآورم این‌قدر سبک و خام نیستم که فواید موجوده‌ای را که طبیعت به من نمی‌دهد، برای فواید عالی از دست بدهم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 71)

 

او نومید و محروم بود و احساس می‌کرد که یأس و حسرت درهمش شکسته و در اوج جوانی او را پیر و فرتوت کرده است. او خود را عقاب بلندپروازی می‌دانست که تنگنای شهری شوم که در قفسش اسیر شده، پر و بالش را بسته. در همین سال به مادرش نوشت:

"روزها همین که چشمم از خواب باز می‌شود، از سرنوشت و اطراف خود در قلبم اظهار نارضایی می‌کنم. لکن که می‌تواند بپسندد که این نیما اهلی شدنی نیست و می‌خواهد مثل حیوانی وحشی در کنج جنگل زندگی کند، می‌خواهد تنها باشد و مثل پرنده به آزادی بخواند؟

...

من در سن جوانی برای آسایش خیال دیگران قربانی شده‌ام. حالات یک پیر جهان‌دیده که حوادث او را شکسته است، در سیمای من به خوبی پیداست. عصازنان و آرام آرام فکرهای دور و دراز بدبختی که بالاخره‌ی همه‌ی آنها به یأس و حسرت منتهی می‌شوند، مرا راه می‌برند."  (ستاره‌ای در زمین- ص34)

 

"من آن عقاب بلندپروازم که در چهاردیوارهای شهری مشئوم پر و بالم بسته شده است."  (کشتی و طوفان- ص 40)

 

در سال 1303 به پدرش که به گرجستان سفر کرده بود تا پسر کوچکترش- لادبن- را ببیند، نوشت:

"مرغ وحشی و صیادشناسی که پرواز می‌کند، پسر شماست. می‌گریزم. به هیچ جا پناه نمی‌برم مگر به وطن محبوبم. آن‌جا دیگر همه چیز به دل‌خواه من است."  (کشتی و طوفان- ص 43)

 

با این وجود، مغرور و متکبر بود و بی‌اعتنا به همه چیز و همه کس- حتا به نوشته‌های خودش. در سال 1305 به رفیقش- یحیا ریحان- نوشت:

"با وجود این‌که دور از شهر و اخبار علمی هستم یک نویسنده‌ی اخلاقی و در عین حال مثل شیر متکبرم.

سایر اوقات پشت پا به همه چیز زده‌ام. تا کارد فولاد من به کمرم و چماق من در دست من است، تا یک پوست گاو پشم‌آلود با ریسمان به پا بسته شده و یک پاره نمد روی موهای ژولیده، کلاه و کفش مرا معرفی می‌کند، به هیچ چیز اعتنا ندارم، حتا به نوشته‌های خودم." (کشتی و طوفان- ص 66)

 

او خود را عظیمترین موج رودخانه‌ی زندگی با جریان شدید نامنظم می‌دانست. در مهر 1305 به دوستی نوشت:

"در این میانه زندگانی به جریان شدید یک رودخانه‌ی غیر منظم شباهت دارد. من عظیمترین موج این رودخانه‌ام. اما از دست‌برد اشخاص، هرقدر تغییر خط مشی ندهم، باز هم سیمای من تیره و تاریک می‌شود."  (کشتی و طوفان- ص 68)

 

در تیر 1325، در نخستین کنگره‌ی نویسندگان و شاعران، هنگام معرفی خود چنین گفت:

"می‌توانم بگویم من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت." (یادداشتهای روزانه‌ی نیما یوشیج- ص 286)

 

در شعر "ماخ‌اولا" هم پرتره‌ی خود را در قالب تصویری هنرمندانه از رودخانه‌ی ماخ اولا ترسیم کرده:

 

ماخ اولا پیکره‌ی رود بلند

می‌رود نامعلوم

می‌خروشد هر دم

می‌جهاند تن از سنگ به سنگ

چون فراری شده‌ای

که نمی‌جوید راه هموار

می‌تند سوی نشیب

می‌شتابد به فراز

می‌رود بی‌سامان

هم‌چو بیگانه که با بیگانه.

 

بدبینی و عصبانیت از خصلتهای منفی آزاردهنده‌ای بود که نیما از آنها رنج می‌برد. با این خصلتها خود را شبیه وصله‌ی ناجوری می‌دید و از این وضعیت که آن را ننگ آور می‌دانست، شرمنده بود. در پاییز 1308 به ارژنگی نوشت:

اصلاً مواظبت اخلاقی از من سلب شده است. مثل "عارف" با هرکس که دم از وطن و خدمت به مردم می‌زند، بدبین هستم و عصبانی می‌شوم. به مرور زمان چنان وصله‌ی ناجوری شده‌ام که از خودم ننگ دارم، از هرچه شنیده‌ام و خوانده‌ام و دانسته‌ام."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 81 و 82)

 

در سیزدهم فروردین 1310 به لادبن نوشت:

"در خصوص ثروت پیدا کردن هم هرگز فکر آن را نکرده‌ام، مگر وقتی که بچه بودم و نمی‌فهمیدم. به تو اگر بخواهم از سلامتی واقعی خود سطری بنویسم، باید بگویم که خوب فکر می‌کنم.

وجودی که نمی‌تواند علامات شخصیت نوعی خود را ابراز بدارد، سالم نیست. کالبد سالم که مصدر فکر و تألمی روحانی نباشد همان کالبد آهو و گوزن است که گفتم. هیچ‌وقت من از این حیثها دل‌تنگ نیستم. ولی ببین چه‌قدر در عدم موفقیت به سر می‌برم. علت عمده‌ی این هم وسواس مفرط و عصبانیت من است. حقیقتاً از این دو مرض به ستوه آمده‌ام. یک کاغذ را که در پاکت می‌گذارم باید چندین بار آن را بیرون بیاورم، ببینم که مبادا به نظرم بیاید که بد در پاکت جا گرفته است. هرقدر سنبل‌الطیب می‌خورم، فایده نمی‌بخشد. گاهی اصلاً بدون این‌که مداوا کنم تا مدتها خوب هستم. با وجود این خیلی ظروف و اثاثیه شکسته‌ام.

درعین‌حال پیش‌رفت روح خود را می‌بینم. مثل این‌که روح من یک وجود خارجی‌ست. در برابر چشم من شعله می‌کشد که در این تاریکی به من راه نشان بدهد. حقایق مثل ستاره‌های آسمان می‌درخشند. به نظر می‌رسد که میان آسمان و زمین سیر می‌کنم. هر وقت نورانی می‌شوم هاتفی درونی به من تلقین می‌کند. یقین دارم در خود من قوه‌ای ورای همه‌ی قوا مستتر است که من نمی‌توانم با این قابلیت خاکی آن را به طوری که می‌باید، بشناسم." (ستاره‌ای در زمین- ص 101 و 102)

 

در فروردین همین سال به دوستش- نجات زاده- نوشت:

"برخلاف آن فیلسوف هلندی که می‌گوید پس از خلاصی از تفکرات فلسفی اوقات تفریحش را به این می‌گذرانید که چپق بکشد یا عنکبوتی را بی‌جان کند، من دچار رنجهای گوناگون هستم. یادداشتهایی که در قلب من باقی می‌باشند، یک به یک حواس مرا به خود مشغول می‌دارند. حقیقتاً آدمهایی این‌قدر خشک- مثل این هلندی- یک قسم مجسمه‌اند."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 126)

 

نیما درباره‌ی این که او واقعاً کیست- جادوگر است تا متفکر؟ شیطان است یا فرشته؟- و ایران فردا چه نامی بر او خواهد نهاد، مردد بود. در اردیبهشت 1310به لادبن نوشت:

"لادبن! برادر عزیزم! شعاعی از چشم من پرتاب می‌شود که حتا درون جمادات صلب را هم روشن می‌کند. چنان به روح اشخاص وارد می‌شوم و بدون این‌که مرا بشناسند، آنها را می‌شناسم و بینوایی آنها به من درس می‌دهد که گاهی امر بر من مشتبه می‌شود. آیا من ساحرم یا متفکر؟ من کی‌ام؟ ایران فردا به من چه اسم خواهد گذاشت؟ آیا خواهند گفت این شیطان در آن حوالی چه می‌کرد یا آن ملک؟"  (دنیا خانه‌ی من است- ص 129)

 

نیما احساس می‌کرد که اسیر زندانی دربسته و رهایی‌ناپذیر شده و تنها راه نجاتش از این زندان سکوت است. او خود را سمّ مهلکی می‌دانست که در عروق جامعه‌ی بیمار رخنه کرده. تمام عمرش هم به جدالی سخت با اطرافیانی متفاوت و ناهمجنس گذشته است. او در اول تابستان 1310 به ارژنگی عزیزش نوشت:

"به تجربه بر من معلوم شده است که هروقت دچار تألمی باطنی شده‌ام باعث آن خود من بوده‌ام... اخیراً به شاگردهای خودم گفته‌ام که من در وسط طای کلمه‌ی "غلط" منزل گرفته‌ام. بیرون آمدنم از آن راهی ندارد. باید خود را بلند و فوق همه چیز نگاه‌داشت، به این نحو خود را به خارج پرواز داد. یا این‌که در اعماق این محبس فرو رفته، از بنیان آن برآمد. به این جهت این پنج شش ماهه را تماماً به سکوت گذرانیده‌ام.

همقطارهای من این سکوت مرا علامت بی‌زبانی و بی‌اطلاعی من فرض می‌کنند و از این‌که سیخ چشم آنها نیستم خوش‌حال‌اند. من هم از سکوت خودم درس می‌گیرم. به این نحو عمر می‌گذرد.

...

من حالا مثل سمّ در عروق این هیئت مریض رخنه کرده‌ام. لابد سالها فکر و کار و دوری از مردم که انسان را به صوفیهای قرون متوسطه شبیه می‌سازد، بدون اثر نیست. هر عیبی را که می‌بینم، حتی‌المقدور به زبان نمی‌آورم. به خانه می‌آیم، فکر می‌کنم و می‌نویسم.

اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب می‌شود، آن را ترک گفته، برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده، به جست و خیز مشغول می‌شوم. باید منزه شد و قطع علاقه کرد تا به چیزهای منزه و قابل علاقه رسید.

به هیچ چیز این‌قدر شوق ندارم مگر به نوشتن. بیشتر فکرها هم برای من هرقدر اساسی باشند در همان موقع نوشتن پیدا می‌شوند. هروقت می‌خواهم مطلب تازه‌ای را بفهمم، چیز می‌نویسم. هاتف درونی به من درس می‌دهد. یک هیئت خیالی شده‌ام. فکر و خیال از سر و روی من بالا می‌رود." (دنیا خانه‌ی من است- ص 133 و 134)

 

در آذر 1311 هم از آستارا به دوستی نوشت:

"من سمّ مهلکم برای خودم و مفید هستم برای دیگران. بیشتر چیزهایی که مردم از آن راحت می‌برند، اسباب زحمت منند. بیشتر یک جدال در مغز من است. عمر من با این جدال گذشته است. به آن اسم زندگی ادبی می‌دهند اما زندگی ادبی من غیر از زندگیهای ادبی دیگر است."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 140)

 

تنهایی از چیزهایی بود که نیما از آن رنج می‌برد و گرفتار کشمکش با آن و عذاب روحی شدید ناشی از این کشاکش بود. او به پرندگان آزاد کینه می‌ورزید و حسادت می‌کرد که چرا همانند آنها رها نیست و نمی‌تواند آزادانه مرغ جانش را در آسمانهای زندگی به پرواز درآورد. در دی 1311 از آستارا به ارژنگی نوشت:

"کدام پرنده است که بپرد و من کینه‌ی آن پرنده را در دل نداشته باشم. عیناً مثل جغد. حال ببینید که با این تنهایی و با افکار و احساساتی که همه مربوط به بیرون از تنهایی‌ست، چه‌قدر به انسان بد می‌گذرد. گمان نمی‌کنم شعرا و نویسندگان روسیه‌ی تزاری هم که به سیبری تبعید می‌شدند، از این حیثها بیش از این رنج می‌بردند." (ستاره‌ای در زمین- ص 129)

 

در اردیبهشت 1312 در نامه‌ای به دوست عزیزش- ارژنگی- خود را به پروانه‌ای تشبیه کرد که از هرجا بلند می‌شود و به هرجا می‌نشیند- حتا به روی دردها و خاطرات دیرینه‌اش:

"بالاخره من هم لنگر ساعت شده، با حرکات نوسانی و تحولی فکر مردم و در نتیجه‌ی عملیات خود آنها، در عین گرفتاریها، به این طرف و آن طرف می‌روم. مثل خون تازه و گرم در عروق جسم مریض. مثل پروانه‌ها از هرجا بلند می‌شوم و به هرجا می‌نشینم. حتا به روی دردها و خاطرات دیرینه‌ی خودم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 135)

 

در همین سال، در نامه‌ای به خواهرش- ثریا- زندگی‌اش را به زندگی سمور و سگ آبی تشبیه کرد و نوشت که احساس می‌کند که قلبش در نتیجه‌ی صدمات روزگار کرخت و بی‌حس شده است. در همین نامه اعتراف کرد که اگر مفیدترین نویسنده و شاعر اجتماعی ایران معاصر نبود و اگر خودش را با قلم و اندیشه و نگارش سرگرم نمی‌کرد، و اگر امید پیروزی بر دشمن و انتقام گرفتن از او نبود، خودش را می‌کشت و در زیر خاک بیابان می‌خفت:

"چنان به سر می‌برم که سمور و سگ آبی در این دریاچه‌ها و جنگلهای غیر قابل عبور که مرا احاطه کرده‌اند...

قلب من در نتیجه ی صدمات روزگار کرخ شده، به حدی که حس می‌کنم خیلی این حالت برای من زود بود. من به نحوی زندگی می‌کنم که فلان جانور وارد سمّ آن جانور. این حیات بالقوه است برای این‌که یک روز حیات بالفعل داشته باشیم و برومند و مستمر واقع شوم.

...

یقین بدان، عزیز من! اگر من در محوطه‌ی اتاق خودم در مقام مفیدترین نویسنده و شاعر اجتماعی عصر حاضر ایران محسوب نمی‌شدم و این سرگرمی من با کتاب و قلم نبود و این مغز خستگی‌ناپذیر را در حل موازنه با وضعیات نمی‌گذاشتم و امید یک روز فتح و انتقام از دشمن نبود، بارها استخوانهای تن من از پوست و گوشت و خون خالی و در زیر خاک بیابان بود.

اما من امروز با افکار و تألمات خود که در اطراف من وضعیات دنیایی خیالی آتیه را به وجود می‌آورد، مثل کرم پیله به خودم می‌تنم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 120 و 121)

 

در واپسین سالهای عمرش هم در دوزخ رنجها و عذابهای روحی به سر می‌برد و احساس می‌کرد خوره‌ای از درون دارد او را می‌خورد. در یادداشتی در شب 21 آبان 1330 نوشت:

"من با فساد محیط بد هم‌آغوش شده‌ام. زندگی داخلی من هیچ‌کس نمی‌داند در چه اغتشاش و رنج تحمل ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم. بردباری می‌کنم ولی کارد به استخوان می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌داند. و هیچ‌کس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خودم ندارم. روح من به‌قدری در زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم، در زندگانی خودم، دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچ‌کس نمی‌داند و نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدمم را مثل خوره می‌خورد. خوره‌ی من مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده، تاب می‌خورم و هیچ‌‌کس نمی‌داند نوشتن و عوض کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است. اگر هرکس اعجازی داشته باشد اعجاز من این است که با این زندگی مرگ‌بار، با این زندگی نکبتی، آلوده شده‌ام و همه چیز من مشکوک می‌شود. من باز هم چیز می‌نویسم. چیز نوشتن برای من عادت و مرض شده است."  (یادداشتهای روزانه‌ی نیما یوشیج- ص 159)

 

و در آخر فروردین 1334 در نامه به بهمن محصص، خود را به داروهای رطوبت زده تشبیه کرد و نوشت که برایش حرارت آفتاب لازم است ولی متأسفانه آسمان سرزمینش ابری است:

"درست مثل داروهای رطوبت‌زده شده‌ام. برای من حرارت آفتاب کافی لازم است و آسمان متأسفانه ابری است و من به خوبی می‌دانم که این ابرها در همه وقت و زمان بوده‌اند. بعضی از روی دریاها بلند می‌شوند. بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی‌دانند کجاست و مرغابیهای ترسو در کجاهای آن منزل دارند."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 203)

 

در چند شعر معدود هم نیما تصویری مستقیم و آشکار از خودش ترسیم کرده است. از این نظر شعر "نیما"- سروده‌ی خرداد 1321- مناسبترین نمونه است. در این شعر نیما خودش را به پروانه‌ای مهجور تشبیه کرده که از فصل بهاران دور مانده، در خزان زرد غم جا می‌گزیند و بر فراز گلبنان افسرده‌دل می‌نشیند؛ پروانه‌ی شورافکنی که در میان زمین و آسمان پی گم‌شده‌اش می‌گردد:

 

از بر این بی‌هنر گردنده‌ی بی نور

هست نیما اسم یک پروانه‌ی مهجور

مانده از فصل بهاران دور

در خزان زرد غم جا می‌گزیند

بر فراز گلبنان دل‌بیفسرده نشیند.

دست سنگینی‌ست

در درون تیرگیهای عذاب‌انگیز

که به روی سینه‌ی اهریمنان و نابه‌کاران و دروجانشان فرود آید

هم‌چنین روی جبین نازنینان و فرشتگان...

اسم شورافکن یکی گردنده است این اسم

در زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جا

در میان این زمین و آسمان

از پی گمگشته‌ی خود می‌شتابد

آن زمان که بر بساط بینوای خود درآید

خواهدش از دیده خون بارد ولیکن

آورد شرم از وقار پهلوانی

دائماً در پیش روی او بدانسانی که او باشد نشسته

هم‌چو کله‌ی جغد پیری سر فرود آید از او

در کنار صفحه‌ای در وی خطوطی تیره.

با وی این پبمان کند که هیچوقتی

نه به ترک راه و رسم خود بگوید.

 

در بعضی از رباعیهایش هم نیما تصویرهایی بدیع و خیال‌انگیز از خودش ترسیم کرده، از جمله در رباعی زیر که در آن خود را به گاوی تشبیه کرده که به گیاهی که در اطرافش رسته میل و رغبتی ندارد و در پی گیاهی بهتر روانه‌ی دوردست‌هاست:

 

نیما گوید به گاو مانم، چه درست!

میلم نه بر آن گیا که در پیشم رُست

نزدیک نهاده، رانده‌ام تا به کجا

اندر طمعی که به از آن خواهم جست.

 

26 آذر 1392

رویکرد نیما به طبیعت/غلامرضا هاتفی


علی اسفندیاری در یوش دهکده ای از توابع نور مازندران در خانواده ای اربابی  به دنیا آمد. در دبیرستان  فرانسوی سن لویی  در تهران درس خواند . نظام وفا معلّم ادبیّات او را به شعر وشاعری کشا ند. نیما مردی باسواد بود  وعلاوه بر فرانسه با عربی  وعلوم حوزوی  آشنا بود. از شاعران فرانسه  به استفان مالارمه  واز شاعران ایران به نظامی علاقه داشت . جایی می نویسد : « من خودم یکی از طرفداران پا بر جای  ادبیّات قدیم فارسی وعربی هستم. سرگرمی  من با آنها است » .او برای خود نام نیما یوشیسج  را برگزید. نیما نام یکی از سرداران قدیم طبرستان بود . یوشیج  به معنی منسوب به یوش است . نیما مدّتی  در شهر های مختلف گیلان وما زندران  معّلم ادبیّات بود وعروض وقافیه وبدیع تدریس می کرد. امّا بیشتر عمر خود را در خانه گذراند وکارِ  خانه  با او بود . مدّتی هم وارد عالم سیاست شد وزمان کوتاهی هم به زندان افتاد . نیما مرد روستایی بود وبه قول جلال آل احمد  تا آخر عمر  خصلت روستایی خود را حفظ کرد . در یکی از اشعار اولّیه خود   می گوید:

من از آن دونان شهرستا نیم           خاطر پر در د کوهستانیم   

ودر یکی از آخرین شعر هایش می گوید:

از پس  پنجا هی و اندی زعمر                              نعره بر می آیدم  از  هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی       چادری و گو سفندی و سگی( نیما،594،1375)

نیما مردی آزاده ومنزوی بود . خانه ای در کوچۀ اسدی تجریش داشت وبا جلال آل احمد همسا یه بود  وضع نسبتاً مرفهی داشت از او یک فرزند باقی  ماند . دکتر خا نلری  پسر خالۀ او بود ونیما ظاهراً اسم ناتل را برای او  برگزید. در زمستان 1338 به یوش رفت وسینه پهلو کرد او را به تهران آوردند امّا تاب نیاورد ودر گذشت . جسد او را چند سال پیش به زادگا  هش یوش منتقل کردند.

 

 

 

اهمیّت نیما در شعر فارسی معاصر

اهمیّت نیما به خاطر اسلوب نوینی است که در شعر فارسی ایجاد کرده است . دکتر محمد رضا  شفیعی کدکنی  می نویسد که: « تغییر در سبک  گاهی با تغییر در فرم وصورت   وقالب ا ست وگاهی در محتوا ی شعر» . (شفیعی کدکنی، 1372:  22 )

امّا نیما از معدود شاعرانی است که  هم در صورت  وهم در معنی شعر تغییرات بنیادی ایجاد کرده است. او  در این هر دو زمینه نظریات  خاصی داشت  ولذا اشعار کسانی که ظاهراً به سبک او شعر می گفتند  نمی پسندید. در مورد وزن وقافیه هم نظزیات خاصی دارد که در اشعار خود او هم نمی توان مصادیق  روشنی برای آن ها یافت جالب این است که بسیاری از ادبا  شعر او را فاقد وزن وغیر عروضی می پنداشتند. حال آن که  تمام اشعار او عروضی است . نیما  شاید پر ماجرا ترین شاعر ادبیّات فارسی باشد . در بارۀ او چه در زمان حیاتش وچه  بعد از مرگ ، مطالب ضد ونقیص ، فراوانی  نوشته شده است. خود او در این باره می گوید:

از شعرم خلقی به هم آمیخته ام                         خوب وبدشان به هم در آمیخته ام

خود گوشه گرفته ام تما شا را کاب           در خوابگه مورچگان ریخته ام ( نیما،558:1375)

نیما زندگی شاعرانۀ صادقانه ای داشت ، تا آخر عمر به شعرش می اندیشیدو عجیب این است که با کمال اطمینان آیند ه را که حق به او می دهد پیش بینی می کرد . در نامۀ اوّل حرفهای همسایه می نویسد : « می بینی هنگامی را که تو سال هاست  مرده ای  وجوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده ، سال ها بعد در گوشه ای نشسته ،  از تو می نویسد » ( طاهباز،23:1369)  اکثر  اشعار نیما تمثیلی ا ست  یعنی مشتمل بر حکایتی ا ست که دو معنی ظاهری وبا طنی دارد . مانند پادشاه فتح ،  ققنوس ، مرغ آمین ، شعر های آخر عمر او کوتاه است که همه زیبا ومتعالی است وفرم مورد قبول یافته وآن ها را باید مبیّن سبک کامل نیما قلمداد کرد،سمبلیک وغمگین است.وفضا ومحیط شمال ایران را نشان می دهد.ودر اعماق آنها درد توده های مردمی را  می توان حس کرد.تمثیلی بودن اشعار نیما به حدی طبیعی است که می توان آن ها را در معنای غیر تمثیلی هم فهمید .خلاصه نیما مانند شاعران قدیم تمثیل پرداز است  یعنی اهل روایت داستانی است ، تمثیلات او سیاسی واجتماعی ا ست  واکثر روایات ساخته وپرداخته خودش است . وگاهی از داستان های جدید و مردمی استفاده می کند.

 

تجربه  در شعر نیما

« در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشم های علیل ونابینا تهیّه کرده است.....»                         ( نیما، 106:1351) نیما خا طر پر درد کوهستان است از همان سال های آغازین  تجربه های شعر وشاعری ، چشم انداز های طبیعی وبومی در اشعارش حضوری گسترده وملموس دارند،  مثنوی « رنگ پریده ، خون سرد » ومنظومۀ  « افسانه»  که زاییدۀ عشقی نافر جام در زندگی نیماست ، در واقع نقطۀ شروع دلداگی وسر سپردگی نیما به طبیعت است :

در شب تیره ، دیوانه ای کاو         دل به رنگی گریزان سپرده

در درّۀ  سرد وخلوت نشسته         همچو ساقۀ گیاهی فشرده

                       می کند داستانی غم آور (نیما ، 38:1375)

همدلی وهم زیستی  صمیمانۀ نیما با طبیعت  تا جایی است که حتی میز تحریرش را سنگ های کنار رود خانه   ها می داند ( ثروت ، 83:1377) و تا واپسین لحظات عمرش نیز سخت به دنبال یک زندگی ساده وبا صفا در دل طبیعت ا ست :

از پس  پنجا هی و اندی زعمر                  نعره بر می آیدم  از  هر رگی

              کاش بودم باز دور از هر کسی       چادری و گو سفندی و سگی( نیما،594،1375)

به عقیده نیما « هیچ حسنی برای شعر وشاعر بالاتر از آن نیست که بهتر بتواند طبیعت را تشریح کند ومعنی را به طور ساده جلوه دهد .»  ( نیما،100:1351) از این رو کشف بیشتر طبیعت را برای پروراندن قریحۀ شاعری  امری لازم وضروری می داند:  « دانستن  سنگی یک سنگ کافی نیست ، گاه باید در خود آن قرار گرفت وبا چشم درون آن به بیرون نگاه کرد به تو می گویم تا این ها نباشد ، هیچ چیز نیست»  ( طاهباز ، 18:1369)واژه ها ، ترکیب ها وفرهنگ وا ژه های  شعر نیما رنگ محلی دارند وحوادث وموضوعات سروده ایش برای وی ملموس وتجربه شده است . در شعر نیما به روشنی نوعی صداقت جغرافیای محل مشاهده می شود . در حوزۀ زبانی ، اصطلاحات محلی وخوی روستایی در سروده هایش بر جسته است  وبیان گر آن است  که شاعر محیط واجتماع را لمس کرده ودر منطقه آگاهانه زیسته است . مثلاً تَرَک  بر داشتن وخشک شدن نی های کومۀ کوجک  یاد آور حال دل یاران  در هجران یاران است :

وجدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می تر کد

چون دل یاران که در هجران یار ان ( نیما ،504:1375)

فضای شعر یاد آور زندگی کشاورزی در شمال ایران است  . کشتگاه با تو جه به محیط زندگی نیما همان شالیزار است که کومه ای نئین  در کنار آن ساخته اند  وکشت مدّتی است که آب نخورده است داروگ نوعی قورباغۀ درختی است که در روزهای ابری وبارانی بیرون می زند وچون بخواند نشان روز بارانی است .

احساس شب برای نیما تجربه ای فردی است ولی تجربۀ او به ما هم سرایت می کند  وحتی نیما آن را تا جهان سوق می دهد :

هست شب یک شب دم کرده وخاک

     رنگ رخ باخته است   

هست شب هم چو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست  نمی بیند  اگر گم شده ای راهش را ( نیما ،511:1375)

این چنین شب ، شامل تمام نقاط جهان می شود . « گمشده ای راهش را »  شامل تمام گو نه های انسانی می شود ؛ تجربه های نیما خواندنی نیست بلکه با هنرمندی آن را بر جسته کرده است . تا چهره های انسان را با تمام فراز و فرودش تر سیم کند . نیما از اصالت روستایی بودن خود یاری جسته تا صدای ماندگار خود را جاودان بسازد :

در درون تنگنا با کوره اش ، آهنگر فرتوت

دست او بر پتک

وبه فرمان عروقش دست

دائماً فریاد او این است ، فریاد تلاش او

کی به دست من

آهن من گرم خواهد شد

ومن او را نرم خواهم دید ؟

آهن سرسخت !

در زندگی عملی  به دریا ، کوه وجنگل دلبستگی دا شت در شعرش این حالت دیده می شود . ورنگ محلی که محیط زیستش بوده همواره در ذهن وتخیلش تأثیر داشته از این رو از نواحی آن دیار ، کوه ها ، درّه ها ، چوپان وآتش ، سگ چوپان وآداب ورسوم و.......در شعر یاد کرده است :

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیا هی  را

وزان دل خستگا نت را ست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جا درّه ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلو فر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا  نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم . ( نیما ، 517:1375)

این شعری است عاطفی و بسیار مؤثر ودقیق ، با اندوهی ناب که بر گرفته از کوهستان های  شمال ایران است . حتی درخت آنهم درختی نا آشنا وتازه است . تلاجن که اسم درختی جنگلی است می توان تصور کرد که شاعر در اواخر عمر تنها در یوش است ووقتی که غروب می شود وبه اندوه طبیعت می ا فزایدبه یاد عزیزی است هر چه سکون وسکوت طبیعت بیشتر می شود حضور یادی در او قویّ تر می گردد.

در شعر مجموعۀ گرگ صامت « گ» را به کار می برد وبا این کار می خواهد حا لت درّندگی  گرگ را نشان بدهد وسپس آن حالت را به ا رباب پیوند می زند .انگار شاعر شکار گرگ وکمین کردنش را دیده ولمس کرده است :

به روی قلّه ها گرگ درّنده           رمه را در کمین بنشسته باشد

شود گاهی عیان وگه خزنده            به حیله چشم ها را بسته باشد

                          بدین سان بر سر ایوانش ا رباب     چو گرگان در کمین سود باشد ( نیما،117:1375)

در شعر آی آدمهایش  سمبل ها ، سمبل های طبیعی هستند یعنی عناصری که در طبیعت هست آن هم طبیعت شمال ایران وکوهستان یوش به کار برده ا ست . دریا که هستۀ تصویری این شعر است سمبل زندگی وحیات پر آشوب است که یک نفر در آن در حال غرق شدن است ومردم که در ساحل نجات نشسته اند  اصلاً به او وغرق شدنش توجهّی ندارند :

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره ، جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده.......( نیما، 301:1375)

غریق خود  نیما  وهمفکران او   وروشن فکران سیاسی هستند. ساحل، خانه ها وشهر های امن وخوش است . یا در شعر کار شب پا گویی شاعر شبی را با شب پا گذرانده است  یا زمانی این کار را انجام داده است وی نیش پشّه را تجربه کرده است وچگونگی رماندن حرا میان را خوب می داند . او با زندگی وفقر گروهی ، آشنا است . این ها همه ، نشان حضور او ولمس موضوع در این عرصه است :

ماه می تابد ، رودست آرام

بر سر شاخه ی «او جا»   « تیرنگ»

دم بیاویخته ، در خواب  فرو رفته، ولی در « آیش»

« کار شب پا »   نه هنوز است تمام

می دهد گاه به تاج

گاه می کوبد  بر طبل به چوب ،

وندر آن تیرگی و.حشتزا

نه صدایی ست به جز این ، کز اوست

هول غالب ، همه چیزی مغلوب

می رمد سایه ای ، این است گراز ( همان ،412)

نیما طبیعت را گویی نرد بانی می داند برای رسیدن به واقعیت های تلخ وشیرین زندگی . نگاه او  به عناصر طبیعی  در شعر  نگاهی پر معنی ونمادین و راز ناک است که اغلب  با جلوه های بدیع وتازه  ظاهر می گردد. نیما با جسارت تمام آن سنت  دیرینه  را شکست  وبه قول سپری « چشم ها یش  را شست  وجور دیگر به اطرافش نگریست» وهر کدام از عناصر طبیعی در شعرش طعم وبوی واقعی خود را می دهند:

مانده از شب های دو را دور

بر مسیر خامش جنگل

سنگ چینی از اجاق خرد

اندرو خاکستر سردی ( همان ،453)

نگاه نیما  به طبیعت  اطراف خود  در آثار غیر شعریش هم قابل توجه می باشد در نامه ای به همسرش عالیه خانم می نویسد:

« پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب می کنند تا بدون این که پدر ومادر برایشان رأ ی بدهند..... ولی انسان خدا آن تقوی وشادی را نداده است که مثل پرنده زندگی کند بدبختانه ما انسان هستیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما  واشیا کشیده شده است ونم خواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم من می خواهم  پرواز کنم »  ( نیما ، 12:1350)

افسانه شعری نیست که بتوان آن را جزو بهترین اشعار نیما بر گزید امّا به هر حال نیما بدین شعر به شهرت رسید وبه او شاعر افسانه می گفتند وافسانه منظوماه ای غنایی است در حال وهوایی نو وبا همۀ اطناب ها وتعقید هایی که دارد شعری تأثیر گذار است . در این شعر محیط کوهستان های شمال ایران وظاهراض روستای یوش را به تصویر می کشاند.زندگی دامداری ، کوچ های دامداران ، کوه ها وجنگل های آن جا ، درختان آن جا شب وروز آن جا به نحو مؤثری به تصویر کشیده شده استشعر از این لحاظ هم حال وهوای تازه ای دارد :

کوچ می کرد با ما قبیله          ما شماله به کف در بر هم

کو ه ها پهلوانان خود سر         سر بر افراشته روی در هم

گلّه ها همه رفته از پیش

تا دم صبح می سوخت آتش      باد فرسوده می رفت ومی خواند

مثل این که در آن درّۀ تنگ           عده ای رفته ، یک عده مانده

               زیر دیوار ، از سرو وشمشاد    (همان، 37)

شعر وی را از معدود شعر ها ی خوب نیما است که سمبولیک نیست وتصویری از فضای شبهای ساکت وخلوت وهمناک روستا ها وکوهستا ن های شمال ایران را مجسم می کند :

ری را صدا می اید امشب

از پشت «کاچ » که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند ......

از پشت کاچ که آبگیر ومرداب مانندی است تصویر شبحی به نظر می رسد وگویا در آن جا کسی است که می گوید وی را ! امّا این صدا صدای آدمی نیست.  ( همان، 505)

 

ودر پایان...

« ما نباید به این نکته درنگ کنیم که چون نیما در کوهستان پرورش یا فت طبیعت را نیز بیش از سایرین جان مایۀ کارش قرار داد واحیاناً  زندگی آن را شناخت این مناسبت اجتماعی زمانه اش بود  که طبیعت را به نوعی دیگر سوای آن چه که در شعر سنتی ما بود در یافت» ( تهرانی ، 33:2537) به همین دلیل است که نیما خود را در طبیعت در جایگاه یک در مان گری می بیند  که در خدمت مردم وبه فکر ا لتیام دردهایش هست :

« در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشم های علیل ونا بینا تهیّه کرده است مقصود مهم من خدمتی است که دیگران به وا سطۀ  ضعف فکر واحساس وانحراف از مشی سالمی که طبیعت بر ایشان تعیین کرده است ، از انجام آن گونه خدمت عاجزند» ( نیما، 106:1351) به این دلیل می ببینیم که او با پناه جستن به عناصر واجزای طبیعت در شعرش ، سعی دارد تا به دردها ورنج های زندگی فردی واجتماع متزلزل که در آن می زیست سرو سامانی بخشد . به عبارت دیگر طبیعت سنگ صبو.ری است که نیما با تکیه بر آن آلام درونیش را تسکین می دهد :

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه

گر چه می گویند : « می گریند روی ساحل نزدیک 

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد رو.زان ابری داروگ کی می رسد باران ( نیما، 504: 1375)

نیما در صدد بوده است تا نگاه شاعر  را نسبت به محیط وجامعه وجهانی که در آن به سر می برد نزدیک ونزدیک تر سازد به همین سبب شرایط واوضاع اجتماعی  وسیاسی نابسامان وخفقان زایی که در عصر او حاکم بود به او آموخت که دیگر نمی توان چون گذشتۀ دور از همه بد بختی ها ونامردمی ها بر بلندای برج عاج تکیه زد ویا در ساحل سرد وآرام نشست وشاهد غرق شدن عدهّ ای در دریای تند وتیره وسنگین بود . ودر نتیجه همۀ عوامل وعناصر طبیت  در شعر نیما در خدمت مناسبات اجتماعی زمانۀ اوست .شب مهتاب ، دریا ، جنگل ، پرنده ها و.......وهمچنین پدیده های بومی ومحلی مانند داروگ ، تیرنگ ، سیولیشه، وازناد، توکا.......که در اشعار نیما موج می زند همه وهمه بیانگر حقایق تلخ تاریخی اند که با زبانی نمادین و سمبلیک به مفاهیمی چون یأس وناامیدی شکست وپیروزی ، خفقانها ونابسامانی های اجتماعی وسیاسی عصر اشاره دارند واز همین روی است که نیما مایۀ اصلی شعرش را رنج می داند :

راست می باشد که کوه وزندگانی در دهستان

دلکش وزیبا ست

لیک روز ی می رسد

کادمی زاده نوایی نیستش

دلکشی های طبیعت

جز بلایی نیستش

ونخواهد بود درمان از پی رنجش  ( نیما ،244:1375)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع ومآخذ

1-تهرانی  ، خسرو، نوگرایی نیما یوشیج  ، ج1 ، آذربایجان کتاب ، تهران ، 2537

2- ثروت،منصور، نظریه های ادبی نیما، چ1، تهران ، پویا، 1377

3- شفیعی کد کنی ، محمد رضا ، تازیانه های سلوک ، چ1 ، آگاه    ، تهران  ، 1372

4- طاهباز ، سیروس ، برگزیدۀ آثار  به انضمام یاد داشتهای نیما ، چ1 ، بزرگمهر ، تهران ، 1369

5- ----------  ، در بارۀ شعر وشاعری  ،   دفتر های زمانه ، تهران ، 1368

6-------------- ، مجموعۀ کامل اشعار نیما ، چ2، آگآه ، تهران ، 1375

7- یوشیج ، نیما ، نامه های نیما به همسرش ، چ1 ، نگاه ، تهران ، 1350

8- ------------ ، ارزش احساسات پوپنج مقاله در شعر ونمایش ، چ2 ، گوتنبرگ ، تهران ،

اسطوره هول نیما/ید الله رویائی


هولی استاده به ره می‌پايد» - نيما من با تو حرفی دارم ولی برای طرحش بايد حرفی پيدا كنم، مثل كلمه‌ای برای كلمه. داده‌ی اولی وجود دارد، در حالی كه دومی بايد وجود پيدا كند.
   « چيزی اتفاق افتاده و چيزی بايد اتفاق بيفتد، و شاعر همين كه حادثه را آفريد اهل هول می‌شود. و هول او بيش‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه به مرحله‌ی اول نرسيده‌اند يعنی اصلا حرفی ندارند، و كم‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه حرف دارند و نه طرح تازه‌ی حرف را، كه طرز را دارند و طراز را ندارند‏، غرض هست ولی غايت نيست.
نيما حرفی دارد، ولی برای طرح‌اش علامتی از حرف می‌دهد. و همه‌ی آن‌هايی كه از حرف بيزارند و يا آن را در خودش می‌فهمند. يعنی حرف را در خود حرف می‌فهمند و نه در فاصله و در دام، همه، مثل هولی سر راه او می‌نشينند. و نيما در دام حرف است، و يا حرفی است در دام. و اين گونه است كه حرف به حرف می‌رسد، و كلمه در دام خودش می‌افتد، مثل زمانی كه هنوز شعر واژه‌ی شعر را نمی‌شناخت، يعنی جايی كه در آن خود را به خود ببندد. اما وقتی كه شعر واژه‌ی خود را شناخت، انگار كلمه هم كلمه را پيدا میند، و فكر ادامه‌ی ديگر می‌گيرد. و حادثه در اين جا است. در تظاهر همين «ديگر» است. وقتی كه می‌نويسد حرف خودش را می‌زند، و چون حرف خودش را می‌زند خيال می‌كند دارد جواب می‌دهد. مثل كودكی كه از حرف زدن تعريفی ندارد. مفهوم ديگری جز جواب دادن نمی‌شناسد. اين طور بهش گفته‌اند، جواب نده!
نوشتن يعنی جواب دادن، و در اين هر دو، نيما تنها است، كودك تنها. و چون خودش می‌داند كه تنهاست پس نگران است، می‌ترسد، ترس او از اين است كه نترسيده است، او هست، دلواپس ضمير خودش هست، نگران راه  است و هيچ چيزی از راه نمی‌رسد، روی راه اما، هميشه چيزهايی برابر چشم او ايستاده است، كه مثل او نگران‌اند: مثل شب «پادشاه فتح» كه... به ره آبستن هولی است بيهوده... و مثل سحر «می‌تراود مهتاب» ايستاده و نگران، و مثل خود هول، كه همه مثل او مواظب راه‌اند، و روی راه‌اند. حتا خود راه هم می‌ترسد و نگران راه است:
باد می‌كوبد و می‌رويد
جاده‌ی ترسان را   (شهر شب)
پس كی از كی می‌ترسد؟‌انگار هولی هست كه در پشت اين رويت‌ها می‌زيد، حيات دارد، ديده نمی‌شود، و چون نمی‌بيينندش، هر كس او را در جلد ديگری می‌بيند، و روی راه منتظر اوست، و روی راه هر چيز می‌تواند جلوه‌ای از باشد، پس مواظب هم‌اند، همه از هم واهمه دارند: خانه‌ی هول؟ آری، با اين اميد باطل كه:
و می‌رسد زمانی كاندر سرای هول
آتش به پای گردد و درگيرد  (ناقوس)
من اسطوره‌ی هول را می‌شناسم. از دو سو می‌آيد، يكی از سمت حرف، يكی از سمت اعتراض، فعلا همين كه جواب بدهی تكوين هول نطفه می‌بندد، و تظاهرش وقتی است كه جواب تو گيج‌شان كند، و زبان تو را نفهمند، يعنی كه جواب را «سربالا» بدهی، سربالا را به معنی تحت‌الفظی اش بگيريد، يعنی با سر افراشته، و بزرگ‌ها غرور كودك را آسان نمی‌پذيرند. و آن را اعتراض، دهن‌كجی و جواب سربالا می‌دانند.
هولِ همه‌ی بدعت‌گزاران از همين دو سو آمده است: - سمت سكوت كه می‌شكنندش و سمت حرف می‌شود، - و ديگر سمت سنت كه می‌شكنندش و سمت اعتراض می‌شود. همه‌ی بدعت‌ها طبيعت اعتراض داشته‌اند: زبانی ديگر، تجاوز، جنون:
همه خيال می‌كنند كه ديوانه‌ای به آنها تجاوز كرده است. و ديوانه خود نگاه‌اش را از آن‌چه دارد بر می‌دارد، و روی چيزی می‌گذارد كه با او خشونت می‌كند، تا زمانی كه از جهان مانوس‌اش بريده است، جهان تازه با او ياغی می‌ماند. آن‌چه از زبان قديم‌اش با او باقی است از شدت كار او می‌كاهد، و از رفتار او می‌كاهد، و سلطه‌ی زبان جديدش را كم می‌كند، و هول شاعر هميشه از اين مرحله می‌آيد. مرحله‌ی، می‌شود گفت، دگرديسی زبان. چون در گسيختن كامل با زبانی كه پشت سر می‌گذارد، در پيش رو به جنونی كامل می‌رسد. و در جنون كامل يك دست می‌شود، و مأموريتش برای تخريب، نامريی می‌ماند. و در جنون يك دست جايی برای ترس، و ترسِ تخريب نمی‌شناسد، و نه فرصتی برای پاشنه، ترسيم ترس، و جای پا.
طفلك نيما، هميشه می‌ترسيد. چرا كه از زبان قديم‌اش، با او هميشه چيزی باقی بود.  لبخند آخرين‌اش را ديدم: ترسيم ترس بود.
يا تقسيم ترس؟
‌جامعه‌ی نيما، گردابی است كه در آن هيچ‌كس در ترس خودش تنها نيست. و تازه ترس نيما مال خودش نيست، متعلق به خودش نيست. يعنی ترس ندارد، بل‌كه ترس مخصوصی دارد. شايد به ترس عصر خودش شهادت می‌دهد. و شاهد ترس اگر مالك ترس نيست، گاه ولی در تملك ترس می‌ماند. و ترس برادر مشهوری دارد: مرگ، كه در تصرف «من» با من می‌ماند. و از ظرفيت من سر می‌رود.
من گاهی به «هــ» ی اولِ هول، كه دو چشم دارد، انديشه كرده‌ام. و به بيش‌تر چيزهايی كه با هول می‌آيند و همه دو چشم دارند. مثل «هزيمت هول» پيش ابوالفضل بيهقی. و نيز پيش نيما يوشيج كه هول هيكل است. هيولا است. هراس است. نمی‌شود هول را جز با چشم هول ديد. جز با «هـــ» های دو چشم ديد:
پس بر سر موج های دريای عبوس
آن هيكل ديوانه ی هایل در بر
اشكال هراس ناك اش آيد به نظر   (قلم انداز)

همسايه‌ی هلاك، هول!
واژه‌ی هول به زبان نيما كه می‌آيد، از هول او كم می‌كند، انگار اعتراف به ترس تسكين ترس است. در حيات روزمره هم آن‌كه می‌ترسد و به زبان نمی‌آورد، ترس خود را در خود انبار می‌كند. نيما ترس‌اش را انبار نمی‌كند، می‌ريزد، در زبان می‌ريزد، با ايما، با استعاره و يا مستقيما با رويت هول در سراسر شعرش. تا جايی كه زبان او زبان هول می‌شود. و هول متعلق به زبان می‌شود، مثل خود واژه‌ی هول وقتی كه جايی در مصرع دارد:
يا  زين شب محيل
كز اوست هول
گريان به راه رفته شتابان (ناقوس)
و اگر حضورِ خود واژه نيست، حتما خيال آن هست، اشاره‌ای و استعاره‌ای از آن هست. واژه‌ی هول اگر نيست، هيكل هول هست.
دودناكی به شب وحشت زا
می‌كند هيكل او را ترسيم   (كار شب پا)

هيكلی ، نه اما،
مثل اين است كه ژوليده يكی
می‌گريزد به رهی

و در زبان هول، حضور واژه و يا استعاره‌ای از آن، معنايش اين نيست كه زبان است كه هول می‌كند، بل كه هول جزيی از شناسنامه‌ی زبان می‌شود:
مقاله‌ای كه از من زير عنوان «زبان نيما» در كتاب هفته چاپ شد، سال 1340، تكه‌ی كوتاهی داشت با نام «خانه‌ی هول» كه طعمه‌ی قيچی شد، به توصيه و از ترس، نيما كه نبود بترسد، ما ولی خودمان می‌ترسيديم. تربيت اتوسانسور در نسل ما جزيی از تربيت نسل ما است، كه در اين سر دنيا و آن سر دوزخ هم با ما می‌آيد. در حاشيه‌ی آن تكه از مقاله امروز يادداشت‌هايی می‌بينم، در هم و بی‌نظم، كه بعض‌شان را، همان طور درهم و بی‌نظم، می‌خوانم:

هول خالی است، شبح سوآل.  هول، شكل است.  نيمای هول

زير چند اسپيدار
شكل ها می‌گذرند  (شهر شب)
لكه ابری كه دور می‌ماند
برج‌هايی كه می‌كنند صدا
وندر آن جا كسی نمی‌داند
كه چه اشكال می‌شوند جدا (قلم انداز)
- هول، موهبت فراموشی، جهانی. هول تنها نيست. با ديگران است كه از ديگران می ترسيم. هول، ايستاده است.      هول = راه

هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ و رخ باخته است.  (ماخ اولا)

در تهی‌گاه كوه و مانده‌ی دشت
هيكلی جز به ره شتاب كه داشت  (قلم انداز)

شاعر از هول خود خبر دارد، نيما هميشه كمك می‌خواهد،‌چون آن‌كه مُشعر به ترس خودش نيست به جستجوی امدادی هم نيست:

امدادی ای رفيقان با من!
من، دست من، كمك ز دست شما...
اين‌جا همه چيز در پرده‌ی هول می‌آيد: فقر، بيماری... تا خود كلمه فراموش نشود، گو اينكه بدون فقر و بيماری هم هول فراموش ناشدنی می ماند...

حرف از هول هول را به حرف می آورد. وقتی كه هول هست، هميشه حرف  با اوست. زبان كه باز  كنيم زبان هول باز می‌شود، و ما  زبان می‌بنديم. و سكوت ما در اشغال اوست.
اوه، سی سال پيش! چه سال‌هايی بر اين سی سال گذشته است! و اين همه، در شعر امروز، نيما را مربوط به گذشته نمی‌كند. نه نيما را، و نه ما را. شعر امروز گذشته ندارد. اگرچه هنوز در منابر دانشگاهی، حرف‌های نامربوطی را مربوط به گذشته می‌كنند. بكنند! در حال حاضر چيزی جز حال حاضر مطرح نيست. *

                                                                                               یدالله

رنج شعر و شعر نیما/محمد عظیمی


هنر، از درد زاده مي شود و هيچ تولد و آفرينشي فارغ از رنج نخواهد بود. ميل به دانايي و شناخت خود در آيينه ي شعر، دردي ناشناس است كه همدلی را معنا مي كند. دغدغه هاي بزرگ، از رنجي متعالي زايش مي كند و زندگي را معنايي ابدي مي بخشد. نيما زاده ي رنج است. مي دانيم كه تولد نيما در سال 1276 شمسي اتفاق افتاده است. دوره ي پر تلاطمي كه هنوز بوي باروت تفنگ ميرزا رضاي كرماني و پيكر غرقه در خون ناصرالدين شاه در سال قبل را به مشام مي رساند. دو سال از مرگ پدربزرگش، علي خان، نايب الاياله حكومت مازندران مي گذرد. مردي كه پول حكومت را حرام مي دانست و از پول زراعت ارتزاق مي كرد. او در دوره اي، كودكي را پشت سر گذاشت كه مشروطه خواهي و تاسيس مدارس نوين در ايران، دغدغه ي پدرش بود و آموزش الفباي خانگي، پاهايش را با تركه هاي ملاي ده آشنا كرد. در حمل(فروردين)1302-شعر يادگار را رنج نامه ي زندگي خود مي كند و مي سرايد.
در دامنِ اين مخوفْ جنگل                         وين قُلِّه كه سَر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادرِ منِ زا                            گهواره يِ من نهاده بوده است
اينجاست ظهورِ طالعِ نحس
كامد طفلي زبونْ به دنيا                                 بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت                      بيچاره شد او زِ پاي تا سر
دل داد ندا بدو كه: برخيز
كودكي نه ساله بود كه، فرمان مشروطيت توسط مظفرالدين شاه قاجار امضا مي شود و التهابي پر شور در جامعه ايجاد مي کند. پدرش كه از دوستان اميرمويد سوادكوهي ست در  حمايت از مشروطيت در مازندران نقشي درخور دارد. در اين خانواده ي مرتبط با جريانات اجتماعي، در حالي كه  نوجواني سيزده ساله بيش نيست، حرارت به آتش كشيده شدن خانه مظفرالملك و انتظام الدوله توسط سالار فاتح را در شهر نور احساس مي كند و نور در جنگ ميان سالار فاتح و خواجه وندها، خونين مي شود.
حضور در مدرسه فرانسوي سن لوئي تهران نتوانست او را از صفا و صداقت كوهستاني دور كند و او را از كنجكاوي در زمانه باز دارد. مي نويسد كه: «اتفاقاً كنجكاوي من به قدري اساسي است كه بايد بيشتر آن را نتيجه معاشرت با طلاب قديمي و تحصيلات قديم اوليه ي خود در نزد آنها بدانم. همين كنجكاوي و جامع فكر كردن كه مخصوص به آن است، يقيناً در بدبختي هاي من دخالت دارد. چنانكه در تحسين و تصفيه ي افكار من.»
و با سرودن شعر در سبك خراساني، رنج هايش را التيام مي دهد. در كوران جواني ست كه با دختري از اقليت هاي ديني آشنا مي شود و اختلاف مذهب، او را سراسر از شهر بيزار مي كند. صفوراي چادرنشين هم در تسخير روح نيما و افزودن بر ناكامي هايش افزود و منظومه ي افسانه زاده  شد. روح سركش صفورا و نپذيرفتن حضور در قفس زندگي شهرنشيني، نيما را در رنجي مدام فرو برد كه تا پايان عمر، از او دست برنداشت.
به دكتر جنتي عطائي مي نويسد كه: اگر بداني من در چه رنجي بودم. من چه كشيدم و چه ديدم و چه مي بينم. منِ كوهستاني و در ميانِ قبايلِ چطور سربلند بزرگ شده، چطور اسير شعر و معرفت شده و بعد اسير شهر شدم و چه كشيدم. همه ي اين نقطه ها در اين سطرها تيرهايي است كه بعد از صفورا به دست من اصابت كرد و من بار آن را كشيدم و اگر تو بداني كه چه كشيدم. ... اگر بداني كه من چه كشيدم. سايه هاي گذشته هاي پهلوانيِ من دارد مرا مي كُشد، زيرا كه شعر و نيت به خدمت زبان فارسي، نيت هدايت مردم، مرا كشته است. اگر بداني من چه كشيده ام. كشيده ام آنچه را كه شهدا مي كِشند. مي فرمايد: من عفت من عشقه فهو شهيد. كسي كه از عشقش چشم پوشيد از شهداست. اگر بداني من چه كشيده ام.
نيما زاده ي شرايط ويژه و خاصي ست و اين اتفاق ناخواسته در خانواده اي كه از يكسو دستي در حكومت داشتند و از ديگر سو از خانواده ي عالم پرور مفتاح (طوبي مفتاح) بودند، بختي برايش رقم زد كه با كنش و واكنش هاي بسياري روبرو شود. يوش و ايزده دو مكاني بودند كه كودكيِ نيما را به حافظه ي خود سپردند. كودكي، زمانه ي خاصي ست كه هيچ گاه از ذهن ما محو نخواهد شد و ارتباط بين كودك، رويا در واژه واژه ي شعر و شاعر، خود را نمايان مي سازد.
اي دريغا روزگارم شد سياه!
آه از اين عشقِ قوي پِي، آه! آه!
كودكي كو! شادماني ها چه شد؟
تازه گي ها، كامراني ها چه شد؟
چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من،
محو شد آن اوّلين آمالِ من!
شد پريده، رنگِ من از رنج و درد
اين منم: رنگِ پريده، خونِ سرد.
و اين پريده رنگي، با فرار برادرش لادبن در سال 1299 بيشتر مي شود. چرا كه رضا خان كودتاچي، در دستگيري و سركوب مبارزين جنگل، عزم خود را جزم مي كند و لادبن چاره را در فرار به سوي شوروي مي بيند. در خانواده اي كه پدرش مرتبط با مبارزين و برادر كوچكش متواري از حكومت وقت باشد، چگونه مي توان نسبت به وقايع و حقايق اجتماعي بي توجه بود.
در سال 1300، در التهاب مبارزه مي سوزد و با افراد انقلابي در تماس است. رنج بدبختي هاي جامعه و كشته شدن در راهِ مردم را فرياد مي زند. بي باكانه در تير ماه 1300 به دوستانش، نصير و ماشاءالله مي نويسد : بدون شك موفّق مي شوم و از دشمن انتقام مي كشم. جوان ها! همّت كرده استعداد به خرج دهيد. سرنوشت آينده ي عالم در زير همّت شما مخفي شده است. خودتان را بشناسيد. مليّون ها! اطفال بي گناه و ضعفاي محروم از حقوق، چشم باز كرده به مردانگي و همّت شما نگران شده اند. ... جسد مرا در ميان كشتگانِ راهِ حق خواهند ديد يا باز خواهند شنيد كه فرياد مي كشم: انتقام! انتقام! جوان ها همت كنيد! عهد، عهد انتقام است. من انتقام خودم و ضعفا را از اين پست فطرت هاي شهري مي كشم. خطاكاري و جنايات، همه را عنقريب به ثبوت رسانيده در محكمه ي وجداني، قانون مجازات جديد را اجرا مي كنيم.
در همين سال شعر منت دونان را مي سرايد و مي گويد:
گرفتن شَرزهْ شيري را در آغوش              ميان آتشِ سوزان خزيدن
كشيدن قلّه ي الوند بر پشت              پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان          كه بارِ منّتِ دونان كشيدن.
در آستانه ي جنگ خونينِ سربازان دولتي با ميرزا كوچك خان، از تهران به يوش مي آيد و به مادرش، طوبي مفتاح كه در تهران حضور دارد، مي نويسد: مادر عزيزم! گريه نكن! از سرنوشتت پيشِ همسايه شكايت نداشته باش! پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام...
و در همين سال به برادرش لادبن مي نويسد: بعد از من، مادرم را تسلّي بده و به جايِ من، به خواهر كوچكمان مهرباني كن. وقتي بزرگ شد، سرگذشت مرا برايش تعريف كن و بگو كه او هميشه غصه مي خورد...
ميرزا در جنگل كشته مي شود و نيما مايوس از زندگي، شب را خطاب مي دهد و مي سرايد. واژه ي شب در بسياري از اشعار نيما جاي گرفته است و از واژ ه هاي روز، صبح و سپيد، كمتر نشان مي توان يافت.
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و اَلَم رفت
تا باقيِ عمر چون سپارم.
نه بختِ بدِ مَراست سامان
و اي شب، نه تُراست هيچ پايان...
 در همين سال 1301 به دوستش يحيي ريحان مي نويسد: آه ريحان! من يك بچه ي كوهي بوده ام. جنگل ها و تماشاي قلّه هاي كوه ها و مناظر گوناگونِ قشنگِ صحراها و امواج دريا، زندگي در روشِ ساده و دهقاني، مرا اينطوري تربيت كرده است. به من حالاتي داده است كه بالطّبيعه از شهر و رسومِ شهر متنفّرم. بگذار قلبي را كه در كارِ سوختن است، در اين گوشه هاي عالم با ريختن اشك، كمي تسكين داده باشم.
نيماي كوهستاني از هر چه بند و قفس است، گريزان بود. كار در بايگاني وزارت ماليه را رها كرد و بعدها، چه در آستارا و چه در هنرستان صنعتي تهران، نتوانست در قيد تشريفات بماند. او مانند البرز، تنهايي را دوست داشت و دشت هاي وسيع اين سرزمين، او را رها تربيت كرده بود. مي گويد: كاش پرنده بودم كه مي توانستم به آزادي حركت كنم! ابر بودم كه هميشه در فضاي لايتناهي سيرمي كردم! حقيقتهً من مثل يك پرنده ي صحرائي هستم كه از دور ماندن از كوهستان خود مكدّر مي شوم.
نيما يك شاعر طبيعت گراست و در اين گرايش، توصيف گر محض نيست بلكه در صدد آشتي دادن طبيعت و انسان است. از دروغ و ريا بيزار است و اين بيزاري او را به انزوا دعوت مي كند.
به معلمش نظام وفا مي نويسد: قلب من سازِ كوك شده اي ست كه هر كه به آن دست مي بَرَد، نغمه اي بيرون مي كشد. اما بيشتر طبيعت است كه آنرا مي نوازد. هرگز كسي تارهاي ساز مرا از استغاثه ي مردگان و صداي ارواح، گريه از وسط ابر و خنده از لبِ گل، خالي نمي بيند. قلب من مثل قطره ي آبي ست كه يا مي خواهد به صورتِ بخار به هوا بالا رود يا اينكه به قعرِ زمين خود را فرو برده، به هر صورت مي خواهم خود را مخفي كنم. خيال نكن مرا مي بيني، من، منِ واقعي، حقيقت ديگري هستم كه در نوشته هاي خود جا گرفته ام و هنوز مردم از من صدايي نشنيده اند، تا چه رسد به يك نغمه كه قلبِ مرا براي آنها تشريح كند. سرافرازي، ميوه اي ست كه خار بسيار دارد. كسي به آن دست نمي بَرَد به جز ديوانه و از خود گذشته. بعضي اشخاص خلق شده اند براي دوره ي ديگر. اساساً بدون رنج ومشقت بسر بردن هم، كار اشخاص پَست است.
يوش يك آرام جاي است كه مدام نيما را به خود مي خواند و او كمتر تابستاني در طول عمرش بود كه خود را به آنجا نكشانده باشد. به مادرش مي نويسد: شوق است، غم است، چيست محرّك ناشناس و معمّايي كه قلبم را مي كُشد؟ مخصوصاً وقتي كه مرا در هر چند سطر، به آمدن بطرف كوهستان دعوت مي كنيد و پي در پي از حال من مي پرسيد. چه حالتي را دارد يك عقاب وحشي كه به قفس، اسير شده است. من آن عقاب بلند پروازم كه در چهار ديوارهاي شهري مشئوم، پر و بالم بسته شده است. خيال آسمانِ شفافِ بلند و هوس قلّه هاي مينايي رنگ، مرا مشوّش نگه مي دارد. خوشا به حال پرنده ها، كه در حركتشان آزادند و زندگاني، آنها را در مشيِ غير طبيعي نينداخته است. كاش شماها از اين پرنده ها كمتر نمي شديد و مرا از اين زندگاني خفه و مرعوب شهر، براي هميشه خلاص مي كرديد.
و هنگامي كه به يوش مي رسد، با شعفي شوق انگيز خود را به طبيعت واگذار مي كند و مي گويد: صداي آب، گوشهايم را كر كرده. قُلَلِ غَمّاز و درخت ها، چشمهايم را مخمور ساخته است و سَرَم، هاي هاي صدا مي كند. از همه جا بي خبرم. همه ي دنيا، همه ي اخبارِ من در اين محوطه است. سبزه، ابر، جنگل، گاو، گوسفند، هياهوي چوپانان، دوشيدنِ شير. نمي داني چه خوش است اين زندگاني!  آه! اگر من يك نقاش بودم با اين همه رنگها كه طبيعت درهم ريخته است، چه مي كردم! از آنها متصل مي ساختم و قلب مشتاق و ديوانه ام را بهتر قانع مي كردم.
خوشيِ من اين بود كه شكيبا باشم، تا اينكه تابستان شود و من باز به يوش و جنگل ها ي ييلاقي كلارزمي و اليو بروم. يك آب از چشمه، از كنار كوه و در زيرِ يك درختِ تنها روئيده، بنوشم. در حالي كه گوسفندها را كه براي دوشيده شدن به گوسفند بُنِه مي روند، در دامنه ي كوه هاي سرد و سبز تماشا كنم. يك تكه از اين كوه ها و دره هاي قشنگ نيست كه ما در آن خاطره اي نداشته باشيم. مملو از خون و خيال ماست. كلمه ي وطن را من همه وقت براي همين نقطه استعمال كرده ام، چه در شعر، چه در هر چه نوشته ام.
شهر برايش يك زندان پر شكنجه است و سخت بيتاب يوش. خواهرش بهجت الزمان هم برايم مي گفت: وقتي مي گويم خانه، منظور خانه ي يوش است. ديگر مكان ها خانه نيستند.
ما هم اگر خود را از ساحتِ طبيعت به سوراخ و چاله هاي شهر بيندازيم و رسم زندگي پدران عاقل خود را به تقليد از شهرها، كمتر رعايت كنيم، جز اضمحلال چيزي نصيب ما نيست. به پدرش مي نويسد: مرغ وحشي و صياد شناسي كه پرواز مي كند، پسر شماست. مي گريزم. به هيچ جا پناه نمي برم، مگر به وطن محبوبم. آنجا ديگر همه چيز به دلخواه من است. از همه جا بهتر وطن من بود كه با برادر و خواهرم در آنجا بزرگ شدم. دهكده ي كوهستانيِ خلوتي كه بدبختانه از آن دورم و هنوز زنده ام. در اين صورت چه خوشي به من مي گذرد؟ من كه به ياد يك شب زندگي در وطن خود، متصل آه مي كشم، ولي هميشه قلب من خراب و مملو از خاطره هاي مغشوش كوهستان است كه درمقابل من پرواز مي كنند و به حسرت روزهاي گذشته آواز مي خوانم . آواز من از آن كهنه ترين آهنگ هاي وحشيانه ي ولايتي است .
با اين همه نيما، سرسختانه كار مي كند. گويي او با جهان قراردادي يگانه دارد. كلماتش، نامه هايش و نكته هايش سرشار از صلابت و خودباوري ست.
عزيزم! گوش بده!  تنها كار است كه مرا به خود مشغول مي دارد. آن را ديگر هيچكس و هيچ حرفي نمي تواند از من بگيرد. كارِ من با من حرف مي زند. من از او مي پرسم آيا به آن سرحدّي كه مي خواهم رسيده اي؟ اميدِ انتقام و آينده.
نيما زندگي را به جهتي ساده و بي آلايش سوق مي دهد و اين حركت به معناي بازگشت نيست. او نوشدني را مي خواهد كه به فطرت آدمي نزديك شود و به همين دليل شعر را به طبيعت نثر نزديك مي كند. تفاوتي عظيم در شعر كه راه شعر امروز را از شعر سنتي جدا مي كند. تغيير ساختاري شعر و رسيدن به يكپارچگي و استقلال و وحدتِ تماميتِ اجزا و عناصر شعر. حركت از لايه هاي ظاهريِ شعر به عمقي كه به ژرف انديشي منتهي مي شود. راهي كه نيازمند ممارست و رنج است و اين تغيير با تفكر همراه است و از شعار و هياهو دوري مي كند.
مثل ساير لوازم زندگي، سه چيز محتاج تغييراند: شعر، نقاشي، موسيقي. زيرا كه ما زنده ايم. معنيِ اين حرف اين است كه زندگاني ما نو مي شود. معني نو شدن، چيزهايي ست كه طرفِ احتياج ما واقع هستند. در اين هيچ ترديدي نيست. نمي توانيم ترديد كنيم كه چرا مغلوب و مفتونِ طبيعت واقع شده ايم. چون تمام جزئيات روح و جسم ما، ارتباط تام و كلّي با طبيعت دارد. پس هر قدر اين ارتباط را سهل تر و روشن تر و محكم تر كنيم، اين كار نتيجه ي اختيار و هوس هاي غير طبيعي نيست. بلكه خواسته ايم به آسودگي نزديك شده، جسم و روح را از مَلَكات پست، كه باعث خستگي و تنزل فايده و حظ است رها كرده باشيم. اين است اساس تغيير ناپذير براي همه وقت. نقاشي را به تناسب واقعيت طبيعت و رهايي از ريزه كاري، موسيقي را به يكنواخت نبودن و مطابقه كردن با حركات و حالات نزديك كنيم. شعر را هم همانطور كه من اقدام كرده ام، به يك كيفيت موثّرتر و اسلوبِ كامل و ساده تر.
در ميان شاعران و هنرمندان بزرگ و معاصر، مانند نيما در سرافرازي و بي اعتنايي به قدرت با توجه به شرايط سياسي-اجتماعي دوران، بسيار اندكند. او هرگز مدح خان و حاكمي را نگفت و سراسر زندگي اش از اين اتهام مبراست. نيما در هنر و زندگي، قائم به خود و تلاشِ خود است.
نيما در 28 سالگي، پيرانه سر به برادرش لادبن مي نويسد كه: فقط يك چيز در محروميت، به من تسلّي مي دهد كه كيسه ي خيالم را با فروتني در مقابل ناحق و تملّق نزد مردم و دوستي با متموّلين پُر نمي كنم و براي مشهور شدن اسمِ خود، قلبم را ذليل نكرده، زير پاي هيچكس نمي اندازم. ... تألّمات و تأسُّفاتِ خود را به دوش گرفته ، به خودم و به همين دنيايي كه من هم در جزو آن پروريده شده ام، مي پردازم . خونِ گرمي كه در عروقِ من جاري است ، به من اِذْنِ نشستن نمي دهد . محصولاتِ دوشِ خود را به بلندترين نقاط عالم بالا مي برم و پرتاب مي كنم . من بمب اندازِ نويسندگان هستم .
از منظر نيما شاعر چه كسي مي تواند باشد؟ نظراتش را مي توان امروز هم سرمشق امور هنري قرار داد و از اين منظر، سره و ناسره را در اين آشفته بازار مدعيان شعر و شاعري شناخت.
تمام اهميّت شاعرانه در اين جا است كه چطور دقيق و مقتدر باشيم، نه فقط از حيث فكر، بلكه از حيث ساير مزايا كه صنعت جديد، آنها را واضح ادا مي كند. در نظر من، شاعر كسي نيست كه فقط بيانات روان و دلچسب دارد يا افكار اجتماعي و اخلاقي را خوب بيان مي كند يا در علم الروح و علم التربيه و ساير فلسفه هاي مختلف، مشاهداتي از خودش نشان بدهد. اين نوع كارها، متخصصين خود را در هر عهد داشته است و خواهد داشت.
شاعر كسي ست كه انتقادات و تحريكاتِ عجيب خيالي و جنبش هاي فوق العاده ي قلبي دارد. خلقة صاحبِ اخلاق خوب و قلب رقيق باشد، بطوري كه بتواند مظهرِ طبيعت واقع شود و از اين حيث، ناجور با ديگران آفريده شده باشد. هر چند معناي مطلق شعر به حسب اعتبار، غير از اينهاست،
شعر بايد تصويرات مختلفه ي زندگيِ عصري و تألّماتِ عمومي باشد. وقتي فلان برزگر آن را بدست مي گيرد، خودش را و زمينش را و اطفال گرسنه اش را در آن ببيند و بخواند و بفهمد. ولي آنها، قديمي پرست ها، مثل حميدالدينِ مرحوم، نثر را، ((مقامات)) يا ((لغت نامرتب )) و مثلِ حكيم عنصري، شعر را مديحه و قصايدي قرار داده اند كه فهمِ آن با عده اي خودخواه و فايده ي آن، فقط براي اشراف و طالبين است.
شاعر لازم است كه نترسد، غير مقيّد و جَري و مستقل باشد. قدما به خوابِ جادويي رفته اند. تحسين و تكذيب، برايشان يكي است. ولي زمان حاضر، زنده است. جان دارد و با ما حرف مي زند و بايد براي احتياجاتِ ملتي كه اكنون زنده اند، چيز بنويسيم. فردوسي ها و حافظ ها هم اگر زنده مي شدند، همين كار را مي كردند. آنها كه نمي كنند، جهتِ اين است كه نه حافظ اند، نه فردوسي. براي رسيدن به اين مقام، نبايد طفل را ترسانيد و به او گفت كه تو مثل فردوسي نخواهي شد. سعدي شدن، مثل صائب، خيالات را دسته دسته در هم فشردن، مثل حافظ، شراب و ساقي را در هيج جا فراموش نكردن، مثل عنصري، طبيعت را كوچك و ضعيف و نامرئي ساختن، هر كدام به نوبتِ خود تقليدي است.
پيروان عنصري چه مي كنند؟ بعد از آنكه خانه ي پدرشان خراب شد مثل گداها، بي خانه و سرگردان مانده اند و مثل دزد از اطراف دزدي مي كنند، يا مثل پسرهاي ناخلف از آخرين تكّه هاي اثاثه ي پدر مي فروشند و با كلوخه ي آجرها مي خواهند آجرهاي نو بسازند. اين فقط طريقه ي اضمحلال است.
همه كس شاعر است ولي شاعر به معناي واقعيِ خود، بندرت پيدا مي شود. من كساني را سراغ دارم كه از نصفه ي قرن نوزدهم تاكنون، شعر مي گويند و شعرهاشان قبل از خودشان معدوم شده اند. دسته ي ديگري را سراغ دارم كه به دستياريِ اشخاص، شعرهاشان مشهور است. عمرِ اين شهرت هم، مطابق با عمرِ آن اشخاص خواهد بود. ولي شعرِ خوب، مثلِ طفل، زنده ي بالفعل است. با فكرِ ملت، رشد مي كند. اگر چه در زمانِ تولدِ خود، مردود واقع شده باشد.
چه اهميت دارد اگر عنصريِ شعر باستان، رواج خود را گم كند! هر دوره رواج مخصوص دارد. سكه هاي عهد محمودي هم از رواج خود افتاده اند. اينك ما، مال خودمان را رواج بدهيم. بدون احتياط، آهنگ مجموع را جانشين علم قوافي قرار داده، قطعات قدما را به خودشان رد كنيم. به حسب تفنن و حالات باطنه، اوزان شعر خود را مرتب نگاه بداريم. من اين را تأسيس عروض جديد بر روي قوانين بلاغت و حقيقت ، اسم گذارده ام. اين وظيفه ي ما است كه خواسته ايم مطابق با احتياجات عصري، مردمان وظيفه شناسي باشيم. چرا بايد در اجراي وظيفه ي خود بترسيم؟
امروز نويسنده يا شاعر قبل از آنكه قلم به دست بگيرد ، بايد وضعيّات اقتصادي و اجتماعي را در نظر گرفته باشد . زمان و احتياجات زمان خود را بشناسد و پس از آن قلم به دست گرفت ، بداند با كدام سبك صنعتيِ مناسب با عصر ، موضوعي را كه در نظر دارد انشا كند ، تا بتواند نويسنده ي جديد ناميده شود . والا عنصري و امثال او شدن و عامل و آلت طبقات ظالم بودن ، آسان است . در اين عصر يك طفل چهارده ساله بايد چيزها بداند كه علماء چهارده قرن قبل نمي دانسته اند ، چنان كه مي بينيم .
شاعر و نويسنده ي امروز را در دو مرحله ي متمايز في حدِّ اعتبار بايد ديد . اول اينكه چه مشاهده مي كند . دوم اينكه چطور مشاهده ي خود را بيان مي كند .
وقتي شعر به بيان نياز اجتماعي متعهد مي شود و از اندرون دربارها و صله اندوزي ها خارج مي شود. بيش از آنكه در انتظار تمجيد و تعريف باشد، نيازمند همآهنگي و اشتراك در آرا و آموزش است. اين آموزه هم مي تواند بيان اسطوره هاي ازلي و نياز بشريت سرگردان اعصار باشد و هم مي تواند پيام داروكي تنها باشد كه با باران، سمبل هاي نياز را بر ذهن و زبان ما بارور نمايد. براي رسيدن به آن زبان و درنغلطيدن به دام شعار و حرف هاي روزمره بايد ديدي وسيع و زباني نيرومند داشت و اين اتفاق، بي ممارست و داشتن نهادي آينده نگر، به سرانجام نخواهد رسيد.
نيما مي گويد: در دنياي شعر و شاعري، فراوان رنج وجود دارد، من نمي گويم فراوان گنج ها. هر چيز كه هست هر گلي را بويي است . گلها هستند كه بوي اصطبل و علف مي دهد ، آدم از بوئيدن آنها ياد حيواناتي مي افتد كه تمام روز را مي دَوَند و با چه شيّادي ، تا اينكه ساعتي از شب را در اصطبل و روي علف خود بغلتند .
شعر و شاعري گلي است كه بوي رنج و لذت هاي ديگرگون را مي دهد . اين گل، مال زندگيِ همه كس نيست و نمي تواند باشد و در اختيار كسي نيست كه آن را به زندگانيِ خود بچسبانَد يا نه و خود را بسازد پيش از وقت براي اينكه آنطور باشد كه مي خواسته است تا شاعري عجيب نهاد و استادي زبردست بشمار رود . اگر زندگاني نيرومند باشد و برومند و درخورِ اينكه عقيم نمانَد ، اينطور گل مي دهد و ميوه مي آوَرَد . شعر ، ميوه ي زندگاني است در بهاري با اين وصف كه مالِ زندگانيِ او كه شاعر است . مي بيند موظّف است به چيدن و سپس رنجيدن از آنها و پس از آن دوباره پيوستن و باز از آنها گريختن . مي بينيد كه هيچ راهي براي او پايان نيست . او رونده ي سودا زده اي است در ا ين دنياي سودا زده ، چه بسا راه ها كه پيموده و كوفته و خسته بازگشت كرده ، چه بسا از جايي كه به آن بازگشته، بيزار است .
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند .
شعر هم همين طور است. بايد نطفه گرفت، مثل زن ها آبستن شد، تحمّل كرد مهيّا بود و زائيد. پس از آنكه نوزاد خود را ديديد، به ياد داشته باشيد چه مرارت ها و چه تحمل هايي در كار بود و چه مقدار زمان براي بوجود آمدنِ آن به مصرف رسيد. متوقّع نباشيد كه نوزادِ شعرِ شما فوراً مطلوبِ همه باشد. با مقدمه نويس هاي ناقابل همدست نشويد كه طرح مقدمه اي را بِكِشيد تا مثلِ بوق در گوشِ مردم جا باز كنيد كه: بله شعرِ شما درجه اول است و شما بزرگترين شاعرِ زمانِ خود هستيد.
روزي كه به حسابِ هنر رسيدگي مي شود. حسابِ شعرهايي با اين صنف هم معلوم است. آن روز با آيندگانِ ديگر است كه به روي خاكِ ما راه مي روند و ما از اسم و رسمِ آنها خبري نداريم. اما چشم هاي آنها به آنهايي است كه پيش از آنها رفته اند. حرفِ هميشگيِ خود را به زبان بياورم : (( آنكه غربال به دست دارد از عقبِ كاروان مي آيد. )) آنها با خواندنِ سبك ها ، مرده ها را خواهند شناخت . آني كه خشتي برداشته و آني كه بنياني را تكان داده ، از ريشه گرفته . اين توفيق به كمك توفيق هاي ديگر براي او بوده است، بدون اينكه بخواهد بنماياند كه بوده است.
متأسفانه بسيار كارهاي ما ابتدايي است و در آنچه ابتدا مي شود ناچار بسيار حرف هاي ابتدايي تر ، و بايد ديد هر يك از اين گويندگاني كه سرو صداي خودشان و طرفداران خودشان بيش از سر و صداي شعرشان است ، هنوز چندان راهي نرفته ،‌از سر منزل نشاني مي دهند . غوره نشده هايي هستند كه خود را با قير ، رنگ داده و مويزي مي كنند . به هر كدام برمي خوريد نظريه نويس هايي هستند ، و حال آنكه نيستند . اين كار سن و پختگي در كار مي خواهد . حرف براي خودشان برمي گردد و چون از روي دلي نيست، گوشه ي دلي را هم پيدا نمي كند .
مي گويد: من كه اهل جاهاي وحشي و گالِش نشين هستم و در افشاي عيب و حُسنِ هر چيز به صراحت خو گرفته ام ، به صراحت مي گويم: پيش از آنكه بهار بيايد، آن بهاري كه در انتظارش هستيد، اين است: در ادبيات آينده ي زبانِ فارسي اينگونه شعرها گلهاي پيش رَس شناخته خواهند شد كه با نفس دزده ي زمين و باقيمانده هاي بادهاي سرد و زمستاني، رو در رو بوده اند.
بايد يافت و راه بروز به آن داد و در ميانِ راهها، مناسب ترين راهها را شناخت. بايد خواند و جان كَند و بايد مراحلِ متفاوتِ عمر را به بهاي آن داد. پس از آن بايد قدرتِ ديد داشت و توفيق داشت.وزن ، صداي احساسات و انديشه هاي ماست . مردم با صدا زودتر به ما نزديكي مي گيرند . من خودم با زحمتِ كم و بيش ، و گاهي به آساني به موضوع هاي شعرِ خودم كه ديده ايد ، چه بسا اول نثرِ آن را نوشته ام ، وزن مي دهم . با وجود اين بسياري از قطعاتِ شعرِ من ، آزمايش هايي بوده است . من همه ي قطعاتِ شعريِ خودم را نمي پسندم . مردم حق دارند . شعر افسون است . اما يك افسونِ خيرخواهانه . بايد از حيثِ كلمات ، شكل ، وضعِ تعبير ، جمله بندي و خصوصياتِ زبان و همه چيز ، با مردم به كنار بيائيم . شعر بايد مردم را از خود گريزان نكرده ، اول رو به خود بياورد . بعداً مطالبي را به آنها برساند . ولي آيا در شعر ، زندگي وجود ندارد ؟ زندگي را به خرجِ عادت بايد گذاشت يا عادت را به خرجِ زندگي . همه ي مشكلات ، از اين جا به وجود مي آيد . عاداتِ مردم ، آناً عوض نمي شود . طرزِ تشخيص هاي مردم ، با طرزِ تشخيص هاي ما فاصله گذاري مي كند . اين فاصله را هنرمند ، تا اندازه ي تناقض بايد كوتاه كند .
زندگيِ خالي ازهنر ، بارِ سنگين و زمختي است كه لنگر مي اندازد . كسي كه هنر را تحقير مي كند ، خودش را تحقير كرده است . شعر نشانه ي يك زندگيِ عالي و خيلي بشري است ، ولي در نظر داشته باشيم كه وزن و قافيه ، فقط نماينده ي اين فضيلت نيست . ادبياتِ عالي ، جز محصولِ يك وجدانِ عالي ، محصول چيزي ديگر نمي تواند باشد و باز به موقع خود در نظر داشته باشيم كه يك چنين ادبياتي ، صفا و دقت و تميزيِ وجدان را از ما مي خواهد . به هر اندازه كه انسان، عميق تر و بامواظبت تر رفته باشد، به كُنهِ زندگيِ خود راه برده باشد، بالطبع ادراكاتِ هنريِ او عميق تر و لطيف تر و با مواظبت تر بيان شده اند .
با مرگ پدر، روياهاي شاعر تاريك تر مي شود و دوباره ميل به مبارزه با رضا خان قزاق در او زنده مي شود و هنگامي كه قصد فروش زميني را دارد به برادرش لادبن مي نويسد: به خيال افتاده ام مزرعه اي را كه از پدرم به من رسيده است، بفروشم. زيرا نه من زارع هستم، نه مي توانم دسترنجِ زارع را بخورم. يعني لادبن! قيمت يك ده تير هم از آن در نمي آيد؟
در سال 1307 در بارفروش(بابل) اقامت مي كند و سفرنامه ي يگانه اش را مي نويسد. يادداشت هايي كه حداقل در مازندران نمونه ندارد و سرشار از نكات مختلف و نگاه ظريف و تيزبين اوست. در وصف بابل مي گويد: بارفروش شهر نيست، ديوان شعر است با يك مخرجِ شاعرانه. شاعر در صُوَرِ آن داخل مي شود و از اعماق تيرگي هاي آن بيرون مي آيد. بارها ميل داشتم يك شهر شاعرانه پيدا كنم. اين است مطابق دلخواه من. يك شهرِ تاريكِ شاعرانه. چيزي كه پس از مدتها آن را پيدا كرده ام. شهري كه زواياي آن از خيال، پُر است.
او در اين زواياي پرخيال، اميد را مي جويد و آگاهي را با توجه به امكانات و نياز اجتماغي تبليغ  مي كند. او با دقت در ساده ترين سكنات و حالات مردم، ژئوپلتيك مازندراني را تدوين مي كند.
زندگي سراسر التهاب و رنجِ نيما، از او اميدواري شب ستيز و آرامش طلب مي سازد و دردهاي خود را به اشتراك دردهاي انسانيتِ گمشده ي نسل امروز و فردا پيوند مي زند. او دمي از اعتراض و آگاهي بخشي، باز نمي ماند و براي ايستادن و حركت، آب در خوابگه مورچگان اجتماعي مي ريزد كه بايد برخيزد و مي گويد: نوك خاري هستم كه طبيعت، مرا براي چشم هاي عليل و نابينا تهيه كرده است.
مايه ي اصلي اشعارِ من، رنج است. به عقيده ي من گوينده ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنجِ خود شعر مي گويم. فورم و كلمات و وزن و قافيه، در همه وقت، براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردنِ آنها بوده ام تا با رنجِ من و ديگران بهتر سازگار باشد.
روزگار ناساز، برايش رنجي را رقم مي زند كه او را به سكوت و فرار از هياهوهاي ناماندگار فرا مي خواند و اين سكوت به فريادي مبدل مي شود كه آبشخور ادبيات ايران را به زلالي چشمه سارهاي بيداري، رهنمون مي كند. قلبي با من است كه به من رنج مي دهد .
به برادرش مي نويسد: لادبن! مغز من در تمام سال كار مي كند، بسيار خسته ام. بايد خلاصه بنويسم، روزي نيست كه در شكنجه و عذاب افكار خود نباشم. مي گويم زندگي مي كنم. اين حرف است. من زياده از حد رنج مي كشم . رنج و اندوهِ من زياد است . من روز به روز فرسوده تر مي شوم .
رنج شعر و شعر رنج نيما، شاعرانگي متعهدانه است و سوختن در خود و با خود و لهیب این آتش را می توان در تمام آثارش دید.
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند . زبان ناكامي و زيركان كه حقيقتِ تلخي را دريافته اند و در تاريكي به مانند مرغي مي خوانند كه ناگهان به واسطه ي صداهايي وحشت انگيز خاموش مي شوند
تا سيه با سپيد گشت قرين            اين بر آن شد دليل و آن بر اين
گشت از اين اجتماعِ اضدادي               هر خرابي دليلِ آبادي
كس نه ره مي برد به گنج، درست        تا نبيند به راه، رنج، نخست.
بي نيازي نگر كه چون آمد                چون در اين كار رهنمون آمد
چو ز من قصّه ي مرا خواني                 به كه هر سرگذشته ام داني
با زمانه، كه نيستش مقدار،                آدمي بر چه آرزوست سوار
آخرين شعري كه از نيما در دست است، در سالي پيش از مرگش سروده شده است و آخرين شعرش، شبانه اي ديگر كه اميد و انتظار را فرياد مي زند. شعري كه به عمد در دو وزن سروده شده است. وزني براي حال و وزني براي آينده، براي كارواني كه اميد آمدنش را انتظار مي كشد. تنها اميدوار شنيدن صدايي از آن قافله ي بيداري و آرامش.
شب همه شب، شكسته خواب به چشمم
گوش بر زنگِ كاروانَستَم
با صداهاي نيم زنده، ز دور
همعنان گشته، همزبان هستم.
×
جاده اما، ز همه كس خالي است
ريخته بر سرِ آوار، آوار
اين منم مانده به زندانِ شبِ تيره كه باز  ...
شب همه شب
گوش بر زنگِ كاروانَستَم.  (تجريش . آبان 1337)
عكس و آينه و طفل، ساعتِ عمر انسان هستند كه هر سه نزديك شدنِ مرگ را خبر مي دهند.
پنج روز پيش از خاموشي با دستان لرزان و تن تبدارش مي نويسد: من زندگيم را با شعرم بيان كرده ام. در حقيقت من اينطور بسر برده ام. احتياجي ندارم كسي بپسندد يا نپسندد، بد بگويد يا خوب بگويد. اما من خواستم ديگران هم بدانند چطور مي توانند بيان كنند و اگر چيزي گفته ام براي اين بوده است و حقي را پشتيباني كرده ام. زيرا زندگي من با زندگي ديگران آميخته بود و من طرفدار حق و حقانيت بودم ...
نيما تن به مرگ داد و در ميان سكوتش، فرياد برآورد و سالياني را در ميان هياهوي شهر و قبرستانش خفت، ولي همان گونه كه خود مي خواست و آرزويش بود، نتوانست حتي در قفس قبرستان شهر بماند. ققنوس البرز به زادگاهش بازگشت و نشانه هايش را براي ما به يادگار گذاشت. نوشته هاي فراوان او، نيازمند خوانشي جدي و دقيق است. ما وظيفه داريم در اين آشنايي، همت كنيم و به قول خودش
من
دست من
كمك ز دست شما مي كند طلب
يك دست، بي صداست.
متاسفانه آنچه امروز پاسداشت مقام فرهنگی هنرمندان بزرگی همچون نیما که نمادی جهانی هستند به شایستگی انجام نمی پذیرد. علیرغم ثبت نام بلند نیما در فهرست میراث معنوی سازمان یونسکو، مسئولین سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آنچنان که سزاست نسبت به حفظ آثار، اسناد و نگهداری خانه نیما در یوش و تهران تلاشی ننموده اند و با توجه به تلاش فراوانی که در این راه انجام شد هنوز روز 21 ابان ماه به عنوان روز ملی شعر نوین ایران در تقویم رسمی کشور ثبت نشده است. امیدواریم در مدیریت اجرایی جدید متولیان فرهنگی نسبت به حفظ هویت فرهنگی و ادبی سرزمینمان تلاش جدی تری را به انجام برسانند.

دنیای نوشتن یا نوشتن در باره دنیا/داود پنهانی


نمی‌توان امیدوار بود که با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد. نمی‌توانید خودتان را گول بزنید و از پیشه خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید. در زندگی من یکشنبه‌های پایان ناپذیر خالی و متروکی بوده‌اند که من با ناامیدی خواسته‌ام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا کلمه‌ها و جمله ها آرام و آسوده ام کنند. ولی یک سطر هم نتوانسته‌ام بنویسم. پیشه من همیشه پسم زده. او نمی‌خواهد چیزی از من بداند."ناتالیا گینزبورگ" نویسنده زن ایتالیایی اینگونه به توصیف پیشه خویش می‌پردازد. پیشه‌ی او به گفته خودش:"همین است که هست." ولی با این همه"بهترین پیشه دنیاست." چه آنجا که قرار است روایتگر تنهایی انسانها در بطن زندگی باشد، چه آنجا که رمز و راز درون خویش را در پستی و بلندی های همین زندگی می‌جوید.پیشه او نوشتن است با این همه هر نوشتنی را نمی‌توان دال بر انتخاب این پیشه دانست. شاید از این روست که نویسند‌ه‌ای چون ویرجینیا وولف در توصیف نوشتن بر این نکته ساده اما عمیق تاکید می‌کند که :" با کنار هم چیدن جمله‌ها نمی‌توان کتاب ساخت،بلکه باید با جمله‌ها تاق و گنبد ساخت تا کتاب شکل بگیرد."نوشتن از این زاویه به مرارتی سخت و دردناک تبدیل می‌شود.همان وضعیتی که آن را به عرق ریزان روح تشبیه کرده اند.با این وصف چگونه می توان نوشته ای درباب همین عرق ریزان نوشت که هم توصیف کاملی از پست و بلند آن باشد، هم حق مطلب را درباره آن ادا کند؟وقتی به زعم "گینزبورگ"نمی توان از آن امید نوازش و لالایی داشت، چگونه می‌توان خود را ازمخمصه این گرفتاری هراس انگیز نجات داد؟کارلوس فوئنتس هراس انگیز ترین تصویر را در برابر ما می‌نهد. او در کتاب خودم با دیگران، آنجا که قرار است دنیای داستانی سروانتس را برای ما توصیف و تشریح کند،دن کیشوت بینوا را به یاد می‌آورد. دن کیشوت در بخشی از اثر جاودانه سروانتس آنجا که گذارش به چاپخانه‌ای می‌افتد،بعد از مکالمه‌ای با رئیس چاپخانه متوجه این نکته می‌شود که کتابی که د ر این چاپخانه چاپ می‌شود ، کتاب دن کیشوت است.و دن کیشوت از ورای آن ، خاطرات خود را به یاد می‌آورد.با یاد آوری این نکته هراس انگیز یکبار دیگر این موضوع به ذهن ما می‌آید که هدف از نوشتن چیست؟ و اصولا نوشتن به چه فرایندی نیاز دارد و امر نوشتن به چگونه موضوعی گفته می‌شود؟وی . اس. نایپل، نویسنده هندی الاصلی که برنده جایزه نوبل نیز شده این فرایند را" رویای" خود می‌نامد.او در توضیح این نکته می‌افزاید:"نوشتن برای من تنها حرفه شریف است. از این نظر شریف است که با حقیقت سر و کار دارد. باید به دنبال راههایی باشید که بتوانید به تجربه‌تان بپردازید. باید آن را درک کنید. باید دنیا را درک کنید."این در حالی است که "طاهر بن جلون"نویسنده مراکشی الاصل فرانسوی نوشتن را بدون زندگی کردن غیر ممکن می‌داند.چگونه می‌توان همه گفته‌ها را رها کرد و به درک درستی از مفهوم نوشتن و چرایی آن رسید؟اصلا چه چیزی انسان را وادار به نوشتن کرد و او را در ادامه دادن به این امر یاری کرد؟پاسخ دادن به این پرسش نیازبه مراجعه به تاریخ و تفحص چندجانبه در این حوزه دارد. امری که در این نوشته از توان ما خارج است.آیا باید این سخن ژوزه ساراماگو نویسنده پرتغالی برنده جایزه نوبل را مد نظر قرار دهیم که ادبیات جمعیت جهان را چند برابر کرده است.چه نکته ظریفی در این جمله نهفته است؟ امر مجازی در برابر امر واقعی قرار گرفته تا مفهومی دیگرگونه از هستی را به ما القا کند؟یکبار دیگر خود را از همه این پرسش‌ها رها می‌کنیم و نوشتن را به مثابه امری هنری یا امری غیر واقعی در برابر جهان بیرونی یا جهان واقعی در نظر می‌گیریم. من از این زاویه نوشتن را القای مفهومی هنری از جهان به مفهوم واقعی می‌دانم. به معنایی دیگر دوست دارم نوشتن را به مثابه تحمیل یک امر هنری به امر واقعی در نظر بگیرم. به تعبیری می‌توان گفت که نوشتن به مثابه یک واقعیت هنری خود و چارچوب‌های خود را به جهان خارج تحمیل می‌کند. شاید از این روست که ساراماگو دوست دارد که بگوید ادبیات جمعیت جهان را افزایش می‌دهد. معنای نهفته در بطن این سخن همان القای حد و حدود هنر به چارچوب‌های جهان بیرونی است. نوشتن با در نظر آوردن این مفاهیم به امری متعالی و رو به جلو تبدیل می‌شود. مهم نیست که این نوشته‌ها در چارچوب کدام یک از علوم قرار می‌گیرد، مهم همان رمز نهفته در پس هر نوشتاری است که منازعه‌ی اصلی خود را جدال با جهان بیرونی جستجو می‌کند. شاید از این روست که ژاک دریدا همه نوشته‌ها را در حوزه ادبیات خلاصه می‌کند. به زعم او تمامی مکاتب علوم انسانی همه نوشته‌های خود را در چارچوب ادبیات به نگارش در آورده اند.او همه نوشت‌ها را ادبیات می‌نامد تا بر این نکته تاکید کرده باشد که نوشتن چیزی جز القای امر غیر واقعی به جهان واقعی نیست. به تعبیری می‌توان گفت که هر نوشته ای حامل پدید آوردن جهانی تازه در برابر جهان خارجی است. تنها از این طریق است که می‌توان دنیایی تازه در برابر جهان بیرونی نهاد و آنگاه مخاطب خویش را به تبعیت از فرامین این دنیای تازه وادار کرد. دنیایی که به زعم بهرام بیضایی نویسنده و کارگردان شهیر ایرانی شادمانی‌اش را از اندوه مطربان وام می‌گیرد.

ایدئولوژی مدرن ادبیات/گئورگ لوکاج/اصغر مهدی زادگان



Gyorgy Lukacs          اعتبار «رابرت موزيل»(1) به‌اين است که از اشاره‌هاي ضمني روش کار خويش کاملاً آگاه بود. او دربارة قهرمان خود، اولريش، اظهار داشت«او با انتخابي ساده روبه رو استيا هم‌رنگ جماعت گردد (زماني که در روم هستي هم‌چون رومي عمل کن) يا دچاراختلال عصبي شود». در اين‌جا موزيل مسألة مرکز‌ي ادبيات مدرن، آسيب‌شناسي (2) رواني را مطرح مي‌کند.
          اين مسأله ابتدا در دورة ناتوراليسم به‌طور گسترده مورد بحث واقع شد. بيش از پنجاه سال پيش، « آلفرد کر»(3) منتقد برجستة ادبيات نمايشي برلين نوشت«بيمارگونگي به‌درستي، شعر ناتوراليسم است. در زندگي روزمره ما چه چيزي شاعرانه است؟ اختلال عصبي، گريز از جريان عادي ملال‌انگيز زندگي. تنها در اين طريق است که مي‌توان با حفظ فضاي واقعيت، شخصيت را به سرزمين کمياب‌تر انتقال داد». در اين‌جا اين تصور جالب است که ضرورت بيمارگونگي از کيفيت ملال‌انگيز زندگي در نظام سرمايه‌داري ريشه مي‌گيرد. معتقدم (به‌اين نکته باز خواهم پرداخت) که در نوشتة مدرن از ناتوراليسم به مدرنيسم امروز ما تداومي وجود دارد؛ تداومي محدود، مسلماً، به اصول اساسي ايدئولوژيکي. چيزي‌که در ابتدا بيش از پيش‌بيني فاجعه‌اي نزديک به وقوع نبود، پس از سال1914،به مشغلة ذهني فراگير توسعه يافت. من بر آن باورم که نقش روز افزون آسيب‌شناسي رواني يکي از ويژگي‌هاي اساسي اين تداوم بود. در هر دوره - مطابق شرايط تاريخي و اجتماعي متداول- آسيب‌شناسي اجتماعي اهميت و نقش هنري متفاوت و نويني مي‌يافت.
          تبيين « کر» بر اين باور است که در ناتوراليسم علاقه‌مندي به آسيب‌شناسي رواني از نياز زيبايي‌شناسانه ناشي مي‌شود؛ اين کوششي بود براي گريز از ملالت‌هاي زندگي نظام سرمايه‌داري مسلط. گفتار موزيل نشان مي‌دهد که چند سال بعد مخالفت جنبة اخلاقي گرفت. دغدغة بيمارگونگي ديگر نقش تزييني‌اش را از دست داد، به خاکستر واقعيت رنگ داد و تبديل به اعتراض اخلاقي عليه نظام سرمايه داري گرديد.
          در آثار« موزيل» -و بسياري ديگر از نويسندگان مدرنيست- آسيب‌شناسي رواني هدف نهايي هنر آنان شد. اما در قصد آنان مشکل ذاتي دو گانه‌اي وجود دارد که از مباني ايدئولوژي آن ناشي مي‌شود. نخست، عدم وجود توصيف است. اعتراضي که از طريق اين گريز به آسيب‌شناسي رواني بيان گرديد يک حرکت انتزاعي است؛ رد واقعيت در آن کلي و موجز است و حاوي هيچ انتقاد مشخصي نيست. ديگر اين‌که اين حرکت به لحاظ سرنوشت خويش راه به جايي نمي‌برد؛ اين گريزي بود به هيچ‌چيز. از اين رو مبلغان اين ايدئولوژي در اين انديشه که چنين اعتراضي مي‌توانست در حوزة ادبيات مفيد باشد اشتباه مي‌کنند. در هر اعتراضي عليه شرايط اجتماعي خاص، اين خود شرايط است که بايد موضوع مرکزي واقع شود. اعتراض بورژوازي عليه جامعة فئودالي، اعتراض پرولتاريا عليه جامعة سرمايه‌داري، نقطة آغاز حرکت آنان را در انتقاد از نظم کهن قرار داده است. در هر دو مورد اعتراض، فراتر از عزيمت‌گاه مي‌رود؛ يعني مبتني بر هدف غايي مشخص، يعني استقرار نظم نوين، اگرچه ساختار و محتواي اين نظم نوين نامعين بود، اما گرايش روز افزون به توصيف دقيق‌تر آن وجود داشت.
          اعتراض نويسندگاني مانند «موزيل» چگونه متفاوت است؛ از آن‌جا که هدف غايي آنان (گريز به آسيب‌شناسي رواني) تجريد محض است، خاستگاه آنان (جامعه فاسد زمان ما) به‌طور اجتناب‌ناپذير منبع اصلي نيروي آنان است. از اين رو طرد واقعيت مدرن (گريز به آسيب‌شناسي رواني) در آثار آنان صرفاً ذهني است. با توجه به رابطة فرد با محيط، اين روش فاقد محتوا و جهت است. اين کمبود هنوز بيش‌تر به‌وسيلة هدف غايي اغراق مي‌شود؛ زيرا اعتراض يک حرکت توخالي است و حالت بي‌زاري يا ناراحتي يا آرزويي را بيان مي‌کند. محتوي آن -يا ترجيحاً فقدان محتوي- از اين حقيقت ناشي مي‌شود که چنين نظري از زندگي نمي‌تواند حس جهت‌يابي را ابلاغ کند. اين نويسندگان در اين اعتقاد که آسيب‌شناسي رواني مطمئن‌ترين پناه‌گاه آنان است تماماً به‌خطا نيستند؛ اين امر مکمل ايدئولوژيکي وضع تاريخي آنان است.
          اين آزاردهي توأم با بيماري‌شناسي فقط منحصر به ادبيات نيست. روان‌کاوي فرويد بارزترين بيان آن است. مباحث روان‌کاوي فرويد با ادبيات مدرنيست به‌طور سطحي متفاوت است. نقطة شروع فرويد «زندگي روزمره» بود. اگرچه او به منظور توضيح «لغزش‌ها» و «خيالات خام» مجبور بود به آسيب‌شناسي رواني توسل جويد. او در سخنراني‌هاي خود در مورد مقاومت و سرکوب ميل جنسي مي‌گويد«هم‌چنان که به اندازة دامنة پرتوافکني مطالعة شرايط دردشناسي به اعماق ذهن بهنجار پي‌مي‌بريم علاقة ما به روان‌شناسي عمومي وضع علائم رواني افزايش مي‌يابد». فرويد معتقد بود که کليد درک شخصيت بهنجار را در روان شناسي فرد نا‌بهنجار يافته است. اين اعتقاد هنوز در تيپ‌شناسي « کرچمر» (4) که گمان مي‌برد نابهنجاري‌هاي رواني مي‌تواند روان‌شناسي بهنجار را توضيح دهد، بارزتر است. فقط زماني که روان‌شناسي فرويد را با روان‌شناسي «پاولوف» که به‌اتکاي نظر «بقراط»، معتقد بود نابهنجاري‌هاي رواني انحراف از معيارهاي اجتماعي است مقايسه مي‌کنيم حقيقت موضوع بر ما روشن مي‌شود.
          به طور آشکار، اين مورد محدود به مسألة علمي يا نقد ادبي نيست، بلکه يک مسألة ايدئولوژيک است و از عقيدة جزمي هستي شناسانة تنهايي بشر نشأت مي‌گيرد.ادبيات رآليسم که مبتني بر مفهوم ارسطويي انسان به عنوان حيوان اجتماعي است شايستگي آن‌را دارد که براي هر مرحلة جديد از تکامل جامعه تيپ‌شناسي نويني را گسترش دهد. اين ادبيات تضادهاي درون جامعه و فرد را در زمينة وحدت ديالکتيکي مي‌نماياند. در اين‌جا، افراد داراي هيجان شديد و فوق العاده در قلمرو تيپ‌شناسي بهنجار اجتماعي هستند (شکسپير، بالزاک، استاندال). زيرا در اين نوع ادبيات فرد عادي به سادگي انعکاس ضعيفي از تضادهايي است که هميشه در فرد و اجتماع وجود دارد؛ غرابت، ناشي از تغيير شکل شرايط اجتماعي است. آشکار است که هيجان‌هاي قهرمانان بزرگ را نبايد با «غرابت» در مفهوم محاوره‌اي مغشوش کرد. «کريس تي ان بادن بروک » غريب است ،اما «لور کرسن» اين‌چنين نيست.
          هستي‌شناسي «پرتاب شدن به هستي» تيپ‌شناسي حقيقي را غير ممکن مي‌سازد. اين نوع هستي‌شناسي مبتني بر دو قطبي انتزاعي ميان فرد عادي و حالت غريبي است. قبلاً فهميديم که چرا اين دو قطبي -که در رآليسم سنتي بر درک ما از بهنجاري‌هاي اجتماعي مي‌افزايد- در ادبيات مدرن به جذابيت غرابت حال بيمارگونه منتهي مي‌شود. غرابت حال، مکمل ضروري فرد عادي مي‌شود؛ و اين قطبي شدن، توانايي بشر را تحليل مي‌برد.
          مفهوم ضمني اين ايدئولوژي در يکي ديگر از اظهارات «موزيل»«اگر بشريت دسته‌جمعي به رؤيا مي‌رفت، « موس براگر» را در رؤيا مي‌‌ ديد.» نمايان مي‌شود. به ياد آوريد که «موس براگر» کندذهن گرفتار انحراف جنسي با گرايش‌هاي آدمکشانه بود.
          آن‌چه که «موزيل» به مثابة پاية ايدئولوژيک تيپ‌شناسي جديد -گريز به بيمارگونگي هم‌چون اعتراض به فساد جامعه- انجام داد در آثار ساير نويسندگان مدرنيست به‌صورت شرايط تغيير ناپذير بشر تجلي مي‌يابد. کلام «موزيل» اگر شرطي خود را از دست مي‌دهد و تبديل به توصيف ساده‌اي از واقعيت مي‌شود. فقدان عينيت در تبيين جهان بيروني مکمل خود را در کاهش واقعيت به‌کابوس مي‌يابد. داستان «مولوي»(5) «بکت» شايد به‌ترين نمونه از گسترش اين‌گونه است. اگرچه ديدگاه «جويس»(6) از واقعيت به مثابة جريان نامنظم ذهني، قبلاً در آثار «فاکنر» به‌صورت کابوس مصورّ شده بود. در داستان «بکت» همين مسئله را بيشتر از دو بار شاهديم. او شديدترين انحطاط بشري –هستي گياهي ابله- را به ما عرضه مي‌کند. سپس چون از منبع نامشخص مرموزي اميد کمک قريب‌الوقوعي مي‌رود، شخص در ورطة حماقت سقوط مي‌کند. داستان به شيوة جريان موازي، ذهني ابله و نجات دهنده‌اش، روايت شده است.
          در ادبيات مدرن، انحراف جنسي و سفاهت نمونه‌هايي از وضع بشري است. بنابراين مي‌توان به درستي پي‌برد که چه چيزهايي مورد تجليل مدرنيست‌ها نيست.

نگاهی به مرثیه های نیمائی/مهدی عاطف راد


شعر آزاد نیمایی با شعر رثایی آغاز شد و نخستین شعر آزاد نیمایی- ققنوس- شعری رثایی بود، منتها نه شعر رثایی به سبک و سیاق سنتی آن، بلکه مرثیه‌ای طراز نو، با شیوه و سبکی نوین. در واقع "ققنوس" مرثیه‌ی در رثای مرگ آتشین و زندگی‌بخش ققنوس افسانه‌ای بود:

آن مرغ نغزخوان
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته
اکنون به یک جهنم تبدیل یافته
بسته‌ست دم‌به‌دم نظر و می‌دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه
ناگاه چون به جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنی‌اش نداند هر مرغ ره‌گذر.
آن‌گه ز رنجهای درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می‌افکند.
باد شدید می‌دمد و سوخته‌ست مرغ.
خاکستر تنش را اندوخته‌ست مرغ.
پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در.

نیما در قالبهای دیگر هم شعر رثایی سروده است. به عنوان مثال در قالب چهارپاره مرثیه‌ی "مرگ کاکلی" را سروده که شعری متأثرکننده است:
"هوای صبحگاهی هم‌چنان به سردی روزان دیگر ایستاده، بادی می‌وزد یا نه، کاکلی مرده است اما نه در آشیانه‌اش، نه بر شاخسار، بلکه بر سخت‌ترین جایگاه ممکن برای جان نغمه‌ساز و پر نرم این مرغ بر سنگ، سنگ خارا"(1) و دانه‌های شبنم چونان اشکهایی که هوا در سوگ مرگش باریده، طرح تن نرم و نازکش را بر سنگ سخت و ستبر کشیده:

مانند روز پیش هوا ایستاده سرد
اندک نسیم اگر ندود، ور دویده است
بر روی سنگ خارا مرده‌ست کاکلی
چون نقشه‌ای که شبنم از او کشیده است.

بی‌هوده مانده است از او چشم نیم‌باز.
بی‌هوده تاخته است در او نور چون به سنگ.
با هر نوای خوش چو درنگی به کار داشت
اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.

در مدفن نوایش از هوش رفته است
بعد از بسی زمان که همه بود گوش هوش.
یاد نوای صبحش بر جای با هوا
می‌گیرد آن نوا را خاموشی‌یی به گوش.

در قالبهای کلاسیک هم نیما دو مرثیه سروده: اولی قطعه‌ای‌ست در رثای اعتصام‌الملک با این مطلع:

ای دریغا رفت یوسف اعتصام
آن نکو مرد توانا، ای دریغ!

دومی قصیده‌ای‌ست با عنوان "الرثا" در سوگ مرگ ادیب پیشاوری، با این مطلع:

امروز در رسیده ز ره از چه صبح‌دم
با گونه‌ی فسرده و با چهره‌ی دژم

شعر رثایی نیمایی با شعر رثایی سنتی نه تنها از نظر قالب متفاوت است بلکه از نظر مضمون و موضوع هم تفاوت بنیادی دارد. اغلب مرثیه‌های شاعران کلاسیک- از رودکی تا فرخی سیستانی، از فردوسی تا سنایی، از حافظ تا عراقی و از خاقانی شروانی تا محتشم کاشانی- شعرهایی رثایی- غنایی در سوگ عزیزان و خویشاوندان دل‌بند یا امیران و حاکمان و شاهان یا پیشوایان دینی و شهیدان مذهبی بوده، ولی مرثیه‌های نیمایی اغلب یا شعرهایی استعاری بوده (مانند مرثیه‌ی جنگل- مرثیه‌ی درخت- مرثیه‌ی خاک- مرثیه‌ی باران) یا مرثیه‌هایی بوده اجتماعی در سوک مرگ مبارزان و قهرمانان استوره‌ای یا تاریخی یا شخصیتهای محبوب معاصر (مانند آرش- سیاوش- حلاج- بابک- میرزاکوچک‌خان- مصدق- تختی- نیما- فروغ فرخ‌زاد- جلال آل احمد و ...)

در بین شاعران پس از نیما، شاعری که بیشترین تعداد مرثیه را سروده، احمد شاملو است. او کتاب شعری با عنوان "مرثیه‌های خاک" دارد که اغلب شعرهایش مرثیه‌واره‌اند. در این کتاب شعری هم هست با عنوان "مرثیه" که "در خاموشی فروغ فرخ‌زاد" سروده شده و چنین آغاز می‌شود:

به جست‌وجوی تو
بر درگاه کوه می‌گریم
در آستانه‌ی دریا و علف.

افزون بر "مرثیه‌های خاک"، کتابهای شعر دیگر احمد شاملو هم شامل مرثیه‌های کوتاه و بلند فراوان است که تقریباً همه‌ی آنها شعرهای نثرگونه‌اند، از جمله "مرثیه برای مردگان دیگر" در هفت بخش، در کتاب شعر "باغ آینه"- "مرثیه" در کتاب شعر "آهنها و احساس"- "قصیده برای انسان ماه بهمن" در کتاب شعر "قطع‌نامه"- "مرثیه" در کتاب شعر "باغ آینه"- "مرثیه" و "مرگ ناصری" در کتاب شعر "ققنوس در باران" و ...
تنها مرثیه‌ی موزون احمد شاملو شعر مشهور "مرگ نازلی" است:

"نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار.
با مرگ نحس پنجه میفکن.
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار."

نازلی سخن نگفت
                     سرافراز.
دندان خشم بر جگر خسته بسته و رفت...

"نازلی! سخن بگو.
مرغ سکوت جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست."

نازلی سخن نگفت
                     چو خورشید.
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلی سخن نگفت.
نازلی ستاره بود.
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

نازلی سخن نگفت.
نازلی بنفشه بود.
گل داد و مژده داد: "زمستان شکست" و رفت...

مهدی اخوان ثالث از نظر تعداد مرثیه‌های نیمایی در صدر شاعران پس از نیما جای دارد. او مرثیه‌های نیمایی متعددی در سوگ عزیزان درگذشته‌اش سروده- از جمله مرثیه‌ی "خفتگان" برای پدرش، مرثیه‌ی "روی جاده‌ی نمناک" برای صادق هدایت، و مرثیه‌ی "دریغ و درد" برای فروغ فرخ‌زاد. هم‌چنین قطعه‌ای کلاسیک در رثای جلال آل احمد با عنوان "در رثای آن زنده یاد" سروده که مطلعش چنین است:

از صف ما چه سری رفت و گرامی گهری
ای دریغا! چه بگویم که چه‌ها بود جلال

مهدی اخوان ثالث سوک‌‌نامه‌هایی هم در رثای "ایام شکوه و فخر و عصمت" ایران‌زمین دارد که "آخر شاهنامه" ارجمندترین آنهاست. "نوحه" و "مرثیه" از دیگر شعرهای رثایی او هستند. در این‌جا شعر کوتاه "مرثیه" را که شاعر آن را در سوک آشیان ویران در باد سروده و یکی از مرثیه‌های مشهورش است، با هم می‌خوانیم:

خشمگین و مست و دیوانه‌ست.
خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان برمی‌افرازد.
باز ویران می‌کند زود آن‌چه می‌سازد.
هم‌چو جادویی توانا هرچه خواهد می‌تواند باد.

پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است.
مست و دیوانه
بر زمین و بر زمان تازد.
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد.
چه تن‌آورهای باراومند
و چه بی‌برگان عاطل را
که تکانی داد و از بن کند.
خانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟

لیکن آن‌جا، وای...
با که باید گفت؟
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
وز مسیر جویباران دور
آشیانی بود مسکین در حصار عزلتش محصور.
آشیان بود آن که در هم ریخت، ویران کرد، با خود برد، آیا هیچ داند باد؟

سیاوش کسرایی از دیگر شاعران نیمایی نامداری‌ست که مرثیه‌های نیمایی سیاسی- اجتماعی متعددی سروده است. یکی از مرثیه‌های ماندگار او "باور" است که آن را به مناسبت مرگ ناظم حکمت سروده و چنین آغاز می‌شود:

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را.
نه، نه، من این یقین را باور نمی‌کنم.
تا هم‌دم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم.

"غربت" مرثیه‌ی دیگری از سیاوش کسرایی‌ست که آن را "برای مردی تنها در انتهای راهش" سروده و شعری‌ست در رثای حسین قبادی که در تیر ماه 1343 تیرباران شد. مرثیه‌های "خم بر جنازه‌ای دیگر" در رثای دکتر هوشنگ تیزابی، "گره‌بند خون" در رثای مبارز شهید پرویز حکمت‌جو، "شبنم و آه..." در رثای فروغ فرخ‌زاد، "خواب شمع" در رثای محمد زهری، از دیگر مرثیه‌های اررجمند سیاوش کسرایی است. در این‌جا مرثیه‌ی "گل خفته" از سیاوش کسرایی را که در رثای شهیدان است، با هم می‌خوانیم:

در باغچه نبود.
در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم.
در دره‌ها دویدم و در کوه‌پایه‌ها
بر سینه‌های صخره و در سایه‌ی کمر
بالای چشمه‌سار
بر طرف جویبار
جستم به هر سپیده‌دمانش، نیافتم.

آخر به شکوه نعره برآوردم، ای بهار!
کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ از اوست؟

بر من وزید خسته‌نسیمی غریب‌وار.
کای عاشق پریش!
گل رفته، خفته، هیس!
بیدار باش و عطر نیازش نگاه‌دار.

هوشنگ ابتهاج با مرثیه‌هایی چون "برای رُزنبرگ‌ها" و "مرثیه‌ی جنگل" از شاعران نیمایی نامداری‌ست که مرثیه سروده‌اند. "مرثیه‌ی جنگل" که هوشنگ ابتهاج آن را به یاد جان‌باختگان سیاهکل سروده، چنین آغاز می‌شود:

امشب همه غمهای عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن.

ای جنگل! ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه‌آگین!
سر در گریبان در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته
در پرده‌های اشک پنهان، کرده بالین.

ای جنگل! ای داد
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد.
بر بال سرخ کشکرت پیغام شومی‌ست.
آن‌جا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟

ای جنگل؟ ای شب!
ای بی‌ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشانهای گسسته!
آیینه‌ی دیرینه‌ی زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

هوشنگ ابتهاج یک مثنوی بلند هم با عنوان "مثنوی مرثیه" دارد که آن را در سال 1368 در سوک مرگ احسان طبری سروده است.

سایر شاعران نسل اول نیمایی هم هرکدام یک یا چند مرثیه‌ی نیمایی سروده‌اند که به عنوان نمونه چند تا از آنها را این‌جا نام می‌برم:
"افسوس" (مرثیه برای گئورگی دارفی- نویسنده‌ی ارمنی‌نژاد ایران) سروده‌ی اسماعیل شاهرودی- "مرثیه‌ای برای بیابان و برای شهر" سروده‌ی نادر نادرپور- "مرثیه‌های غروب" (با یاد مهدی اخوان ثالث) سروده‌ی فریدون مشیری- "و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه‌های باد نشست" (با یاد فروغ فرخ‌زاد) سروده‌ی م. آزاد- "دوست" (در رثای فروغ فرخ‌زاد) سروده‌ی سهراب سپهری- "در مرگ یک دوست و هم‌کار" سروده‌ی منوچهر نیستانی و ...

 در بین شاعران نسل دوم نیمایی هم چند شاعر هستند که هرکدام چند مرثیه‌ی نیمایی ارجمند سروده‌اند. یکی از آنها محمدرضا شفیعی کدکنی است که سراینده‌ی چند مرثیه‌ی گران‌قدر نیمایی است، از جمله "مرثیه" (برای علی‌اکبر دهخدا)، "حلاج"، "نور زیتونی" (سوک‌سرودی برای شهاب‌الدین سهروردی)، "مرثیه‌ی درخت"، مرثیه "برای باران". این هم مرثیه‌ای که او برای علی‌اکبر دهخدا سروده:

در آن سپیده‌ی ناپایدار
تو مثل کرگدن از بیشه پا برون هشتی
و آستانه‌ی شب را چو آسمان سحر
شکافتی و شکفتی به سوی بی‌سویی.

در آن سپیده‌ی ناپایدار مرغی را
به همسرایی خود خواندی
و مرغ هیچ نگفت
و خون ز شاخه فروریخت
و مرغ پر زد و از ریسمان باد آویخت.

در آن سپیده‌ی ناپایدار مردانی
ز دور می‌خواندند
هنوز نعش صداشان بر آبها جاری‌ست.

اسماعیل خویی از دیگر شاعران نام‌دار نسل دوم نیمایی است که مرثیه‌های نیمایی مؤثری سروده است، از جمله "مرثیه‌ای پیش از مرگ" (به جواد مجابی)، "مرثیه‌ای برای نیما"، "چهلم". اینک بخشی از قسمت اول "مرثیه‌ای برای نیما":

چه کسی داند آیا؟
                    خدایا!
درد خرداختری را
که برآرد سر از کوه
در شبی اخترانش همه کور
و نگاهش پرد دور
تا خیال درخشانترین بامدادی که گویند می‌بود
واو نمی‌بود تا قطره‌ی خویش ریزد در آن چشمه‌ی نور.
هم‌چو زین‌سان یکی اختر خرد
سر برآورده‌ام از پس کوهی اندوه
و نگاهم پریده‌ست بس دور
                              تا پرده‌ای از گرامیترین یاد
یاد آن نازین ساده‌وش روستازاد
....

نعمت میرزازاده (م.آزرم) شاعر نام‌دار دیگری از نسل دوم شاعران نیمایی است که مرثیه‌های نیمایی زیبایی سروده، از جمله "مرثیه برای شهیدان"، "مرثیه برای تختی"، "چریک پیر" (مرثیه برای جلال آل احمد). اینک قسمتی از سرآغاز مرثیه‌ی "چریک پیر" او:

فراز قله دگر برج دیده‌بان خالی‌ست
چریک پیر- کز آن اوج چارسو دیدن
دو چشم دوخته بر مرزهای آزادی
و هر مهاجم چالاک را به تیر نشان
به جای خود می‌دوخت
به سالهای خموش
نبرد می‌آموخت
ز پای افتاده‌ست.

درون برج نگهبان مرزهای شرف
کدام فاجعه سرزد؟
چریک پیر چرا آرمید ناهنگام؟
عقاب مرگ چه سان بر فراز او پر زد؟

شاعران نیمایی نسل دوم دیگری هم بودند و هستند که شعر رثایی نیمایی سروده‌اند. به عنوان نمونه می‌توانم از سیاوش مطهری و محمد حقوقی نام ببرم. مرثیه‌ی "تو ای بزرگ قبایل" (در رثای جهان‌پهلوان) سروده‌ی سیاوش مطهری و "مرثیه‌ی شکوه و جلال" سروده‌ی محمد حقوقی از مرثیه‌های ارجمند نیمایی به یادگار مانده از این شاعران است.

آبان 1392



1- در هوای مرغ آمین- سیاوش کسرایی

ادبیات مرثیه و آفرینش ادبی/دکتر ح.صدیق


گرچه آئين نوحه‌سرايي شيعي در تركي از قرن دوم و سوم هجري آغاز شده است، اما ظاهراً نخستين مجموعه‌ي شعري مدوّن در موضوع مراثي اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام- «شهدانامه‌»ي نشاطي اردبيلي است كه در روزگار شاه تهماسب صفوي در تبريز سروده شده است. اين كتاب را «حديقة السّعدا» اثر حكيم ملامحمد فضولي دنبال كرده است. اين اثر در تاريخ ادبيات تعزيه‌اي ما، جايگاهي بسيار والا و شايسته دارد كه به ‌لحاظ تركي‌ستيزي دربار پهلوي در ايران كه در راستاي اسلام‌ستيزي پيش مي‌رفت، مانند ديگر آثار ارزنده‌ي اسلامي- تركي ايران به بوته‌ي فراموشي سپرده شد. متاسفانه دولت جمهوري اسلامي هم در سال‌هاي گذشته توجهي به نشر متون مذهبي تركي و آذري نداشته است و نظارت و حمايت خود را از اين مهم، در سال‌هاي اخير دريغ داشت. حتي هفته‌نامه‌ها و نشرياتي نظير «سهند»، «اسلامي بيرليك»، «يول» و جز آن كه چند سال پيش انتشار مي‌يافت و در تبليغ معارف اسلام در منطقه نقشي مهم داشت، يكي پس از ديگري تعطيل شد.

حديقة‌السعداء بيش از ده بار به چاپ سنگي رسيده است، در قاهره، تبريز و استانبول در سال‌هاي 1271، 1261، 1253 هـ. (قاهره)، 1296، 1389، 1286، 1273 و 1302هـ. يك بار نيز در سال 1955م. در استانبول با برگردان به الفباي لاتيني و تغيير در شيوه‌ي بيان و ساخت زباني نشر شده است و در انتظار يك نشر علمي و انتقادي از سوي خود ايرانيان است.

حادثه‌ي جانسوز و جانگداز كربلا، موضوع اصلي اين اثر است و ذكر مصايب همه‌ي انبيا و اوليا در اين كتاب به ‌خاطر طرح اين حادثه است.

در تمامت ادبيات تركي ايراني و شيعي، حادثه‌ي كربلا موضوع انواع ادبي گوناگوني بوده است و اثر فضولي در واقع كامل‌ترين نوع مرثيه‌نگاري منظوم و منثور در موضوع اين حادثه است. پاره‌هاي نثر آن مسجع و بسيار شيوا و مشحون از تعقيدات دلنشين و دل‌انگيز لفظ خاص فضولي است.

اين كتاب در ميان ما شيعيان هم مأخذ و منبع دريايي از كتب نوحه و مرثيه در چهار صد سال اخير بوده است و هم رايج‌ترين كتاب در نوع خود به ‌شمار مي‌رفته است.

من اين كتاب را به ‌عنوان ثقل اصلي هسته‌ي مركزي كليت آفرينش ادبي فضولي ارزيابي مي‌كنم. ملامحمد فضولي نه ‌تنها در اين اثر، بلكه در سرتاسر خلاقيت ادبي خود، جاي ‌جاي به آويزش عاطفي خويش به خاك كربلا اشاره دارد.

كتاب «حديقة‌السعداء» با يك ديباچه شروع مي‌شود. آغاز آن دو بيت زير است:

يارب ره عشقينده مني شئدا قيل،

احكام عباداتي منه اجرا قيل.

نظّاره‌ي صنعونده گوزوم بينا قيل،

اوصاف جبينينده ديليم گويا قيل.

 

ديباچه به شيوه‌ي نويني كه تا آن روزگار در ادبيات مكتوب تركي كم‌نظير بوده، تدوين گشته است. در فرجام ديباچه از «مقتل» ابوحنيف و «مصرع»  طاوسي در زبان عرب از سيد ابوالقاسم علي‌الطاوسي و از «روضة ‌الشهداء» در لسان عجم از مولانا حسين واعظ كاشفي ياد مي‌كند و به ‌ويژه دومي را به تتبع تواريخ و تفاسير مي‌شناسد و تصميم خود را بر قرينه‌سازي آن در لفظ تركي به نام «حديقة‌السعداء» بيان مي‌كند.

توجه به همانندسازي در تاريخ ادبيات تركي، انتقال معارف اسلامي و مفاهيم قرآني از متون گران‌بهاي عربي و ادب فارسي به تركي، و پربار ساختن متون تركي مقوله‌اي است كه پيوسته انديشه‌ي فضولي را به خود مشغول داشته است. چنان‌كه مثلا، در مقدمه‌ي ديوان غزليات خود گويد:

اي عقده‌گشاي عرب و ترك و عجم،

ائتدين عربي افصح خلق عالم.

قيلدين شعراي عجمي عيسي دم،

من ترك زباندان التفات ائيلمه‌كم.

 

اين نوع استغاثه براي توفيق در همانندسازي، نظر صاحب مثنوي هزار بيتي «قوتادغو بيليغ» در قرن چهارم و پنجم، خواجه احمد يسوي ملقب به پير تركستان، قاضي برهان‌الدين، سراينده‌ي «عتبة‌الحقايق»، امير عليشير نوايي، عاشيق پاشا و جز اين‌ها را نيز به خود جلب كرده است. سلطان ولد فرزند مولوي هم كوشيده است آثاري همانند با برخي از متون فارسي در تركي ايجاد كند. و پس از او از سوي تركان تلاشي پرتوش و توان در گسترش آنچه ما «مكتب مولوي» مي‌گوييم شده است.

باري، فضولي پس از ديباچه، عنوان‌هاي ده باب اثر خود را مي‌شمارد:

- باب اول در بيان صورت احوال بعضي انبياء عظام و رسل گرامي.

- باب سوم در بيان وفات حضرت رسول (ص).

- باب چهارم در بيان وفات حضرت فاطمه (س).

- باب پنجم در بيان شهادت حضرت مولي‌الموالي علي مرتضي (ع).

- باب ششم در بيان احوال حضرت امام حسن (ع).

- باب هفتم در بيان حركت حضرت سيدالشهداء، حضرت امام حسين (ع) از مدينه به مكه.

- باب هشتم در بيان وفات حضرت مسلم ‌بن عقيل.

- باب نهم در بيان آمدن حضرت امام حسين از مكه به كربلا.

- باب دهم در بيان شهادت حضرت امام حسين (ع).

- باب يازدهم در بيان آمدن اهل بيت از كربلا به شام.

باب نخست با ذكر مصايب پيشواي مصيبت‌زدگان و مقتداي دلشدگان حضرت آدم صفي (ع) آغاز مي‌شود. تمام اين باب مستند به آيات قرآني است. باب را با ذكر آيه‌ي شريفه« وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» شروع مي‌شود.

به‌ لحاظ ساخت‌شناسي و بهره‌وري از آرايه‌هاي سخن‌سنجي اين بخش از كتاب قطعاتي دل‌آويز و بس والا دارد. مثلا،«...آدم، حوّادن آيريليق اختيار قيلدي، هربيري، بير دياره دوشدو، و هربيري مين بلايا ساتاشدي. آدم، وادي سرنديبده سرگردان اولوب، حوا ساحل درياي هنده دوشدو:

نه ايشدير اي فلك دلداري دلداريندن آييرماق،

جفاكش عاشقي يار وفاداريندان آييرماق.

حضرت عزتدن ندا گلدي كه اي جبرائيل آدم غريبدير، آنينلا موانست قيليكل.

آه آتشباري عشّاقين سرايتسيز دگيل،

عاقبت هر غم يئتر پايانه غايتسيز دگيل... .»

 

همين‌گونه در حكايت ضمني در چند بيت، از مصايب حضرت آدم - عليه‌السلام- شمه‌اي بيان مي‌كند و سپس از حضرت نوح كه نهصد سال گرفتار سياست سفهاي قوم بود، حضرت ابراهيم خليل (ع)، حضرت يعقوب، حضرت يوسف و حضرت موسي كليم‌الله (ع)، حضرت ايوب (ع)، حضرت عيسي، ذكريا، يحي سخن مي‌گويد. اين باب در واقع تلخيصي از قصص قرآن و بيان حكمت مستتر در آن‌هاست با برداشتي عاطفي و پيوند دادن با ماجراهاي گوناگون كربلا. بدين‌گونه كه در ذكر هر ماجراي محنت‌خيز از مصايب انبيا، گريزي به يكي از حوادث كربلا مي‌زند. مثلا، در حادثه‌ي امتناع برادران حضرت يوسف از آب ‌دادن به وي و گرفتن مشربه از سوي شمعون از دست وي يكباره اشك از چشم مؤمنان در‌مي‌آورد و خشم در دل‌هاشان بيدار مي‌سازد و مي‌گويد: نتكيم دشت كربلادا، زلات فرات جميع مخلوقاته مباح ايكن، آل مصطفادان قطع ائتديلر و طريق هدايت ظاهرايكن راه ضلالتي دوتدولار:

روز رزم كربلا راه خطا توتموش فرات،

قيلماميش آل محمد دردي‌نين درمانيني.

اول سببدندير بو كيم عذر ايله توتموش متصل،

ائيله‌ييب فرياد خاك كربلا دامانيني.

 

و يا در فصل ذكر ابتلاي كليم‌الله- عليه‌السلام- و سخن از قلّت اعوان و انصار ايشان و جفاي آن فرعون مي‌گويد:«في‌الواقع آئين شدت احوالي و كثرت اهوالي شبيهدير وقايع شاه كربلايا كه استيلاي اعدادان منزجر اولوب ترك روضه‌ي رسول ائديب يار و دياريندان محروم قاليب، دشت كربلا دا گرفتار دام مصايب اولدوقدا تحمل ائديب متزلزل اولمادي.

محنت موسي دگيل مانند اندوه حسين،

فرقين ائتميش آنلارين ميزان اندوه و بلا.

شمع بزم افروز دور وادي ايمن آتشي،

نار عالم‌سوز دور برق بلاي كربلا.

 

و يا در آغاز فصل، ذكر محن حضرت عيسي (ع) دو بيت زير را:

قصد قتل عيسي مريم قيلان ساعت يهود،

ائيله‌ميشدي مضطرب آني مجرد بيم جان.

گور شهيد كربلا حالينا هم جان قيلدي ترك،

هم فراق آل و اولاديله اولدو امتحان.

 

زيباترين فصل اين بخش، فصل مصايب حضرت ايوب (ع) است. فضولي ضمن شرح موجزي از بلا و محن ايوب، تفسيري زيبا از تعارض عقل و عشق و برتري عشق بر آن نيز مي‌آورد و اين سخن از او است كه ورد زبان‌هاست:

عشقدير هرنه‌وار عالمده،

باشقا بير قيل و قالدير آنجاق.

 

و در فرجام فصل، باز به كربلا گريز مي‌زند و مي‌گويد: اي عزيز! اگر ايوب صبور، فوت اموال و موت اولاديله متغير اولماييب، صبر قيلدي، شهيد كربلا ايسه خانماني يغمايا وئريب، اخوان و اولاد و انساب موتون مشاهده ائديب صابر اولدو. و اگرچه ايوبون بدنينده دورد مين ايگيرمي قان ايچن قورد منزل توتدو، شهيد كربلانين تنينده يوزمين پيكان آبدار قرارگاه ائتدي.

دئمه كيم شاه كربلا المي،

غم ايوب دلفگارجه‌دير.

سانما كيم زخم نيش كرم ضعيف،

ضرب شمشير‌ آبدارجادير.

 

سیری در زندگی و آثار استاد محمد عابد تبریزی/استاد فانی تبریزی


استاد زنده ياد مولانا محمدعابد تبريزي از شاعران معاصر ايران زمين است که در عرصة عرفان و ادب، هنرمندي نامدار، سخنوري ساحر بيان، عاشقي دلسوخته و عارفي روشن ضمير بود؛ و از دوران کودکي حافظ قرآن و مونس نهج‌البلاغه، صحيفة سجّاديه و مناجات‌هاي حضرات معصومين (عليهم‌السلام) بود، و به برکت معنوي آن گوهرهاي ناب تربيتي، خود غوّاص بحر بيکران معارف الهيّه گرديده بود؛ و با آشنايي کامل به دواوين بزرگان عرصة ادب و عرفان، از جمله: عطار نيشابوري، نظامي گنجوي، مولوي، سعدي، حافظ و... در طريق قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) سير و سلوک مي‌نمود و از بزرگترين افتخارات آن سعيد فقيد اين بود که از خادمين درگاه همايوني حضرات معصومين (عليهم‌السلام) است. اينک، شرح حال و زندگاني آن شاعر جواهر کلام را به صورت اجمال براي خوانندگان محترم بيان مي‌کنيم.

زادگاه:

آن سخنور بزرگ در محله خيابان شهر تبريز به سال 1314(هـ. ش) « در يک خاندان مذهبي که همه فضاي آن از منار معنويت مستنير بود، ديده به جهان گشود و از ميامين همين انوار عرفان و جلوات ايمان بود که جان و دل وي با انوار لاهوتي منّور گرديد و همه ذرّات وجودش در روشناي صفا گاهان ايمان و عرفان صفا يافت، پدر استاد عابد، شادروان استاد مولانا که در شعر «يتيم» تخلص مي‌کرد، در عصر خود از نخبة شاعران و قدوة عارفان بود».

دوران کودکي:

استاد از همان دوران  کودکي پا به پاي پدر بزرگوارش مرحوم «مولانا يتيم» که معروف به فضل و تقوا بود رشد و نمو کرد و با هوش سرشاري که داشت از مکتب پدر، آن چه نياز بود آموخت و به همين ترتيب، اوّلين استاد وي پدرش گرديد که خود در اشعارش چنين مي‌فرمايد:

جو زحق آمرزش روح پدر                         او تو را ذکر حسيني ياد داد                        کو به راه شعر بودت راهبر                     زنده کن يادش که روحش شاد باد

استاد هميشه مي‌فرمودند: «من هر چه دارم از پدر بزرگوارم دارم و تنها ارثي که از پدرم به ما رسيده است تعليم قرآن و نهج‌البلاغه است» و استاد سيدمحمدحسين شهريار تبريزي (رحمة الله عليه) چقدر خوب اين موضوع را در قطعه «مفاخر آذربايجان» ياد مي‌کند:

دگر «يتيم»، پدر شاعر و پسر شاعر

وراثتي چه به از شعر اگر پدر شاعر

آري مولانا يتيم به همراه مادر مهربانش او را چنان تربيت نمودند که تمامي وجودش پر از محبّت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) گرديد، و روح پاک او با ارواح قدسي آن بزرگواران پيوندي ناگسستني بست، که خود در مقدمة کتاب «ماه در محاق» خطاب به «پسر فاطمه» (ع) چنين مي‌نويسد: «مادرم که با شير ولاي تو مرا پروريد و نام دلنواز تو را با آواي شيرين لالايي آويزه گوش جانم کرده، هرگز از ياد نمي‌برم آن روز که کودکي بيش نبودم، او را ديدم که قطره‌هاي اشک چون پرده‌اي از حرير صورتش را پوشانده بود و کلمه‌اي زير لب زمزمه مي‌کرد، وقتي با کنجکاوي کودکانه کوشيدم علّت را بفهمم، ديدم، يا حسين گويان اشک به چهره جاري کرد و به من فهماند که فرزندم امروز عاشوراست، روز شهادت امام حسين(ع) و يارانش».

او بيست و يک ساله بود که پدر بزرگوارش به رحمت ايزدي پيوست، و او را در غم فراق خويش سخت داغدار نمود، از آن پس، مسئوليت معاش خانواده را به عهده گرفت، در عنفوان جواني در بازار تبريز مشغول کار گرديد، کاري که با حال معنوي و ذوق سليم او سخت منافات داشت. در سال 1344 (هـ..ش) کارمند رسمي بانک تجارت شد و بعد از سي سال خدمت صادقانه در سال 1374 (هـ..ش) به افتخار بازنشستگي نائل آمد، و با مناعت طبعي که داشت، خود را بي‌نياز از خلق ديد و تا آخرين روز عمر شريفش، با عزّت و سربلندي زندگي کرد.

تحصیلات :

استاد تحصيلات حوزوي داشت و در اکثر علوم معارف اسلامي از جمله: فقه و اصول، فلسفه و عرفان، ادبيات عرب و فارسي و تفسير قرآن دانشمندي صاحب نظر و استادي توانا بود و با بزرگاني چون استاد جعفري، استاد عمران صلاحي، دکتر مرتضوي، دکترخيام‌پور، دکتر ترجاني‌زاده، آيت‌الله سلطان القرايي و... مراوده علمي و ادبي داشت که آثار ارزشمند و بي‌نظيرش گوياي استادي اوست.

ويژگي‌هاي شعر استاد:

استاد در تمامي قالب هاي شعر فارسي، از قصيده، غزل، مثنوي، ترکيب بند و... در مضامين مختلف ادبي، عرفاني، اخلاقي، تربيتي، رثايي و... استادي چيره دست و توانمند و نکته سنج بود که در عصر حاضر کمتر کسي را مي‌توان يافت که همانند ايشان، آگاه از لطايف ادبي و رموز عرفاني باشد. امّا در اشعار رثايي که بيشتر در مدح حضرات معصومين(ع) به ويژه حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) است؛ با روح لطيف خويش شعر را چنان به اوج رسانده است که هر اهل ادب و بينش رامست و حيران مي‌نمايد و به تحقيق اشعار او خاطرة «دعبل خزاعي» و «فرزدق» ها را در ذهن انسان زنده مي‌نمايد. او را با هيچ شاعري نمي‌توان سنجيد، چرا که او خود «صاحب مکتب» است، و در مکتب او جز «عزّت اهل بيت عصمت و طهارت(ع)» هيچ چيز نمي‌گنجد؛ ولي اگر انسان مجبور به معرفي شخصيّت ادبي او و مقايسة اشعار او با شاعران ديگر باشد، مي‌توان او را در رديف شاعران بزرگي چون فؤاد کرماني، عمّان ساماني، نيّر تبريزي قرار داد.

جناب استاد محمّد مصري در مقدمة کتاب ماه در محاق مي‌فرمايد: «سخنور ساحر بيان سرزمين ما استاد محمد عابد که به لحاظ احتوا بر مضامين عالي و برخورداري از بدايع بي‌بديل، استعارات و تشبيهات بي‌نظير، سلامت لفظ و عذوبت معني از چنان والايي‌هاي ارزنده‌اي بهره‌ور  است که نظاير آن را در دواوين اندک شاعري مي‌توان يافت و اگر قلل منيع شعر پارسي را مراتبي باشد، شکوه کلام و شعر پرانسجام اين شاعر شهير را بايد در فراز آن ديد؛ من اين سخن استاد شهريار آن شاعر آسمان شکوه را هرگز فراموش نمي‌کنم که روزي در بين مشتاقانش فرمود: «اگر در همين عصر رتبت اول شاعري را به من ارزاني دارند، من همين مقام را به «عابد» تفويض مي‌نمايم». و همچنين حضرت استاد بهاءالدين خرمشاهي، صاحب اثر نفيس «حافظ نامه»، «ذهن و زبان حافظ» و دهها کتب ارزشمند ديگر، که هر يک در جاي خود از بهترين آثار ادبي تاريخ ادبيات ايران زمين مي‌باشند، در خصوص اشعار استاد عابد مي‌فرمايند: «اين مثنويها، يادآور مثنوي‌هاي بلند پايه و پرمايه نظامي است و براستي وجود او را ذخيره الله براي اين روزگار مي شمارم و بيان خود را در وصف شعر بلند ايشان کوتاه مي‌يابم... و شعري که در حق مهدي (عج) منتظر سروده‌اند به حق يادآور حلاوت سخن افصح المتکلّمين سعدي شيرازي است...».

و بعضي از اساتيد بزرگوار، اشعار او را با عراقي، خاقاني و بزرگان عرصة ادب و عرفان مقايسه مي‌کنند. استاد بدون ترديد يکي از ستاره‌هاي درخشان آسمان ادبيات شعر پارسي و آذري است که تمامي اشعارش از مضامين عالي و پرمغز برخوردار است.

او اولين شعرش را در 12 سالگي به زبان شيرين ترکي آذري، در رثاي حضرت‌ علي‌اکبر(ع) سروده است که با مطلع زير شروع مي‌شود.

اي سپهر حسنده رشگ مه کنعان اوغول

وي مناي کربلا ده تشنه لب قربان اوغول

و اوّلين شعر فارسي را نيز در همان دوران نوجواني با مطلع زير سروده است.

شمع و من تا صبح شب را ديده گريان سوختيم

هر يک اندر گوشه‌اي پيدا و پنهان سوختيم

آري «عابد تنها يک عابد نبود، او عارفي بود که با اوهام عارفانه وانديشه‌هاي عالي عروج مي‌کرد وبي هيچ رادع و مانع «پاي بر فرق فرقدان مي‌گذاشت» و با يک نگرش عارفانه، جلوه‌هاي جمال جهان آراي يکتا شاهد ازلي را در پرده پندار و آيينة اوهام خويش عيان مي‌ديد و از ميامين همين اکسير عارفانه بود که واژه واژه‌ي کلام «عابد» خدا را فرياد مي‌زد، و از همين رهگذر، فريادهاي در گلو مردة تشنه کامان کربلا را به گوش جان مي‌شنيد و با فريادهاي رسالت که رثاي خاندان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را بي‌‌سابقه‌ترين سحّاريهاي سخنوري به گوش جان دلدادگان مي‌رساند».

استاد در مثنوي «ولادت نور» که در خصوص ولادت رسول گرامي اسلام است، آن شب نوراني و ملکوتي را چنان ترسيم مي‌نمايد که گويي با وجود خويش الطاف الهي را احساس کرده و پرده از راز ازلي گشوده است.

شب چراغان است بزم آسمان                                                                                                                                                                                                 چشمه سار نور نور جوی کهکشان

اختران قنديل طاق آويز شوق

شمع بزم افروز شورانگيز شوق

ماه زرّين زورقي بي‌بادبان

در دل درياي مينايي روان

عطرجان دارد نسيم صبحگاه

گوئيا از باغ رضوان کرده راه

شب بود آبستن اسرار حق

تـــا بــرآرد جلــوة‌ربّ الفلــق

چون سحر از جيب شب سر مي‌کشد

پرده از انوار حق بر مي‌کشد

پاره مي‌گردد حجابات ظُلَم

از فروغ طلعت حُسن قدم

دور باش صبح راند تيرگي

نور بزدايد ظُلَم با چيرگي

انتظار روزگار آيد بسر

نور حق زايد به ترکيب بشر.

زآنکه از ره سّر سرمد مي‌رسد

موکب نور محمّد (ص) مي‌رسد

استاد با نگاه عميق به صحنه‌هاي جانگداز کربلا مي‌نگرد و باحفظ صلابت لفظ و روح حماسي کلام، آتش بر دل و جان آدمي مي‌زند و چنان ذراّت عالم را به تماشاي صحنه‌هاي خلق کرده خويش دعوت مي‌کند که روح انسان را تسخير، و به عالم معني سير مي‌دهد و پرده از اسرار حقيقت مي‌گشايد و شنونده را با عظمت اهل بيت(ع) آشنا مي‌کند. ببينيد که در مثنوي «ماه در تنور» چه غوغايي انگيخته:

چرخ با خوبان بد انديشي کند

اهل دل را زخم‌ها بر دل زند

از مسير خود سپهر گرد گرد

مي‌نشانــد بــر رخ آيينــه گــرد

همدم نو دولتان، ارباب جود

خار يار گل، به گلزار وجود

هر که فهمش بيش، دردش بيشت
هرچه خاطر صاف گردش بيشتر ...
ماه را دادند آن بد اختران
گردش وارونه در چرخ سنان
سير او از کربلا آغاز شد
سوي شهر کوفه راهش باز شد
ماه از بيداد اشرار جهول
کرد اندر غرب خاکستر افول
ماه مهــرافـروز گـــردون وفــاق
گاه اندر انجلا، گه در محاق...
شمـس بــرج وحــدت رب الفلــق
نيمي اندر ابر و نيمي در شفق

سپس با ظرافت خاصّي آمدن مادرش حضرت زهرا (سلام الله عليها) را به تنور خولي بيان مي‌کند:

مادرش آمد براي ديدنش

ديدنش، بوئيدنش، بوسيدنش

و صحنه‌هاي بسيار ديدني و شنيدني را از زبان مادرش مي‌آفريند که شخصيّت امام حسين(ع) و عظمت حضرت فاطمه (س) را نشان مي‌دهد و انسان را شيفتة آن بزرگواران مي‌کند.

اگر چه جاي جاي کلام استاد پر از بدايع و صنايع ادبي است، ليکن او در مثنوي «صحبتي از قيامت» صنعت «تلميح» که يکي از صنايع ادبي است، بيش از شصت مورد بکار برده است و مي‌توان گفت که اين مثنوي يکي از نمونه‌هاي بي‌بديل اين صنعت ادبي است و در حقيقت مثنوي «صحبتي از قيامت» تنها يک مثنوي نيست، بلکه رساله‌اي است کامل در خصوص «قيامت» که استاد با ظريف کاري‌هاي حساس روحي و رواني، انسان را با خويشتن خويش و راز آفرينش آشنا مي‌سازد و مرغ روح شنونده را چنان در صحنه‌هاي قيامت پرواز مي‌دهد که گويي خود چندين بار قيامت را تجربه کرده است، از تمامي خوانندگان عزيز اين سطور، خواهشمند است اين مثنوي زيبا را در کتاب ماه در محاق(ص 173) مطالعه فرمايند.

استاد در مثنوي «گفتاري از امام سجّاد(ع)» که قريب به 600 بيت مي‌باشد، شعر را با مقدمه‌اي بسيار زيبا و لطيف و معجزه آسا در خصوص معرفي امام (ع) شروع کرده و در پي شرح احوالات امام(ع) و علّت بيماري آن بزرگوار در روز عاشورا است؛ سپس به خطبه امام(ع) در شام اشارت کرده و خيلي لطيف با ديد اشراقي پرده پندار را پاره مي‌کند و وارد جريان موسم حج مي‌شود و هر کجا مي‌نگرد، جلوة دوست مي‌بيند و سپس اشاره به عظمت کعبه و طواف رسول گرامي اسلام و طواف ذرّات کاينات بر دور آن بزرگوار و اشاره به معراج او ـ در پردة ديگر، وارد شدن مادر مولا علي (ع) به کعبه و ولادت حضرت علي(ع) ـ و در پردة ديگر، بيرون آمدن مادر گرامي آن بزرگوار که فرزند دلبندش در دستهاي مبارکش، که همچون ماه مي‌درخشد را، چنان ترسيم کرده که گويي آن صحنه‌هاي زيبا و ملکوتي را با چشم خويش ديده‌ است و به تحقيق بدون مشاهده، بيان کردن آن صحنه‌هاي شورانگيز محال است ـ در پردة ديگر، اظهار پيري نموده و فاني بودن جهان را بيان مي‌کند و از طبع خود همّت مي‌طلبد که رؤياي خويش را دنبال کند ـ باز پرده پندار بالا مي رود و باچشم جان به تماشاگه راز سر مي‌زند و به شرح عشق مي‌پردازد و دل را به سوي کعبه باز مي‌گرداند و جلوات بيت‌الهي را در طيّ نگاهي مشاهده مي‌کند و حکايت باز کردن حجّاج بيت الله الحرام، راه را بر امام سجّاد(ع) و استلام کردن آن امام همام حجرالاسود را در کثرت جمعيّت، و ديدن «هشام» آن منظره را و پرسيدن يکي از نديمان، که اين مرد کيست؟ و تجاهل کردن «هشام» و معرفي امام(ع) توسط شاعر بزرگ عرب «فرزدق» ک در آن جا حضور داشت را بيان مي‌کند و در آخر مثنوي، اشعار «فرزدق» را ترجمه مي‌کند که بسيار خواندني و شنيدني است، چندين بيت از اول مثنوي فوق را بررسي مي‌کنيم.

اي قدحت از مي مهتاب پر                                                                                                                                                                                                    زاشک ترت سبز طبق پر زدُر

مشعلة آه چو افروختي

پيرهن سرخ شفق سوختي

در ره او قيد مهالک زدي

بارقه در بال ملايک زدی ...

اي تو شفا بخش همه دردها

درد زالطاف تو عين دوا

عارضه‌اي بود گرت روز عشق

غير تب نايره افروز عشق

يار تو را خواسته بود اين چنين

يار تو را خواسته بود اين چنين ...

يکي ديگر از آثار گرانقدر استاد قصيده بلندي است، با عنوان «جلوه حق» که در خصوص ولادت حضرت قائم(عج) سروده شده است، و سرتاسر اين قصيدة غرّا پر از شور و غوغاست.

شب چو به رخ برفکند زلف معنبر

غاليه گون شد بسيط تودة اغبر

شب ولادت را با جلوه‌هاي زيبا و خيال انگيز ترسيم و با استعارات بي‌بديل توصيف کرده و خلوت گزيني خويش را مطرح مي‌نمايد و گوئيا از جفاي سپهر شکوه‌ها دارد که ناگهان سروش غيبي به فرياد مي‌رسد و مژده ولادت آن بزرگوار را نويد مي‌دهد.

ناگهم از غيب داد مژده سروشي

کاي زجفاي سپهر سفله مکدّر

هان چه نشستي به پاي خيز که گيتي

زينت ديگر گرفت و شوکت ديگر

شور ديگري به جان مي رسد و دل آتش گرفته و از زبان سروش غيبي شور و حال ذراّت هستي را با زباني معجزه گر بيان مي‌نمايد و با «حسن مطلع» زيبايي به مدح حضرت حجت‌(عج) مي‌پردازد و با پرده‌هايي که ساز مي‌کند هنر نمايي‌هاي خاقاني و انوري و عنصري و بزرگان عرصه ادب را به ياد مي‌آورد.

مطلع رخشنده‌اي چو مهر جمالش

جلوه کنان زد زشرق فکرت من سر

ای به سریر ولا امیر فلک فر

حکم تو را طبع کائنات به چنبر

در اين قصيده غرّا، صلابت لفظ و معني و استعارات و تشبيهات بي‌نظير، فکرت هر سخن سنجي را غرق در انديشه وافکار او کرده و مسلّط بودن او به دو زبان شيرين فارسي و عربي را در نهايت معني روشن مي‌نمايد. آري استاد به کلمات صامت و غير مصطلح هر دو زبان عربي و فارسي، در جاي خويش چنان جان مي‌بخشد که انسان بلا اراده فرياد مي‌زند: «سخن گفتي و دُر سفتي بنازم کلک جا دويت». و... «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

 

ويژگي‌هاي اخلاقي و اجتماعي:

عاشق شيفتة حضرت حق و دلداده اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بود؛ مردي مهربان و خوش برخورد و خوش مشرب، وسعت مشرب او چنان بود که از کودک پنج ساله تا مرد هفتاد ساله، در هر کسوتي که بودند انس مي‌گرفت، از کارگر ساده گرفته تا بالاترين مقامات کشوري و معنوي، اهل عبادت، محبّت، کرامت و بصيرت بود و اهل خلوت...

او هيچ وقت دنبال شهرت و جاه طلبي نبود و هميشه مي‌فرمودند: «الحمدلله که خداوند متعال مرا از همگان بي‌نياز کرده و از شهرت و خودنمايي بيزارم ساخته است» و همچنين اشعار بي‌بديل خويش را در مدايح و مراثي اهل بيت(ع) پريشان گويي مي‌خواند و در مقدمة کتابش خطاب به «پسر فاطمه» چنين مي‌گويد: «من ناچيز به سائقه ارادت به آستان مقدّس تو گاه بي‌گاه پريشان گويي کرده و خواسته‌ام خود را در رديف مداحان و مرثيه سرايان تو بشمارم، مي‌دانم که به قدري بزرگوار هستي که گستاخي‌هاي مرا با ديدة اغماض بنگري وخطاهايم را ناديده بگيري...». او هميشه خود را خاکسار اهل محبّت و اهل ولايت مي‌دانست و با کساني که ساده و پاک بودند، مهربان بود و با کساني که اهل ريا و تزويز بودند، متکبّر بود و هميشه مي‌فرمود: رسول گرامي اسلام محمّد مصطفي(ص) فرموده‌اند: «تکبّر ورزيدن به اهل تکبّر عبادت است».

با توجّه به اين که اهل خلوت بود، در هيچ زماني از مشکلات اجتماعي جامعه  بي‌خبر نبود و هر وقت احساس نياز مي‌ديد به نحو احسن انجام وظيفه مي‌نمود. از ايام جواني با تبعيّت ازقرآن واهل بيت‌(ع) در چهار چوب مذهب تشيّع سير و سلوک کرده و هميشه از کيان تشيع دفاع نموده است. در رژيم ستمشاهي چندين بار توسط مأموران رژيم دستگير مي‌شود و با عنايت خداوندي آزاد مي‌گردد. در سال 1340 (هـ..ش) در مراسم ترحيم مرجع  عاليقدر جهان تشيع حضرت آيت‌الله‌ العظمي  بروجردي (رحمة الله عليه) با خواندن اشعار خويش چنان شور و حالي به مجلس مي‌دهد که آتش به جان دشمنان ولايت مي‌اندازد، که تمامي بزرگان مات و حيران مي‌مانند، مأموران ساواک که در مسجد حضور داشتند اگر او را دستگير مي‌کردند، کمترين حکمي که صادر مي‌شد، اعدام بود، که خود استاد مي‌فرمايد: مرا با زيرکي کامل از پنجرة مسجد بيرون بردند و مأموران نتوانستند مرا دستگير کنند. اينک به چندين بيت از اشعار استاد که در مجلس ترحيم آن مرجع عاليقدر خوانده مي‌پردازيم.

خادم دين رحلتندن تار اولوب دنيا گوني    صاحب دين اولدي بولمم نولدي، عاشورا گوني

ترک ايدوب دنياني بير نفس نفيس بي‌عديل    شارح احکام قرآن هادي وجه سبيل      ذات بي‌مانند شاهنشاه امکانه سليل      صورت تقوي و حکمت، معني فقه و اصول

صاحب محراب و منبر مالک ملک قبول

با نهايت استادي بعد از سرودن ده بند مخمّس در رحلت آن بزرگوار، اشاره به کشف حجاب رضاخان پهلوي کرده و شعر را به نقطة اوج خود مي‌رساند و مجلس ترحيم را به هم مي‌زند:

سن يتوردون هر نه امر ايتدي سنه حکم کتاب

آيه آيه جزء جزء و فصل فصل و باب باب

هاردا تجويز ايلدون امّا اولا کشف حجاب

ياره ويردي قلبوه بو امره اقدام ايلين           کافر مطلق ولي دعوي اسلام ايلين

آري استاد در آن زمان فقط 26 سال از عمر پر برکتش را سپري کرده بود.

او همچنين در پيروزي انقلاب‌اسلامي ايران و در دفاع مقدس، هر چه در توان داشت، در طبق اخلاص گذاشت. او عاشق شهيدان و شيفتة ولايت بود و اشعاري که در توصيف شهيدان انقلاب و جنگ تحميلي و به ويژه حضرت امام خميني(ره) سروده است از اشعار بي‌نظير تاريخ ادبيات انقلاب و دفاع مقدس است.

مسافران ولا سوي آشنا رفتند

گذشته از سرجان بر سر وفا رفتند

به بارگاه ولا همنشين يکديگرند

اگر چه راه شهادت جدا جدا رفتند...

به حقيقت اهل دل بود و اهل صفا، و هر کجا اهل دلي مي‌يافت به او مهر مي‌و‌رزيد. راقم اين سطور چندين بار از عاشق شوريده اهل بيت عصمت وطهارت(ع) استاد زنده ياد منعم اردبيلي (رحمة الله عليه) در پيش استاد به نيکي ياد کردم، استاد مشتاق زيارت او شدند و يک روز به حقير فرمودند: به اردبيل برويم و «حاجي منعم» را زيارت کنيم، اطاعت کردم و با چند نفر از دوستان ديگر، در معيّت استاد به راه افتاديم. در راه استاد فرمودند: دو بيت شعر به ذهنم آمد، آنها را يادداشت کن، عرض کردم استاد بفرماييد، في‌البديهه فرمودند:

مُنعم مکن منَعم زديدارت خدا را

آيينه مي‌خواهم تماشاي صفا را

دل کندم از تبريز تا شايد ببينم

در اردبيل آن جلوه ايزد نما را

چنان که مشاهده مي‌فرماييد، مطلع شعر خيلي در اوج سروده شده، رفتيم استاد منعم را زيارت کرديم و موقع برگشتن استاد فرمودند: ان‌شاءالله خداوند تبارک وتعالي اين ديدار ما را به عنوان زيارت مؤمن قبول مي‌کند.

آري هر کجا اهل دلي بود، سراغش را مي‌گرفت و سعي مي‌کرد به خدمتش برسد و از خرمن معنوي او خوشه‌هاي علم و معرفت بچيند و اين تواضع و خاکساري بود که شخصيت او را از همگان ممتاز مي‌کند و در نهايت عابد را عابد مي‌کند...

فعاليت‌هاي ادبي و  عرفاني:

فعاليت‌هاي ادبي و عرفاني و اجتماعي استاد در خصوص ترويج فرهنگ و ادب اسلامي بسيار قابل توّجه است که ما به صورت اجمال به چند نمونه اشاره مي‌کنيم:

-       تفسير قرآن و نهج‌البلاغه در هيئت‌هاي حسيني تبريز.

-       شرکت در انجمن‌هاي ادبي آذربايجان و استان‌هاي ديگر کشور اسلامي ايران.

-       تشکيل محفل ادبي و شرح دواوين بزرگان عرصه ادب از جمله: شرح ديوان حافظ، مثنوي معنوي مولوي، گلشن راز، آتشکده نيّر و...

-       نگاشتن مقدمه و ديباچه به دهها کتب ادبي و عرفاني.

-       شرح غزليات حافظ در انجمن ادبي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي استان آذربايجان شرقي به مدت 12 سال.

-       عضو فعال هيئت امناي کتابخانه مرکزي تبريز.

-       تربيت شاگردان و شاعران بسياري در عرصه عرفان و ادب و اخلاق اسلامي که بسياري از آنان هم اکنون کسوت استادي به تن کرده‌اند که از جمله عبارتند از: استادان بزرگوار زنده ياد شکيب، صديق، شب‌خيز، راثی ،حاجي‌بلند، عليزاده، فرزبود، کامران،   عليمحمدي، ظهير، يوسف‌زاده، شهبازي، باغبان، فغاني، بلوري، حسني، خادم، علي، آثم و...

آثار ارزشمند استاد:

از استاد زنده ياد چهار جلد ديوان اشعار به يادگار مانده است که سه جلد آن به زيور طبع آراسته شده که عبارتند از: «ماه در محاق»، «مهر در شفق» و «ستاره سحرگاهي» که هر سه ديوان در مدايح مراثي حضرات معصومين (عليهم‌السلام) مي باشند. و يک جلد ديگر ديوان غزليات، قصايد و... که زير چاپ مي‌باشد و بزودي تقديم علاقه‌مندان مي‌گردد.

استاد در مجموع بيش از بيست و پنج هزار (25000) بيت شعر سروده است که در مضامين مختلف رثائي ـ اخلاقي، عرفاني، ادبي و... مي‌باشند و ضمناً به چندين کتب ادبي و عرفاني مقدمه نوشته‌اند که در جاي خود کم نظيرند و بعضي به صورت يک رساله عرفاني است.

داستان فراق:

حضرت استاد در اواخر عمر شريف خويش، به هربهانه‌اي از «مرگ» صحبت مي‌کرد، گوئيا الهام شده بود که ديگر «رفتني» است، بعد از هر نمازي، دعاي اللهم ... توبة قبل الموت و راحة عندالموت... را ورد زبان کرده بود و اکثر صحبت‌هايش در خصوص مرگ بود و قيامت. در آخرين اثرش که تقريباً يک هفته قبل از رحلتش سروده است مي‌فرمايند:

نولوردي عمرده بير نچه لحظه فرصت اوليدي

او لحظه لرده منه وصل يار قسمت اوليدي

نولوردي تک بوگونون گورمييدي ديدة‌ غافل

صباح روز قيامتده متن صحبت اوليدي...

او اگر چه از هر دکتر و دارو سير شده بود، ولي هرگز از توسل به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) نا اميد نبود و هميشه درمان درد خويش را در باب کرم خاندان اهل بيت‌(ع) مي‌ديد. هرگز فراموش نمي‌کنم، چهار ماه قبل از رحلتش توفيق تشرّف به بارگاه ملکوتي حضرت ثامن‌الحجج علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) يافته بودم، هنگام خداحافظي از استاد، فرمودند: اگر عريضه‌اي براي امام(ع) بنويسم، عرضه مي‌داري، عرض کردم، اطاعت مي‌کنم، استاد دست به قلم بردند و در سينة بيضاي کاغذ نقشي آفريدند که هر بينده‌اي را مبهوت مي‌کرد، آري نوشته بودند:

السلام عليک ايّها الأمامُ الرئوف

نشاخت طبيب دهر اگر درد مرا

ننمود علاج اگر کمر درد مرا

اي شافي دردها تو درمان فرما

تنها نه کمر درد که هر درد مرا

آري او ذوب در ولايت بود و هميشه درمان درد خود را از باب کرم اهل بيت عصمت و طهارت(ع) درخواست مي‌کرد، و در يک کلام استاد نظر کرده اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) بودند.

و سرانجام عنقاي بلند پرواز قلّه قاف تجرّد در سحرگاه روز سه‌شنبه تاريخ 14/9/85 در سن 71 سالگي بعد از مناجات صبحگاهي نداي ارجعي حضرت جان آفرين را عاشقانه لبيک گفت و از دار فاني به عالم باقي شتافت، و در گلزار شهداي وادي رحمت تبريز در کنار مزار شهيدان گلگون کفن (قطعه صديقين) به خاک سپرده شد که مزار نوراني‌اش تا قيامت، قبله‌گاه عاشقان اهل بيت(ع) و سجده گاه صاحب نظران خواهد شد.

چه خوش آرميدي به بزم شهيدان

چه خوش رنگ و بوي شهيدان گرفتي                                                                                                                           روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

اين سطور پريشان، شمّه‌اي بود از زندگاني استاد زنده ياد مولانا محمد عابدتبريزي به قلم اين کمترين شاگرد او که چندين سال از انفاس قدسيّه ايشان مستفيض شده‌ام.

آب دريا را اگر نتوان کشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشید

ادبیات آئینی/محمد حسن مقیسه


ادبيات آئيني، از دين و بزرگان ديني و فرهنگ و سنن و احكام و رويدادهاي آن سخن مي گويد. شعر ديني در ايران سابقه اي طولاني دارد و خود شعر نيز بسيار متنوع و پرحجم است. از همان سده هاي نخست شعر فارسي، اولين شاعري كه از مدح و دربار روي برگرداند و هنر خود را در خدمت اين گذاشت، كسائي مروزي است در قرن چهارم كسائي كه يك شيعه دوازده امامي بود، توانست پند و اندرزهاي ديني را وارد شعر كند و با همين شيوه، پيشواي ناصرخسرو گرديد.
    پس از او، دومين شاعر شيعي، فردوسي بزرگ است كه يكي از اركان شعر فارسي است. در اينكه او شيعه بوده و همين مذهبش باعث نپذيرفتن هنرش در نزد محمود غزنوي شده است، شكي نيست. ناصرخسرو در همين قرن يكي ديگر از شاعران بزرگ آئيني به حساب مي آيد. او كه به عنوان يك شاعر مذهبي شناخته شده، بخش قابل توجهي از اشعارش را به تشريح موضوع هاي ديني و دفاع از پيامبر و ائمه خاصه امام علي(ع)، امام حسين(ع) و حضرت زهرا(س) سروده است:
    شجر حكمت پيغمبر(ص) ما بود و بر او
    هر يك ازعترت او نيز درختي ببرند
    پسران علي امروز مر او را بسزا
    پسرانند چو مر دختر او را پسرند
    پسران علي آن ها كه امامان حقند
    به جلالت به جهان در، چو پدر مشهرند(1)
    ناصرخسرو، حضرت زهرا(س) را بهترين زن معرفي مي كند و در خصوص حضرت علي(ع) مي سرايد كه انتخاب او، دين و علم بوده است:
    گزين و بهين زنان جهان
    كجا بود جز در كنار علي
    حسين و حسن يادگار رسول
    نبودند جز يادگار علي
    نبود اختيار علي سيم و زر
    كه اين بود و علم اختيار علي(2)
    يكي از بلندترين فرازهاي شعري اين شاعر ديني، يادكرد امام حسين(ع) و واقعه كربلاست:
    هيچ شنودي به كه آل رسول
    رنج و بلاچند رسيد از دهاش
    دفتر پيش آر و بخوان حال آنك
    شهره از او شد به جهان كربلاش
    تشنه كشته شد و نگرفت دست
    حرمت و فضل و شرف مصطفاش(3)
    در قرن پنجم و يا به عبارتي اوايل قرن ششم، يكي ديگر از استوانه هاي محكم شعر ديني، كه بنيانگذار ورود عرفان به ادبيات فارسي نيز هست، ظهور مي كند و او كسي نيست جز حكيم مجدودبن آدم سنايي.
    بدرالدين قوامي رازي و ابوالمفاخر رازي، از شاعران مذهبي همين قرن هستند و شعر ديني در قرن هفتم با ظهور مولوي و سپس سعدي، جان تازه اي گرفت. غزل مشهور مولوي درباره شهيدان كربلاهنوز پر از طراوت و تازگي و بسيار صميمي است:
    كجائيد اي شهيدان خدايي
    بلاجويان دشت كربالايي
    كجائيد اي سبك روحان عاشق
    پرنده تر زمرغان هوايي
    در قرن هشتم و نهم كه مذهب تشيع در ايران رو به بالندگي مي گذارد، ابن يمين فريومدي و سپس در قرن نهم، ابن حسام خوسفي را داريم. اوج شعر مذهبي كه به حماسه هاي ديني همچون خاوران نامه ابن حسام و حمله حيدري و صاحبقران نامه نيز مي انجامد، در قرن دهم روي مي دهد و در زمانه حكومت صفويه شعر ديني با رشد قابل توجهي لااقل در شمار ابيات رو به رو مي شود، كه نام دارترين شاعر اين دوره محتشم كاشاني است.(4) با تركيب بند معروفش در رثاي امام حسين(ع) و واقعه طف
    باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است؟
    باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
    باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
    بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است؟
    اين روز در قرون11 و 12 و دوره هاي قاجار و مشروطيت و پهلوي، با شاعران ديني كه از جمله ايشان در دوره هاي اخير مي توان به شهريار، مهرداد اوستا و دكتر طاهره صفارزاده اشاره كرد، ادامه مي يابد، تا اينكه با طلوع خورشيد انقلاب اسلامي، شعر آئيني بال و پر افزون مي يابد و مي تواند در تمام زواياي پيدا و پنهاني كه شاعران پيشين نخواسته اند و يا نمي توانسته اند، سير كند و ببالد.
    آنچه به عنوان نتيجه گيري از اين بخش نخست مي توان بدان دست يافت، در چند موضوع است:
    1- در ادبيات آئيني، نگاه پژوهشگر لازم است به شعر باشد و نه به شاعر. زيرا شاعر در گذر از دوره حيات، ممكن است به تحول هاي روحي دچار شود. (همچون محمدجان قدسي مشهدي) 2- بايد بين شعر ديني و ادبيات مرثيه فرق قائل شد. شعر ديني با محور دين و مذهب و اشاعه فرهنگ و هنر و ادب ديني ساخته و پرداخته مي گردد، اما شعر مرثيه، شعري است كه احساسات شاعر را نسبت به عزيزان از دست رفته بيان مي كند. مثلافردوسي در مرگ فرزندش و خاقاني در سوگ فرزند و همسر و عمويش از اين دست اشعار دارند. شعر رثا حتي ممكن است دريغ و تحسر شاعر را نيز از روزگار خويش از دست رفته به تصوير بكشد. به هرحال، به نظر مي رسد اين شعر يك شعر شخصي است، اما ادبيات آئيني، بالاتر از احساسات فردي است.
    3- وقتي مي توان شعري را در حوزه ادبيات ديني تعريف كرد، كه سراپا به ميدان آمده باشد؛ درطي يك قصيده يا غزل يا در قوالب ديگر. اينكه در بيتي يك اشاره با تلميح به واقعه اي ديني شده باشد، تمام كردن حق مطلب نيست. منظور اين است كه اگر بخواهيم با ديدي آرايه اي از بيان و بديع و معاني به اشعار نگاه كنيم، با جهاني از شعرهاي گوناگون روبه رو خواهيم شد كه اين جهان اگرچه وسيع، اما بسيار كم عمق است، به گونه اي كه شوري بر نمي انگيزد و انگيزه اي ايجاد نمي كند.
    و اما ادبيات آئيني در آينه شفاف انقلاب اسلامي به اوج درخشندگي رسيده است و هنوز مي تواند چون پرنده اي آزاد و سبكبال افق هاي بالاتري از مرزهاي بيكران معنا و مفهوم را درنوردد. اين انقلاب كه از خاستگاهي ديني و با رهبري پيامبر گونه يك مرجع ديني و روحاني بزرگ شروع شد، طبعا به ادبياتي كه به نام دين و با اسم مذهب، به تشريح باورها و آداب و سنن ديني بپردازد. اهتمام تمام دارد و اولين و بهترين نمونه آن نيز خود رهبركبير و بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي، حضرت امام(ره) است، كه هنر شعري خويش را در محور ادبيات آئيني خرج كرده است.
    شاعراني كه در اين زمينه پس از انقلاب اسلامي توانستند فضايي منشوروار در اين حوزه ايجاد كنند، از شمار خارج هستند، اما به عنوان نمونه اي كوچك مي توان به قيصر امين پور، موسوي گرمارودي، حسن حسيني، ،سپيده كاشاني، نصرالله مرداني، جذبه، مشفق، عزيز الله زيادي، احمد عزيزي و... اشاره كرد. ويژگي ادبيات آئيني كه پس از انقلاب اسلامي سروده شده اين است كه نخست؛ فقط به بيان احساسات شخصي شاعر نمي پردازد، بلكه آموزه هاي ديني را با موضوع هاي روز جامعه مي آميزد و قصدش تطبيق و همساني و نيز آموزش و يادآوري است. بنابراين آموزه هاي فرهنگ ديني با اين رويكرد، از دنياي مجدد و يا لابه لاي كتاب ها و نصوص حكمي ديني خارج مي شوند و شاعر با هنر زباني خويش آن ها را به وسط ميدان اجتماع مي كشاند، تا مفاهيم ديني را كاربردي كرده و كارايي آن را افزايش دهد. دوم ادبيات ديني اين زمانه، ادبياتي است كه با سياست و مسائل بين المللي و جهاني همسو و همراه شده است. هنر نهضت و فريادي كه در جهت دين و براي اشاعه اعتقادات برخاسته از وحي به ميدان مقابله با سلطه هاي مستبدان آيد، از حمايت ادبيات آئيني برخاسته از انقلاب اسلامي مي تواند پشتگرم باشد. از همين روست كه مي بينم شاعر آئيني پس از انقلاب اسلامي از فلسطين و مبارزه سختكوشانه مردم اين ديار سروده هاي بسيار دارد، از حادثه بوسني فراوان سروده و به نهضت بيداري اسلامي نيز توجه خاص نشان داده است.
    محورهاي سخنان مقام رهبری ، كه خود نيز به هنر شاعري اهل بيت(ع) و مناقب ديني آراسته هستند، بدين گونه است:
    1- شعر آئيني بهترين جايگاه براي عرضه و بروز قريحه است.
    2- از منابع و متون اسلامي (صحيفه سجاديه، قرآن، نهج البلاغه، كتبي مانند: اصول كافي، تحف العقول و...، احاديث، مناجات، زيارات، ادعيه: دعاي عرفه، دعاي ابوحمزه و...) در شعر آئيني استفاده شود.
    3- لازم است در شعر آئيني به مضمون آوري توجه شود؛ مي توان يك موضوع را به شكل هاي گوناگون بيان كرد.
    4- از ساخت تركيب هاي نو نبايد غافل بود.
    5- ساختار زباني شعر، صرف درست افعال، ارتباط منطقي بين بخش هاي جمله، حتماً و بدرستي رعايت شود.
    6- از تاثير محيط بر خود نبايد به سادگي گذشت. اين اثر گذاري چنان است كه گاه يك شاعر مذهبي را به يك شاعر بي قيد و بند به تدين بدل خواهد كرد.
    7- ادبيات آئيني مي تواند محمل موضوع هايي باشد كه پس از انقلاب اسلامي، در خور مقام و منزلت آن ها بر ايشان شعر سروده نشده است. اين موضوع ها عبارتند از: جانبازاني كه پس از تحمل رنج فراوان به شهادت رسيده اند (اين عزيزان غير از شهدايي هستند كه در جبهه شهيد شده اند)؛ مسائل انقلاب و حوادث روز به روز و نو به نوي آن؛ قضاياي كربلا، آنچه مربوط به زبان حال هاست، مانند زبان حال مادر حضرت ابوالفضل(س)، يا گفتگوي حضرت زينب(س) با امام حسين(ع) (البته بايستي سعي شود آنچه در اين كار انتخاب مي گردد، مطابق با واقع باشد)؛ و مفاهيم دفاع مقدس. ايشان معتقدند كه: «دفاع مقدس از لحاظ زماني هشت سال بود، اما از لحاظ استمرار معنوي و فكري و فرهنگي ممكن است قرن ها ادامه داشته باشد. حماسه اي كه در دفاع مقدس به وجود آمد، انگيزه اي كه پشت سر اين حماسه وجود داشت، ريز حوادثي كه در اين مدت اتفاق افتاد، اينها چيزهايي نيست كه در ظرف 10سال و 15 سال و 20سال تمام شود.» ايشان در خصوص گنجاندن مولفه هاي انقلاب در شعر آئيني، بر اين باور هستند كه: «در يك دوره اي خوب بود، ... الان جاي اين اشعار خالي است.»
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    منابع:
    1- ديوان ناصرخسرو (به اهتمام دكتر مجتبي مينوي و دكتر مهدي محقق، 1352)، ص.96
    2- همان، ص186
    3- همان، ص186
    3- همان، ص423
    4- تاريخ ادبيات ايران (خلاصه جلد پنجم)، دكتر ذبيح الله صفا، 1378، صفحه هاي 263و .279
    5- محفل شاعران آئيني، در حضور رهبر معظم اسلامي، به اهتمام موسسه پژوهشي فرهنگي انقلاب اسلامي، .1390 (سخنان رهبري از سخنراني ايشان در همين مجلس در مورخ 25/3/1390 نقل شده است.)
    6- همان.
    
    

ادبیات آئینی در بستر تاریخ عاشورا/حسن گوهر پور


به طور قطع تاكنون اشعار بسیاری درباره واقعه و حماسه كربلا شنیده اید. اشعاری كه بیانگر حالات درونی شاعر و عكس العمل های او پیرامون این واقعه یا بیان حالات ائمه(ع) و بزرگان دین در آن حماسه است، در این اشعار گاه نازك خیالی و طبع روان به گونه ای جلوه می كند كه ماندگاری شعر در كتیبه روان ناگزیر می شود اما گاه ضعف این اشعار به مذاق مخاطب خوش نمی آید، برای آسیب شناسی این نوع شعر كمتر آن را در مجموعه فرایندی قرار داده اند كه بشود آن را بررسی تاریخی كرد، به این معنا كه شعر عاشورایی كه محور موضوعی آن واقعه و حماسه عاشورا در كربلاست باید زیر مجموعه جریانی كلی با نام متن مذهبی یا آیینی قرار گیرد تا بشود آن را به درستی بررسی یا گه گاه از نظر ادبی آسیب شناسی كرد، همان طور كه می دانیم ادب پارسی «انواع» ادبی متعددی دارد، یكی از این انواع ادبی «ادب غنایی» است كه از زیر مجموعه های آن می توان به «مرثیه» اشاره كرد. گرچه امروزه تعاریف معمولی تری از «مرثیه» ارائه كرده اند.
اما «مرثیه» یكی از انواع فرعی ادبی و بسیار مقوم است. در كتاب انواع ادبی دكتر شمیسا آمده است: «مرثیه از نظر ماهیت جزو ادب غنایی است، مرثیه در ادب فارسی سابقه ای كهن دارد و در نخستین دیوان شعر فارسی یعنی دیوان رودكی و امروز هم در آثار شاعران معاصر دیده می شود. مرثیه یا در باره مرگ پادشاه و وزیر یا یكی از رجال علم و ادب است، مانند مرثیه فرضی در مرگ محمود غزنوی و یا مرثیه رودكی در مرگ ابوالحسن مرادی و شهید بلخی یا درباره فوت یكی از خویشاوندان مانند مراثی فردوسی، خاقانی و حافظ درباره مرگ پسر خود و مرثیه خاقانی درباره عم خود و یا درباره یكی از ائمه دین مانند مراثی محتشم كاشانی كه از همه معروفتر تركیب بند اوست. این قسمت اخیر كه بیشتر در میان مردم رواج دارد معمولاً در مرثیه سردار شهیدان امام حسین(ع) است.
مرثیه ممكن است به هر قالبی باشد. حال اگر با نگاهی علمی و آسیب شناسانه در پی این هستیم كه این «نوع» ادبی به بالندگی بیشتر برسد، ناگزیریم آن را در چارچوبی علمی بررسی كنیم، چون سرانجام این بررسی نه تنها به نفع ادبیات عاشورایی خواهد بود بلكه به تمام زیرمجموعه های این نوع ادبی هم كمك خواهد كرد، چرا كه در رابطه سینما، تئاتر با ادبیات همیشه این نكته مد نظر بوده كه پژوهش ها و بررسی های این دو هنر در ادبیات متمركز بوده است. در واقع اگر یك فیلم خوب از نظر متن و قابلیت های هنری در زمینه های آیینی- مذهبی ساخته می شود یا یك نمایش خوب، اگر به پایه دقیق و مستحكم ادبی آن توجه شود، متعاقب آن، اثر ساخته شده در خور توجه بیشتری خواهد بود.
(در شعر و نثر آیینی فارسی)، حال با توجه به این مسأله به بررسی تاریخی - آسیب شناختی بخشی از این «نوع» ادبی می پردازیم:
در سه قرن اول هجری، دین حاكم در ایران اسلام بود و ادیان دیگر هم در ایران حضور داشتند، در این دوران فرقه های مذهبی ای چون قدریه،جبریه و معتزله پا گرفتند. كمی بعد از آن و زمان به قدرت رسیدن سامانیان، شاعرانی چون بوشكور بلخی، رودكی، دقیقی و حتی بخشی از شاهنامه فردوسی كه به نام غزنویان در آمده است بخش هایی از آن مربوط به این دوره است، یعنی حدود سال های ۲۷۹ تا ۳۸۹ هجری.
▪ رودكی: دكتر اسماعیل حاكمی درباره مراثی او می گوید: «شاعر ما در مرگ ابوالحسن مرادی - شاعر فارسی زبان تازی گوی - بانگ دریغا بر می دارد و این دریغا یك لحظه از زندگی شهر بخاراست كه مرگ چنان خواجه ای آن را غرق اندوه می كند. جای دیگر مرگ شهید- شاعر و حكیم بلخی- است و دیگری مرگ دردناك فرزند محبوب و شاید زیبا و جوان ابوالفضل بلعمی است. البته حكیم ناصر خسرو در باره نوشتن زاهدانه توسط این شاعر روشن دل می نویسد:
اشعار زهد و پند بسی گفتست
این تیره چشم شاعر روشن بین
اما چون اشعار زیادی از او به جا نمانده ممكن است بخشی از این اشعار از بین رفته باشد. در هر حال رودكی شاعر شیعی مذهب بوده و بعید است با توجه به این نكته كه او مرثیه سرای چیره دستی است، شعری در این زمینه سروده باشد اگر چه كسایی مروزی در باره او می گوید:
از رودكی شنیدم سلطان شاعران
كاندر جهان به كسی مگر و جز به فاطمه
▪ كسایی: در تاریخ ادبیات آمده است: «كسایی شاعری شیعی است و اشعاری صادقانه در این زمینه دارد. كسایی از نخستین شاعران فارسی زبان است كه قصاید دینی و پندهای اخلاقی ساخته و توان گفت كه از این لحاظ سرمشق ناصر خسرو بوده است.»
به اعتقاد دكتر توفیق سبحانی كسایی به همان اندازه كه شاعری نكته سنج است و وسعت دید و پرواز اندیشه دارد در ایمان و اعتقاد نیز پا بر جاست و در عظمت روح تا به حدی است كه شاعری مسلمان و قدرتمند چون ناصر خسرو آن را «شهره كسایی» می نامد. كسایی شیعی مذهب است و در مدح پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) اشعاری نغز سروده است. بررسی زیبایی شناختی شعر این شاعران و موتیف های اصلی ای كه در ادبیات آنها حضوری قاطع دارد، شاعر و نویسنده آیینی امروز را به دونكته مهم می رساند:
۱) بررسی و شناخت تاریخی مضامین و مفاهیم مذهبی در ادبیات ایران و گریز از عدم تكرار آنها
۲) آسیب شناختی شعر و ادب آن دوران به اضافه آسیب شناختی ادب معاصر. شاعر و نویسنده امروز اگر به سمت تحلیل تاریخی مضامین ادبی و شناخت موقعیت های زمانی برای بیان این مضامین و مفاهیم نرود به طور قطع تخیل و اندیشه و احساس او نمی توانند تا مدت زمان زیادی نوشتار ادبی او را تغذیه كنند. پرداختن به هر مضمونی نیاز مند پژوهش است و قطعاً ادبیات آیینی و مذهبی نیز از این قضیه مستثنی نخواهد بود. این شعر یكی از مدایح كسایی مروزی است كه در مدح حضرت علی(ع) سروده است:
مدحت كن و بستای كسی را كه پیمبر
بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كیست بدین حال و كه بودست و كه باشد؟
جز شیر خداوند جهان حیدر كرار
حال شاهدیم برخی از شاعران امروز هنوز مدایح و مرثیه های خود را این گونه یعنی با همین زبان و پرداختن به همین مضامین از همین دریچه می سرایند كه این نشان از بررسی نكردن درست متون آیینی دارد.
فردوسی: حكیم ابوالقاسم فردوسی طوسی اگر چه شاعر حماسه سراست اما گاه به مدح ائمه نیز پرداخته است. او مسلمان و شیعی مذهب بوده و دوستدار خاندان پیغمبر(ص) و علی(ع). درجایی از شاهنامه می سراید:
تو را دانش و دین رهاند درست
ره رستگاری ببایدت جست
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیره گی ها بدین آب شوی.
شاعر تیز بین و با دقت شعر امروز باید توجه داشته باشد یك شاعر حماسی چگونه نگاه مخاطبان را به سمت ممدوح خود آن هم در قرن ۴ جلب می كند و در دایره مبانی زیبایی شناسی خود به دقت این موارد را دخالت داده و از تكرار دوری كند.
▪ سنایی غزنوی: «حكیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی در اوایل یا اواسط نیمه دوم قرن ۵ هجری در غزنین به دنیا آمد. پس از كسب كمالات در شاعری، طبق معمول آن روزگار به دربار سلاطین غزنوی پیوست و مدیحه سرایی آغاز كرد. بی تردید سنایی یكی از دوستداران آل علی(ع) و خاندان اوست، ستایش وی از امام حسین(ع) و امام حسن(ع) و بدگویی از قاتلان امام حسین(ع) و نكوهش های وی از معاویه و آل زیاد دلیل اعتقاد سنایی بر آل رسول (ص) است». كتاب «حدیقه الحقیقه و شریعهٔ الطریقه» كه مثنوی سنایی است در ۱۰ باب، باب اول، دوم و سوم به ترتیب در توحید باری تعالی، در كلام قرآن و در نعت پیامبر است.
«شیوه بیان سنایی مبدأ تحول بزرگی در شعر فارسی و دگرگونی در اشعار شاعرانی شد كه به سرودن شعر ساده و توصیفات عادی می پرداختند. غالب شاعرانی كه بعد از سنایی به مسائل حكمی و عرفانی وارد شدند به آثار این شاعر نظر داشتند. لازم به ذكر است كه سنایی در مثنوی های خود بیش از قصاید به ایراد معانی و الفاظ دشوار و اشاره به مسائل مختلف علمی و فلسفی و عرفانی و دینی توجه دارد و از این حیث بسیاری از ابیات او در سیرالعباد و حدیقه الحقیقه محتاج شرح است.»
▪ ناصر خسرو قبادیانی: ملقب به «حجت» است. در تاریخ ادبیات آمده: «وی در مذاهب اسلامی و ادیان دیگر مانند دین هندوان، مانویان و صابئین نیز تحقیقاتی انجام داده است... وی ۳سال در مصر اقامت گزید و به خدمت المستنصر بالله ابوتمیم معدبن علی خلیفه فاطمی رسید و به آیین اسماعیلی در آمد. شعرش عمیق و پر معنی و طریقه بیانش در نهایت درجه متانت و جزالت است، او برای دعوت به آیین، شعر می گفت، هم مدح امیران و محتشمان را خطا می شمرد و هم تغزل برای معشوقگان را لغو می دانست».
دكتر علی اصغر حلبی معتقد است: «ویژگی عمده شعر ناصر خسرو اشتمال آن بر مواعظ و حكم بسیار است و نیز جنبه دعوت مذهبی او به اشعارش رنگ دینی آشكاری داده است و در همان حال بیان او منطقی و همراه با قیاسات خطابی و عقل هر دو است. همچنین ناصر خسرو در كتب و اشعار خویش معانی قرآن مجید و مضامین احادیث نبوی و ائمه معصومین را به طرق گوناگون ایراد كرده است و تسلط خود را در فهم معانی قرآن مجید از یك سوی و نیز استنباط معانی از سخنان بزرگان دین از سوی دیگر آشكار می سازد. تسلط این شاعر و حكیم دینی به مفردات قرآن كریم تا بدانجاست كه گاهی آنها را در میان جمله های خود می آورد.»
▪ بخش هایی از یكی از قصاید ناصرخسرو قبادیانی:
گر گفتم از رسول علی خلق را وصی ست
سوی شما سزای مساوی چرا شدم
ور گفتم اهل مدح و ثنا آل مصطفی ست
چون زی شما سزای جفا و هجا شدم
عیبم همی كنند بدانچم بدوست فخر
فخرم بدان كه شیعت آل عبا شدم
تا میر مومنان جهان مرحبام گفت
نزد یك مومنان ز در مرحبا شدم
احمد لوای خویش علی را سپرده بود
من زیر این بزرگ و مبارك لوا شدم
▪ خاقانی شروانی: دكتر عباس ماهیار درباره خاقانی می گوید: «افضل الدین بدیل بن علی معروف به «حسان عجم» یكی از سخنوران قوی طبع و بلند فكر سده ششم هجری است كه بنابه تحقیق در حدود سال
۵۲۰ هـ .ق در شروان به دنیا آمده است. خاقانی با قرآن كریم و حدیث بیش از دیگر شاعران آشناست و از مبادی هیأت و نجوم آگاهی كافی دارد، قصه های پیامبر را خوب می داند و گه گاه از زوایای زندگی انبیا، مطالبی را مطرح می كند كه مورد عنایت دیگران نبوده است. او از مصطلحات متصوفه و عرفا نیز بهره كافی اندوخته و در شعر خود نقل كرده است.
گر فروتر نشست خاقانی
نه و را عیب نه ترا ادب است
مقل هو الله» نیز در قرآن كریم
زیر «تبت یدا ابی لهب» است.
▪ نظامی گنجوی: نظامی در «مخزن الاسرار» از زهد و تقواو مقام های معنوی می گوید. دكتر رضا انزابی نژاد معتقد است: «نظامی از زندگی جدا نیست و بینش وی لبریز است از سیاست صلاح اندیش اسلامی ـ ایرانی.
بسیاری از سخنان وی گرچه در قالب اندرزگویی است لیكن بر زبان آوردن آنها در آن روزگار سخنی جسارت آمیز می نماید. نظامی در «مخزن الاسرار» پیامبر اكرم را ستایش می كند از این كه می بیند آئین رسول به دو شاخه دربار و مسجد منشعب گشته و هیچكدام در راه صلاح و سداد نیستند لب به شكوه می گشاید:
بازكش این مسند از آسودگان
پاك كن این منبر از آلودگان.
نظامی در مخزن الاسرار در «نعت پیامبر» می سراید:
شمسه نو مسند هفت اختران
ختم رسل خاتم پیغمبران
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
هر دو جهان بسته فتراك اوست
و....
▪ مولانا جلال الدین: تقریباً همه بر این نكته اتفاق نظر دارند كه یكی از بزرگترین و یا بیراه نیست اگر بگوییم عظیم الشأن ترین اثر عرفانی ادب پارسی در حوزه شعر «مثنوی معنوی» است. این متن و بررسی آن می توان چگونگی نگرش به هستی و آئین های مذهبی را به شاعران و نویسندگان امروز نشان داده و دریچه ای برای شان بگشاید.▪ شیخ محمود شبستری: گلشن راز شیخ محمود از مهمترین آثاری است كه در ادب پارسی باقی مانده است اما چون وی در سنین پایین (۳۳ سالگی) مرحوم شده این نگرش او به هستی كه متصوفانه بوده نتوانسته تكامل تدریجی و به مرور زمان داشته باشد. در
گلشن راز، او به هفده سؤال سیدحسن حسینی هروی به صورت منظوم پاسخ می دهد كه در آن نكات عرفانی فراوانی نهفته است.
▪ سلمان ساوجی: او معروفترین قصیده سرای قبل از صفویه است. دیوان قصایدش در مدح رسول اكرم(ص) و به خصوص حضرت علی(ع) اشعاری دارد كه تا آن زمان تقریباً معمول نبوده است.
خواجوی كرمانی: موضوع قصاید و مسمطات خواجو عموماً در نعت رسول اكرم(ص) و در توحید، منقبت حضرت علی(ع) است.
▪ بابافغانی شیرازی: او قصیده سراست اما ترجیع بند و تركیب بند هم می سروده است، او علاوه بر این شیعه مذهب هم هست و قصایدی كه می سراید در مدح ائمه اطهار و مخصوصاً مولای متقیان علی(ع) است. یكی از جریان های مهم و تأثیرگذار در حوزه خلق و ابداع آثار ادبی در مضامین مذهبی و آئینی به قدرت رسیدن صفویان است. در تاریخ ادبیات آمده: از اوایل این عهد نظم حماسه های دینی در بیان مناقب، معجزه ها و پیروزی های پیامبر اسلام(ص) و بزرگان شیعه رواج پیدا كرد. در این منظومه ها از همه اخبار و روایات اعم از تاریخی و داستانی روایت می شد تا رونقی بدین منظومه ها ببخشد.
در این دروه به تقلید از مخزن الاسرار نظامی، حدیقهٔ الحقیقه سنایی، مثنوی معنوی مولانا منظومه هایی سروده شد. كمتر شاعری را می توان در این زمان یافت كه قصیده، تركیب بند یا ترجیع بندی در ستایش پیامبر«ص» و ائمه اطهار(ع) نسروده باشد. البته همان طور كه ذكر شد سرودن این نوع شعر در دوره های قبل هم مرسوم بود اما گویی شاعران این عهد آن را به عنوان زكات طبع و قریحه خود به حساب می آوردند.
رواج تشیع و رسمی شدن آن در این باره مؤثر بوده است. در این میان شاعران مثنوی هایی سرودند كه جنبه مذهبی آنها بر دیگر جنبه ها می چربید. مثنوی حرز النجات از سلیمی تونی، شاهراه نجات از مجذوب تبریزی از آن زمره اند. اما اثر محتشم كاشانی در دوازده بند شهرت فراوانی كسب كرد، این شهرت تا امروز هم ادامه داشته و همان گونه كه شاهدیم هنوز هم بر پرده ها و پرچم ها این شعر استوار است.
باز این چه شورش ست كه در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
بعداز این دوره فراگیرترین جریانی كه در شعر فارسی شكل می گیرد، دوران بازگشت ادبی است كه چون به قول دكتر شفیعی كدكنی كه این دوران را «عصر مدیحه های مكرر» نام نهاد چهره هایی چون صبای كاشانی، سروش اصفهانی، یجمای جندقی، قاآنی شیرازی و... اگر هم شعرهایی در مدح ائمه(ع) سرودند تكرار عصر پنجم و ششم هجری بود كه به عقیده نگارنده هم نیاز به بررسی چندباره این جریان تكراری دیده نمی شود. اما در چند سال اخیر و پس از انقلاب ادبیات شعری ایران بیشتر درگیر مباحث آئینی و مذهبی شد.
این ادبیات كه تلاش می كرد وجوه و زوایای مختلف حماسه عاشورا را به نوشتار دربیاورد توسط برخی از شاعران به خوبی انجام پذیرفت. این شعر عاشورایی كه باید خودش را در رابطه بینامتنی با سایر متون مذهبی و آئینی در تاریخ ادبیات ما قرار می داد در برخی مواقع موفق و در برخی مواقع دیگر كم كار نشان داد. تاریخ ادب آئینی ما اگر چه فقط به حماسه عاشورا ختم نمی شود و شخصیت های مذهبی دیگر نیز هستند كه ممدوح شاعران قرار گرفته اند چون رسول اكرم(ص)، حضرت «علی»(ع) و همراهان امام حسین(ع) در واقعه كربلا اما می تواند یك حوزه زیبایی شناسی قابل تأملی به شاعران امروز ارائه كند تا توسط آن بتوانند زوایای پنهانی كه در نگاه شاعران عصرهای گذشته مورد غفلت واقع شده به سرایش درآورند.
متن مذهبی و آئینی به عنوان یك «نوع» ادبی باید آسیب شناسی شود. هر نوشته ای كه امروز به مدح و ستایش بپردازد نمی تواند شعر خوبی باشد. شعری در این حوزه می تواند قد علم كند كه حرفی برای گفتن داشته باشد. در واقع هر شعری كه زمینه تاریخی «عاشورا» را دستمایه وقوع خودش بداند كه شعر عاشورایی نیست. اگر اینچنین باشد تفاوت آن با نظام یا نثر چه خواهد بود؟ حسین اسرافیلی معتقد است: غیر از شعر عاشورایی كه بخش بزرگی از شعر آئینی را دربرمی گیرد باقی شعرهای مذهبی باید با عنوان شعر آئینی نقد و بررسی شوند. سیمین دانشور نیز می گوید: آثاری در حوزه ادبیات دینی و عاشورایی از شهریار، علی موسوی گرمارودی و طاهره صفارزاده خوانده ام كه به نظر من آثار قابل توجهی هستند.
خود شهریار با شعر معروف «علی ای همای رحمت» توانست به چهره ای ماندگار در حوزه ادبیات دینی تبدیل شود. اما طاهره صفارزاده در این باره معتقد است: شعر مذهبی باید از اندیشه بگوید. شاعر امروز صرفاً نباید به مدح اهل بیت بپردازد اگر قرار به مداحی است پیشتر مداحانی بوده اند كه بهتر از ما این حرف ها را زده اند. ما در زمانی زندگی می كنیم كه شاعر امروز دیگر نباید درعظمت اهل بیت از خورشید و ماه و ستاره مدد بجوید و اجرام سماوی را خرج كند هرچقدر در ادبیات دینی به این كلیشه ها نزدیك شویم قطعاً از اصل ماجرا و اندیشه فاصله می گیریم.
مفتون امینی نیز درباره ذهنیت جامعه درباره ادبیات عاشورایی می گوید. او معتقد است باید ذهنیت مردم راعوض كنیم «عاشورا» یك حماسه بوده و اهالی ادبیات باید در این زمینه قلم بزنند. محمدكاظم كاظمی می گوید: در یك نظر می توان چند اثر درخشان در ادب معاصردرباره عاشورا دید: «خط خون» موسوی گرمارودی، «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما» علی معلم و كتاب «گنجشك و جبرئیل» سیدحسن حسینی.
او درباره كتاب گنجشك و جبرئیل می گوید: در دید حسن حسینی در «گنجشك و جبرئیل» واقعه كربلا واقعه ای نیست كه از نهم محرم آغاز شده و ظهر روز دهم پایان یافته باشد، بلكه او می كوشد دید خودش را از این محدوده فراتر برد و همه تاریخ و جغرافیای صدر اسلام را كه به درستی در این واقعه مؤثر بوده است به كمك بگیرد. چنین است كه در این كتاب گاه به وقایع دوران حضرت پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) برمی خوریم و گاه نیز از امام زادگانی كه ادامه دهنده راه كربلاییان بوده اند یاد می شود.
حمیدرضا شكارسری معتقد است: اگر كلمات را واحدهای ساختمانی شعر بدانیم و شاعری را معماری این كلمات، بی شك آنچه به این بنا روح می بخشد پشتوانه های فكری، عاطفی و هنری شاعر است، پشتوانه ای كه حاصل طرز نگاه او به جهان یا همان جهان بینی اوست. به این ترتیب شعر در هر صورت وامدار جهان بینی و اندیشه شاعر است كه خاستگاه اجتناب ناپذیر سرودهای اوست. تصور این كه شاعر شعری بسراید كه خود او لاجرم اندیشه ملتزم او در آن حضور نداشته باشد، غیرممكن است. شعر ملتزم شیعی، التزام شاعر شیعه را به اصول این مكتب پویا فریاد می زند، شاعر شیعه ناخودآگاه عاشق مكتب خود و وامدار آن است.
او محبت اولیای شیعه را با پوست، گوشت و خون خود عجین دارد و به ناچار آنچه می گوید رنگ و بوی این شیفتگی را دارد. شاعر شیعه سرخ می اندیشد و سرخ می سراید، سرخ مهر می ورزد و سرخ غضب می كشد».
در پایان باید به این نكته مهم اشاره داشته باشیم كه ادبیات آئینی ادبیاتی نیست كه بتوانیم صرفاً حسی و عاطفی بدون در نظر گرفتن تاریخ شخصیت ها آن را بیافرینیم بلكه نكته مهم و قابل تأمل این است كه می باید شخصیتی زمانمند را با ابزارهایی عاطفی و اندیشه ای به اسطوره و بی زمان بدل كنیم.

محتشم کاشانی وراز جاودانگی شعرش/دانیال شریفی


در ميان شاعران و مرثيه‌سرايان خاندان عصمت، محتشم كاشاني، نام‌آورترين شاعر عاشورايي به شمار مي‌رود، به گونه‌اي‌كه محرّم با نام محتشم درهم آميخته است. كتيبه‌هاي منقش به تركيب‌بند معروف اين شاعر بلند آوازه زينت‌بخش محافل و مجالس سوگواري بوده و به هر مكاني حال و هواي عاشورايي مي‌بخشد.
محتشم با سرودن دوازده بند در مرثيه شهداي كربلا كه بند اول تركيب‌بند وي با مصرع «باز اين چه شورش است‌كه در خلق عالم است؟» آغاز مي‌شود، جايگاه ممتازي در ميان مرثيه‌سرايان اهل‌بيت(ع) كسب كرده است.
وي‌ در جواني‌ به‌ دربار شاه‌ طهماسب‌ صفوي‌ راه‌ يافت‌ و به‌خاطر قصيده‌‌ها و غزل‌هاي زيبايش‌ مورد لطف‌ شاه‌ قرار‌گرفت‌. محتشم‌ پس‌ از مدتي در زمره شعراي معروف‌ عصرخود جاي‌ گرفت، اما نظر به‌ اعتقادات‌ ديني‌ خود و احساسات‌ شيعي شاهان‌ صفوي‌ كه‌ درصدد تقويت‌ اين‌ مذهب‌ بودند، به‌ سرودن اشعار مذهبي‌ و مصائب‌ بي‌بديلي درباره اهل‌‌بيت(ع) پرداخت‌، به‌گونه‌اي‌‌ كه در سراسر ايران‌ شهرت خاصي‌ يافت. وي‌ را مي‌توان معروف‌ترين‌ شاعر مرثيه‌‌سراي ايران‌ دانست كه‌ براي‌ اولين‌ بار سبك‌ جديدي‌ در سرودن‌ اشعار مذهبي‌ به‌ وجود آورد. اولين‌ اشعار مذهبي‌ محتشم‌ در غم درگذشت برادرش‌ بود و پس‌ از آن‌ به‌ سرودن مرثيه‌هايي‌ درباره واقعه‌ جانسوز كربلا، عاشوراي‌ حسيني‌ و مصيبت‌‌نامه‌‌هاي‌ مختلف‌ پرداخت.
محتشم در ربيع‌الاول سال 996 هجري، در كاشان درگذشت و آرامگاه وي در اين شهر ـ واقع در محله محتشم ـ زيارتگاه عموم است.

قدرداني رسول خدا(ص) از محتشم كاشاني در مرثيه سيدالشهداء(ع)
مقبل گويد: شب جمعه‌اي بسيار گريستم و در اين حال خوابيدم. در خواب خود را در حرم سيدالشهدا(ع) ديدم كه منبري گذارده بودند. پيامبر(ص) خطاب به محتشم كه در مجلس حضور داشت، فرمودند: امشب، شب جمعه است. بر منبر بالا رو و در مصيبت فرزندم مرثيه‌اي بخوان. محتشم بر منبر بالا رفت. خواست در پله اول بنشيند، حضرت فرمود: بالاتر برو. همچنان بالا رفت تا بر بالاي منبر نشست و چنين خواند:
اين كشته فتاده به هامون حسين توست وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
مقبل گويد: پيامبر(ص) پس از پايان مرثيه محتشم، خلعتي به او عطا فرمود و به من التفاتي ننمود تا آنكه به وساطت حضرت زهرا(س) مرا نيز به خواندن مرثيه امر فرمود. بر پله اول منبر بالا رفته و چنين خواندم:
روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان فتاد از حركت ذوالجناح از جولان
ناگهان كسي اشاره كرد‌ كه از منبر فرود آي كه بي‌بي دو سرا بي‌هوش گشت. من فرود آمدم و ديدم شخص جليل‌القدري با زخم‌ها و جراحات فراوان از ميان ضريح بيرون آمد و خلعت فاخري به من عطا نمود. عرض كردم: فدايت گردم شما كيستي؟ فرمود:
حسينم كه دوش نبي بوده جايم فرستاده خلعت خدا از برايم

علت سروده شدن مرثيه عاشورايي محتشم

 شايسته است كه با علت سرودن مرثيه پرسوز و گداز محتشم آشنا شويم و دريابيم چگونه او در اين مرثيه، مؤيد به روح القدس شده و از امداد و ياري اهل بيت(ع) برخودار گرديده است. در اين‌باره دو نقل به شرح ذيل روايت گرديده است:
1ـ زماني‌ كه محتشم در مرثيه برادرش (عبدالغني) كه در سفر مكه فوت نموده بود، نوحه‌خواني كرد، شب در عالم رؤيا اميرالمؤمنين(ع) به او فرمودند: چرا در مصيبت برادرت نوحه مي‌خواني اما براي فرزندم حسين، مرثيه نمي‌گويي؟ محتشم عرض‌كرد: يا اميرالمؤمنين! مصيبت سيد‌الشهداء(ع) خارج از حد و حصر بوده و نمي‌دانم از كدام مصيبت او شروع كنم؟ حضرت به او فرمودند: بگو (باز اين چه شورش است‌كه در خلق عالم است) محتشم از خواب بيدار شده و بقيه را سرود تا رسيد به اين بيت: (هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال) و در مصرع بعدي متحير ماند چه بگويد كه شايسته مقام حضرت ربوبي باشد ولي باز مؤيد به مدد غيبي شده و در خواب حضرت ولي‌عصر(عج) به او فرمودند: بگو (او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال) پس بيدار شده و آن بند را به پايان رساند.
2ـ بنا بر قولي ديگر، محتشم پسري داشت‌ که از دنيا رفت. او چند بيت در رثاي وي گفت. شبي رسول‌اکرم(ص) را در خواب ديد‌ که فرمودند: «تو براي فرزند خود مرثيه مي‌گويي، اما براي فرزند من مرثيه نمي‌گويي؟» محتشم مي‌گويد: بيدار شدم ولي چون در اين رشته کار نکرده بودم، نمي‌دانستم چگونه وارد مرثيه فرزند گرامي آن حضرت شوم. شب ديگر در خواب مورد عتاب حضرتش گرديدم که فرمود: چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتي؟ عرض کردم: چون تاکنون در اين وادي قدم ننهاده‌ام، لذا راه ورود براي خود پيدا نکردم. فرمودند: بگو «باز اين چه شورش است که در خلق عالم است». محتشم پس از بيداري، ابياتي را سروده و با رسيدن به مصراع: «هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال» از ادامه شعر باز ماند كه با امداد غيبي حضرت ولي عصر(عج) در عالم خواب، شعر را به انتها رسانيد.   

باز اين چه شورش است‌ که در خلق عالم است/بازین چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است

منابع ـ وسائل الشيعه، ج14، ص597/ 2ـ وقايع الايام خياباني، ص 59 وسایت تبیان

ناصرالدين‌ شاهين‌ توركجه ‌شعرلريندن‌ /رضا همراز


 هامي‌ميز بيليريك‌كي‌، محمد شاهين‌اوغلو ، ناصرالدين‌ شاه‌ ، قاجار سلسله‌سينين ‌دوردونجو شاهلاريندان‌ ايدي‌ كي ‌، 1247ينجي‌ ايلينين‌ صفرآيي‌ آلتي‌ سيندا تاريخ‌ بويلو ، اوجا و قوجا تبريزده‌ دوغولوب‌ و 17 ياشار شاهليق‌ تختينه ال‌ تاپميشدير. دئدييميزكيمي ‌، ناصرالدين‌ شاه‌ 1264ده‌ (ذيقعده‌آيي‌نين‌ 23 اونجو گونونده‌) تهراندا رسمي‌اولاراق‌ شاهليق‌ تختينه‌ اوتوردو. اونون‌ حاقيندا بو گونه‌ كيمي‌ اونلار كيتاب‌ و يوزلرمقاله‌ يازيليب‌كي ‌، دئمك‌ ياشايشينين‌ بيرجه ‌قارانليق‌ حيصه‌سي‌ قالماميشدير، قالسادا ، چوخ‌ آز قالميش‌دير. ناصرالدين‌ شاه‌ 49 ايل‌سلطنت‌ سوردوكده‌، اللينجي‌ ايلينين‌ سلطنتين‌ طنطنه‌لي‌ كئچيرمك‌ اوچون‌ هر يئري‌بزه‌نديريب‌ و اوزون‌ جشن‌ گونلرينه‌حاضيرلايردي‌كي‌، كرمانلي‌ ميرزه‌ رضانين‌ الي‌ايله‌ شاه‌ عبدالعظيم‌ده‌ گولله‌له‌نيب‌ و نهايت‌ الين ‌دونيادان‌ اوزوب‌ و اوغلو مظفرالدين‌ شاه‌ اونون ‌يئرينده‌ اوتوروب‌ و بير ايل‌ ده‌ن‌ سونرا شانلي‌مشروطه‌ فرماني‌ همين‌ شاهين‌ الي‌ ايله ‌ايمضالاندي‌.
  بيزيم‌ فيكيريميزجه‌ ناصرالدين‌ شاهين‌ياشاييشينين‌ ان‌ قارانليق‌ حيصه‌سي‌ اونون ‌ادبي‌ چاليشمالاري‌دير. شايد بو گونه‌ قده‌ر اونون‌ شاعيرلييندن‌ و پوئزياسينا داير ائله‌بيرآغيز يانديران‌ سوز - صحبت‌ مطبوعات‌ دونياسيندا گئتمه ‌ميشدير. حالبوكي‌، او يوكسك‌درجه‌ده ‌شاعيرليك ‌استعدادينا ماليك‌ ايدي‌ وفارسجا-توركجه‌ شعرلريندن‌ اورنك‌لر الده‌دير.
اونون‌ :
رفتم‌ به‌ كربلا به‌ سر قبر هر شهيدي‌
ديدم‌ كه‌ تربت‌ شهدا مشك‌ و عنبر است‌
پرسيدم‌ از كسي‌ سببش‌ را به‌ گريه‌ گفت‌
كه‌ پايين‌ قبر حسين‌ (ع‌) قبر اكبر است‌
  شعري‌ هله‌ده‌ ياس‌ توره‌نلرينده‌اوخونار. اونون‌ فارسجا ديوانين‌ حسن‌گول‌محمدي‌ چاپ‌ عرفه‌سينه‌ چاتديرميشدير،لاكين‌ توركجه‌ شعرلريندن‌ بيرجه‌ بيت‌ده‌ اوشعر توپلوسونا نه‌ ايسه‌ داخيل‌ ائديلمه‌ميشدير. من‌ هله‌ نئچه‌ ايل‌لر قاباق‌ بير توركجه‌ شعر ايله‌تانيش‌ ايديم‌ و دئمك‌ ائشيدميشديم‌. آمما اونون‌ سويله‌يه‌نينين‌ كيم‌ اولدوغون‌ بيلمزديم‌.
  داها سونرالار تورك‌ دونياسينين ‌اويوندويو رحمتلي‌ پروقسور محمدتقي‌زهتابي‌نين‌ ياس‌ تورنيندن‌ قاييداركن‌ مرثيه‌شاعيريميز حاج‌ علي‌آقا حسين‌زاده‌ همين‌شعرين‌ بير قسمين‌ منيم‌ اوچون‌ اوخويوب‌ وشعرلري‌ ناصرالدين‌ شاهدان‌ بيلدي‌. من‌ بوايشي‌ حاللاجلاماق‌ اوچون‌ یئره - گویه چنگال سالیب هر يئره‌ باش‌ ووردوم ‌آمما نتيجه‌ آلانماديم‌.تا شهريميزين‌ عاليمي‌ واديبي‌ اوستاد حاج‌ موسي‌ هريسي‌نژاد ايله‌گوروشوب‌ دانيشاندا ناصرالدين‌ شاهين‌توركجه‌ شعرلريندن‌ خبر آلديم‌. اونلار منه ‌همين‌ شعري‌ اوخويوب‌ و داها سونرا منيم‌اوچون‌ يازديقلاري‌ بير مكتوبدا بئله‌ قئيدلري‌اولموشدو: «... رحمتلي‌، ملاعلي‌روضه‌خوان‌ هريسي‌ بو شعرلرين‌ نسبتيني‌ وئريب‌ مرحوم‌ناصرالدين‌شاها. منبرده‌ هي‌ اوخوردو. قولاق‌وسيله‌سيله‌ او مرحومدان‌ حفظيمده‌دير...»اوستاد هريسي‌نين‌ سوزلرينه‌ قوت‌ بونودا آرتيرماق‌ هئچ‌ده‌ يئرسيز اولمازكي‌، آشاغيدا تقديم‌ ائده‌جه‌ييميز شعرله‌، اونجه ‌اوخودوغوموز فارسجا شعرين‌ بير سيرا سبك‌شناسي‌ علاقه‌لري‌ و ياخين‌ليقلاري‌گورونور. همين شعر مطبوعات دا چاپ اولاندان سونرا ايكي يوزه ياخين مقاله سين گورديوموز حورمتلي محمد علي نقابي ده كند لري ديزه خلیل ده اولان بير ال يازمادان همين شعري كوچوروب بيزيم اختياريميزدا قويدولار. اونلارين واريانتلاريندا اوچ بيت وار ايدي كي اوستاد هريسي نين يازديغي واريانتدا نه ايسه يوخ ايدي . هر حالدا بو سيز بودا ناصرالدين‌شاهين‌ بير توركجه‌ نووحه‌سي‌. گون‌ اولسون ‌باشقا شعرلرين‌ده‌ الده‌ ائده‌ بيله‌ك‌. انشاءا...
قويدوم‌ قدم‌ امام‌ حسينين‌ رواقينا
دوشدوكونول‌ طواف‌ ائيله‌مك‌ اشتياقينا
 اوپدوم‌ حرم‌حريميني‌ قبرين‌ قوجاقلاديم‌
 گوردوم‌ حسين‌اصغرين‌ آلميش‌ قوجاقينا
 هرده‌ن‌ بو غازينين‌ياراسيندان‌ قانين‌ سيلير
 هرده‌ن‌ قويور دوداغيني‌ عطشان‌ دوداقينا
شوط ائيله ديم ضريحيني اياق سمتينه كئچيب
قويدوم يوزومو صدق ايله اكبر آياقينا
آغلاييرديم اكبره كي صدا گلدي دور گئده ك
يالقيز قويان عروسونو قاسيم اوتاغينا
گلديم او سمته گوردوم عروسون سسي گلير
مشغول دور عمو اوغلو سو قاسيم فراغينا
 قبر علي‌ّ اكبري‌پايين‌ پاييده‌
 گوردوم‌ كي‌ قونچه‌ تك‌ آسيليب‌گول‌ بوداقينا
 در بان‌ او بارگاه‌ده‌ قبر حبيب‌ايدي‌
 يئتميش‌ ايكي‌ غريب‌ شهيدين‌ رواقينا
هر قبر صاحبين‌ سوروشودوم‌ كي‌ كيمدي‌ بو؟
اخلاص‌ ايله‌ قويام‌ اوزومو تا آياقينا
 ناگاه‌اوجالدي‌ حضرت‌ عباس‌ نعره‌سي‌
كاي‌ نابلد دخيل‌ زيارت‌ سياقينا
 من‌ هر شهيدده‌ن ‌ياخينام‌ آغلايان‌ گوزه‌
 سقّا اولان‌ هميشه‌ گئده‌رسو سوراقينا.
  گورندويو كيمي‌ شعر ناقص‌ نظره‌ گلير.آنجاق‌، هله‌ليك‌ بو قده‌ره‌ كفايت‌ لنديك‌ وشعره‌ ال‌ ويرمادان‌ اولدوغو كيمي‌ ثبت‌ ائتديك‌.يازيميزين‌ سونوندا اوستاد هريسي‌ده‌ن‌ و اوستاد نقابي دن  اوزتشكر و منت‌دارليغيميزي‌ بيلديره‌ره‌ك‌، ادب‌سئوه‌رلريميزده‌ن‌ رجاء ائديريك‌ ناصرالدين‌شاهين‌ باشقا توركجه‌ شعرلري‌ اللرينده‌ وارسا،ادبياتيميزلا ماراقلانانلاردان‌ اسيرگه ‌مسينلر.
=+=
اوست سطیرارده کی یازی بیر سیرا درگی و سیته لرده چاپ اولدوقدا  ؛ بو سطیرلرین یازاری بعضی معارف پرور شخصیت لرطرفیندن اولدوقجا تشویق اولونموشدور . بو آرا قوم شهرینده یاشایان دین خادمی رنجبر حیدر باغی جنابلاری ناصرالدین شاهین باشقا بیر تورکجه شعرین بیزه چاتدیرمیشدیر . تاسف لر اولسون کی همین شعرین قایناغی ذکر اولماییب ؛ شعر اوزوده یاخشی اوخوناقلی دئییل . آنجاق اونملی اولدوغو ایچون اونون اوخونان یئرلرین ذکر ائدیب سایین حیدر باغی جنابلاریندان بو شعری بیزه چاتدیردیقلارینا گوره ساغ اولون دئییریک .
من کلام ناصرالدین شاه قاجار
خالق یکتایه بیر مخلوق یکتا دور علی
لاالا الله ده تکرار اولان لا دور علی
نور اندر نور اولموش هم زجاج  اندر زجاج
شیشه اندر شیشه ده بیر نور بیضاء دور علی
سر توحید و نبوت عالمین کشف ائیله یین
آخر الله ده مسطور اولان ها دور علی
اللهون اولموش ایکی لام ایله بیر یایی نبی(!)
اول ایکی لام ایله یا هم الف اولا دور علی
مظهر الله دور اللهون اوسته جلوه گر
حق نمای ها اولان تشدید تنها دور علی
دقت ایله کیم دییر الله ده تشدید دور
لازم و ملزومده بیر لطف پیدا دور علی
حق بویورموش اوز کلامینده والله المثل
اول مثل عکسینده بیر مثل مسیحا دور علی
حق اوزو بیر نور دور گویا مثل بیر آینه
نورونون مثلی مثل مثلینده اخفا دور علی
روزگارین توکدی معمار بنیت طرحینی
چکمه یب اول طرحینین ............علی
ذات پاک کبریایی ... کنار اوندان کنار
هر نه واردیر سر به سر اکرامه دانا دیر علی
..... یابس هر نه وار تفسیرینین فردینده دیر
تحت بسم اللاهیده اول نقطه ی با دیر علی
معنی تورات و فرقان  ؛ رمز انجیل و زبور
احمد و داووده هم موسی و عیسا دور علی
عالم لاهوتیده باطنده هر پیغمبره
وحی صادر ائتمیوب جبریل ایله القادور علی
رازقه مرزوق دور مرزوقه رازق تک
بوندان اوتری روزونون رزقینده وسطی دور علی
فیض اونا فیاض دن دور فیضینی قطع ائیله مز
بخششی حق بیزلره بیر فیض عظمی دور علی
ذاتی جوهردور بو مخلوقون اونا ذاتی عرض
بنده دور معبوده اما خلقه مولا دور علی
چون مشیت ائتدی ایما کاف و نون ایجادینه
شوبهه یه دوشسه همان ایمایه ؛ ایما دور علی
علته معلومدور علت اونا پیوسته دور
هر نه وار دونیا و ما فیها یه فیها دور علی .
دئدییمیز کیمی شعرین بعضی یئرلری اوخونمادان یئرلرینه نوقطه قویولوب بعضی یئرلری ایسه چوخ چتین لیک له اوخونماسینا رغما ؛ اولابیلر کی  الیازما کیمی اولماسین . آنجاق تاریخده بیر یادیگار کیمی قئید اولونماسینا گوره حله لیک بوقدره کیفایت ائتدیک .                 
 
 
 

 

تبريزلي‌ كريم‌ آغا صافي‌/   رضا همراز


آذربايجانين‌ مرثيه‌ ادبياتي‌نين‌ بيرينجي‌ درجه‌لي‌ نووحه‌ يازان‌ شاعيرلرينين‌ بيريسي‌ده‌ رحمتلي‌ كريم‌ آغا صافي‌اولموشدور. يازديقلارا گوره‌، او هجري‌ 1284 ده‌ تبريزده‌ آنادان‌ اولوب‌ و ائله‌ همين‌ شهرده‌ بويا-باشا چاتميشدير.صافي‌، دوورونون‌ مفكوره‌لي‌ و بيلگيلي‌ شاعيرلريندن‌ ايدي‌. اونون‌ الده‌ اولان‌ ده‌يرلي‌ شعرلري‌، شاعيرلر آراآذربايجاندان‌ علاوه‌ بير سيرا باشقا يئرلرده‌ ده‌ اوزونه‌ گوزه‌گليم‌ يئر آچميشدير. صافي‌نين‌ ياشايشي‌ حاقدا چوخ‌معلومات‌ يوخدور. آنجاق‌، الده‌ اولان‌، تذكره‌لردن‌ بئله‌ دوشونولوركي‌، شاعير كريم‌ آغا صافي‌ تبريزين‌ ان‌ معروف‌وارلي‌-كارلي‌لاريندان‌ اولان‌ حاج‌ جعفر داين‌نين‌ نوه‌لريندن‌ ايدي‌. حاج‌ جعفر دايي‌ عائله‌سي‌ همه‌شه‌ خير ايش‌لرده‌قاباقجيل‌ اولوب‌ و ائل‌ آرا آغير خاطير-حورمته‌ ماليك‌ ايديلر. اونلار صدير كوچه‌سينده‌ ياشاردي‌لار كي‌، تبريزين‌كئچميش‌ وارلي‌-كارلي‌لاري‌ ائله‌ همان‌ محله‌ده‌ اولاردي‌لار. بو احتشام‌لي‌ عائله‌نين‌ آدينا حله‌ده‌ بو گون‌ تبريزين‌ آرتش‌خياوانيندا بير مچيد ثبت‌ اولموشدور. او مرحوم‌ معروف‌ >هشتاد و هشت‌حاج‌ شيخ‌
الكي‌ قويديق‌ باجييا
قويمورلار خميرلر آجييا
قيمايور باجي‌ باجي‌ يا
زماني‌ دوندر آللاه‌
حاجي‌ شيخي‌ گونده‌ر آللاه‌
يا
حاج‌ جعفر دايي‌ ائلين‌ داياغي‌
آللاه‌ ساخلاسين‌ بلادن‌ باري‌
صافي‌ بئلنچي‌ بير عائله‌ده‌ن‌ باش‌ قووزاسادا، اونون‌ تبريزين‌ قاري‌ كورپوسونده‌ >ميكده‌
بير اوخلو سو مشكي‌ قانلي‌ بيرق‌ اسلامه‌ وئريب‌ بو گونده‌ رونق‌
حق‌ صاحبين‌ اولدوروب‌ له‌ ناحق‌ بو ظلمه‌ خداي‌ اكبر آغلار
صافي‌ 14 معصوما آرتيق‌ علاقه‌ و محبت‌ يئتيرير. او دئييلدييي‌ روياني‌ گوره‌ن‌دن‌ سونرا >قدير گئجه‌سي‌
هم‌ بزم‌ ايديم‌ كئچن‌ گئجه‌ بير ماه‌ رويلن‌
گوردوم‌ عزيز عومور، كئچيب‌هاي‌ و هويلن‌
مهتاب‌ دي‌ و ليك‌ قويوب‌ ماهي‌ شاه‌ حوسن‌
 تحت‌ الشعاعده‌، جلوه‌ي‌ روي‌ نيكويلن‌
زولفون‌ دئديم‌؟ عبيردي‌ يا مشگ‌؟ سويله‌دي‌:
ايي‌له‌ عبير و مشك‌ تاپار فرق‌ بويلن‌
اوز زولف‌ آياغينا قويوب‌ آلديم‌ بهشت‌ ايي‌
>ياهوهو
احوال‌ و حالي‌ خوش‌، اوزو خوش‌، خلق‌ و خويي‌ خوش
‌ هم‌ بزم‌ اولوبدو كيم‌ بئله‌ پاكيزه‌ خويلن‌؟
اوچ‌ آي‌، ايگيرمي‌ گونده‌ بولور كيمدي‌ او صنم‌*
هر كيم‌ موافقت‌ ائده‌، بو گفتگويلن‌
>صافي‌ بو قدر بيل‌ او شب‌ قدر، قدريني‌
آختارديغين‌ يئتيشدي‌ سنه‌ جستجويلن‌
 
كريم‌ آغا صافي‌ و مرثيه‌ ادبياتي‌ :
دئدييميز كيمي‌ صافي‌ مرثيه‌ ادبياتينا سونسوز علاقه‌ و محبت‌ يئتيرير و يازديغي‌ شعرلرين‌ بلكه‌ده‌ يوزه‌ دوخسان‌فايضين‌ نوحه‌لرينه‌ اختصاص‌ وئرير. او ساوادلي‌ اولدوغو ايچون‌ مقتل‌ و ساير ديني‌ كيتابلاري‌ مطالعه‌ ائديب‌ و يازديغي‌روايت‌لرين‌ دئمك‌ بير چوخلاري‌ دوزگون‌ و حقيقت‌له‌ اويغون‌ اولموشدور. اونون‌ نووحه‌لري‌ شعر صنعتينه‌ گوره‌گوجلو و اوره‌يه‌ ياتيم‌ دي‌لار. صافي‌نين‌ شعرلري‌ چاغداش‌ مرثيه‌ ادبياتيميزدا دئمك‌ يئني‌ بير جيغير دير. اونون‌شعرلري‌ باشقا شاعيرلرين‌ شعرلرينه‌ قاتيشسادا، آيير ماسي‌ هئچ‌ده‌ چتين‌ دئييل‌. اورنگ‌ اولسون‌ دئيه‌ اونون‌مرثيه‌لري‌نين‌ بيرينده‌ن‌ كي‌ تبريزده‌ حله‌ده‌ مشهور دور. بير نئچه‌ بيت‌ اوخوياق‌:
يوم‌ عاشورادي‌ يا روز قيامت‌ دور بو گون‌
 يا قيامت‌ عرصه‌سيندن‌ بير علامت‌ بير گون‌
عالم‌ باطنده‌ ايندي‌ كربلا قان‌ آغليري‌
خنجر قاتل‌ باخير مقتوله‌ هر آن‌ آغليري‌
بير طرفده‌ ليلي‌ زار و پريشان‌ آغليري‌
بير طرفده‌ زينبه‌ گويا قيامت‌ دور بوگون‌
گه‌ گلير تل‌ اوسته‌ اول‌ نالان‌ باشيندا اللري‌
گه‌ يغير باش‌ سيزلاري‌ باشه‌ توكور ياش‌ گوزلري‌
گه‌ گئدير گاهي‌ دورور از بسكه‌ تيترير ديزلري
‌ آخير اول‌ بيچاره‌ ده‌ گور بير نه‌ حالت‌ دور بو گون‌
هر طرفدن‌ ايندي‌ دشمنلر آليب‌ دوروبري
‌ قانه‌ غلطان‌ ايليوبلر شاهزاده‌ اكبري‌
تيغ‌ و خنجرله‌ اولوبدور پاره‌ پاره‌ پيكري
‌ام‌ ليلي‌ گورنجه‌ صاحب‌ سعادت‌ دور بو گون‌...
گوردويوموز كيمي‌ اونون‌ نووحه‌لري‌ نه‌ قدر اينجه‌، اورك‌ يانديريجي‌ و روان‌ دير و يئر سيز دئييل‌ كي‌ حله‌ ده‌ عزا دارتبريزلي‌لر بو شعري‌ عاشورا گونلري‌ اوخويوب‌ و درين‌ محزون‌ اولارلار.
كريم‌ آغا صافي‌ و اوتوروب‌ دوردوغو شاعيرلر:
صافي‌ده‌ بير چوخ‌ شاعيرلر كيمي‌ آنا يوردو آذربايجاندا بير سيرا شاعيرلر ايله‌ اوتوروب‌ دورسادا، آنجاق‌ رحمتلي‌يوسف‌ آغا شهاب‌، آغا ميرزه‌ اصناف‌، اصغر آغا ذهني‌، حسيني‌ (سعدي‌ زمان‌) حسين‌ يتيم‌، خازن‌، دلريش‌، لعلي‌،استاد شهريار و... كيمي‌ آدلي‌-سانلي‌ دوورون‌ شاعيرلري‌ ايله‌ موجاليست‌ ائده‌ردي‌.
 
كريم‌ آقا صافي‌ و مبارز شعريميزده‌كي‌ پايي‌ :
صافي‌ده‌ باشقا ائل‌ شاعيرلري‌ كيمي‌ اوزون‌ خالقدان‌ قيراغا چكميردي‌ و يئرلي‌ - يئرينده‌ اونلارلا شادليقدا شاد و ياس‌گونلرينده‌ ايسه‌ كدرلي‌ اولور. او، رحمتلي‌ ثقه‌الاسلام‌ يئتدي‌ امكداشي‌ ايله‌ حق‌ سيز اولاراق‌ دار آغاجيندان‌ آسيلانداباشقا شاعيرلر كيمي‌ الين‌ الينين‌ اوستونه‌ قويمايب‌ و بير شئعر قوشوركي‌، جماعت‌ او شعري‌ او شهيدلرين‌ قاني‌قورويا-قورومايا كوچه‌-بازاردا اوزل‌ ريتم‌لرله‌ اوخويوردولار.
اي‌ وطنه‌ بذل‌ اليين‌ نقد جان‌
 ملته‌ دار اوسته‌ وئرن‌ امتحان‌
ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌
 صافي‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌
چكديله‌ داره‌ سني‌ منصور وار
تاپدي‌ شرافت‌ سن‌ ايله‌ چوب‌ دار
ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌
 صافي‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌
خيدمت‌ ائدوبسن‌ وطنه‌ دينه‌ سن‌
بيزدن‌ او ا...ساري‌، دئينه‌ سن‌
اولدو وطن‌ كفرين‌ الينده‌ اسير
سن‌ بيلرسن‌ ملتيميز نه‌ چكير
ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌
 صافي‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌
البته‌ او دوورون‌ شاعيرلريندن‌ رحمتلي‌ تبريزلي‌ ميرعبدالحسين‌ خازن‌ ده‌ ثقه‌الاسلامين‌ شهيد اولماسينا داير صافي‌نين‌شئعرينه‌ ياخين‌ بير شئعر دئميشدير.
شكر اولا آللاهه‌ وطن‌ شاد اولوب
‌ قئيد ستم‌ دن‌ هامي‌ آزاد اولوب‌
ظلم‌ گئدوب‌ مملكت‌ آزاد اولوب
‌قانلا صفا تاپدي‌ باهار وطن‌
گلشن‌ وفا اولدو كنار وطن‌
جانيميزا اولا خوشدور نثا وطن‌...
البته‌ صافي‌ بو كيمي‌ شئعرلرده‌ او زامان‌ كفايت‌ ائتسه‌ده‌ آذربايجانين‌ داها قالخينمالاريندا، خصوصي‌ ايله‌ شهيد خياباني‌قالخينماسيندادا مجاهدلرله‌ چيين‌ به‌ چيين‌ گئدير و قوشدوغو شئعرلرله‌ اونلارين‌ قانلارين‌ جوشه‌ گتيرتر.
او شئعرلردن‌ بيريسي‌ بئله‌ دير:
به‌ هلاكت‌ رسد امروز ز ناداني‌ خويش‌
دست‌ بيعت‌ ندهد هر كه‌ خياباني‌ را
صافي‌ بو حركتي‌ آذربايجان‌ اوچون‌ ثمرلي‌ گورور و ائله‌ اونا گوره‌ شئعر دئيير و بير سيرا شئعرلرين‌ آزاديستان‌ نهضتي‌نين‌گورسسي‌ اولان‌ >تجدد
 
كريم‌ آقا صافي‌ و موسيقي‌ :
رحمتلي‌ پروفسور حميدمحمدزاده‌ اوستاد شهريارين‌ توركجه‌ شعر ديوانيندا، بير شئعرين‌ حاقيندا ايضاح‌ ائديب‌يازيرلار: >بوندان‌ اولكي‌ نشرلرده‌ بو شعر >سازلي‌ شاعيريميز صافي‌ ]نين‌[ روحونا تقديم‌ >عنوانيله‌ گئتميشدير
گوروب‌ بولبول‌ كيمي‌ گولزار عشقين‌ باشلارام‌ شوري‌
پري‌ سن‌ اي‌ پري‌ پيكر و يا اي‌ نازنين‌ حوري‌
غزلينه‌ توجهي‌ اولموشدور. البته‌ بونودا دئمك‌ كي‌، مشروطه‌ شاعيري‌ خازن‌-ين‌ اوغلو ميرآغا ياخشي‌ موسيقي‌بيلردي‌ و اوستاد شهريارلا ياخين‌ دوستلوقلاري‌ وارايدي‌ و بعيد نظره‌ گلير اوستاد شعرين‌ اونا اتحاف‌ ائتسين‌ كي‌شئعرين‌ سون‌ بيتي‌ آيدين‌ و آچيق‌ دليل‌ اولا بيلر:
هومايون‌ دستگاه‌ اولسان‌ سازيندا شهريار ياد ائت‌
كي‌ ميلت‌ شاعيري‌ خازن‌ بيزه‌ يازميش‌ بو دستوري‌
بيرده‌ بوتون‌ الده‌ اولان‌ قايناقلاردا صافي‌نين‌ موسيقي‌ بيلمه‌ سيندن‌ سوز-صحبت‌ گئتميشدير و يقيينا اوستاد شهريارهمين‌ شعرين‌ رحمتلي‌ صافي‌نين‌ روحونا اتحاف‌ ائتميشدير.
 
صافي‌ و فارسجا شئعرلري‌ :
صافي‌نين‌ اساسا يازيب‌ قوشدوغو شئعرلرين‌ بير چوخو آنا ديلينده‌ اولموش‌ آنجاق‌، گاهدان‌ ذوق‌ اوزره‌ فارسجا شعرده‌يازميشدير. او فارسجا شعرلرينده‌ده‌ توركجه‌ شئعرلري‌ كيمي‌ مرثيه‌ عورفان‌ و مبارز شئعريميزين‌ ژانرلرين‌ سئچميشديرباخين‌:
اي‌ رانده‌ درگاه‌ الهي‌ برخيز
 محروم‌  ز فيض‌ صبح‌ گاهي‌ برخيز
روزت‌ گذرد به‌ معصيت‌ شب‌ غفلت‌
 باري‌ سحري‌ به‌ عذر خواهي‌ برخيز
يا باشقا بير شئعرينده‌ ميللي‌ سرود آديندا بئله‌ دئيير:
شكر خدا را كه‌ وطن‌ شاد شد
پايه‌ بيداد ز بنياد شد
تا ابد به‌ آزادي‌ بمان‌ اي‌ وطن‌
زنده‌ هم‌ بدين‌ شادي‌ بمان‌ اي‌ وطن‌
پاينده‌ به‌ آبادي‌ بمان‌ اي‌ وطن‌...
يا شيرازلي‌ سعدي‌نين‌ معروف‌ بير غزلين‌ بئله‌ تضمين‌ ائدير:
گفت‌ شاهي‌ كه‌ چنين‌ غلغله‌ ماتم‌ از اوست‌
 عرش‌ و فرش‌ و مه‌ و مهر و فلك‌ اندر غم‌ از اوست‌
ناله‌ عيسي‌ و بر سر زدن‌ مريم‌ از اوست‌
>به‌ جهان‌ خرم‌ از آنم‌ كه‌ جهان‌ خرم‌ از اوست‌
عاشقم‌ بر همه‌ عالم‌ كه‌ همه‌ علم‌ از اوست‌
صافي‌ بير مستزاديندا بئله‌ يازير:
ملك‌ ايران‌ گشت‌ ويران‌، تا به‌ كي‌ بي‌ همتي‌                                                
  اي‌ وكيلان‌ غيرتي‌
كشت‌ ما ايرانيان‌ را درد اين‌ بي‌ غيرتي                                                        
 ‌اي‌ وكيلان‌ همتي‌
انگليس‌ اندر جنوب‌ و روسها اندر شمال‌                                                   
  كرد ايران‌ پايمال‌
هر يكي‌ مشغول‌ كار خويشتن‌ با نيتي‌                                                       
  اي‌ وكيلان‌ غيرتي‌
هر كسي‌ از ما بپرسد قدرت‌ ماليه‌ را                                                             
 حالت‌ حاليه‌ را
خبر فلاكت‌ نيست‌ ما را لشكري‌ و ملتي‌                                                      
  اي‌ وكيلان‌ غيرتي‌...
 
صافي‌ و ليريك‌ شعرلر:
او رحمتلي‌نين‌ آدي‌ گلنده‌ نه‌ ايسه‌ مرثيه‌ ادبياتيميزلا ياناشي‌ گليب‌ و آدي‌ نووحه‌ شاعيرلريميز ايچره‌ قئيد اولموشدور.حالبوكي‌، صافي‌نين‌ چوخ‌ گوزل‌، آخيجي‌ و اوره‌يه‌ ياتان‌ غزللري‌ واركي‌، بير نابلد گورسه‌ اونون‌ نوحه‌ شاعيري‌اولدوسون‌ قبول‌ ائده‌ بيلمز. البته‌ بيليريك‌ كي‌، او اونجه‌ غزل‌ شاعيري‌ ايدي‌ و سونرالار مرثيه‌ ادبياتيميزا اوزگتيرميشدير و شوبهه‌ سيزكي‌، بو آرا او غزلين‌ نئجه‌ دئييرلر جيكينه‌ - بوركونه‌ تانيش‌ ايدي‌. نه‌ يازيق‌ كي‌ اونون‌غزللريندن‌ بو گون‌ الده‌ چوخ‌-چوخ‌ آزدير و گويا اوزو وصيت‌ ائتميشدير >مندن‌ سونرا اونلاري‌ آرادان‌ آپارين‌.
بير كونول‌ كي‌ سن‌له‌اي‌ سيمين‌ بدن‌ مانوس‌ اولا                                                    
 نه‌ روادير محبس‌ غمده‌، بئله‌ محبوس‌ اولا
گرچي‌ چوخ‌،چوخ‌ پخته‌ سن‌، امما بو ايشده‌ خام‌ سن‌                                    
بيلميسن‌ معشوقه‌ ليك‌ رسمين‌ گوزل‌ افسوس‌ اولا
بير سني‌ توتدوم‌، هامي‌ دونياني‌ آتديم‌، ايسته‌مم                                                 ‌
تاج‌ قيصر، جام‌ جم‌ يا تخت‌ كيكاووس‌ اولا
خانه‌، خانه‌ كونلومو نار محبت‌ يانديرير                                                      
 سوز دل‌ بير شئي‌ مرئي‌ دير مگر، محسوس‌ اولا
درد عشق‌ ياره‌ درمان‌ ائيله‌ ينمز بير طبيب‌                                                    
 خواه‌ ارسطو خواه‌ جالينوس‌ و بطليموس‌ اولا
دويدون‌ >اني‌ اول‌ المحبوب‌                                           
‌ سن‌ كيمي‌ سولطان‌ گرك‌ عالمده‌ صاحب‌ كوس‌ اولا
سن‌ رئيس‌ زمره‌ خوبان‌ عالم‌ سن‌، گرك                                                          ‌
 هر كيمين‌ آدي‌ گوزل‌ اولسا سنه‌ مرئوس‌اولا
ايسته‌رم‌ سنه‌له‌ بو تئزليكده‌ نصيبيم‌ حقدن‌                                                      
 مرقد شاه‌ رضا، سولطان‌ شهر طوس‌ اولا
سوز عشقه‌ چاره‌ قيل‌، سوندور بو كونلوم‌ آتشين‌                                  
  قويما بو بي‌چاره‌ >صافي‌
گوردويوموز كيمي‌، اونو ايلك‌ دفعه‌ تانيان‌ هئچ‌ اينانا بيلمزكي‌، بو كيمي‌ اينجه‌ طبعه‌ ماليك‌ اولان‌ شاعير غزل‌دن‌ باشقابير شئي‌ يازا بيلسين‌. ايندي‌ ايسه‌ باشقا بير غزلين‌ بيرگه‌ اوخوياق‌:
نئيله‌ ميشديم‌ اي‌ فلك‌ بو نوع‌ خوار ائتدين‌ مني‌
سالدين‌ عزت‌دن‌ ذليل‌ روزگار ائتدين‌ مني‌
گونده‌ بير آزار ايله‌ وئردين‌ زبسكي‌ دردسر
متصل‌ بيمار و زار و بي‌قرار ائتدين‌ مني‌
خسرو خوبان‌ يانيندا اعتباريم‌ وار ايدي‌
بيلميره‌م‌ علت‌ نه‌ دير بي‌ اعتبار ائتدين‌ مني‌؟
زمره‌ عشاقه‌ باخدين‌ مستحقين‌ تاپمادين
‌ درد و غم‌ چكمكده‌، آخير اختيار ائتدين‌ مني‌
عقليمي‌ آلدين‌، مقصر ائيله‌ دين‌ ناحق‌ يئره‌
 آخيري‌ يار آستانيندان‌ كنار ائتدين‌ مني‌ .
او ؛ باشقا بیر غزلینده گورون نه مهارت له گوزل لییی اینجه له میشدیر .
 
               غزل                  
جمالین نقشینی ایستردی نقاش قدر چکسین
قالیب حیرتده بیلمزدی او صورتده نه لر چکسین
قیام قامتینده گوردو آثار قیامت وار
تعجب ائتدی گئتدی تا موثردن اثر چکسین
مجانین ره عشقه گوروب زنجیر لازیمدیر
چکیب بیر زولف کیم هر تار ده یوز مین نفر چکسین
آییردی زولفدن بیر تئل چکیب سالدی جبین اوسته
سپهر حوسنده ایستردی بیر شق القمر چکسین
جبینین چکدی اما ائیله دی عاشیق لره مقتل
کی هر کس ایسته دی لازیمدی درد ترک سر چکسین
چکنده قاشلارین طرحین هیلال آسا گوروب گردون
بو فکره دوشدو آی نقشین پوزوب نقش دگر چکسین
گوزون بنزتدی بیر آهویه سالدی سونبولیستانه
دئدی بو صید الیندن هانسی صیاد ال چکر ؛ چکسین
یئتیشدی صفحه ی رخسارینه قالدی تعجبده
اوزون هئچ بیلمه دی خورشید چکسین یا قمر چکسین
دهانین اوخشادا گوردو خطادیر نقطه ی میمه
اگر چکسه گرگ اول نقطه دن هم میم لر چکسین
زبس کی قیلدی شیرین کاریلیق چکدیکجه هر نقشین
گول عطری وئردی ایستردی لبین گولبرگ تر چکسین
دوشوب مدهوش (( صافی )) تک قلم الده قلم اولدو
قیریلدی رشته، مومکون اولمادی نظمه کمر چکسین .
 
كريم‌ آغا صافي‌ و تاثيرينده‌ كي‌ شاعيرلر:
بو اولو شاعيريميزده‌ باشقالاري‌ كيمي‌ هم‌ تاثيرده‌ اولوب‌ و هم‌ تاثير بوراخيب‌ كي‌ بو زمينه‌ده‌ ايشله‌مك‌ گئنيش‌ بيرفرصت‌ ايسته‌ يير. بيز بو كيچيك‌ يازي‌ ميزدا صافي‌نين‌ تاثيرينده‌ اولان‌ ميرزه‌علي‌اكبرخان‌ دهخدا دان‌ سوز-صحبت‌آچيريق‌. بيليريك‌ كي‌، دهخدا قزوين‌ تورك‌لريندن‌ ايدي‌. يازديقلاري‌ اوست‌-اوسته‌ طنز ژانرلرين‌ ايفا ائديري‌. اونون‌طنز ايله‌ يازيلان‌ مطلب‌لري‌ >دخوصوراسرافيل‌
بونه‌ عالم‌ دور نه‌دن‌ بو حاله‌ قالدين‌ ذولجناح‌
 نئيله‌دين‌ بي‌ كس‌ بابامي‌ هاردا سالدين‌ ذولجناح‌
كاكل‌ و يالون‌ ندن‌ آغشته‌ خون‌ ائتميسن‌
 چشمه‌ چشمون‌ بسان‌ رود جيحون‌ ائتميسن‌
گورون‌ دهخدا اونون‌ نظيره‌سين‌ طنز قاليبيندا بئله‌ يازير:
مشعل‌ توتوني‌ مني‌ قويمور                                   گوروم‌ سني‌ ذولجناح‌
سنه‌ سامان‌ آلميشام‌                                          توربان‌ هاني‌ ذولجناح‌
مئيداندا تك‌ دوروبسان‌                                      افساريوي‌ قيريب‌ سان‌
شمره‌ تپيك‌ ويروبسان‌                                         توك‌ قانيني‌ ذولجناح‌
 
كريم‌ آغا صافي‌ و وفاتي‌ :
رحمتلي‌ كريم‌ آغا صافي‌ نين‌ اولوم‌ تاريخين‌ بو گونه‌ كيمي‌ دوزگون‌ و دوغرو يازان‌ اولماميشدير. رحمتلي‌ تربيت‌ اوزده‌يرلي‌ >دانشمندان‌ آذربايجان‌  1348 هجري‌ ذكر ائدير. آنجاق‌سونرا كي‌ يازيچي‌لارداائله‌ تربيتين‌ سهوين‌ تكرار اولاراق‌ ذكر ائديرلر. حالبوكي‌ تحقيق‌لريميزين‌ اساسيندا او 1353هجري‌ده‌ فوت‌ ائديب‌. بيزيم‌ بو فرضيه‌ني‌ داها آرتيق‌ گوجلنديرن‌ آشاغيدا كي‌، اوچ‌ ماده‌ تاريخين‌ بير-بيرلري‌ ايله‌توتماسي‌ ديركي‌ سونولور.
-1 ما را گمان‌ كه‌ گردد، جنت‌ مكان‌ بصافي‌ 1353
-2 ما را گمان‌ كي‌ گردد، جنت‌ مكان‌ بصافي‌ 1353
-3 گنجينه‌ حسيني‌ به‌ خود كرد يادگار 1353
پس‌ بئله‌ ليكله‌ آيدين‌ اولور كي‌ رحمتلي‌ صافي‌ 61 ايل‌ عومور سورموشدو. روحو شاد قبري‌ نورلا اولسون‌.
 
اساس‌ قايناقلار:
-1 آذربايجان‌ ادبيات‌ تاريخينه‌ بير باخيش‌- دوكتور جواد هئيت‌، 2 ينجي‌ جلد، تهران‌ 1369، صص‌ 387-389
-2 نخبه‌اي‌ از ديوان‌ منصور، تبريز 1327، چاپخانه‌ اختر شمال‌
-3 كليات‌ تركي‌ شهريار، توپلايان‌ اصغر فردي‌، 1371، تهران‌، الهدي‌، ص‌ 137
-4 ميثل‌سيز سوزلوك‌ و قزوينلي‌ دهخدا، رضا همراز، تبريز مهد آزادي‌ 78/12/7، آذري‌ صحيفه‌سي‌، يحيي‌ شيدا
-5 داستان‌ دوستان‌، محمدعلي‌ صفوت‌، ايكينجي‌ چاپ‌، غلامرضا طباطبائي‌ نين‌ همتي‌ ايله‌، تبريز
-6 خزانيه‌ گلستان‌ حسيني‌ (ديوان‌ صافي‌)
-7 كليات‌ ديوان‌ صافي‌ تبريزي‌ / سيروس‌ قمري‌، اوستاد حسن‌ هريسي‌نين‌ خطي‌ ايله‌، فردوسي‌ كتاب‌ يايين‌ ائوي‌،تاريخ‌ سيز
-8 كليات‌ اشعار تركي‌ شهريار، پروفسور حميد محمدزاده‌، تهران‌ زرين‌ و نگاه‌
-9 دانشمندان‌ آذربايجان‌، محمدعلي‌ تربيت‌، غلامرضاطباطبائي‌ مجدين‌ همتي‌ ايله‌، ايكينجي‌ چاپ‌، تهران‌
-10 شخصي‌ يادداشتلار - بو مقاله‌ده‌ تبريز نووحه‌ خوانلاريندان‌ اولان‌ حاج‌ بويوك‌ آغانين‌ شخصي‌ سوزلريندن‌ واوستاد عابدن‌ آتاسي‌نين‌ صافي‌ حاقداكي‌ ماده‌ تاريخينن‌ بيزه‌ وئرمك‌لري‌ اوچون‌ شكر ائديرك‌
-11 آذري‌ فولكلور صفحه‌لري‌، دكتر سلام‌ ا... جاويد، ن‌ -5 اردي‌ بهشت‌ 1360، تهران‌
‚ اوچ‌ آي‌ اييرمي‌ گون‌، 110 گون‌ اولور كي‌، ابجد حسابي‌ ايله‌ علي‌ آدي‌ چيخير.
 

مرثيه‌ ادبياتيميزین نیسگیللی شاعیرلریندن خویلو حقیرین حیاتی ایله شعرلرینه اوترگي‌ باخیش/  رضا همراز




عشق اهلینه زمانه ده بلا گلیر

عشاقدن جواب بلایه بلا گلیر

مرثيه‌ ادبياتي‌ تورك‌لرين‌ خصوصي‌ ايله‌ آذربايجانين‌ ان‌ اسگي‌ بير تاريخه‌ مالك‌ اولان‌ ادبيات‌لاريندان‌دير. مرثيه‌ادبياتي‌ اوزون‌ بير تاريخه‌ مالك‌ اولدوغو حالدا نه‌ ايسه‌ لايقي‌ قدر آراشديريلماميش‌، آچيقلانماميشدير و مكتوب‌حالينا ائله‌ كئچمه‌ميشدير. بو ساحه‌ده‌ آز-چوخ‌ بير ايش‌لر گورولسه‌ده‌، لايقين‌ قدر گورولمه‌ميش‌ و حله‌ بو قسم‌دئمك‌ مهجور قالميشدير نيه‌ كي‌، دئدييميز كيمي‌ قانع‌ ائدن‌ بير ايش‌ يئري‌ حله‌ ده‌ بوش‌ دور. بئله‌ ليك‌له‌ بو ادبياتاگلينجه‌ دئمك‌ بير بكر ادبياتلا اوز اوزه‌ دايانيرق‌ كي‌ نه‌ قدر كهنه‌لييي‌ اولدوسا، بير او قدرده‌ تزه‌لي‌يي‌ واردير.

اسكي‌ زامانلاردا بئلنچي‌ بير شعرلره‌ آغي‌ و ساغي‌ده‌ دئيلردي‌. حله‌ ساغي‌لارين‌ ان‌ قديم‌ كي‌ نووع‌لرين‌مكتوب‌لانميش‌ اثرلريميزده‌ گورمك‌ بير او قدر چتين‌ دئييل‌. ديوان‌ اللغات‌ الترك‌ اثرينده‌ بو كيمي‌ شعرلره‌ راستلاشماق‌ چوخ‌ راحات‌ليق‌لا ال‌ وئريشلي‌ ايش‌دير. بو گونده‌ فارس‌ ادبياتيندا «سوگ‌» آدي‌ ايله‌ ايشله‌نن‌ شعرين‌كوكو تورك‌لرده‌ن‌ آلينما دير. و ائله‌ ساغي‌ و ساغو سوزوندن‌ گلمه‌دير.

منجه بیزیم یا خود تورک ادبیاتینین چیچک له نیب ایاق اوسته قالماسینا نئچه عامیل اولورسا ؛ قطعا بیریسی ده بیزیم مرثیه ادبیاتیمیزلا شیفاهی یا خود عاشیق لاریمیز اولموشلار . ادبیاتیمیزین بو ایکی گوجلو قوللاری تاریخ بویو اوزولرین یاخشی قورویوب و بوگون باش اوجالیقلا بیزه چاتمیشلار . دئدیک لره گوره پهلوی لر دوورو ؛ خصوصی ایله رضا شاه دوورو تورک دیلی ایله آمانسیز مبارزه گئدسه ایدی ده آنجاق مرثیه ادبیاتیمیزین هنده ورینه بیر اوقدر یاخینلاشان اولا بیلمز ایدی . عاشیق لاریمیز دا ائله بو سایاق . ( آنجاق یازیمیزین موضوع سی مرثیه ادبیاتی اولدوغونا گوره عاشیقلاریمیزدان دانیشماغی باشقا بیر یئره هابئله مجالا ساخلامالی ییق ) بونا گوره باش اوجا خالقیمیز بو ادبیاتی بو گونده گئچمیشده کیلر کیمی گوز به به یی سایاق قورویوب ؛ سینه لردن سینه لره ؛ یازی لاردان یازی لارا کوچورمک له دوامینا مایا قویورلار .

الده‌ اولان‌ قايناقلارا اساس‌، تورك‌لرده‌ گويا بير ينجي‌ دونه‌ قاستامونلو قاضي‌ 1461 ده‌ داستان‌ مقتل‌ حسين‌ كيتابين‌يازيب‌ ياراتميشدير. (تقريباً 551 ايل‌ بوندان‌ اول‌) فارسلاردا بو ايش‌ تورك‌لردن‌ 41 ايل‌ سونرا ملاحسين‌ واعظ ‌كاشفي‌نين‌ روضة‌ الشهدا اثري‌ ايله‌ مئيدانه‌ گلميش‌ دير. روضه‌ خوانليق‌ سوزوده‌ ائله‌ اوزاماندان‌ گونوموزه‌ كيمي‌ بيريادگار كيمي‌ ديلده‌-ديشده‌ گزير. اسكي‌ نووحه‌لريميزه‌ باخديقدا،خالقيميزين‌عادت‌ و عنعنه‌لري‌ ايستر آشكارجاسينا، ايسترسه‌ده‌ گيزلي‌ حالدا كولگه‌ سالميشدير. بونلارين‌ نووع‌لاري‌ نه‌ قدر ديرسه‌، آنجاق‌ اساسلاري‌ مقتل‌ وشبه‌ اولموشلار. اسگي‌ مرثيه‌لريميزين‌ ان‌ چوخ‌ ايشله‌نن‌ اورنگ‌لرينده‌ن‌ باياتي‌لاري‌، آغي‌لاري‌، ساغي‌لاري‌،اوخشامالاري‌ و... گوسترمك‌ اولار. داها سونرا بيز ايلك‌ مرثيه‌لرين‌ بيشميش‌ نووع‌لارينا حكيم‌ محمد فضولي‌، سید علی عمادالدین نسيمي‌،شاه‌ اسماعيل‌ خطائي‌ و... ديوانلاريندا راست‌لاشيريق‌. بويوك‌ فضولي‌ مرثيه‌ ادبياتيميزين‌ اَن‌ آدلي‌ - سانلي‌سي‌ وقوروقچولاريندان‌ و حديقه‌ السعدا كيمي‌ شاه‌ اثرين‌ ياراديجيسي‌ اولموشدور.

البته بو دیرلی ایش تاریخ بویو تکرار اولموشدور . آذربایجان ادبیاتینین مرثیه قولوندا داها آرتیق چالیشانلاردان تبریزلیلردن میر عبدالحسین خازن خیابانی ؛ ابوالحسن راجی ؛ حاج رضا صراف ؛ محمد امین دلسوز ؛ ثریا ؛ باهار ؛ هندی ؛ سعدی زمان ؛ دلریش ؛ دلغم ؛ میرزه علی دلخون ؛ پرغم ؛ ذهنی ؛ ذهنی زاده ؛ صحاف ؛ اوستاد سید محمد حسین شهریار ؛ یوسف نجمی ؛ شهاب ؛ زایر ؛ اوستاد محمد عابد ؛ رفوگر ؛ خادم ؛ ذلیل ؛ حاج حیدر خوندل ؛ ناصرالدین شاه قاجار ؛ طوری ؛ آصف ؛ ترابی ؛ میرزه احمد سهیلی ؛ ذلیل ؛ رجائی ؛ ثابت ؛ عاصی ؛ غمگین ؛ غمناک ؛ مشکوه ؛ یتیم ؛آیت الله میرزه محمد تقی حجه الاسلام - نیر ؛ شانی ؛ ذاکر ؛ ذوقی ؛ حکیم میرزه علیخان لعلی ؛ حاج صادق تائب ؛ کریم آقا صافی ؛ اردبیللی لردن : شاه اسماعیل خطایی ؛ رحیم منزوی ؛ یحیوی ؛ بیضاء ؛ منعم ؛ انور ؛ میرزه محسن حالی ؛ خویلولاردان میرزه عبدالوهاب حقیر ؛ سارابلی لاردان : واقف ؛ سلیمان امینی ؛ ماراغالی لاردان : دخیل ؛ میرزه مهدی شکوهی ؛ ذاکر ؛ میرزه حسین کریمی ؛ هابئله باشقا شهر و قصبه لردن ایسه زونوزلو مضطر ؛ میانالی قدرت الله نادری ؛ زنگانلی کلامی و سایره لرین گوسترمک اولار .

دئمه لی ییک آذربایجانین بوتاییندان علاوه اوتایندادا مرثیه ادبیاتینا ماراغی اولانلار آز اولمامیشلار کی اونلاردان بیر نئچه سینین آدین چکمک ائله جه ده یئرسیز اولا بیلمز . شیروانلی سید عظیم ؛ شیروانلی باهار ؛ شاماخیلی میرزه علی اکبر صابر ؛ دربندلی شعاعی ایله قمری ؛ و باشقالارینین آدین قئید ائتمک اولا بیلر .

بورادا بیر نقطه داها ایله نجه لی دیر . او دا بو کی دقت یئتیرسک گوره ریک کی بو شاعیرلرین یوزه دوخسان فایزینین سوی آدلاری یا تخلص لری ائله مرثیه ادبیاتیمیزا اویغون آدلاردان سئچیلمیشلر . بو شاعیرلر اوزلرین همه شه امام لارین ؛ پیغمبرلرین و بیر کلامدا ائمه اطهارین قاباقلاریندا ذلیل ؛ خادم؛ خطایی ؛ غمگین ؛ عابد ؛ دلخون و ... بیلمیشلر .

مرثیه ادبیاتیمزین نیسگیللی و آرزی گوز شاعیرلری ایچره خویلو حقیرین ده آدین چکمک اولار . شاعیرین حیاتی ؛ تحصیلی ؛ تاثیر گوتوردویو شاعیرلر ؛ تاثیر قویدوغو شاعیرلر ؛ ائتدییی سفرلر ؛ اهل و عیالی ؛ یاشامینین نه جوره گئچمه سی باره ده لازیمی قدر بیر معلومات یوخدور و همین بیلگی لری کسب ائتمک اوچون ائله اونون اوچ دن بیر چاپ اولان شعرلرینه رجوع ائتمک کرگ . تذکره لرین یازدیغینا گوره  حاجی قافار اوغلو ؛  خویلو میرزه عبدالوهاب  قمری 1258 ینجی ایلده تاریخ لرده " دارالصفا " لقبی ایله تانینیب ؛ آدلانان خوی شهرینده آنادان اولموشدور . گنج میرزه عبدالوهاب اسکی مکتب لرده بیلیک کسب ائدیب گنج لیک چاغلارین بزازلیق لا معاش ائدیب گون کئچیرمیشدیر . ماراقلی دیر کی او لیریک هابئله مرثیه ادبیاتیمیزین اویغون لاشماسینا الیندن گله نی اسیرگه مه میش آنجاق دوداغین مدح دئمه یه آچمایب ؛ قلمین ایسه بو قونودا ایش لتدمه میشدیر .اونون شعرلری آخیجی ؛ اوره یه یاتیم و ایج موسیقی ایله دالغالانیر . سوزلریمیزه آیدین آیت دئیه اونون بیر شعرین بیرگه اوخویاق .

شامين‌ خرابه‌سينده‌ حضرت‌ رقيه‌نين‌ زبانحالي‌

ائيلر منه‌ چوخ‌ محنت‌ غربت‌ اثر عمّه

يوخدور سوروشان‌ حاليميزي‌ بير نفر عمّه

شام‌ اهلي‌ ائدر هر بيري‌ بير نوع‌ شمادت

گوزلولله‌ پيمبرله‌ عجب‌ حق‌ قرابت

اولادينين‌ حقينده‌ ائده‌لر نئجه‌ حورمت

گور شامده‌ بو امت‌ بيدادگر عمه‌

قويمور مني‌ غصه‌ گوز آچام‌ درد و بلادن

‌هر لحظه‌ اذيّت‌ گورورم‌ اهل‌ جفادن‌

ال‌ چكميري‌ بيلمم‌ نيه‌ من‌ بختي‌ قارادان

آرتار غم‌ درديم‌ گونو-گوندن‌ بتر عمه‌

تا كي‌ اولاجاق‌ گوشة‌ ويرانه‌ مكانيم

اي‌ عمّه‌ ياخوندور قورو يئرده‌ چيخا جانيم‌

ناله‌ ائدره‌م‌ عرشه‌ چيخار آه‌ و فغانيم

‌بولبول‌ كيمي‌ بو شامده‌ شام‌ و سحر عمه

توپراقلارين‌ اوسته‌ گئجه‌-گوندوز قورو يئرده

‌ياتماقدان‌ اوسانديم‌ ندي‌ بس‌ چاره‌ بو درده‌

رنگيم‌ ساراليب‌ گول‌ كيمي‌ بو عارض‌ زرده

چون‌ قطرة‌ شبنم‌ دوزولوب‌ اشگ‌تر عمه‌

هر چند دئيرسن‌ سفر ائيليب‌ بابام‌ امما

بي‌اصل‌ اولاجاق‌ يوخ‌ بو سوزه‌ باوريم‌ اصلا

هر كيمسه‌ زيارت‌ سفرينه‌ گئدر آيا

اولاديني‌ زنجيره‌ چكللر مگر عمه‌؟

بالمره‌ يقين‌ حاصيليم‌ اولدو بو خبردن

بيلديم‌ كي‌ بابام‌ گلمه‌يه‌جك‌ بيرده‌ سفردن‌

اولاديني‌ سالماز دي‌ بو عالمده‌ نظردن                                                                                          

‌ويرانيه‌ البته‌ ائدردي‌ گذر عمه‌

مندن‌ بتر عمه‌ سنين‌ آشفته‌دي‌ حالين‌

گرساقدي‌ بابام‌ بس‌ هاني‌ اوّلكي‌ جلالين‌

ويرانه‌ده‌ ساخلالا مگر اهل‌ و عيالين

هر كيمسه‌ ائده‌ بيت‌ خدايه‌ سفر عمّه‌

ياتدي‌ يوخودا اوز آناسين‌ گوردو سكينه‌

دوردو دئدي‌ اي‌ عمه‌ هاني‌ شاه‌ مدينه‌

گلميشدي‌ نه‌ تئز گئتدي‌ علاج‌ ائت‌ بو حزينه

ورنه‌ ائده‌رم‌ عالمي‌ زير و زبر عمه‌

آلدي‌ مني‌ آغوشه‌ قولون‌ بوينوما سالدي

بير بير سيزين‌ احواليزي‌ مندن‌ خبر آلدي

تا بزم‌ يزيدي‌ ائشيديب‌ رنگي‌ سارالدي‌

اوضاع‌ او مجلسدن‌ اولوب‌ باخبر عمه‌

بيماري‌ سوروشدو دئديم‌ آزرده‌ دي‌ تبدار

كيم‌ دير دئدي‌ ويرانه‌ده‌ بيماره‌ پرستار

عرض‌ ائيله‌دي‌ عمم‌ اونا همدم‌ منه‌ غمخوار

اوز جانين‌ ائديب‌ تير بلايه‌ سپر عمه‌

فرمايش‌ ائديب‌ بس‌ نيه‌ رنگين‌ بئله‌ سولدو

في‌الفور دئديم‌ درد فراقين‌ سبب‌ اولدو

بوينوندا كي‌ زنجيره‌ باخيب‌ گوزلري‌ دولدو

چوخ‌ آغلادي‌ ائتديكجه‌ اوزومه‌ نظر عمه‌

جايز دئييل‌ هئچ‌ دينده‌ قولو باغلي‌ اسيره

زنجير ويريب‌ ظلم‌ ائده‌لر طفل‌ صغيره‌

بو دستة‌ حضار ايله‌ شرمنده‌ «حقيره‌»

محشرده‌ شفاعت‌ ائده‌سن‌ مختصر عمه‌.

الده اولان کیچیک بیلیک لره گوره شاعیریمیز خویلو حقیر بیر اوقدر یاشامامیش ؛ حله مشروطه انقلابینین فرمانینین امضاء لانماسینا 6 ایل قالمیش یعنی هجری 1318 ینجی ایل دوغولدوغو یئرده دونیاسین دگیشیب ؛ فانی دونیادان باقی دونیایا کوچموشدور . دئدیک لره گوره بو اهل بیت شاعیریندن اوچ قیز اوشاغی ایله بیر اوغلان اوشاغی یادیگار قالمیشدیر کی ؛ اوغلو  اوزوندن نئچه ایل سونرا فوت ائدیر آنجاق قیزلاری بویا – باشا چاتیب اوزلرینه گوره یاشام قورموشلار . اونون دئییمیز کیمی شعرلری ده یاشامی کیمی بیر اوقدر ایشیقلی دئییل . شاعیریمیزدن بوگونه قدر یالنیز بیر دقتر اودا تبریز ده چاپ اولموشدور . قالان شعرلرینین طالعیندن هله لیک خبر وئرن اولمامیشدیر . کیم نه بیلیر بلکه بیر اوزگه سینین آدینا ثبت اولوب ؛ یا بیر زامان اله دوشوب ؛ بلکه ماراقلانانلارین قوللوقونا چاتدیریلدی . دئدییمیز کیمی اونون شعرلرینه قطعی رای وئرمک هله لیک مومکون اولماسادا ؛ آنجاق الده اولان شعرلریندن اونون دوزوملو ؛ اهل بیت شاعیری ؛ نسبتا مطالعه یه رغبت گوسترن ؛ هابئله لازیمی قدر الده سوادی اولان بیریسی تانیماق ال وئره سی دیر .

 زبان‌حال حضرت زینب سلام‌الله در قتلگاه کربلا

 بو  نفاق  چرخ   سپهردن   بوکولوبدو   قامتی   زینبون

اورگینده    دمبدم    آرتوری   الم   و   مصیبتی   زینبون

بیراوسان    بوقدر   جفاندور   فلک    آل   پاک   پیمبره

بونه جور و ظلم و نه کینه  دور  بوحریم  عترت  حیدره

نه   روا   سکینه   اسیر    اولا بوسَنان  و شمر  ستمگره

حَذر ایله   شرط   وفادئییل   اولاحتک   حورمتی    زینبون

قولو   باغلی   خیل   اسیرلر   چکلوبدو   قید   سلاسله

حرم  اهلی  دسته‌ گول  کیمی   دوزوب  بو نظامیه   سلسله

سفر  ایلر ایندی  بوکاروان  خبر  اولدو  کوچ  ائده قافله

اولا شهر  شامه   طرف   روان  بو قطار  محنتی   زینبون

چوورنده    قتلگه   چو   مهار   ناقه‌نی   ساربان

یتشن   زماندا نه  گوردولر  توکولوب   جنازه‌ی   بی‌کران

دوزولوبدو  پیکر  چاک چاک‌ هامی  زخم  تیغدی  هم‌سنان

بو  بساطی  گوردو  فزون  اولوب  الم  کدورتی  زینبون

نه  گوروب  کی گلشن فاطمه پوزولوب هجوم  سمومدن

یخیلیبدی   قامت   سرولر یئره    زخم   تیشه‌ی   قومدن

اوزو اُوسته بیرجه بدن دوشوب کی فزوندی زخمی نجومدن

نظری  دوشنده  نه  حاله  گور دوشر اوندا  حالتی  زینبون

چکوب  آه  و  ناله   فغانیله  بئله  عرض  قیلدی کی یا اخا

سنه‌کیم  بوظلمی  رواگوروب  منی  ایتدی  هجروه  مبتلا

نئجه‌قان ایچنده گوروم سنی  بویارالی   جسموه   من  فدا

نظرایله  قان  کیمی  دیده‌دن  آخار اشگ  حسرتی  زینبون

باخیرام   کی  پیکر   نازنین   داغلوبدی   کثرت    یاره‌دن

بیلیرم  زیاده   وروبدولار  یارا   اُوسته ‌یاره   دوباره‌دن

بوقدر  جراحت  کارگر   کی   بدنده   چوخدو   ستاره‌دن

نجه  صبر  و  تاب  و  توان قالور توکه نیبدی طاقتی زینبون

دئدی  شرح  حالینی  بیر زمان توکوب اشگ دیده  نی‌دمبدم

چاغروب   فغانیله    یا علی    بوبلادیارینه    قوی    قدم

پوزولوب اساس  جلالیمز  قیریلیب  سپاه  یاتوب  علم

یئتیشیب   زمان   اسیرلیق   داغلوبدی   شوکتی   زینبون

بوهمان  حسیندی  فاطمه  بویودوردی  نازیله   سینه‌ده

هم آلاردی دوشینه مصطفی بوهمان  حسیندی  مدینه‌ده

گور آلوبلا نیزه ده چکنینه باشین  ایندی  لشگر  کینه‌ده

بوبلا  چولونده  قیام  ایدوب  بابا  گور  قیامتی  زینبون

بولوسن  کی  اول  امردن  سنه  امر   ایدوبله   بوخدمتی

نقدر  کی   الده‌دی  اختیار  هدر ائتمه  الده  کی  فرصتی

اوز ایشینده ایله حقیر جهد گئدر عمر بیر قالی  حسرتی

وار   امید   روز   جزاسینا   یئتیشه   شفاعتی   زینبون .

سون سوز اولاراق بو کی گلین آرزی لایاق بو آذربایجان شاعیرینین بلکه ایتیب – باتان شعرلری ده بیر گون تاپیلیب ؛ دیوانی اونا لایق هابئله گوزل شکیلده حاضیرلانا . بو آرزی ایله حقیرین  محرمین گلمه سینه گوره یازدیغی بیر شعری نین پارچالاری ایله بو کیچیک یازیمیزا سون قویوروق . روحو شاد – یولو گئدرلی اولسون .

دئدیم هلاله نه باعث دی قامتون خم دور

جواب وئردی مگر بیلمیرسن محرم  دور ؟

دئدیم ندن ارییب اولموسان ضعیف و نحیف

دئدی سالان منی بو درده هاله ی غم دور

ائدیب احاطه سراپا ملال هاله مثال

هلاله هاله درد و ملال توام دور

دئدیم شفقدن اولوب دامن فلک گولگون

دئدی بو سری سوال ائتمه سری مبهم دور

شفق دئییل شهدا قانی دور کی شام و سحر

اولور مشاهده سرخی دلیل محکم دور

دئییل بو خط شعاعی تیکیب عزا علمین

سپهر بامینا خورشید قانلی پرچم دور

طلوع صبح ده ظلمات مغرب شامی

سالیب خیالینا آفاق اودور کی مظلم دور ...

قایناقلاریمیز ؛ ایضاحلاریمیز :

فرهنگ نام آوران خوی ؛ بهروز نصیری ؛ زهرا عاشر زاده – خوی ؛ قاراقوش نشری 1382

بو سطیرلری یازانین – رضا همراز – شخصی یادداشتلاری ایله ملاحظه لری

آثار شعرای آذربایجان یا هدیه بنی هاشم ؛ سید هادی بنی هاشمی ؛ 1384 تبریز

ماراقلی دیر کی حقیرین دیوانی ( در بی نظیر ) نشر اولمامیشدان شعرلری الدن - اله گزرمیش . نئجه کی هله 1335 ینجی ایلده هدیه بنی هاشمی کیتابی نشر اولاندا ؛ شاعیریمیزین اوچ پارچا شعریده اورایا داخیل ائدیلمیشدیر . بو گوستریر کی ؛ حقیرین شعرلری بیر چوخ شاعیرلریمیزین شعرلری سایاق اللرده ؛ بایاض لاردا یا خود پیتیک لرده قورونورموش !

بورادا بیر دردلی موضوع یا توخونماغیم منجه ان گرکلی دیر . تاسف له دئمه لی یم بیزیم مرثیه ادبیاتیمیزین قوروقچولارینین یوزده بلکه ده یئتمیش – هشتاد فایزی ساواددان آشاغی اولدوقلاری ایچون بو ادبیاتیمیزین یازی قایدا – قانونلاری تام قات – قاریشیق اولوب علمی بیر مئتدودا آرخالانا بیلمه میشدیر ! بلکه ده بونا گوره بو گونه قدر بو قونودا علمی بیر چاپ یا خود آختاریش یئری هله لیک بوش گورونور . اومورام یئنی نسلین ساوادلاری ؛ هابئله چابالاری اساسیندا بو ارزی بیرگون یئرینده اوتورا بیلسین ! البته دئدییم آفت عاشیقلاردا دا گورونمکده دیر .

در بی نظیر یا دیوان حقیر / اثر طبع استاد میرزا عبدالوهاب حقیر خوئی/ به کوشش : سیروس قمری . با مقدمه حسین علیمحمدی – تبریز 1385

یازدیقلارا گوره خویلو حقیرین 10000 بیته یاخین شعری وار ایدی کی 3500 بیت هنده ورینده چاپ اولوب ؛ دئدیمیز کیمی قالانلارینین طالعیندن خبر سیز ایک .

حقیرین شعرلرینین یوزه ؛ دوخسان دوققوز فایزی تورکجه دیر . آنجاق بیر –ایکی پارچادا فارسجا شعری گوزه دییر . ندرت لن ده عربی بیت یا مصرع لر شعرلرینده گورمک اولور .

ماراقلی دیر کی ؛ حقیرین شعر مجموعه سی چاپ اولاندان سونرا ؛ اونون ترجمه حالی بیر سیرا یازی لاردا دا گورونور . آنجاق بونلارین هامی سی ائله رحمتلی محمود صادری نین یازیسینا ارخالانمیشلار . محمود صادری نین ده اساس قایناغی حقیرین مصاحب لریندن اولان میرزه بزرگ خان ریاحی ایدی . هامیسینین روح لاری شاد

راز مرا به هیچکس ای اینه مگو/مهدی عاطف راد


راز مرا به هیچ‌کس ای آینه مگو.
خاموش و رازپوش باش
تا هیچ‌کس نداند
من در تمام مدت خاموشی
در طول لحظه‌های کدورت
سرشار از تپش
در ژرفنای قلب تو بیدار بوده‌ام
و خواهش رهایی را
لب‌ریز از عطش
در تنگنای سرد سکوتت سروده‌ام.

وقتی که مرزهای وجودم را
یک حس رازناک و مه‌آلود
پر می‌کند از ابر فراگیر خاطره
احساس می‌کنم که شبی با دو بال عشق
پرواز می‌کنم
و از حصار حسرت خود می‌کنم عبور.
احساس می‌کنم که شبی با خیال عشق
آغاز می‌کنم
آواز دل‌نواز رهایی را
و بازتاب می‌دهم آهنگ زیست را
در اوج‌گیری‌ام به افقهای دوردست.

راز مرا به هیچ‌کس ای آینه مگو
اینک که از تو می‌کنم، ای آشنا! عبور
در گامهای من که طنینش
پژواک زندگی‌ست
جز بازتاب خواهش وارستگی مجو.

زبان و هویت/ابوطالب الهیاری


درکشورهایی که افراد آن از اقوام مختلف بازبان های متنوع تشکیل یافته است، با سه لسان( زبان رسمی، زبان دینی و زبان ملی یا مادری) گویش دارند که، هر کدام درجای خود از اهمیت خاصی برخوردار است دراین میان زبان مادری مهمترین شاخصه‌ی فرهنگ و هویت یک ملت و یک قوم است که، نخستین ابزار احساسات  و اندیشه های آن بوده و گوشهای تک ـ تک افراد آن از بدو تولد بالالاییهای مادر و زمزمه سایر نزدیکانش، با آن آشنا می شود . هرقوم و ملتی فرهنگ خاص خودرا دارد که« هریک سلسله سنتهای حاکم برآن قوم که، ریشه در آداب اجتماعی آنان دارد، ریشه می گیرد و کاملا وابسته به زبان ملت می باشد و با ازبین رفتن زبان، فرهنگ، ادبیات و اخلاق و سپس شعور و قدرت ملت از بین خواهد رفت . سازمان، علمی و فرهنگی یونسکو، کسی را باسواد می داندکه، بتواند بازبان مادری خود بنویسد و بخواند. آری، اگر هویت را به شاخصه های ادبیات، تاریخ آداب و رسوم، پوشاک ، دین، زبان و... تعریف کنیم، زبان مهمترین شاخص است که، بقیه شاخصها به آن وابسته و با آن نمود پیدا می کنند، بدین معنی که؛ اگر کسی زبان مادری و ملی خود را یاد نگیرد، از فرهنگ، ادبیات، تاریخ و آداب و رسوم و... بیگانه می شود. در ضرب المثل فرانسویها دررابطه بازبان مثلی هست که می گویند: « هرکس زبان مادری خود را نداند، یک وحشی است » و روسیها گویند :« ندانستن زبان مادری نهایت وحشیگری است» و درکتاب تاریخی قوتادوغوبیلیک و لغات‌الترک محمودکاشغری آمده است « آردان باشی تیل» (aradan bash til) یعنی زبان سرآغاز فضیلت و قهرمانی است.

درتعاریف زبان آمده است: زبان عبارت است از مجموعه‌ی مرتبط و متشکل از علائم و نشانه های صوتی که، برای بیان مفاهم و انتقال افکار و بالاخره برقراری ارتباط متقابل میان انسانها بکار می رود.

دکتر ضیاء صدر در کتاب«کثرت قومی و هویت ملی» در تعریف زبان و اهمیت آن چنین می گوید:«... قوام ملت به زبان است ـ قومی که زبانش محو گردد قومیت خویش را برباد می دهد» و نیز از جنبه هویت اجتماعی فرد می گوید:« زبان مادری هویت اکتسابی و ریشه دارترین جنبه‌ی هویت اجتماعی افراد است که، باشیر مادر اندرون شده و با جان بدر می رود». مردمی که، زبان خاصی نداشته باشد، اسمی هم نخواهد داشت، صد البته کی، ابزار بیان افکار و اندیشه زبان است که، بایستی به چشم ضرورت به آن نگریست. کارلوتو می گوید: زبان به منزله‌ی مرکبی است که، اندیشه برآن سوار می‌شود و اگر این مرکب مشکلی داشته باشد ماهم بی گمان دربیان و اظهار افکارمان دچار مشکل خواهیم بود. به عبارت دیگر زبان نظامی است که، برپایه‌ی آن هم امکان ارتباط پیامی با ویژگیهای ادراکی میسر میگردد و هم، بر پایه‌ی آن فرایندهای اجتماعی معتبر، علائم وارده در اندیشه شکل می‌گیرد و تبیین می‌شود.

«سوسور»  ferdinand de sassure)) که، یکی از پایه گذاران زبان شناسی نوین می‌باشد زبان را عبارت از سیستم منتظمی می‌داند که، بایستی قواعد حاکم برآن را جستجوکرد. او، درمطالعه زبان، به دستور و قواعدی نمی پردازدکه، فن درست نوشتن ( زبان نوشتاری) را می‌آموزد، بلکه پایه‌ی مطالعات را برگفتار( زبان گفتاری) می‌نهد که، کودک به سهولت از گهواره فرا گرفته و نیازمندیهای زندگی را در انتقال مقصود خود به دیگران برآورده می سازد« به نقل از مجله‌ی اؤیره نجی شماره 13 ). قابل توجه آن دسته از پدر و مادرانی که، به بهانه های مختلف از قبیل مشکل تحصیل و یاد گیری زبان رسمی کشور، زبان دوم را به کودکان خود تحمیل می‌کنند، اینان نه تنها به کودک خود کمک نمی کنند، بلکه باعث عقب ماندن آن از قافله‌ی علم و دانش بوده، بی هویتی و بالاخره سرافکندگی کودک را فراهم می سازند. ناگفته نماند که، طبق نظریه‌ی علمای زبان شناسی، انسان قادر است چیزی نزدیک به 50 ـ 40 زبان را به سهولت یاد گیرد، محققین دانشگاه واشنگتن درمطالعاتی که، برروی مغذ افراد انجام دادند، دریافتند که، آموزش زبانهای غیر زبان مادری مربوط به سن و سال نمی باشد و افراد می توانند کلمات زبان دوم را مانند افرادی که، به زبان مادری سخن می‌گویند، پردازش کنند فلهذا، لزوم نگرانی افراد از آینده کودک به لحاظ یادگیری و آموزش زبان غیر مادری بی مورد و منتفی است و پرواضح است که، اگر ملتی زبان ملی و مادری خویش را پاس نداشته باشد، مورد هجوم و یغمای بیگانگان نژادپرست و استعمارگران و مستبدین تمامیت خواه فرهنگ و ادبیات قرار خواهد گرفت و چنین ملتی با از دست دادن زبان ، فرهنگ، ادبیات و تاریخ خود، جامعیت خودرا از دست خواهد داد و از دست رفتن یک زبان درحقیقت استحاله‌ی ملی آن ملت و نابودی آنهاحتمی است. خلیل جبران خلیل نویسنده چیره دست مسیحی می‌گوید: زبان هر ملتی مظهری از مظاهر ذاتی عام آن ملت بشمار می‌رود، هرگاه نو اندیشی و بازنگری درمیان توده متوقف گردد، آن توده دچار رکود و مرگ و فنا می‌شود. طبق نظریه محققین و زبان شناسان، نابودی هر زبان ضربه‌ای جدی به فهم آدمی از عالم پیرامون خود وارد می آورد، زیرا هرزبان از یک سو دریچه‌ای است برای شناخت عالم و از سوی دیگر پنجره‌ای است به سمت ذهنی که، خالق آن بوده است. از دست رفتن زبانهای بومی و محلی درعین حال موجب بروز ناراحتی های روحی و روانی برای اقوامی شده که، زمانی بدین زبانها سخن می‌گفتته‌اند و اکنون با از دست دادن زبان آبا و اجدادی خود گویی، هویت اصلی خویش را نیز باخته‌اند و دیگر قادر نیستند خویشتن خویش را آنگونه که، مایلند تبیین کنند. مانند خوییسن های بومی آفریقای جنوبی که، توسط استعمارگران هلندی، زبان و فرهنگ خویش را از دست دادند و یا، سرخپوستان بومی آمریکا و کانادا که، درقرن نوزدهم تحت سلطه‌ی استعمارگران و غارتگران و نژادپرستان کشورهای فوق درآمدند.

جوزپات زبان شناس و رئیس بخش زبانهای یونسکو در مورد حرکت جامعه بین المللی برای مبارزه با این معضل ( از بین رفتن زبانها و راه حل نجات آنها) چنین می گوید: در دسامر 1999 م شصت و نه کشور درجهت ارتقای چندزبانگی راه حل مقدماتی به مجمع عمومی سازمان ملل ارائه دادند، همچنین اتحادیه‌ی اروپایی زبانها در 2001 م دنبال می‌کنند که این طرح دربرگیرنده‌ی تمام زبانهای دنیاست، نه فقط زبانهای اروپایی. زبان تا وقتی که؛ بخشی از برنامه درسی نباشد، درمعرض خطر است، به محض قرارگرفتن درزمره‌ی یک زبان آموزشی، حتی اگر بخشی از برنامه‌ی درسی باشد راه نجات آن کاملا فراهم می‌آید و زبان دوباره جان می‌گیرد و از مرگ نجات می‌یابد « به نقل از نشریه‌ی نوید آذربایجان شماره 197 » و، درماده سوم اعلامیه‌ی حقوق بشر 1929 م نیویورک آمده است که: « هردولت موظف است برای افراد خود این حق را به رسمیت بشناسد که، به هرزبانی که، میل دارند صحبت کنند و آنرا بیاموزند» و نیز دراصول 26 ـ 24 ـ 19 ـ 15 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز، حق استفاده از زبانهای محلی و قومی برای کلیه‌ی خلق های ایران بدون در نظر گرفتن رنگ، نژاد، زبان، حق آزادی مطبوعات، تشکیل احزاب و جمعیتها و انجمن های سیاسی و صنفی و غیره به شرط عدم نقض« اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی و موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی» تصریح شده است . شایان ذکر است که، باتوجه به ماهیت نهضت عظیم اسلامی، قانون اساسی تضمین گر نفی هرگونه استبداد فکری و اجتماعی و انحصار اقتصادی می باشد «شیوه‌ی حکومت دراسلام» لذا، باتوجه به تعاریف عقلائی و علمی علما و زبان شناسان و جامعه شناسان و اصول قوانین بین المللی و حقوق بشر و قانون اساسی مقدس جمهوری اسلامی کشورمان ایران که، نشأت گرفته از کتاب آسمانی است، از ریاست محترم جمهوری اسلامی که، دولت و حکومت اسلامی ادامه دهنده‌ی حکومت پراز عدل و عدالت امیرالمؤمنان ع می‌باشد دراجرای این مهم درمدارس، مراکزآموزشی عالی و دانشگاهها همت گمارده، هزاران کودکان، نوجوانان و جوانان این مرزبوم را از نعمت تعلیم و تربیت به زبان مادری که، یکی از مقدس ترین و زیباترین ودیعه‌ی الهیست، برخوردارنمایند.

و اما پاسداری از زبان مادری، اگرچه وظیفه‌ی تک ـ تک افرادی است که، با آن زبان گویش دارند، لاکن این وظیفه‌ی خطیر در وحله‌ی اول برعهده‌ی اشخاصی است که، نقش تعلیم و تربیت دارند و به نوعی مسئولیت و ارتباط آموزشی مسطقیم و یا غیر مسطقیم را دارند مثل آموزگاران، مدیران، اساتید زبان و ادبیات، نویسندگان ، شعرا، خبرنگاران، مجریان برنامه های رسانه ها و... درواقع اینان، بویژه رسانه‌های گروهی می توانند ضمن استفاده از زبان ملی و مادری، با بکارگیری درست آن و رعایت قواعد آن زبان در حفظ و حراست آن زبان پیشرو باشند و پس از آن دیگر افراد به تناسب موقعیت اجتماعی و شغلی و پیشه خود موظف است که، از هویت ملی خویش از این طریق پاسبانی کند.

درپایان بعنوان حسن ختام از خلیل جبران خلیل نویسنده، شاعر و نقاش نامی لبنان الاصل که، دررابطه با نقش شعرا دراحیای زبان آورده است، به این نوشته‌ی هرچند کوتاه پایان می بخشم. خلیل جبران خلیل می گوید: بهترین وسیله برای احیای زبان چیزی است که، درقلب شاعر و بردهان او و درمیان انگشت هایش می باشد، شاعر می تواند نواندیشی را با بشریت ارتباط دهد. او، پدر و مادر زبان است، می تواند زبان را دگرگون سازد و آن را در اختیار خود قرار دهد...

ابو طالب اللهیاری « توتقون»

منابع و موخذ:

روزنامه همشهری 11 دی 1388

مجله‌ی اؤیرنجی شمره 13

نغمه ها و موسیقی      خلیل جبران خلیل

کثرت قومی و هویت ملی     دکتر ضیاء صدر

نشریه‌ی نوید آذربایجان 197