به ندیدنت عادت ندارم/پیمان جمشیدی


تمنائی نیست مرا به بیداری

چرا دیده بگشایم

برآیینه ای که تو درآن ناپیدایی

و چرا به آفتابی دل سپارم

که مرا از دیدارت باز می دارد.

 

در خواب های همه ی روزهایم

تو جاری هستی

تو در آینه ی همه ی خواب هایم ،بیداری

و من ،

در این آینه رهسپارم

و به ندیدنت عادت ندارم.

 

تمنایی نیست مرا به بیداری

وقتی آفتابی ــ که تو باشی ــ

نمی تابد در آیینه ی چشمانم

و سحر نمی شکُـفَـد

از افق سینه ات

و گل نمی دهد بوسه ات

در نگارستانِ لب هایم

و دلم نمی روید

در تپش نبض هایت.

 

چرا دیده بگشایم

وقتی طلوع نمی کنی

در افقِ بیداری ام

و دوست داری که بمانی

در خواب های همه ی روزهایم

و نمی گذاری شب بگریزد

از آیینه ی رؤیایم

 

به طعنه نپرس چرا بی تابم

تا نگویم ؛تو بیگانه ای با دل تنگی هایم

و باور نکنم؛بی اعتنائی به تاب و تب هایم  

راستی، اگر از دلِ من سخن می گفتی

نمی گفتی؛

به ندیدنت عادت ندارم !

نمی گفتی؟

آثار ارسالی/گلهای خاکستری/مژده ژیان


گرد خاکستر نشسته روی گلها دانه دانه
غصه از حد بی شمار و
قصه ها دارد زمانه
زندگی امروز شاید
هست تنها یک بهانه
نه دلی نه منزلی خوش
نیست شادی در زمانه
کاش در رویای شعرم
کودکی ۱۰ ساله بودم!
در کتابی کودکانه
در سرودی عاشقانه
می سرودم از ته دل
باز باران باترانه
می خورد بر بام خانه....
دور میگشتم ز غمها
تا نبیند چشمهایم
رنجهای بی امان و
غصه های این زمانه!

آثار ارسالی


شعری از غاده السمان – مترجم سودابه مهیجی

 

صدای تو

 

 

آه ! صدای تو ...صدای تو...

لبریز از شوق فرا می رسد

و با صدای این تلفن قدیمی

زندگی دیگرگون می شود

آه اینک صدای تو...

و بعد از ظهر ، نفس حبس کرده می ایستد.

این سیم های نازک چگونه می توانند

قافله ها و کاروان های عشق را که در میان من و تو در رفت و آمدند

با نجوای شوقمان

بر دوش خود حمل کنند؟

سیم های شکننده

زلزله ها و طوفان های شادی و آرزو را

چگونه با خود می برند؟

و باران نجوای روشن را

که در این شب نشینی نادر می بارد

 

آه از صدای تو !

صدایی که از پس روزگاران انقراض عشق باز میگردد

صدایی که نسیم پاکی و محبت است

در شهر کلمات هرزه و بوق ماشین های بیهوده

در شهر سیاهی ها و سپیدی های زننده، همچون دندان های مصنوعی

شهر ازدحام دعوتنامه ها  و آگهی های ترحیم و اوراق بیمه

شهر چایخانه ها ...سرگشتگی ها...سگ های متمول...گیسوان آغشته به زیتون

شهر خمیازه ها و دشنام ها...

شهر ماهی های گندیده بر کرانه ی ساحل...

آه صدای تو

صدای شبانه و نجواگرت را

چون طوقی بر گردنم می افکنی

مرا از مرداب نابودی می رهانی...

صدای تو...

_ آرام گرفته در تن اندوه _

چون هماغوشی

که میان جنون و اضطراب مرا می آویزد به دیوارهای قلعه ی شب

با مصائب روزگار می جنگم

و تورا گم می کنم

با مصائب روزگار جدال می کنم

و تو را بیشتر عاشق می شوم.

تو صدایت را در زنگ تلفن

بر اطراف این شب زمستانی می پراکنی

همچون رشته ای مروارید

که مرا به جنگل فرا می خواند

و من می شتابم به بیشه

میدانم که پشت درختها پنهان شده ای

خنده های حیله گرت را می شنوم

و همینکه صورتت را لمس میکنم

ناگاه زنگ تلفن مرا به خود می آورد...

اینک صدای تو...

و من به مدار تازه ای از عشقت گام می نهم.

نجوای تو تک و تنها

چگونه یزر پوست تنم به کشت و کار می پردازد؟

حال آنکه هزاران مرد با فریادهای شخم زنشان

شتابان پشت سرم دویده اند

وهرگز نتوانستند با من چنین کنند!

صدای تو می آید

و این شب زمستانی

زلال و دل نازک میشود

 

و مه روشن ناچار است

که بیرون، پشت پنجره ها

از گوشه های شب بروید

آن سان که در قلب من...

مرا در صدایت این زخم جوان این خاک نم خورده

مدفون می سازی

هوس میکنم برای تو

میوه ی کلمات را

از شاخساران شیوایی بچینم

اما تمام واژه ها نخ نما شده اند

وعشق تو تازه است...

واژگان ...

لباس های نیمه جان و پوسیده

که از صندوقچه های عتیقه به در می آیند

حال آنکه عشق تو

خرم و آفتابی و تندخوست

که بیهوده

افسار کلماتِ دست و پا بسته را بر گریبانش می افکنم!

صدای تو یگانه وروشن از تو سر می زند

و پروانه های رنگین

و پرندگان

در امواج این عصر فرار وارد می شوند

بر خود تاکید کره ام

خلوتگاهم را چون صدف در ببندم

پس چگونه صدای مخفیانه ات وارد می شود

و منقار طلایی اش را در استخوانهایم فرو می برد؟

آه ! صدای تو می آید

و آغوشت را آرزو می کنم

اما در بند زمان و مکان اسیرم

با این سیم های تلفن

وصدای زنگش که مرا زخم میزند.

آه این صدای توست...

به قلبم گوش میسپارم

معجزه وار می تپد...!

 

آه صوتك صوتك !

يأتيني مشحوناً بحنانك

وتتفجر الحياة حتى

في سماعة الهاتف القارسة.

آه صوتك صوتك !

_ ويتوقف المساء حابساً أنفاسه _

كيف تستطيع أسلاك الهاتف الرقيقة

أن تحمل كل قوافل الحب ومواكبه وأعياده

الساعية بيني وبينك

مع كل همسة شوق ؟!

كيف تحمل أسلاك الهاتف الدقيقة

هذا الزلزال كله

وطوفان الفرح وارتعاشات اللهفة

ومطر الهمس المضيء

المتساقط في هذه الأمسية النادرة ؟!

آه صوتك صوتك !

صوتك القادم من عصور الحب المنقرضة

صوتك نسمة النقاء والمحبة

في مدينة الثرثرة وأبواق السيارات الضحكة

والنكات الثقيلة كالأسنان الاصطناعية

مدينة بطاقات الدعوات إلى الحفلات

وورقات النعوة وشركات التأمين

مدينة المقاهي والتسكع والكلاب المرفهة وزيت الشعر

والتثاؤب والشتائم

والسمك المتعفن على الشاطئ ...

آه صوتك صوتك !

صوتك الليلي الهامس طوق نجاة

في مستنقع الانهيار.

آه صوتك صوتك !

مسكون باللهفة كعناق

يعلقني بين الالتهاب والجنون على أسوار قلعة الليل...

وأعاني سكرات الحياة

وأنا افتقدك

وأعاني سكرات الحياة

وأنا أحبك أكثر.

آه صوتك صوتك !

ترميه من سماعة الهاتف

على طرف ليلي الشتائي

مثل خيط من اللآليء

يقود إلى غابة ...

وأركض في الغابة

اعرف انك مختبئ خلف الأشجار

واسمع ضحكتك المتخابثة

وحين ألمس طرف وجهك

توقظني السماعة القارسة.

آه صوتك صوتك !

وأدخل من جديد مدار حبك

كيف تستطيع همساتك وحدها

ان تزرع تحت جلدي

ما لم تزرعه صرخات الرجال

الراكضين خلفي بمحاريثهم ؟!

آه صوتك صوتك !

وهذا الليل الشتائي

يصير شفافاً ورقيقاً

وفي الخارج خلف النافذة

لابد ان ضباباً مضيئاً

يتصاعد من زوايا العتمة

كما في قلبي

آه صوتك صوتك !

وكل ذلك الثراء والزخم الشاب

تطمرني به

وأشتهي أن أقطف لك

كلمات وكلمات من أشجار البلاغة

ولكن ...

كل الكلمات رثة

وحبك جديد جديد ...

الكلمات كأزياء نصف مهترئة

تخرج من صناديق اللغة المليئة بالعتق

وحبك نضر وشرس وشمسي

وعبثاً أدخل في عنقه

لجام الألفاظ المحددة !

آه صوتك صوتك !

يولد منك الفرد والضوء

والفراشات الملونة والطيور

داخل أمواج المساء الهارب

لقد احكمت على نفسي

إغلاق قوقعتي

فكيف تسلل صوتك الي

ودخل منقارك الذهبي

حتى نخاع عظامي ؟!

آه صوتك صوتك !

واتوق إلى احتضانك

لكنني مقيدة إلى كرسي الزمان والمكطان

بأسلاك هاتف

ومطعونة بسماعته !

آه صوتك صوتك !

وانصت إلى قلبي ...

يا للمعجزة : إنه يدق !

 

 

 

آثار ارسالی


من چه گویم واژه هایم نارساست
وصف این هنگامه کار اولیاست

آن سبکباران که که روز امتحان
سر نگرداندند از تقدیم جان

تشنه کامانی که شد آب فران
تا ابد شرمنده زان صبر و ثبات

ای حسین ای مظهر آزادگی
معنی یکرنگی و دلدادگی

نینوای تو نیفتد از نوا
هرکجا باقیست تا عشق و صفا

سینه چاکان با خلوص تو خوشند
عاشقان از جذبه ات در آتشند

ای که مدح این شهیدان می کنی

ظلم بر او را دو چندان می کنی

کیسه بر این عشق والا دوختی
هردو دنیا را به پولی سوختی

نوحه با موسیقی آنسوی آب
می نماید وجهه ما را خراب

گر نبود از بهر پول این نوحه ها
سنگ را می کرد چون در پربها

یاد/ اعظم سبحانی

دوش قرص مه روی تو به یادم آمد

طلعت روی نکوی تو به یادم آمد

می گذشت از در مسجد نفس آلوده خسی

گذر خویش به کوی تو به یادم آمد

سائلی دامن خود را به رفویی می دوخت

دامن خود به رفوی تو به یادم آمد

ذکر خیر تو شد و بال ملک گستردند

بوی اشک آمد و بوی تو به یادم آمد

بخت خود دیدم و کارم گرهی محکم خورد

گره های سر موی تو به یادم آمد

بسملی بال و پر خویش به خون می آلود

بین گودال وضوی تو به یادم آمد

آتشی در دل شب جلوه نمایی می کرد

دختر سوخته موی تو به یادم آمد

غواص پیر/جمشید پیمان



وقتی که بند را به سرانگشتِ پای  بست ،
باغوطه های نامتناهی
ذهنِ بُـرنده اش به لبانِ صدف نشست ؛
باری ، دوباره
باز ، دگربار ،
تا آن زمان که نَـفَـس یاریَـم دهد.

غوّاص پیر ، آرام و مطمئن ،
با خود سرود؛
« آن لحظه های ناشمرده که پیوسته ام به هم،
گُل می دهد به سینه ی سرخابیِ صدف ».

غوّاص پیر
دندان به هم فشرد و دلش را به پیش راند .

هانی هایانداسان/کیان خیاو


هله چاپ اوْلمايان کيتابلاريمدا،


سني آغلاديم ميصراع- ميصراع.

هله يوْزولمايان کابوسلاريمدا،

سني سئوديم ياتاق- ياتاق.

و هله سالينمايان شه‌هَرلرده،

سني آراديم بازار- بازار.

هاني؟ هايانداسان ائي يار!

آثار ارسالی



( دعا برای همه وقت و همه جا )/جمشید پیمان

بارالها تو را که می خوانم
پاسخت را ز من دریغ مدار
وَ در این خطه های حیرانی
بارالها مرا به من مسپار

منم اینجا و خسته ای پردرد
منم اینجا و جانِ پر تشویش
من و این ورطه های تنهائی
بارالها مران مرا از خویش

از تو پنهان که نیست، غمگینم
تــو از اندوهِ جانم آگاهی
ره به جائی نمی برم بی تو
بارالها به من نما راهی

بارالها چراغ راهم باش
در فراز و نشیبِ اینهمه راه
بارالها در این سیاهیِ ژرف
بی فروغ تو می شوم گمراه

بارالها سخن فراوان است
هر چه خواهم بر آن تو آگاهی
جز تو امّا مرا تمنّا نیست
گر نخواهی مرا وگر خواهی

من و گرداب های گمراهی
بارالها هدایتم کردی
مانده بودم اسیر توفان ها
سویِ ساحل مرا تو آوردی

بود جانم غریق نومیدی
رُست در من ز عشقِ تو امّید
درد سرگشته گی به جانم بود
وارهاندی مرا از آن تردید

گویِ گردنده ی پریشانم
بنوازم به ضرب چوگانی
هرچه از تو رَسَد همان نیکوست
گویم این آشکار و پنهانی

این لحظه ها/اعظم سلطانی

این لحظه ها پایان دلتنگی

این روز ها محكوم بی صبری ست

من پا به پای گریه بیدارم

دنیام عجیب این روز ها ابری ست



حسم شبیه خواب و بیداری ست

بین ندیدن ها و دیدن ها

حسی شبیه ترس یه گنجشك

از شاخه هنگام پریدن ها


بی ترس این دلشوره ها هر شب

فانوس دنیای تو روشن بود

این شهر روزی شهر رویاهام

این خونه روزی خونه ی من بود


ای لحظه ی آرامش و تصمیم

حس می كنم بسیار نزدیكی

من با تو می مونم تموم عمر

من بر نمی گردم به تاریكی

غزل/فرزاد رفیعیان



مقصد کوچ پرستوهای عاشق تا کجاست؟
ساحل تنهایی مرغابی تنها کجاست؟
مرغ دریایی شکار مرد ماهیگیر شد
مرگ وقتی می رسد پایین کجا، بالا کجاست؟
شاخه ای گل روی قبر و شاخه ای در باغچه!
جای گلدان های خالی مانده از گلها کجاست؟
حسرت بی آرزویی را تحمل می کنیم
ابتدا و انتهای آرزوی ما کجاست؟
کاسه ی وصل است یا ظرف جدایی! هرچه هست
من هوای آش نذری کرده ام، لیلا کجاست؟
مرد وقتی خسته شد از مرد بودن، عاشق است
مرد وقتی خسته شد از عاشقی! صحرا کجاست؟
پاسخم را از تو می خواهم نه از پژواک کوه
ما کجا هستیم جای ما در این دنیا کجاست؟

آثار ارسالی


در چرخ عارفانه آتش/جمشید پیمان

آن شب
بجزحديث تو حرفي به دل نبود
فرصت نيافت گريه كه ازسينه بگذرد
سرمايه
اشك بود و زچشمي رها نشد
آن شب
حضور شعله مجالِ سخن نداد
درچرخ عارفانه ی آتش ،
گُل ات شكفت
ديدم كه مرگ
پيش تو شرمندگي گرفت

آن شب
شکست هيبت شب در شرار تو
« سرما ـ سكوت »
در قدمت سر نهاد و مرد
«جان شعله »ات
به عشق سلامي دوباره داد
شاهد شدم؛
كه عشق دراين جاغريب نيست
اسطوره
پيش قامت سرخ تو رنگ باخت
نام تو ماند و قصّه پرا كندگي گرفت

آن شب
دوباره گلستان شد اين كوير
پايان گرفت فصل زمستان،
بهارشد
آن شب به يمن آتش تو،
لاله برفروخت
با بوسه ی فروغ تو ،
خورشيد زاده شد
گُل ،خنده كرد درآن شب،
توسوختي
يعني؛
بهار از دلِ تو زندگی گرفت


خانه دوست/محمد نوزادی


خانه دوست "دل "است

گرچه در منزل ما فاصله هاست

در اتاق فکرم

می نشیند هر دم

خلوتم پر شده از

هی مرور و تکرار

تشنه تر از هر بار

تازه می گردد از او خاطره های بسیار

قلب من تپ تپ تپ....

یک

لحظه شمار

می تپد بر دیدار

ترسم از شوق رسیدن بر یار

مات

مانَد از کار

و به دل جا ماند

حسرت روی بهار


قفل/محسن خادم پور



هرکه قفلی می ساخت
همزمان طرح کلیدش را داشت
تو چه قفلی زده ای بر دل من
که شکستیش
ولی
باز نشد
محمد محسن خادم پور  138

داس بلند مرگ و گندمزار زیبائی

با هق هق ات

چه هم نواست آسمان .

و گریبانِ اشکت را ،

رها نمی کند  درد .

جهان ، گوئی جاریست

در شورابه های این رود ،

بی سامان و بی فرجام .

 

کدامین موج  می راند

روی وصله بر وصله های این خرقه ی خون آلود؟

و آوازت ،

آوازات در کدامین روز

ــ یا کدامین شب ــ

از ذهن زمان می زداید

خاطره ی دریا و هامون را؟

 

گریبان ِ اشکت را ،

رها نمی کند  درد .

زخمه ای بر چهار گانه ی جانم بنشان

تا در برهوتِ بی منزلِ بی انجام ،

فروریزد باروی ناگشوده ی صدا .

هق هق ات  را جاری کن

بر غمبادِ خاموش و خفته ی تارت

تا خاکِ دلپذیر

به زمزمه در آید ،

در بزم بی توقفِ بی پایانش .

 

تیز است داس مرگ

و جاودان است گندم زار زیبائی

و تهی نمی شود

این میهمان خانه ی میهمان کش .

آثار ارسالی

لبخند/سمیه سلیمانی


هر چند بغض آب می خورد

از

فقر،

سنگ و سرب ،

لبخند خویش را

حراج  کن به دنیا

وقتی خدا

شکوفه می بخشد .

شاید که

شور اشک بخشکد

شاید

 جوانه شوق

از خاک سر بر آرد


پریسکه/حسین سعیدی

تمام ِواژه ها را به
حنجره ات بسپار
سكوت
بغض ِساهريست
وحنجره پنجره يست
كه در نهايت شب ،گشوده مي شود
و حُروف
ح
ر
و
ف
اين آويزانك هاي پوسيده را
نسيمي آنسوي باورها دفن مي كند.



سازهای شبانه تنهایند/جمشید پیمان
سازهای شبانه می خوانند
از من و خاطر اتِ رنگارنگ
سینه هاشان پُر است از رؤیا
چون من و قصُه های شیرینم.

سازهای شبانه می خوانند
از دل و آرزوی مانده درآن
از گذاری که iهر دمش غمگین
از شبانِ همیشه خونینم.

سازهای شبانه می خوانند
همنوا با سکوت خانه ی من
زخمه هاشان پُراز ستاره و ماه
چون من و خواب های رنگینم.

سازهای شبانه تنهایند
همچو ما باهمانِ تنهایان *
نه درودی به لب نه بدروی
چون من و همرهانِ غمگینم.

سازهای شبانه تنهایند
مثل عین القضات بر سرِ دار
مثل عیسا به جلتجای صلیب
حرفشان ؛ حرف های  دیرینم .

*از احمد شاملو:
کوه ها باهمند و تنهاینـد
همچو ما باهمانِ تنهایان

آثار ارسالی

و چنین بود ابراهیم/جمشید پیمان
( قرآن کریم: یا نارُ كُونی بَرْداً. و سَلاماً عَلی اِبْراهیمَ. )

یار دانایی بود
وچه زیبا می دید
وچه زیبا می اندیشید
و چه سرشار زِ آگاهی بود.
او در آشفتگی خیلِ خیالاتِ زمان
دل به سرگشتگیِ تشنه لبانِ لبِ دریا نسپرد
او نشد شیفته ی قرمزیِ کاذبِ آن سویِ ا فق
و جهان شاهد بود
که چه سان در دلِ آن ظلمتِ نا مشفق
می سوخت.

دل خونینَـش با ما بود
و چه زیبا می گفت
که چرا باید رفت ،
و نشد هم سفرِ حیرانی.
و به ما می آموخت
حاصل مصدر هم راهی را
و به ما می بخشید
که حقیقت تنهاست
من ازو یاد گرفتم که
- با صلیبی بر دوش ، و چلیپائی در جان -
و به این دَرد رسیدم که چرا بر سرِ دار
مردی از طایفه ی دُرد کشان
جز انلحق نسرود.
من از آنجا دانستم
که چرا ابراهیم
جان در آتش پرورد

سه گانی/محمد جلیل مظفری



"یک"
گلخنده ها شکفته به لب های چاک چاک
افسوس سرخ ماهی تنگ بلور من

افتاده روی خاک


پریسکه/حسین سعیدی

رد پاي ابر سرگردان
دلِ من
كويري

در حسرت باران


آواز/سمیه سلیمانی


ای پرنده اسیر

این قفس نه گور آرزوی توست

بال نغمه ات اگر بگستری

جنگلی در انتظار توست

آثار ارسالی

نوروز/جمشید پیمان

مـی رسـد نــوروز
شوخ و شنگ و شاد و شورانگیز
می نشیند در نگاهم
مهربانی های چشم نرگسِ شیراز
از هوای صبح فروردین
می شود جان و دلم لبریز

خاطرم پُر می شود
از جهانِ خوبِ خوبی ها
می کشم رخشِ خیالم را
تا افق های همیشه سبزِ  بابلسر
می روم تا آسمانِ آبیِ کرمان
می نشینم روبه روی خنده ی گلزارِ خرّمشهر
می فشارم دستِ گرم مهربانی های آبادان
می زنم سر ، از صمیم جان
به گیلان و ری و تـبـریـز

روز آغاز بهار ست وُ دلم سرشار می گردد
از صفای دلنشینِ زنده رود ِ آشنا باجان
از سرودِ رنگ ها بر قالیِ نایـیـن
تازه می گردد مشامم از گُلابِ قمصرِ کاشان
از شمالِ آرزوهای هزاران رنگِ شیرینم
می وزد بر گلشنِ نوروزی ام باد عبیر آمیز

مـی رسـد نــوروز






سه گانی/محمد جلیل مظفری

در چار راه ِ گیج ِ شهر آسیمه می چرخد
عالی جناب سرخ پوش ِ قصه ها " فیروز "
دارد پیام از رویش نوروز



آثار ارسالی

آوارِ واژه/حسین سعیدی


واژه هاي نشكفته جوانه مي زنند!

بر دست، بر قلم بر كاغذ

چون برگ بر درخت

شعر مي شوند

چون خنده بر لب

ومي رقصند در چشمانت...

بعد فراموش مي شوند

مي شكنند

فرو

م

ئ

ر

ي

ز

ن

د

ومن چه ساده در آوار واژه ها مدفون مي شوم


زبان جنگل/سمیه سلیمانی


غبار از سر ِ جنگل عبور خواهد کرد
زبان سرخ شعر خویش ،
به سطر سطر برگ ها ...

بیا و دل جنگل را ورق بزن
بیا به نقطه آغاز ِ بهار .
درنگ کن بر این برگ مثنوی ،
بیا بهار
بخوان ،قدری
صفای صادقانه رود را .
به قاب ،نقش بزن
زمین مست زسرخی آلاله را .
و گوش کن این راز از زبن روزگار

که هیچ باغ سبز بهاری
نبوده قانون بقای ِ ماندگار...."

بیا و حس تغزل را
بچین ز شاخه تابستان !
این سبزی پر طراوت اصیل را ،
این شعر شیرین ریشه به خاک و آسمان را .
باید که خورشید بود و
جوهره ی نور ریخت
به کام و ذائقه برگ ها ،
دوات آبی جوشان رودها .
مگر که از جنس نور و غزل باشد ،
دهان سبز نیایش برگ ها ...

گذشت باید گاهی
ز حجم سبز خویش ...
و شست در باران
تمام جان و دل خویش .
به باد باید داد
تعلق برگ های پوسیده را
ز نو نوشت
سطر سطر عریان شاخه را ،
به واژه های گل اندود ،
به فعلهای شتا ب و شکوفه ها و بهار .


عجیب سپید سّرای مسلطی ست جنگل
در فصل عاشقانه برف و بلور ِ باغ
بیا قدم بگذار
به زخم های مقدّ س دل سپید باغ .
بیا و بخوان خواب ترد جوانه را
به گویش شیرین ،
زبان دانایی را .
ترانه های بهار
شبیه خواب کلاغان در زمستان نیست
.

شبیه جنگل شعرم
به جنگلی رسیده ام
پر از بهار و شکوه
پر از شکوفه و گل



شاید بشود برای تو شعری خواند/جمشید پیمان

شاید بشود که در حریم دل تو
بی دغدغه از زمانه آرام گرفت
شاید بشود که از نگاهت روزی
بی ترس زمحتسب، دمی جام گرفت

شاید بشود لبان خاموش تو را
با رازبه سینه ها ی محبوس گشود
شاید بشود برای دل تنگی تو
از آب و درخت ونور و آیینه سرود

شاید بشود که پرنیانی از مهر
از بوسه ی گرم دست تو وام گرفت
شاید بشود به راه یا بیراهه
دل را به تو داد و با تو آرام گرفت

شاید بشود چراغی از چشمانت
در ظلمت دیرینه ی دل روشن کرد
شاید بشود که نامه ی نام تو را
هم صحبت جاودانه ی گلشن کرد

شاید بشود برای تو شعری خواند
صد قصه ز تنهایی شب های تو گفت
شاید بشود شبی خموشانه گریست
در خلوت دل حدیث درد تو شنفت

شاید بشود که در شبانی دل تنگ
با ماه سفر کرده تو را پیدا کرد
شاید بشود غروب و هنگام اذان
بر ماذنه ها نام تو را آوا کرد

شاید بشود تو راشبی زین همه شب
در خلوت ماه و گل به مهمانی خواند
شاید بشود دوباره پیدایت کرد
بگذشت ز هر چه شاید و با تو بماند

آثار ارسالی

آه ای صدای صداها/جمشید پیمان


(بیست و چهارم بهمن، مرگ روزِ فروغ فرخ زاد)
جمشید پیمان
بانوی فاخر افسانه های ما!
خواندی چه بی صدا،
گفتی چه بی حضورِ مخاطب، میانِ جمع؛
"تنها صداست که می مانَـد."
آه ،ای صدای صداها
ای آخرین ترانه ی شیرین
در روزگارِ مرثیه و گریه های تلخ
ای یادگار شرم
در روز گار پرده دری های بی حساب
باور نمی کنم که تو جا ماندی از صدا
باور نمی کنم که نهفتی تو در حصار
باور نمی کنم که تو ممنوع گشته ای.
بانویِ فاخر افسانه های ما!
در کوچه باغِ شعر تو ، گل می دهد بهار
گم می شود زِ دفتر شعر تو ، خستگی
می روید از کلام تو ،خورشیدِ بی قرار
حسّی غریب
می شِکُفَد در ترانه ات.
بانویِ فاخر افسانه های ما
اکنون که شب دوباره گشوده ست بال خویش
وَز غرفه های نور، تهی گشته آسمان،
اکنو ن صدا، صدای تو و شعر، شعرِ تُست
پَر می کشد دوباره از بنِ این چاه؛ روشنی
گل می دهد دوباره به روی لبانِ ما
شوق رهائیِ جوشنده در دلَت
یعنی دوباره می شکَـنَـد غم به چشم شهر
یعنی نمی شود که نهان کرد در غبار
یعنی نمی شوی تو فراموش از زمان
حتّی اگر شکسته شود سنگ گورِ تو
حتّی اگر چراغ نیاید به کوچه ات
حتّی اگر به سوگ کشد غم سرور تو.
بانوی فاخر افسانه های من!
با ما بگو !
آن ماجرای تلخ به آخر رسیده را
در گوش خفتِگان این شب دیرین
تکرارِ تازه کن
با ما بگو ؛

« تنها صداست که می مانَـد »

دیدار/محمد جلیل مظفری

دیدنت شاید
یک حماسه است که از بستر بدویت انسان و زمین
از اساطیر به شهنامۀ فردوسی ره یافته است
وه چه پر طبل و طنین می­خواند
چشم مشتاق مرا گام به گام
بودنت اما... آه
روح دلواپس آن صخرۀ زخمی است که تن
سوده زِ آمد˚ شد موج
سر کشیده است به اوج
پیکر زخمی خود را در رؤیاهایش
به خنک˚ خیسی و موّاجی یک اقیانوس
می­سپارد آرام!
مشهد 23/4/91