شعری از غاده السمان – مترجم سودابه مهیجی
صدای تو
آه ! صدای تو ...صدای تو...
لبریز از شوق فرا می رسد
و با صدای این تلفن قدیمی
زندگی دیگرگون می شود
آه اینک صدای تو...
و بعد از ظهر ، نفس حبس کرده می ایستد.
این سیم های نازک چگونه می توانند
قافله ها و کاروان های عشق را که در میان من و تو در رفت و آمدند
با نجوای شوقمان
بر دوش خود حمل کنند؟
سیم های شکننده
زلزله ها و طوفان های شادی و آرزو را
چگونه با خود می برند؟
و باران نجوای روشن را
که در این شب نشینی نادر می بارد
آه از صدای تو !
صدایی که از پس روزگاران انقراض عشق باز میگردد
صدایی که نسیم پاکی و محبت است
در شهر کلمات هرزه و بوق ماشین های بیهوده
در شهر سیاهی ها و سپیدی های زننده، همچون دندان های مصنوعی
شهر ازدحام دعوتنامه ها و آگهی های ترحیم و اوراق بیمه
شهر چایخانه ها ...سرگشتگی ها...سگ های متمول...گیسوان آغشته به زیتون
شهر خمیازه ها و دشنام ها...
شهر ماهی های گندیده بر کرانه ی ساحل...
آه صدای تو
صدای شبانه و نجواگرت را
چون طوقی بر گردنم می افکنی
مرا از مرداب نابودی می رهانی...
صدای تو...
_ آرام گرفته در تن اندوه _
چون هماغوشی
که میان جنون و اضطراب مرا می آویزد به دیوارهای قلعه ی شب
با مصائب روزگار می جنگم
و تورا گم می کنم
با مصائب روزگار جدال می کنم
و تو را بیشتر عاشق می شوم.
تو صدایت را در زنگ تلفن
بر اطراف این شب زمستانی می پراکنی
همچون رشته ای مروارید
که مرا به جنگل فرا می خواند
و من می شتابم به بیشه
میدانم که پشت درختها پنهان شده ای
خنده های حیله گرت را می شنوم
و همینکه صورتت را لمس میکنم
ناگاه زنگ تلفن مرا به خود می آورد...
اینک صدای تو...
و من به مدار تازه ای از عشقت گام می نهم.
نجوای تو تک و تنها
چگونه یزر پوست تنم به کشت و کار می پردازد؟
حال آنکه هزاران مرد با فریادهای شخم زنشان
شتابان پشت سرم دویده اند
وهرگز نتوانستند با من چنین کنند!
صدای تو می آید
و این شب زمستانی
زلال و دل نازک میشود
و مه روشن ناچار است
که بیرون، پشت پنجره ها
از گوشه های شب بروید
آن سان که در قلب من...
مرا در صدایت این زخم جوان این خاک نم خورده
مدفون می سازی
هوس میکنم برای تو
میوه ی کلمات را
از شاخساران شیوایی بچینم
اما تمام واژه ها نخ نما شده اند
وعشق تو تازه است...
واژگان ...
لباس های نیمه جان و پوسیده
که از صندوقچه های عتیقه به در می آیند
حال آنکه عشق تو
خرم و آفتابی و تندخوست
که بیهوده
افسار کلماتِ دست و پا بسته را بر گریبانش می افکنم!
صدای تو یگانه وروشن از تو سر می زند
و پروانه های رنگین
و پرندگان
در امواج این عصر فرار وارد می شوند
بر خود تاکید کره ام
خلوتگاهم را چون صدف در ببندم
پس چگونه صدای مخفیانه ات وارد می شود
و منقار طلایی اش را در استخوانهایم فرو می برد؟
آه ! صدای تو می آید
و آغوشت را آرزو می کنم
اما در بند زمان و مکان اسیرم
با این سیم های تلفن
وصدای زنگش که مرا زخم میزند.
آه این صدای توست...
به قلبم گوش میسپارم
معجزه وار می تپد...!
|
آه صوتك صوتك ! |
|
يأتيني مشحوناً بحنانك |
|
وتتفجر الحياة حتى |
|
في سماعة الهاتف القارسة. |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
_ ويتوقف المساء حابساً أنفاسه _ |
|
كيف تستطيع أسلاك الهاتف الرقيقة |
|
أن تحمل كل قوافل الحب ومواكبه وأعياده |
|
الساعية بيني وبينك |
|
مع كل همسة شوق ؟! |
|
كيف تحمل أسلاك الهاتف الدقيقة |
|
هذا الزلزال كله |
|
وطوفان الفرح وارتعاشات اللهفة |
|
ومطر الهمس المضيء |
|
المتساقط في هذه الأمسية النادرة ؟! |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
صوتك القادم من عصور الحب المنقرضة |
|
صوتك نسمة النقاء والمحبة |
|
في مدينة الثرثرة وأبواق السيارات الضحكة |
|
والنكات الثقيلة كالأسنان الاصطناعية |
|
مدينة بطاقات الدعوات إلى الحفلات |
|
وورقات النعوة وشركات التأمين |
|
مدينة المقاهي والتسكع والكلاب المرفهة وزيت الشعر |
|
والتثاؤب والشتائم |
|
والسمك المتعفن على الشاطئ ... |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
صوتك الليلي الهامس طوق نجاة |
|
في مستنقع الانهيار. |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
مسكون باللهفة كعناق |
|
يعلقني بين الالتهاب والجنون على أسوار قلعة الليل... |
|
وأعاني سكرات الحياة |
|
وأنا افتقدك |
|
وأعاني سكرات الحياة |
|
وأنا أحبك أكثر. |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
ترميه من سماعة الهاتف |
|
على طرف ليلي الشتائي |
|
مثل خيط من اللآليء |
|
يقود إلى غابة ... |
|
وأركض في الغابة |
|
اعرف انك مختبئ خلف الأشجار |
|
واسمع ضحكتك المتخابثة |
|
وحين ألمس طرف وجهك |
|
توقظني السماعة القارسة. |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
وأدخل من جديد مدار حبك |
|
كيف تستطيع همساتك وحدها |
|
ان تزرع تحت جلدي |
|
ما لم تزرعه صرخات الرجال |
|
الراكضين خلفي بمحاريثهم ؟! |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
وهذا الليل الشتائي |
|
يصير شفافاً ورقيقاً |
|
وفي الخارج خلف النافذة |
|
لابد ان ضباباً مضيئاً |
|
يتصاعد من زوايا العتمة |
|
كما في قلبي |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
وكل ذلك الثراء والزخم الشاب |
|
تطمرني به |
|
وأشتهي أن أقطف لك |
|
كلمات وكلمات من أشجار البلاغة |
|
ولكن ... |
|
كل الكلمات رثة |
|
وحبك جديد جديد ... |
|
الكلمات كأزياء نصف مهترئة |
|
تخرج من صناديق اللغة المليئة بالعتق |
|
وحبك نضر وشرس وشمسي |
|
وعبثاً أدخل في عنقه |
|
لجام الألفاظ المحددة ! |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
يولد منك الفرد والضوء |
|
والفراشات الملونة والطيور |
|
داخل أمواج المساء الهارب |
|
لقد احكمت على نفسي |
|
إغلاق قوقعتي |
|
فكيف تسلل صوتك الي |
|
ودخل منقارك الذهبي |
|
حتى نخاع عظامي ؟! |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
واتوق إلى احتضانك |
|
لكنني مقيدة إلى كرسي الزمان والمكطان |
|
بأسلاك هاتف |
|
ومطعونة بسماعته ! |
|
آه صوتك صوتك ! |
|
وانصت إلى قلبي ... |
|
يا للمعجزة : إنه يدق ! |