ليلة ‌الرغائب

 ليوان چای

يك مشت واژه

يك عالمه تحير موزون

                     (به رنگ خون)

 

از سرفه‌های سرخ

تا خس‌خس هميشگی بسملی نحيف

از قتل عام كاغذ كاهی

تا مرگ خودنويس

                 گناهی نمانده است

 

يك خش‌خش ملايم

يك سوسك

_عشوه‌كنان اتاق مرا ترك می‌كند_

 

از مجمع‌الجزاير هستی 

تنها همين جزيره‌ی بی‌دسته مانده است

يك صندلی كه حال مرا درك می‌كند

 

* * *

در شرجی سكوت

همراه‌ خاك‌خورده‌ی من زنگ می‌زند

:(چشامو رو هم ميذارمو...)

گل‌ می‌كند بهار در آغوش موج‌ها

 

يك مشت، نذر پنجره‌ی بسته می‌كنم

يك بوسه نذر ماه

آه

پر می‌كشد خيال

«خردك شرر» دوباره

بر چهره‌ی گرفته‌ی شب چنگ می‌زند

 

 

ديوارهای دور و برم راه می‌روند

فريادهام تا كمر چاه می‌روند

 

بغض هزارساله‌ی من سكته كرده است

خون‌گريه‌هام _گر چه به اكراه_ می‌روند

 

 

گيسوطلا!

از «ليلة‌الرغائب» بی‌آرزوی من

تا چشم‌های خيس تو راهی نمانده بود

 

 

فردا سپور خسته‌ی باد

يك دستمال، خون دل از كوچه می‌برد

يك كيسه‌ی زباله پر از پاره‌ی جگر

مرثیه / محمد رضا راثی پور

ای سرو سبز باور من بر سرت چه رفت

در برگریز فتنه به برگ وبرت چه رفت

بارید چون به قصد تو خشم آتش خزان

ای قامت فراخته با پیکرت چه رفت

زخم تبر به صبر شگفت آورت چه کرد؟

گاه خطر به روح صفا گسترت چه رفت

هنگامه آفرین اثیری تبار عشق

در ازمون دوست،بگو بر سرت چه رفت

وقتی خطر محک به خلوصت زد،ای شگرف!

با آن دل تپندهء غوغا گرت چه رفت

تا آفتاب روی تو از شرق نیزه تافت،

با ابر چشم غمزدهء دخترت چه رفت

خاموش باش تیر،در افکند چون صفیر

با نای تشنه کام علی اصغرت چه رفت

اعجاز کیمیا گر عشق ست این،ببین!

ای چشم عقل بر دل ناباورت چه رفت

 

راثی روان کن از مژه خونابهء جگر

آگاه کن زمانه که با سرورت چه رفت

 

خرداد 74