ليلة الرغائب
ليوان چای
يك مشت واژه
يك عالمه تحير موزون
(به رنگ خون)
از سرفههای سرخ
تا خسخس هميشگی بسملی نحيف
از قتل عام كاغذ كاهی
تا مرگ خودنويس
گناهی نمانده است
يك خشخش ملايم
يك سوسك
_عشوهكنان اتاق مرا ترك میكند_
از مجمعالجزاير هستی
تنها همين جزيرهی بیدسته مانده است
يك صندلی كه حال مرا درك میكند
* * *
در شرجی سكوت
همراه خاكخوردهی من زنگ میزند
:(چشامو رو هم ميذارمو...)
گل میكند بهار در آغوش موجها
يك مشت، نذر پنجرهی بسته میكنم
يك بوسه نذر ماه
آه
پر میكشد خيال
«خردك شرر» دوباره
بر چهرهی گرفتهی شب چنگ میزند
ديوارهای دور و برم راه میروند
فريادهام تا كمر چاه میروند
بغض هزارسالهی من سكته كرده است
خونگريههام _گر چه به اكراه_ میروند
گيسوطلا!
از «ليلةالرغائب» بیآرزوی من
تا چشمهای خيس تو راهی نمانده بود
فردا سپور خستهی باد
يك دستمال، خون دل از كوچه میبرد
يك كيسهی زباله پر از پارهی جگر
