بهاریه شکوفه شعر/ استاد محمد پوردامغانی

 

یاران دل آشنای سیولیشه

در این هنگامه که گل یخ، انگشت به دهان،چکاوک را می نگرد، که در گوش ارغوان آواز می خواند، و در این هیاهو، که باد، به خواب آلاله ها پر می گشاید،
شاعر پاک نهاد سرزمینمان، آینه بر هفت سین می گذارد و نگاه در گلدان می کارد، تا خرمیان، جهانی دیگر را به تماشا نشینند، شور و شکر
او که نه می تواند و نه باید، فارغ از دغدغه مردمانش باشد
و غم و شادی انسان با تار و پود کلامش گره خورده است.
او که شعرش، انگاره رستگاری است و نغمه خاموش تاک و سیب و آویشن،
و ما، در این حلقه که بودیم و با هم بودیم
و در این دایره که خواندیم و با هم خواندیم،
می کوشیم، به شعله ای که نیما افروخت، جانی تازه بخشیم
و رویای پر ترنم او را گرم، زمزمه کنیم.
تا در میان اینهمه دمسردی،
مراد، مرغی گردد، که هنوزش شعله بر منقار است.

"هنوز آن شمع می تابد
هنوزش اشک می ریزد.
درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،
به جای پای من بگذار پای خود، ملنگان پا
مپیچان راه را دامن

بخوان ای همسفر با من!"

شکوفه های شعرتان
به دفتر بهار
هماره ماندنی
همیشه یادگار

 

شعری از پل الوار/"ترجمه:احمد شاملو"

 

 

 

چشم ‏اندازى عریان

که دیرى در آن خواهم زیست

چمنزارانى گسترده دارد

که حرارت تو در آن آرام گیرد ،

چشمه‏ هایى که پستان‏هایت

روز را در آن به درخشش وا می‏دارد ،

راه‏هایى که دهانت از آن

به دهانى دیگر لبخند می‏ زند ،

بیشه‏ هایى که پرندگانش

پلک‏هاى تو را می گشایند 

زیر آسمانى

که از پیشانى بى ابر تو باز تابیده

جهان یگانه‏ ى من

کوک شده‏ ى سبُک من

به ضرب‏آهنگ طبیعت

گوشت عریان تو پایدار خواهد ماند.

 

قایق/علی رضا فولادی

 

 

قایقی سرنهاده بر ساحل

پای یک صخره‌ی تماشایی

موجها را به خویش می‌خواند

موجها می‌روند و می‌آیند

گویی اندیشه‌ای‌ست در دلشان

              - قایق این را چه خوب می‌داند -

 

 

 

ناگهان موجی از میانه‌ی راه

جانب صخره خیز می‌گیرد

سنگ می‌لغزد

قایق اما به گِل فرورفته‌ست

موج راه گریز می‌گیرد

 

 

 

بار دیگر شتابناک از دور

موج سرمی‌رسد، ولی این‌بار

قایق سرنهاده بر ساحل

با شروعی گرم

          - گرم بیتابی -

تن به سنگی بزرگ می‌کوبد

واینچنین گویی

در مصافی که دشمنش خواب است

                               - خواب مردابی -

طبل جنگی بزرگ می‌کوبد

 

 

لحظه‌ا‌ی بعد، قایق نستوه

شور آبی‌ترین رهایی را

در دل خویش برمی‌انگیزد

پاک از هرچه گِل

                     به‌آرامی

دست در دست موج

                        تا دریا

می‌رود

        واشک شوق می‌ریزد

 

 

 

قایق از سنگ و گِل جدا شده است

می‌رود سمت بیکرانه‌ی دور

در تکانهای شادمانه‌ی او

رقص پیچاپیچ

ساحل و صخره مات این رفتار

در تکانهای او چه می‌بینند

خطی و... نقطه‌ای‌ و... دیگر هیچ ...

 

پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 01:03 ق.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

راثی پور دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:20 ق.ظ http://rasipoor.blogsky.com

سلام استاد
نیمائی بسیار زیبائی از شما خواندم
آن هم در این وزن
که کمتر اثر درخشابا توجه به عدم امکان کوتاه و بلند شدن مصراعها از اب در می اید

کوروش اقامجیدی پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:03 ق.ظ

بسیار زیباست این شعر با تصویری بدیع و به یادماندنی .

شعری از پل الوار/منبع وبلاگ ادبستان



 
 
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو ،
با قلب و سر رنگین خود
بد‌شگونی شب را بگیر .
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمق اند ...
خلاصه کنم: دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
و خواب را فرا می خوانی .
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست !
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم
 
 

گفتگو با محمد علی سپانلو/ هرگز تسلیم اندوه و سرخوردگی نشده‌ام/پیام حیدری قزوینی/

 

 

 

گفتگو با محمد علی سپانلو/  هرگز تسلیم اندوه و سرخوردگی نشده‌ام

 

«زمستان بلاتکلیفِ ما» عنوان تازه‌ترین کتاب شعر محمدعلی سپانلو است که شعرهای اواخر دهه‌هشتاد او را دربرمی‌گیرد و البته یکی، دوشعر مربوط به سال ۱۳۹۰ هم در مجموعه دیده می‌شود. ویژگی‌های کلی شعر سپانلو در این کتاب هم دیده می‌شود، اگرچه شاید بتوان رد زندگی سال‌های اخیر او را در این شعرها جست، خاصه آنجا که شعرها به سمت نوعی درون‌گرایی رفته‌اند و صدای راوی یا شاعر از فاصله کمتری در این شعرها شنیده می‌شود. اما این شعرها به‌همان میزان که رد زندگی سال‌های اخیر شاعر را بر خود دارند، رد مختصات اجتماعی اطراف او را هم به خود گرفته‌اند و البته نه به‌شکلی که محصور لحظه‌ای خاص باشند. شعرهای این کتاب، وارث بیش از پنج‌دهه تجربه‌های شعری مختلف سپانلو است و البته همان‌طور که در این گفت‌وگو هم آمده، با گذشت این پنج‌دهه او هنوز هم به فکر تجربه‌های جدید و راه‌های نرفته در شعر نو است. تجربه‌هایی که برپایه سنت شعری شاعران قدیم شکل‌گرفته و تا شعر مشروطه و درآمیختن با ترانه‌های عامیانه و شعرهای شفاهی پیش‌آمده و بعد به شعر نو رسیده و مدام میان همه این راه‌ها در آمدورفت بوده است. به‌همین دلیل است که در این گفت‌وگو، به‌جز صحبت درباره تازه‌ترین کتاب شعر سپانلو، نقبی هم به سنت ادبی‌مان، خاصه درباره شعرهای نمایشی زده شده و همچنین به وزن و موسیقی و روایت در شعر هم پرداخته شده است. «زمستان بلاتکلیف ما» به تازگی در نشر چشمه منتشر شده و این گفت‌وگو هم به مناسبت انتشار همین کتاب انجام شده است. سپانلو در پایان این گفت‌وگو درباره یکی از پژوهش‌هایش که نیمه‌تمام مانده می‌گوید: «کاری پژوهشی درباره «بهمن‌نامه» انجام می‌دادم که نیمه‌تمام مانده است. در بین حماسه‌های زبان فارسی «شاهنامه» خورشیدی است که حرفی در آن نیست، بعد از آن، همه دست می‌گذارند روی «گرشاسب‌نامه» اسدی طوسی اما من می‌گویم «بهمن‌نامه» از «گرشاسب‌نامه» هنرمندانه‌تر است. تخیل فوق‌العاده‌ و قدرت مونتاژ عالی و صحنه‌های زیبا و روان‌شناسی درخشانی در آن هست. من بخشی از این پژوهش را به شکل پاورقی در مجله گوهران نوشتم، بخشی که تنها یک‌دهم از کل کار است و ای‌کاش جان داشتم و این کار را تمام می‌کردم. کاش می‌توانستم پشت میز بنشینم و این کار را به اتمام برسانم. البته من معمولا اینها را دیکته می‌کنم. سال‌هاست که به جز شعر بقیه چیزها را دیکته می‌کنم ولی گاه این پاهایم مثل همین حالا یادآوری می‌کند که دیگر نمی‌شود ادامه داد».

*****

 از انتشار اولین مجموعه‌شعر شما، با نام «آه… بیابان» در سال۱۳۴۲ تا امروز و انتشار «زمستان بلاتکلیف ما» بیش از پنج‌دهه می‌گذرد. دریافت امروز شما از شعر چیست و درک شما از شعر چقدر در طول این پنج‌دهه تغییر کرده است؟
به نظر من خلق شعر یک امر شخصی است و درک من از شعر نمی‌تواند اهمیت همگانی داشته باشد. هر شاعری به شرط اینکه سعادت این را داشته باشد که در شعر قرار بگیرد برخورد خاص خودش را با کلام خواهد داشت. شعر یکی از پیچیده‌ترین هنرها است از این بابت که هرگز نمی‌شود روی آن برنامه‌ریزی کرد. با اینکه خود من به‌عنوان منظومه‌ساز ممکن است برای منظومه‌ام تدارک دیده باشم اما در همان شعر که در جلسات مختلف سروده می‌شود همچنان می‌بایست منتظر کشف چیزی باشم.
همان‌طور که می‌دانید کهکشان‌های بسیاری وجود دارند که اصلا نمی‌دانیم چه تعدادند و امکان دارد به خاطر حساب و احتمالات، ده‌ها و شاید صدها زندگی شبیه به زمین در آن کهکشان‌ها وجود داشته باشد. شعر هم دقیقا همین‌طور است. شعر وجود دارد و مثل همان کهکشان‌های خیالی است. شعر در اندیشه و ذهن همه آدم‌هایی که بیماری شعر دارند وجود دارد و به این خاطر امکان پیداکردن شعری که اضافه شود بر آنچه قبلا پیدا شده، هست. هر شعری مقتضی یک نوع بیان است و بنابراین حتی می‌شود یک موضوع واحد را با دو جور بیان مطرح کرد و دوجور شعر آفرید. پس بی‌نهایت امکان برای خلق شعر وجود دارد و هر کسی به یک صورت به آن تقرب پیدا می‌کند. شعر برای من یک‌جور کشف است در خاطره و تاریخ.


 در کتاب «زمستان بلاتکلیف ما»، انگار شعرها درونگراتر شده‌اند و در مقایسه با شعرهای قبلی‌تان بار عاطفی بیشتری در آنها دیده می‌شود. به‌عبارتی در اکثر شعرهای شما، شاعر یا راوی با فاصله‌ای در شعر حضور دارد اما در شعرهای جدید این کتاب صدای راوی در شعر بیشتر شنیده می‌شود و نوعی غم و اندوه که شاید ناشی از سال‌های رفته‌اند در این شعرها محسوس است. چقدر با این برداشت موافق‌آید؟
با وجود همه مصایبی که در زندگی من، به‌خصوص در این چندساله، وجود داشته هرگز تسلیم اندوه یا سرخوردگی نشده‌ام. حتی در لحظات خیلی پیچیده هم چشم‌اندازی پیدا کردم، حتی از دریچه طنز، که مساله پیچیده را جدی نمی‌گیرد و خودمانی می‌کند و توصیه‌ام همیشه همین بوده و اصلا زندگی‌ام اینطور بوده است. حتی وقتی هم خوش نبوده‌ام گفته‌ام خوشم. دلیلی ندارد آدم اندوه خودش را برای دیگران روایت کند چون اندوه یک‌ امر کاملا شخصی است. به خصوص اگر شما تسلیم یک احساس یا عاطفه ویژه‌ای مثل اندوه یا خوشحالی یا عشق شده باشید، اثر هنری کامل درنمی‌آید و نقصی پیدا می‌کند. به‌خاطر اینکه آن حس بر شما غلبه پیدا می‌کند. آن برداشت و آن عاطفه فقط مقدمه است که آدم به سوی کشفی برود.
اگر دقت کنید در شعرهای من کمتر اثری پیدا می‌کنید که شبیه شعر دیگرم باشد. هر کدام در قلمروی غریبتری است و حاصل جست‌وجویی متفاوت و حتی کشف یک قاره جدید، اگر بتوان گفت که قاره‌ای را می‌توان کشف کرد. من در هیچ شعری تسلیم آن چیزی که دکان برخی از شعرا است نشده‌ام. البته برخی از همین شعرها صمیمانه است اما این مساله، یعنی حضور یاس و ناامیدی و گریستن در شعر، تبدیل شده به عامل قدرت و معروفیت آنها. من هرگز از این دست شعرها نگفته‌ام؛ شاید مثلا در جوانی‌ام بیشتر از بن‌بست و مرگ و چیزهایی از این دست صحبت می‌کردم. چون آن سن جدی نیست و این موضوعات فقط برای آدم سوژه است. اما هرچه این‌ورتر آمدم به نظرم رسید که ما با زندگی بزرگی طرف هستیم که حیات کوچک ما خیلی حقیرتر از آن است که بخواهیم آن را موضوع اصلی شعر و هنر کنیم. حتی تاریخ ادبیات را که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم عشق‌ها یا عاطفه‌های خیلی واقعی‌تری که در شعرهای کسانی مثل بابافغانی یا وحشی بافقی هست، به عشق‌های بزرگوارانه شعر حافظ و سعدی نمی‌رسد. به نظرم بابافغانی و محتشم کاشی و وحشی بافقی و شاعرانی نظیر آنها، خیلی بیشتر غرق عشق هستند. مثلا وحشی بافقی که می‌گوید «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید»، بیشتر انگار یک آدمی دارد برای ما درددل می‌کند و این شعر کاملی نیست به نظر من. شعر هنری است که بیشتر از آنچه من و شما می‌دانیم به ما حس یا معلومات بدهد‌.
البته در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که در کتاب «زمستان بلاتکلیفِ ما» و به‌خصوص در بخش دومش، «بلاتکلیف» واقعا محسوس است چرا که من در طول یک‌سال چهار بیماری در خودم کشف کردم. درحالی که ۲۰سال دکتر نرفته بودم به یکباره چهار نوع بیماری که هرکدامشان آدم را از پا درمی‌آورد در من پیدا شد. ولی من با روحیه باز با اینها طرف شدم. گاهی دوستان به من می‌گفتند که این روحیه باز را از کجا آورده‌ای؟ گفتم شاید از ناامیدی. چون من هیچ امیدی ندارم و از هیچ چیزی نمی‌ترسم. چیزی نبوده که از آن بترسم. این خیلی مهم است که آدم امید را از ناامیدی به دست بیاورد در انتهای این کوچه بن‌بست، این راه دراز بن‌بست، تا آن‌‌گاه بتوانی به یک شاهراه برسی. اسم کتاب خاطراتم، که بالاخره در خارج درآمد و اینجا نشد که چاپ شود و از همه خاطراتم بهتر است چون در آن تاریخ ادبیات گفته‌ام و ضمن اینکه زندگی خودم بوده زندگی دیگران هم هست، در ایران قرار بود «تاریخ شفاهی» باشد. اما اسمی که من ترجیح می‌دادم و ضمنا ناشر خارج از کشور هم گفت اسم دیگری بر آن بگذاریم، «بن‌بست‌ها و شاهراه» بود. شما در زندگی هی به کوچه‌های بن‌بست می‌رسید و بالاخره یک روز شاهراه را پیدا می‌کنید. آن وقت ناشناخته‌ها است. لذت ناشناخته‌ها حتی اگر به قیمت لطمه‌زدن به سلامت و نیروی خود انسان باشد.


 کتاب خاطرات‌تان کجا چاپ شده؟
این کتاب در سوئد چاپ شده است. البته زیراکسی آن به ایران هم آمده. من هیچ کتابی ندارم که خلاف قانون باشد. من قانون‌مدارم و هیچ‌چیز خلاف قانونی اینجا ننوشته‌ام ولی با حساسیت‌های بی‌مورد کنار نمی‌آیم. در همین کتاب آخرم به «م. ع سپانلو» که روی جلد آن نوشته شده ایراد گرفته بودند. در حالی‌که ۵۰سال است روی کتاب‌های شعرم نامم همین‌گونه نوشته می‌شود. روی جلد کتاب‌های نثر و ترجمه‌ها محمد‌علی سپانلو می‌نویسم اما کتاب‌های شعرم با م. ع سپانلو چاپ می‌شود. گاهی البته اینها جابه‌جا می‌شوند چون پشت جلد کتاب دیگر دست من نیست. به ناشر تلفن کرده‌اند که از این به بعد باید بنویسد محمدعلی. درحالی که محمدعلی در شناسنامه کتاب هست. از «آه… بیابان» به این طرف، همه کتاب‌های شعرم به همین شکل چاپ شده است.


 از ویژگی‌های شعر شما، شعرهای بلند و منظومه‌‌سرایی است که نمونه‌های زیادی از آنها را می‌توان در میان آثارتان یافت. اما در کتاب «زمستان بلاتکلیف ما»، با شعرهای کوتاه‌تری روبه‌رو هستیم. آیا این مساله برمی‌گردد به حضور نوعی ایجاز در کلام. به‌عبارتی آیا می‌توان سیر تکاملی شعر را در اینجا مورد بررسی قرار داد که شاعر در اوج پختگی‌اش می‌خواهد بیشترین معنی را در کمترین حجم کلمات بگنجاند؟
این مساله بستگی به حوادث ذهنی آدم دارد. اتفاقا در این کتاب یک شعر ۳۰صفحه‌ای بود که آن را به شکل ویدیوکلیپ هم نوشته بودم. یعنی می‌شد آن را با آواز اجرا کرد و این تجربه‌ای است در شعر نو. سر همین شعر چاپ این کتاب چهار‌سال عقب افتاد. دست‌آخر گفتم من این شعر را به طور کلی برمی‌دارم. و بعد هم از بین شعرهای کوتاه کتاب فقط یک شعر را حذف کردند و چهار جمله که نقطه‌چین شد.
اما باید بگویم که به‌خصوص بعد از کتاب «افسانه شاعر گمنام»، که با حذفیاتی درآمده و به همین دلیل روی آن نوشتیم «گزیده افسانه شاعر گمنام»، احتیاج به استراحت داشتم. شعرهای کوتاه و بلند را می‌توانیم با موسیقی مقایسه کنیم. حالا البته کوتاه هم اعتباری است. اگر بگوییم شعر کوتاه از چهار، پنج سطر تا ۵۰سطر است، می‌توان گفت شبیه به یک قطعه موسیقی و فوگ است درحالی که منظومه بیشتر به سمت سمفونی می‌رود. من برای همین منظومه «افسانه شاعر گمنام» ۱۵‌سال زحمت کشیده‌ام و یک‌سومش در ممیزی حذف شد. برای این کار من ۱۵، ۱۶سال پیش شاید ۲۰۰، ۳۰۰ساعت موسیقی گوش کردم. بعد تازه وقتی می‌خواهی شعر را شروع کنی باید به سکوت گوش کنی تا موسیقی آن شعر را پیدا کنی. یعنی موسیقی رسمی فقط می‌تواند تو را در فضا قرار دهد. قطعه‌ای که در آن درآوردم جاز است، یعنی به شکل ویدیوکلیپی است. شما موسیقی رسمی بیرون را گوش می‌دهی فقط برای اینکه در فضا قرار بگیری. مثل اینکه بروی توی آب اما خودت باید شنا کنی. من ساعت‌ها بعد از شنیدن موسیقی به سکوت گوش کردم تا توانستم آنچه را می‌خواهم پیدا کنم و بفهمم کجایش بالا می‌رود و کجایش پایین می‌آید. حتی در شکل بیرونی شعر هم همین تلاش را کردم. یعنی وقتی موضوعی به‌هم‌پیوسته است مصراع‌ها به‌هم چسبیده است و وزن دارد. پس کوتاهی و بلندی شعر ربطی به ایجاز ندارد، ممکن است یک شعر کوتاه دچار اطناب شده باشد و یک شعر بلند در کمال ایجاز اتفاق افتد.


 در این کتاب نمونه‌هایی از شعر-گفت‌وگو یا شعر نمایشی می‌توان یافت که اتفاقا از شعرهای قابل‌توجه مجموعه هم هستند. مثل شعر «بانو آفاق»، که در آن زبان پرسوناژها هم شکسته‌ شده است: «یادم نیار… یادم کجاست که صحن خانه را به یاد بیارم». پیش از این نمونه‌های دیگری از این شعرها در کارهایتان وجود داشت اما شما با چه قاعده و ملاکی به شکستن زبان در شعر دست می‌زنید و برای درآوردن زبان شخصیت‌های شعر چگونه عمل می‌کنید؟
من این تجربه‌ها را به‌خصوص در منظومه‌ها خیلی انجام دادم. چون منظومه به سمت هنرهای دراماتیک می‌رود و وقتی شما با پرسوناژ طرف هستید، هر پرسوناژ زبان خودش را دارد. آن‌وقت این کار دشواری است که هم از صنف کارت که شعر باشد بیرون نیایی و هم بتوانی آن زبان را بسازی. وقتی می‌خواهید تقلید نثر روزنامه‌ای هم بکنید باید سعی کنید فاصله خاصی با آن وجود داشته باشد که به کارتان بخورد. در همین کتاب یکی‌، دو نمونه شعر اینگونه هست. حتی در یک‌جا که اصلا تسلیم این نوع شعر شدم و آن، شعر «به زبون لری عرض می‌کنم» است که تجربه‌ای است در کار من. چرا که دیدم چند مجموعه‌شعر منتشر شده که همه‌شان همین‌جوری هستند اما می‌توان یک شعر این‌جوری گفت و مدام که نمی‌توان این کار را کرد. در اینجا زبان‌ها را خیلی تغییر دادم. یک منظومه‌ از من هست که خیلی شناخته‌شده نیست، به اسم «۱۳۹۹». در آنجا یک سرهنگ نیروی هوایی، یک معلم فلسفه و یک خیاطی که از «هزارویکشب» آمده حضور دارند و زبان همه اینها متفاوت از هم است. در نتیجه این کار ملکه ذهن من شده و اگر قرار باشد شعر وارد عرصه دراماتیک شود من راحت به طرف زبانی می‌روم که مال آن کاراکتر باشد.


 دقیقا سوال هم به همین ویژگی برمی‌گردد، اینکه چطور می‌توان زبان‌ شخصیت‌ها را شکست در عین اینکه زبان شعر دچار افت نشود؟
مشکل هم همین است. اینکه زبان را بشکنی اما صنف ادبیاتش از بین نرود. این را در ادبیات قدیم هم داریم. من فکر می‌کنم مثلا وقتی سعدی می‌گوید: «سعدیا دور نیکنامی رفت/ نوبت عاشقی است یک چندی»، ترکیب «یک‌چندی» یعنی در کنارهم قرارگرفتن «یک» و «چندی» فصیح نیست اما حالا سعدی اینطوری حرفش را زده؛ که یعنی ولش کن دیگر، نوبت عاشقی است یک‌چندی. اینجا زبان عامیانه شده اما صنفش هنوز زبان سعدی است و خوب‌درآوردن این خیلی مشکل است.


درآوردن زبان شخصیت‌ها در شعر دشوارتر از لحن و زبان شخصیت‌ها در داستان است، اینطور نیست؟
بله. برای اینکه شعر عادتی هم به خواننده می‌دهد و بنابراین عادت او می‌خواهد شعر بخواند و در شعر قرار گیرد. این خیلی مساله مهمی است. سابق بر این وزن عروضی بود و آدم می‌فهمید که دارد شعر می‌گوید. اما حالا وزن در شعر وجود ندارد و باید کاری کنی که خواننده حس کند وارد شعر شده است. به‌عبارتی ما کاملا می‌فهمیم که شاعر در اینجا وارد حوزه شعر شده یا دارد نثر می‌نویسد و ادبیات می‌بافد.


 نمونه‌هایی از شعرهای نمایشی در شعر شاعران معاصر دیده می‌شود، خود نیما ساختمان «افسانه»اش را نمایش نام گذاشته یا در کتاب «دشنه در دیس» شاملو، شعر اول کتاب با عنوان «ضیافت» که برای سیاهکل هم سروده شده، شعری نمایشی است که پرسوناژهایی مثل راوی، میزبان، دلقک، ولگرد و… در آن حضور دارند. یا در کارهای اخوان هم شاید نمونه‌هایی باشد. قبل‌تر، در کارهای میرزاده عشقی هم نمونه‌هایی از این نوع شعر هست، مثلا در «سه تابلوی مریم» و «کفن سیاه». سابقه حضور شعر نمایشی در ادبیات خودمان را تا کجا می‌توان پی‌گرفت؟
بله. در ادبیات قدیممان نمونه‌هایی از این شعرها هست. مثلا در کار مسعود سعد تکه‌ای هست که در دربار نمایش می‌دهند، نمایشی که کمی هم شبیه نمایش حاجی و سیاه است که در سیاه‌بازی‌های ایران اجرا می‌شده است. دونفر در کار حضور دارند که با هم بازی و جدل می‌کنند و در کار، پرده نمایش هم وجود دارد. زمانی ما می‌گشتیم تا این‌ شعرها را پیدا کنیم و بهرام بیضایی می‌گفت هرچه از اینها پیدا کردید به من بدهید. من این شعر مسعود‌ سعد را پیدا کردم و زنگ زدم به بیضایی و او گفت این را دارم که اگر «تاریخ نمایش» را روزی بنویسد این شعر هم در آن هست. اما نمونه‌های دیگر به این شکل مگر در تعزیه‌های قدیم مانده باشد چون نمایش‌های روحوضی را ضبط نکرده‌اند. مثلا در کتاب شوالیه شاردن که در زمان صفویه به ایران آمده، اشاره شده که زن‌ها آوازهایی می‌خوانند شبیه آوازهایی که در کارهای نمایشی خارجی می‌بینیم. اما از زمان قاجاریه به بعد، به‌صورت جدی توجه به این نوع شعر جلب شد. در کارهای تقی رفعت نمونه‌هایی از این نوع نمایش هست که مرحوم یحیی آریان‌پور به من سپرد که آن را چاپ کنم و من هم آن را به عبدالعلی عظیمی دادم که او پیگیر انتشارش است. و بعد البته عشقی، هم «کفن سیاه» و هم «سه تابلوی مریم» و به‌جز اینها یکی، دو کار دیگر هم دارد و یکی آنکه می‌گوید: «گدایم، من گدایم، من گدایم، گدای بینوایم من…». آنها استانبول و پراگ و جاهای دیگر را دیده بودند و کوشیده‌اند که نمونه‌هایی اینچنینی را در شعر فارسی پیاده کنند. بعد به جلوتر که بیاییم، در سال۱۳۱۲ تندرکیا نمایشی دارد به اسم «تیسفون» که چاپ لوکسی از آن در پاریس منتشر شده است. این کار هم نمایشنامه به شعر است و به زمانی برمی‌گردد که بربرها و وحشی‌ها به اروپا حمله کرده‌اند و عده‌ای به دربار انوشیروان می‌آیند و از ایران کمک می‌خواهند. اما یکی از بهترین نمونه‌های این نوع شعر «کاوه آهنگر» ابوالقاسم لاهوتی است که آهنگ‌های این کار الان هم موجود است که می‌گوید «آن سلسله مو‌اید اگر بر سر بازار/ بازار شود هر نفسش تازه چو گلزار». و بعد کم‌و‌بیش نمونه‌های دیگری هم بوده است.
اما در کار من بیشتر شعر نمایشی هست و غالبا به میراثی که در ادبیات انگلستان از شکسپیر به الیوت رسیده توجه داشته‌ام و در آنها حتی تکه‌های مَفصلی شعر هم قدرت خود را حفظ می‌کند. اینطور نیست که یکدفعه بگوید «چطوری؟»، همین را می‌گوید و عامیانه هم می‌گوید اما صنف شعر را در خود دارد و من این کوشش را در شعرهایم کرده‌ام. به‌خصوص در دو شعر نمایشنامه‌ای در کتاب «پاییز در بزرگراه» که اولین‌بار با همان‌ها این تمرین را شروع کردم: «خانه لیلی» و «یویوگی پارک» که حتی در همین خانه اجرایشان هم کردیم. اولی را با هوشنگ گلشیری و محمد حقوقی و غزاله علیزاده بازی کردیم و دیگری را با شیوا ارسطویی، چایچی و مهیار رشیدیان که علی نادری با دوربینش آن را ضبط کرد. در این شعرها سعی‌ام بر این بوده که هم صنف شعر وجود داشته باشد و هم اینکه خواننده بفهمد وارد شعر شده است. یویوگی، پارکی است در ژاپن که آن موقع پاتوق بچه‌های ایرانی بود که در آنجا کار می‌کردند و چندنفرشان هم مردند. در شعر یکی از شخصیت‌ها به رفیقش می‌گوید چه شد که او مرد؟ و از اینجا شعر شروع می‌شود: شبی است زمستانی در پارک، یکی از شخصیت‌ها جلوی گودال و پشت نیمکتی ایستاده و می‌گوید: «شب اقلیم سایه‌ها است/ ولی سایه‌ها در سیاهی هویت ندارند/ رفیق ما، در کشوری غریب سفر کرد/ در چاله‌ای، سیاه‌تر از شب، افتاد/ پلیس لاشه‌اش را جست/ وقتی که خاک بر او ریختیم/ گودال لب‌به‌لب شد/ و سایه بیرون آمد». بعد او بیرون می‌آید و بر نیمکت می‌نشیند و فلاش‌بک شروع می‌شود و یکی دیگر با تعجب می‌گوید من فکر می‌کنم که در آن دنیا هم تخت دامادی‌ام همین نیمکت پارک باشد. اگر شما به هر پنج قصه این شعر نگاه کنید متوجه می‌شوید که هر پنج قصه وزن عروضی دارند ولی باید یک کاری هم کرد که وزن محسوس نباشد اما با این‌حال می‌فهمی که وارد صنف شعر شده‌ای. خب آن تجربه‌ها در این کار هست که شاید روزی اجرا شود و به درد بخورد. به هرترتیب کوشیده‌ام یک چیزهایی را که در شعر فارسی جایش خالی یا کم است پیشنهاد دهم. خودم فکر می‌کنم این شعرهای نمایشی تجربه‌های موفقی‌اند اما توفیق هر کاری را تاریخ قضاوت خواهد کرد و بنابراین تاریخ ثابت می‌کند که اینها می‌توانند به یادگار بمانند و روزگاری اجرا شوند یا نه. و البته نه فقط یک اجرا.


 «خانه لیلی» را چه سالی اجرا کردید؟ به جز گلشیری و حقوقی و علیزاده خود شما هم در آن بازی کردید؟
بله، سال۱۳۷۲ اجرا شد و مهرجویی با دو دوربین کار را ضبط کرد.


 شما در آن اجرا چه نقشی را بازی کردید؟
من دو نقش بازی کردم. چون کار پنج نقش دارد و مجبور شدم دو نقش را بازی کنم؛ یکی از نقش‌ها سایه اول بود که بیشتر راوی است و ماجرا را شرح می‌دهد. ماجرا هم از این قرار است که چهارنفرند که از میکده بیرون می‌آیند، چهار سایه که هر چهارتا عاشق لیلی‌اند. به سراغ خانه لیلی می‌روند اما لیلی در اتاقش مرده. آنجا هم توضیح داده‌ام که وقتی در شعر آمده ما با برگ‌افشان به دنیا می‌آییم، این را در ویدیو و تصویر می‌توان نشان داد. یا مثلا وقتی می‌گوید: «زیر نور پنجره‌هایی که چون یادآوری، یک لحظه، روشن می‌شود»، این را در تصویر می‌توان نشان داد. چون یکی از پنجره‌ها روشن می‌شود که شبح لیلی است، همانی که اینها عاشقش هستند. کتاب «پاییز در بزرگراه» که شعرهای «یویوگی پارک» و «خانه لیلی» در آن است بالاخره امسال تجدیدچاپ شد.


 «خانه لیلی» را مهرجویی کارگردانی کرد؟
بله، البته دورخوانی کردیم و لازم بود بعد از آن مجددا اجرا و ضبط شود. اما به هرحال بازی‌کردن گلشیری جالب است، اینکه بازی و اکت کند و نه فقط روخوانی. یا همین‌طور غزاله علیزاده که با لباس مشکی بر تن از این پله‌ها پایین می‌آید و بازی می‌کند. یکی از این چهار شخصیت خود مرگ است که به او می‌گویند: «پس تو در این سال‌های سال/‌ای یهودا، در میان ما چه می‌کردی؟ / وضع ما را خوب می‌دانستی از آغاز/ تو شریک قافله بودی/ رفیق مرگ…». بعد می‌آید با لیلی دست دهد اما لیلی با او دست نمی‌دهد. از این روست که همیشه گفته‌ام نوعی روشنایی در کارهای من وجود دارد.
 «یویوگی پارک» را در چه سالی اجرا کردید و کارگردان اجرا چه کسی بود؟ در این کار هم خودتان بازی کردید؟
دومی را هم در همین خانه و در سال۱۳۷۸ اجرا کردیم که این بار خودم کارگردانی‌اش کردم. بچه‌ها که شعر را می‌خواندند نحوه بیان شعر را برایشان توضیح می‌دادم. این کار هم ضبط شده و خیلی قشنگ است. در این اجرا خودم یک نقش بازی کردم و همین‌طور کارگردانی هم کردم و یک چیز عجیب برایتان بگویم، در «خانه لیلی» جایی راجع به خودکشی حرف زده می‌شود؛ جایی در شعر می‌گوید درخت‌هایی هست که وقتی به آنها نگاه کنی یاد خودکشی می‌افتی و این تکه را غزاله خواند و بعد خودش را هم به درخت آویزان کرد. چون بیماری خودکشی داشت و آن آخرها هم بیمار شده بود و مسیر زندگی‌اش آنطور طی شد. آن تکه شعر این است: «زیر انبوه درختانی که پنداری/ یک نفر با وسوسه خودکشی-تحریک حلق آویز بودن-/ چشم می‌دوزد به هر شاخش…».


 به میراث نمایشی انگلستان از شکسپیر تا الیوت اشاره کردید. آیا نمونه‌های شعر نمایشی در کارهای الیوت را می‌توان یکی از اوج‌های این نوع شعر دانست؟
بله، شعرهای اینگونه زیاد است اما اینکه کسی که واقعا جرات کند و دست به عمل بزند مساله دیگری است. از همه جالب‌تر برایم داستان یویوگی‌پارک بود که تعریف کردم. این شعر به فرانسه ترجمه شده و مترجم من می‌گفت یکی از کانال‌های فرانسه می‌خواهد این کار را به صورت نمایش رادیویی اجرا کند. کانال دست راستی هم هست. گفتم من چه بگویم؟ موافقت کنم یا مخالفت؟ تو وکیل من. بعد گفتم عیبی ندارد، به جایش اگر یک دست‌راستی در فرانسه بر سر کار بیاید و بخواهد تو را اخراج کند آن وقت من نمی‌گذارم!


 برگردیم به «زمستان بلاتکلیف ما». در این کتاب شعر منثور هم دیده می‌شود، از جمله در «حسرت‌البهار»که از شعرهای قابل‌توجه کتاب هم هست. اگر موافقید درباره ویژگی‌های شعر منثور و تفاوت‌های اصلی آن با نثر توضیح دهید.
در «حسرت‌البهار» تمام مصراع‌ها با پایه وزن شروع می‌شود ولی وسطش تسلیم نثر می‌شود. مثلا: «چه رگباری»، مفاعیلن؛ «که می‌ترسم»، مفاعیلن؛ ولی در ادامه نثر می‌شود. چون به نظرم می‌آمد که این ترکیب شعر و نثر اتفاقا باز هم به درد کارهای نمایشی می‌خورد. یعنی وزن شنونده را خواب نمی‌کند و به نظر خودم خوب درآمده است. چرا که شش اپیزود وجود دارد که یک‌جوری همدیگر را کامل می‌کنند و اپیزود آخر باز‌می‌گردد به وزن خودش: «آن باغ سبزفام که تنها سالخوردگان می‌بینند». جالب است چون در همین اپیزود ششم می‌گوید: «امسال صف آزادی از پار بیشتر شده است»، این شعر برای سال ۱۳۸۷ است.
به‌هرحال کمتر شعری از من هست که به کل حالت بی‌وزنی گرفته باشد. به وزنی وارد می‌شود، گاهی به وزن دیگری می‌رود و گاهی به نثر می‌رود، درست مثل قطاری که ریل عوض می‌کند و باز به ریل اصلی‌اش بازمی‌گردد. در همان «حسرت‌البهار» می‌بینید که سطر «افسردگان که در صف کالابرگ اشعار می‌نویسند»، کاملا موزون است. بقیه هم با همان مفعول و فاعل شروع می‌شود اما آخرش را رها کرده‌ام. این کاری است که البته من اول‌بار نکردم، منوچهر شیبانی اولین‌بار این کار را کرده و در کارهای شاملو و فروغ و دیگران هم هست.


 پس آیا حضور وزن با این ویژگی‌هایی که ذکر کردید یا حضور موسیقی در کلام، خط مرز شعر منثور و نثر است؟
بله به نظرم. این نیم‌وزنی است. اولین مصاحبه عمر من، در سال۱۳۴۳ و بعد از انتشار «آه… بیابان» بود، یعنی زمانی که در اصفهان افسر توپخانه بودم و چون در مسابقه شطرنج اول شدم یک هفته به من مرخصی دادند. البته دانشجوی توپخانه بودم و بعد افسر نظام وظیفه شدم. در آن مرخصی آمدم تهران و بعد اولین مصاحبه عمرم را کردم که نادر ابراهیمی، احمدرضا احمدی و یکی دونفر دیگر در آن حضور داشتند. در آن مصاحبه هم گفته بودم که من وزن را به شکل یک آکومپایمانی همساز قبول دارم که مثل موسیقی از دور بنوازد. در این حالت دیگر دست آدم نسبت به کلماتی که در یک وزن نمی‌آیند بسته نیست. ته چیزی را می‌گویی و باز به سر وزن برمی‌گردی. این تجربه را دیگران کرده‌اند اما من هم کارهای خودم را کرده‌ام که معتقدم خود این وسیله است برای اینکه بفهمی شعر خوب شده یا نه. به نظرم شعر «حسرت‌البهار» بد نشده و البته خود همین ترکیب «حسرت‌البهار» هم جالب است چون کلمه فارسی «ال» نمی‌گیرد و به خودی‌خود همین ترکیب «حسرت‌البهار» شعر است.


 وزن همیشه نقش مهمی در شعرهای شما داشته و ضمنا اصراری به سپیدگویی نداشته‌اید و حتی در همین کتاب رباعی هم دیده می‌شود یا در بسیاری از شعرهایتان اوزان مرکب وجود دارد. شما به موسیقی شعر هم اهمیت زیادی می‌دهید، چیزی که در شعر امروز کمتر دیده می‌شود. اینطور نیست؟
موسیقی شعر لزوما با موسیقی رسمی یکی نیست. نوعی موسیقی هم هست که با تقارن تصویرها به وجود می‌آید. اگر تصویرها با هم توازن داشته باشند خود این باعث می‌شود که شعر نوعی موسیقی پیدا کند و به نظر من آن چیزی که به‌خصوص در اغلب اشعار امروز غایب است این است که هیچ نوع موسیقی‌ای در آن نیست. برای انتشار کتابم من دعوا کردم و گفتم این نوع چاپ را قبول ندارم و چرا شعر به این شکل باید چاپ شود که چهارخط اینجا باشد و چهارخط با فاصله صفحه دیگر. اینها به هم ربط دارند. منتها خب گفتند حالا که ما چاپ کنیم دیگر ربط ندارد! و بعد آن چیزی که من دنبالش هستم به‌عنوان پدیده‌های شعر، وجود نوعی جهان‌بینی در شاعر است. اینکه شاعر این دنیا را چگونه می‌بیند؟ و بعد ببینیم حالا درست دارد آن را بیان می‌کند یا نه؟ اما وقتی اصلا چیزی را نمی‌بیند و فقط با کلمات کار می‌کند، خب ما دیگر هیچ باب آشنایی‌ای با هم نداریم. به‌خصوص که اینقدر کلمات و ترکیبات یکنواخت است که ده‌هانفر را با هم اشتباه می‌کنیم. خب بالاخره شاعرانی مثل شاملو، اخوان، فروغ، نادرپور و…، هرکدام کارشان معلوم است. ولی غالب شاعرانی که الان هستند باب آشنایی به آدم نمی‌دهند.


 بخش‌هایی از شعر امروز با فقدان تجربه شاعرانه هم روبه‌رو است.
بله، به‌هرحال شاعر باید یک‌جوری هم از حوادث رنجور باشد. «بنشینم و شعرم را بگویم» نمی‌شود. شعر به آدم وارد می‌شود. حتی به شکل دملی که یکدفعه سر باز کند، ممکن است از قدیم مانده باشد و حالا سر باز کند. نمی‌شود آدم روی شعر بی‌تعصب و بی‌تاثیر باشد.


 به ترکیب «حسرت‌البهار» اشاره کردید، عنوان شعر، یعنی «حسرت‌البهار»، پیش از شروع خود شعر جلب‌توجه می‌کند و ترکیب‌هایی مثل این در کل کارهای شما زیاد هم دیده می‌شود. این ترکیب‌ها چقدر در شعر شما حایز اهمیتند؟
می‌گویند که شعر یک کلمه منبسط است. من در حدود ۵۰سال پیش که یادداشت‌هایی در عالم جوانی‌ام می‌نوشتم، نوشته‌ام که به نظر می‌رسد شعر یک جمله منبسط است. بعدها مقاله‌ای از اکتاویو پاز ترجمه شده بود، اگر اشتباه نکنم با نام «کودکان آب و گل»، که پاز هم آنجا گفته بود شعر یک جمله است. «حسرت‌البهار» یا «نام تمام مردگان یحیی است» اول از همه گفته شده. در «گاو سبز»، «چه گاو سبز قشنگی» اول گفته شده بعد بقیه از دل آن درآمده که این درخت چطور شبیه گاو شده است. بعد از این، تخیل است که به شعر جان می‌دهد و بر این اساس شاعر می‌گوید که آفتاب و باد در لحظه‌ای درخت را به این شکل درآورده و این لحظه توسط هنر جاودانه شده است. من اصلا با کسانی که می‌خواهند شعر را به چیزی مادی تبدیل کنند موافق نیستم، شعر چیزی است ماورایی. حداقل مایه‌اش ماورایی است و بعد شما به‌عنوان ادیب و هنرمند آن را ویرایش می‌کنید و به آن شکل می‌دهید ولی مایه‌اش اگر نباشد هیچ فایده‌ای ندارد. به همین دلیل شما شعرهایی می‌خوانید یا قطعاتی می‌شنوید که شاعر یا آهنگساز از استادی چیزی کم نگذاشته اما اثر دلربا نیست. قدیم‌ها که برای عید نوروز سمنو می‌پختند ۲۴ساعت آن را هم می‌زدند و دود هیزم در چشم‌ها می‌رفت و می‌گفتند ثواب دارد. بعد می‌گذاشتند یک شب بماند و وجود مقدس می‌آمد یک انگشت به آن می‌زد و اگر نذرت قبول بود شیرین می‌شد وگرنه شیرین نمی‌شد. اثر هنری هم انگار چنین قصه‌ای دارد. یک کسی، یک وجود مقدسی باید به آن انگشت بزند تا شیرین شود.


 به عنصر ماورایی شعر اشاره کردید، این الهام در شعرهای شما زیاد دیده می‌شود، حتی خواب‌ها و رویاهای شما در برخی شعرهایتان حضور دارند. بعد از اینکه شعر را نوشتید چندبار آن را ویرایش می‌کنید؟
بعضی‌وقت‌ها خیلی و بعضی‌وقت‌ها هم نه، همان بار اول تمام شده است. شعرهایی بوده که تنها برای یک کلمه مدت‌ها با آنها درگیر بوده‌ام. من چهار شعر دارم به اسم «ملاح خشک‌رود» که شعرهای خوبی‌اند. ملاح خشک‌رود با اینکه ملاح و دریانورد است در اداره کار می‌کند. در قسمت سوم شعر، دختر همکارش که دختر جوانی است می‌گوید ناخدا چرا دریا نمیروی و خیلی بد است آدمی مثل شما در اداره بماند. بعد ملاح می‌گوید من هیچ‌وقت دریا را فراموش نکرده‌ام و همیشه به بندر سامارا می‌روم. اسم سامارا را من خواب دیده بودم. بندری با این اسم واقعا وجود دارد. همیشه سامارا در ذهنم بود و فکر می‌کنم اسمش ثمره بود حتی. آخرین‌بار می‌گوید در نزدیکی خلیج عدن مغروقی دیدیم که افتاده در دریا، کنیزی بود که هنوز زنده بود و می‌توانستیم نجاتش دهیم ولی بعد دیدیم یک انگشتری دستش کرده که توفان است، آن‌وقت متوجه شدم اربابی است که می‌تواند چندثانیه پیش از…؟ در اینجا یک لغت می‌خواستم. بعد او را به دریا سپردم، پس من چرا به دریا برگردم وقتی نمی‌توانم کسی را نجات بدهم و بنابراین در اداره کار می‌کنم. آن کلمه مدت‌های طولانی ذهن مرا درگیر کرد، چندثانیه پیش از افول، سقوط، … هفت‌ماه طول کشید تا کلمه «طلاق» را پیدا کردم. آن‌وقت متوجه شدم که این در دنیای واقعی هم هست. در مجموعه مقالاتم در «دیده‌بان خواب‌زده» هم این را گفته‌ام که زنانی هستند در دنیا در سن ۴۵ تا ۶۰‌سال که غالبا بعضی‌‌هایشان خیلی زیبا مانده‌اند، یا بعضی‌هایشان خیلی پولدارند اما یک ازدواج ناموفق داشته‌اند و دیگر حاضر نیستند ریسک کنند. آنها دیگر ازدواج نمی‌کنند مگر اینکه مطمئن باشند و می‌گویند حاضریم همه زندگی‌مان را بدهیم اما به شرط وجود مردی که بیرزد. مثل همین چیزی که طلسم شده و یکدفعه دیدم طلاق چقدر کلمه درستی است. اینها چیزهایی است که شاید در شعر دیده نشود برای اینکه همه نمی‌توانند پشت‌پرده شعر را ببینند.


در «زمستان بلاتکلیف ما» دو شعر «ریش آبی» و «به زبون لری عرض می‌کنم» از چند جهت قابل توجهند. یکی طنزی است که در هر دو شعر دیده می‌شود و دیگر اینکه رد شعر‌های شفاهی و ترانه‌های عامیانه را می‌توان در آنها دید. ترانه‌های عامیانه و شفاهی از مشروطه به بعد حضور پررنگ‌تری در شعر داشته‌اند و برخی از اشعار شما هم به این ترانه‌های عامیانه نزدیک شده‌اند. حتی در «نام تمام مردگان یحیی است» هم این را می‌بینیم، آنجا که ترانه‌های کودکانه در شعر آمده است. شعرهای شفاهی و ترانه‌های عامیانه چه اهمیتی برای شما دارند؟ ‌
درست است. حتی گاه چیزهای کوچه‌بازاری و جنوب‌شهری هم در شعرهایم هست. در یکی از شعرهایم آمده: «آواز دسته‌جمعی شب‌گردان/ سلام خانم آفت با این بعد مسافت». خانم آفت خواننده کوچه‌بازار بود و شب‌گردان این را می‌خوانند؛ «دروازه‌ای به آخر بن‌بست باز شد/ آواز دسته‌جمعی شب‌گردان/ سلام خانم آفت با این بعد مسافت». باید بگویم که اینها نمودهای مختلف زندگی است. وقتی شما شعر یک دوره را جمع می‌کنید، تجلیات روح یک ملت در آن منعکس است. «هزارویک شعر» را من اصلا با این قصد جمع‌آوری کردم که چه‌وقت اندوهگین است، چه‌وقت اندوهباره، چه‌وقت هرهری است و می‌گوید ولش‌کن بابا، چه‌وقت لجباز است و… اینها تجلیات گوناگون روح یک ملت است. در نتیجه، این دوگانگی‌ها هم که یک مجلس سنگین در آخر به یک مجلس سبک تبدیل شود، یا مجلس سبک با یک جمله به مجلس سنگین بدل شود، می‌تواند در شعر اتفاق بیفتد و طبیعی هم هست و من عمدی نداشته‌ام برای این کار بلکه این شیوه زندگی‌ام بوده است.


 ویژگی دیگر شعر «به زبون لری عرض می‌کنم»، حضور کلماتی مثل «زهرمار» و «نسناس» و… در شعر است یا کلمات رکیکی که در ظاهر غیرشعری به‌شمار می‌روند. این دست کلمات و ترکیب‌ها در شعر شاعران قدیم‌ و به‌خصوص در «مثنوی» و «غزلیات شمس» دیده می‌شود. در همین شعر شما زبان در جاهایی شکسته شده است. شما با چه معیاری این کلمات را وارد شعر می‌کنید بی‌آنکه شعر دچار افت شود یا غیرطبیعی به نظر رسد؟
اینها شاید میراث یک دوره‌ای است که من داستان می‌نوشتم با زبان فولکلوریک و شاید حتی میراث زندگی‌ام هم در این فضاهاست. در این‌ شعر هم توازنی وجود دارد، وقتی می‌گوید «همه‌ش تقصیر اون‌وقتاس»، یک اندوهی در این هست. اما وقتی می‌گویی «ولی بدان‌ ای نسناس/ همه‌ش تقصیر اون‌وقتاس» این سطرها همدیگر را متعادل می‌کنند. یعنی طنز، غم‌نامه را متعادل می‌کند و مفهوم گاهی زبان را متعادل می‌کند. ممکن است یک لاتی با اندوه واقعی بگوید همه‌ش تقصیر اون‌وقتاس، نسناس. به شعر شاعران قدیممان که نگاه کنید تکیه‌کلام‌ها را می‌بینید، مثلا من تکیه‌کلام را در شعر حافظ پیدا کرده‌ام که معمولا «درویش» است: «نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش»؛ «دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش»؛ این در شعر حافظ خیلی زیاد است. حالا مثلا می‌گویند رفیق، که گله‌ای دوستانه است. در نتیجه نسناسی هم که ما می‌گوییم وقتی در کانتکس غم‌انگیز می‌آید شعر را متعادل می‌کند.


 در این کتاب بخشی با عنوان «ترجمه‌هایی از نظم‌به نثر»، از شعرهای ابتدایی کتاب جدا شده است. دلیل این نامگذاری چیست؟
اینها شعرهای موزون بودند و من ساده‌شان کردم. تجربه‌ای در کارم بودند و دلیل این نامگذاری هم همین است. من با قصیده‌سرایی به سبک منوچهری شاعری‌ را شروع کردم و حتی از منوچهری تقلید کرده‌ام و قصیده و غزل هم چاپ کرده‌ام، مثنوی که بسیار. در ابتدای آخرین شعر همین کتاب نوشته‌ام «جهان بدون تلالو جواهری مخفی‌ست/ که من در این کلمات سمج گمش کردم»، خب این می‌تواند میانه یک غزل باشد. عناصر کلاسیک با ویژگی‌های مدرن در اثر من وارد می‌شوند. اما به‌هرحال در کارهایم غزل و مثنوی و رباعی هم هست. اما شعرهای این بخش غالبشان بیانی موزون داشتند و من الان ده‌ها شعر موزون دارم که مانده‌‌‌ام چه‌کار کنم. مثلا شعری هست که در آن نگهبانی می‌گوید تویی که به من می‌گویی خواب‌زده، من تمام شب پاس داده‌ام در سرما. وزن در این شعر خیلی زیاد است و با سادگی نگهبان جور نیست. من اگر بتوانم پنج‌ساعت در هفته پشت میز بنشینم به این شعرها می‌رسم. چون باید شعر را ببینم و با درازکشیدن نمی‌توانم روی شعر کار کنم. حالا این شعرها را سعی کرده‌ام ساده کنم و به صورت این تجربه‌ها در اینجا آمده است.


 زبان شعری شما در طول این ۵۰‌سال زبانی ویژه و خاص خودتان بوده، زبان شعر شما نه زبانی آرکاییک است، نه زبان شعر حجم، نه بازی‌های زبانی است و نه زبان ساده و… این ویژگی در این کتاب آخر هم دیده می‌شود. به عبارتی زبان شعری شما زبانی منعطف است که ابایی از این ندارد که جایی به سمت زبان آرکاییک حرکت کند و جایی به سمت زبان عامیانه. مرجع شکل‌گیری این زبان و انعطاف حاضر در آن چیست؟
به‌خاطر پسندهای متفاوتی است که در من هست. موسیقی سمفونیک همان‌قدر برایم جذاب است که آهنگ‌های کوچه و بازار. همان‌قدر که زبان ادبی یا به قول نیما، آرکاییک برایم جذاب است زبان آرگو هم جذابیت دارد. در ذهن من اینها هیچ‌کدام یکدیگر را نفی نمی‌کنند. حتی گاه در صحبت‌کردن هم سطح زبان عوض می‌شود، گاه یک جمله ادبی است و بعد جمله دیگر عامیانه و این حتی شنونده را به تعجب هم وامی‌دارد.


 شما به‌عنوان شاعری اجتماعی شناخته شده‌اید و رد مختصات اجتماع اطرافتان در بسیاری از شعرهایتان دیده می‌شود. اما یک ویژگی در شعر شما وجود دارد که شعر شما را از اغلب شاعران اجتماعی هم‌دوره‌تان یا شاعران بعد از شما متمایز می‌کند. و آن اینکه شعر اجتماعی معاصر ما، غالبا شعری کلی‌بین است که از دیدن جزییات تن می‌زند و تنها به امر کلی نگاه می‌کند. اما شعر شما باوجود اجتماعی‌بودن ریزبین هم هست و جزییات را هم به خود راه می‌دهد. البته شاعران دیگری هم بوده‌اند که به جزییات توجه داشته‌اند، مثلا جزییات در شعرهای فروغ هم حضور دارد. به نظرتان چرا شعر اجتماعی معمولا شعری کلی‌نگر است؟
حق با شماست. تصویر درستی در سوالتان ارایه دادید. چرا که کلی‌گویی در مساله اجتماعی ریسک کمتری دارد و شاید همکارهای من ترجیح می‌دهند که هم شاعر اجتماعی باشند و هم شعرشان به شکلی نباشد که بتوان مچشان را گرفت و پرسید راجع‌به چه چیزی ‌داری حرف می‌زنی؟ البته به قول شما همه اینطور نیستند و بعضی‌ها هم هستند که ضمن اینکه شعری اجتماعی دارند اما جزییات را هم می‌بینند. ضمن اینکه اشاره به وضع موجود، یک خطر دارد و آن اینکه شعر را تاریخ‌مصرف‌دار می‌کند. مگر اینکه با وضع موجود کاری کنی که یک جنبه زمان‌گریز هم داشته باشد، مثل این شعر حافظ که می‌گوید «همه آفاق پر از فتنه و شر می‌بینیم». یعنی شاعر در یک زمان زندگی کند اما زمان‌گریز هم باشد. نمی‌خواهم بگویم همه کارهای من اینطور است اما بسیاری از حوادث در شعرهای من نشانه گذاشته است. در همین کتاب «زمستان بلاتکلیف ما»، در شعر «نامزدها»، نشانه‌ای هست که حتی اگر فراموش شود شعر اما همچنان می‌تواند تصور و تامل خواننده را بیدار کند که یک چیزی ببیند. گیرم که اصلا نداند الهام شاعر از کجا بوده. مهم هم نیست.


 روایت از دیگر عناصر مهم در شعر شماست اما به نظرتان روایت تا کجا می‌تواند وارد شعر شود؟ مثلا در برخی شعرهای اخوان آنقدر حضو روایت پررنگ است که انگار کاملا دارد قصه می‌گوید. آیا باید حدومرزی برای حضور روایت در شعر قایل بود؟
ریتسوس یکی از شاعران محبوب من است که ترجمه‌اش هم کرده‌ام، او بخشی از روایت را در شعرش می‌گوید. مثلا نام یکی از زیباترین شعرهایش «یاس پنه‌لوپه» است. پنه‌لوپه زن اولیس است که ۲۵سال صبر کرده بود اما ریتسوس یک تکه از روایت را گرفته است. پنه‌لوپه وقتی پس از سال‌ها اولیس را با آن شمایل بیگانه می‌بیند یکدفعه می‌گوید عجب کاری کردم، این غریبه چه‌کسی است؟ همه خواستگارهایم را رد کردم و این‌همه سال صبر کردم برای چه‌کسی؟ ببینید ریتسوس شعر را از کجا گرفته، اینکه آدم تسلیم روایت شود از ذات شعر بیرون می‌افتد. چون در این صورت فقط ‌داری یک داستان را منظوم می‌کنی. از این‌رو شعرهایی مثل «خوان هشتم» از شعرهای درجه‌یک اخوان نیست. «آنگاه پس از تندر» یکی از شاهکارهای اوست در این حوزه. در حال بازی شطرنج‌اند اما شعر تسلیم شطرنج نشده است.


 اسطوره‌ها و شخصیت‌ها و لحظه‌های تاریخی حضور پررنگی در شعر شما داشته‌اند و تاکنون زیاد هم درباره آنها صحبت شده، اما به جز این، یک تیپ شخصیتی دیگر هم در شعرهای شما دیده می‌شود که اگرچه معروف هستند اما لزوما جزو مفاخر و اسطوره‌ها و شخصیت‌های تاریخی به‌شمار نمی‌روند. مثل لات‌ها یا زنانی که شاید چندان خوشنام نب مد و مه/سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۳

مجموعه اشعار محمد علی سپانلو

مجموعه اشعار محمد علی سپانلو

 

 

نویسنده: محمد علی سپانلو
ناشر: نگاه
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 992
اندازه کتاب: رقعی جلد سخت - سال انتشار: 1392 - دوره چاپ: 1
کد کتاب:

خام خیالی/برزین اذرمهر

 

 

 

 

 

 

 

سیمرغکِ دروغ

شیرانه سهم خویش چو از فتح قاف یافت

بر کند ز رخ نقاب و

بدل شد به « دال سر»

از بیدلان تشنه ی پرواز ،کند سر

برچید از یکایک مرغان ، بال و پر

با این خیال خام که هرگز،

دیگر نرست خواهد ،

زیبا پر ی به پیکر پرواز!

*

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

 

 

 

پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:15 ق.ظ

نظرات 5 + ارسال نظر

راثی پور پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:08 ق.ظ

سلام استاد



فریاد از بلاهت مرغان که
دال را

نشناختند باز
ز سیمرغ

توکل یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:33 ب.ظ

سلام

حالا که بنا بر بداهه گوئی هست این تکه هم پیشکش شما

عین بلاهت اینکه بجای توان خویش
بندی امید خام به چیزی که خالقش
جز وهم تنبلت نیست

ج.مرزوقی یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:20 ق.ظ

درود به استادان بزرگوار.ممنون از اشما.



بلاهت را ملامت ار توان کرد

بلاهت آفرین را پس چه باید ؟!

ج.مرزوقی یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:29 ق.ظ

درود به استادان بزرگوار.ممنون از شما



بلاهت را ملامت ار توان کرد

بلاهت آفرین را پس چه باید ؟!

سینا مقصود لو دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:21 ق.ظ

سلام

همه تقلبی شدن
سیمرغم روش

گفتم به سایه ام/مهدی عاطف راد

 

 

گفتم به سایه‌ام

دیگر هراس از خطر گم شدن بس است
برخیز تا به کوچه‌ی شوریدگی رویم
چون موج بی‌قرار
مثل نسیم نرم و سبک‌بار
از مرزهای بسته‌ی عزلت گذر کنیم
و پشت سر به جا بگذاریم
بن‌بست انزوا را
آن‌جا در امتداد تپش‌زای خاطره
همراه با تلاطم امواج عاطفه
لب‌ریز از تموج افسون
در ازدحام جاری احساس گم شویم
گرداب‌وار
در التهاب پرتب‌وتابش شویم غرق
باشد که در مسیر مه‌آلود رازها
رنگین‌کمان گم‌شده‌ی اشتیاق را
سرشار از شعاع رفاقت
لب‌ریز از تلألوی الفت
پیدا کنیم در افق دور آرزو
گیریم از او سراغ سرود زلال باران را
پرسیم از او نشانی آرامگاه توفان را.

پرسید سایه‌ام از من:
آیا گمان نمی‌کنی
این کوچه هم
بی‌راهه می‌رود وَ سرانجام
در انتهای دور و درازش
در دوردست خسته‌ی سرگشتگی و گم‌راهی
بن‌بست می‌شود؟

آیا گمان نمی‌کنی
بن‌بست سرنوشت من و توست؟
بن‌بست لحظه‌های پر از حس انجماد
بن‌بست کوچه‌های پر از حس انسداد
بن‌بست خستگی
بن‌بست ترس و دهشت و تردید.

آیا گمان نمی‌کنی
ما راندگان ز پهنه‌ی رؤیا
واماندگان ورطه‌ی کابوس
محبوس در اسارت افسوس
با دستهای بسته و پاهایمان کرخت
تقدیرمان تحمل زجر سکونت است؟

گفتم به سایه‌ام:
گیرم که گفته‌های تو باشد همه درست
اما نشستن عاقبتش هرز رفتن است
در باتلاقهای تباهی
پوسیدن است
گندیدن است
این را به یاد دارم
زآوازه‌خوان رهگذری اهل معرفت
که می‌سرود گرم و خوش‌آهنگ:
"بی‌شک سکون نشانه‌ی مرگ است
و در نشست سنگ‌وار
ما غرق‌می‌شویم در امواج انهدام."
بنگر به دوردست
آن مرغ را ببین که در آفاق آرزو
سرشار شور و لذت اوج است
و در هوای شادی آزادی
سرمست از رهایی جان می‌کشد نفس
شاید شبی گریخته باشد از
بن‌بست یک قفس

 شهریور 1393

 

پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:04 ق.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

سینا مقصود لو دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:27 ق.ظ

دیگر هراس از خطر گم شدن بس است



دیگر بس است از خطر گم شدن هراس

من اینجوری می پسندم

پیام سیستانی سه‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 12:26 ق.ظ http://psistani.blogfa.com

درود بر جناب عاطف راد

دست مریزاد . دیری بود شعر بلندی نیمایی جاندار و گیرایی نخوانده بود .. هزار درود .. بسیار شادمان شدم ...

ارادتمند شما / پیام سیستانی

آواز نخل ها (٢)سعید سلطانی طارمی

 

 

 

 

چشم هایم کورند

چشم های کورم

خواب می بینند

خواب توفان می بینند

که زاقصای جهان می آید

آهوان را می بلعد

روی کوهان شترها

                       افعی شعله وری می کارد

و کبوترها را

               زیر شلاق کبودش می گیرد

روی سرچشمه ی جوشان فرات

                        اژدهایی می بندد

نینوا را به سقوط ابدی می بخشد

و هوا را از ما می دزدد.

 

آه،

روح سوزان خدایان

درسرابی نفرینی

گیر خواهد افتاد

وزمین،

               آبهایش را قی خواهد کرد

کاسه ی دریاها

واژگون خواهد شد

باد،

نوح و کشتی را خواهد برد

وستیغ جودی

زیر امواج تشعشع خواهد مُرد

کودکانی بی قلب

روی خاکستر آبادی ها

                   به جهان خواهند آمد

روی نخلستانها

برف مسمومی خواهد ریخت

دختران بغداد

                 از دم آینه خواهند گریخت

وحمورابی

زیر الواح قوانینش

                     گریه خواهد کرد

روح خان وحشی

درواشنگتن خواهد چرخید

صبح یاسا خواهد گفت

ظهر یاسا خواهد کرد

شب،

زیر یاسا خواهد زد

 

چشم هایم کورند

چشم های کورم

خواب می بینند

خواب یک جوجه کبوتر می بینند

که سراسیمه و سرگردان است

روی خاکستر نخلستانها.

 

 

چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:58 ب.ظ

نظرات 1 + ارسال نظر

پیام سیستانی دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 05:21 ق.ظ http://psistani.blogfa.com

درود بر دست مریزاد بر ایتاد طارمی عزیز

براستی که بسیار استادانه با وزن کنار آمده اید و بسیار استادانه وزن را به پس پشت زبان رانده اید تا تصویرها و زبان آزادنه در فضایی دلخواسته نفس بکشند . فضایی بسیار گسترده و پهن است و با زبانی روایی گویا بخشی از جان تاریخ را با زبان شعر ورق می زنید.. گویا امروز و دیروز را در یک صفحه نگاشته اید... دست مریزاد.

ارادتمند شما / پیام سیستانی

چون و چرا/شفیعی کدکنی

شعر کوتاه

 

 

 

 

بیهوده پشت این در آئین

با کوبه ها مکوب

با کوبه چرا

با کوبه های چون

بنگر که بسته است خداوند

در را ز اندرون!

نامه های عاشقانه نیما

 

 

پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب میکنند: بدون اینکه پدر و مادر برایشان رای بدهند!!! به جای اینکه الفاظ دیگران برای آنها عقد ببندد، قدری خودشان آواز میخوانند، آنوقت محبت و یگانگی در بین آنها این عقد را محکم میکند. شیرینی آنها به شاخه های درختها چسبیده است. خودشان با هم میخورند. مسئول خوراک دیگران نیستند. به جای آینه و قالی نمایش دادن، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب میکنند. راستی و دوستی دارند، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ میشوند. ولی خدا به انسان تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند.  بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمیخواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من میخواهم پرواز کنم ! نمیخواهم انسان باشم، چقدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن میگذرد.

من از راههای دور میرسم در این دیار نابلد هستم. در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم. رفیق مهربان، تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد؟؟؟

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

 

آی آدما/نیما یوشیج

 

 

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"... 

صدا/عمران صلاحی

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا...به نام کوچکم صدا بزن...

 

قسمتی از منظومه آرش کمان گیر/سیاوش کسرائی

 

 

شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

 

 

 

 

چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

حسین شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:00 ق.ظ http://mhpedu.blogsky.com

معرکه بودند این موج آفرینان دریاچه شعر نو. این جدیدها طرفی نبستند مثل آنان. مثلا:
موج نو-سیال ذهن-حجم-و اخیرا سپید افراغ اندیشه و سپید هایکو و بعضی از این کوتاه گو های...
خدا عاقبت شعر فارسی را بخیر کند کاش در همان نوی مهدی اخوان ثالث می ماند. داریم به نظر من تقلید می کنیم تقلید مان هم در شعر و ادبیات مثل باقی چیزهاست: کور و بدون عقلانیت.
واقعا از ساحت مقدس شما نیمائیان عزیز عذر میخواهم با این که بعضی از دوستان من هم هستند اما شعرشان را هر چه زور می زنم نمی فهمم و وقتی خودشان تفسیرش می کنند دهان آدم از تعجب باز می ماند که جل جلاله و عظم شانه الخالق.. آدم به یاد نوشته های بعضی بیماران اسکیزوفرنی می افتد البته بلانسبت ولی خوب چه باید کرد باید خواند و بدروغ یک تحسینی کرد.

لطف اله دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:00 ب.ظ http://www.lh2shirinzaban.ir

خوشحالم از سایت جدیدتان بی شک این سه نفر از استادان شعر نو بودند و در زمان ما شاعرانی به قدرتمندی آنها متاسفانه ظهور نکرد

پرچم سبز علف/علی اصغر اقتداری

 

 

 

باز فرورد ین رسید و خواب دشت

با حضور سبـــزه معنـــا می شود

بر فراز تپّــه های رنـــــگ رنگ

گــلّه گلّه لالــه پیـــــدا می­ شــــود  

 

 

باز با دست نسیم از شـــــــاخه­ ها

می­ چکد روی زمین گنجشک و سار

آسمـــــان بــــوی پــرستو مـی­ دهد

بوی دُرناهــای شـــاد و بی­ قــــرار

 

 

چشـــم نوشین و زلال چشمــه­ هــا

بـــر نگـــــــــاه تشنگان وامی­ شود

پرچـــــم سبـــز علــف قد می­ کشد

رقص سبزِ سبــــزه بر پا می­ شود 

 

 

دختر بــــــــادام از جنس حـــریر

چادری خوش رنگ بر سَر می­ کند

سوسن خوش ذوق شعر تـــازه­ ای

مـــی­ سُراید ،نـرگس از بَرمی­ کند 

 

 

مــی­ وزد از کوچـــه بــاغ یاس­ ها 

عطر آواز قنـــاری­ هــای مســـت

آتش گـُــــل تـــا فروزان می­ شود

هرچه بلبل، می­ شود آتش پرست! 

 

 

سرو را قمری قُرُق کرده ست و کبک 

می­ خرامــــد در میــــــــان درّه­ ها

مرد چوپان مست از جـــــام بهار

می­ زند نِی در میــان بــــــــرّه­ ها

 

 

آهوان با چشــم ­های پــــاک خود

سبزه­ زاران را تـــلاوت می­ کنند

پونه و آویشن و ریحــــان ویاس

شامه­ ها را غرق حیرت می­ کنند!

 

 

اشک شوق ابر می­ بارد به دشت 

سبزه­ ها غرق نوازش می­ شونـــد

آبشـــــار آهنگ وحـــدت می­ زند

بوته­ هـــــــا دست نیایش می­ شوند

 

 

ای نگاهـــت ائتلاف نـــور و آب 

در طلوع دلـــــکش اردیبهـشت؛

ای که شعر چشم­ هایت را، خـدا

در ردیف چشم آهوها نوشـــت؛  

 

 

در چنین فصل خوشی با من بمان

تـــا کنــار تو مگر معنــــا شوم

در خودم گم گشته­ ام بر من بتاب 

تا که در آیینه­ ات پیــــــــدا شوم

چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:57 ق.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

توکل یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:35 ب.ظ

سلام استاد




دختر بــــــــادام از جنس حـــریر

چادری خوش رنگ بر سَر می­ کند

تصویر تازه ای بود

قربان شما

سینا مقصود لو دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:23 ق.ظ

والله بعضی ترکیب ها یه جوری بود
گله گله لاله ها

یا همین پرچم سبز علف

من نپسندیدم

ترمینال/توکل بیلویردی

 

 

 

داد می زند تبریز

داد می زند الآن

تا کدام آواره

سوی او کشد چمدان!

 

تا کدام بیچاره

آورد مگر این دیو خفته در حرکت

 

 

 

با حرارت اتوبوس

از مسافران ملول

تا مقصد

جز گدازه ای نرسد

 

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:51 ب.ظ

نظرات 4 + ارسال نظر

راثی پور پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:09 ق.ظ

سلام جناب توکل

برش کوتاهی بود از زندگی روزمره

توکل یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام

ممنون جناب راثی

اوکتای سلامی دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:27 ب.ظ

سلام هم طنز بود هم جدی

سینا مقصود لو دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:25 ق.ظ

تبریز
ایلاااان
تبریززززز
حرکت

بدو فقط دو نفر مونده

اگه سه نفر ی باید بغل کمک راننده بشینی

بی انتها/مرتضی دلاوری پاریزی

 

غمش جام جا مانده بر رَف
قدیمی، قلم‌کار، خوش‌نقش
دلش ظرف یک‌بار مصرف
مزخرف
مزخرف
مزخرف

در ناکجای دیده ی ما/محسن صلاحی راد

 

 

پندار یک رهایی موهوم

گاهی

در ناکجای دیده ی ما جلوه می کند

رسوا تر از سخاوت ابری خشک!

 

اینک

ما مانده ایم و وسوسه ای تاریک

در دخمه های تشنه کش این گمان شوم

پندار یک رهایی موهوم

 

 

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:09 ب.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

راثی پور پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:14 ق.ظ

سلام و عرض ادب


شعر کوتاه و بر کشیده ای بود

محسن صلاحی‌راد شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:54 ب.ظ

زنده باشید، جناب راثی‌پور عزیز.

آثار ارسالی

 

آرزو ها/کسری تبریزی

 

من دلم میخواهد
ساز را بو بکنم
مهر را بفروشم
زخم گرگیدن را
ناز آهو بکنم
و
چرا میگویید
من حماقت کردم
من خودم را در تو
در سکوتی که صدا میکندم
و زمانی که
پر از دیر شدنها
سالهای مدیدیست که پیدا کردم
من دلم میخواهد
رود را گوش کنم
تک
درخت کاج در باغچه را
مثل یک جرعه ی شعر
یک نفس نوش کنم
و گل سرخ امید
به همه
مردم دنیا بدهم
من دلم میخاهد
تو اگر میخوانی
همگی گوش کنند
من اگر سبز شدن را
چیدم
همه لذت ببرند
و طبیعت از ما
ساقه ی مهر به عیدی ببرد
و همه مردم شهر
سیب
را درک کنند
ماه را بو بکنند
من دلم میخواهد
تا تو را میبینم
تو مرا شعر
شوی
من تورا باریدن
و نفسهای دلنگیز بهار
همه را مست کند
کوه ها هم به سراییدن
دریا بروند
و فقط میخواهم
این همه سطر
نپوسد در وقت
تو مرا میخوانی
با تو ام
همسنگر
با تو ام همسایه
به نفس های زمین گوش بده
به خودت گوش بده
صدا را
بردار
با خودت تنها شو
و محبت به سراغ همگان می آید
تو خودت را دریاب
همه در می
یابند
تو اگر تنهایی
همگی تنهاییم
عاقبت این رویا
پر پرواز حقیقت بگشاید
همه
آوای محبت بدهید
همه فریاد کنید
من دلم میخواهد
همه باهم باشیم
همه یک پارچه تا
روییدن
همه کوله بار پر از آغاز
شعر را لمس کنیم
عشق را هدیه کنیم
من دلم
میخواهد
همه باهم باشیم!

 

 

 

 

فکر هر کس بقدر همت اوست/جمشید پیمان،

17 ـ 05 ـ 2015

گوش درد گرفته بودم، چه گوش دردی، مسلمان نشنود، کافر نبیند.پزشک قطره آنتی بیوتیک داد که روزی چهار بار در گوشم بچکانم. قرص آنتی بیوتیک خیلی قوی هم داد که بایستی برای ده روز و روزی سه دانه بخورم . در میان این همه درد  و ناراحتی ، دوست بسیار عزیزی یادداشتی برایم فرستاده بود با با غزلی از حافظ با این مطلع:

دل سرا پرده ی محبت اوست            دیده ،آئینه دار طلعت اوست

من که سر در نیاورم به دو کون          گردنم زیر بار منّتِ اوست

 

و از من توضیحی درباره  این دو بیت خواسته بود. بزرگم بود و اطاعت فرمانش بر من واجب. پاسخش را چنین دادم:

 

السلام ای رفیقِ همراهم

مرهم دردهای جانکاهم

پیشم آری سفینه ی غرلی

غزل بی مثال و بی بدلی

آن هم از رند عافیت سوزی

در دلِ شب، ستاره افروزی

سخن از حافظ آوری پیشم

خواهی از من در آن بیندیشم

حافظِ نکته های پنهانی

ـــ از ثـَری تا به اوج کیهانی ـــ

تن و جانم فدای نامش باد

از همان اوج می کشد فریاد:

" دل سرا پرده ی محبت اوست

دیده آئینه دارِ طلعت اوست

من که سر در نیاورم به دو کون

گردنم زیر بارِ منّتِ اوست"

 

******************

می کشانی مرا به این دریا

هیچ بر دل نمی کنی پروا

می رسانی مرا به حیرانی

پرسی آنگه که ؛ چند می دانی؟

تن اگر دل به عشق بسپارد

گوش دردم اگر که بگذارد

شایدت من گره گشا گردم

با دلِ دوست همنوا گردم

خورده ام ضدِّ زندگانی من ( آنتی بیوتیک!!!)

تا رهانم زگوش درد این تن

ـــ گر خلاصی بوِد به این لِم و فن

چیست بهتر برایم از مردن؟ ــ

زین سخن بگذر ای بت رعنا

گویمت چیست مقصد و معنا:

"دل سراپرده ی محبّت اوست"؛

««خانه ی دل سرای خلوتِ دوست»»

" دیده آئینه دار طلعت اوست"؛

««هر چه بیند نشان صنعت اوست»»

در نیارد سرش چرا به دو کون؟

ــ متفرعن که نیست چون فرعون ــ

شارحان گفته اند در این باب

همگی قصّه های تب و تاب:

"حافظِ سرفرازِ گردنکَش

عارفِ پاکبازِ بی غَل و غَش

سر نیارد فرو به هر دو جهان

جز به پیش جلالِ الرحمان "

سخن من بوَد ولی دیگر

باشدم اندرین مقوله نظر:

سر اگر بر نمی کند بالا

چه در اینجا و یا در آن دنیا

گردنش خم چنین برابر دوست

نه فقط چون به زیر منّتِ اوست

بل که از کار خویش شرمنده است

پیش محبوبِ خود سر افکنده ست

باری، حافظ چو نیست در محضر

تا کند آشکار قصد و نظر

هر کسی پرتوی گرفته ز دوست

" فکر هر کس به قدر همّتِ اوست"

 

 

 

دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:28 ب.ظ

نظرات 1 + ارسال نظر

سینا مقصود لو دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:28 ق.ظ

وقت آنست که با هم باشیم
توی دشادی و نشاط
نه فقط سوگ و عزا
بلکه ما هم باشیم

بهارانه/سید علی میر افضلی

 

 

بهار، لبخندی است
که از لبان تو تکثیر می‌شود
                                در باغ.
::

دست‌هایت:
 مرورِ بهارست
در زمستان دل‌ها.
::

از لب تو ـ تا بهار
یک دو بوسه بیشتر نمانده است.
::

وقتی بهار من
پیراهنت باشد
از بوی فروردین گره وا کن
تا اهتزار گُل، تنت باشد.
::

خدایا! دلم را
به آغاز سرسبزیِ خاک
به آغاز یک فصلِ نو باز گردان
خدایا!
مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان!
::

به باران بهاری اقتدا کردن
و در هر بارشی
 از یک غبار کهنه دل کَندن؛
کلید آسمان این است.
::

بهار:
یک دو قدم مانده تا نگاه تو.
::

ای سرآغاز لبخند
بر لـب گُل!
بوسه‌ای نذر کن در بهارم.
::

دلچسب می‌شود
در خنده‌ات: بهار
در بوسه‌ات: سلام.
::

نامه‌هایی سپیدند
ابرهای بهاری
با عبارات باران.
::

بهاری که از جنس لب‌های توست
به حسّ شکوفا شدن
                      بال و پر می‌دهد.
::

بهار چیست
 بجز عشق، آشتی، لبخند؟
به احترام بهار
سلام را باید
شکفته‌تر از گل
نگاه را باید
زلال‌تر از آب...
::

در پیشواز تو
گل می‌کند نسیم
قد می‌کشد بهار.
::

تو هرجا که باشی
بهار آن حوالی است.
::

خنده‌های تو
دستپاچه می‌کند بهار را.
::

تو امنیــــّـتی
بهاری برای درختان
درختی برای پرنده
نگاهی برای رسیدن به رؤیا
کلامی برای به خاطر سپردن
و آرامش ریشه‌داری درین عصر غمگین.
::

تو بخند
تا سراسیمه شود
                    بوی بهار.
::

نیستی و بهار هم بی تو
سوء تعبیـر یک زمستان است.
::

شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

در من گُلی است
جا مانده از تهاجم توفان
باید بهار من شوی و
                      مادری کنی.
::

صدام می‌کنی
بهار ضرب‌در درخت و
                 ماه ضرب‌در دریچه می‌شود.

 

لالایی/بنیامین پور حسن

 

 

 

از جهانی به تنگی تابوت

با لبانی که خورده مهر سکوت

با سلامی به گرمی باروت

عرض به , خدمت مبارکتان

 

ننگ و رسوا چنان خرِ دجال

- بدترین حال ممکن است این حال! -

ای جناب محول الاحوال !

حال ما را به قبل برگردان.

 

ما گرفتار نکبت خویشیم

سوگوار مصیبت خویشیم

پایمال رعایت خویشیم

اختراع بدی ست این انسان !

 

گرچه گردن کلفت و بدذاتیم

مثل "شعبان جعفری" لاتیم *

ما سبب ساز انقلاباتیم

- خیزش و سینه خیزِ بعد از آن ! -

 

فصل هامان به جز زمستان نیست

زندگی دور باطل و گیجی ست

زندگی عین مرگ تدریجی ست

مثل اعدام با نخ دندان !

 

هر کسی که برادر من شد

دست آخر وبال گردن شد !

عمرمان صرفِ فعلِ "کردن" شد

با عنایت به سستی ایمان.

 

گاوها را به خیش می بندند

خویش را در طویله می گندند

یا به ریش من و تو می خندند

گور بابای هر چه بی وجدان !

 

از سر تخت خود نیفتادی

بی تفاوت به اصل آزادی

چه گرفتی که این چنین دادی

زنده ها را برابرِ زندان ؟!

 

لحظه ها مرز سلب و ایجاب اند

ریشه ها در مسیر سیلاب اند

بچه ها با تفنگ می خوابند!

آخرین بند را بلند بخوان

 

آخرِ این دریچه ها دار است

هر دری باز رو به دیوار است

جوخه ی اتش ات خبردار است

و تفنگت به روی رگبار است

با توجه به اینکه می دانی

)دست بالای دست بسیار است(

..........

بی خیالِ قضیه دایی جان !!!

 

دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:29 ق.ظ

نظرات 3 + ارسال نظر

توکل یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:39 ب.ظ

سلام جناب پور حسن

اوائل از اینکه شعرهایت را می خواندم عصبانی می شدم اما الان می بینم که این هم سبکی ست واقعا ارجمند که برای خودش حرفهای زیادی دارد

تامل 32 / محمد رضا راثی پور

 

 

 

                               تقدیم به شاعر پائیز سپانلو

 

صدای ساعت پیچیده در سکوت اطاق

و پیرمردی خوابیده در کنار اجاق

هنوز در دل سرد اجاق

                           آشوبی ست

هنوز خاطره ی گنگ آتشی

رها نمی کند او را 

 

و خواب می بیند

                   یا که خواب می بینند:

درون کوچه صدائی مدام می پرسد:

 

کدام پنجرزه وا شد در آستانه ی باد

کدام آتش پژمرد؟

 

 

صدای ساعت پیچیده در سکوت اطاق

و پیرمردی خوابیده در کنار اجاق

 

اواخر آذر 1373

 

 

یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:33 ب.ظ

نظرات 2 + ارسال نظر

توکل یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:42 ب.ظ

سلام

فکر می کنم چیزی که در سطر هشتم نوشته اید پنجره است

ج.مرزوقی یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:42 ق.ظ

زنده باشید استاد.

شعر از محمد علی سپانلو

 

شعر اول

 

 

سلام صبح
سلام آینه
 سلام دروازه
 سلام مرز جدایی
به گوشواره ی گیلاس
 کنار زلفت سلام
 بلوغ اشک ها
در آینه ، در خواب ، در
استکان
 از امتناع تو خشکید
 و پلکان خیس ماند
 از رد کفش های گل آلود
 تو شیر مستی از بوی برگ ها
 از آن که در اطراف چهره ات
دمیده پیچک وحشی
 نشانه ی پاییز
 و جشنواره ی باران
نثار مژگانت
جریمه ی فراموشی

 


 

 شعر دوم:

 عشقی که خواستی بچشانی به من

 آیا همین صراحی زهرست ؟
 این لطف بی ریای شماست
 من هم به آن چه لطف کنی شاکرم
 اینک نسیم از بن زلف
تو می وزد
 از عطر شیشه مخمور
 و چشم های تو
 همرنگ زهر ، زیبا ، با حسن نیمرنگ
در بوسه های تو مزه ی اخلاص
 از مایه ی خلاص شدن
 انگشت ها
 انگشت های گرم پرستاری
 که از سر ترحم
 بیمار را خلاص کند
 و پیکرت
 تنگ بلور در شب
گندم گون
 شاید به اشتباه به من زهر می دهی
شاید جز این دوای کهن
چیزی به خاطرت نیست
شاید که عشق را
 با پرسش چهارجوابی شناختی
جایی که آشیانه ی عشاق
 شکل اتاق تمشیت بازپرس شد
 پس آن امید دیدار
 معنای تا قیامت داشت
 یه شیشه ی کبود
 همان جام وصل بود
 با این همه ، بدون تلافی
 قلب یتیم توست که می سوزد
قلبی شبیه مجمر آتش
رخساره ی مرا گلگونه می زند
حتی برای مرگ
 جبران زردرویی در کوی عاشقان

 


 

 

 

 

شعر سوم:

حالا تو هم سرخورده و پیاده نوردی

راهی دراز و تهی پیش رو داری
پر از حوادث بی تدبیر
 سواره یا پیاده ، مسافرانی از پشت سرمی آیند
 شتابناک ، از بیخ گوشت پرواز می کنند
 سراچه هایی خواهی دید در هر دو سوی راه
 و پشت پنجره ها ، چهره های محوی را
 نفس نداری تا انتهای چشم انداز
 گام بزنی
نکال ها و بدافبالی ها را جبران کنی
 ولی به سبک هنرمند راه نورد ، در آغاز حرکت
خودت را می تکانی از
کولبار ذله کننده
آزاد می شوی از قدرناشناسی ها ، از تلخ کامی ها
افق مقابل توست گرچه زیاد پیش نخواهی رفت
 سبک بار و شادمانه راه بیفت

. به سبک ولگرد کوچک سینما


 

شعر چهارم:

زیبا و مه آلود به رستوران آمد


از دامن چتر بسته اش


می ریخت هنوز سایه های باران


یک طره ی خیس در کنار ابرویش


انگار پرانتزی بدون جفت !


بازوی مسافر را


با پنجه ای از هوا گرفت


لبخند زنان به گردش رگبار

 


 

 

شعر پنجم:

هرگز ندیده بودم و نشنیده ام


ژولیت،ایزوت،لیلی


و دلبرانی از این قبیله


به چهل سالگی برسند


اما تو از حدود گذشتی و دلبر ماندی


از آن عجیب تر که از این پس باید


تندیس مرمرینی را بپرستی


از پادشاه نقره گیسویی

 


 

 

شعر ششم:

اگر این کودک شاعر شد


آسمان امروز خاطرش می ماند


قطره های زرین


گوشوار زن زیبا


دو قدم پیش از ظهر


این بهاری که به تدریج می دهیم از دست


می تواند که به ما پس بدهد


هنرش این باشد


اگر این کودک شاعر شد 

 

دیروز، از پشت پنجره‌ی امروز: گفتگوی محمد علی سپانلو، محمدرضا اصلانی، ندا عابد و هوشنگ اعلم

 

 

کتابی دارم به نام «نویسنده‌گان پیشرو ایران» که در سال 1358 تمام شد و در سال 1360 اول بار چاپ شد. در آن کتاب درباره‌ی خیلی از مسایل دهه‌ی چهل توضیح داده‌ام. شاید اصلاً توجه به دهه‌ی چهل را من باب کردم. که مهم‌ترین دهه‌ی قرن خورشیدی ما است و در آن جا بخشی از دستاوردهایش را بر شمردم. تکان زلزله‌واری که بعد از 28 مرداد پدید آمد

 

قرار گفتوگو با محمدعلی سپانلو به لطف محمدرضا اصلانی هماهنگ شد. گفتوگویی صمیمی همراه با  مهماننوازی سپانلو که  باعث شد که دو برابر زمان معمول طول بکشد. واین متن فراهم آمده از آن گفتوگو است.
 

اعلم: واقعیت این است که دههی چهل دوران طلایی ادبیات معاصر و هنر حتی درعرصهی نقاشی و سینما بود میخواهیم فضای اجتماعی آن زمان را که باعث پدیدآمدن  آن دوران طلایی شد  را بررسی کنیم.

سپانلو: کتابی دارم به نام «نویسنده‌گان پیشرو ایران» که در سال 1358 تمام شد و در سال 1360 اول بار چاپ شد. در آن کتاب درباره‌ی خیلی از مسایل دهه‌ی چهل توضیح داده‌ام. شاید اصلاً توجه به دهه‌ی چهل را من باب کردم. که مهم‌ترین دهه‌ی قرن خورشیدی ما است و در آن جا بخشی از دستاوردهایش را بر شمردم. تکان زلزله‌واری که بعد از 28 مرداد پدید آمد از جمله آن ادبیات آرمان گرا بر اثر یک سرخورده‌گی عمیق سراسر دگرگون شد و باعث شد که هنرمندان از جمله نویسنده‌گان به ریشه‌های کار و وظایف ذاتی اثر توجه کنند، نه این که همه همتشان صرف این شود که رسالت اثر فقط ابلاغ پیام باشد. البته در دهه‌های بعد هم، پیام در ذات آثار هنری دوام یافت ولی خوشبختانه پیام کمتر زمینه‌های هنری و ارزش‌های ادبی و هنری اثر را تحت تأثیر قرار می‌داد یعنی صرف این که بگوییم مرده باد یا فلان وضعیت بهتر است کافی نبود، باید آن را می‌ساختیم . خب همه‌ی شرایط در دهه‌ی چهل قوام یافت. در آن کتاب من توضیح داده‌ام – که در دهه‌ی چهل در واقع تعادلی به وجود آمد بین رفاه جامعه و سانسور. چون جامعه‌ی خیلی فقیر نمی‌تواند شکوفا بشود و در عین حال جامعه‌ی سانسور زده هم نمی‌تواند شکوفایی پیدا کند. ظهور یک طبقه‌ی متوسط و یابنده  راه‌های رخنه در محرمات حکومت، از سوی دیگر نشناختن مرزهای حقوق دیگران بلای دهه‌ی پنجاه را بر سرمان ‌آورد. صرف این که شما بخواهید فقط شعار محبوب‌تان را بدهید و آرمان حزبی و عقیدتی خود را ابراز کنید آن چنان عملیت یافت که هنرمند و نویسنده به این نمی‌اندیشید که در فرجام باید این‌ شعارها در چه ظرفی ریخته شود. در حالی که این شرایط و لوازم کار در دهه‌ی چهل به تعادل دلچسبی رسید در نتیجه رمان فارسی به وجود آمد که قبل از آن نمایشی در پاورقی‌های مطبوعات بود و جسته گریخته می‌توانستید چیزی در حد «تهران مخوف»، «تفریحات شب» یا «دختر رعیت» پیدا کنید. دوم داستان‌های کوتاهی نوشته شد که شکل هنری بیشتری پیدا کرد یعنی ده‌ها اثر خواندنی در آن دوره پدید آمد و فراگیر شد. سوم تئاتر مترقی ایران به وجود آمد من یادم هست که وقتی تئاتر 25 شهریور آن زمان و سنگلج فعلی افتتاح شد هفت شب، هفت نمایشنامه روی صحنه رفت که تمام صورت‌های نوعی صحنه‌های بعدی ایران در آن‌ها تکرار شد. در بین این‌ها «چوب به دستان ورزیل»، «بهترین بابای دنیا»، «پهلوان اکبر می‌میرد و امیرارسلان» و ... بود مجموعه‌ای ایرانی نمایش داده نشد، مجموعه‌ای که در آن‌ها نقالی، مارگیری و پرده‌خوانی و ... به چشم یک مجموعه‌ی جدی هرفولکور دیده شده بود. در تئاتر ایران قبل از آن اگر نمایش ایرانی بود بیشتر شکل روحوضی داشت، تئاتر سنگین اغلب اجرای ترجمه‌ها بود. چهارم ادبیات کودکان به وجود آمد ما تا آن زمان ادبیات کودک به مفهوم مدرن نداشتیم، بیشتر قصه‌های شفاهی بود که بهترین نمونه‌اش هم «قصه‌های صبحی» بود، ولی این که ادبیات نوشتاری کودک داشته باشیم در همان دهه اتفاق افتاد مثلاً کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ده‌ها اثر به نویسنده‌گان معروف سفارش داد که بنویسند، یعنی خلق کنند. دو تایش را خود من نوشتم که یکی امیر حمزه بود، دیگری یکی «سفرهای سند باد بحری». این که نویسنده‌گان حرفه‌ای به نگارش ادبیات کودک بپردازند مهم است. حتی در این دهه سینمای ایران به وجود آمد و فیلم‌های مهمی مثل «گاو»، «قیصر»، «خشت و آیینه» و «رگبار» ساخته شد. حتی هنر‌هایی که با کتاب سر و کار داشت  رونق گرفت مثل گرافیک، آدمی مثل ممیز شروع کارهای خوبش متعلق به آن سال‌هاست که با «کتاب هفته» آغاز کرد و گرافیک کتاب یک پدیده‌ی جدی شد. تا قبل از آن کتاب‌ها اغلب نقاشی سردستی سیاه قلم روی جلد داشت، آدمی به نام «تجارتچی» بود که تصاویر بامزه‌ای از خاله سوسکه و ... برای قصه‌ها می‌کشید یا مجله‌ی توفیق که نقاشی‌های بامزه‌ای داشت. در واقع گرافیک نشر نوعی کاریکاتور ابتدایی بود.

و گالری‌ها راه افتاد اوایل یک گالری «بورگز» بود اما بعد کم کم گالری‌های دیگر تأسیس شد. این تعادل قابل تحملی که بین سانسور و فضای فرهنگ و هنر پیش آمد چشم هنرمندان را به درونگرایی برگرداند و  از آن پیچیده‌گی‌های ذهنی که از این درونگرایی زاییده می‌شود در واقع خلاقیت به وجود می‌آید. از این پیچیده‌گی‌ها است که هنر زاییده می‌شود. بدون آن که مزاحم پیام انسانی یا اجتماعی هنرمند باشد.

اعلم: یعنی سانسور خوب است؟!

متأسفانه ممکن است حرف من سوء تفاهم ایجاد کند. من می‌گویم که هنرمند به هر حال به اعماق وجود خودش، به لابیرنت‌های درونش رجوع کند و از این رجوع خلاقیت به وجود می‌آید کم و بیش با واقعه‌ی سیاهکل بود در سال 1348 که ناگهان سانسور فعال شد و کم کم به مرحله نابودکننده‌گی رسید.

اصلانی: و خود ادبیات هم سیاسی شد.

سپانلو: بله، این سانسور قتال طوری جلوی ادبیات را گرفت که انگار نوبت انقلاب است، یعنی مبارزه با سانسور تبدیل به یکی از وجوه انقلاب هم شد.

من یادم هست که ما شب‌های شعر می‌رفتیم. اما هنوز هم معتقدم که بدنه‌ی اصلی ادبیات امروز ایران چیزی کم دارد و آن آنگاژمان اجتماعی است. چون ادبیات امروز ما گویا به زندگی امروزمان نگاه نمی‌کند. قرار نیست شعار بدهیم ولی چندان خبری از زندگی امروز در شعر و داستان ما نیست . پس کو؟ اگر یک نفر بیست سال دیگر این‌ها را بخواند پس این هوا، این فضا و این روز و روزگار که می‌تواند ثبت دراز مدت شود در این آثار ادبی جایش خالی است. پارسال که مریض بودم صدها رمان خواندم بی‌اغراق صدها رمان، ولی تصویر واقعی از این شهر و جامعه را در اغلب این رمان‌ها نمی‌دیدم، شما این روابط اداری پچییده و گاه فاسد را حتی یک مورد در این آثار نمی‌بینید. یک نفر نشسته در خانه و غصه می‌‌خورد یا دعوایی با کسی کرده یا در اداره‌ای یک حرف‌های دو پهلوی عشق و عاشقی رد و بدل شده درست است که این‌ها هم بخشی از ادبیات است اما آیا برداشت خواننده‌ی این آثار از زندگی امروز محدود به همین وجوه است؟ وجه دیگر هم هست که در این آثار نیست؟!

به هر حال من طرفدار آنگاژمان هستم. یک چیزهایی جالب است در همین دوره‌ای که کسی باور نمی‌کرد یعنی در کشور انقلاب اسلامی موسیقی پیشرفت کرد. باورمان نمی‌شد که دانشجویان دختر اکثریت پیدا کنند. می‌شود پیش‌بینی کرد که همان‌طور که الان می‌بینیم سردبیرهای بیشتر نشریات ادبی زن هستند تا 20 سال دیگر اکثر داستان‌نویسان ایرانی را خانم‌ها تشکیل می‌دهند و شاید اگر روزگار اجازه می‌داد پیش از این تعداد  کارگردان زن داشتیم.

اصلانی: ما بیشترین آمار حضور زنان کارگردان و مولف را داریم در حدی که از آمریکا بیشتر است.

اعلم: در این دو دهه آثار خوبی تولید شد. این یک مسئله. اما مسئلهی دیگر این که بسیاری از این آثار فقط شعار بود مثلاً در قصههای جلال (جدا از این که او قصهنویس بود یا نه) بیشتر شعار سیاسی میبینیم در سینما پیشرفتمان خوب بود ولی عرصهی ادبیات داستانی و شعر از تلهی سیاسی بودن در نیامد.

سپانلو: یعنی منظور شما این است که ضعفی بود که از دهه‌ی چهل تا الان ادامه پیدا کرد؟

اعلم: نه قطع شد، ادامه پیدا نکرد. دههی چهل در عین حال که دههی هنر و ادبیات بود در یک بخشی هم  زیر سلطهی شعارهای سیاسی توان تناورتر شدن را از دست داد.

سپانلو: به نظرم شما این سوال را این طور مطرح خواهید کرد که در رمان‌نویسی – سنگ صبور – سووشون – همسایه‌ها و ... را داشتیم چرا در دهه‌ی هفتاد و هشتاد این‌ها را نداریم، یا در شعر هوای تازه – باغ آیینه – از این اوستا – تولدی دیگر – میعاد در لجن و ... چرا در این اندازه دیگر شعر نداریم.

اعلم: آیا این چرتی نبود که یکباره پاره شد چرتی که میگفت ادبیات باید سیاسی باشد، باید حزبی باشد و وقتی آن شاخه قطع شد تا آمدیم به خودمان بیاییم و بفهمیم که چیزهای دیگری هم در ادبیات مطرح است آن سالها را از دست دادیم، آیا این طور نیست؟

سپانلو: اگر چرتی هم پاره شده به این تعبیر شما ما بیداری در پی آن سراغ نداریم چون همان طور که صحبت بود الان می‌توانیم در سینما و موسیقی آثاری را نام ببریم که نه تنها با آن آثار برابری می‌کند، بلکه از آن‌ها بهتر است ولی در قد و قواره آثار شعر و رمان آن دهه، امروز کمتر می‌بینید. من چون خودم دست‌اندرکارم نباید ادعا کنم ولی این نظر خیلی‌هاست دلایل گوناگون است، یک مثال بزنم. تا دهه‌ی 1950 و 1960 یک سینمای بزرگ در ایتالیا و فرانسه هست، ابداعات ادبی فوق‌العاده و سینمای قوی در فرانسه داریم در آن دوره سارتر – مالرو – کامو  و... با هم می‌زیستند نمایشنامه‌نویسانی مثل بکت و یونسکو در یک دوره آن جا کار می‌کردند که من یک بار پاریس رفته بودم دوستی بکت و یونسکو را در تراس یک کافه به من نشان داد که با هم قهوه می‌خوردند. دو تا غول. الان شاید مارکز که حالا پیرمردی شده با زوال عقل، بیاید و در یک کافه‌ای بنشیند و او را ببینیم آن زمان اسطوره‌ها زنده بودند. خب آن‌ها که نه سانسور داشتند نه زلزله‌های اجتماعی داشتند، نه بحران اقتصادی (تا همین 3 سال پیش) نداشتند پس چی‌ شد، چرا در اروپا کار به تولید آثار متوسط رسیده ؟ یعنی یک مکانیزم ناشناخته‌ای هست که باعث سقوط یا توقف فرهنگی می‌شود. در ایران ممیزی گاه آن قدر شدید است که دیگر علاقه‌ی به کار کردن را از بین می‌برد. دیگر آن ممیزی متعادلی که وادارت کند به فکر کردن نیست یا این که ملت آن قدر به دنبال یک لقمه نان هستند که دیگر نمی‌رسند به کار فرهنگی چون به هر حال هنرها یک جنبه‌ی کمی هم دارد نمی‌شود در ده تا نویسنده 3 تا نویسنده درجه‌ی یک داشته باشی ولی در بین سیصد تا نویسنده می‌شود سه تا آدم درجه یک سراغ کرد.

همین‌طور در اروپا این‌ها نیست، چی شد سینمای ایتالیا؟ چی شد ادبیات فرانسه؟ من گاهی به این نتیجه می‌رسم که همه‌ی تقصیر را نمی‌شود به گردن مسایل اجتماعی گذاشت. در دهه‌ی چهل درست است به یک تعبیر همه‌ سیاست‌ زده بودند و خیلی کم آدم‌های هنرمند غیر سیاسی داشتیم، مثل سهراب سپهری ولی در داستان‌نویسی می‌بینیم که شاهکار خلق می‌شود.

همین آل احمد، من چند سال پیش به مجله‌ی شهروند گفتم، که او خودش را فدا کرد. آن چه از او مانده چند داستان کوتاه است و سیستم نثرش همین!

اصلانی: سیستم نثرش شاهکار است.

سپانلو: آل احمد برای نسل ما خیلی موثر بود. 25 شهریور روز تاجگذاری شاه بود قرار بود تمرین جشن‌های سراسری بکنند. میدان 25 شهریور تئاتر 25 شهریور و ... و آل احمد یک مقاله نوشت که: «نمی‌دانم روز 25 شهریور چه اتفاق مهمی افتاده که این همه جا اسم گذاری می‌شود و ...» آن زمان با وحشتی که ما از خط قرمزها داشتیم این نوشته برایمان حکم یک معجزه را داشت او به ما این جرأت را داد. از خودش این داستان را شنیدم که ثابتی (مقام امنیتی) می‌گوید که می‌خواهیم آل احمد را توقیف کنیم. چون سر و صدا می‌کرد البته اگر آل احمد، شاملو و ... را  توقیف می‌کردند در داخل و خارج غوغا می‌شد. می‌گوید او را احضار می‌کنیم نمی‌آید و می‌گوید مرا توقیف کنید مسئولش می‌گوید خب او منتظر جنجال است، سرانجام دفتر مجله تلاش که یک مجله‌ی ادبی متعلق به هویدا بود سردبیرش هم داود رمزی بود قرار می‌گذارند با او، آل احمد می‌رود آن هم با یک عینک مشکی. ثابتی می‌گوید آقاجان ما سعی داریم کشور را به سمت پیشرفت ببریم و امثال تو مانع می‌شوند، این همه در تلویزیون می‌بینی که همه طرفدارانند، آل احمد گفته بود یک هفته تلویزیون و رادیو را به من بدهید ببینید چه طور همه طرفدار من می‌شوند! ثابتی گفته اصلاً بیا برو فرانسه، گفته بود: «اگر دلم برای بارهای آن جا تنگ بشود خودم پول دارم می‌روم». ثابتی گفته بود: «بیا برو هند که این همه می‌گویی هندمادر و ... ». گفته بود: «تبعید اختیاری نمی‌روم به زور بفرستیدم». ثابتی گفته بود: «سید من زندانی‌ات نمی‌کنم که سوء استفاده کنی ولی اگر یک تریلی نیمه شب تو را زیر بگیرد فقط شش ماه حبس دارد».

خب ما این‌ها را می‌شنیدیم و همه‌ی این‌ها به ما این جسارت را می‌داد که کارهایی هم بکنیم. از جمله این که من با سرهنگ فردوس بازجوی خودم در احضار به دستگاه امنیت  دعوایی کردم که مرا زندانی کرد در صورتی که برای احضار کردن کسی را زندان نمی‌بردند. نمی‌دانم یک بار هم در مورد عشقی این را گفتم که به نظرم برخی از آدم‌ها را باید به اثرشان اضافه کرد. سارتر را با خود زندگی‌اش باید در نظر گرفت و گرنه خیلی از گرایش‌های سیاسی‌اش هم اشتباه از آب درآمد.

اعلم: آیا رفاه نسبی طبقهی متوسط در دههی چهل و پنجاه میتواند عاملی باشد برای پدید آمدن آن دوران طلایی؟

سپانلو: می فهمم چه می‌گویید ولی این یک عامل است که به قول منطقیون لازم است ولی کافی نیست هر چند که ادبیات و هنرها را به هر حال طبقه‌ی متوسط به وجود می‌آورند.

عابد: وجود نشریاتی مثل سخن و نگین و ... به طور کلی فضای مطبوعاتی حاکم در آن دوران چه قدر موثر بود؟

سپانلو: وقتی خطرناک شد جلوی شان را گرفتند. ما در سال 1347 جزو جوانانی بودیم که کانون نویسنده‌گان را می‌چرخاندیم. چون دو گروه سیاسی در کانون بود که با هم نمی‌نشستند. مگر به بهانه‌ی بی‌طرفی ماها. یک گروه آل احمد بود و ... یک گروه هم توده‌ای‌ها که سنبولشان به آذین بود. این‌ها به خاطر ما که نگاه سیاسی به ادبیات نداشتیم دور هم جمع شدند برای بحث بزرگداشت نیما. از دکتر میرفندرسکی هم سالن دانشکده هنرهای زیبا را گرفتیم. سیمین دانشور - کسرایی – حقوقی – براهنی سخنرانی ‌کردند شاعرانی هم از قبیل شاهرودی، شاملو و جوان‌ترها شعر ‌خواندند در آخر هم آل احمد روی صحنه آمد، چون ما اصرار می کردیم که باید حضورت را نشان بدهی گفت من می‌آیم که مجلس را برچینم. یکی از کارهای بی‌فایده ما این بود که بیشتر شب‌های پرشکوه را که این همه آدم‌های بزرگ در آن شرکت کردند و شعر می‌خواندند یا سخنرانی کردند اجازه ضبط ندادیم و کمتر سندی از آن‌ رویدادها داریم حتی نوار صدا هم باقی نماند.

ایرج پارسی نژاد تلویزیون کار می‌کرد و دوربین آن‌جا را آورد. من از روی مصلحت به آل احمد گفتم دوربین بچه‌های خودمان است این آخرین تصویر تلویزیونی است که از او هست حالا هم هر وقت تلویزیون می‌خواهد آل احمد را نشان بدهد از آن استفاده می‌کند. در سال 1347هسته بارور این رشد ادبی تجلی می‌کند. فضا فضای تعامل بود در حادثه‌های ادبی و هنری و من بسیار  شب‌های اول فیلم‌ها را دیده‌ام که شب‌های دعوتی است مثل گاو قیصر، رگبار و حسن کچل و ... از در سینما که بیرون می‌آمدی به خودت می‌گفتی امشب یک حادثه دیدم، یا تئاترهایی مثل چوب به دست‌های ورزیل هم فرصتی بود که یک حادثه ببینی.

عابد: فکر می‌کنید چرا جامعه این حالت را داشت؟

سپانلو: چون آرمان‌گرا بود و معترض.

عابد: چرا حالا این تعامل نیست در کتابفروشی ایستاده ای و میبینی که فلان نویسنده یا مترجم میآید دو صفحه از کتابها را ورق میزند و نمیخرد، چرا آیا قابل خریدن نیست؟ آیا مسئله مادی است؟ همین نویسندهی معروف به من میگوید دیگر کتاب نمیخرم چون با اجاره نشینی نمیتوانم این همه را جا به جا کنم و تازه نمیرسم بخوانم، آیا این همان تلاش برای یک لقمه نان نیست؟ آیا مسئله واقعاً کمبود وقت است؟

سپانلو: دوشنبه‌ها مجله‌ی فردوسی منتشر می‌شد یک صفحه داشت به نام «از خودمان» نوشته بود که مثلاً فروتن فلان کتاب اصلانی را در شمال چاپ کرد، فلان نویسنده مریض بود، فلانی ازدواج کرده ، این کتاب‌ها درآمد و ... یک جور اطلاع‌رسانی تشویق آمیز بود که همه از هم با خبر می‌شدند. این فضاها الان نیست همه از هم دور شده‌اند. محافل فرهنگی هم کم شده مهم‌ترین‌شان را تعطیل کرده‌اند، دست کم به شکل رسمی وگرنه محافل دوستانه و غیر رسمی هست. البته کافه‌های آن روز کم شمارتر بود.

آن موقع ریویرا بود، نادری بود، کافه فیروز و ... اما مهم این بود که بزرگان فرهنگ و ادب را می‌توانستی در مواقع خاصی آن جا پیدا کنی و این تعامل در این فضاها خود به خود شکل می‌گرفت.

اعلم: من یادم نیست درست کی محمد علی سپانلو را دیدم، یا جلال را ..... یک روزی در این مسیرقرار گرفتم درجایی که خیلی طبیعی این‌ها هم بودند و در مسیر من جوان‌تر قرار گرفتند. مثلاً یک بار نصرت رحمانی را در کافه فیروز دیدم و سر یک شعری بحث شد و ... تا وقتی فوت کرد با هم رفیق بودیم.

سپانلو: همه را می‌دیدی و در هر کافه و قهوه‌خانه هر کسی به نسبت پولی که داشت و گروهی که می‌خواست با آن همراه شود یا اول و آخر ماه می‌نشست. مثلاً ما می‌رفتیم کافه فیروز یک چای با یک نان گاتا می‌شد 12 ریال و همین در کافه نادری می‌شد 22 ریال بسته به پولی که داشتی به همین راحتی این‌ها همه ارتباط است و ارتباط موثر.

عابد: علیرغم این که می‌گویند اینترنت هست، راه کوتاه‌تر شده ولی به نظر می‌رسد که انزوا بیشتر شده.

اصلانی: اینترنت جهان را کوچک کرده و به همین اندازه جهان فردی را هم محدود کرده و فردیت را گسترش داده یعنی تو با جمع به صورت فردی مواجهی نه به صورت جمعی.

اعلم: دوشنبه‌ها در کافه فیروز آل احمد می‌آمد اوایل که من آشنا نبودم میز بغل می‌نشستم و گوش می‌دادم که ببینم چه می‌گوید همین الان اگر جوانی بخواهد محمدعلی سپانلو را ببینید باید بگردد تلفن او را گیر بیاورد زنگ بزند و تازه آقای سپانلو یا سپانلوی نوعی نمی‌داند او کیست که در خانه‌اش راهش می‌دهد و به صورت انفرادی حرفی ندارد که با او بزند. اما در جمع فرق می‌کند حتی اگر نا آشنا هم باشی بحث جنبه‌ی عمومی پیدا می‌کند.

سپانلو: گفتگو با افراد نا آشنا به جایی نمی‌رسد حتی اگر نخ رابط این آشنایی ادبیات باشد تازه این که هیچ، خبرنگار می‌آید هیچ چیز از من نوعی نمی‌داند فقط به او گفته‌اند برو یک صفحه از این آدم پر کن می‌پرسم می‌دانی من کی هستم از کجا شروع کردم و ... آخرش می‌رسد به این که کمک کنید این مطلب آماده شود خب او می‌تواند جوانی خود من باشد و من اگر کاری از دستم بر بیاید می‌کنم کوتاهی نمی‌کنم.

اصلانی: می‌آید می‌گوید شما لطفاً از سوابق خودتان بگویید خب چه کارها کرده‌اید؟ ا این فاجعه است. این که تو نمی‌دانی فلانی کیست چرا اصلاً رفته‌ای به سراغش.

سپانلو: غالباً روی آن را ندارم که پس بزنم. ولی خب جوان هستند و یکی‌شان شاید آتیه‌ای بتواند داشته باشد. سال آخر دارالفنون بودم دوستی داشتم خانه‌اش در چهارصد دستگاه که پدر او با شاملو رفیق بود ما آن قدر جوان بودیم که در اتاق دیگری منتظر می‌ماندیم تا اجازه بدهند داخل شویم یک روز بروز دادم که شاعرم شاملو گفت یک شعرت را بده ببینم و من دادم. خواند و گفت چاپش می‌کنم و پرسید می‌توانم در آن دست ببرم؟ گفتم البته! هفته‌ی بعد در همان یک صفحه‌ای که شاملو در مجله فردوسی داشت شعر چاپ شد،‌ او شعر را ویرایش کرده بود تکه‌هایی هم به آن اضافه کرده بود یعنی ایده‌ی شعر را کامل کرده بود – من نمونه‌‌ی این ویرایش را نوشته‌ام که چه طور می‌شود ایده‌ی یک شعر را کامل کرد – روی تصویری که من داده بودم یک دو نکته‌ اضافه کرد که متعلق به همان تصویر بود. برای من این جالب بود که شاهین سرکیسیان دو هفته بعدش من را دعوت کرد برای تمرین در تئاتر «چایکا مرغ دریایی» آن جا که رسیدم دیدم نصرت پرتوی همسر آقای جوانمرد ، طوسی حائری همسر شاملو (قبل از آیدا) و چند هنرمند آن روزگار بودند و فروغ فرخزاد هم بود گفت من شعرت را خوانده‌ام و من جوان خجالت می‌کشیدم، (فروغ هنوز در حد شعرهای گنه کردم و ... معروف بود هنوز تولدی دیگر را ننوشته بود) من البته خوشحال بودم که از من تعریف می‌کند گفت خوشم آمد که شما خونسردی و خیلی ذوق نکردی در حالی که اشتباه می‌کرد من کلی ذوق کرده بودم ولی رویم نمی‌شد که ذوقم را نشان بدهم به هر حال فهمیدم شاملو به سرکیسیان گفته که این جوان آتیه دارد و از این جا شروع شد. همه‌ی این‌ها از همان شعر شروع شد این یعنی آدم انعکاس آن شعر را یک جایی می‌دید.

عابد: ولی الان این انعکاسها واقعاً دیده نمیشود.، انگار هر کسی برای خودش کار میکند. این همه کتابی که از جوانها طی همین دو ، سه سال اخیر درآمد چند نظر را برانگیخته یونس تراکمه میگوید باید امیدوار بود به این دو دهه که از بین این همه نویسنده حداقل از نظر کیفیت این امکان وجود داشته باشد که دو سه نفر نویسندهی عالی درآید.

عباس پژمان میگوید در بین کارهای دههی هشتاد دو، یا سه کار عالی دیده ولی آیا اگر یک کاری این قدر عالی بود میشد که در بین منتقدین و مطبوعات انعکاس نداشته باشد؟

سپانلو: دکتر پژمان باید حتماً‌ درباره‌ی آن چه فکر می‌کند شاهکار است بنویسد و آن را معرفی کند مجموعه‌ی مقالات من در سال‌های اخیر در حال منتشر شدن است. نام آن «دیده‌بان خواب زده» نشانه‌ی گذر من ازآثار قابل بحث است.

در همان حد و حدود ارزش‌های عینی هر اثری، بنابراین اگر کسی شاهکار پیدا می‌کند وظیفه دارد آن را معرفی کند و پای این ادعا بایستد. اگر انشاءالله کتاب مرا دیدید، خواهید دید برخی آثاری را که حتی یادداشت کوچکی که توانسته‌ام، شهرت یافته‌اند و تجدید چاپ شده‌اند. البته اگر اثری به نظرم شاهکار می‌آمد که برایش سنگ تمام می‌گذاشتم.

عابد: سوال من این است که در بین این همه کار که طی دو دههی اخیر منتشر شده کدامیک یک کار ماندنی شد اما همین الان وقتی بر میگردی و اولین کتاب چوبک یا احمدمحمود را میخوانی اساس و تکنیک محکمی دارد و اگر از کار نویسندهی امروز بهتر نباشد پایینتر نیست. فکر میکنید سرنوشت این ادبیات به کجا میرود؟

سپانلو: واقعاً ‌نمی‌دانم، واقعاً چند سرنوشت می‌تواند به آن محتمل باشد با توجه به تجربه‌های ما  اگر الان وقت درونگرایی نویسنده و شاعر باشد یک دوران شکوفایی می‌توان برایش در نظر گرفت یک احتمال دیگر هم وجود دارد و آن این که قرار است نوع دیگری از ادبیات و هنر به وجود آید. این روحیه، این که در شعر می‌بینی طرف به معشوق می‌گوید اگر رفتی مهم نیست به درک و ... چنین تفکر و دیالوگی در کشور سعدی و حافظ و نظامی که مدام از قد و بالا و لعل لب معشوقه گفته شده یک حرف جدید است.

این نوع ابراز احساسات در قدیمی‌ها سابقه کمتری دارد ولی در سال‌های اخیر به طور گسترده‌ای وارد عرصه‌ی ادبیات می‌شود.

اصلانی: واقعیت این است الان نقد وارد ادبیات، موسیقی و شعر ما شده . شعر جوان‌ها دیگر چشم بسته و متین نیست. ضمناً عروض در آن نیست و دیالوگ روزمره است. که وارد ادبیات موسیقیایی شده و بعد روابط خودشان را نقد می‌کنند و به ساحت عشق و رویا نزدیک می‌شوند.و نثر و دیالوگ فارسی وارد موسیقی شده این چیزی بوده که اصلاً درش بسته بوده و سابقه نداشته این راه امروز باز شده یعنی این اتفاق «باختینی» در این جا افتاده و دیالوگ وارد ادبیات و شعر شده. ما الان شعرهایی از جوان‌ها داریم که فقط دیالوگ است.

عابد: در داستان‌نویسی هم این اتفاق کم نیافتده یعنی داستان‌های پر از شطح و دشنام کم نبود ولی چیزی از آن در نیامد. یعنی استفاده از این ابزار نا به جا بود انگار و منجر به پیشرفت داستان نشد.

اصلانی: به نظرم هنوز در داستان راه خودش را پیدا نکرده است.

سپانلو: حداقل می‌توانم بگویم یک نوع زن در این کتاب‌ها مطرح است که نمونه‌اش را تا به حال ندیده بودیم چه نویسنده خودشان باشند و چه قهرمان یک داستان باشند.

چند وقت پیش کتابی خواندم که الان اسمش یادم نیست نویسنده‌اش یک خانم است درباره‌ی یک زن یهودی به عنوان یک اقلیت در ایران ما زنی که خودش انتخاب می‌کند نداشتیم جز یک نمونه در «طوبی و معنای شب» که زن خودش را برای مرد صیغه می‌کند، زن تصمیم گیرنده و انتخاب کننده، ولی امروزه تصویر زن در داستان‌ها و اشعار ایرانی حتماً رئالیسم صرف نیست ولی با الهام از رئالیسم ترسیم می‌شود.

شاید یک نوع ادبیات دیگر دارد پدید می‌آید نوعی که با ادبیات مولوی و سعدی و حافظ متفاوت است به نظرم رفقای هم سن من و حتی نسل بعد از ما هم نباید واهمه داشته باشند که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

اصلانی: به نظر من این تغییر است که باعث متبلور شدن نسل بعدی می‌شود وقتی تکرار می‌کنی کم‌رنگ می‌ماند تکرار نسل‌های قبلی را می‌کشد تکرار باعث شده بود که ما در دوره‌ی خودمان فردوسی و حافظ را نمی‌خواندیم.

چون همه سعدی عصر و حافظ عصر بودند. آن‌قدر سعدی و حافظ عصر زیاد بودند حوصله‌ی آدم سر می‌رفت امثال فرات باعث دوری از این‌ها می‌شدند . در واقع نیما دوباره سعدی و حافظ و نظامی و ... را احیاء کرد با تغییری که ایجاد کرد به آن ها تجلی داد و در واقع ما فهم دوباره‌ای پیدا کردیم.

عابد: ولی او با قوت این کار را کرد.

اصلانی: او هم در زمان خودش مخالفانی داشت.

سپانلو: من موافقم که کمال در آن‌ها نیست ولی نشانه‌هایی امیدوار کننده در آن هست.

اصلانی: موافقم به خصوص در دهه‌ی هشتاد نمونه‌های خوبی هست.

این دهه چند ویژه‌گی دارد یکی این که پیش رفته یعنی سرخورده‌گی‌های دو دهه را بروز می‌دهد و دوم این که به خاطر سرخورده‌گی به دهه‌ی چهل برگشته و آن را مطالعه می‌کند.

عابد: هر قدر که کم ادبیات کلاسیک می‌خوانند این دهه‌ی چهل را خوب می‌خوانند.

اصلانی: خیلی دیده‌ام که بچه‌ها در گروه‌های کوچک مدام دارند می‌خوانند و کنجکاوی در این ادبیات می‌کنند، معمولاً گذشته الگو و اسطوره می‌شود اما این به عقب بازگشتن  این بار الگوسازی نیست بلکه بازنگری است. یک بازنگری جدی و چالشی است در حال حاضر چالشی هست بین گروه‌هایی از جوان‌ها که مدام می‌خوانند درباره‌ی دهه‌ی چهل و پنجاه و مدام منابع جمع‌آوری می‌کنند بدون این که ماموریتی داشته باشند و این خود خواسته است. این در واقع نشانه‌ی تقلید از گذشته نیست  در همین تئاتر نوین هم گروهی هستند که درباره‌ی کارهای نعلبندیان تحقیق می‌کنند و در کارشان هم نشانه‌هایی از روش‌های او هست. این عجیب است در حالی که او می‌توانست فراموش شود. این‌ها نشانه‌ها از هوشمندی‌هایی است که نشان دهنده‌ی مسئله‌ی تقلید و بازگشت نیست بلکه بازنگری گذشته است و در درون این بازنگری گذشته من آثاری را در شعر، در نوول و تئاتر می‌بینیم که به کلی یک بینش متعلق از خودش را بروز می‌دهد و در واقع نمی‌خواهد تقلید کند.

عابد: یعنی دهه‌ی هشتاد در حال باردادن است؟

اصلانی: یک آمبیسیون دیگر دارد، می‌خواهد مدرن باشد و در واقع منابع رترکسیونی که ما داشتیم در آن زمان که می‌خواستیم به سنت رجوع کنیم این رترکسیون در این‌ها هست که می‌خواهند به مدرنیسم رجوع کنند. این‌ها به شدت در مقابل سنت می‌ایستند.

سپانلو: یک پرانتز میان صحبت‌هایت باز کنم به نظر من در مقابل تمام شکل‌های مجاز تولید هنری هم ایستاده اصلاً فکر نمی‌کنند ممکن است مدرن باشد یا نه. بلکه شورش است علیه همه‌ی شکل‌های مجاز.

اصلانی: این دقیقاً مسئله‌ی مهمی است که باید جدی بررسی شود دیگر حتی مسئله این نیست که پیامی داده شود این‌ها اصلاً‌نمی‌خواهند پیام بدهند و در واقع حتی ضد پیام هستند و به شدت در مقابل پیام‌گرایی ایستاده‌اند، در مقابل مفهوم گرایی ایستاده‌اند. دیگر مفهوم نیست که نویسنده و شاعر امروز را پیش می‌برد و خود مسئله‌ی تجاوز از اشکال رسمی و پذیرفته شده برایش ایده‌آل است. این را در نوشته‌های خانم‌ها هم می‌بینیم تو در همه‌ی فرمت‌های اجرایی این بچه‌ها این مبارزه را می‌بینی من شعرهایی ازاین بچه‌ها می‌شنوم (مثلاً وقتی به شهرستان‌ها می‌روم) که این‌ها فقط دیالوگ‌های روزمره است و هیچ چیز دیگری نیست و قرار نیست حتی مفهومی را برساند این دیالوگ‌ها را به صورت نامرتبط کنار هم قرار می‌دهد و یک جاهایی سکته‌هایی ایجاد می‌کند و دایماً ریتم عوض می‌شود.

به جای این که از اول کار از یک ریتم پیروی کند مدام ریتم عوض می‌کند.

سپانلو: آدم به یاد جنبش «بیت» می‌افتد.

عابد: حتی دادائیست‌ها در فرانسه یا بیت‌ها یا ... به یک اصولی در کار خودشان معتقد بودند در عین آشفته‌گی این‌ها اصولشان چیست؟ فقط مخالفت صرف؟

اصلانی: مسئله این است که الان خود جهان هم دیگر نه مکتب را می‌پذیرد نه اصول آنچنانی را.

عابد: به نظر شما این‌ها یک روز به یک نقطه‌ی تلاقی می‌رسند که پدیده‌ی قابل توجهی از آن در بیاید؟

اصلانی: بله

سپانلو: پیش‌بینی‌اش مشکل است. ویژه‌گی‌ بارز روش این‌ها یک جور آشفته‌گی است و تخطئه. و هنوز اصول ثابتی پیدا نکره‌اند که به جواب نو برسند.

اصلانی: مسئله یک چیز دیگر هم هست ما با اصول خودمان داریم این‌ها را می‌سنجیم و به نظرمان آشفته می آید. ذهن ما یک نظام از پیش شکل گفته دارد و یک دورانی را گذرانده‌ایم و خود ما جزو کسانی بودیم که سعی کردیم آن دوران را آشفته کنیم یعنی شاملو نمی‌توانست امثال مرا بپذیرد. آل احمد به من و مای آن زمان می‌گفت «هرج و مرج» در واقع برای او در آن زمان ما «هرج و مرج» بودیم.

عابد: ولی شما اصولی داشتید شما می‌گفتید برای کلمه به تنهایی باید هویت قایل شد و زبان به خود در خود هویت دارد.

اصلانی: بله ولی این برای او پذیرفتنی نبود.

عابد: امروز می‌پرسی مانیفست شما چیست می‌گویند فقط قبلی‌ها اشتباه کرده‌اند.

اصلانی: آن نسل ما را هرج و مرج می‌ دانست امروز ما هم این‌ها را هرج و مرج می‌دانیم.

سپانلو: همه‌ی این‌ حرف‌ها در جای خود درست است ولی عمومیت آن مشکوک است.

اصلانی: نمی‌توانیم بگوییم اتفاقی که در حال رخ دادن است بد است. مثلاً آناتول فرانس اصلاً سورئالیست‌ها و دادائیست‌ها را بر نمی‌تابید.

عابد: آخر این‌ها مانیفست داشتند.

اصلانی: الان دوره‌ی مانیفست گذشته. این‌ها مانیفست نمی‌نویسند بلکه آن را اجرا می‌کنند. ممکن است خط و ربط مشترکی بین این‌ها به وجود بیاید ولی هنوز این نخ‌های هرج و مرج به هم گره نخورده.

عابد: یک اشکال دیگر را هم بپذیریم که جوانان 25 تا 35 ساله بچه‌های اینترنت هستند و بچه‌های کافه‌های زمان شما نیستند و حتی مثل بیت‌ها و دادائیست‌ها که دور هم جمع می‌شدند و کارشان را هم تبلیغ می‌کردند نیستند، به نظر می‌رسد که این دور هم جمع شدن‌هاست که آن مانیفست را به وجود می‌آورد وقتی من در اطاق خودم پای کامپیوتر بنشینم گر چه که عضو ده‌ها شبکه‌ی اجتماعی و ... هم که باشم اتفاقی نمی‌افتد. ضمن این که بسیار دیده‌ام این‌ها خیلی وقت‌ها همدیگر را هم قبول ندارند و آن چه در روزگار شما اشتیاق برای دیدن اسطوره‌ها و بزرگ‌ترها بود در این‌ها نیست خب در این انزوای شخصی، اتفاق نمی‌افتد.

اصلانی: الان خیلی از جوان‌ها دوره‌های ثابت دارند برای هم کار می‌خوانند و .. ولی این کلونی‌ها از هم جدا هستند ما همه می‌دانستیم سپانلو دارد چه می‌کند سپانلو می‌دانست من دارم چه می‌کنم و ...

عابد: خُب من هم همین را می‌گویم.

اصلانی: اگر ما اختلاف نظر هم داشتیم همه می‌دانستیم آن یکی چه می‌کند. یعنی یک جمله در می‌آمد از یک نفر همه می‌خواندند از «فرات» گرفته تا «شاملو» همه در جریان بودیم.

عابد: پس این کنجکاوی دیگر نیست و عطش کم شده ظاهراً بس که همدیگر را قبول ندارند.

اصلانی: یک فضای بد بینی که به وجود آمده در این باره شک نکن این یک منش اجتماعی شده که همه به همدیگر بدبین شده‌ایم. یک مسئله جالب در دهه‌ی چهل بود که واقعاً دهه‌ی ارتباط بود.

عابد: دقیقاً این همان کنجکاوی است که می‌گویم که بخش عمده‌ای از آن هم در اثر این ارتباط پیش می‌آید.

اصلانی: از 2010 به بعد در جهان دههی ارتباطات است ولی در واقع دههی منفرد کردن آدمها و انزواهای شخصی است و خود نظامهای ارتباطی هستند که این کار را میکنند نه انسانها این دو با هم فرق میکنند.

عابد: آیا این همان اتفاقی نیست که دنبالش میگشتیم و میتواند عامل این باشد که در دو سه دههی اخیر اثر خیلی قابل توجهی خلق نشود؟

اصلانی: شاید، دهه‌ی چهل همان دهه‌ی شصت اروپاست. دهه‌ی ارتباط آدم‌ها با هم . در آن دوران نوول واک‌های فرانسه هر سال پول می‌گذاشتند و روسو را دعوت می‌کردند یک روز برایشان سخنرانی کند. الان این اتفاق در دنیا هم نمی‌افتد. برای همین است که دوران غول‌ها رو به پایان است.

عابد: آقای سپانلو همین امروز الان شما تصمیم بگیرید خانم بهبهانی را ببینید نسلی هم هستید که با هم دیالوگ داشته‌‌اید ترافیک و تماس و پیدا کردن وقت را که حساب کنید میزان معاشرتتان می‌شود یک دهم قبل و اضافه کنید به این ماجرا این را که با دو خط ای‌میل هم می‌توانید از حال هم با خبر شوید ولی از بحث و دیالوگ و خواندن اثر جدید خبری نیست خب در یک سال‌هایی فرانسه مونتسکیو را داشت مترجم‌ها در ایران نصف الان بودند ولی وقتی یکی کار خوب ترجمه می‌شد به اشتراک نظر گذاشته می‌شد امروز ده‌ها مترجم داریم که مدام کارهای جدید ترجمه می‌کنند ولی هر کسی در اطاق خودش می‌خواند و در نهایت در یک جمعی اظهار نظر بکند یا نه. همین.

سپانلو: راست می‌گویی این انزوایی که یک جهان را در یک جعبه به تو می‌دهد آفت‌هایی هم در خودش دارد.

اصلانی: جهان را مجازی کرده و جانشین جهان واقعی شده.

عابد: جانشین آدم‌ها و رویاهای شخصی آدم‌ها شده و آدم بی‌رویا نمی‌تواند شاهکار خلق کند.

اصلانی: در جایی بودریارد و دیگران راجع به آن صحبت کرده‌اند ولی شاید این صحبت‌ها وجه حاد ماجرا را در خودش انعکاس نداده و آن‌ها متوجه این وضع حاد نشده‌اند. ببین این وضع حاد باعث شد که جامعه‌ی جهانی به بحران اقتصادی رسیده هم به بحران فرهنگی و هنری و هم بحران اجتماعی یعنی بورس‌ها در مواقع جانشین مبادلات اقتصادی شده‌اند بورس یک امر مجازی است.

عابد: پس می‌شود در شکل جهانی به آن فکر کرد؟

سپانلو: حتماً

عابد: اما یک نکته را هم نباید فراموش کرد و آن هم این که وقتی آدم نفرات قبل از خودش را قبول ندارد پس کارهایشان را هم نمی‌خواند بنابراین می‌شود آدمی کم خوان و آدم کم خوان هم توانایی‌اش برای خلق کارهای جدید کم می‌شود.

اصلانی: در آن دوره ما این قدر مورد خطاب نبودیم. این‌ها این قدر از طرف جامعه مورد خطاب هستند از دوران نوجوانی تو مدام روی در و دیوار خطاب می‌بینی این کار را بکن ، این کار را نکن. خطاب ذهن را از دیالوگ خالی می‌کند. تو متوجه نیستی حتی آن چه را که روی یک نوشته‌ی دیواری یا بنر یا ... خطاب به تو هست را نمی‌خوانی (یعنی با آگاهی و خوداگاه نمی‌خوانی) ولی این نوشته توسط چشم و ذهن خوانده می‌شود و مدام بخشی از ذهن تو را اشغال می‌کند و گفتگوی تو می‌شود مونولوگ و از حالت دیالوگ خارج می‌شود. نوشتار یک امر ارجاعی است وقتی نوشتار می‌آید جلوی امر خلاقه را می‌گیرد چون تو باید ارجاع داشته باشی این ارجاعات که در این خطاب‌ها هست یک عامل است، خطاب دوم رسانه‌ها هستند از اینترنت بگیر تا رادیو و تلویزیون تو دایماً مورد هجوم خطاب هستی. ذهن وقتی این همه خطاب به آن فشار می‌آرود به خودی خود تو را برای خلاقیت ریجکت Reject می‌کند چون آن دارد دایماً  تو را پس می‌زند. یک موجود reject شده و پس زده شده باید جهان را پس بزند تا بتواند بگوید من هستم، پس دیگری می‌خواند، این اولین ری‌اکشن اوست. اصلاً وجود آن پشتوانه یک مسئله‌ی دیگر است. ما چه می‌دانیم این‌ها پشتوانه‌شان کجاست. ما فکر می‌کنیم پشتوانه‌های ما این‌هاست او ممکن است این‌ها را قبول نداشته باشد و پشتوانه‌ی دیگری را قبول داشته باشد.

عابد: بالاخره باید از یک پله شروع کرد و به پله‌ی دهم رسید.

اصلانی: ما فکر می‌کنیم پله‌ی اولی که ما می‌گوییم درست است. نمی‌شود این را گفت چون ما از پایگاه خودمان داریم به جهان نگاه می‌کنیم یعنی ما الگوی خودمانیم.

سپانلو: به تاریخ نگاه کن. در همه جای این جهان که ما می‌شناسیم دوره‌های خاصی بوده که جا به سلیقه تازه‌ای داده ولی مثلاً‌ مگر می‌شود گفت ناتورالیست‌ها هیچ‌ چیز از رومانتیست‌ها نگرفتند، با قطع نمی‌شود کار کرد.

اصلانی: من به قطع مطلق معتقد نیستم. نسلی که دارد می‌آید روی گرده‌ی ماها آمده همین شعرهایی که آزما چاپ می‌کند بعضی‌ها صراحتاً قطعه‌ی ادبی است. و شعر با آن معیارهای از پیش شناخته نیست.

تو هم نمی‌توانی نفی کنی و بگویی چاپ نمی‌کنم ولی اگر شعرهای ما نبود این‌ها امروز نمی‌توانستند این شعرها را بنویسند. این تداوم هست.

عابد: اگر نگوییم شاگردی و استادی و فقط میل به بیشتر دانستن برای این که موقع نقد و نفی مسلط تر باشی هم نیست.

اصلانی: این اتفاق در چند سال اخیر شاید پنج، شش سال اخیر شروع شده به همین دلیل است که ده‌ها گروه هستند که می‌خواهند درباره‌ی دهه‌ی چهل بدانند.

عابد: ولی تعدادشان کم است.

اصلانی: لزومی ندارد که تعدادشان زیاد باشد.

عابد: یعنی به یک تفکر غالب تبدیل نمی‌شود.

اصلانی: تفکر غالب که نباید باشد بلکه باید به تفکر طبقه‌ی الیت تبدیل شود.

عابد: شما در دهه‌ی چهل شاملو را نفی نمی‌کردید همین الان هم این کار را نمی‌کنید .ولی تعداد زیادی از جوان‌های این دو دهه اولاً گذشته را نفی می‌کنند و با ادبیات کلاسیک که اکثراً میانه‌ای ندارند و نسبت نفی‌شان به قبول کردنشان بسیار شدیدتر است.

اصلانی: قبول دارم این‌ها با توجه به آن مسئله‌ی خطاب که گفتم آن قدر هم از طریق اینترنت تغذیه می‌شوند که دیگر جا ندارند.

عابد: صبر ندارند وگرنه ظرفیت انسان برای آموختن بی‌نهایت است.

سپانلو: البته، ولی بی‌صبری هم خودش نوعی ویژه‌گی است که اغلب به خودکشی می‌رسد، و گاهی به شورش‌هایی که بعدها نطفه سازنده‌گی می‌شود.

اصلانی: تغذیه‌ی اطلاعاتی اینترنت آن قدر ازنظر کمیت – و نه لزوماً از نظر کیفیت – زیاد است که نمی‌شود آن را نادیده گرفت خود من اگر در یک روز یک نامه‌ی مفصل بنویسم دیگر میل به این که شعر بگویم ندارم.

عابد: آقای سپانلو در مورد فضای نقد در دههی چهل و پنجاه چه فضای نقد حضوری آثار که کمی دربارهاش صحبت کردیم و چه نقد مطبوعاتی و حضور مطبوعات در جامعه ادب و هنر نظرتان چیست؟

سپانلو: با همه کمبودهایش در جا نزده است. ولی هنوز به نظر من لازم است کتاب های مرجع بیشتری در زمینه نقد ادبی ترجمه شود و البته نه با سلیقه محدود برخی مترجمان.

عابد: شکل گیری شعر مدرن ما را از دههی 30 به بعد و تعامل آن در دهههای چهل و پنجاه را چه قدر تحت تأثیر شعر ترجمه و آثاری مثل سرزمین هرز الیوت و.... و چه قدر مستقل از آن میدانید.

سپانلو: بحثی طولانی است که مفهوم مدرن چیست؟ تعاریف گاهی متضاد همدیگر هستند، من ترجیح می‌دهم به کیفیت و یاد هنری آثار توجه کنم به راز اثر هنری و به هیچ تعریف یا معیار جامدی پای بند نیستم.

 

محمد رضا اصلانی، فیلمساز، شاعر و نویسنده،  مشاور ارشد علمی انسان شناسی و فرهنگ است.

 

این مطلب در چارچوب همکاری رسمی انسان شناسی و فرهنگ با مجله آزما منتشر می شود. گفتگو از آزمای شماره 91، مهر 1391 آمده است.

 

یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:44 ب.ظ

نظرات 1 + ارسال نظر

دیمارکت یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:57 ب.ظ http://www.dmarket.ir

امروزه داشتن فضا در اینترنت برای بارگذاری اطلاعات و فایل ها امری ضروری و مهم است . شما نیاز به فضایی مطمئن برای فایل های خود دارید. در صورتی که شما از هاست شخصی استفاده می کنید برای این فضا هزینه می کنید و بالطبع هر چه فضا و امکانات آن بیشتر باشد شما هزینه بیشتری پرداخت می کنید.
اما در صورتی که از وبلاگ استفاده کنید برای برپاسازی وب خود نیاز به فضا ندارید و میتوانید آزادانه به انتشار مطالب خود به صورت رایگان بپردازید اما برای قرار دادن فایل ها و عکس های خود چه می کنید ؟
ایران بیت بیت .
این سیستم فارسی زبان مدت زیادی است که به صورت رایگان 100 مگا بایت فضا در اختیار شما قرار می دهد . شما می توانید عکس های خود را در آن آپلود نمایید و در وب سایت خود منتشر نمایید. لینک فایل های ارائه شده بصورت مستقیم است.
این سیستم دارای آپ تایم خوبی بوده(مدت زمانی برابر 90 روز) و فایل منیجر مناسبی دارد . شما می توانید بر روی این سیستم ، وبلاگی نیز تاسیس کنید .البته کمتر افرادی هستند که از این سیستم در این راه استفاده کنند . سقف آپلود فایل آن 15 مگا بایت است و مجوز آپلود اکثر پسوند ها را نیز دارامی باشید . در کل این سرویس در کشورمان محبوبیت فراوانی دارد و اکثر وبلاگ نویسان از آن استفاده می کنند .
iranbitbit.com

چشم بیدار زمانه / محمدعلی سپانلو درباره شعر و روشنفکری چه نظری داشت؟/الهه خسروی یگانه

 

 

 

فرهنگ > ادبیات - محمدعلی سپانلو، شاعری بود که نبض زمانه را در دست گرفت تا شعرهایش آینه‌ای در برابر جهان باشد.

الهه خسروی یگانه: محمدعلی سپانلو درگذشت. مردی زاده پاییز، از اردیبهشت تهران دل کند و چشم فروبست. شهری که عاشقش بود و شاعرش. 

۷۴ سال در همین شعر زندگی کرد و شعر سرود. ترجمه کرد، «هزار و یک شعر» آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم را نوشت و در سرگذشت و آثار عارف، بهار، فرخی یزدی و عشقی تحقیق کرد تا «چهار شاعر آزادی» را بنویسد. 

سال‌های سال با آن صدای مخملی شعر خواند از «تبعید در وطن»‌ تا «قایق‌سواری در تهران». بال و برگ تخیلش را گسترد و با شعرهایش گفت که «نبض وطنم را می‌گیرم». 

حالا او «سندباد غایب» شعر ماست. او که هرگز در چارچوب تنگ قالب‌ها نگنجید، تن به رنگ زمانه نداد، امضای خودش را داشت و راه خودش را رفت، بی آن که لحظه‌ای سر خم کند. 

شعر جدی‌ترین حرف او بود. با شعر می‌اندیشید و حرف می‌زد. حتی مصاحبه‌هایش هم شاعرانه بود. با همین شعر به جهان پیرامونش نگاه کرد. از درد مردم گفت اما شعرش را هرگز به سیاست آلوده نکرد و گذاشت تا همه چیز سر جای خودش باشد.

او در مصاحبه با مجله «آدینه» در سال ۷۱ درباره نسل خودش و نسل پیش از خود می‌گوید: «۲۸ مرداد سال ۳۲ به حق سرفصلی در تاریخ تحول فکر ما می‌دانند. نسل پیش از ما با این تجربه یک عمل جراحی سخت را از سر گذراند. آنها که در آن روزگار ۲۰ تا ۳۰ سال داشتند و اکنون بزرگان ما به شمار می‌آیند دید عمیق‌تر و درونی‌تری به جهان پیدا کردند. مثلا د رمورد شعر، وجه غالب تبلیغات سیاسی بی‌هودگی خود را نشان داد. گرایش به درک ریشه‌ها شکل گرفت و اهتمامی در مورد ساختار آثار هنری پدید آمد. در مجموع می‌توان گفت این حادثه یک توفیق جبری بود که به سازندگان فرهنگ ما پختگی و بلوغ فکری داد. طبیعتا میراث آن نسل به نسل من رسید اما نسل ما خود از یک سرفصل مهم اجتماعی گذر کرد که در حقیقت بلوغ فکری خود را مدیون آن است. شکوفائی جنبش دانشجویی در حدود سال ۱۳۴۰. شاید همان روزهایی که دانشجویان ماشین دکتر اقبال را جلوی دانشکده پزشکی تهران آتش زدند. در فاصله بین ۳۸ مرداد سال ۳۲ تا حدود سال ۱۳۴۰ اختناق و سکوتی که بر جامعه مسلط بود دانشگاه را نیز تاریک کرده بود. روشنفکران قبل از ما اغلب ملامتی بودند و اهل منهدم کرن خود. با لذتی بیمارگونه از پوچی و خودکشی حرف می‌زدند.الگوی آنها در واقع صادق هدایت بود و نمونه تیپیک این نسل مثلا چنگیز مشیری:‌ جوانی با فرهنگ، موفق و ورزشکار، مترجم الیوت  مقالات موسیقی که در عین سلامت رفت بالای کوه و با گلوله خود را کشت. شاید بزرگ‌ترین دستاورد جنبش دانشجویی کی انقلاب روحی بود:‌ امیدوار بودن، برنامه‌ریزی کردن، به انسان اعتقاد داشن چیزی که نسل ۲۸ مرداد آن را فیلسوفانه مسخره می‌کرد. در عین حال دهه ۴۰ مصادف شد با رفاه نسبی در جامعه و نوعی مدارای سانسور که دستاوردهای فرهنگی آن در تاریخ معاصر کم نظیر است. مثلا سینمای ایرانی به وجود آمد، تئاتر ایرانی نوشته و اجرا شد، ادبیات کودکان پدید آمد، رمان ایرانی و شعر نو به کرسی نشست. من خود یکی از پرورده شدگان دهه ۴۰ هستم. نسل ما با طلوع فرهنگی خود نسل قبلی را غنی‌تر کرد. اگر آثار نسل قبل از مرا مطالعه کنید، می‌بیند که بازآوری آنان در دهه ۴۰ صورت گرفته است. مثلا رحمانی و رویایی هر دو ممتازترین آثارشان را در دهه چهل سرودند، گرچه در دهه قبل از آن زبان گشوده بودند.»

او خود را پرورده همین دهه چهل می‌دانست. نسلی که میراث نیما به همت او وارد زمان معاصر شد و به اعماق زندگی مردم نزدیک گشت. یکی از بارزترین خصوصیات شعر سپانلو همین نزدیکی با نبض زمانه است. با زندگی روزمره و به همین خاطر است که می‌گوید: «پروانه‌ها به اتاق‌های کوچک آپارتمانی‌های ما راه ندارند. در آنجا همهمه صنعت شنیده می‌شود. من خود اگر بخواهم با داریوش کبیر حرف بزنم فکرمی‌کنم باید از تلفن استفاده کنم.» 

او در شعرش واژه‌های عتیق و هزاران ساله زبان پارسی را با جدیدترین واژه‌های زندگی روزمره و معاصر در هم آمیخت. هدفش تلفیق سنت با دستاوردهای زمان بود و این را نوآوری می‌دانست اما: «نوآوری در شاهراه فرهنگ ملی کار می‌کند. به این تعبیر هدف من نه فقط ادبی کردن زبان روز بوده است بلکه علاوه بر آن ادغام میراث ادب در لحن محاوره و زبان ژورنالیسم نیز بوده است. فقط با چنان امکان بیانی است که ما می‌توانیم میراث نسل پیش را از موضع به ساختار و از توسیف به جهان بینی ارتقاء دهیم.» 

سپانلو با کاسه خودش از دریای زبان پارسی آب برمی‌داشت. می‌دانست که چطور سنت را به خورد نسلی بدهد که در ظاهر با آن بیگانه است:‌«بهترین شعرهای فارسی در نگاه اول برای خواننده یک معنای سطحی دارد اما خود شعر با معانی دیگر در عمق زبان درگیر است. کار شعر در اصل همین است:‌ جستجوی طنین دیگری در آن سوی کلمات و یافتن معانی که در حقیقت متعلق به دردآشناهاست. به نظر من هر شعر خوبی حداقل دو بعد دارد: اول زیباشناسی سطحی و سپس یک لذت عمیق روحانی که از نزدیک شدن به راز اثر حاصل می‌شود. خواننده هر چه فرهیخته‌تر باشد بیشتر به این راز پی می‌برد و شعر برای تمام سطوح مخاطبانش محرک اعتلاء خواهد بود. پس به این تعبیر اگر ابهام ناشی از عمق اثر باشد شاعر و خواننده هر دو باید احساس خوشبختی کنند.» 

نسبت او با سیاست همیشه مشخص بود. محمدعلی سپانلو هیچ وقت از شعر، شعار برای اهداف سیاسی نساخت اما این بدان معنی نیست که نسبت به رنج زمانه‌اش در شعر خود بی‌تفاوت بود. او همیشه به جامعه پرداخت. چه آن زمان که فلسطین به خاک و خون کشیده می‌شد، چه آن زمان که می‌دید که کودکان خندانی که در کوچه بازی می‌کنند، زیر بمب‌های صدام جان می‌دهند. خودش در همان مصاحبه گفته برای سرودن درباره این موضوعات هرگز دست به انتخاب نزده است: «درست است که در کارنامه شعری من نخستین واکنش‌های شاعران ایرانی نسبت به مسائلی چون فلسطین، ویتنام، ایدئولوژهای جهان وطن به شیوه‌ای خاص دیده می‌شود اما در اغلب موارد این انتخاب من نبوده است، بلکه من انتخاب شده بودم. اگر بخواهیم فرزند زمان خود باشیم باید به چشم‌انداز تاریخ اشراف داشته باشیم. غالبا این برخورد با تاریخ را به صورت رجعت به گذشته انجام می‌دهند اما در کار من حضور گذشته در اکنون چشم‌گیر است. به جای انتظار هدهد و باد صبا من به راحتی می‌گویم پستچی به خانه حافظ زنگ نزد. پشت سر مجنون نه بیابان شفاف بکله شهری دودآلود گسترده است. یک ربع قرن پیش شعری نوشته بودم به نام «برج‌های بارانی» که زمینه آن جنگ ویتنام بود. کسانی هنوز آن را می‌خوانند و دوست می‌دارند که شاید ماجرای جنگ ویتنام را فراموش کرده باشند. اما عناصر بومی مثل بوی برنج، عطر چای، صدای پای گشتی‌ها، پشه‌هایی که کنار فانوس‌های برج مراقبت جمع می‌شوند احتمالا رنگ و بویی دارد که متکی به خبر یا واقعه نیست. زنی در اثر بمباران کشته می‌شود سرش به سوی طلوع خورشید برمی‌گردد و در چشم‌های او تصویر هواپیمای قاتل ثبت می‌شود. شاید این تصویر برای محکمه وجدان بشر ثبت شده، محکمه‌ای که دیگر محکوم گذشت زمان نیست:

کنار راه زنی غلطید

سرش به صبحدم نیلگونه برگردید

و در طلوع قدیمی آسیا

میان آینه چشمش

عبور بمب‌افکن

برای تاریخ عادلی ثبت شد.»

این واکنش به محیط و جامعه، این جهان وطن بودن خصوصیتی است که نه تنها در شعر سپانلو که زندگی او نیز نمود داشت. دانش‌آموخته رشته حقوق بود و اگرچه اهل وکالت نبود اما می‌دانست که در جهان پیرامونش چه می‌گذرد. با چشمی بیدار و نگاهی هوشیار اتفاقات را رصد می‌کرد و همه اینها را از صافی شعر می‌گذراند تا نه وکیل مدافع یک فرد یا گروه که وکیل مدافع «انسان» باشد. 

با این حال، روح بزرگ او تنها در غالب شعر نمی‌گنجید. نقد، داستان، نمایشنامه‌نویسی، تئاتر، بازیگری، و البته ترجمه همه عرصه‌هایی بودند که او در آن تنی به آب زد. 

سپانلو همچنین صدای رسای طبقه خود بود. در برابر کژی‌ها، ناراستی‌ها و دروغ هرگز سکوت نکرد. چه آن زمان که تاریخ کانون نویسندگان ایران را کسی می‌خواست وارونه روایت کند، چه آن زمان که می‌دید استاد دانشگاهی از روی تعصب بومی، دست به نقد می‌برد و آموزش می‌دهد. 

از کسی نترسید، ملاحظه چیزی را نکرد و نگران از دست دادن چیزی نبود. با این که به گفته خودش روزگاری امکان وزیر شدن هم داشت هرگز زیر بار نرفت و در آن خانه قدیمی با آجرهای بهمنی، نشست و نوشت. برای نسلی که نگرانش بود و می‌گفت «صدای نفرینش» را می‌شنود. 

او با همان زبان بی‌پروا و نگاه تیز درباره وضعیت روشنفکری در آغاز دهه هفتاد و در گفت‌وگوی مجله آدینه گفته بود: «شاید اصلی‌ترین گرفتاری روشنفکر ایرانی و عمده‌ترین مشغله فکری او در زندگی اجتماعی گرایش به معاصر بودن است و گرفتاری‌هایی که در این راه وجود دارد. ما در خانه خود آنقدر با لرزیدن‌ پی‌ها و آب چکه کردن سقف و تق و توق اثاثیه کهنه گرفتار هستیم که درحالتی از تسخیرشدگی فرصت نداریم که ببینیم هوای بیرون ابری است یا آفتابی. نوعی از سانسور هست ــ نه سانسور مستقیم و قانونی ــ که فضا را برای خلق هنری تنگ می‌کند. نویسنده و شاعر نیازمند فضایی است که رد آن تنش مداوم وجود نداشته باشد و این فضا گویا به وجود نمی‌آید مگر آن که روشنفکر راضی شود نقش مرده‌ها را بازی کند. به عنوان مثال من به عنوان روشنفکر احساس وظیفه می‌کنم که علیه نوعی اسباب‌چینی برای تجزیه کشور که در صورت موفق شدنش وحشت یک جنگ داخلی تقریبا حتمی است موضع بگیرم، اما مطمئنم که هنوز حرف خود را تمام نکرده وسائل نیرومند ارتباط جمعی به دلیل تنگ نظری شخصی نه تنها مسئله طرح شده را تخطئه می‌کنند بلکه چنان وانمود می‌کنند که من و امثال من در حال تهاجم فرهنگی هستیم. می‌بیند که چگونه می‌توان با شبح تهاجم فرهنگی نه تنها جلوی هر گونه نوآوری را گرفت بلکه از طرح اساسی‌ترین مسائلی که به آینده این خانه کهنه بستگی دارد جلوگیری کرد... در دنیایی که دولت‌ها برای کسب مشورت دیگران هزینه می‌کنند روشنفکر ایرانی اگر بخواهد وظیفه ملی خود را انجام دهد و درباره مسائل اجتماعی و سیاسی اظهار نظر کند محکوم به سکوتی است شبیه به شهادت. » 

محمدعلی سپانلو، وجدان بیدار زمانه خودش بود و از نسل دل سپردگان به ادبیات. نسلی پر از غول‌های زیبا که یکی یکی چشم از جهان فروبستند اما جهان از صدای‌شان خالی نخواهد ماند. به خصوص صدای مردی که می‌گفت:‌

«نام تمام مردگان یحیی‌ست/

نام تمام بچه‌های رفته

                در دفترچه دریاست/

بالای این ساحل فراز جنگل خوشگل/

در چشم هر کوکب/

گهواره‌ای برپاست/

بی‌خود نترس ای بچه تنها/

نام تمام مردگان یحیی‌ست...»

 

 

بدرقه مردی که پیشگوی روح کتاب‌ها بود/ مراسم تشییع پیکر سپانلو برگزار شد /منبع خبر آن لاین

 

 

فرهنگ > ادبیات - صبح پنج شنبه ۲۴ اردیبهشت، دوستداران محمدعلی سپانلو در مقابل خانه هنرمندان جمع شدند تا در مراسم بدرقه او شرکت کنند.

به گزارش خبرگزای خبرآنلاین، پیکر محمدعلی سپانلو امروز از خانه هنرمندان به سمت بهشت زهرا راهی شد تا در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شود. 

در این مراسم هیچ کس سخنرانی نکرد اما فیلم  شعرخوانی خود سپانلو برای حاضران پخش شد و حجت‌الاسلام سید محمود دعایی مدیر موسسه اطلاعات بر پیکر او نماز گزارد. 

با این حال کسانی که به مراسم پرسه او آمده بودند پلاکاردهایی به دست داشتند که شعرهایی از سپانلو بر روی آن حک شده بود. پلاکاردهایی با شعرهایی نظیر «تو آن مسافر موعودی که پیشگوی روح کتاب‌ها بودی» یا «بچه‌ای آمد، دو پول سفید روی پلک سیه شعر نهاد.» 

در میان حاضران چهره‌های آشنای بسیاری را می‌شد دید. کسانی چون محمود دولت‌آبادی، بهمن فرمان‌آرا، جواد مجابی، علی مرادخانی، یونس تراکمه، حسن کیائیان، محمدعلی جعفریه، مفتون امینی، عبدالله کوثری، قطب‌الدین صادقی، جعفر پناهی، شهاب مقربین، جعفر مدرس صاقی، لیلی گلستان، فرزانه طاهری و ...

محمدعلی سپانلو ۲۱ اردیبهشت بر اثر بیماری ریوی درگذشت. او یکی از چهره‌های تاثیرگذار شعر در دهه‌های گذشته بود.

محمد علی سپانلو از چشم دیگران/منبع بهارنیوز

 

 

 

 

 

شامگاه سه‌شنبه، 28 آبان، فیلم مستندی درباره‌محمدعلی سپانلو با عنوان «قایق‌سواری در تهران» هم‌زمان با سالگرد تولد 73 سالگی این شاعر و مترجم پیشکسوت در خانه‌ی هنرمندان نمایش داده شد؛ در این فیلم که به کارگردانی صلاح‌الدین کریم‌زاده ساخته شده، علاوه بر حضور چهره‌های فرهنگی و هنری، تهران نیز به عنوان یک شخصیت در فیلم حضور دارد. بعد از نمایش فیلم که اعلام نمایش آن توسط میترا حجار انجام شد، احمد مسجدجامعی – رییس شورای شهر تهران - در سخنانی گفت: خوشحالم کار ساخت این فیلم به نتیجه رسید. فیلم زوایای مختلفی را از زندگی سپانلوی شاعر، مترجم و نویسنده نشان می‌دهد. در دانشنامه‌ای که درباره‌ نویسندگان در دست تدوین است، می‌دانم که ایشان مسؤولیت بیش از هزار مدخل را بر عهده دارد و این کار هر کسی نیست. همچنین سپانلو در زمینه‌ی قلم زدن در باب قصه‌نویسی هم در شمار کسانی بود که گام اول را برداشت.


او در ادامه به طرح دیدگاه‌هایش درباره‌ شهر تهران پرداخت و گفت: تهران تبار فرهنگی دارد. این تبار به بیش از 400 سال پیش می‌رسد. تهران ظرفیت‌های متفاوتی دارد و جایی است که آدم‌های مختلف با فرهنگ‌های متنوع را کنار هم قرار داده است؛‌ مثلا در خیابان سی تیر، کلیسا، کنیسه، مسجد و آتشکده در کنار هم قرار دارند. جالب این‌جاست که شخصیت‌های مهمی مانند استاد شجریان، استاد فرشچیان و بسیاری دیگر از مفاخر فرهنگی و هنری در تهران بالیده‌اند، اما عجیب است که تهران با همه‌ این ظرفیت‌ها، در ادبیات معاصر با چهره‌ی مخوف نمایش داده می‌شود. شهری معرفی می‌شود که دانش‌محور و فرهنگ‌محور نیست، یا این‌که خیلی کم به همه‌ی این ظرفیت‌های متعدد و متنوع تهران نگاه شده است. مسجدجامعی تأکید کرد: به طور مشخص من معتقدم محمدعلی سپانلو در این حوزه خوب کار کرده است؛ این اعتماد به نفس را برگردانده است که می‌توان از تهران نوشت و شاعران تهران بود. سپانلو هم راوی تهران قدیم است، هم تهران این سال‌ها. روایت‌هایش ریشه در تبار فرهنگی و تاریخی این سرزمین دارد. به اعتقاد من، سپانلو کار متفاوتی انجام داده و این بسیار ارزشمند است.

بهرام شیردل، معمار، به عنوان دیگر سخنران این برنامه در صحبتی کوتاه گفت: نمی‌دانم برای چه از من می‌خوا‌هند حرف بزنند؛ نه از ادبیات می‌دانم و نه نویسنده‌ خوبی هستم. نظرم را درباره‌ سپانلو به عنوان شاعر شهر تهران بازگو می‌کنم. او به مرور خاطره‌ و تجربه‌ کارش در طراحی و اجرای بنای موزه‌ای در برلین در سال 1990 پرداخت و گفت: الآن که در شهر تهران فعال هستم، باید موزه‌ شهر تهران را به سمت خانه‌ سپانلو جهت دهیم. همچنین صلاح‌الدین کریم‌زاده – کارگردان «قایق‌سواری در تهران» - درباره‌ چگونگی ساخته شدن این فیلم گفت: وقتی افتخار دارید با شخصیتی مانند سپانلو مراوده داشته باشید و هر روز هم ایشان را ببینید، نمی‌توانید چیز‌هایی را که از او می‌شنوید، به تصویر نکشید. سپانلو برایم یک تاریخ گویاست که هر روز چیزی به من اضافه می‌کند، هر روز که در حضور ایشان هستم، تاریخی را روایت می‌کند که هیچ جای دیگر این روایت‌ها را نمی‌شنویم. من این افتخار را داشتم که مخاطب‌ این روایت‌ها از تاریخ باشم.

همچنین شهریار وقفی‌پور در سخنانی درباره‌ سپانلو گفت: سپانلو متعلق به نسلی است که با نوشتن زندگی می‌کردند؛ یکی از هم‌نسل‌هایش هم شاملوست، این افراد با وجودی که در زمینه‌های مختلف فعال بودند، اما باز هم همه آن‌ها را به عنوان شاعر می‌شناسند. این نویسنده افزود:‌ شعر سپانلو جای جایش با روایت گره خورده است. او روایت را به تاریخ و خاطره تبدیل می‌کند. شعر او شعر مکان است، اما سپانلو این مکان را به زیبایی به زمان تبدیل می‌کند.

سیمین بهبهانی هم که در مراسم حاضر بود، به دلیل کسالت روی سن نرفت، اما در سخنانی گفت: خوشحالم که امشب دوست چندین و چند ساله‌ام سپانلو را مورد لطف قرار دادید؛ ما در دانشکده هم‌درس بودیم. تا موقعی که از دانشکده بیرون ‌آمدم، نمی‌دانستم هم‌دانشکده هستیم. بعد از دانشکده اتفاقی در خیابان با او آشنا شدم، به واسطه‌ی همسرم که او را می‌شناخت. البته در سال‌های دانشکده من آهسته می‌رفتم، آهسته می‌آمدم و از کنار خوش‌تیپ‌ها رد نمی‌شدم! در میان ما شاعران آدم‌ ناتو هم پیدا می‌شود؛ اما من تاکنون از سپانلو بدخواهی و حسادتی برای کسی ندیده‌ام و نشنیده‌ام پشت سر کسی حرف بزند. او آدم شریفی است. من چه از نظر اخلاقی و چه سرود‌ه‌هایش در مقابلش سر تعظیم فرود می‌آورم.

در ادامه، پوریا از حاضران خواست نقد‌های‌شان را به فیلم مطرح کنند، که کسی چیزی نگفت. خواستند میکروفون را به محمدعلی سپانلو بدهند، که یک‌باره سیمین بهبهانی چیزی یادش آمد، تریبون را گرفت و گفت: سپانلو یکی از نادرترین سخن‌سرایان ماست و هیچ شاعری را نمی‌توانید پیدا کنید که به اندازه‌ی او از واژه استفاده کرده باشد و این واژه‌ها را هم به زیبا‌ترین و خیال‌انگیز‌ترین شکل به تصویر می‌کشد. سپس محمدعلی سپانلو که سکوت مخاطب‌ها را درباره‌ نقد فیلم دید، به شوخی گفت: من می‌خواهم ایراد‌های زیادی از این فیلم بگیرم؛ اما همین که فیلم مخاطب را خسته نکرده است، نشان می‌دهد فیلم خوبی بوده است. وقتی من مانند یک بچه در بستر بیماری بودم، کریم‌زاده و جوان‌های دیگری از من پرستاری می‌کردند. این فیلم سپاس نسل جوان است که از من انجام شده است. بعد از دیدن آن متوجه شدم زندگی‌ام را هدر نداده‌ام. او در ادامه شعر آبان‌ماهش را خواند و با بیان این‌که سال تولدش یعنی سال 1319 سال غریبی بوده است، گفت: عباس کیارستمی، محمود دولت‌آبادی، احمدرضا احمدی و محمدرضا شجریان هم در سال 1319 به دنیا آمده‌اند؛ گویا این سال قمر در عقرب بوده که چنین پدیده‌هایی به دنیا آمده‌اند.

در این مراسم که با 30 دقیقه تأخیر آغاز شد، افرادی همچون عباس کیارستمی و جواد مجابی حضور داشتند. همچنین اعلام شد، ناصر تقوایی که قرار بود در مراسم حضور داشته باشد، به دلیل کسالت به مراسم نیامده است. در فیلم «قایق‌سواری در تهران» افرادی چون ابراهیم گلستان، مهدی اخوت، مسعود بهنود، بهرام دبیری، عبدالعلی عظیمی، حافظ موسوی، اسدالله امرایی، مجید کوچکی، حمیدرضا نجفی، علی نادری، فرهاد پیربال و امیر احمدی‌ آریان درباره‌ زندگی شخصی و حرفه‌یی سپانلو صحبت کرده‌ان

 

گفت‌و‌گو با سپانلو دربارهٔ «چهار شاعر آزادی»: شاعران محصول مشروطه بودند مجتبا پورمحسن /منبع تاریخ ای

 

 

 

تاریخ ایرانی: «چهار شاعر آزادی» کتابی است که محمدعلی سپانلو، شاعر و منتقد ادبی دربارهٔ زندگی و احوال چهار شاعر مشهور عصر مشروطه، عارف قزوینی، فرخی یزدی، ملک‌الشعرای بهار و میرزاده عشقی نوشته که در سال ۱۳۶۹ در ایران منتشر شد، اما هرگز امکان تجدید چاپ نیافت. این کتاب پس از سه سال در خارج از ایران نیز منتشر شد. این اثر سپانلو یکی از مهم‌ترین منابع دربارهٔ نسبت شعر و جنبش مشروطه در ایران است. سپانلو در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» از شاعران و شعر مشروطه گفته است.

 

***

 

آقای سپانلو شما در کتاب «چهار شاعر آزادی» به بهار، فرخی یزدی، میرزاده عشقی و عارف قزوینی پرداخته‌اید. به نظر شما این چهار نفر محصول مشروطه بودند یا در جریان شکل‌گیری مشروطه نقش داشتند؟

 

به گمانم هر چهار نفر محصول مشروطه بودند. شاید در ذهن جوانان، این دوره، معروف به تجدد است. این دوره در حقیقت از زمان عباس میرزا یعنی بعد از شکست فجیع امپراتوری ایران از روسیه شروع شد، چرا که هنوز حماسه‌های قدیمی نظامی و شرح پیروزی‌های پادشاهان ایران ولو به اغراق و دروغ در ذهن مردم ایران بود؛ که در هر صورت ایران کشوری است شکست‌ناپذیر. آخرین فاتح بزرگی هم که داشتند نادرشاه بود؛ یا آقامحمدخان که حالا به هر ترتیبی مملکت را جمع کرده بود. بعد از این شکست فاجعه‌آمیز معروف، به خصوص شکست دوم‌، عکس‌العمل این‌ بود که چرا ما شکست خوردیم؟ چون سلاح‌های آن‌ها بهتر بود؟ چون آن‌ها پیشرفته‌تر بودند؟ ناگهان این آگاهی عمیق درباره عقب‌ماندگی به وجود آمد و همه چیز در هم شکست؛ به عبارتی آن روح ملی از بین رفته بود. از اینجا دورهٔ معروف به تجدد و بیداری شروع شد و توصیه به پیشرفت می‌شود. یکی از نمونه‌های آن، تاسیس دارالفنون است و اصلاحاتی که زمان ناصرالدین شاه اجرا شد، مثل تاسیس وزارتخانه‌ها؛ تا قبل از آن ایران تنها یک شاه داشت و یک وزیر، بعد وزارت خارجه، وزارت داخله و یا عدلیه و غیره تشکیل شد.‌‌

 

ترجمه کتاب از دوره عباس میرزا شروع شده بود؛ به‌خصوص از تبریز شروع کردند به ترجمه کتاب‌هایی که به نظرشان برای ملت باسواد، سازنده بود. همۀ این‌ها در دورهٔ بیداری رخ داد که دوای درد عقب‌ماندگی و شکست را تجدد می‌دانستند.

 

این مساله به تدریج نارضایتی‌هایی را در ذهن شورشی، انقلابی و اصلاح‌گر بعضی از جوانان و افرادی که از این موضوعات رنجور بوده و خیلی فکر آب و نان نبودند، به وجود آورد؛ چون به هر حال فقر و بی‌پناهی کمتر مجالی برای فکر کردن به امور سیاسی باقی می‌گذاشت. قتل ناصرالدین شاه- که مردم در زمان زمامداری‌اش اگر رفاه نداشتند لااقل امنیت داشتند- گرچه اولین شاه‌کشی نبود، ولی نخستین بار بود که کسی به نام ملت دست به کشتن یک شاه می‌زد. در نتیجه آن جوانانی که امکان و توانش را داشتند به تدریج طرفدار مشروطیت شدند. این‌ها به یک تعبیری واقعا فرزندان مشروطه هستند، یعنی اگر مشروطه‌ای در کار نبود ممکن بود تبدیل به شورش‌های کور، بی‌بند‌ و ‌باری، تندگویی و از این قبیل چیز‌ها شود. در نتیجهٔ مشروطه، زبان آن‌ها بُرا شد و تازه فهمیدند که از چه چیزی باید حرف بزنند.

 

 

در مورد ریشه‌های ناسیونالیستی گفتید، این مساله با آن بیداری و تجدد در تعارض نبود؟

 

یک روایت جدیدی از آن ناسیونالیسم به درد خورد. آنچه ما در شعر همهٔ این چهار شاعر می‌بینیم تجلیل از پیروزی‌های پادشاهان و سرداران بزرگ ایران و تجلیل از یک سرزمین بزرگتر‌ی است که وجود داشت. در ابتدا این سوال مطرح شد که چرا این سرزمین روزی در طول تاریخ تا این اندازه ثروت و وسعت و قدرت داشته است‌؟ دلیلش این بود که با وجود پادشاهان و حکام، مردم دارای رفاه بودند که توانستند این سرزمین بزرگ را نگه دارند. این خوراک تبلیغاتی این دوران بود، ارکان و تکیه‌گاه‌های آن هم تاریخ درخشانی بود که بزنگاه‌هایش را انتخاب می‌کرد؛ جایی که شکست و ویرانی مرثیه می‌آفرید. تبلیغات مشروطه حامل این پیام برای مردم بود که اگر می‌خواهید به آن دوران درخشان بر‌گردید باید عدالت استقرار یابد، از همین رو مشروطیت با هدف ایجاد عدالتخانه شکل گرفت، نه با فکر تاسیس پارلمان. برای استقرار عدالت هم باید قدرت حاکمان کنترل شود و این کنترل به وسیلهٔ عناصری از مردم صورت گیرد؛ گفتند منتظر نباشید که خدا روح عدالت را در قلب یک پادشاه یا حاکم قرار دهد. به این ترتیب هیچ تعارضی نداشت که موتور مولد انقلاب مشروطیت و فعالیت‌های آن، بازگویی تاریخ ایران باشد.

 

 

ملک‌الشعرای بهار نسبت به آن سه نفر دیگر که در کنار هم آورده‌اید مثلا نسبت به میرزاده عشقی، بیشتر اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه داشت. شما هر چهار نفر این‌ها را زیرمجموعه مشروطیت و آزادی‌خواهی به معنای مشروطه‌خواهی قرار می‌دهید؟

 

این چهار نوع الهام گرفتن از امکانی است که انقلاب مشروطه فراهم آورده بود. من اینجا چهار نوع برخورد می‌بینم. یک نوع دخالت مستقیم بود مثل عارف که برایش آگاه ساختن توده‌ها از نزدیک، تعالیم انقلاب مشروطه - حکومت مردم و آزادی- اهمیت داشت و این باز هم با اتکا به‌‌ همان یادآوری گذشته‌های درخشان یک ملت اتفاق می‌افتاد، چون برای انقلابی مثل مشروطه مهم بود که بتوان مردم را به هم پیوند داد؛ فقط شورش‌های شهر‌ها نباشد. عارف به میان مردم می‌رفت و با قدرت شعر و موسیقی این را به مردم تعلیم می‌داد. بهار هم بر تاریخ ایران تکیه و آن را با فقر و عقب‌ماندگی روزگار خودش مقایسه می‌کرد. البته عشقی در دوره‌ای بود که کم‌کم سر و صدای انقلاب بلشویکی هم برخاسته بود و خبر می‌رسید که آنجا همه چیز زیر و رو شده و بیاییم عید خون راه بیندازیم و اول عناصر فاسد را بکشیم. سن میرزاده‌ از آن‌ها کمتر بود و در دوره سرخوردگی‌ای بسر می‌برد که حکومت مشروطه دوباره افتاده بود دست اشراف و‌‌ همان حکام قدیم. کسی توجه نمی‌کرد که همین مشروطه‌ است که به او این امکان را می‌دهد که بتواند این ‌قدر تند حرف بزند، چون اگر زمان ناصرالدین شاه یا محمدشاه این‌طور حرف می‌زد داروغهٔ محله خفه‌اش می‌کرد. عشقی به نظر من‌‌ همان شورشی یا آنارشیست بود. یکی مثل فرخی یزدی هم تصور می‌کرد که مشروطه باید بیشتر با یک ایدئولوژی و اندیشه کامل شود. او افکار نیمه‌خامی از بلشویسم یا سوسیالیسم را از شمال ایران که از همه ‌جا به اروپا نزدیکتر بود، گرفت و از طریق روسیه با افکار جدیدی که در دورهٔ تزار و بلشویک‌ها ایجاد شد، آشنا بود. فرخی فکر می‌کرد باید یک ایدئولوژی، حزب و مرام وجود داشته باشد. بنابراین شما می‌بینید هر چهار شاعر قصدشان ارتقای کشور و ملت ایران برای دورهٔ مدرن و تجدد،  حکومت مردم و پارلمان است.

 

 

به طور اخص در مورد میرزاده عشقی که به نظر می‌آید یک فرد کاملا انقلابی بود، به نظر شما آزادی‌خواهی او تند‌تر از بقیه نبود؟

 

میرزاده عشقی در ۳۲ سالگی کشته شد؛ تند بودنش اقتضای جوانی است. حتی گمان می‌کنم اگر ما به جوانی دیگران نگاه می‌کردیم می‌توانستیم ببینیم که در آغاز جوانی تند‌تر و به یک تعبیر آنارشیست‌تر هستند. مسلما عشقی از آن‌ها تند‌تر بود. من عنوانی که به عشقی داده‌ام شاگرد انقلاب است، نه به آن شکل انقلابی، چون فرد در جوانی خودش هم در هر دوره‌ای می‌بیند که گاهی حتی بدون در نظر گرفتن امکانات شعار می‌دهد. به هر حال او تند‌ترین شعار‌هایش را داده و از چنان آزادی‌ استفاده کرده که یک نسل قبل از او این امکانات را فراهم کرده بودند تا او بتواند این‌طور تند قلم بزند.

 

 

سرنوشت بهار چنان بود که در دورهٔ رضاخان از مواضعش عقب‌نشینی کرد و با حکومت کنار آمد. به نظر شما این مساله خللی بر وجهۀ آزادی‌خواهی او وارد نکرد که شما ایشان را هم جزو شاعران آزادی‌خواه محسوب کرده‌اید؟

 

ما نمی‌توانیم کسی را محکوم کنیم که چرا کشته نشدی؟ چون اگر بهار آن کار را نمی‌کرد کشته می‌شد. من یک رسالهٔ دیگر هم دارم به نام بهار که نشر طرح نو آن را منتشر کرده است. در آن کتاب من بیشتر توضیح دادم. کتاب را اتفاقا پسر بهار سفارش داده بود که من بنویسم. پیش از مرگ از مرحوم بهار پرسیده بودند چه کسی دربارهٔ پدر شما بنویسد؟ گفته بود آقای سپانلو، چون چهار شاعر آزادی را دیده بود. بنابراین اگر توصیه او نبود که من فکر نمی‌کنم همشهری‌های بهار می‌گذاشتند یک تهرانی کتاب ملک‌الشعرای بهار را بنویسد، مشهدی‌ها می‌نوشتند. بهار هنر زنده بودن را می‌دانست. از این چهار نفر دو نفر کشته شدند، یکی هم در تبعید دق کرد. یک نوع زندگی هم این‌طور ممکن بود، ‌اینکه کسی زبان در کام بکشد و منتظر فرصت بماند، ولی هیچ‌وقت ایمانش را نسبت به آرمان‌هایی که داشته از دست ندهد. بهار هیچ‌کدام از آرمان‌هایش را از دست نداد. قصیده و شعر مصلحتی گفته اما به آرمان‌هایش پایبند مانده است. آنچه که من در کتاب محمدتقی ملک‌الشعرای بهار نشان داده‌ام این است که بهار هنر زنده ماندن را می‌دانست. شاید این مقدمه‌ای که من آورده‌ام به درد شما بخورد: «بهار در زندگی‌اش همواره آزادی‌خواه و ایران‌دوست باقی ماند اما با هوشیاری و مهارتی که می‌توان آن را نوعی هنر صیانت نفس دانست از تصفیه‌های خونین نظام رضاشاهی جان به در برد. او که طرفدار رنجبران و فقرا بود در عین حال در زندگی سیاسی همواره به جناح قوام‌السلطنه وفادار ماند که مظهری از زندگی اشرافیت کشورش شمرده می‌شد. بهار البته ادیب و هنرمندی پرورده انقلاب مشروطیت و فرهنگ مردم‌گرای آن بود، اما در مقایسه با ریشه‌های برگزیده همین انقلاب عواقب بهتری داشت. عارف قزوینی سال‌های آخر عمر خود را در تبعید و فقر ‌سپری کرد. میرزاده عشقی با گلولهٔ مزدوران نظمیه ترور شد و فرخی یزدی در زندان دیکتاتور سر به نیست گردید و حتی گورش نیز شناخته نیست. بهار که جنم و منش آن‌ها را داشت پس از دوبار به زندان افتادن توانست زنده بماند و در اواخر زندگی رضاشاه شغل فرهنگستانی و دانشگاهی بگیرد و در زمان سلطنت محمدرضا شاه در کابینه قوام‌السلطنه وزیر فرهنگ شود. با همهٔ این احوال نمی‌توان حضور مستمر بهار را از مقولهٔ سازش و تسلیم دانست چرا که با توجه به حجم آثار باارزشی که چه در زمینه شعر و چه در زمینهٔ تحقیقات ادبی پدید آورد می‌توان گفت که زندگی بهار خود پدیده‌ای است شایسته بررسی، به عنوان یک ادیب و یک مرد سیاست.»

 

فکر می‌کنم که این هم یک نوعش است. اگر کسی می‌خواهد زنده بماند باید این‌طور زنده بماند. کسانی هم بودند که زنده ماندند و جز تسلیم و مهرهٔ دستگاه شدن چیزی نشدند، ولی کسانی بودند که این پیام مشروطیت و این پاسداری به خصوص از سرزمین و تاریخ و ارزش‌های ملت را با خودشان نگه داشتند، چون در زمان محمدرضا شاه وقتی زبان بهار گویا شد دوباره همین حرف‌ها را زد‌ و برای همین هم هست که محمدرضا شاه به قوام‌السلطنه می‌گوید این وزیر را بردار و بهار خانه‌نشین می‌شود.

 

 

شما اشاره کردید که این شاعران محصول مشروطه بودند. آیا این شاعران خودشان هم در موفقیت مشروطه موثر بود‌ند‌ یا اینکه معتقدید جریان شعری ما خیلی در موفقیت مشروطه تاثیرگذار نبود؟

 

اتفاقا از لحاظ تاریخی این دورهٔ شعر مشروطه، دورهٔ بسیار جالبی است. برخلاف اینکه صحبت از هنرمند مرده و اثر زنده‌ می‌شود، آن‌ها جزو هنرشان محسوب می‌شدند، چون در عرصه‌ بودند و خواننده داشتند. در واقع می‌شود گفت یک‌جور‌ شاگرد فکری داشتند. اگر این‌ها شکل هم بودند که به یکی‌شان بیشتر احتیاج نبود. این نشانهٔ تاثیر آزادی مشروطیت بر ارواح متفاوت شعرا‌ست که هر کدام برای خودشان رنگ و بو و عملکردی می‌شناختند و از این لحاظ دوران دلکشی بود. در دوره عارف قزوینی اگر گرامافونی هم بود‌ انحصاری بود که فقط ثروتمندان و بزرگان داشتند، اما عارف تصنیف‌هایی را که در گراند هتل می‌خوانده، به شهادت کسانی که بعد‌ها خاطره‌ نوشتند و من آن‌ها را در این کتاب نقل کرده‌ام، ۴۸ ساعت بعد مردم در خیابان آن تصنیف‌ها را می‌خواندند. من یادم هست مادربزرگم این تصنیف را می‌خواند: «‌ای رفیقان نگذارید که مهمان برود.» مادربزرگ من فقط می‌توانست قرآن را با عینک بخواند، اما گوش شنوا داشت یعنی دختر دوران مشروطیت بود. رادیو و ضبط صوت نبود، صفحه‌ای هم پر نشده بود. پس چطور بود که سینه به سینه مردم این تصنیف‌ها را با صدای بلند در خیابان می‌خواندند؟ خب این برای یک هنرمند خیلی مهم است که در یک جامعهٔ عقب‌‌مانده به جای اینکه حنجره‌اش را بدراند این‌طور صدایش را برساند. این دورهٔ دلکشی است چون به نظر من کمتر نصیب شعرای ایران شده است. شما ببینید مثلا شعر حافظ همه بیت‌الغزل معرفت است، ولی اوایل فقط در شیراز شناخته می‌شد. شاید پس از مرگش حافظ شده است. حافظ به شعرش اعتماد داشت، ضمن اینکه همهٔ شاعران هم تفاخر زیاد می‌کردند. گرچه سعدی به خاطر سفر‌هایش، شعر‌هایش در زمان خودش در منطقه‌ای از امپراتوری ایران - نه همه‌اش- معروف شد، ولی بقیه شعرای ایران فقط در دربار یا شهر خودشان مطرح بودند. آن هم تنها تعدادی، بقیه که فقط در کتاب‌ها و تاریخ ادبیات حضور دارند. شما کم می‌بینید امثال فردوسی و سعد‌ی و مولوی و حافظ را، گاهی مثلا یک تک بیتی می‌خوانید می‌گویید از کیست؟ می‌شنوید از نظیری نیشابوری: «درس معلم ار بود زمزمه محبتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را». این بیچاره یک دیوان هشت هزار بیتی دارد همین یک بیت باقی مانده است‌ و فقط به درد تاریخ ادبیات می‌خورد. اما شاعران عصر مشروطه لااقل در زندگی خودشان بازتاب‌ها را می‌دیدند. با اینکه عشقی را سر چاپ مقالات در یک شماره روزنامه می‌خواستند بکشند و مدتی فرار ‌کرد و سایه مرگ بر سر او بوده، در عین حال غروری هم به او دست می‌داد: چیزی نوشته‌ام که می‌خواهند مرا بکشند و نمی‌توانند رسما مرا بکشند. شما باید این دوره‌ها را به طور دراماتیک در ذهن خودتان بازسازی کنید تا ببینید چه دوره‌ای است؛ هم سرشار از وحشت است و هم سرشار از غرور.

 

 

می‌شود گفت این‌ها اولین نسل از شاعران آزادی‌خواه بودند، چون در تاریخ ادبیات ما شاعران این قدر آزادی‌خواه نبودند، معمولا اگر خیلی با دربار نمی‌ساختند خیلی هم با آن درنمی‌افتادند.

 

ما شاعران آزاده داشتیم، اما آزادی‌خواهی‌ ترم جدید سیاسی است که در این کشور آمد. آزادی‌خواهی نه به آن معنا، چون بعضی وقت‌ها این‌طور سوءتعبیر می‌شود که آزادی‌خواهی یعنی بی‌بند و باری. مقصود آزادگی است که فرد به رنگ تعلق، آلوده نباشد. اما آزادی‌خواهی یعنی برای خود و دیگران بودن، خیلی فرق دارد با اینکه یک‌جور اخلاق تلقی می‌شد یا یک جور میل به نداشتن قید شخصی: «به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری‌/ جواب داد که آزادگان تهیدستند» این شعر سعدی است. اما آزادی‌خواهی متعلق به جامعه‌ است، یعنی به فکر جامعه بودن، اینکه جامعه‌ای وجود دارد، مردم حقوق جمعی دارند، آزادی‌هایی دارند؛ این‌ها اولین بار با مشروطه در شعر وارد شد.

 

 

اما شما نیما را جزو چهار شاعر آزادی‌خواه نمی‌دانید. آیا او به شکل دیگری محصول مشروطیت به حساب نمی‌آید؟

 

می‌شود گفت با توجه به ابزارهای قدرت بیان یعنی بیان توده‌گیر و بلندپروازی‌های درونی، هر کس یک طوری می‌بیند. من در پایان این کتاب نیما و لاهوتی را اضافه کرده‌ام به آن چهار شاعر. برای اینکه آن‌ها به یک تعبیر محصول مشروطیت هستند، ولی دو نوع دیگر رفتار کردند. نیما سعی کرد فولکلور مازندران را به یک تعبیر تبدیل به شعر کند، مثلا انگارس در آینه نگاه می‌کند و می‌گوید ببخشید این آینه شماست، یا کچبی که عقاب بچه‌هایش (جوجه‌هایش) را می‌برد، یک روز می‌رود تیشه برمی‌دارد پل دهکده را خراب می‌کند که عقاب به خانه‌اش وارد نشود، یعنی به جای اینکه راه دشمن را ببندد راه خودش را می‌بندد چون عقاب پرواز می‌کند روی پل کاری ندارد. اما بعد نیما متوجه شد که کارش این نیست، بنابراین تصمیم می‌گیرد که وظیفهٔ مشروطیت که انقلاب در ادبیات است به عهده‌ بگیرد و آگاهانه این کار را می‌کند. بعد هم دیکتاتوری رضاشاه درست با دوره شکوفایی او همزمان می‌شود، در سال ۱۳۰۴ و نیما از این به بعد از آن خلوتی که ناگزیر به آنست استفاده می‌کند برای گسترش آن چیزی که فکر می‌کرد هنر نو است. نیما و عشقی آن قدر رفیق بودند که بعضی از کارهای نیما را عشقی چاپ کرده، اما اگر نیما می‌خواست مثل عشقی زندگی کند مثل او هم می‌مرد یعنی کشته می شد.

 

یوگرافی محمد علی سپانلو | شاعر، مترجم

ب

 

 



زادروز: چهارشنبه، ۲۹ آبان ۱۳۱۹ خورشیدی، ۲۰
نوامبر ۱۹۴۰ میلادی
تهران
محل زندگی: تهران
ملیت: ایرانی
پیشه: شاعر، منتقد ادبی و مترجم
سال های فعالیت: ۱۳۴۲ تا کنون
دوره: معاصر
مذهب: اسلام، شیعه اثنی عشری
منصب: وی تا کنون منصب دولتی نداشته است.
اما پس از انقلاب اسلامی چندی در دانشگاه تدریس میکرده.
همسر: پرتو نوریعلاء
فرزندان: سندباد سپانلو
شهرزاد سپانلو (خواننده پاپ)
جایزه ها: جایزه شعر ماکس ژاکوب فرانسه، لژیون دونور شعر فرانسه




محمد علی سپانلو زاده روز چهارشنبه، ۲۹ آبان ۱۳۱۹ در تهران، شاعر و مترجم ایرانی است. وی تا کنون در کنار برگردان آثار ادبی، مجموعه های شعری از جمله رگبارها، پیاده روها، نبض وطنم را میگیرم، تبعید در وطن، ساعت امید، فیروزه در غبار، پاییز در بزرگراه، و قایق سواری در تهران را در کارنامه خود دارد. سپانلو آثاری از نویسنده های مطرح دنیا مثل آلبر کامو و ژان پل سارتر را نیز ترجمه کردهاست. او فارغ التحصیل دانشکده حقوق دانشگاه تهران است. سپانلو از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران است.


معرفی

محمدعلی سپانلو شاعر، منتقدادبی، مترجم است. وی تا به حال بیش از پنجاه (۵۰) جلد کتاب در زمینه های شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. در بیست سالِ گذشته، او به عنوانِ یکی از چند نمایندهٔ معدودِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی در بسیاری از گردهمایی های بین المللی در اروپا و آمریکا شرکت کرده است و گفته میشود که سهمِ بزرگی در معرفیِ ادبیاتِ ایران به جهانیان دارد. بسیاری از آثارِ او تا به حال به زبان های انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شده است. کتاب نویسندگانِ پیشروِ ایران که گلچینی از آثارِ داستانیِ نویسندگانِ قرنِ بیستمِ ایران، به همراهِ بررسیِ آنهاست، جزوِ منابعِ درسی در بسیاری از دانشگاه های ایران است و تا به حال فروشِ بسیار بالایی داشته است. ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگانِ ایرانیست که در دنیایِ ادبیاتِ غرب نیز شناخته شدهاست، و توانسته است نشان شوالیهٔ نخلِ (لژیون دونور) آکادمیِ فرانسه (بزرگترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزهٔ ماکس ژاکوب (بزرگترین جایزهٔ شعرِ فرانسه) را دریافت کند.

زندگی شخصی

سپانلو، پس از اتمام دانشگاه و دوران نظام وظیفه، در سال ۱۳۴۴ با شاعر و نویسنده جوان، پرتو نوریعلاء ازدواج کرد. دختر وی، شهرزاد سپانلو خواننده موسیقی پاپ و پسرش، سندباد سپانلو حاصل این ازدواج هستند. پرتو نوریعلاء در سال ۱۳۶۴ برای همیشه از سپانلو جدا شد و با فرزندانش به آمریکا آمد.

جوایز


 
  • جایزه شعر ماکس ژاکوب فرانسه
  • شوالیه شعر فرانسه

آثار

مجموعه اشعار


 
  • ۱۳۴۲ - آه... بیابان
  • ۱۳۴۴ - خاک
  • ۱۳۴۶ - رگبارها
  • ۱۳۴۷ - پیادهروها
  • ۱۳۵۲ - سندباد غایب
  • ۱۳۵۶ - هجوم
  • ۱۳۵۷ - نبض وطنم را میگیرم
  • ۱۳۶۶ - خانم زمان
  • ۱۳۶۸ - ساعت امید
  • ۱۳۷۱ - خیابانها، بیابانها
  • ۱۳۷۷ - فیروزه در غبار
  • ۱۳۷۹ - پاییز در بزرگراه
  • ۱۳۸۱ - ژالیزیانا
  • ۱۳۸۱ - تبعید در وطن
  • ۱۳۹۰ - قایقسواری در تهران

سایر تالیفات

 
  • ۱۳۴۹ - مردان (مجموعه ۵ قصه)
  • ۱۳۴۹ - بازآفرینی واقعیت: مجموعه ۲۷ قصه از ۲۷ نویسنده معاصر ایران
  • ۱۳۶۲ - نویسندگانِ پیشروِ ایران (تاریخچه رمان، قصه کوتاه، نمایشنامه و نقد ادبی در ایران معاصر)
  • ۱۳۷۷ - چهار شاعرِ آزادی: جستجوی در سرگذشت و آثار عارف، عشقی، بهار، فرخی یزدی (چاپ ۱۹۹۴ (میلادی), استکهلم)
  • تعلق و تماشا
  • هزار و یک شعر (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم)، انتشارات کاروان
  • قصهٔ قدیم - ۱۱۱ قصه از سرچشمههای ایران و اسلام انتشارات کاروان
  • شعر رقصان شمس، انتشارات کاروان

ترجمه

 
  • آنها به اسبها شلیک میکنند. نوشتهٔ هوراس مککوی.
  • "مقلدها" نوشته گراهام گرین
  • "شهربندان" نوشته آلبر کامو
  • " عادلها" نوشته آلبر کامو
  • "کودکی یک رییس" نوشته ژان پل سارتر
  • " دهلیز و پلکان" اشعار یانیس ریتسوس
  • ۱۳۷۲ - "گیوم آپولینر در آیینه آثارش" اشعار و زندگینامه گیوم آپولینر

مستندی درباره سپانلو

فیلم نام تمام مردگان یحیاست ، مستندی نود دقیقه ای ست که آرش سنجابی درباره ی محمد علی سپانلو ساخته است. این فیم را سعید اردهالی تهیه کنندگی کرده و نشر کتاب آمه منتشر کرده است.

بازیگری

سپانلو در سال 1380 در فیلمی به نام رخساره به ایفای نقش پرداخت و با میترا حجار همبازی بود. وی همچنین در فیلم شناسایی (1366)، ستارخان (1351) و آرامش در حضور دیگران(1351) به ایفای نقش پرداخته است

یک روز شاد و کوتاه/یادداشت عبدالعلی عظیمی بر کتاب «ژالیزیانا» محمد علی‌سپانلو      عبدالعلی عظیمی، ش

یک روز شاد و کوتاه/یادداشت عبدالعلی عظیمی بر کتاب «ژالیزیانا» محمد علی‌سپانلو

 

 

 

عبدالعلی عظیمی، شاعر در یادداشتی که به مناسبت 29 آبان سالروز تولد محمدعلی‌سپانلو برای ایبنا ارسال کرده درباره مجموعه شعر«ژالیزیانا» نوشته است:«این مجموعه شعر همان‌طور که روی جلد کتاب آمده «شعرنامه» است و شاعر در این مجموعه عاشق نه بلکه معشوق است. سپانلو سعی کرده در این کتاب صدای عاشق را ضبط کند...»

عبدالعلی عظیمی

 

عبدالعلی عظیمی

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- عبدالعلی عظیمی: ژالیزیانا «شعر نامه» است؛ همان‌طور  که شاعر روی جلد و در صفحه عنوان کتاب قید کرده، از معنای اول شعرنامه به معنی کتاب شعر که بگذریم، به گمانم معنای دوم آن، یعنی شعر- نامه یا به عبارت دیگر نامه‌هایی به شعر بیشتر منظور نظر شاعر بوده است.

استفاده از شکل نامه این امکان را به سپانلو داده است که در این شعر –نامه‌های فرضی یا حقیقی، مدت زمانی به دور و برش از چشم عاشق یا معشوق بنگرد، درباره عاشق بیندیشد و گزارش احوال بنویسد. چیزی که شعرهای این مجموعه را به نخ واحدی می‌کشد به نظر نمی‌آید جز این باشد.

شعرهای بسیاری در مجموعه «ژالیزیانا» هست که از مجادله عاشق و معشوق تشکیل شده است و معنای آن و پاره‌ای از شعر ظاهراً جوابی است به بحثی که پیش از این با هم داشته‌اند.  در شعرهایی شاعر جهان و جهان‌بینی خود را می‌شناسد، همان‌طور که در زندگی روزمره عاشق و معشوق خانواده و دوستان‌شان را به هم معرفی می‌کنند و از علایقشان می‌گویند.
 
و اما درباره عاشقانه‌های ژالیزیانا

صرف نظر از عاشقانه‌هایی که کم و بیش هر شاعری برای خوشایند معشوق یا طبع‌آزمایی می‌گوید –و عجب این است که جماعت معشوقیان بیش و کم عشق را از کلیشه‌هایش به جا می‌آورند و می‌پسندند- سپانلو دو شعر تازه، یا در واقع نگاه تازه به مجموعه شعرهای عاشقانه امروز افزوده است؛ «بشنو» و «زمستان برای عشق»

در «بشنو» -که شعر پیشواز ژالیزیانا هم هست- من شعر بر خلاف آمد عادت عاشق نیست، بلکه معشوق است. از آن اظهار دلتنگی‌های رایج عاشقان در این شعر خبری نیست، در واقع این شعر راه حلی است که معشوق برای دلتنگی‌های عاشق ارائه می‌کند یا به اصطلاح نسخه می‌پیچد. توصیه می‌کند تا عاشق صدای معشوق را ضبط –یا به قول شاعر «حبس»- کند بلکه در «غروب تنهایی» که فصل دلتنگی است، غمش شیرین شود و «این آواز خراباتی» که دلیلش –یا درست بگوییم سببش- معشوق است.

در «زمستان برای عشق» در تقابل با کلیشه شاعرانه و عاشقانه –که جاودانگی را سهم عشق می‌داند و تصور می‌کند- پنجره دیگری باز می‌کند رو به عشق، چرا که باور دارد «فصلی مقدر است زمستان برای عشق» و استنباط خود را از عشق پیش می‌کشد که «آن سوی جاودانگی نیز «فقط» یک روز هست/ یک روز شاد کوتاه.»

در این شعر، ته رنگی از روایت هم هست- روایتی سپانلو‌وار. در همان سطرهای اول می‌گوید که معشوق «سوراخ جابخاری (را) به روی زمستان می‌بندد» و هشت سطر بعد تعریفی ارائه می‌کند از عشق و عاقبت آن: «فصلی مقدر است زمستان برای عشق».
ناگفته روایت مجادله‌ای است که گویا بارها بر سر عشق و معنای آن بین عاشق و معشوق اتفاق افتاده-لابد آن تصویر کلیشه‌ای «راه عروج ماست/تا نیلگونه‌ها»، البته با قید «شاید»، از همان جر و بحث‌های عاشقانه به میان شعر پرتاب شده،

یک سوی این مجادله معشوق است دل بسته عاشقانه‌ها و شاعرانه‌ها و سوی دیگر شاعری است گریزان از این هر دو، موجودی است واقع‌بین که می‌داند هر آغازی را پایانی است و می‌خواهد «معنی زمانه بی عشق را/...» با پرسشی جدید «تغییر بدهد» همراه عاشقان که گذشتند «و این پرسش جدید در وهله اول ناپایداری را به یاد می‌آورد». مثل ظهور دخترک چارقد گلی/بار روح ژاله‌وارش/ با کفش‌های چرخ‌دارش/ آن سوی شاهراه.»
 
باز یادمان باشد که ژالیزیانا «شعرنامه» است نه مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه. از این رو، تعجب نکنید اگر به شعری برخورید که مضمونش عاشقانه نیست –البته دور از این مقوله هم نیست- مانند شعر بدرقه کتاب «پسر بچه»، که شعر ساده و لطیفی است و دریغم می‌آید که اگر نخوانیده باشید، با هم نخوانیم:
 پسر بچه
«اگر این کودک شاعر باشد
                          آسمان امروز
                          خاطرش می‌مانَد:
قطره‌های زرین
گوشواره زن زیبا
دو قدم پیش از ظهر...
 
این بهاری که به تدریج
                        می‌دهد از دست
می‌تواند که به ما پس بدهد
هنرش این باشد
اگر این کودک شاعر شد.
 
برگرفته از شماره نخست نشریه گوهران- پاییز 1382

روایت سپانلو از «زمستان بلاتکلیف ما» و حکایت شخص و انسان/منبع ایبنا

 

 

محمدعلی سپانلو، شاعر و مترجم درباره مجموعه شعر تازه به چاپ رسیده‌اش که «زمستان بلاتکلیف ما» نام دارد، توضیح داد: شعرهای این کتاب بازگوکننده حالات شخصی‌ام در زمان بیماری است، اما در عین حال مانند همه شعرهای دیگرم وجوه مشترکی هم برای مخاطبان و دیگران دارد. از سویی هر شعر تمثیلی است که می‌تواند حکایت شخص و انسان نیز باشد.

محمدعلی سپانلو

 

محمدعلی سپانلو

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) سپانلو گفت: مجموعه «زمستان بلاتکلیف ما» حدود 40 قطعه شعر است و سلسله‌ای از کارهای مرا در سال 88 و 89 دربرمی‌گیرد. این مجموعه می‌تواند تجربه‌ای در شعر معاصر باشد.

شاعر «فیروزه در غبار» افزود: شعر گفت‌وگو هم در این کتاب هست و برخی آثار حالت نمایشنامه‌ای دارد. هر شعر تمثیلی است که در عین حال می‌تواند حکایت شخص و انسان نیز باشد.

شاعر «ترانه بلوار میرداماد» گفت: مجموعه «هزار و یک شعر» نیز به تازگی از سوی نشر چشمه منتشر شده است. این کتاب را که برای نخستین بار در ده سال پیش نشر قطره منتشر کرد، با اضافات در هزار و 600 صفحه با شمارگان هزار نسخه به چاپ رسیده است. قیمت این کتاب 70 هزار تومان است و قبلاً نیز نشر کاروان آن را در دو نوبت به چاپ رساند.

وی افزود: جلد چهارم «هزار و یک شعر» شکیل و زیبا با جعبه منتشر شده و هر اهل ادب و علاقه‌مندی به شعر معاصر لازم است که این کتاب را داشته باشد. آثار 612 شاعر و چیزی حدود 700 قطعه شعر در این کتاب آماده است و شعر معاصر را از زمان مشروطه تا سال 85 دربرمی‌گیرد. البته هر دوره چاپ این کتاب لازم است که الحاقات و اضافاتی داشته باشد که البته دیگر از توان من خارج است.

سپانلو گفت: مجموعه «هزار و یک شعر» خواننده را از خواندن 600، 700 جلد کتاب بی‌نیاز می‌کند. این کتاب هزار نسخه تیراژ خورده است. مجموعه شعر «زمستان بلاتکلیف ما» نیز با شمارگان دوهزار نسخه به قیمت پنج هزار و 500 تومان از سوی نشر چشمه منتشر شده است. مجموعه «هزار و یک شعر» نیز از سوی همین ناشر به چاپ چهارم رسیده است.

محمدعلی سپانلو متولد تهران است. از وی تا کنون بیش از 60 عنوان کتاب شعر، ترجمه، و پژوهش به چاپ رسیده است.

از میان آثار او می‌توان به کتاب‌های «ساعت امید»، «خانم زمان»، «پیاده‌روها»، «نبض وطنم را می‌گیرم»، «قایق سواری در تهران»، «خیابان‌ها، بیابان‌ها»، «منظومه شاعر گمنام»، «تعلق و تماشا»، «بازآفرینی واقعیت»، «در جست‌وجوی واقعیت» و «هزار و یک شعر» اشاره کرد.

سپانلو به شاعر تهران معروف است. او در شعرهایش تهران را همچون مادری مهربان توصیف می‌کند که به همه شهروندانش امکان زندگی کردن داده‌ است

 

آخرین توصیه‌های سپانلو برای اهل کتاب/بازنشر گفت و گوی نوروزی سپانلو با ایبنا

 

 

تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۷

 

 

شاعر تهران در گفت‌وگویی که 28 اسفند با خبرگزاری کتاب انجام داد خواندن دو کتاب را به مخاطبان پیشنهاد کرد. یکی «هزار و یک شعر» خودش و دیگری کتاب «پیش روی» اثر ا.ال.دکتروف.

محمدعلی سپانلو

 

محمدعلی سپانلو

شاعر منظومه «خانم زمان» به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: تعطیلات تعطیلات آغاز سال در تهران هستم و در خانه مطالعه می‌کنم.
 
وی افزود: برای بهار کتاب «پیش روی» اثر ا.ال.دکتروف را به مخاطبان پیشنهاد می‌کنم. «پیش روی» یکی از بهترین رمان‌های دکتروف است. این روزها بیشتر کتاب‌های متفرقه می‌خوانم اما اگر قرار باشد به مخاطبان کتابی را پیشنهاد کنم همین رمان را توصیه می‌کنم.
 
 
این شاعر و مترجم ادامه داد: رمان «پیش روی» درباره جنگ‌های برده‌داری امریکاست و ده‌ها کاراکتر و شخصیت دارد که خواننده هیچ کدام از آنها را گم نمی‌کند. حوادث و کنش‌ها و واکنش‌ها در این رمان به موازات پیش می‌رود و به هیچ وجه مخاطب خسته نمی‌شود.
 
شاعر مجموعه شعر «پاییز در بزرگراه» اضافه کرد: آنهایی که به ادبیات علاقه‌مندند مسلماً باید شعر هم بخوانند. برای مطالعات آنها در زمینه شعر نیز کتاب «هزار و یک شعر» خودم را به آنها معرفی می‌کنم که با خواندن آن می‌توانند با چندین دهه شعر و شاعری در ایران آشنا شوند.
 
 
کتاب «پیش روی» اثر ا.ال. دکتروف با ترجمه امیر احمدی آریان سال 1390 از سوی نشر چشمه منتشر شد. این کتاب را دکتروف در سال 2006 نوشته است و مضمون این کتاب درباره جنگ‌های داخلی امریکاست. از این نویسنده تا کنون رمان‌هایی مانند «رگتایم» و «بیلی باتگیت» با ترجمه مترجم پیشکسوت نجف دریابندری به فارسی ترجمه شده است.