نمونه هائی از شعر دیروز برای تبرک
قایقران/نیما یوشیج
بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماْ می زند از رنجِ سفر بر سرِ دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد."
سخت توفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
حماسه مگس کش/اسماعیل خوئی
به: م.امید

1- تسلیح
تالار را گفتم زنم درها و روزنها فروبندد.
- «آخر چرا؟»
مانند دیگر بارها نق زد.
گفتم-: «زنک!…»
برخاست؛
و آنچنان که گفته بودم کرد.
از خشم و از گرما عرق کردم.
گفتم-: « بیار آن گرز را!»
آورد.
۲- صحنه
یکره نظر کردم در آن انبوه بیسامان و خندیدم،
زانسان که میخندند سرداران رویینتن
بر لشکر دشمن.
۳- رجزخوانی
گفتی به خود گفتم:
کو آن خوشآوا «چنگی شوریدهرنگ پیر»؟-
کاواز نومیدش به اصل و نسل من انگار میخندید؛
و چشم خونپالاش تا میدید
خون بود،
خون رستم دستان،
که در رگم، چون آب در مرداب، میگندید.
گو: بنگر، اینک جوشش خونِ جوان من،
خشم و خروش من،
زور و غرور من،
تاب و توان من.
۴- صحنه
آنگاه
با گرز کائوچوی در دستم،
در ابر انبوه مگسها خیره گشتم باز؛
و باز خندیدم:
زانسان که میخندند سرداران رویینتن
بر لشکر دشمن.
۵- ایضن رجزخوانی
گفتم- : خوشا با کینهی اعصار در سینه،
بارانی از خون بر در و دیوار باراندن؛
بسیارشان را کشتن و بسیارهاشان را
زین گوشه تا آن گوشهی تالار تاراندن.
۶- حمله
اینک من، اینک من:
سردار میدانهای سرپوشیدهی ایمن،
با گرز یک سیری،
تازان به اردوی شما،
ای گندپارههای در پرواز!
ای گندخوارههای اکبیری!
از ستاره ها /میمنت میر صادقی

یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی
یک شب از ستاره ها،به نامی آشنا،مرا صدا زدی
شب پر از ستاره بود
شب پر از ستاره های بی شماره بود
از ستاره ها مرا صدا زدی
من جواب دادم آن صدای دوردست را،
من جواب دادم آن صدای پرطنینِ بی شکست را،
از جهان ِروشنِ ستاره ها تو آمدی
دستهایم از نوازش تو پرستاره شد
گونه هام شعله زد،
سینه ام پر از شراره شد.
گویی آسمان مرا به سوی خود کشید
یا که در من آسمان پرستاره ای دمید.
. . .
ناگهان
کوه و دشت و آسمان
هم صدا شدند،
یک صدا من و تو را صدا زدند.
از طنین دلکش ترانه شان،ستاره می شکفت
از هوا ستاره می چکید،
بر زمین ستاره می نشست،
دشت های بی کرانه از ستاره موج می زدند،
کوه های سرکشیده،بر فراز قله هایشان
تاجی از ستاره می زدند.
دست های پرستاره ای از آسمان
به سوی ما دراز می شدند:
دست های پرستاره ای از آسمان
دست های روشن و ستاره بار کهکشان...
. . .
شب پر از ستاره بود
شب پر از ستاره های بی شماره بود.



























