از کتاب کتاب/ترجمه دکتر ید الله گودرزی


هه هفتاد دهه پرشر و شوری درشعر بود وشاعران خلاف امروز که دنبال سهمخواهی های مالی ونزاعهای کودکانه اندبیشتر به شعر می اندیشیدند وبا آن می زیستند.بازار ترجمه هم گرمتر می نمود.باری! آن سالها دوستی کتاب برایم آورد بنام”کتاب الکتاب” از جمال جمعه که خوشم آمدچون همه شعرها کوتاه و”آنک” وار بود وبهانه سرایششان کتاب . بمرور از آن ترجمیدم! این کارها درچند مطبوعه نشر شدند و ازآن جمله روزنامه اطلاعات که بعدها دریافتم خودِ جمال جمعه آنها را در سایت خود بنام من قرار داده است که من هم اینهارا ازهمانجا آورده ام.این ترجمه ها به گمانم اولین کاری ازین شاعربود که درایران برگردان ونشر شد(سالهای هفتادوپنج به بعد).بعدتر دوستی سارق الکتاب ! آن مجموعه را برداشت وپس نیاورد وگفت گم شده است تا اینکه چشممان به جمال کتابی گزیده ازهمان مجموعه افتاد که همین عزیز سارق الکتاب،شکسته بسته بیرون داده بود.بگذریم…این آنک ها را با حال وهوای همان سالها بخوانید.
(جمال جمعه، شاعر و محقق عراقی در ۱۹۵۶ در بغداد به دنیا آمد. لیسانس ادبیات عرب است. و در دوره ی جنگ ایران و عراق، از شرکت در جنگ سرباز زد و سپس از عراق گریخت ودر کپنهاک فوق لیسانس لغت شناسی زبان های سامی گرفت.او اکنون در دانمارک زندگی می کند.)
کتاب کتاب
۱
چشمها، کتابهایی هستند
با واژه های بی صدا،
که بسیار سخن می گویند!
۲
من برای خودم کتابی هستم
و صفحه ای
در کتاب بزرگ بشریت.
۳
چه چیزی را پروانه خواند
بر شعله شمع
که خود را به آتش می زند؟
۴
دو چشمانت کتابی است
که در دو صفحه آن، علامت سؤالی می بینم
آیا این منم که خمیده‌‌ام؟
۵
بعضی از مردم
کتابهای زیادی، در یک کتابند!
۶
گورستان، گنجینه‌ی کتابهای خطی است
در انتظار نشر!
۷
کودکان و زنان
کتابهای شعری هستند
که به تنهایی روی زمین در گردشند!
۸
زندانیان کتابهای هستند
که خواندن آنها،
ممنوع است!
۹
گفتی “من کتابی هستم”!
فکر نمی کنم
تو صفحه ای مکرّر هستی!
۱۰
می خواهی دوستی برایم باشی؟
پس قبل از هر چیز،
کتابی باش!
۱۱
هر چار دیواری کتابی است
با جهار صفحه!
۱۲
برای همه پیامبران کتابهای است.
ومهمّ ترین کتابهایشان!
خودشانند.
۱۳
خورشید صفحه شب را
ورق زد
تا کتاب روز را بگشاید!
۱۴
هر چه که ما در روز می نگاریم
شب آن را محو می کند
بی که بداند!
ترجمه از ید الله گودرزی
روزنامه اطلاعات ـ شماره ۲۰۷۲۵، ۱۲ مارس

شعری از ل.درینوف/ترجمه دکتر آرزو جهانشیر


مدتهاست زمهریر 
از این سرزمین بار سفر بسته
گویی سالهاست
تو را ندیده‌ام
 
اما در دل و عاشقانه‌هایم
هنوز زمستان باقی است
غم و اندوه ناله‌‌ها یم
در بورانی ماتم زده پیچیده
ردّ پایت دورتر و دورتر رفته
 
در دوردست‌ها
فرشته‌ای غمگین
از درد عشقهای زمینی
تارهای چنگ را با
ناله‌های دل به آرامی نوازش می‌داد
***************************
از نگاه اول
دوستت داشتم
دیوانه‌ات شدم
حلقه‌ی سرنوشت دیدمت
 
به تو باید نزدیک تر شد
به تو باید نزدیک تر بود
*****************************
برفها آب شدند 
بوران به هر سو پرسه‌زنان
راهیِ دوردستها ‌شد
بگو به من، 
تب و تاب عشقت را چگونه بازگردانیم......
بگو به من.......
 
بدان که عشقت
تابستان و ردّ پایت را
دوباره به دل برمی گرداند
دوباره به دل برمی گرداند
 
 
شاعر: ل. دِربِنوف


سرچشمه : شاعران پارسی زبان

شعری از : لیندا پاستان / ترجمه  : آزاده کامیار


شبی که ترا گم کردم

کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند

گفتند، از این سو برو

آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری

به همان زودی که بعد از قطع پاهایت

یاد گرفتی

 از پله‌ها بالا بروی

و این طور شد که بالا رفتم.

انکار خوان اول بود.

پشت میز صبحانه نشستم

میزی که در منتهای دقت

برای دو نفر چیده بودم.

به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم

به تو روزنامه دادم،

پشت آن پنهان شدی.

خشم آشناتر به چشم می‌آید.

نان را سوزاندم

و روزنامه را از دستت گرفتم

تیترهای اول را که خواندم

دیدم همه به رفتن تو اشاره دارند.

پس به خوان بعد رفتم، معامله

چه به دست می‌آورم با از دست دادن تو؟

آرامش پس از طوفان را؟

انگشتانم را بر ماشین تایپ؟

پیش از آن که بتوانم تصمیم بگیرم

افسردگی نفس‌زنان از راه رسید،

رابطهٔ محتضر

دور چمدانش را با رشته‌ای بسته بود.

در چمدان چشم‌بند بود و شیشه‌های خواب‌آور.

تمام پله‌ها را سر خوردم پایین

بی هیچ حسی.

و در تمام این مدت

تابلوی نئونی و شکستهٔ  امید

در دلم روشن و خاموش می‌شد.

امید، نام میانی عمویم بود

و از همین بود که مُرد.

یک سال گذشته است

همچنان دارم بالا می‌روم

هرچند پاهایم

بر صورت سنگی تو سُر می‌خورند.

آن‌قدر بالا آمده‌ام

که مدتی است آخرین درخت را پشت سر‌گذاشته‌ام

اینجا آنقدر بالاست

که درخت به بار نمی‌آید؛

سبز رنگی‌ست

که از یاد برده‌ام.

حالا می‌بینم

که دارم بالا می‌روم به سوی پذیرش،

مکتوب با حروف درشت:

پذیرش،

نامش غرق نور.

هنوز از پا نیفتاده‌ام

دست تکان می‌دهم و فریاد می‌کشم.

زیر پایم، همهٔ زندگی‌ام خیزاب گسترانده‌،

تمام مناظری که به چشم

یا به خواب دیده‌ام.

 آن پایین

یک ماهی بیرون می‌پرد: ضربانِ نبض گردنت.

پذیرش، عاقبت به آن رسیدم.

اما چیزی انگار درست از آب درنیامده

دَوار است پلکان اندوه.

تو را گم کرده‌ام.

 

 


روزها/نازک الملائکه/ بی بی سمانه رضایی


روزها رفتند
و تو به یاد نیاوردی
که آنجا،
در آن گوشه ی متروک قلبت
عشقی جا مانده
عشقی "زخم خورده"
که بی تابانه می نالد
"روشنایی ام بخش!"

روزها رفتند
و ما به هم نرسیدیم...
تو آن سوی مرزهای رویایی
در افقی که ناشناخته ها را در آغوش گرفته
و من
قدم می زنم
می بینم
می خوابم
و به فرداهای روشنی دل خوش می کنم
که با شتاب
به گذشته ی برباد رفته ام
می پیوندند

روزهایم
طعمه ی افسوس ها شدند
کی خواهی آمد؟
-------------------------------

مرٌت ایام
لم تتذکٌر انٌ هناک
فی زاویه من قلبک حبٌا مهجورا
عضٌت فی قدمیه الاشواک/
حبٌا یتضرٌع مذ عورا
هبه النور

مرٌت ایام
لم نتلقٌ
انت هناک وراء مدی الاحلام
فی افق حفٌ به المجهول
و انا امشی و اری وانام
استنفد غدی المعسول
فیجرٌ الی الماضی المفقود
ایٌامی تاکله الاهات
متی ستعود

--------------------

سر چشمه  :  شاعران پارسی زبان

مرثیه دعبل/از سایت طهور


دعبل خزائی در سوگ سبط شهید امام سوم چنین سروده است:


أ تسکب دمع العین بالعبرات *** و بت تقاسی شدة الزفرات؟
و تبکی لآثار لآل محمد *** فقد ضاق منک الصدر بالحسرات
ألا فابکهم حقا و بل علیهم *** عیونا لریب الدهر منسکبات
و لا تنس فی یوم الطفوف مصابهم *** و داهیة من أعظم النکبات
سقى الله أجداثا على أرض کربلا *** مرابیع أمطار من المزنات
و صلى على روح الحسین حبیبه *** قتیلا لدى النهرین بالفلوات
قتیلا بلا جرم فجعنا بفقده *** فریدا ینادی: أین أین حماتی
أنا الظامئ العطشان فی أرض غربة *** قتیلا و مظلوما بغیر ترات
و قد رفعوا رأس الحسین على القنا *** و ساقوا نساء ولها خفرات
فقل لابن سعد عذب الله روحه *** ستلقى عذاب النار باللعنات
سأقنت طول الدهر ما هبت الصبا *** و أقنت بالآصال و الغدوات

على معشر ضلوا جمیعا و ضیعوا *** مقال رسول الله بالشبهات


ترجمه: «آیا از دیده اشک مى ریزى و از سوز دل رنج مى برى؟ و بر آثار دودمان محمد (ص) مى گرئى و سینه ات از حسرت به تنگ آمده است؟ هان بحق بر ایشان بگرى و از گردش روزگار باران اشک از دیدگان ببار. و مصیبت شان را به روز عاشورا و آن پیش آمد سختى که از بزرگترین دشواریهاى زمان بود از یاد مبر. خداوند به باران بهارى پیکرهاى افتاده در دشت کربلا را سیراب کناد و بر روان پاک حبیب خود حسین درود پیاپى فرستد. کشته اى که در کنار دو نهر در بیابان کربلا افتاد، کشته بى گناهى که فقدانش ما را به درد آورد و تنها مانده اى که فریاد مى کرد: یاوران من کجا رفتند؟ من تشنه عطش زده در سرزمین غربتم و کشته و ستم رسیده اى بى گناهم سرش را بر فراز نى زدند و خاندان پریشان و آشفته اش را به اسارت کشیدند. به پسر سعد که خدا روانش را بدرد آرد، بگو بزودى عذاب دوزخ را به لعن و نفرین درخواهى یافت. بروزگار دراز تا آنگاه که باد صبا مى وزد، بر گروهى که همگى به گمراهى فتادند و گفتار پیغمبر خدا را به شبهه انگیزى تباه کردند، در بام و شام نفرین باد».

 غزل 18 از ویلیام شکسپیر  مترجم : فاطمه روحی


Sonnet 18
William Shakespeare 1564-1616

 

Shall I compare thee to a summer’s day ?  
Thou art more lovely and more temperate.
Rough winds do shake the darling buds of May,
And summer’s lease hath all too short a date.

Sometime too hot the eye of heaven shines,
And often is his gold complexion dimmed;
And every fair from fair sometime declines,
By chance, or nature’s changing course untrimmed.

But thy eternal summer shall not fade
Nor lose possession of that fair thou ow’st;
Nor shall death brag thou wand’rest in his shade,
When in eternal lines to time thou grow’st.

So long as men can breathe or eyes can see,
So long lives this, and this gives life to thee.

 

ی


چگونه تو را با حرارت تابستان قیاس کنم؟

که تو دوست داشتنتی تر و پر حرارت تری

بادهای وحشی شکوفه های محبوب" اردیبهشت" را تکان می دهند

و تابستان به کوتاهی یک روز است

گاهی ! بسیار پر حرارت چشم بهشت می درخشد

و اغلب در رنگ طلایی مبهمش پنهان است

و هر زیبایی ای از زیبایی اش می کاهد ، گاهی

با قضا و قدر ، تغییر می کنند مسیر ها

اما حرارت ابدی تو محو نخواهد شد

نه آن زیبایی همیشگی تو گم خواهد شد

و نه  مرگ می تواند تو را در سایه خود بگیرد

آنهنگام که در راه های ابدی اش قدم بر می داری

تا زمانیکه نفس می کشد، تا زمانیکه چشم هایش می بیند

تا هنگامیکه این غزل زنده است، زندگی را به تو می بخشد

 

 

 

 

 

 

شعرهائی از نزار قبانی/ترجمه دکتر یدالله گودرزی



تکه ای از شعردرازدامنِ” پرواز بر فراز جهان”

..تو آخرین سرزمینی
باقی مانده در جغرافیای آزادی !
تو آخرین وطنی هستی که از ترس و گرسنگی ایمنم می کند !
و میهن های دیگر مثل کاریکاتورند
شبیه انیمیشن های والت دیسنی
و یا پلیسی اند
مثل نگاشته های آگاتا کریستی.
تو واپسین خوشه
و واپسین ماه
واپسین کبوتر،
واپسین ابر
و واپسین مرکبی هستی که به آن پیوسته ام
پیش از هجوم تاتار !
*
تو واپسین شکوفه ای هستی که بوییده ام
پیش از پایانِ دورانِ گل
و واپسین کتابی که خوانده ام
پیش از کتابسوزان،
آخرین واژه ای که نوشته ام
پیش از رسیدن زائرانِ سپیده
و واپسین عشقی که به زنی ابراز داشته ام
پیش از انقضای زنانگی !
واژه ای هستی که با ذره بین ها
در لغت نامه ها به دنبالش می گردم

(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)

موسیقی

بارانهای اروپا
سوناتهای بتهوون را می نوازند
و بارانهای میهنم
زخم های سید درویش را
و من بی تردید
با این مرد اسکندریه ای هستم
که در حنجره اش ماهِ اندوه می تابد
و شهادتنامه ی سرورمان حسین !

مسأله من

از نیاز من می پرسی
حالم خوب است ، ملالی نیست
و خبری نیست جز حرفهای روزنامه ها
کودکانی دارم که خانه راسرشار می کنند
و زنی وفادار
و در خوابهایم گندم و زیتونی دارم
اما مسأله ی من
نانی که می خورم
یا آبی که می نوشم نیست
مشکل بزرگ من
آزادی است !

(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)
چهار شعر کوتاه
۱
در عشق ما آنچه شگفت است
اینکه عقل و منطق سرش نمی شود !
در عشق ما
آنچه زیباست
اینکه روی آب راه می رود
اما غرق نمی شود !
۲
بدون زن
مردانگی مردان
شایعه ای بیش نیست !
۳
چه کسی از شما
دیگری را می نوشد
تو شراب را
یا شراب تورا ؟!
۴
می خواهم دوستت داشته باشم
تا پوزش بخواهم
به جای جهانیان
از همه ی جنایت های روی داده
در حق زنان !
(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)

ترجمه چند شعر از آنیس کلتز  (Anise Koltz) به قلم آسیه حیدری شاهی سرایی


1

Et si mon poeme …

 

شعر من اگر ویزایی برای سرزمینی دور نباشد

فاکتور پرداخت نشده ای که هست

یا دست کم  حسابی برای کاوش.

۲

Dans  mon ecriture en colere

در دستخط عصبانی من

حرف های  به هم چسبیده ،

بردگانی هستند

که خلاف جریان آب پارو می زنند

استیکس*، در در همه ی کتاب هایم جریان دارد .

.................................

*رودی جاری در جهنم. بر اساس اسطوره شناسی یونان.

-------------------------------------

۳-

Le mot change

 

دگرگون می کند واژه

تا بر سفیدی کاغذ می نشیند

دیگر روشنی هم به گردش نمی رسد

جاری در پیرامونش

طوفان،بی آن چرخ می زند

در مجموعه ی بسته اش سکوت نامی ندارد.

-------------------------------------

۴-

La vie

 

زندگی شط بلند آرامی نیست

قتل عامی  است زندگی

و تو از من شعر می  خواهی

آراسته ،با گل و پرندگانی کوچک

 

می بخشید مرا،خانم ها !آقایان !

هر یک از شعر های من ، مردگان شما را به خاک می سپرند.

-------------------------------------

۵-

J avance sans filet

 

از ستاره ای به ستاره ی دیگر

می روم، بی مدد تور و تاری

لغزان از لا بلای گودال هایی سیاه

از ماه به خورشید می پرم .

در امتداد زمین تاب می خورم

حالا دیگر از آنِ زمین نیستم

چرا که این شعر دروغی است

و زیبا بودن حق آن است.

-------------------------------------

۶-

cet alphabet outrage

 

این الفبا یی که بی قدر شده

میان این همه دست و دهان

این حروف، باردار اندیشه ی مایند

شبی که ما می آفرینیم شان تا خویش  را یهتر ببینیم

 

***برگردان آسیه حیدری شاهی سرایی***


حیدر بابا/ترجمه دکتر بهروز ثروتیان/فرستنده سمیه سلیمانی


حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن

 

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشکار

بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنکه ياد کند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

 

حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

يک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بيارد به کوى من

باشد که بخت روى نمايد به سوى من

 

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد

اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟

 

حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من

ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود

هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نيست که عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم

ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم

 

ميراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشين

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين

از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين

بى اختيار سوى نواها دويدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

 

در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن

با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم هميشه بارور از آن ديار شدحيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است

 

حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن

ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو

نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ايم

زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم

اين خلق را به جان هم انداخته است ديو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

 

هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند

انسان هوس به بستن خنجر نمى کند

بس کوردل که حرف تو باور نمى کند

فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد

از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد

با صوت خوش چو شيخ مناجات مى کشيد

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه يک نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ کس

اى چشمه ، خوش به حال تو کانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار

کبکت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار

از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار

اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشک آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر

گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر

دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران

خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کرانحيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان

خوردند شام خود که بخوابند کودکان

وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز ميکند

کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند

اى کاش بازگشته به دامان کودکى

يک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن کردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را کشيدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !

 

هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى

مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، کو به کوى

بازى کنان ز کوچه سرازير مى شديم

ما بى غمان ز کوچه مگر سير مى شديم !

 

آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش

حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش

بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِک نياز و وَرَنديل در شکار

کج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار

ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !

بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

حيدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن ديار

زنها حنا - فتيله فروشند بار بار

داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار

مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از اين گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود

جورابِ يار بافته در دستِ يار بود

آويخته ز روزنه ها شالها فرود

اين رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !

عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !با گريه خواستم که همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آويخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه

بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه

 

در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا

با نقش آن طلا در و ديوار در جلا

هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

 

با پيک بادکوبه رسد نامه و خبر

زايند گاوها و پر از شير ، بام و در

آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر

آتش کنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان ترکىِ شيرين کنم بيان :

قيزلار دييه ر :‌ « آتيل ماتيل چرشنبه

آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با کودکان دهکده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا يادگارها

 

نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

ديدى که ايستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تيز کرده براى بلايِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست کُرّة خرها به پيچ و تاب

گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر

جز گريه چيست حاصل اين کار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى کشند

گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى کشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان کلبة طويله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد ميان شبچره با مغز گردکان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمانآمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى کشيده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتيش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او

 

چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن

ترکى سروده ام که بدانند ايلِ من

اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نيک و بد مزه در کام ماندگار

 

پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب

با کودکان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب

گويى که روحم آمده آنجا ز راه دور

چون کبک ،‌ برفگير شده مانده در حضور

 

رنگين کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پيرزن

خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پير چو افتاده از دهن

از کوره راه گله سرازير مى شود

لبريز ديگ و باديه از شير مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد

کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد

قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جاليز را به هم زده در خانه برده ايم

در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم

از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم

تخم کدوى تنبل و حلوايى و لبو

خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده

دنياى ديگرى است خريد و فروش ده

ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم

گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود

گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده

 

حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمانگويند روشن است چراغ خداى ده

داير شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده

منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !

در سايه عنايت حق زنده ياد باد !

 

حيدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟

آن مکتب مقدّسِ بر پايِ ده کجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

 

تبريز بوده عمّه و سرگرم کار خويش

ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش

برخيز شهريار و برو در ديار خويش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد

 

دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد

کشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد

ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد

بر هر که هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان

برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان

خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم

دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو

اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد

غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

 

در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب

کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب

زانجا چو بگذريد زمينهاى خاک ماست

اين قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟

با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمير غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟

آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

يا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

 

آميرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شکار شهان نيک بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد

چون تيغ بود و دست ستمکار مى بريدمير مصطفى و قامت و قدّ کشيده اش

آن ريش و هيکل چو تولستوى رسيده اش

شکّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود

 

آن سفره هاى باز پدر ياد کردنى است

آن ياريش به ايل من انشا کردنى است

روحش به ياد نيکى او شاد کردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در اين ديار

 

بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش

سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش

ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش

تا کُنج لب سياهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !

خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

 

عمّه ستاره نازک را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها يکى به روز

چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گويند مير حيدرت اکنون شده است پير

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير

شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير

ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر

بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

مير عبدل آن زمان که دهن باز مى کند

عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب

يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نيز بود هنرمند و کامياب

سيد حسين ز صالح تقليد مى کند

با غيرت است جعفر و تهديد مى کنداز بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان

بيرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زيبا کبوتران

گويى گشاده پردة زرّين در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه

زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه

 

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه

شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه

باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه

چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان

آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

 

اى کاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو

مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو

بينم چه رفته است و چه مانده براى تو

روزى چو برفهاى تو با گريه سر کنم

دلهاى سردِ يخ زده را داغتر کنم

 

خندان شده است غنچة گل از براى دل

ليکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل

زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل

کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند

زين تنگنا گريزد و خود را رها کند

 

حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است

وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است

نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد

بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

 

آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟

زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟

گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک

بگذار تا بريزد و داغان شود زمين

در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين

 

اى کاش مى پريدم با باد در شتاب

اى کاش مى دويدم همراه سيل و آب

با ايل خود گريسته در آن ده خراب

مى ديدم از تبار من آنجا که مانده است ؟

وين آيه فراق در آنجا که خوانده است ؟

 

من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس

فرياد من ببر به فلک ، دادِ من برس

بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس

در دام مانده شيرى و فرياد مى کند

دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى کندتا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار

تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار

با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار

برخيز و نقش همّت من در سما نگر

برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

 

دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه

کوْراوْغلى در سياهى شب مى کند نگاه

قيرآتِ او به زين شده و چشم او به راه

من غرق آرزويم و آبم نمى برد

ايوَز تا نيايد خوابم نمى برد

 

مردانِ مرد زايد از چون تو کوهِ نور

نامرد را بگير و بکن زير خاکِ گور

چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور

بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند

وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !

وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

فال قهوه/نزار قبانی/ترجمه رضا طاهری


قارئه الفنجان/ فال قهوه

 شعر از نزار قبانی / ترجمه شعر: رضا طاهری

 

نشست

نشست و ترس در چشمان اش بود

فنجان واژگونم را می نگریست

 

گفت: اندوهگین مباش پسرم

عشق سرنوشت توست

عشق سرنوشت توست

پسرم هر که در راه عشق بمیرد شهید است.

پسرم پسرم

بسیار نگریسته ام  و ستارگان بسیاری را دیده ام

اما هرگز نخوانده ام هیچ فنجانی شبیه فنجان تو

بسیار نگریسته ام  و ستارگان بسیار ی را دیده ام

اما هرگز نخوانده ام  اندوهی شبیه اندوه تو

سرنوشت تو، بی بادبان در دریای عشق راندن است و سراسر زندگی‌ات  کتابی است از اشک

سرنوشت تو زندانی شدن میان  آب و آتش است

با وجود همه ی سوختن ها

با وجود همه ی سرگذشت ها

و با وجود اندوه ساکن  در شب و روز

و با وجود باد و هوای بارانی، موج ها

پسرم عشق زیباترین سرنوشت ها باقی خواهد ماند

در زندگی ات زنی است

چشمانش شکوهمند

لبان اش نقاشی شده چون خوشه انگور

و خنده اش موسیقی و رود

و موی کولی وآشفته اش به همه ی دنیا سفر می‌کند

پسرم زنی که تو می خواهی اش  دنیا دوست اش دارد

اما آسمان تو بارانی است

و راه تو بسته‌است و بسته‌است

پسرم! معشوقه‌ات در  خواب است درکاخی از نگاهبانان

..

هرکه بخواهد وارد خانه اش شود یا خواستگاریش کند

هر که نزدیک  پرچین باغش شود

..

هر که بخواهد گره گیسوانش را بگشاید

پسرم ، ناپدید می‌شود و  ناپدید می‌شود و ناپدید

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی رفت

از موج دریا و مرواریدهای فیروزه ای کرانه‌ سراغش را می‌ گیری

و در می‌ نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را و اشک هات رودخانه می شود

وغم ات که فزونی می‌یابد درختان سر برمی‌کشند

 

روزی شکست خورده و دلشکسته باز می گردی پسرم

و پی می بری  بعد از گذشت زندگی

 در پی رشته‏ ای از دود بوده ‌ای

پسرم معشوقه ات نه جغرافیایی دارد نه سرزمینی نه نشانی

و چه دشوار است عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست

 

شعری از لانگستون هیوز/ترجمه سمیه سلیمانی

شعری از لانگستون هیوز/ترجمه سمیه سلیمانی


It was a long time ago.
I have almost forgotten my dream.
But it was there then,
In front of me,
Bright like a sun-
My dream.
And then the wall rose,
Rose slowly,
Slowly,
Between me and my dream.
Rose until it touched the sky-
The wall.
Shadow.
I am black.
I lie down in the shadow.
No longer the light of my dream before me,
Above me.
Only the thick wall.
Only the shadow.
My hands!
My dark hands!
Break through the wall!
Find my dream!
Help me to shatter this darkness,
To smash this night,
To break this shadow
Into a thousand lights of sun,
Into a thousand whirling dreams
Of sun!
Langston Hughes

مدت زمان زیادیست


رویایم را تقریبا فراموش کرده ام
اما رویای من ،
زمانی آنجا بود
در مقابل من ،
روشن مثل خورشید .
و پس از آن دیوار بلند شد
به آرامی بالا رفت
به آرامی،
بین من و رویای من.
بلند شد
تا جایی که
آسمان را لمس کرد .

سایه !
من سیاه هستم
من نشسته ام در سایه
دیگر نوری ازرویای من ،
بالای سرم نیست
فقط دیوار ضخیم
فقط سایه.
دست های من!
دست های تاریک من!
از میان بردارید دیوار را!
بیابید رویای من را!
به من کمک کنید
بشکنم این تاریکی را،
این شب بی سر و صدا را،
با یک هزار نور خورشید،
با یک هزار رویایای چرخش آفتاب!

لنگستون هیوز


ویلیام هنری دیویس

ويليام هنري ديويس، مثل بيشتر شعرا سرگذشت جالبي دارد. از گدايي و دزدي و ولگردي تا دكتراي افتخاري از دانشگاه ويلز.

ديويس در سال 1871 در ويلز به دنيا آمد. در 2 سالگي پدر خود را از دست داد و مادرش كه ازدواج دوباره اي داشت، حضانت او را به پدر بزرگش واگذار كرد. در چهارده سالگي پدر بزرگ نيز از دنيا رفت و در پانزده سالگي مدرسه را ترك كرد و در يك كارگاه قاب... سازي مشغول به كار شد. در 1891 به آمريكا مهاجرت و تا 1899 در آنجا زندگي كرد. در طول اين مدت گاهي با كارهاي پاره وقت و گاهي با گدايي امرار معاش مي كرد.

 

در بازگشت به انگلستان او تصميم گرفت به كانادا مهاجرت كند. همراه يك دوست سعي كرد كه قاچاقي سوار يك قطار باري در حال حركت شود. پايش سر خورد و زير قطار رفت و در نتيجه يك پايش از زير زانو قطع شد. در بازگشت به بريتانيا در لندن اقامت گزيد و زندگي اندوهباري را  در يك زاغه محقر شروع كرد و در همانجا  اشعار خود را مي نوشت. پولي قرض كرد و كتاب خود را به چاپ رسانيد و سعي كرد كتابهايش را با مراجعه به در خانه ها به چاپ برساند. عدم موفقيت در فروش كتابهايش باعث شد همه ي آنها را آتش بزند.

 

بار ديگر در سال 1905 با هزينه شخصي به چاپ اشعارش اقدام كرد. براي اين كار مجبور شد شش ماه چون گدايان زندگي كند تا در نهايت بتواند از محل ارثيه خود وامي بگيرد. اين بار او آدرس اشخاص پولدار را  از كتابي كه مشخصات اشخاص مشهور در آن بود در مي آورد و كتاب را براي آنها پست مي كرد و از آنها مي خواست قيمت كتاب را براي او بفرستند. به اين ترتيب توانست تعداد 60 كتاب از 200 كتاب چاپ شده را به فروش برساند. يكي از اين كتابها به دست روزنامه نگار مشهوري به نام «آرتر ادكاك» كه در روز نامه « دیلی میل »مي نوشت رسيد. او پول كتاب را براي ديويس فرستاد و از او  درخواست ملاقات كرد. او ديويس را كشف كرد. سال 1907 اولين نسخه تجاري كتاب شعر او به نام  «نابود کننده روح» به چاپ رسيد. چاپهاي بعدي در سال 1908 و 1910 منتشر شدند 

در سال 1907 ديويس زندگينامه خود با عنوان « زندگينامه ي خود نوشته ي يك اَبَر گدا» را با مقدمه اي كه «جورج برنارد شاو» بر آن نوشت، منتشر كرد..

در سال 1923 با دختري به نام هلن ازدواج كرد و در سال 1926 دكتراي افتخاري خود را از دانشگاه ويلز دريافت كرد.

سبك شعرهاي او بسيار ساده و گاهي كودكانه و دنياي او شاد و زيبا بود. او با زبان انگليسي بسيار ساده و گاهی اشتباه ، شعرهايش را مي نوشت، اما شعرهايش شفاف، روشن، انساني و نزديك به طبيعت بودند.

روانش شاد

 

 

The Moon                                                                                             

William Henry Davies  

 

 

 

Thy beauty haunts me heart and soul,
Oh, thou fair Moon, so close and bright;
Thy beauty makes me like the child
That cries aloud to own thy light:
The little child that lifts each arm
To press thee to her bosom warm.

Though there are birds that sing this  night
With thy white beams across their throats,
Let my deep silence speak for me
More than for them their sweetest notes:
Who worships thee till music fails,
Is greater than thy nightingales.

 

ماه

شعری از ویلیام هنری دیویس

ترجمه در سه روایت از کامبیز منوچهریان

 

 روایت اول :

زیبایی تو قلب مرا می کند اسیر

تو ماه دلربایی و نزدیک و روشنی

زیبایی تو کرده مرا همچو کودکی

با گریه گویمت که : تو مال خود منی

چون کودکی که بهر تو آغوش واکند

بر سینه اش فشار دهد کی رها کند؟

 

مشغول خواندن اند اگر چه پرندگان

امشب و زیر نور تو روشن گلویشان

بگذار تا سکوت من اینک برای من

شیرین تر از کلام تمامی زندگان

گوید به من پرستش آن ماه دلفروز

برتر بود از آن همه بلبل به ساز و سوز

 

 

روایت دوم :

می کند تسخیر قلبم را و جانم را

جلوه زیبایی تو ماه زیبایم

ای تو که بسیار نزدیکی و روشن

می بری من را به سمت کودکی هایم

می کنم گریه چو کودک

تا فقط مال خودم باشد

نور زیبای تو ای ماه قشنگ عالم آرایم

کودکی که مثل دختر بچه ای انگار

می گشاید دستهایش را 

تا در آغوشت کشد بر سینه گرمش فشارد باز

او تو را، ای ماه زیبایم

 

گرچه می خوانند در این شب، پرندگان خوش آواز

نور تو کرده گلوشان را کمی روشن

تو کمی بگذار تا اینک سکوت بس عمیق من برای من

سخن گوید    

بیشتر از

 آنچه گویند از برای صاحبان خود

آن صداهای خوش و زیبا

گویدم :

آن کس تو را او می پرستد در میان نغمه های دلکش و زیبا

برتر است او از تمام بلبلان تو که می خوانند

با صداهای خوش و زیبا و بی همتا .

 

 

روایت سوم :

زیبایی تو قلب و جانم را تسخیر می کند

آه، تو ای ماه زیبا که نزدیکی و روشن

زیبایی ات من را مثل کودکی می سازد

که بلند گریه می کند تا نورت را ازآن خودش سازد

کودکی که دستهایش را باز می کند

تا تو را به گرمی به سینه اش فشار دهد

 

اگرچه پرندگانی هستند که در این شب می خوانند

در حالیکه پرتوهای سفید تو گلوهاشان را روشن کرده است

بگذار سکوت عمیق من برایم سخن گوید

بیش از آنچه نغمه های شیرینشان برای آنها می گوید

کسی که می پرستدت تا زمانی که موسیقی پایان گیرد

برتر از بلبلان توست .


 سر چشمه : وبلاگ ترجمه شعر  

دو شعر از برین تاش/مترجم حامد رحمتی

برین تاش در سال 1957 در ترکیه متولد شد اشعار او دارای حس برانگیخته ای ست و به مضمامین اجتماعی توجه ویژه ای دارد و زنانگی یکی از ویژگی های شعر او می باشد و در طی این سال ها شعرهای او مورد توجه منتقدان و صاحب نظران ادبی بوده است. آثار: صداي پاي انسان (1992) يك شهر را گريه مي كنم (1996)

1

يك ابر را درعمق چشمانت

دنبال مي كنم

آشفتگي اش را مي دانم

قبل از آن كه بادي بوزد

و ببارد

شادي هايش را لمس مي كنم

که از آمدن بهار است.

2

اگر دستت را دراز كني

بهار خواهد آمد

و گل هاي پياده رو

روانه ي خيابان خواهد شد

حسرت انباشته شده ات

كوه آتشفشان است

اگر دراز كني دستت را ...


سرچشمه : رونوشتهای حامد رحمتی

عشق چیست/آلفونس دو لامارتین

موج زمان که ما را به سرعت به همراه خود می برد ،هزگز منتظر نمی شو د که درخت شادمانی بشر لحظه ای چند بر روی مسیر آن ریشه دواند و گل دهد .

ای نسل نا پایدار ، آیا باز هم انتظار داری که بر کنار امواج مهیب این سیل خروشان تخمی بکاری و حاصلی بدروی ؟

افسوس !چقدر دامه اختیارات بشری در مقابل قوای طبیعت کوتاه و نا چیز است ! چقدر افکار و نقشه های او در چنگ خلقت فانی و نارسا است ، چقدر خیالات و آرزوهای او در برابر اراده خداوند حقیر و بی اساس است !

سیل خروشان زمان به تندی می رود و هنگامی که من از روی آن به قفا خم می شوم تا دمی مسیر گذشته را بنگرم ،‌امواج پرگل و لای آن تمسخر کنان به من می گویند : افسوس که دیر شده است .

ای عشق !آیا ممکن است شعله سوزان تو پیش از پایان عمر زیبائی ، خاموش گردد‌!! آه ! چه خوب است که هنگامی که جام کف آلود زندگی را تا آخرین قطره بر سر کشیدیم ، بر زمین اندازیم و در همش بشکنیم تادیگران از این باده زهر آگین سهمی نداشته باشند . امید و انتظار ، این است معنای زندگی . باید به همین دو رویای فریبنده تکیه داشت و زندگانی کرد . شمردن و نوشتن وقایع روز هائی که هیچ چیز تازه ای به همراه ندارد به چه درد می خورد ؟‌

برای این هاست که روح من خسته است ! برای این هاست که جان من از دیدار ظلمت موجشی که آن را فرا گرفته است رنچ می برد و دل من همچون بیماری که بی تابانه در بستر خویش به غلتد می نالد و به هر دست آویزی چنگ می زند . برای این ها است که فکر سرگردان من مانند کبوتری مجروح هیچ جا آرام نمی گیرد و پی در پی بال زنان در دامان فضا پیش می رود . برای این ها است که من دیده را از دیدار این زمین بی حاصل و حشگ فرو بسته و از همه چیز آن به جز یک کلام ، یک کلام ساده و اسرار انگیز ، یک کلام با عظمت و پر شکوه بر زبان راه نداده ام .

" خدای من "‌!

برای این ها است که روح من محزون است و مانند امواج خروشان دریا که هنگام بر خورد به تخته سنگ های ساحلی آرام و خموش گردد، مانند عودی که بر بالین مرده ای نغمه غم ساز می کند ، مانند کوه سنیا که در زیر ابری تیره و تار از نظر پنهان شود ؛ مانند آسمانی که ستاره ای در آن ندرخشد ، یا روزی که شعاعی در آن به نظر نرسد ،‌یا مانند پیر مرد شریفی که با دلی آکنده از درد و غم بر روی تخته سنگی نشسته بود و قادر نبود که ناله های جانسوزش را برلبان خویش خاموش کند و معهذا پیوسته فریاد می زد :‌بگذارید حرف بزنم ! بگذارید شما را به سوی خدا دعوت کنم !در دریای غم فرو رفته است . آفتابی که تا کنون با همه عظمت خویش جلوه گر بود .اندک اندک در برابر دیدگان من غروب می کند ،‌ای حقیقت درخشنده ، ای آفتاب فروزان آیا تو هستی که به زیر ابر جلال و شوکت خویش پنهان می شوی یا چشم من است که در پس پرده تیره خود پرستی وغرور از دیدار باز می ایستد ؟

فرو ریزید ، ای اشگهای سوزان ! با آرامش همیشگی خود فرو ریزید و در این ریزش لحظه ای درنگ نکنید .

زمانی خانه شما ، دلی پر شور و سینه ای پر هیچان بود ،‌افسوس که اکنون مسکنتان به جز گونه ای زرد و چهره ای پژمرده نیست ! شما هم چون قطره های شفاف بارانید که پیاپی بر تخته سنگی فرو می ریزد و بر اطراف پراکنده می شود ، نه خورشیدی در آسمان می درخشد که بخارش کندو نه نسیمی در فضا می وزد که ذراتش را با خود ببرد .

برای سعادتمندان ، شنیدن ناله هائی که از دل شکسته تیره روزی به در می آید چه اهمیت دارد ؟‌دیدار قطرات سوزان اشگی که به آهستگی بر گونه بینوایان جاری می شود چه تاثیر می کند ؟‌

بیائید تابا درد و غم جاودانی خود خو گیریم و دم بر نیاوریم . آتش غم را که در کانون دلمان شعله ور است با خاکستر صبر به پوشانیم و لب به شکوه نگشائیم ؛ بارنج و الم بسازیم و مصائب را آنگونه که باید استقبال کنیم .

کودکی پای بر زمین می گذارد و گرد و غباری بر هوا بلند می کند ، آیا بشر نیز به جز غبار ناچیزی که از صحرای عدم بر خاسته و لختی در فضای وجود به گردش در آمده است ؟‌نیست ؟‌

به اطراف خود نظر دوختم ؛ همه جا آرام و خاموش بود ؛ با خود اندیشیدم :‌چه سعادتمند ند این اشیاء بی جان که از ازل روح نیافته و از خواب عمیق عدم با کابوس پریشان زندگی بیار نشده اند !

ندیده ای که هنگام طلوع آفتاب چسان شمع حقیر را خاموش می کنند ‌؟

ای رهگذر اهسته برو ، مگر نمی بینی که در این جا یک جهان عشق و فداکاری سر بر زمین نهاده است؟

دریاچه/اثر آلفونس دو لامارتین/وبلاگ هزار توی متون



اي زمان، بازدار این پرواز را! و شما، اي لحظه هاي سازگار،

باز دارید سير خود را!

تا بهره بريم از لذت شادي هاي گذرا

« از این زیباترین روزهامان!»...

چه بیهوده اما، مي طلبم لحظاتي،

زمان ز دستم ميرود و ميزند گریزي،

گويم به شب: « چو مي روي، آهسته تر »

اما فلق مي زداید شب را.

یكدیگر را پس بداريم دوست، بداريم دوست! وزین زمان گذرا،

بشتابیم تا بگيريم بهره اي

آدمي را نیست در جایي بندري، زمان را نیست در جایي

ساحلي؛

« او روان است و ما در گذريم! »...

ابدیت، نیستي، گذشته، ورطه هاي تاریك،

چه مي كنید با روزهایي كه مي بلعید؟

بگویید: این لحظات اوج سرمستي را به ما بازمي گردانید؟

همان هایي را كه از ما مي ربایید؟

اي دریاچه! صخره هاي گنگ! غارها! جنگل تيره!

كه زمان را با شما كاري نیست یا كه غير از جواني ارمغاني

نیست،

برگيرید از این شب، برگيرید، اي طبیعت زیبا!

لااقل خاطره اش را!

باشد كه در آرامشت، باشد كه در امواج خروشانت،

اي دریاچة ی زیبا، و در منظرة ی پشته هاي دلنوازت،

و در صنوبرهاي تيره ات، و در تخته سنگ هاي سركشت

كه واژگونند بر روي آبهایت!

باشد كه در باد صبا كه ميلرزاند و ميگذرد،

در هیاهوي كناره هایت از طنين كناره هایت،

در كوكب سیمين چهره اي كه تمامي پهنه ات را

از انوار كم سویش سفید كرده!

تا بادي كه شكوه مي كند، ني اي كه ناله ميكند،

تا ملايم عطر هواي خوشت،

تا هر آنچه مي شنويم، هر آنچه مي بینیم یا هر دمي كه فرو

مي بريم،

همه گویند:(آن ها یكدگر دوست داشتند! )

http://www.bonbon.blogfa.com/cat-50.aspx

ترجمه ترکی شعر آیه های زمینی فروغ فرخزاد/ابوطالب الهیاری

يئر آيه‌لري

 

سونرا گونش سووودو

و يئردن خئير، بركت گئتدي،

قورودو چؤللرده گؤيرتي‌لر،

ده‌نيزلرده باليقلار

يئر، آرتيق، اؤلولريني قبول ائتمه‌دي

بوسبوتون رنگي قاچميش پنجره لرده،

گئجه،

سانكي شوبهه‌لي فيكير،

آرديجيل باسيريق و كوكره‌مه‌ده‌ايدي،

و يوللار اؤز سوره‌كلي‌لييني قارانليق گرگينليكده،

                                 بوراخديلار.

آرتيق كيمسه، عشقي دوشونمه‌دي،

كيمسه غلبه‌يه فيكير ائتمه‌دي،

و هئچ كس داها هئچ بير شئيي دوشونمه‌دي.

يالنيزليق كؤهوللرينده پوچلوق اوغرادي دونياني

قان، بات بات و ناركوت قوخوسو وئريردي،

بويلو قادينلار باشسيز اوشاق دوغدولار

و بئشيكلر، سين‌لره سيغينديلار اوتانجيقدان.

عجبا، نئجه‌ده آجي و قارا بير روزگار

چؤره‌ك رسالتين حئيرت دوغوران گوجونو مغلوب ائتميشدي

آج و فلاكتلي ائلچي‌لر، تانري‌نين قرارگاهلاريندان قاچديلار

عيسي‌نين ايتميش كؤرپه‌لري،

آرتيق، چوبانين هئي ـ هئي آوازيني

                       دينله‌مه‌ديلر حئيرت دوزنگاهلاريندا

سانكي، گوزگولرين باخيشلاريندا،

حركت‌لر، بويالار و شكيللر چؤنوك شؤوگه‌له‌نيردي    

و آلچاق لاغلاغي‌لارين باشيندا،

ياراماز، اوتانماز سوزماني‌لارين اوزونده،

                     نورلو، قوتسال بير هاله اود توتموش بير چتير كيمي

                                                                                                        يانيردي

آلكول باتلاقلاري،

آغي‌لانميش بوغلاري ايله،

                 سوسغون آيدينلاري اؤز ده‌رينليكلرينه اوغراتديلار

فيريلداقجي سيچانلار،

كؤهنه دولابلاردا كيتابلارين سوسله‌نميش واراغلاريني چئينه‌ديلر

گونش اؤلموشدو،

اؤلموشدو گونش

جوجوقلارين قافاسيندا 

ديل بيلمز بير ايتيك معناسيني داشيردي صاباح

اونلار بو، كؤهنه سؤزون اؤزگه‌لييني،

اؤز ورديش‌لرينده ايري بير خال ايله رسم ائديرديلر.

آداملار،

آداملارين گؤزدن دوشموش گوروپو

اومودسوز، اوزولموش و توماركن،

اوغورسوز جمدكلري‌نين يوك آلتيندا،

                      دييار با دييار اولوردولار.

و اللرينده قاباريردي

           جنايتين يانديريجي ايشتاهاسي

گاهدان بير قيغيلجيم، ضعيف چاخيش

پاتلاديردي ايچه‌ري‌دن

                   بو، جانسيز، سوس توپلومو

اونلار بير ـ بيرينه يويوردولر

كيشي‌لر بيچاقلا بير ـ بير‌لري‌نين

                     ييرتيرديلار بوغازلاريني

و قان ياتاغي‌نين ايچينده، قيزجيغازلارلا

                باش بير ياسديق اولوردولار

اونلار دهشت ايچينده بوغولموشدولار،

                       سوچلولوغون ايضطيرابلي دويغوسو،

كور و كوت روحلاريني دوندورموشدو

اعدام مراسم‌لرينده دار ايپي بير محكومون

چاخناييشلي گؤزلريني سونسوز تضييق‌له

                       كاساسيندان ديشاري پيتلاداركن،

اونلار اؤز ايچلرينه قاپيليرديلار،

ائهتراسلي خيالدان خسته، اَپريميش سينيرلاري زول دوروردو

آنجاق، بو كيچيك قانلي‌لاري گؤره‌ردين كي،

مئيدان لارين چئوره‌سينده دوراراق،

سويون فونتاني‌نين آرديجيل آخيشينا گؤزديكيبلر.

بلكه،

هله‌ده

اؤوكله‌نميش گؤزلرين آرخاسيندا،

اؤلومجول، دونوق بير شئيين درينليينده

يئر اوزره قالميشديركي؛

يئرسيز چاليشماسي ايله اينانماق ايسته‌ييردي

                         سولارين طراوتلي آوازيني

بلكه‌ده، آما

عجبا سونسوز خوليا...

گونش اؤلموشدو

و كيمسه بيلميردي، اوره‌كلردن قاچميش

او، گؤيرچينين آدي اينام‌دير

آه، اي محبوس ندا،

بو، اغورسوز؛ ايرنج گئجه‌نين بير يؤنوندن،

سنين اومودسوز اينيلتين ايشيقليغا دوغرو

                             بير، جيغير آچاجاغمي؟

آه،

اي محبوس سس، اي سسلرين سون نداسي...

رازک/بوریس پاسترناک/ترجمه حمید آتش بر آب

زیر باران

در سایه سار بیدی پیچک پوش

سر پناهی می جوئیم

بالا پوش پوشانده است شانه ها مان را

و بر پیکرت حلقه است

دستهای من

اما نه

بوته های این جنگل از پیچک نیست

بوته های این جنگل پوشیده از رازک است

پس بهتر آنکه

بالا پوش را فرش زمین کنیم و

بیاسائیم

وظیفه/ترجمه شعری از ناظم حکمت/احمد پوری


نگو کاش بالای دار چون بیرقی می وزیدم

پایت را بر زمین بگذار

و زندگی کن

شاید خیلی دلخواه نباشد

اما این وظیفه ی توست

یک روز هم بیشتر زندگی کن



به کوری چشم دشمن!

رازک/بوریس پاسترناک/ترجمه حمید آتش بر آب

زیر باران

در سایه سار بیدی پیچک پوش

سر پناهی می جوئیم

بالا پوش پوشانده است شانه ها مان را

و بر پیکرت حلقه است

دستهای من

اما نه

بوته های این جنگل از پیچک نیست

بوته های این جنگل پوشیده از رازک است

پس بهتر آنکه

بالا پوش را فرش زمین کنیم و

بیاسائیم

شعر های آدونیس/بر گرفته از سایت سارا شعر





اگر روز سخن می گفت
مژده شب را می داد.

***

باشد از تنهایی ام بیرون می زنم
اما به کجا بروم؟

***

با هر پرسشی دو نیمه می شوم:
پرسشم و خودم.
پرسشم در پی پاسخ است
و خودم به دنبال پرسشی دیگر!

***

چه کنم با این آسمان
که بر شانه هایم می پژمرد!

***

زندگی اکسیر مرگ است
از این رو هرگز پیر نمی شود!

***

دریا همیشه در خلسه است
از این رو هرگزش ایستاده نمی بینی!

***

اگر دریا بیشه باشد
کلمات هم پرنده اند!

***

صخره ها
به سرود آبها بی اعتنا هستند.

***

شهابی فرو می افتد
برگی نیز
اما این کجا و آن کجا؟

***

...نسیمی تنبل.
تاب ایستادن ندارد
نمی تواند از این گل دل بکند!

***

روشن ترین برقها
از دل می آیند
چنان که سیاه ترین ابرها!

***

کمتر پیش می آید که ما حقیقت را
جز از لبانی که مرده است بپذیریم!

از دفتر احتفاء بالاشیاء الواضحة الغامض