علل بن بست در شعر دهه ي هفتاد و هشتاد/شاپور جورکش
اجازه مي خواهم با ذكر دو مثال شواهد سخن خود را از پيش ارائه دهم :
چ مثل چشم بندي ، چاه
ژورناليست و شاعر معاصر آقاي علي بابا چاهي ، نمونه اي عجيب و " متفاوط" از نقد به دست مي دهند :
"
شيوه ي نگارش و بستر موسيقيايي شعر شاملو به گونه اي است كه بيشتر شاعران
اين دو دهه لااقل در مقطعي از حيات شعري خود بدان گرايش نشان داده اند .
مجموعه شعر هاي برخي شاعران را از همين منظر ورق مي زنيم :
دستت را به من بده
زمان را مي خواهم
كه دو پاره شود
دو نيمه ي يك گل
در انتهاي بافه هاي گيسوانت
كلام ناشنوده ي انسان
بر كام سنگ
ردّ پاي رؤياها
وامانده بر سنگواره ي لحظات
خيل خوابگردان هميشه ي خاك
با سنگ پاره هاي دل در دست
(هوش سبز ، ص5 4 ) "
از منظري كه آقاي باباچاهي برگزيده اند ، ظاهراً حرف شان درست است . چرا كه سطر اوّل شعري كه نقل كرده اند بي درنگ خواننده را به ياد " دستت را به من بده / قلبم را زمن بگير " از زنده ياد شاملو مي اندازد . فقط اشكال در اين است كه پنج سطر اوّل اين شعر اصلاً در منظومه ي هوش سبز وجود خارجي ندارد و معلوم نيست ايشان اين پنج سطر را از كجا آورده و به شعر من بخيه كرده اند . لازم نيست شعر شناس باشيم تا بتوانيم تشخيص دهيم كه ساختار ، مضمون و سبك اين دو پاره ي بخيه شده به هم يك عمل جراحي ناموفق بوده است . و اين كار نه يك عشوه ي معمول ، نه شوخ طبعي ، بلكه عين مطلب ايشان در صفحه ي 771 از كتاب " گزاره هاي منفرد " است . آقاي باباچاهي كه پوپوليسم ِ احتمالي ادبي خود را مديون دهه ي هفتاد مي شناسند مي توانند با اين گونه چشم بندي هر گونه احتمال تأثير شاملو بر خود را انكار كنند . همچنان كه بنا به موقعيت حق دارند از "عقل" تبري بجويند . ولي چون هيچ شائبه اي نسبت به حسن نيت نويسنده ي كتاب " عقل عذابم مي دهد " در كار نيست ، شايد من حق داشته باشم نظريه اي با اين ولنگاري و بي دقتي را يكي از عوامل بن بست شعردهه ي هفتاد تلقي كنم .
ت مثل تردستي دكتر براهني در بخشي از پيام خود به مناسبت " جشنواره ي ملّي منتقدان خرم آباد " مي نويسند :
"
... بخش اعظم ادب ما آغشته به دو كلان گفتمان بود . يكي جهان بيني
افلاطوني كه اساسش بر تقليد از مثال پيشين بود . و اين مي شد نوعي به
اصطلاح حكمت . و ديگري مبتني بر ارجاع تصوير به شي ء و يا انديشه بود كه از
بوطيقا و ريطوريقاي ارسطو مي آيد . "
و در بخش ديگري از همان پيام اضافه مي كنند :
"
... مسئله براي من اين است : ارداويراف چگونه به آن دنيا مي رود ، آنجا را
مي بيند و برمي گردد . سراسر قصه اش خيالي است ، ولي چنان واقعي است كه من
براي ادبيات تعريف ديگري پيدا مي كنم . نوشتن چيزي غير ممكن به صورت ممكن .
ارداويرافنامه ، معراج پيغمبر اسلام در قصص الانبياء و يا روز پنجاه هزار
سال ِ قرآن ، فاقد ارجاع بيروني هستند و به همين دليل چنان واقعي بيان مي
شوند كه آدم فكر مي كند واقعي تر از آن چيز ها چيزي پيدا نمي شود . پروژه ي
نظريه پردازي و نقد ادبي آينده ي ما به اين حوزه ها خواهد پرداخت . "
وقتي
دكتر مي نويسند "... كه من براي ادبيات تعريف ديگري پيدا مي كنم ..." ،
البته به خاطر دارند كه نظريه ي ويتكنشتاين سال هاست كه در ايران منتشر شده
و حتماً منظورشان اين است كه چگونه تئوري خود- ارجاعي را بومي كنند .
بدون ورود به كُبراي مبحث ِ خود- ارجاعي ، به صغراي ِ استدلال دكتر دقت
كنيم كه چگونه مخاطباني لوچ و ساده دل را در نظر مي گيرند كه بر خامدستي
هاي استاد چشم ببندند : مدعاي اين سخن اين است كه براي رهايي از جهان بيني
افلاطوني كه اساسش بر تقليد از مثال پيشين است " بايد به توليد متن ِ خود-
ارجاع بپردازيم ."
حالا پرسش اين است كه
الف)-
آيا ارداويرافنامه كه شرح عروج ارداويراف به بهشت و برزخ و دوزخ زرتشتي و
به هر حال يك متن مذهبي است ، جهان بيني غير افلاطوني دارد ؟ ب ) - چگونه
مي توان دو متن مذهبي نامبرده را خود -ارجاع تلقي كرد؛ درحالي كه اين دو
متن اولاً در زمانه ي خود جزء باورهاي عقيدتي مردم بوده و مبناي وجودي آن
ها هم بر ايمان قلبي و يقين استوار است ؟ ج) – اگر اسطوره هايي مثل گيل گمش
– كه به جهان مردگان مي رود، هادس ِ يوناني، خداي زير زمين و پرسفونه – كه
نيمي از سال را بر زمين و نيمي ديگر را در زير زمين زندگي مي كند – محل
ارجاع ِ ارداويراف نباشد ، دست كم در اين مورد مطمئن هستيم كه
ارداويرافنامه خود مرجع پيش از اسلام و قصص الانبياء بوده است . هم چنان كه
كمدي الهي دانته در اين سلسله ي ارجاعي نمي تواند خود- ارجاع باشد . اگر
قرار است " تقليد از مثال پيشين " نقد شود ، آيا دكتر براهني در بومي سازي
ِ نظريه ي خود- ارجاعي كه پروژه ي آينده ي ادبي ايشان است ، با اين سفسطه
ها باز هم مخاطبان جوان را هيجان زده خواهند كرد ؟
خارج از حيطه ي
تئوريك ، اگر شعري مثل " د ف " را خود- ارجاع و نو تلقي كنيم ، آن دُم خروس
ِ ارجاعات ِ تصنعي ِ درويشانه وعرفاني در اين اثر چگونه قابل توجيه است ؟
و در مقابل به ياد آوريم كه درخشان ترين آثار شعري ِ دهه
ي هفتاد آن ها بودند كه ارجاعات عاطفي بيروني مثل جنگ ، تبعيض ، اروتيسم و
عشق ، داشته اند . دكتر براهني حتماً شعرخرمشهر و تابوت هاي بي دروپيكر از
بهزاد زرين پور و مرثيه هاي پايداري ِ تكان دهنده ي نفي كننده ي مرگ و
ستايش گر ِ زندگي، و اِروس ِ احضار شده در حيات شعر زنان امروز - با محرك
هاي ملموس - را به ياد دارند .
دفن ِ دفينه حجم
انبوه تئوري هايي كه در دهه ي هفتاد به صورت ترجمه ، تأليف و يا از طريق
گوشي ناگهان به حلق ادبيات ما ريخته شد ، پاسخگويي به نياز زبان و بياني
تازه بود . تئوري هايي كه در غرب گام به گام و لحظه به لحظه باليده و حالا
سي ساله بودند و اگر دقت مي كرديم بعضي شان را در آثار نويسندگان دسته سوم
آمريكاي لاتين مثل بورخس مي ديديم ، حالا ناگهان بايد در ادبيات ما بلعيده
مي شد تا بعد شكوفه به بار آورد . اين حجم كه در بيشتر موارد مثل كتاب
ساختار و تأويل متن از آقاي بابك احمدي ، طغياني و در هم جوش بود ،
خوانندگان جوان خود را مرعوب و نسبت به پيشينه ي فرهنگي شان، خود باخته مي
كرد . سيل خوني ديگر ناگهان به انسداد رگ هاي استبداد آلود ادبيات سرازير
مي شد تا ِكي بخشي از آن به شير بدل شود و يا كي حجم اصلي آن پس زده شود ؟
غيرازآماده
سازي براي اين تئوري هاي ريز و درشت وسوا نشده،ارائه ي آنهاهم به شكل كلي
بافي هاي ذهني روي دل ِاربيات ما ُسدّه كرده بود. اما افسون و جذبه ي اين
تئوري ها آنقدر بود كه آن هارا هضم نكرده بايد مي بلعيديم.چه
كسي مي توانست مسحور نظريه ي" نگاه به جهان ِمتكثر"،رويكرد تازه به
طنز،فرديت گرائي ،نحوگريزي و... نشود؟ عبوس بودن وگرانجاني مارا طنز مي
توانست تعادل بخشد.تلنگري كه پوسته ي ادبيات استبداد زده ي مارا لرزانده
بود،وسوسه ي نحوگريزي رادامن مي زد.ولي اين تئوري ها نه تنها دروني نشده
بود،بلكه كمترتلاشي درجزئي نگري وتحليل وتعريف درچون وچراي علّت وجودي آنها
صورت مي گرفت.تقريبا ًهمه ي شاعران دهه ي هفتاد براي خالي نبودن عريضه
،درفهرست ِويژگي هاي ِشعر ِديگر،به عنصر طنز اشاره كرده وآن رااز"بايد"هاي
شعرِ ديگر دانسته اند.چرا؟ معلوم نيست. ولي درغرب، چون وچراي ضرورت اين
عنصر- درارتباط ِنظام مند با نگاه ِمتكثر وديگرعناصر ِشعر توجيه وتعريف
شده بود.( مثلاً اليوت و ريچاردز ، طنز يا آيروني را معيار عام ادبي مي
دانستند و معتقد بودند وجود آيروني در شعر مي تواند آن شعر را در رده ي
آثار درجه اوّل قرار دهد . در تحليل آنان ، شعري كه در آن ، شاعر خود را به
جد ملزم به ابراز عقيده و نظري خاص در مورد عشق يا ا يده آليسم كند ، به
خاطر يك سو نگري ، شعري است كه مي تواند در معرض آيروني- يا طنز ؟- از سوي
خواننده قرار گيرد و نهايتاً شعري باشد درجه دوّم . در اين تعريف اعتبار
آيروني از آنجاست كه آيروني خود به خود جامع اضداد است و به نظر گاه هاي
گوناگون و متكثّر مجال بروز مي دهد ). آيا در فرهنگ شعر و تئوري شعرِ "
پسانيمائي" چنين تلاشي صورت گرفت تا هواداران جوان بتوانند به نمونه هاي
موجود در فرهنگ خود و از جمله در آثار نيما آن را شناسائي كنند ؟ شايد
نظريه پردازان نقد نو مثل اليوت و آي. ا . ريچاردز اگر در توجيه طنز ، از
حافظ مثال مي آوردند ، خود باختگي ِما كمتر بود : حافظ در همان حالي كه بر
يكتا گزيني و وفاداري به محبوب فتوا مي دهد : " در دل ندهم ره پس از اين
مهر بتان را/ مُهر ِ لب او بر در اين خانه نهاديم/ ." ، آنقدرها هم قسم
خورده ي فتواي يكتاستايي نيست كه امكانات ديگر را ناديده بگيرد . برعكس ،
شعر او با بهره گيري رندانه از ايده ي وحدت وجود ، همه ي ماهرويان را جلوه
اي از محبوب مي داند : " تا بو كه يابم آگهي از سايه ي سرو سهي / گلبانگ
عشق از هر طرف بر خوش خرامي مي زنم/ ." اين شاعر سده ي هفتم ، بنا به
پيشنهاد اليوت و احتمالاً شاعران دهه ي هفتاد ، در عين حال كه عقيده ي يكتا
گزينان را صحه مي گذارد ، نظر گاه ِ نظربازان را هم به دايره ي جذبه ي شعر
مي كشاند تا به تكثّر نگاه برسد : " شهري است پر كرشمه و خوبان زشش جهت /
چيزيم نيست ور نه خريدار هر شش ام/ . "
آقاي دكتر براهني به عنوان يكي
از نظريه پردازان شعر دهه ي هفتاد كه با ذوق زدگي از يافته هاي خود هر
نظريه ي غربي را شتابزده به فرهنگ ايراني وصله مي زد ، با عبارت هايي مثل "
شعر پسانيمايي " يا " چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم ." عملاً گنجينه اي
را دفن مي كرد كه در بسياري موارد مي توانست پشتوانه ي تئوريك ِ جنبش شعر
دهه ي هفتاد باشد . مقلدان ِاو نيما را خوانده شده فرض مي كردند . در حالي
كه رهروان انديشه ورز او براي تحكيم مباني جنبش ِ نيمه تمام مانده ي خود
هم كه شده از باز خواني نظريه هاي نيما گريزي ندارند . چرا كه " ميدان ديد
تازه " ي نيما مانيفست ِجنبش مداراگري در هنر ايراني بود كه به شاعر" نگاه
به جهان متكثر" مي آموخت و ابزاري در دسترس شاعر قرار مي داد كه بتواند
توَسُع ِ نگاه ِ همه جانبه و بيان دراماتيك ِ وصفي را جانسين خطابه گويي و
شعر وصف الحالي كند . شعر و تئوري نيما با تأكيد بر نا يقيني و فرديت
بخشيدن به پرسوناي شعري ، گام به گام - در طول چهل سال – زمينه هاي گذار
ازبحران شعر را فراهم كرده بود .
دكتر براهني در مقام يك شاعر شايد حق
داشته باشند در خطابه ي تركيه تغييرات ِ صدو هشتاد درجه اي خود را به عنوان
حسن كار خود تلقي كنند . اما به عنوان يك نظريه پرداز ، دمدمي - مزاجي نمي
تواند نشانه ي تكامل فكري ايشان قلمداد شود . شاعر شايد بتواند به جنون
شعري ببالد . ولي اين جنون اگر در نظريه پردازي با شعور ِ متكامل همراه
نباشد جز اسكيزوئيد گفتاري چه حاصلي خواهد داشت . و كدام نمونه ي غربي يا
شرقي اش را مي توانيم به ياد بياوريم ؟ طرح هاي دكتر براهني متأسفانه خيلي
اوقات قرباني شتابزدگي و ذوق زدگي ِ تازه آموخته هاي ايشان شده . زماني در
مورد هدايت مي نويسند هدايت را بايد به خاطرفرونگري به زنان محاكمه كنيم ؛ و
چند صباحي نمي گذرد كه به بهانه ي كشف چند" گيومه" در نسخه ي دستنويس بوف
كور ، هدايت را پيشتاز پست مدرنيسم معرفي مي كنند . اين شيفتگي به آموزه
هاي تازه ي غرب كجا و آن سوگند خوردن " به سينه ي استخواني ِ جلال " كه
"غربزدگي" را نوشت، كجا ؟ زماني نيما را به خاطر ترويج ايده ي " تعهد
اجتماعي " ستودن كجا و امروز طرد ِ مبناي فكري" دكارتي" ِ شعر نيما به همان
دليل ، كجا ؟
هنوز دكتر براهني پاسخ اين سؤال را نداده اند كه آيا نفي
نظر نيما در مورد فرم ، حاصل بد خواني ِ ايشان از نيما بوده يا مصادره به
مطلوب ِ آگاهانه با نيّت جذب مريدان و بلوا-دوستاني كه ايشان " نسل بي سن "
مي دانند شان تا دغدغه ي خود را از فراموش شدن در پژواك صداي آن نسل
پنهان كنند . چرا دكتر براهني باور ندارند كه نام ايشان در ادبيات ايران
ماندگار است ؟ ماندگار است به خاطر آن كه مقاله هايي همچون مقاله اي بر
محور ِحرامزادگي در آثار زنده ياد صادق چوبك ، واژه اي به واژگان فرهنگ
انساني افزوده است . ماندگار است چرا كه تلاش براي تيمارداري ِ ادبيات
ايران دغدغه ي سراسر زندگي ايشان بوده است . و هر چند دكتركسي جزشاگردان ِ
كارگاه هاي خود را به رسميت نمي شناسند، نام ايشان ماندگار است چون بيشتر
شاعران و نويسندگان ايران ، به رغم مخالفت هاي گاه گاه ، به شكل غير مستقيم
از ايشان بسيار آموخته اند و به آن اذعان دارند . ديگر مريد بازي چرا ؟
بيرون ِ گود فروكش
كردن هياهوي شعر دهه ي هفتاد كه خود ميراث دار ِ بحران بود و نه به وجود
آورنده ي آن ، واكنش هاي گوناگون داشت : مي گفتيم :" ديدي آخر تب تند چه
زود به عرق نشست ؟" مي گفتيم :" نقطه پايان هويت سازي هاي جعلي و طغيان نسل
سركوب شده اي كه زير فشار هاي اجتماعي به جاي نقد فرهنگ گذشته ، به دهن
كجي به كل فرهنگ بسنده كرد ". مي گفتيم:" فرو كشيدن عصبيتي كه زيبايي شناسي
ِ نسل خود را به ضرب تيغه هاي زنگار خورده ي چاقو به بهانه ي حمايت از
مداراگري به نمايش در مي آورد" . گفتيم : در توقف توليد انبوه كتاب هايي كه
عملاً وازدگي از مطالعه ي شعر را در پي داشت ، درخت ها نفس راحتي خواهند
كشيد . گفتيم : چه نيروها و انرژي ها كه هرز نرفت . گفتيم : استاد براهني
با راه انداختن حواريون خود ، مي خواست انتقام چه چيزي را از چه كسي بگيرد
؟
... و اين ها را از بيرون گود گفتيم .
فرصت ، پهلوانامّا
از درون ، با تأسف به ياد مي آوريم كه توقف جنبش شعر دهه ي هفتاد ، نكند
شكست نوطلبي و نوجويي باشد . نكند خاموشي ِ اين جنبش نشانه اي از ضعف
ِانديشه ورزي ِ همگاني ِ ما باشد . نكند آن صداهاي ِ بيرون گود كه عليه
جنبش راه افتاد، چماق هاي سركوب ما بوده باشد كه بر سر جواناني فرود مي
آمد كه زبان و بيان ِ ديگري را جستجو مي كنند ؟ نسلي خشونت زده ( مثل
جوانان بعد از جنگ در بريتانيا ، كه انگلستان تحمل شان مي كرد ) در بستر
استبداد با رؤياي نوگرايي بيدار مي شد و با بلوا و طغيان –يعني تنها زباني
كه مي شناخت – با درفش و علم ِ نظريه هاي نو ، زيبايي شناسي ِ ديگري مي
طلبيد . نظريه ها خام و تجربه نشده بودند ؟ بله ! از روي تئوري هاي نيم-
بند ، نمي شد شعر سرود ؟ خير ! اما اصل تئوري ها درست بود يا غلط ؟ غير از
چند استثناء ، كمتر انديشه ورزي به جدي گرفتن تئوري ها و ياري دادن به
تئوريسين هاي جنبش رغبت نشان داد . نظريه پردازان به كار خود رها شدند تا
بيفتند و سزاي خود ببينند . اما نتيجه چه شد ؟ آيا پيكره ي اصلي اين جنبش ،
كه نتوانسته بود زيبايي شناسي خود را مستقر كند ، با رغبت به سمت شعر دهه
هاي چهل و پنجاه بازگشت ؟ يا با خالي گذاشتن ميدان ، به نشانه ي نبردي
ناتمام ، موضع قاطع و بحق خود را در مورد بحران شعر همچنان حفظ كرد؟
اين
وقفه و سكوت ، نه به معناي پذيرش بلكه به شكل وقفه اي براي بازانديشي و
مسلح شدن به كمبود هاي تئوريك و پراتيك ، همچنان چشم به راه آينده است . و
رهروانش همچنان تشنه ي هر پيشنهادي كه آنان را در گذار به رود ياري دهد ،
از هم / همه نشان خواهند گرفت . شايد اين بار ، نشاني دهندگان ِ جزئي نگر ،
مثل كتاب نقد ادبي و دموكراسي ، با هر كاستي احتمالي ، اثر دكتر پاينده / و
راهكارهايي شبيه ِ چهار خوانش از تذكرة الاولياء و آنچه بر بومي كردن نقد و
نظر تحليلي تكيه دارد ، گذار ِ جنبش شعري ِ ما را كه از زمان نيما به
تأخير افتاده ، بيشتر ياري دهد .
فروردين 86 شاپور جوركش
اعتبار «رابرت موزيل»(1) بهاين است که از اشارههاي ضمني روش کار خويش
کاملاً آگاه بود. او دربارة قهرمان خود، اولريش، اظهار داشت«او با انتخابي
ساده روبه رو استيا همرنگ جماعت گردد (زماني که در روم هستي همچون رومي
عمل کن) يا دچاراختلال عصبي شود». در اينجا موزيل مسألة مرکزي ادبيات
مدرن، آسيبشناسي (2) رواني را مطرح ميکند.
