نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک


قایقران/نیما یوشیج

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان

دائماْ می زند از رنجِ سفر بر سرِ دریا فریاد:

"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد."

 

سخت توفان زده روی دریاست

ناشکیباست به دل قایق بان

شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان

نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:

"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"


حماسه مگس کش/اسماعیل خوئی

                                                     به: م.امید


1- تسلیح

تالار را گفتم زنم درها و روزن‌ها فروبندد.
- «آخر چرا؟»
مانند دیگر بارها نق زد.
گفتم-: «زنک!…»
برخاست؛
و آن‌چنان که گفته بودم کرد.
از خشم و از گرما عرق کردم.
گفتم-: « بیار آن گرز را!»

آورد.

۲- صحنه

یک‌ره نظر کردم در آن انبوه بی‌سامان و خندیدم،
زان‌سان که می‌خندند سرداران رویین‌تن
بر لشکر دشمن.

۳- رجز‌خوانی

گفتی به خود گفتم:
کو آن خوش‌آوا «چنگی شوریده‌رنگ پیر»؟-
کاواز نومیدش به اصل و نسل من انگار می‌خندید؛
و چشم خون‌پالاش تا می‌دید
خون بود،
خون رستم دستان،
که در رگم، چون آب در مرداب، می‌گندید.
گو: بنگر، اینک جوشش خونِ جوان من،
خشم و خروش من،
زور و غرور من،
تاب و توان من.

۴- صحنه

آن‌گاه
با گرز کائوچوی در دستم،
در ابر انبوه مگس‌ها خیره گشتم باز؛
و باز خندیدم:
زان‌سان که می‌خندند سرداران رویین‌تن
بر لشکر دشمن.

۵- ایضن رجز‌خوانی

گفتم- : خوشا با کینه‌ی اعصار در سینه،
بارانی از خون بر در و دیوار باراندن؛
بسیارشان را کشتن و بسیارهاشان را
زین گوشه تا آن گوشه‌ی تالار تاراندن.

۶- حمله

اینک من، اینک من:
سردار میدان‌های سرپوشیده‌ی ایمن،
با گرز یک سیری،

تازان به اردوی شما،
ای گند‌پاره‌های در پرواز!
ای گندخواره‌های اکبیری!


از ستاره ها /میمنت میر صادقی

یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی

یک شب از ستاره ها،به نامی آشنا،مرا صدا زدی

شب پر از ستاره بود

شب پر از ستاره های بی شماره بود

از ستاره ها مرا صدا زدی

   من جواب دادم آن صدای دوردست را،

   من جواب دادم آن صدای پرطنینِ بی شکست را،

      از جهان ِروشنِ ستاره ها تو آمدی

      دستهایم از نوازش تو پرستاره شد

      گونه هام شعله زد،

       سینه ام پر از شراره شد.

          گویی آسمان مرا به سوی خود کشید

          یا که در من آسمان پرستاره ای دمید.

            . . .

ناگهان

    کوه و دشت و آسمان

                  هم صدا شدند،

یک صدا من و تو را صدا زدند.

از طنین دلکش ترانه شان،ستاره می شکفت

    از هوا ستاره می چکید،

       بر زمین ستاره می نشست،

دشت های بی کرانه از ستاره موج می زدند،

کوه های سرکشیده،بر فراز قله هایشان

تاجی از ستاره می زدند.

    دست های پرستاره ای از آسمان

     به سوی ما دراز می شدند:

          دست های پرستاره ای از آسمان

          دست های روشن و ستاره بار کهکشان...

         . . .

شب پر از ستاره بود

شب پر از ستاره های بی شماره بود.

این همه اندوه/حمید رضا حامدی

شبیه آلبومی کهنه و غبار گرفته
برای دیده شدن گرد انتظار گرفته

کبود چون جسدی کُنج سردخانه ی متروک
کِدر ، شبیه به یک شیشه ی بخار گرفته

نشسته ام تک و تنها در انزوای اتاقی
بدون پنجره ، تاریک ، تنگ و تار گرفته

اتاق ِ دِنج و نموری پُر از اجنه ی پنهان
که چار سمتِ مرا مثل یک حصار گرفته

و من به هیأت خفاش ها معلق و خاموش
در این اتاق ِ سیاهی که شکل غار گرفته

چنان عبوس چنان تلخم از درون که شبیهم
به قهوه ی سردی ، طعم زهر مار گرفته

و یا مشابه مرتاضهای هندی ام انگار
که از عذاب ، تنم حال احتضار گرفته

اتاق ، گور من است امشب ای خدا چه بگویم
از این مزار ِ به خود اسم مستعار گرفته؟

میان بی خبری دست و پا زدم من و گفتند
که باز ، پیرهن قاصدک به خار گرفته!

و آذرخش به تاراج شرم ِ گل شده مغرور
و آتش از چمن آلاله ، بی شمار گرفته

و موریانه ی آفت به مغز ساقه رسیده
و بادِ هرزه ، مُخ شاخه را به کار گرفته!

دلم از اینهمه اندوه ، مثل بغض ، شکسته
دلم از این همه اخبار ناگوار گرفته

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک


یاد بعضی نفرات/نیما یوشیج

ياد بعضي نفرات
روشنم ميدارد:
اعتصام يوسف
حسن رشديه
قوتم ميبخشد
ره مي اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان
نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرأتم ميبخشد
روشنم ميدارد

 

چار زندان/احمد شاملو

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير


از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،

سخت دندان گرد ،آغشتست


از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند


كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند


كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند



من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم

من اما راه برمرد ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني

كه در رويايشان

هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد


من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد ر

در اينجا چهار زندان است

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير


از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به زرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،

سخت دندان گرد ،آغشتست


از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند


كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند


كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند



من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم

من اما راه برمرد ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني

كه در رويايشان

هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد


من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش

من اما در دل كوهسار روياهاي خود

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني

كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش


مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پستا روزي نيابم ناگهان خاموش

من اما در دل كوهسار روياهاي خود

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني

كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش


مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پست
جرم اینست
جرم اینست


شعر گوزن/مفتون امینی

با پویه اش، ظرافت ناز و نوا در او

با چشمهای مشکی گیرایش

با شاخ های افشانش، پرپیچ

با گردنش کشیده، و گستاخ

من دوست دارم او را

او را، که شوخ و آزاد

اما همیشه، مضطرب و چشم و گوش باز.

برتپه ها، و دامنه پرسه می زند

و، در پسین هر عطش گرم

بر آب سرد دور ترین آبشارها

آغوش می فشارد

آنجا که ای بسا، پس هر سنگ و بوته ای

دستی به ماشه ای است

آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما

مجموعه ی وجود گوزن

ترکیب بس شگرفی است

نیمی از آن حماسه و نیمی از آن غنا

شعر گوزن، شعر درخت اقاقیاست

در حالت گریز و ستیزش با باد

و، در همان زمان

وسواس انتشارش در دل

شعر گوزن

شعر هراس ها، و هوس های کودکی است

در مرز لاله زاری ممنوع .

 

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک


درپیش کومه ام/نیما یوشیج

در پیش کومه ام
 در صحنه ي تمشک
بیخود ببسته ست
مهتاب بی طراوت لانه.

یک مرغ دل نهاده ي در یا دوست
با نغمه هایش دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده ست چون خیالش ویرانه.

بیخود دویده ست
بیخود تنیده ست
«َلم» در حواشی«آئیش»
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
می سوزد از پي چه نشانه.

ای یاسمن تو بیخود پس
 نزدیکی از چه نمی گیری
با این خرابم آمده خانه.با چشم ها/احمد شاملو

 

shamloo

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید  چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز  پابه ‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

اینک
چراغ معجزه
مردم

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
درچشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

 

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را

 

با گوش‌های ناشنوای‌تان
این طُرفه بشنوید
:
در نیم ‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را

 

دیدیم
گفتند: خلق نیمی
پرواز روشن‌اش را.آری

 

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را

 

باری
من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

        یاوه

             یاوه

                  خلایق !

مستید و منگ؟!!
یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 

از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی !

 

هر گاوگندچاله دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد :

 این غول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.

 

توفان خنده‌ها...

 

خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است

 

توفانِ خنده‌ها...

 

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 

سرتاسر وجود  مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفته گی  خورشید
جوشید از دو چشمم
.
از تلخی  تمامی  دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساسِ واقعیتشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم  بی ‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریب صداقت بود.

 

ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌ هاشان

حتی
با نان خشکشان

 

و کاردهایشان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

 

افسوس
آفتاب مفهوم  بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!

 

ای کاش می‌توانستم
خون  رگان  خود را

من

قطره
       قطره
             قطره

                   بگریم     

تا باورم کنند.

 

ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش

 

بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب  خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

 

ای کاش
می‌توانستم!







رودی/محمد حقوقی




تاریکترین شبان بی شبگیر
رودیست سیاه
رودیست فرورونده
               در مرداب
من شب را
        قطره قطره می نوشم

رهرو عشق/استاد شفیعی کدکنی


باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعلة سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیدة جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحة تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد
راست، چون منظرة تابلوی آزادی‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحة تابندة آیین تو بود
آنچه بر ملّت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!

نمونه های شعر دیروز


شهیدی دگر/م.آزاد

گل از شاخه افتاد و بر خاک خفت

شهیدان باغ

              این شهیدی دگر


تعزیه/عمران صلاحی




بادها
نوحه‌خوان
بیدها
دسته زنجیرزن
لاله‌ها
سینه‌زنانِ حرمِ باغچه
*
بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله‌ها
غرق خون
*
خیمه خورشید سوخت
برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک..

نیمروز/جواد کناره چی(آذر)


 

..............

آن روز از سپیده دمان آتش نبرد

با لا گرفت و سوخت در آن شعله هرچه بود

جز شهریار دین و یگانه برادرش

در پهنهء نبرد دگر کس نمانده بود

 

آمد به پیش شاه سری از ادب به پیش

چون دید یاوران همه رفتند و کس نماند

آهسته گفت دیگرم ای شه شکیب را

"در تنگنای سینه مجال نفس نماند"

 

شه دید پشت پردهء سنگین وقار او

توفان عشق را و چه توفان سهمگین

چون کوه در خروش و نهان جوش او عیان

هنگامهء تلاطم سیلابی اتشین

 

دیدش ز تاب شور درون آب می شود

آن شیر مرد،اگر ندهد رخصت نبرد

با یاد تشنه آهوکان نام آب برد

در دل نشست ازین سخنش درد روی درد

 

آن بر گرفت دل ز سروجان به راه دوست

بدرود را به خیمه گه امد ز پیش شاه

سرگشته بانوان و جگر تشنه کودکان

گردش بر آمدند چنان هاله گرد ماه

 

مشکی فکند بر سرو دوش و زتشنگان

بر خاست شور زمزمهء آب آب آب

بر خی دگر که خاک به سر باد آب را

گر آب زندگسیست از این آب رخ بتاب

 

حالی نمود رخ که فراسوی اختیار

از دیدگان سرشک به رویش فرو چکید

آخر به صد نوازش و با بوسهء وداع

دامن ز چنگ تشنه غزالان برون کشید

 

 

مشگی بدوش ،رشتهء آن مشگ تار عمر

جامی بدست جلوهء آن جام عکس یار

اما چه مشگ چون تن مجنون فشرده پوست

چشم هزار لیلیش از پی در انتظار

 

چون شعله ای نشست بر زین به صد شکوه

رخش گران رکاب بر آمد سبک عنان

عشقش ز دیده بدرقه را بر فشاند اشک

چون آن خدنگ بال گشود از خم کمان

 

شمشیر آذرخش نژادش در آن ستیز

افروخت آتشی که سپه را فرا گرفت

صف ها بهم شکست ز هنگامهء گریز

سقای تشنه کام لب آب جا گرفت

 

از اهتزاز موج نسیمی خنک ز آب

زد بوسه نوازش بر پای تا سرش

تاب هوا و جنگ و لب آب و تشنگی

یک لحظه دل ز وسوسه لرزید در برش

 

بی اختیار ساغر کف سوی آب برد

باشد که تاب تشنگی از دل کند به دور

تدبیر عقل راه نمودش بدین  هوس

همدست شور و شوق دل و جان ناصبور

 

آبش به کف که غیرت عشقش نهیب زد

کای راه پوی کوی وفا خویش را بیای!

این آب آتشیست جگر تاب هان و هان

پا زین سروب برکش و دامن فشان برآی

 

با خود دمی به دیدهء انصاف عشق دید

آن آیت وفا و مهین گوهر شرف

ای نفس ننگ باد ترا گفت و بی درنگ

بر کام خاک ریخت فرو آبرا زکف

 

مشکی بر آب کرد و بر امد به صد شتاب

کآبی زند بر آتش گلهای تشنه کام

پرواز را عقاب تکاور گشود بال

پیچید سوی خیمه گه شاه دین زمام



نمونه ها ی شعر دیروز


زن هرجائی/نیما یوشیج


همه شب زن هرجايي

به سراغم مي آمد.
به سراغ من خسته چو مي آمد او
بود بر سر پنجره ام
یاسمين کبود فقط
همچنان او که مي آید به سراغم، پیچان.

در یکی از شبها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هر جایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک وتاب

هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع که مي

سوزد با من به وثاقم ، پیچان.


ظهور/منوچهر آتشی

عبدو ی جط دوباره میاید
با سینه اش هنوز مدال عقیق زخم
ز تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد
 از تپه های ماسه که آنجا ناگاه
 ده تیر نارفیقان گل کرد
و ده
شقایق سرخ
 بر سینه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دیر باور عبدو
 هنوز هم
 در تپه های آنسوی گزدان
 احساس درد را به تاخیر می سپارد
خون را
 هنوز عبدو از تنگچین شال
باور نمی کند
پس خواهرم ستاره چرا در رکابم عطسه نکرد ؟
 آیا عقاب پیر
خیانت
تازنده تر
 از هوش تیز ابلق من بود ؟
که پیشتر ز شیهه شکاک اسب
بر سینه تذرو دلم بنشست ؟
آیا شبانعلی
 پسرم را هم ؟
باد ابرهای خیس پراکنده را
 به آبیاری قشلاق بوشکان می برد
 و ابر خیس
پیغام را سوی اطراقگاه
امسال ایل
بی ئحشت
معلق عبدو جط
 آسوده تر ز تنگه دیزاشکن خواهد گذشت
دیگر پلنگ برنو عبدو
در کچه نیست منتظر قوچ های ایل
 امسال
 آسوده تر
 از گردنه سرازیر خواهید شد
 امسال
 ای قبیله وارث
دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشیزگان یتیم مراتع
به کامتان باد
در تپه های آنسوی گزدان
 در کنده تناور خرگ ی
از روزگار خون
 ماری دو سر به چله
لمیدست
و بوته های سرخ شقایق
انبوه تر شکفته تر
 اندوهبارتر
 بر پیکر برهنه دشتستان
در شیب های ماسه
دمیده ست
گهگاه
 با عصر های غمناک پاییزی
که باد با کپر ها
بازیگر شرارت و شنگولیست
آوازهای غمباری
آهنگ شروه های فایز
 از شیب های ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
 در پهنه بیابان می پیچد
مثل کبوترانی
 که از صفیر گلوله سرسام یافته
از فوج خواهران پریشان جدا
شده
در آسمان وحشت چرخان
 سرگردان
 آئازهای خارج از آهنگی
مانند روح عبدو
 می گردد در گزدان
آیا شبانعلی پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سینه دلاور
ده تیر نارفیقان
 گلهای سرخ سرب
 نخواهد کاشت ؟
از تنگچین شالش چرم قطارش آیا از خون
خیس ؟
عبدوی جط دوباره می آید
 اما شبانعلی
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تیر نارفیقان
 بر کوهه فلزی زین خم نکرد
 زخم دل شبانعلی
 از زخم های خونی دهگانه پدر
 کاری تر بود
کاری تر و عمیق تر
 اما سیاه
جط زاده را نگاه کن
این
کرمجی ادای جمازه در می آورد
 او خواستار شاتی زیبای کدخداست
کار خداست دیگر
 هی هو شبانعلی
 زانوی اشتران اجدادت را محکم ببند
که بنه های گندم امسال کدخدا
 از پارسال سنگین تر است
هی های هو
 شبانعلی عاشق
 آیا تو شیرمزد شاتی را
آن ناقه
سفید دو کوهان خواهی داد ؟
شهزاده شترزاد
آری شبانعلی را
زخم زبان
 و آتش نگاه شاتی بی خیال
سرکوفت مداوم جطزادی
 و درد بی دوای عشق محال
 از اسب لختت چموش جوانی
 به خاک کوفت
 اما
 در کنده ستبر خرگ کهن هنوز
 مار دو سر به چله
لمیده است
 با او شکیب تشنگی خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نیش بلند کینه او را
شمشیر جانشکار زهریست در نیام
او
 ناطور دشت سرخ شقایق
 و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوی جط دوباره می آید
 از تپه های ساکت گزدان
بر سینه اش هنوز مدال
عقیق زخم
در زیر ابر انبوه می آید
در سال آب
 در بیشه بلند باران
 تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
 از دامن عشیره بشوید
 و عدل و داد را
 مثل قنات های فراوان آب
 از تپه های بلند گزدان
بر پهنه بیابان جاری کند

ماهی وصیت/هوشنگ بادیه نشین


«در كليساي دريا

 گفته شد مردي امشب بميرد

درفضا، موج هاي دعا رفت

  در كليساي دريا

 چلچراغ مه افتاد و بشكست

 ميز برصندلي كوفت

  سقف برچار ديوار».


نیمائی/حسین شیردل


مانند یک پرنده از قفسم می زنم برون

این حال، آشناست

دنبال آسمانم و معلوم نیست او

چهارپاره/کوروش آقا مجیدی


پس بگیرید این همه شاباش را

این جنین پیش از تولد مرده است

فاجعه  تکرار شد ، تکرار شد

گربه باز از بچه هایش خورده است

 

سعد و نحسِ طالعت را زد ورق

دست شومی  که شکست این خامه را

شست مُهر خونی سبابه ای

حرمت  توشیح  پای  نامه  را

 

پس بگیرید این همه شاباش را

این ، نه پاکوبی و دست افشانی است

لَقوه است  و لرزه های احتضار

سختی ِ مردن  به این آسانی است

 

چه بهایی را بهانه می کنند

تیرها  از هر طرف ، این طرفه را

سرب ِ سرخی که به سینه گل کند

خلط ِ خونی که بِبُرد سرفه را

 

باز در خونخواهی لبخندِ گل

مکر داس کهنه پرچمدار شد

بر فراز  بام  ما تاریخ ، باز

گشت وگشت  و عاقبت آوار شد

 

پس بگیرید این همه شاباش را

این جنین پیش از تولد مرده است

فاجعه  تکرار شد ، تکرار شد

گُربه باز از بچه هایش خورده است .

 

کوروش آقامجیدی

تیرماه ١٣٨٨

 

نمونه ها ی شعر دیروز


ترا من چشم در راهم /نیما یوشیج

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گيرند در شاخ " تلاجن" سايه ها رنگ سياهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه
من از يادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

در فکر آن کلاغم/احمد شاملو

هنوز

در فکر آن کلاغم در دره های یوش

با قیچی سیاهش

بر زردی برشته گندمزاری

با خش خشی مضاعف

از آسمان کاغذی مات

                              قوسی برید کج

و رو به کوه نزدیک

با غار غار خشک گلویش

                                    چیزی گفت

که کوه ها

              بی حوصله

                              در زل آفتاب

تا دیرگاهی آن را

                         با حیرت

در کله های سنگی شان

                                 تکرار می کردند

گاهی سوال می کنم از خود که

                                            یک کلاغ

با آن حضور قاطع بی تخفیف

وقتی 

       صلوه ظهر

با رنگ سوگوار مصرش

بر زردی برشته گندمزاری بال می کشد

تا از فراز چند سپیدار بگذرد

با آن خروش وخشم

                            چه دارد بگوید

با کوه های پیر

کاین عابدان خسته خوابالود

در نیمروز تابستانی

تا دیرگاهی آن را با هم

تکرار کنند ؟



حالت/مهدی اخوان ثالث

آفاق پوشیده از فر بی خویشی است و نوازش-

ای لحظه های گریزان صفای شما باد.

دمتان و ناز قدمتان گرامی-سلام! اندرآیید.

این شهر خاموش در دور دست فراموش-

جاوید جای شما باد.

ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی-چه کمیاب-

این مشت خون و خجل را

در بارش نور نوشین خود می نوازید-

او می پرد چون دل پرسرود قناری

از شهر بند حصارش فراتر-

و می تپد چون پربیمناک کبوتر-

تن-شنگی از رقص لبریز-

سر-چنگی از شوق سرشار-

غم دور و اندیشه ی بیش و کم دور-

هستی همه لذت و شور-

ای لحظه های بدین سان شگفت از کجایید؟

کی-وز کدامین ره آیید؟

ازباغهای نگارین مستی؟

از بودن و تندرستی؟

از دیدن و آزمودن؟

نه.

من

بس بودم و آزمودم-

حتا

گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم-

اما

نه.

ای آن چنان لحظه ها از کجایید؟

از شوق آینده های بلورین؟

یا یادهای عزیز گذشته؟

نه.

آینده؟هوم-حیف-هیهات.

و اما گذشته-

افسوس.

باز آن بزرگ اوستادم-

-یادم-

آمد.

چون سیلی از آتش آمد-

با ابری از دود.

بدرود ای لحظه!ای لحظه!بدرود.

بدرود.

شعر دیروز


با دل ویران ازاین ویرانه خانه

به سوی شهر دلاویزان شدم آخر روانه

ابرهای تیره روي درّه هایی را
که درآنجا خامشان را جایگاهان نهانی ست
تیره تر سازید
روزی ار باشد ، شبی دارید
هان آن را با هزاران تیره کان دانید
بهره ور سازید
تا کسان که از پی هم رهسپارند
( همچو سر گشته صفی از لک لکان
کاشیان گیرند در یکسو) نپندارند
خستگی مانند پتک محکم آهنگران استخوان درتن نخواهند کوفت
بادها: ای بر فلک خیزان توفان های سهم انگیز صحرایی و دریایی
سر کش و غرّنده طوفانی چنان انگیخته دارید
و آنچنان درهر کجایی آب های آسمانی و زمینی را به سختی ریخته دارید
که نماند هیچ جنبنده به جا ی آرام و حتی قاقمی تر سو
به نهفت بیشه های دور خواهد جایگاهی امن اگر گیرد
لحظه یی آرام نپذیرد
تا کسان کایشان
به سوی شهر دلا ویزان
با دل خرّم روانند
ره به نیمه نار سانیده
گم شوند آن سان که از طوفان ، پرستویی سبک پر
از پی آن که بیابم ره به خلوت گوشه ی جانان
با بیابان در نوردان و سحر خیزان شدم هم پا
که مگر در هول ره دارم سر خود گرم
با شکفته داستان دلکش آنها
دست یازیدم سوی آهنگ پردازان خرّم بادهای دورو نزدیک
کز بهار نوشکفته بودشان پیغا م
از کسانی ( که شعف از دلگشای آهنگشان خیزد
و به شّدت های شا دی ها می افزاید) ، مَدَد جُستم
تا سکوت تلخ را در درهَ ها دیوار بشکافم
واگر طوفانی آن گونه مرا مفلوک خواهد داشت
به صفای قوت دل رخت بتوانم کشم بیرون
همچنین از بهرآن که جویم از هر کس نشان راه
با کسان محشور گشتم که به دل سرد و نهاده مرده ي آنان
آدمی را همچو یخ بر جایگاهش بسته می دارد
و سخن های کج ونا دلنشین آن جماعت
(حاصل از خود خواهی و حمق و ندانی)
می گدازد دل، امید زندگی را خسته می دارد
لیک از سحری که با من بود و تعویذی
(بسته بر بازوی من مادر)
یک سر آن هموار ونا هموار بر خود ساختم یکسان
وغبار آن کدورت های پنهان را
که نشنید بر دل و چشمان گواهانند
می زد و دم از ره خاطر
تا نپندارید آن مردم نه زایشانم
و سرا سیمه بهم گرد آمده گویند:
« مردم بیگانه را در راه ما راه ست » و آزاریم جویند
با بد هر ناروایی آمدم هم رنگ
پس چو امواجی که از ساحل گریزانند و هم بر سوی ساحل باز می آیند
با قطار دلربای روشنان در یک شب غمنا ک
کز براین لاجورد اندوده حیرانند
راه خود بگرفتم اندر پیش
با جهانی درد پنهان بود این نکته به من معلوم
کز پی دیدار جانان رنج ها بایست بگزیدن
پس ره نارفته می باید بریدن
سر تهی می باید از باد بروت خود پسندی داشت
همچو گو غلتان و همچو خَس
بر بساط پهنه ور دریاي بی آرام
تا کدامین لحظه سوی ساحل آید باز.

از پس این جمله شد نزدیک روز دلکش دیدار
پیش ازآنکه بگذرد دوران دلسرد زمستانی
کرد ازهر سو بهار تازه چون اطلس
دامن کهُسار
وشقایق در نهفت خلوت ده
خنده اندرکاسه ي خون دل خود بست
در کنار بس جوان روییدنی ها بس فراوان سبزه ها
من به ترک زندگی دلگشای پدران گفته
جستم از آن جمله چوپانان که می بودند دوری
وزهمه سرگرمی شیرینشان ناچار مهجوری
زیر رانم غّرش آورده به ره توفنده خیزان اژدهایی مست
و به دستم تازیانه ي بادهاي تند
که نوای وصل را بودند هر لحظه به دل خوانا
مثل این که سِحر من با من مدَدَ کرده
به سوی راهی رسیدم که به عمر خود نه آن را هیچگه پیموده بودم
آن زمان که نز شب نز صبح روشن رو نشانی بود
وهمه کار آورانِ این جهان را کار اندر کار گاهان نهانی بود
وگذشتِ روزگاران زکف رفته
(لحظه های دلکش و شیرین)
همچو نا قوسی بلند آوا
در مقام دلستانی بود
و ستاره ی صبحگاهی چون نگاهی چون نگینی از عقیق زرد
در کفِ سردِ سحرگه می درخشید

هیچوقتم آن دم شیرین نخواهد شد فراموش
در نشیب درّه ها تاریک زا بری که به استقبال وقت صبحدم می رفت
بود جنبیدن
هر چه را خاموش خاموش
و نغمه های آرامِ دف ونی گله می راندند چوپان.

مرد و زن سوداگران سرزمین های مجاور یکسره بیگانه زین سودا
که مرا افتاده در سر بود
محو و مات استاده
از ره پنهان به چشمان حَسد بار
بودشان بر سوی من دیدار
همچنین ارواح نا مقبول مطرودان که دراین خاکدان سر گشته بودند
چون «کّراد» درد سرافرازی ،در هنگام گل دادن
کرده هر پهلو به نیش خارهای خود مسلح
به سوی من بودشان نظاره ي پنهان
خارزاران را همه می دیدم اندر هم
سر فرو برده
که اگر در راه بشکفته
نو گلانی شادمان بینند کاندر مقدم صبح و دلاویزانش می خندند
بر ره آنان سد از سنگین گرد آلود خود بندند
هیچ چیز درجهان زندگی زین درد آورتر
نیست ایشان را به منظر که ببینند
تنگ دو مرغ دلاویزند با هم آمده در آشیان سرد مهتاب
و به گوش همنوای گرم خود را می سرایند
می کنند آنان به معجون های جادو کرده شان محسوق
پیه روباهان گریزان را
پس می افزوزند با آن پیه در راه بیابان ها چراغی را
که اگر سر گشته می پوید به راهی رهگذاری مانده و خسته
دیده برآن روشنی بسته
از رهی کاو دارد اندر بر بگردد
و به هر چند او شود ،آنان چراغ خود
دورتر دارند
تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجی
( که نمی شایست در ره رهروان را ) بهره ور دارند.

ای رفیق من ! غنیمت دان دمی گرصحبت جانان تو را میسور می افتد
اندرآن خلوت دلی گرمحرم وهمدرد می یابی
نوبت صحبت به هیچ آلوده یی مفروش
هیچ چیز از داستان زندگانی نیست
در جهان زندگانی لذت آورتر
آن دقیقه هاي خاموشی که غرق اندر صداي بوسه های گرم و شیرین اند
از غم و سودای جانان می سرایند
می کنند از رفته ي پر حسرت آنان حکایت

بودم اما من به کار خود
همچنان با خاطرم خرّم
اژدهای سر کش و غرّان
برُد دورم از دیاران
سوی تنگ اندر هم افتاده
درهّ های پر سموم هیبت ماران
جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید
سنگ هر سنگی عبث با سنگ دگر ،تنگی آورده
کینه میورزید
و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود
که دهد با آن جهنم های کینه های دیرین مانده اش را وفق
هرچه در آنجا در پی این بود
که بدارد زندگی را بیشتر سنگین
چشم های سبز ماران چون زمرّد می درخشید
منظر آنان مرا بر یاد می آورد
از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد.

از نشیب درّه ي ماران
به صفا پرداز صحن درّه های جویباران در رسیدیم
چون بهشت عدن اما بود پر ممکن
که فسون خواب آور زمزمه ي جویبارانش
آدمی را گرمی و سودا بکاهد ،شور کم دارد
همچنان ابری که آرام
در فضای غمگسار یک شب خاموش می بارد
زان مکان بر سوی گلزاران خشک از بادهای گرم ره بردیم
هر طرف جامی فتاده، بربطی بگسسته
عاشقی بگریخته، گفتی
کاروان یا رفته مانده آتش خاموش او ازاو
که کنایت بود
لحظه یی را پر ز ویرانی
که ز پی دارد
سست عنصرعمر انسانی
هم ازآن پر بود ممکن که به فکر روزگارانی
گر ستیز و دستکار تند خیزان خزانی نیست دیگر گلشنی بر جا
وآدمی را غم به دل افزوده سردی آورد در کار
و به خود گوید: نسیم صبحگاهان را دوامی نیست
تا سحر هرگز نمی رقصد
شعله ي این شمع را این سودا که دارد.

چون همه این ناروا بگذشت وناهنجارها بنمود
نغمه پرداز سبک پی بادهای دور ونزدیک
خواند آهنگی توانبخشم به راه گوش
گفت اینک لحظه های خرمی نزدیک تر گشتند
گوش باش آن را که از نهان این ره می سراید
من از آهنگش که گویی داشت با لطف صبا پیوند و در من هر شعف را تازه می کرد

آنچنان پنداشتم
کز بهشتی در حریم آسمان در می گشایند
می جهد اکنون نهانکاران قرمز پوش از راه شفق بیرون
و به زیر بام شب عریان تنانی پای می کوبند
یکسره آن رنج و طوفان مهالک مانده بر یکسو
راه خود دیده به پیشاپیش دنیایی دگرگون
آسمانم بر فراز سر به دود اندودگانش غرق در گوهر
دامن آن دود آلود به سوی جایگاهانی
(نه زمین نه آسمان) آنجا
که زمینش از طرب می کرد قامت راست
و آسمانش از پی عزّت
بوسه ها می داد بر پا
هیچ چیز انجا بدان گونه که می دیدم نه برجا بود
( من هموز از یاد آن مخمور می مانم
همچو ناخورده شرابی که شراب تلخ او را مست گرداند )
شهر جانان را درآن منظر
شد سواد دلربا برمن
همچو گیسویی به هر سو رفته جلوه گر
همچنان که سایه یی از لطف امید نهان گشته
که مرا باز آید اندر دل
خانه هایش مشتی از رنگ شرار اندر جدار سرد خاکستر
چون کواکب در خط پیجان وغلطان مجره
وهنوز از زیر وبالای سحر چیزی به جا می بود باقی
کر ره جان بانک بر من شد
آنچنان کز شیر خواری گرسنه مانده به دامان پدر تنها
بانگ بر خیزد زدیدار رخ مادر

آری آن دم لحظه ی شیرین دورعمر پراز حسرت من بود
من به شهری کارزویم بود و گویی دردل رویا
در رسیده بودم آن لحظه
مقدمم را دیدم اندر پیش دروازه نگهداران به دروازه
( که همه سقف مقرنس می درخشیدش)
بر زمین می ریختند از دست
رشته های قفل در زنجیر
من ز بانک ریزش زنجیرها بر خاک
می نمودم آنچنان که رودهایی نغمه سازند
وین نهفته نغمه ها زان هاست کانها می نوازند
یا دراین دم آبی آشفته فرو می ریزد از دور
سوی دریایی ز دریایی.

از چپ و راست
این ندا درهرطرف پیچید و برخاست
آنچنان که گویی اکنون نیز می خیزد
و گذشت روزگاران زان نکاهیده ست حدّت:
« نوبت دیدار آمد شهریار شهریاران را
با یکی چوپان
از شکفته دودمان روستایان
این زمان برطرف مشکوی دلاویزش
که درآن بیگانگان را نیست باری، زا و نوازش هاست کاو دارد
آه ! آیا زادگان و پرورش یابیدگان در زندگی های شبانی آنچنان ناچیز
(که به همپای گله شان زندگانی می گذشته ست
و فقط این شان هنر بوده که تیری از کمانی بر هدف نیکو گشایند )
روزی این سان نزلشان خواهند دادن؟
راست است آیا که می باشد
در فلاخن این شب دیجور را
روشنی زین روشنان بس جلوه افزاتر
وندر این ظلمت چو گویی، یافته ست آن تیر پر تاب
تا بماند بر جبین روشنای صبح؟
راست است آیا به هر روزی که باشد لعل از پنهان کان خود برآید؟
من به پاس آن پذیرش ها
بنهادم بر بساط آستانش تیردانم را کمانم را
کز نیاکان دلیر من نشان بودند
پس گذشت از پیش چشمم سایه های مردمی بسیار
که زنعلین های جادو کارآن مردم صدای بوسه برمی خواست
و بدیدم هیکل خود را
و برآن دلگشای نازک اندام
در پناه سایه های ارغوان گل بخندیده
که برآن قندیل هااز جانب پنهان
سبز فام و نیمه روشن، روشنی بودند درهم افکنیده
اندرآن حالت که پنداری هنوز از راه می آیم
و مرا آن همسفرهای ره اکنونند در پیش وبسی چشمان
حلقه بسته بر سوی ماشان نظاره ست
آن نگارین همچنان نقشی به جا گویی
گیسوان بر نقره ی کتفین فروهشته
گرد برگردش بیسته صف زبس اشباح
داشت خامش در بُن لب
دلربا با افسانه یی از شب
مثل اینکه زان فسانه ها
جان او با جان من دمساز می گردید
هر چه کان پایان بیابیده ست دیگر بار
با فسانه های او آغاز می گردید
لیک من محو رخ زیبای او بودم
که نکویی های خلقی اندر آن بر دلربایی ها می افزودند

سوی مهتابی پرازماران ، به خود گفتم شدم نزدیک باری
آن نگارین که مرا هر فکر می دانست
همچو گل در خنده ی شیرین خود بشکفت،گفت آری
(پیش از آنکه گویدم اینک اجازت باشد بنشین
یا بیازاید سخن از گوشه یی شیرین)
بانک بر شد از بر من: آه !
گنج مروارید آیا درحریم آسمانی می گشایند؟
خازنان خلوت زیبا دلارام سحرگاهی
در شبی مهتاب می کوبند یا قصر فلک را؟
او که دیده داشت در این دم صواب دلستانی کردن از من
با من اندر خنده ی جان بخش دیگر گفت :
« روزگاران جدایی کرد دیگرسان
این جهانت پیش چشمان
تو به کاراین جهان با فکر دگرگونه می بینی
زیرازغم خسته پلک چشم های خود
نقشه ی رویای شیرینی
که به نزد بیدلان نغز و پسندیده ست، می بافی
ای رسیده سوی منزلگه ز طرف راه های دور
با همان چشمان ببین در من
آشنایم من
با زبان تو
آشناتر با سُویدای نهان تو
با همان گونه کنایت های پُرمعنی سخن می کن
من سخن های دلاویز تورا ازهرکه بشنیده
بودم اندر دل
روزی ار باشد ز روز زندگی باشم تو را دیده »

پس بدید اندر وقار طبع من، با من نوازش ها بکار آورد
وز ره مهر و صفا
در کنار خود نشانیدم
در هماندم که معلق بر سر ما بید مجنون را
قبّه ها می بست در پیرایه بندی زمرّد رنگ
و در آن بنیان دوداندود
چتر طاووسان و اشباح دگر سان را گذاری بود
بود پنداری که با من کاین جهان را داده بودند
اندر آن هر چیز بر وفق مرادم داشت گردش
من به خود هر لحظه می گفتم:
« رنج دل دادن همانا نیست
جز ره منزلگه جانان دراین ویرانه بسپردن
دوراز این بدسیرتان مردم
شادمانه آن جوانمردی
که اگر هم باشد آخر ساعت روزان جد وجهد کاو دارد
بس گران سنگ این گهر در دست می آرد
وقت کان گویند مانند طلایی هست این ست و نه جز این هیچ
آن زمان که تو به نزد او در آیی تنگ
می کند نا مردمی با مردمی جنگ
بر ره پنهان درآن آشوب کان دانی و دنیای پلیدان ست
بس زیان که رفته ست از جا
دد بسی بگریخته سوی بیابان ها سراسیمه
مرغ شادی لیک
باز گشتن بر سوی مأواست
او تو را در خانه خندان جذبه ی نگاهش غرق آورده
سال ها ماند به چشم تو
که درآنی با خیال امن جا کرده
مردم نادیدنی آن صفا انگیز شهر شوق
در خلال سایه گسترهای گوناگون گرفته سوق
و آنچنان پنداری آنجا نیز رفته سالیان چند
که از ایشان هر یکی بوده ست یار تو
زان که اندر صحبت اهل صفا هر چه صفا یابد
هر چه سوی مردمی ره جسته در ره می شتابد»
لیک افسوس آن دلاویز
در کنار شمع خندان شبستانش
بود چون من در درون داستان شوق خود غمگین
گر سفرافتاده باشد سوی آن شهر دلارایت
باشد این را یافته باشی
آن گروه از بیم گرگان، آتش خود را نمی دارند خاموش
لیک آن دم که به پیش آتش خودشان
می کنند از رفته ی روزان شیر ینشان حکایت ها
نیست حسرت های از هم زاده ،ایشان را فراموش
آن گروه اندر جوار این بیابان خطرناک
چشم در راهند زنده کاروانی را
و به آوای جرس شان گوش ها بسته ست
از چه می گویی به سوی شهر جانان می روم هر دم
تا بکاهم از فراوان غم؟
پس ره دور بیابان را کدامین کس بپیماید
وندرآن خلوت که جغدی را به شاخی ناله غمناک ست
وز بسی بنشسته خاموشان غمگین شکل بر خاک ست
با کدامین مردم ایشان را سخن باشد

آن زمان که دست با هم داده بودیم
و سرود یک شب اندوه آور را
در دل رنجور با هم می سرودیم
داستان رنج من نوتر بسی گردید
آه ! می جستم دراین وادی که یابم مردم همدرد
وبدو زآنچه مرا برسر گذشته داستان گویم
دل بد و بنمایم وزو حرف دل جویم
لیک یک بار استخوانم سوخت
وغم دنیای که از کوهم گرانتر پیش چشم آمد
من همینکه دل به نکته های شورانگیز او دادم
وندانستم زمان چه رفت وشب ها چه گذشتند
چشم بر دریای پر تشویش بگشادم
به گمان که از بنای آسمان دیوار بگسسته
ریخته اند از هم جدار این جهان را پایه بفشرده
وردمی برجا بنشینم
من به دست هول خواهم شد سپرده
خاستم از جا
گرچه دل همداستان با من نمی شد
تا برآیم از ره این رنج های جمله جانفرسا
آن نگارین را
این ندای دردناک از دل برآمد وخطایش بود سوی من:
« از چه دوری می گزینی؟ ازچه می رنجی؟
از پس آن که ببریدی سراسر راه های خستگی آور
وبماندی هر زمانی نه کست همخوارگی کرده
با نهیب و هیبت ماران برابر
تا چو کوره ی پرتف آهنگران بگداختی دل را
چه تو را ازسرنوشت خود کنون غمناک می دارد ؟
درمگر نزشهر من وزخانه ی من بود بر سوی تو بگشاده؟
گر نه بر روی تو بگشاید به روی که گشاید ؟ آه!
در پی یک بوسه ی تو من به دل می سوختم
و غمی را استخوان خوار
به دل غمناک می اندوختم
آن شبان که مویه گربودم
تا دم صبح پسین
و بهراین ددان دراین بیابان و ره تاریک وروشن گوش می دادم
در مسیل سیل هم
گر یکی شعله می افروزید، می گفتم که ها آمد
دردمندی که مرا همدرد می نامد
من پس از آگه شدن ز«افسانه»ی سود افزای تو
کردم افسانه همه از این شب تاریک دل آغاز
و به « هذیان دل »خود آمدم دمساز
همچو خندان سپیده دم به بالین غم آلود سحر بنشین
دست درآغوش من آویز
ای سر سودایی، ای مرد بیابانی
بوسه ی خود وامگیر از مردم غمگین»
آن زمان کاو بود
گرم اندر آتش انگیزسخن هایش
ومرا هردم جگر می سود
همچنان کاو را به سودایش
تن زخود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم
برره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل
مارپیچ کوهسارش را
سر به سوی این مقرنس روی
غول استاده دراو هرجا ، نه آدم، آدمیخوار
وندرآویزان مرموز شب هولش به گرد مشعلی کم نور
شکل ها پیرایه ی یک پهنه وردیوار
واژدهایی که تکاورمرکب من بود ،اینک صخره یی در پیش
مارها ببریده از هم ریسمان هایی
مثل این که هیضه دار خاکدان، راه شکم ترکانده ست اکنون
وآن همه پتیاره، از راه شکم کرده ست بیرون.

داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد جدا از حسرت تشویش زای من
من از آن دم که به ترک کلبه ی خُرد پدر گفتم
وز همه آن خوش زبان افسانه گویان تن جدا کردم
دل قرین هر بلا کردم
ساغری بر لب نیاوردم که زهری تعبیه درآن نبوده ست
آبخور سویی نبردم که نه سرگردانی از آن جُست مایه
سنگی ازجا برنیاوردم که باشد خانه ام را اولین پایه
دیدی ای دل آخر آن مشکین سر زلفش چه بندی بود
در گلستان، خون به دل می خورد گل، گرنوشخندی بود
مژده اش می بردم از صبح طلایی، گفت اینک بس
قصه ها کان مرغ خوش خوان گفت رمزی از گزندی بود
چه خطربخش ست روی دلکش دریا
بر جبین صبحدم هم که در او آن دلربایی ست
درد از پرده بدر افتادن رازی به کار خودنمایی ست

آن کسانی که رفت و آمدشان سوی آن شهر دلتنگی ست
آگه از سوز و گداز من همه هستند
من که روز وصل را لذت چشیدستم
در کف تلخی افزون تر اسیر و مبتلا هستم
می شود هر شوق و هر دیدار
دربرچشمم سبک شیرازه بند داستانی تلخ
مثل اینکه در نهانخانه ی وجود و عالم سرگشته دل مانده
هر غمی را بی شکی من خود هدف هستم
از برم بیگانه مردم در گریزند
آشنایانم به صحبت با من از یکدم شده نزدیک
چون درایشان آتش من در نمی گیرد
و یکی نتواند از ایشان
حرف من کاید مرا از دل بگوش دلش بپذیرد
دوری از من می گریزنند
گرهمه رگ های بیخود مانده ام بشکافی از هم، آه!
نشنوی غیرازغم من نام
ای نگار شهریار شهر دلبندان
در شبستان تو نیز آن شمع
با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افروزد
که به یاد روزگارانی، چو صحبت را می آغازی

از تو اندر آتش حسرت جگر سوزد.


ای وای شهریار/فریدون مشیری

در نیمه های قرن بشر سوزان
در انفجار دائم باروت
در بوته زار انسان
در ازدحام وحشت و سرسام
سرگشته و هراسان میخواند
می خواند با صدای
حزینش
می خواست تا صدای خدا را
در جانم مردمان بنشاند
نامردم سیه دل بدکار را مگر
در راه مردمی بکشاند
می رفت و با صدای حزینش
می خواند
در اصل یک درخت کهن آدم
از بهشت
آورد در زمین و درین پهندشت کشت
ما شاخه درخت خداییم
 چون برگ و بار ماست ز یک
ریشه و تبار
 هر یک تبر به دست چراییم ؟
این آتش ای شگفت
در مردم زمانه او در نمیگرفت
آزرده و شکسته
گریان و نا امید
می رفت و با نوای حزیبنش
 می خواند
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانی ام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانی ام
دنبال همزبان
 می گشت
اما نه با چراغ
نه بر گرد شهر آه
با کوله بار اندوه
با کوه حرف می زد
با کوه
حیدر بابا سلام
فرزند شاعر تو به سوی تو آمده ست
با چشم اشکبار
غم روی غم گذاشته عمری است شهریار
من با تو درد
خویش بیان می کنم تو نیز
بر گیر این پیام و از آن قله بلند
پرواز ده
که در همه آفاق بشنوند
ای کاش جغد نیز
در این جهان ننالد
از تنگی قفس
این جا ولی نه جغد که شیری است دردمند
افتاده در کمند
پیوسته می خروشد در تنگنای دام
وز خلق بی مروت بی درد
یک ذره
مهر و رحم طلب میکند مدام
می رفت و با صادای حزینش
می خواند
و دیگر مزن دم از وطن من
وز کیش من مگوی به هر جمع و انجمن
بس کن حدیث مسلم و ترسا را
در چشم من محبت مذهب
 جهان وطن
درکوچه باغ عشق
می رفت و با صدای حزینش
 می خواند
گاهی گر از ملال محبت
برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت
زین پیش گشته اند به گرد غزل بسی
این مایه سوز عشق نبوده است در کسی
می رفت
تا کرگ نابکار سر راه او گرفت
تا ناگهان صدای حزینش
این بغض سالها
این
بغض دردهای گران در گلو گرفت
در نیمه های قرن بشر سوزان
اشک مجسمی بود
در چشم روزگار
جان مایه محبت و رقت
ای وای شهریار
 

ای وای مادرم/شهریار

                                 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه                  
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک


هنوز از شب دمی باقیست/نیما یوشیج

هنوزاز شب دمی باقی ست، می خواند دراوشبگیر
وشب تاب از نهانجایش به ساحل میزند سوسو.


به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ي من
به مانند دل من که هنوزازحوصله و زصبر من باقی ست در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند.



ومانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ي من
نگاه چشم سوزانش، امید انگیز، بامن
دراین تاریک منزل می زند سوسو.

همره/نادر نادر پور

در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی و بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابن خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است...
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است


هابیل/هوشنگ بادیه نشین

«هر شامگاه سرخ
آن دم که آفتاب
با قاره های سوخته و زرد آسمان
دریاچه ها و قایق و توفان است
هر شامگاه سرخ
آن دم که بی کرانگی نرم ابرها
با خیمه های نقره و فیروزه
تصویر یادها و خدایان است
آه، ای برادرم
هابیل!
از ماورای کنگره ی روزگار دور
افسانه ی تو بال گشاید
اسرار کاخ های طلایی کهکشان
خون تو و سرود شهیدان است
هر شامگاهِ سرخ
آن دم که آفتاب عقابی ست آتشین
بر جاده ها و بر پل بدعت
تا بی کران محو که آن جا فرشتگان
بر پلک هایشان
الماس های اشک شکوفان است
قابیل
آوخ، برادرم
بر پیکر شهید برادرم
با اسب زردِ خشم روان است
آری
از شامگاه «آدم» ، تا شامگاهِ ما
آلوده، رد پای جهان است.»

نمونه هایی از شعر دیروز به عنوان تبرک

زن هرجائی/نیما یوشیج

همه شب زن هرجایی به سراغم می آمد...

به سراغ من خسته چو می آمد او

بود بر سر پنجره ام

یاسمن کبود فقط

همچنان او که می آید به سراغم،پیچان...

در یکی از شب ها

یک شب وحشت زا

که در آن هر تلخی

بود پا بر جا،

و آن زن هرجایی

کرده بود از من دیدار؛

گیسوان درازش همچو خزه که بر آب

دور زد به سرم

فکنید مرا

به زبونیّ و در تک و تاب...

هم از آن شبم آمد هرچه به چشم

همچنان سخنانم از او

همچنان که شمع می سوزد به وثاقم،پیچان. . .

چه راه دور/احمد شاملو

چه راهِ دور

چه راهِ دور بی پایان

چه پایِ لنگ!

نفس با خستگی در جنگ

من با خویش

پا با سنگ

چه راهِ دور...

چه راه دور

نام تمام مردگان یحیاست/محمد علی سپانلو

نام تمام بچه‌هاي رفته

در دفترچه‌ي درياست

بالاي اين ساحل

فراز جنگل خوشگل

در چشم هر كوكب

گهواره‌اي برپاست،

بي‌خود نترس اي بچه‌ي تنها

نام تمام مردگان يحياست.

هر شب فراز ساحل تاريك

دريا تماشا مي‌كند همبازيانش را

در متن اين آبيچه‌ي تاريك،

يك دسته كودك را

كه چون يك خوشه‌ي گنجشك

بر پنج سيم برق، هر شب، گرد مي‌آيند.

اسفنديار مرده‌اي

(بي‌وزن، مانند حباب كوچك صابون)

تا مي‌نشيند

شعر مي‌خواند:

اين پنج تا سيم چه خوشگله

مثل خطوط حامله

گنجشگك تپل مپل

نك مي‌زنه به خط سل

هر شب در اين كشور

ما رفتگان، با برف و بوران باز مي‌گرديم.

در پنجره‌هاي به دريا باز

از هاي‌هو و بانگ چشم‌انداز

يك رشته گلدان مي‌پرند از خواب‌هاي ناز؛

ما را تماشا مي‌كنند از دور

كه هم‌صداهاي بچه‌هاي مرده مي‌خوانيم.

آوازمان، در برف پايان زمستاني

بر آب‌هاي مرده مي‌بارد

با كودكان مانده در آوار بمباران

در مجلس آواز، مهمانيم.

يك ريز مي‌خواند هنوز اسفنديار آن‌سو:

خرگوش و خاكستر شدي اي بچه‌ي ترسو

درياي فردا كشتزار ماست

نام تمام مردگان يحياست

آنگه دهان‌هاي به خاموشي فرو بسته به هم پيوست

تا يك صداي جمعي زيبا پديد آيد:

مجموعه‌اي، در جزء جزئش، جام‌هايي كه به هم مي‌خورد

آواز گنجشك و بلور و برف

آواز كار و زندگي و حرف

آواز گل‌هايي كه در سرما و يخبندان نخواهد مرد.

از عاشقان، از حلقه‌ي پيوند و بينايي

موسيقي احياي زيبايي

موسيقي جشن تولدها

آهنگ‌هاي «شهربازي»ها، نمايش‌ها.

در تار و پود سازهاي سيمي و بادي

شعر جهانگردي و تعطيلي و آزادي...

اين همسرايان نام‌شان يحياست

و آن دهان، خواننده‌اش درياست.

با فكر احياي طبيعت‌ها، سفرها، ميهماني‌ها

دم مي‌دهد يحيا

و بچه‌ها همراه او آواز مي‌خوانند

در نيلابه‌ي دريا:

اي برف ببار

با فكر بهار

بر جنگل و دشت

بر شهر و ديار

اي مادر گرگ

اي چله‌ بزرگ

هي زوزه بكش

هي آه برار

ما از دل تو

بي‌باك‌تريم

از تندر و برق

چالاك‌تريم

با شمع و چراغ

در خانه و باغ

برف شب عيد

همسايه‌ي ماست

اين سرد و سپيد

با رنگ اميد

فردا كه رسيد

سرمايه‌ي ماست

اي برف ببار

تا صبح بهار…

نوبت به نوبت، تا شب تحويل سال نو

گنجشك‌ها و بچه‌هاي مرده مي‌خوانند

با چشم‌هاي كوچك شفاف

تا صبح، ‌روي سيم‌هاي برق مي‌مانند.

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک

خانه ابری/نیما یوشیج

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن .

از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست

باد می پیچد .

یکسره دنیا خراب از اوست.

وحواس من .

آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب خرد از باد است،

و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

نیما یوشیج-1331


نهننگ یا موج/مفتون امینی


کدام آخر سر قهرمان این دریاست

نهنگ؟

آنکه بیک دم تکاندن آرام

بکام محو کشد کاروان قایق را

و با پراندن سر سوی راست یا چپ خویش

دویست ماهی را یک دهن فرو بلعد

و یا که موج؟

همان سر کشیده پر شور

که مشتکوب کند هر چه کشتی گمراه

و تف زند به رخ هر چه بندر مغرور

نهنگ یا موج؟

جواب تجربه اینست :

نهنگ

چرا که موج اگر بادی از برون نوزد

فناست تا چه رسد اینکه قهرمان باشد....


بهار در تنگنا/سیاوش کسرائی

بر کرده ام سر
از رخنه ای در سینه سنگ
آری بهارم من ، در این تنگ.

تنها اگر باد
تنها اگر ابری و باران
تنها اگر خورشید بود ، این گل نمی رست.
زین تنگنا ، راه رهانیدن نمی جست.

ای سایه ابر
ای دامن باد
ای تیغ خورشید
ای جام باران!
این گل نمی بود
گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودی
در گریبان

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک

ماخ اولا/نیما یوشیج

ماخ اولا؛ پیکره ی رودِ بلند.

می رود نا معلوم
می خروشد هر دم
می جهاند تن، از سنگ به سنگ.
چون فراری شده ای
که نمی جوید، راه ِ هموار.
می تند سوی نشیب
می شتابد به فراز.
می رود بی سامان
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.

رفته دیری ست به راهی کاو راست
بسته با جوی ِفراوان، پیوند.
نیست، دیری ست بر او کس نگران.
و اوست در کار سراییدن گنگ
اوفتاده ست ز چشم دگران.
بر سر دامن این ویرانه.

با سراییدنِ گنگِ آب اش
زآشنایی؛ ماخ اولا راست پیام
وز ره مقصد  معلوم اش حرف.
می رود لیکن او
به هر آن ره که به او می گذرد
هم چو بیگانه که بر بیگانه.

می رود نامعلوم
می خروشد هر دم.
تا کجاش، آبشخور
هم چو بیرون شدگان از خانه.




ارغوان/هوشنگ ابتهاج


ارغوان شاخه همخون جدامانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابي ست هوا ؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

*
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد

*
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقان مرا
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من


با خردی عظیمم/اسماعیل خوئی



"ز آب خرد ماهی خرد خیزد..."


از ماهیان کوچک این جوبار

هرگز نهنگ زاده نخواهد شد

من خردی عظیم خود را میدانم

و می پذیرم

اما

وقتی که پنجه ی افتادن ریگی

خواب هزار ساله مردابی را میآشوبد

این مشت خشم

برجدار دلم

بی گمان

بیهوده نیست که می کوبد!

22دی 1348

بهار را باور کن/فریدون مشیری


باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

آشتی/نادر نادر پور




ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم

وانگه چو باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد

با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ

از دور ، از دهانه ی دهلیز تک ها

چون باد خوش ، غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرارسی

در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی تست

از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات

آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز

برچین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب

بر صبح شانه هات

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه ی لبان تو ، مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی

بهار /نیما یوشیج


بچه ها ,بهار!

گلها واشدند
برفها پا شدند.
از رو سبزه ها

از رو کوهسار
بچه ها بهار

داره رو درخت
مي خونه به گوش

"پوستين را بکن
قبا رو بپوش"

بيدار شو ,بيدار
بچه ها,بهار

دارند مي روند
دارند مي پرند

زنبور از لونه
بابا از خونه

همه پي کار
بچه ها, بهار!

لاهيجان . اسفند 1308

نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک

مهتاب/نیما یوشیج

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در ودیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.

سوره تما شا /سهراب سپهری

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن واژه‌ای در قفس است

حرف‌هایم مثل یک‌تکه چمن، روشن بود

من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک، بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت

و به آنان گفتم: هر که در حافظة چوب، ببیند باغی

صورتش در وزش بیشة شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند

می‌گشاید گره پنجر‌ه‌ها را با‌ آه

زیر بیدی بودیم برگی از شاخة بالای سرم چیدم، گفتم‌: چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می‌خواهید؟

می‌شنیدم که به هم می‌گفتند: سِحْر می‌داند، سِحْر!

سر هر کوه، رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد خانه‌هاشان، پُر داوودی بود چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سر‌شاخة هوش

جیبشان را پُر عادت کردیم خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم

خاموشانه/سیاوش کسرائی

من چون صدف تنها

با قطره های روشن باران

پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می خشکید

در پشت دیوار دلم دریا

نمونه هایئ از شعر دیروز

سیولیشه/ نیما یوشیج



تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
"سیولیشه"
روی شیشه.

به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای
خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.

ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.

به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.

تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند

روی شیشه.


گل باغ آشنائی/م. آزاد





گل من،پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من،شكوفه ای باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی،گل من،كجا شكفتی
كه نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتری كه پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.
نه بنفشه یی،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه كبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من،میان گلهای كدام دشت خفتی؟
به كدام راه خواندی
به كدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به كدام دیو گفتی؟
كه بریده ریشه مهر،شكسته شیشه ی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شكفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یك فریب خفتیم



توسن/مفتون امینی



است همچون غول از بطری رها گشته

اسب وحشی روی پاهای بلند و سرخ خود استاد

یال خود را شست در جوی سپید باد

ابلق گستاخ چشم خویش را چرخاند

-چون خسوف بدر در آئینهء یک بر کهء پُر چین-

بعد

با دو سُمّ ِ سرب گونش

با همه نیروی بر جوشیده ء خونش

هفت ضربت پشت سر هم بر بلور و چوب در کوبید

خواب دربانهای پیر و اختهء بنگی

درهم آشوبید

وحشت ناقوسها در سرسرا پیچید

اسب وحشی شیهه را سر داد

شیهه ای هم چون خروش رعد در حمامهای کهنهء سنگی


***

ناظر شب گرد با خود گفت:

از دو صورت قصه خالی نیست

یا همین فردا

خون تلخ و نحس این توسن به کام توله سگ ها زهر خواهد گشت

یا پس از یک چند(فردائی که ناپیداست)

اسب سنگی

آخرین تندیس میدان بزرگ شهر خواهد گشت!



***

رهنورد صبح با او گفت

خواه این یا آن

شیهه ء توسن که قلب کوشک را لرزاند

در نوار ضبط صوت کوچه خواهد ماند!



مفتون امینی


برای تبرک

 

 

داروَگ

 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


 

 

غزل / از دفتر شعر "آخر شاهنامه"

اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگنجابت
ظاهر نه بن بست عابر فريبنده ي استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من

اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟

 

 

مِه

بيابان را، سراسر، مه گرفته‌ست.
چراغِ قريه پنهان است
موجی گرم در خونِ بيابان است
بيابان، خسته
  لب‌بسته
    نفس‌بشکسته
      در هذيانِ گرمِ مه، عرق‌می‌ريزدش آهسته
        از هر بند.

 

«ــ بيابان را سراسر مه گرفته‌ست. [می‌گويد به خود، عابر]
  سگانِ قريه خاموش‌اند.
  در شولایِ مه پنهان، به خانه می‌رسم. گُل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در درگاه می‌بيند. به چشم‌اش قطره‌اشکی بر لب‌اش لب‌خند، خواهد گفت:
«ــ بيابان را سراسر مه گرفته‌ست... با خود فکرمی‌کردم که مه گر هم‌چنان تا صبح می‌پاييد مردانِ جسور از خفيه‌گاهِ خود به ديدارِ عزيزان بازمی‌گشتند.»

 

بيابان را
  سراسر
    مه گرفته‌ست.

چراغِ قريه پنهان است، موجی گرم در خونِ بيابان است.

بيابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذيانِ گرمِ مه
  عرق‌می‌ريزدش آهسته از هر بند...

۱۳۳۲

 

 

 

شب بروی شیشه های تار

می نشست آرام، چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد

 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

وببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی