ماهنامه اینترنتی سیولیشه/سال دوم/ بهمن ماه92/شماره مسلسل 14


نگاه اول


شعر زمانه و تجربه شاعرانه/مهدی عاطف راد

شاعر راستین سخن‌گوی زمانه‌اش است و شعرش مُهر و نشان زمانه را بر خود دارد. نگاه و نگرش امروزی، زبان و بیان امروزی، درک و دریافت امروزی عنصرهای بنیادینی هستند که شعر شاعر امروز را به شعر زمانه تبدیل می‌کنند. اما مهمتر

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خبر



*برای سهولت دسترسی به این وبسایت می توانید از آدرس siolishe.ir نیز استفاده کنید

*قابل توجه دوستانی که آثارشان را ارسال می کنند.چون این وبلاگ منحصرا به شعرهای نیمائی اختصاص دارد نمی تواند پذیرا و ناشر شعرهای سپید باشد.لذا خواهشمندیم از فرستادن شعر های سپید خودداری فرمائید.

*دوستانی که برای ما مطلب می فرستید لطفا از فرستادن مطالب به صورت فایل ضمیمه  doc x خودداری کنید

*به پیشنهاد استاد عاطف راد ستونی به شعر نیما و نظریات شاعران در باره ایشان اختصاص یافته است.دوستانی که در این زمینه می خواهند مطلب بفرستند لطفا حتما اشاره کنند که مطلبشان مربوط به این ستون است

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

یاد بعضی نفرات/ نیما یوشیج

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد

اعتصام یوسف

بقیه مطلب


جرم/احمد شاملو

در اینجا چار زندانست

به هر زندان دو چندان نقب

                              در هر نقب چندین حجره

بقیه مطلب


شعر گوزن/مفتون امینی

با پویه اش، ظرافت ناز و نوا در او

با چشمهای مشکی گیرایش

با شاخ های افشانش، پرپیچ

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 در باره نیما


  فروغ فرخزاد:نیما چشم مرا باز کرد و گفت ببین

متن زیر بخشهائی از سه گفت و شنود با فروغ فرخزاد است.در این بخشها فروغ عقیده اش را در باره جایگاه نیما و شعرش  و ضرورت وزن در شعر معاصر بیان می کند .من نیما را خیلی دیر شناختم ،شاید به معنی دیگر خیلی به موقع.یعنی بعد از همه تجربه ها و وسوسه ها و گذرندن یک دوره سرگردانی ....و

بقیه مطلب


تاویل شعر لکه دار صبح/تقی پور نامداریان

چشم بودم بر رحیل صبح روشن

با نوای این سحر خوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن

در نهانی جای این وادی

بقیه مطلب


نیما و نظام وفا/مهدی عاطف راد

نظام وفا شاعر، ادیب و آموزگار ادبیاتی بود که نیما یوشیج را به راه شعر و شاعری کشاند و نخستین آموزگار راهنمای او در وادی پر پیچ و خم ادبیات بود. در شرح‌حالی که نیما از خودش در نخستین کنگره‌ی شاعران و نویسندگان ایران، در تیرماه 1325، ارائه داد، در این باره چنین گفت:

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مقالات


میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی/استاد رضا همراز

میرزا عبدالرحیم نجار زاده تبریزی که در میان قاطبه ی کتابخوان بیشتر با نام طالبوف تبریزی مشتهر گردیده است ؛ یکی از رهبران فکری انقلاب مشروطیت می باشد که از خود چندین جلد کتاب نیز به یادگار گذاشته .خود وی در اکثریت قریب به اتفاق نامه هایش نام خویش را

بقیه مطلب


اصول درست نقد/آناهیتا بنی اسدی

شعر را به دو شیوه‌ی کلی می‌شود نقد کرد: شیوه‌ی نقد عمومی- شیوه‌ی نقد تخصصی.

در شیوه‌ی نقد عمومی یک شعر، تمام عنصرهای اصلی آن را در نظر می‌گیریم و با بررسی انتقادی این عنصرها شعر را نقد می‌کنیم.

بقیه مطلب


شعر یا داستان/احمد طبائی

ادبیات را شاید بتوان از منظری مهم‏ترین دستاورد هنری بشر نام نهاد. چراکه: ۱- از کهن‏ترین شاخه‏های هنر محسوب می‏شود. ۲- بهترین ابزار برای انتقال ژرف‏ترین و پیچیده ‏ترین مفاهیم، اندیشه‏ ها و احساسات انسانی است. ۳- برای انتشار، به کمترین امکانات ممکن نیاز دارد و به همین واسطه، هنری فراگیر به شمار می‏آید.

بقیه مطلب


نخستین شعرهای نیما/مانی امین

نیما سرودن شعر را از سال ١٢٩٩ و از سن ٢٣ سالگی شروع کرد. نخستین شعری که از او به یادگار مانده متنوی بلند "قصه رنگ پریده خون سرد" است که تاریخ اسفند ١٢٩٩ را دارد.  او کار شاعری را با سرودن شعرهای سنتی و نیمه سنتی آغاز کرد و حدود ١٧ سال از عمر شاعری اش را به

بقیه مطلب


ماکه میدانیم/اسماعیل امینی

"ما که می دانیم" و جمله هایی نظیر آن ، سالیانی است که در نوشته ها و مباحث ادبی و گفت و گوهای محافل شعری رایج شده است. این جمله های جادویی جایگزین استدلال و تحقیق و تجربه است.

" ما که می دانیم" گوینده را در موضع حقانیت و دانای کل قرار می دهد و مخاطب معمولی را مرعوب، مسحور و

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نقد

جوابیه مولف کتاب "از دیار ابرها" به نقد این کتاب/حسین جعفری

جناب آقای راثی پور!ضمن تشکر از نقد جنابعالی بر کتاب از دیار ابرها،از آن جا که در مواردی از جاده انصاف خارج شده اید و گاه به افراط رفته اید،ذکر نکاتی را لازم دانسته و خواهشمندم  آن را بدون دخل و تصرف و بدون کم و کاست در صفحه نخست وبلاگتان منتشر فرمایید:

بقیه مطلب


توضیحاتی چند/محمد رضا راثی پور

با سلام و عرض ادب خدمت دوست نادیده جناب آقای جعفری

اول از همه اینکه از آشنائی با شما دوست فرهیخته  و دیدن نامه شما بسیار خوشحال شدم و از همین جا به خاطر تالیف چنان کتاب خوبی به شما دست مریزاد می گویم و برایتان آرزوی توفیقات بیشتر را دارم.حقیقتا کتابی

بقیه مطلب


نگاهی به مجموعه غزل "تقصیر جاده نیست"سروده امیر شیرزادی/دکتر محسن احمد وندی

   شاعران و نویسندگان کرمانشاهی نقش بزرگی در ادبیات معاصر ایران ایفا کرده اند، تا آنجا که بررسی ادبیات معاصر بدون توجه به نام این بزرگان ناقص و ابتر می ماند. مگر می شود از رمان معاصر سخن گفت و میرزا محمدباقر خسروی

بقیه مطلب


نقدی بر سه گانی های توکل بیلویردی/اوکتای سلامی

راستیتش اول بار که برای سه گانی های یکی از دوستان نقد نوشتم ایشان به من گفتند که طبق اصل القا ذهن باید بین طنز سرائی و نقد یکی رزا انتخاب کنم چون با توجه به اینکه با شعر های طنز آمیز مرا می شناسند خواه ناخواه لحن حرف زدنم هم بفهمی نفهمی یخده طنز شده واین با نقد که عبوس است و جدی

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر امروز


  مادر/حسین آرزو

روز را با تو ملاقاتیست

ماه را با تو نگاهی

و دلم گاه به گاهی

بقیه مطلب


ترانه ها/سودابه امینی

ترانه های نوجوان من

ترانه های روشن وطن

           سلام

بقیه مطلب


ماه و ماهی/الهه تاجیک زاده آریائی

باز دیده شد

توی چشم های روشن و زلال آب

عکس صورت قشنگ ماهتاب

بقیه مطلب


  زنگها/محمد رضا ترکی

زنگ

زنگ

زنگ ساعت اتاق خواب

بقیه مطلب


از آن همه/حمید رضا حامدی

شبیه آلبومی کهنه و غبار گرفته
برای دیده شدن گرد انتظار گرفته

کبود چون جسدی کُنج سردخانه ی متروک

بقیه مطلب


آواز کوچه باغی/ محمد رضا راثی پور

حق داری ای سکوت که رسوائی مرا

با طبل بی صدائی خود فاش می کنی

و از سر گرانی دردت

بقیه مطلب


  اتفاق/محمد رضا رهسپار

مثل رعدو برقِ آسمان
 
-ساعت خروج مهر از استوا به سمت دیگر زمین-
 
سردی هوا زبانه می کشد به هرطرف
بقیه مطلب

چهار پاره/مهسا زهیری

مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست

اگر هوای نگاهت هنوز بارانیست

اگر بهانه خوبی برای غم بودم

بقیه مطلب


برنامه هفتگی/استاد شاکری یکتا


شنبه می گفت خدا رحم کند

باز هم در صف بد خلقی این شهر گرفتار شدیم

روز یکشنبه

بقیه مطلب


 افسوس/مریم صابری

امشب پرم از شعر

خوابی نمی آید به چشمانم

در یاد تو

بقیه مطلب


سکوت /مهدی عاطف راد

در قلب هر سکوت سرودی‌ست رازناک
خنیاگر ترانه‌ی افسوسهایمان

سرمی‌کشد از آتش خاموش یادها

بقیه مطلب


زجر/مقداد قنبری

منم که لحظه لحظه زجر می کشم

منم که درد می کشم

من آس و پاسِ دربه در

بقیه مطلب


یزد/محمد جلیل مظفری

ای شهر باستانی محبوبم

وقتی نوای شرقی ِ از یاد رفته ات

از دوردست خاطره می تابد

بقیه مطلب


آوازم کن/فریبا یوسفی

نرم تن گرم رو

زمزمه ات زندگیست

بشکن و بشکاف هان

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر جهان/زیر نظر کوروش آقا مجیدی

شعری ازلیندا پاستان/ترجمه آزاده کامیار


شبی که ترا گم کردم

کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند

گفتند، از این سو برو

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

معرفی کتاب

 از نیل و آفتاب/سروده  محسن صلاحی راد/محمد رضا راثی پور

پیشنهادات و ابداعاتی که مرحوم نیما یوشیج در عرصه ادبیات مطرح کرد تنها محدود به کوتاه و بلند کردن مصراعها و تغییر محل قافیه نبود .شاید از یک نظر مهمترین اقدام نیما اهمیت دادن به فرم و کمپوزیسیون منحصر به فرد برای هر شعر بود که موجب افتراق شعر نو از شعر قدیم می شد.چرا که قالب های قدیمی تنها

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

آثار ارسالی

گلهای خاکستری/مژده ژیان

گرد خاکستر نشسته روی گلها دانه دانه
غصه از حد بی شمار و
قصه ها دارد زمانه

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

تماس با ما


این تار نما محلی است برای معرفی و عرضه آثار نیمائی.و دست همه شاعران نوسرا را به گرمی می فشارد.
منتظر حضور و نظر سازنده شما هستیم

کسانی که مایل به همکاری با ما هستند آثار خود را به این ایمیل بفرستند تا پس از بررسی مورد استفاده قرار گیرد.



ssiolishe@aol.com

پیش شماره های قبلی ماهنامه اینترنتی سیولیشه در اینجا

آثار ارسالی/گلهای خاکستری/مژده ژیان


گرد خاکستر نشسته روی گلها دانه دانه
غصه از حد بی شمار و
قصه ها دارد زمانه
زندگی امروز شاید
هست تنها یک بهانه
نه دلی نه منزلی خوش
نیست شادی در زمانه
کاش در رویای شعرم
کودکی ۱۰ ساله بودم!
در کتابی کودکانه
در سرودی عاشقانه
می سرودم از ته دل
باز باران باترانه
می خورد بر بام خانه....
دور میگشتم ز غمها
تا نبیند چشمهایم
رنجهای بی امان و
غصه های این زمانه!

معرفی از نیل و آفتاب/سروده محسن صلاحی راد/محمد رضا راثی پور



پیشنهادات و ابداعاتی که مرحوم نیما یوشیج در عرصه ادبیات مطرح کرد تنها محدود به کوتاه و بلند کردن مصراعها و تغییر محل قافیه نبود .شاید از یک نظر مهمترین اقدام نیما اهمیت دادن به فرم و کمپوزیسیون منحصر به فرد برای هر شعر بود که موجب افتراق شعر نو از شعر قدیم می شد.چرا که قالب های قدیمی تنها امکان طبع آزمائی در فرم های از پیش تعیین شده و بی انعطاف را به شاعر می داد.

البته این ابداع نیما در نتیجه سالها ممارست و تجربه حاصل شده و تنها در آخرین شعرهایش که اتفاقا جزء درخشان ترین شعرهای نیما بود نمود پیدا کرد.لذا در بررسی اشعاری که در قالب نیمائی سروده شده است باید به این مولفه نیز توجه شودو اصولا وجه تمیز یک شاعر مسلط و آشنا با مبانی شعر نو با یک شاعر تازه کار همین رعایت مبانی ست.و بدون بررسی شعر از لحاظ فرم نمی توان در مورد ایجاز و افاده معنی یک شعر نیمائی نظر داد.

متاسفانه اکثر اشعاری که امروزه در قالب نیمائی عرضه می شود بیان سر راست و بدون ظرافت یک موضوعی با حداقل چند تصویر ابتدائی و تکراری است که خواننده را در همان سطرهای اول از ادامه شعر منصرف می کند.حال آنکه خلق شعری با فرم و ترکیب بندی متناسب پشتوانه و قابلیتی می طلبد که جز با سواد و سالها ممارست و تجربه حاصل نمی آید.

یکی از معدود شاعران نیمائی سرا که این ظرائف را در مدنظر دارد و به واسطه قریحه سرشار و سواد ادبی خود از عهده عبور از این مضایق برآمده است جناب محسن صلاحی راد است که با انتشار مجمموعه شعر "از نیل و آفتاب" نشان داد که هنوز چشمه شعر نیمائی خشک نشده و این جریان هرچند بی هیاهو ولی زلال و شفاف ادامه دارد و چشم انداز هائی فریبنده را فراروی علاقه مندان شعر نو عرضه می کند.

صلاحی راد کیمیا گریست که که با ترکیب واژه های معمولی اکسیری جادوئی می آفریند:

 

گاهی به جای ابر

گاهی به جای باد

سهم من از تمام تو این واژه های تار

این واژه های خالی

                         و بی رنگ

                                      و نابکار

در اشعار این مجموعه بیشتر ردپا و تاثیر دوشاعر بزرگ دیده می شود.نخست مرحوم م.آزاد که صلاحی بازی های خلاقانه زبانی و تکرار و تاکید و خلق  تصاویر لابیرنتی را که موجب ایجاد عمق و ابهام در شعر می شود از آزاد فراگرفته است:

 

گاهی فقط صدای تو می آید

گاهی فقط صدای تو زیباست

گاهی فقط صدای تو با گوش آشناست

اما گاهی صدای تو

اصلا به گوش کس نمی آید

اصلا به گوش هیچ کسی خوش نیست

انگار کن که همهمه دور و مبهمی است

اما

گاهی فقط صدای تو می آید

 

دوم استاد شفیعی کدکنی با شعر معنا گرا که عصاره ای از تاریخ پر تعارض و اضطراب را بازتاب می دهد  البته با زبانی نرم تر و امروزی تر:

 

چندان که می خورند حریفان خراب تر

اوج هزار خاطره خونین

در ناکجای خاطر من درد می کند

تا کی به باده بگذرد این تلخ بی گمان

تا کی به سرخ گونه زنگار بسته تیغ فسرده

این جایگاه تشنه خونهای بی غش است

 

لازم به ذکر است که آثار این دو شاعر بزرگ از تقلید ناپذیر ترین شعرهای نیمائی است و خلاقیت و قابلیتی فراتر از توان یک شاعر عادی می طلبد که صلاحی راد خوشبختانه واجد آنست.

یک ویژگی دیگر شعرهای این کتاب تصویرسازی های تو در تو و پیچیده است که نشان گر وسواس شاعر است:

 

مردی از خاطره هائی که نمی دانی

                                         در اوج

                                             پران

بال در بال کبوترها

 

یا

 

شب همنشین اشک نهفته ست

چاه هزار درد نگفته ست

 

یا

 

آنقدر که خالی همیشه سبد

از نگاه های خسته ی

                        امیدهای بسته

                                      پرشود.

 

البته همه شعرهای این مجموعه یکدست نیستند و بعضی شعرها مثل شعر" مسئله " به نظر ضعیفتر می رسند .بعضی سطرها نیز همچون سطر زیر جای پرداخت بیشتری دارد :

 

تا سرم بپیچد و ببینمش درست و بشنوم که ناگهان

 

که تعبیر پیچیدن سر زیاد در این سطر فصیح نیست

 

درکل ، این مجموعه نوید ظهور شاعری ورزیده و کار کشته را می دهد که ثابت می کند که در صورت داشتن سواد و قریحه خوب هنوز می توان در قالب های نیمائی حرفی برای گفتن داشت.

شعری از : لیندا پاستان / ترجمه  : آزاده کامیار


شبی که ترا گم کردم

کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند

گفتند، از این سو برو

آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری

به همان زودی که بعد از قطع پاهایت

یاد گرفتی

 از پله‌ها بالا بروی

و این طور شد که بالا رفتم.

انکار خوان اول بود.

پشت میز صبحانه نشستم

میزی که در منتهای دقت

برای دو نفر چیده بودم.

به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم

به تو روزنامه دادم،

پشت آن پنهان شدی.

خشم آشناتر به چشم می‌آید.

نان را سوزاندم

و روزنامه را از دستت گرفتم

تیترهای اول را که خواندم

دیدم همه به رفتن تو اشاره دارند.

پس به خوان بعد رفتم، معامله

چه به دست می‌آورم با از دست دادن تو؟

آرامش پس از طوفان را؟

انگشتانم را بر ماشین تایپ؟

پیش از آن که بتوانم تصمیم بگیرم

افسردگی نفس‌زنان از راه رسید،

رابطهٔ محتضر

دور چمدانش را با رشته‌ای بسته بود.

در چمدان چشم‌بند بود و شیشه‌های خواب‌آور.

تمام پله‌ها را سر خوردم پایین

بی هیچ حسی.

و در تمام این مدت

تابلوی نئونی و شکستهٔ  امید

در دلم روشن و خاموش می‌شد.

امید، نام میانی عمویم بود

و از همین بود که مُرد.

یک سال گذشته است

همچنان دارم بالا می‌روم

هرچند پاهایم

بر صورت سنگی تو سُر می‌خورند.

آن‌قدر بالا آمده‌ام

که مدتی است آخرین درخت را پشت سر‌گذاشته‌ام

اینجا آنقدر بالاست

که درخت به بار نمی‌آید؛

سبز رنگی‌ست

که از یاد برده‌ام.

حالا می‌بینم

که دارم بالا می‌روم به سوی پذیرش،

مکتوب با حروف درشت:

پذیرش،

نامش غرق نور.

هنوز از پا نیفتاده‌ام

دست تکان می‌دهم و فریاد می‌کشم.

زیر پایم، همهٔ زندگی‌ام خیزاب گسترانده‌،

تمام مناظری که به چشم

یا به خواب دیده‌ام.

 آن پایین

یک ماهی بیرون می‌پرد: ضربانِ نبض گردنت.

پذیرش، عاقبت به آن رسیدم.

اما چیزی انگار درست از آب درنیامده

دَوار است پلکان اندوه.

تو را گم کرده‌ام.

 

 


آوازم کن/فریبا یوسفی


نرم‌ تن ِ گرم ‌رو!

زمزمه‌ات زندگی‌ست!

بشكن و بشكاف، هان!

سنگ، پراكندگی‌ست

 

روشن ِ خاموش‌لب!

زمزمه ای كن زلال

بغض زمين را بشوی

شعر تر بی‌زوال!

 

با تو سبك می‌شود

روح زمينگير من

می‌شكند با تنت

سنگی‌ِ تقدير من

 

واژه‌به‌لب كن مرا

نرم بيا، رود شو!

شعر‌ِ تر شلعه‌ور

آتش شو! دود شو!

 

سنگم اگر، چشمه باش!

بشكن! موجت خوش است

آوازم كن به لب!

دشتی! اوجت خوش است

یزد/محمد جلیل مظفری

ای شهر باستانی محبوبم

وقتی نوای شرقی ِ از یاد رفته ات

از دوردست خاطره می تابد

در من طنین حادثه تکرار می شود

وقتی که بادهای کویری

در مشرق خیالم

بی گاه در حوالی تاراج می وزد

دیوارهای کاگلی ات باز

بر جان خسته ام

آوار می شود.



با من

از چیدن ستاره و رویا بگو

از دخمه ۱، اطلسی۲

از بادگیر و باد

از فصل خون چکان ِ انارستان

از حسرتی که خفته به پهنای آسمان

تا آرزوی قطرۀ باران!



آیا کسی به مهر

در پرسه های گیج شبانگاهان

آغوش خویش را

بر کوچه های تاری و تنگت گشوده است؟

آیا به مهربانی باران

دستی به کوبه های سرد و سیاهت

انگشت سوده است؟



در من هنوز خاطره بیداد می کند

در بستر شبانه ی کابوس های من

شوریده˚ مرد ِ خاطره˚ گردی هنوز هم

از روزهای روشن تو یاد می کند.



ای شهر باستانی محبوبم

یک روز در هوای تو صد یاد ِ خفته را

در ذهن روزگار می آشوبم

روزی غبار کهنه ِ ایام را

از بادگیر های تو می روبم.



۹۲/۴/۲۸



--------------------------------------------------------------------------------


۱- در 15 کیلومتری جنوب شرقی یزد و در حوالی منطقه صفائیه، بر بلندای کوهی رسوبی و کم ارتفاع به نام کوه دخمه، دو عمارت سنگی مدور برج مانند با فضای میان تهی قرار دارد که به دخمه یا دادگاه زرتشتیان مشهور است.

۲- نام فلکه ای در جنوب شهر ِیزد که از جانب شرق به "دخمه" منتهی می شود.

جرم/مقداد قنبری


منم که لحظه لحظه زجر می کشم

منم که درد می کشم

من آس و پاسِ دربه در

من آسمان جلِ خرابِ بی خبر

.

.

تویی که که راه می بری مرا

تویی که با نگاه می بری مرا

بیا مرا فرابخوان

به چارفصلِ تازگی

به نور، نو شدن

به چایِ تازه دم

بیا مرا...

بیا مرا...

مرا رها کن از خودم

.

.

.



سکوت/مهدی عاطف راد


در قلب هر سکوت سرودی‌ست رازناک
خنیاگر ترانه‌ی افسوسهایمان
سرمی‌کشد از آتش خاموش یادها
ناگفته‌های خاطره را می‌کند بیان.

بگذار تا سکوت
گویای حرفهای نگفته
نجوای رنجهای نهفته
باشد میان ما.

بگذار تا سکوت
چون شعله سرکشد
اخگرفشان شود
اینک میان ما.

من از سکوت در شب تاریک انتظار
یک آسمان ستاره‌ی تابنده ساختم
هم‌چون شهاب در شب اندوه سوختم
خورشیدوار در تب حسرت گداختم.

 آذر 1392

افسوس/مریم صابری




امشب پُرم از شعر

خوابی نمی آید به چشمانم

در یادتو

من غوطه خواهم خورد

افسوس اما تو؛

از من گریزانی

درخواب من حتی

دیگر نمی آیی!!


برنامه هفتگی/محمد علی شاکری یکتا


شنبه می گفت خدا رحم کند

باز هم در صف بدخُلقی این شهر گرفتار شدیم

روز یکشنبه                  

             قفس ها پر بود

قفسی تازه سفارش دادند

ساعت هفت دوشنبه 

                       خبری تازه رسید

همه لبخند زدند

قطره ای باور از احساس خیابان افتاد

وسط ظهرِ سه شنبه  تَرَکی خورد و هوا سنگین شد

ماسک اکسیژن

                   قیمتش بالا رفت

چارشنبه

یک تلنگر به هوسبازی دنیا چه  صفایی دارد!

پنجشنبه  

              من و جارو برقی

                                  سرِ هم داد زدیم

و چه آسوده

از متن دل آشوب زمین پاک شدیم

رنگ خاکستری تنگ غروب

گفت  فردا 

            همه جا خاموش است

عصر جمعه   اخوان زمزمه کرد :

" ابرهای همه عالم ...

                  در دلم می گریند"*

 

 عصر پنجشنبه هفتم آذر ماه 1392

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* دو سطر پایانی از مهدی اخوان ثالث

چهار پاره/مهسا زهیری

مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست

اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست

اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم

بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست

 

شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن

شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش

که غرق می شود آرام توی اشک خودش...

کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش

 

تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت

که وانمود کنی روزنامه می خوانی

که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت

و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی

مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم

به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات

به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...

کنار می کشد این عاشق  ِ خجالتی ات

 

یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )

که در حوادث امروز تیتر خواهد شد

یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید

و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو،  رد شد

 

مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود

مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست

مهم نبود به رویت بیاوری یا نه

برای تلخی این چای راه  ِ حلی نیست

 

اتفاق/محمد رضا رهسپار


 
مثل رعدو برقِ آسمان
 
-ساعت خروج مهر از استوا به سمت دیگر زمین-
 
سردی هوا زبانه می کشد به هرطرف
 
زرد می شود نگاه سبز ریشه ها
 
***
 
اتفاق بود...
 
شعله ای به جان شاخه ها رسید
 
شعله های سرد
 
سوخت برگ و بار نارون
 
- کهن درخت باغ-
 
اتفاق بود...
 
برگ های سرد
 
برگ های زرد
 
برگ های سرخ و تیره و
 
پُرزدرد
 
روی خاک باغ/کوچه ها/در کنار نهر
 
طعم کوچ می دهند
 
اتفاق بود...
 
سالهاست اتفاق ساده ی زمین مرور می شود
 
زندگی برای من،تو،ما
 
از زمانه های ابتدای اتفاق/ دور می شود
 
***
 
مهربانیِ باغبان به شاخه های گل
 
- در هجوم بارش تگرگ-
 
اتفاق نیست
 
مهربانی است
 
یک کلام؛
 
مهربانی اتفاق نیست

آواز کوچه باغی/محمد رضا راثی پور


حق داری ای سکوت که رسوائی مرا
با طبل بی صدایی خود فاش میکنی
و از سر گرانی دردت
پرخاش میکنی
حق داری
اظهار درد را
سر بر کدام شانه گذاری
ماخائفان خاموش
سنگیم وهیچ چیز نمی فهمیم
ما را مجال حرف زدن هیچ کس نداد
حتی برای لحظه کوتاهی
ازما کسی نپرسید
آیا در این دقیقه که محکوم میشوید
حرفی برای گفتن دارید
آنگاه
مشت رئیس محکمه بر میز دادگاه
آهنگ تیره بختی مارا نواخت باز



ما را مجال حرف زدن هیچ کس نداد
تا چشم باز کردیم
اشباح عرصه های دسیسه
در نی نی فسون شده چشمهای ما
صدها هزار شعبده کردند
خوردند
بردند
ما پشت میله های تماشا
ماندیم ودم زدن نتوانستیم
زیرا که در تشنج آغاز اعتراض
لب ناگشوده خیل رفیقان مهربان
بر پندهای مسخره کردند استناد:
زنهار کاین زبان بود از بهر حفظ جان*
هشدار! میدهد سر سبزت زبان به باد**

آنگاه
دریافتیم حنجره اعتراض را
دستی که می فشارد معمولا
دست شفیق دوست دلسوز ست
نه پنجه های دشمن

آه ای دروغ شیرین

                   -آزادی-

ای کاش کوچه باغی بودی
تا من شبانه
            
مست شراب شوق
آواز کوچه باغی

                    میخواندم!


افسوس
ما را مجال حرف زدن هیچ کس نداد!!!

 

بهمن 1374

این همه اندوه/حمید رضا حامدی

شبیه آلبومی کهنه و غبار گرفته
برای دیده شدن گرد انتظار گرفته

کبود چون جسدی کُنج سردخانه ی متروک
کِدر ، شبیه به یک شیشه ی بخار گرفته

نشسته ام تک و تنها در انزوای اتاقی
بدون پنجره ، تاریک ، تنگ و تار گرفته

اتاق ِ دِنج و نموری پُر از اجنه ی پنهان
که چار سمتِ مرا مثل یک حصار گرفته

و من به هیأت خفاش ها معلق و خاموش
در این اتاق ِ سیاهی که شکل غار گرفته

چنان عبوس چنان تلخم از درون که شبیهم
به قهوه ی سردی ، طعم زهر مار گرفته

و یا مشابه مرتاضهای هندی ام انگار
که از عذاب ، تنم حال احتضار گرفته

اتاق ، گور من است امشب ای خدا چه بگویم
از این مزار ِ به خود اسم مستعار گرفته؟

میان بی خبری دست و پا زدم من و گفتند
که باز ، پیرهن قاصدک به خار گرفته!

و آذرخش به تاراج شرم ِ گل شده مغرور
و آتش از چمن آلاله ، بی شمار گرفته

و موریانه ی آفت به مغز ساقه رسیده
و بادِ هرزه ، مُخ شاخه را به کار گرفته!

دلم از اینهمه اندوه ، مثل بغض ، شکسته
دلم از این همه اخبار ناگوار گرفته

زنگها/دکتر محمد رضا ترکی


زنگ...
زنگ...
زنگ گوشی اتاق خواب
زنگ گوشی قدیمی کنار طاقچه...
هیچ یک
     مرا نمی برد
             تا ترنم ملایم صدای تو

آه
زنگهای لعنتی برای که..؟
                          برای چه..؟!

 

ماه و ماهی/الهه تاجیک زاده


باز دیده شد

توی چشم های روشن و زلال آب

عکس صورت قشنگ ماهتاب


باز، ماهی سیاه کوچکی

غمگنانه پشت صخره ای نشست

قلب نازکش شکست...

ترانه ها/سودابه امینی


ترانه هاي نوجوان من !
ترانه هاي روشن وطن
 !
سلام ،
صدف ،صدف درخشش محبت شماست 


که شعرهاي تازه ي مرا
به کيميا رسانده است
جوانه هاي نو به نو !
که در کرانه های آبی خليج فارس

              مي دميد ،
و درمقابل

نگاه پرستايش جهان


بدل به شاخه هاي آسمان ؛

بدل به سرو سرفراز مي شويد .

خجسته باد نام تان ،
که پرچم سه رنگ عشق ؛
از طلوع سبز دست هاي تان          

 به اوج می رود . 

مادر/حسین آرزو


روز را با تو ملاقاتیست

ماه را با تو نگاهی

و دلم گاه به گاهی

به ستاره مادر می نگرد

نقدی بر سه گانی های توکل بیلویردی/اوکتای سلامی


راستیتش اول بار که برای سه گانی های یکی از دوستان نقد نوشتم ایشان به من گفتند که طبق اصل القا ذهن باید بین طنز سرائی و نقد یکی رزا انتخاب کنم چون با توجه به اینکه با شعر های طنز آمیز مرا می شناسند خواه ناخواه لحن حرف زدنم هم بفهمی نفهمی یخده طنز شده واین با نقد که عبوس است و جدی سازگار نیست.

اینم حرفیه اما به قول ترکا سوزون دوزونو ظرافته سالب دیه للر یعنی حرف راست رو ذر قالب شوخی می زنند که ممکنه همین لحنم باعث بشه طرف یخده نرم بشه و حرفو قبول کنه.

اما بحث در مورد سه گانی های دوست عزیزم توکل خان بیلویردیه.

ایشونو از دورادور می شناختم .می دونستم که روستائیه و صمیمی و صادق و عاشق موسیقی آذری و عمری رو صرف این کار کرده . اونقدر که اصلا اهل ملاحظه کسی نیست اگه در موردی احساس کنه که حق با اونه تا نهایت باهاش در گیر می شه.چنانکه یک بار با دکتر ترکی در گیر شد و اگه دکتر دم دستش بود قطعا کار به درگیری فیزیکی هم می کشید.توفیقی نصیبم شده که در وبلاگ تخصصی نقد شعر و وبلاگ شعر نو باهاش همکاری داشته باشم.

حالا اینو داشته باشید تا ببینید من چه آدم شجاعی هستم که می خوام شعر همچی آدمیو نقد کنم.

اول سه گانی ها را می خوانیم:

 

ثبات

من از شهر-شهری که از غربتش می گریزم-

بجز دود و دم خاطراتی ندارم

ثباتی ندارم!


کجا

گنجشک نبود تا ببیند

با لانه چه کرد اره برقی

اینک به عزا کجا نشیند؟


مشکل


اگر هر چیز با ایثار حاصل بود

برای ما که با زنجیر مادر زاد خودخواهی هما غوشیم

همین یک کار مشکل بود

 

اول از همه م با همین نام گذاری مشکل دارم.چرا باید ذهن خواننده رو کانالیزه کنیم.بذار خواننده خودش هر اسمی دوس داره رو شعر بذاره.مگه مولفو با دست خودمون کفن نکردیم و حلواشو نخوردیم.

دوم اینکه شعر اول بسیار زیباست هم ازلحاظ تصویر سازی و هم تداعی.دود و دم تداعی شاعره از شهر که هم دود و دم بی ثبت است و هم شاعر بی ثبات است لذا غربت شهر فرار می کنه دایره های تو در توی تصاویر .فکر نمی کنم حتی خود من که استادم و دود چراغ خورده اگه می خواستم این مضمونو در سه گانی بیارم بهتر از این می آوردم.

دومین سه گانی بیشتر شبیه یک عکاسی لحظه هاست و هم آوائی با طبیعت که بدست بی رحم بشر زخمی شده است .فقط کاش یه جوری می شد که بجای نشیند بنشیند می نوشت که زبان هم روان تر می شد.

از سه گانی سوم خوشم نیومد از این لحاظ که اولا بیشتر یک اندیشه هس که ردیف شده ثانیا در نظم دادن به اون و استفاده از صور خیال زیاد ظرافت نداده شاعر.

بجای زنجیر مادر زاد خود خواهی هر چیز می تونیم بذاریم .البته من شخصا هماغوشی با زنجیر رو اینجا خیلی پسندیدم که یک نوع سرنوشت ناگزیر رو تداعی می کنه اما جای کار داشت این شعر

 

به امید موفقیت جناب توکل بیلویردی و چاپ کتاب آواز های آذری ایشون که سالهاست باهاش در گیره

نگاهی به مجموعه غزل «تقصیر جاده نیست » سروده ی امین شیرزادی/دکتر محسن احمد وندی


شاعران و نویسندگان کرمانشاهی نقش بزرگی در ادبیات معاصر ایران ایفا کرده اند، تا آنجا که بررسی ادبیات معاصر بدون توجه به نام این بزرگان ناقص و ابتر می ماند. مگر می شود از رمان معاصر سخن گفت و میرزا محمدباقر خسروی نویسنده ی نخستین رمان ایرانی را از قلم انداخت؟ مگر می شود شعر عصر مشروطه را بررسی کرد و ابوالقاسم لاهوتی را نادیده گرفت؟ مگر می شود داستان نویسی معاصر فارسی را از نظر گذراند و از علی اشرف درویشیان گذشت؟ مگر می شود از شعر معاصر سخن گفت و شاعرانی چون یدالله بهزاد و معینی کرمانشاهی و ... را نادیده انگاشت؟ شاعران و نویسندگان کرمانشاهی ثابت کرده اند که در فرهنگ و ادبیات ایران نقشی به سزا ایفا کرده و همیشه تأثیر گذار بوده اند و اگر امروز اسم این بزرگان برای خیلی از مردم ایران ناآشناست و این بزرگان حتی در میان مردمان دیار خود غریب مانده اند و خیلی از همشهری هایشان شاید اسم آنها را یک بار هم نشنیده باشند سخن دیگری است که بنده عقیده دارم، ریشه در دو عامل دارد، یکی تواضع و آزادگی که توأمان همزاد و همراه بزرگان این خطه بوده و همین باعث شده که دوست نداشته باشند اسمشان در بلندگوهای تبلیغاتی با بوق و کرنا دمیده شود و شرافت و بزرگ منشی خود را فدای شهرت های کاذب و تبلیغاتی نکنند. عامل دیگر را من در تنگ نظری و کم کاری اطرافیان این عزیزان می دانم، منظور من از اطرافیان، تمام آنهایی است که این بزرگان را می شناسند اما از سر حقارت و از ترس ندیده شدن خویشتن، سعی در پنهان کردن بزرگی این بزرگان دارند، و تمام آنهایی که با وجود شناختی که از این بزرگان دارند، هیچ گاه قلم در دست نگرفته اند و از سرمایه های فرهنگی این عزیزان دفاع نکرده اند. این هم از مصائبی است که کشور ما همیشه گرفتار آن بوده و هست. بگذریم، این نوشتار به قصد درد و دل نوشته نشده، اما چه می شود کرد که گاهی دل آدم می گیرد و تنها همدمش قلمش است.

چند روزی است که مجموعه غزلی از دوست عزیز و شاعر همشهری ام، امین شیرزادی، به دستم رسیده که شبهایم را با آن سر کرده ام، غزل هایی ناب و عمدتاً بی نقص که هر انسانی را سر وجد می آورند. این حرفی را که می خواهم در اینجا بزنم شاید بعضی ها را آزرده خاطر کند و به مذاق عده ای، خوش ننشید، اما به صراحت و به عنوان کسی که حداقل با جریان غزل امروز ایران آشنایی اجمالی دارد، می گویم، شیرزادی یکی از بهترین غزل سرایان شعر امروز ایران است و با همین یک مجموعه ثابت کرده که غزل را خوب می شناسد و می فهمد. «می گویم و از عهده برون می آیم». البته این سخن بدین معنا نیست که غزل شیرزادی خالی از هر گونه عیب و نقصی است، اما در بازار بلبشوی ادبی امروز ایران به ندرت پیش می آید که مجموعه شعری را دست گرفت و بتوان تا آخر آن را خواند. کم هست مجموعه ای که بتوان به تعداد انگشتان یک دست شعر خوب از میان آنها بیرون کشید، البته این سخن در رابطه با شاعران است، چه شاعرنماهایی هم داریم که اسم های بزرگی را به یدک می کشند و اگر تمام دفتر شعرشان را زیر و رو کنی حتی یک بیت درست و حسابی هم پیدا نمی کنی که از دل برآمده باشد و بر دل بنشیند. امین شیرزادی که به تازگی مجموعه غزل «تقصیر جاده نیست» را روانه ی بازار شعر کرده است، از آن دسته غزل سرایانی است که غزلش «آنی» دارد که مخاطب را مجذوب خویش می کند. غزل هایی با زبانی سِخته و یکدست- گذشته از برخی سهل انگاری ها در برخی غزل های معدود که در ادامه به آن خواهم پرداخت-  با شور و شعوری توأمان مخاطب را به دنبال خود می کشاند تا بعد از خواندن هر غزل بی آن که ملالی در او حاصل آید به سراغ غزل بعدی برود و خود را هر چه بیشتر از این چشمه ی الهام و زیبایی سیراب کند. مضامین غزل های این مجموعه چنان که متناسب قالب غزل است، عشق است و معشوق و عشقبازی با تلخی ها و شیرینی هایی که در این وادی برای عاشق روی می دهد. زیباترین غزل های این مجموعه را غزل هایی تشکیل می دهند که به وصف معشوق و زیبایی هایش می پردازند:

ای نگاهت غزل و قمری و باران- با هم-  

ای که افتاده به دام تو هزاران با هم

چه شراب است به گیسوی شکن در شکنت؟!

که به رقص آمده اند آینه داران با هم

رعدی از جنس نگاه تو به این باغ زدند

و شکستند سراسیمه چناران با هم

چشم تو مست و من از دیدن چشمانت مست

ای خوشا دیدن این باده گساران با هم ... (ص44- 43).

بیشتر غزل های عاشقانه ی این مجموعه حاکی از فراقی جانکاه دارند که بین عاشق و معشوق فاصله انداخته و زندگی عاشق را سراسر انتظار کرده است. انتظار برای آمدن کسی از جاده های دور، کسی که سرمنشأ تمام خوبی ها و زیبایی هاست. هر چند این انتظار هیچ وقت به پایان نمی رسد و این فراق هیچ گاه به وصال منتهی نمی شود.

وصف طبیعت از دیگر مضامین به کار رفته در این مجموعه است که پیوند تنگاتنگی با وصف معشوق دارد، هر جا معشوق هست طبیعت هم هست و هر جا وصفی از طبیعت می شود، معشوق هم پا به میان می گذارد، گویی شاعر معشوق و طبیعت را در یک «این همانی» می بیند، و حضور یکی را بدون دیگری بی معنی می پندارد، یکی شدن معشوق با عناصر طبیعت بسیاری از زیباترین تصاویر این مجموعه را رقم زده است.

در کنار مضامین عاشقانه ، مضامین اجتماعی نیز به چشم می خورد که با زبان و بیانی نمادین ارائه می شوند و البته درصد کمی از اشعار این مجموعه را در بر می گیرند، اما انصافاً هر جا که شاعر در این وادی قدم نهاده زیبا سروده است.

مادیان ها یله در دشت، سواران، زخمی

غرق خون، غرق عطش، پیکر یاران، زخمی

ابرها خسته ز باریدن خون، در آتش

شیشه ها از خط هاشوری باران، زخمی

آن طرف ایل تبر، خسته و خمیازه کشان

این طرف، قامت رعنای چناران، زخمی

از سر ناخن شیون که ز خون بسته حنا

گونه ی چون گل زیبای نگاران، زخمی

دست پاییز در این باغ شبی تیغ کشید

تا شود گونه ی گلگون اناران، زخمی

گاه یک زخم، تحمل ببرد از دل کوه

مانده در سینه ی این دشت، هزاران زخمی (ص84- 83).

 در کنار این دو دسته مضامین، چند شعر آیینی هم در وصف مولای متقیان وجود دارد، که به نظر نگارنده ی این سطور موفق نبوده و دچار آسیب هایی است که همیشه دامنگیر شعر آیینی معاصر ما بوده است.

غزل های این مجموعه را از لحاظ ساختار می توان به سه دسته تقسیم کرد. یکی غزل های تک بیت محور، که شاعر در آنها سعی می کند در هر بیت تصویری زیبا را ارائه دهد، غزل هایی که فرزند خلف شعر سبک اصفهانی (هندی) هستند که با زبانی امروزین بیان شده اند. دسته ی دوم غزل های روایی هستند که شاعر از آغاز تا پایان روایتی یک دست را به تصویر می کشد. و دسته ی سوم غزل هایی هستند که تلفیقی از دو گونه ی قبلی هستند، -که موفق ترین غزل های این مجموعه نیز در همین دسته قرار می گیرند- غزل هایی که یک خط سیر روایی دارند و در عین حال شاعر در تک تک ابیات مضمون پردازی را از دیده دور نمی دارد. کسانی که با سرودن غزل سر و کار دارند به خوبی می دانند که این گونه سرودن مضمون محور که در عین حال انسجام ساختاری در کل غزل حفظ شود و از دست نرود، کاری است بس دشوار. برای نمونه غزلی از دسته ی سوم را در اینجا می آوریم:

رود تو از ده ما رد شد و راهی شد و رفت

دهِ ما بعد تو درگیر تباهی شد و رفت

هر شبِ دهکده پر بود، پر از جلوه ی ماه

ماه افتاد به تور تو و ماهی شد و رفت

بعدِ تو هیچ کسی هم نفس نور نشد

بی تو ایام همه رنگ سیاهی شد و رفت

بودم امید، پس از پیرهنش می آید

یوسفم خاطره شد، کفتر چاهی شد و رفت

و چنین بود که بعدِ تو تمام ده ما

غرق گرداب ترین خشم الهی شد و رفت

شک ندارم دل تو میل به برگشتن داشت

گر چه درگیر بخواهی و نخواهی شد و رفت (ص56-55).

در کنار این غزل ها تک بیت هایی در این مجموعه به چشم می خورد که تصاویر زیبا و بی نظیری را در پیش چشم مخاطب می دارد. برای نمونه می توان به بیت های زیر اشاره کرد:

مانند تاکی که ندارد تکیه گاه، از بغض

سر می گذارم بر سر دوش خودم بی تو (ص 49).

ریزه خواران سراپرده ی چشمان منند

چشمه هایی که ز کوه و کمرت می ریزند (ص17).

این حسرت پرواز که در پنجره جاری است

پرهای پرنده است که در دام فرو ریخت (ص12).

تا تیغ کشیدند دو ابروی تو از خشم

ما بین چکاچاک دو شمشیر شکفتیم (ص10).

تا کاسه به دست هوس ابر نباشیم

چون لاله ی وارونه سرازیر شکفتیم (ص9).

زمین بعد از تو مانند شهابی است

که یک شب می کشد تا آسمان پر (ص108).

یک دشت داغ بر دل صحرا نشسته است، پس

این ابرهای مرده کجا گریه می کنند (ص97).

طغیان عاشقانه ی اشکند و بغض و مرگ

فواره ها، که رو به هوا گریه می کنند (ص98).

نام تو هلهله ی هر شب جنگل شده است

شاخه در شاخه درختم همه مشعل شده است (ص91).

گذشته از تمام محاسنی که برای این مجموعه برشمردم، به مصداق سخن حافظ عزیز و البته با کمی تغییر« هنر می همه گفتی، عیب آن نیز بگو!» گوشه ای از کاستی های این مجموعه را نیز برمی شمرم تا شاید در آثار بعدی این شاعر، راهگشا باشد. ابتدا از چینش غزل ها آغاز می کنم که متأسفانه شاعر دقت چندانی در آن نداشته است. در آغاز مجموعه ما چند کار متوسط رو به رو هستیم که برای مخاطبی که با شاعر آشنا نیست، ممکن است نوعی ملال و دلزدگی در خواندن مجموعه ایجاد می کند. این در حالی است که با خواندن هر غزل که از این مجموعه به پیش می رویم سیر صعودی ادبیّت غزل ها را به خوبی حس می کنیم و هر غزل را بهتر از غزل قبل می یابیم، شاعر می توانست تعدادی از بهترین ها را در آغاز کتاب قرار دهد تا مخاطب با شوق بیشتری به خواندن کتاب رغبت نماید.

نکته ی دوم تکرار برخی واژه هاست که گاهی موجب احساسی ملال آور در مخاطب می شوند. از این دست واژه ها می توان به غزل، شعر، آینه، بغض، جنون اشاره کرد که بسامد برخی از آنها از پنجاه مورد هم می گذرد، حتی گاهی در یک غزل، چندین بار یک واژه با کارکردی یکسان تکرار می شود که چندان خوشایند نیست.

نکته ی دیگر ترکیب هایی است که شاعر می سازد و در شعر خود به کار می برد. این ترکیب ها در بعضی موارد مؤفق و از رسانگی و زیبایی لازم برخوردارند، اما در بعضی موارد نیز از منظر زیبایی شناسیِ واژگانی چندان به دل نمی نشینند. از موارد مؤفق ترکیب سازی می توان به موارد زیر:

وقتی تو نباشی شب دلشوره چه سخت است

ای نام تو آرامش این حادثه سالی (ص27).

غزالان نگاه تو که در آیینه می رقصند

چه آهوها که حیران از پلنگ اندازی چشمت (ص145).

و از موارد نامؤفق می توان به این موارد اشاره کرد:

اینجا ولی به سوگ غزلگیسوان تو

گویی مسیح را چلیپا می آورند (ص106).

من که آوارهی چشمان غزلمست توام

سایه ی لطف تو کی بر سر آوار افتد (ص41).

چند ایراد دستوری نیز بر این مجموعه وارد است که امیدواریم در مجموعه های بعدی مورد عنایت شاعر قرار گیرد تا مخاطب، خواننده ی غزل هایی هر چه سلیس تر و شیواتر از او باشد.

اولین نکته در این زمینه استفاده ی نامناسب شاعر از حرف ربط «که» وابسته ساز است، لازم به ذکر است که حرف ربط «که» وقتی در عبارتی به کار می رود، جمله ی مفرد را به صورت مرکب درمی آورد، بنابراین در چنین عبارتی ما با دو جمله مواجهیم که یکی هسته و دیگری وابسته است. حال اگر کسی یک قسمت جمله ی مرکب را بیاورد و از قسمت دیگر جمله ی مرکب صرف نظر کند، موجب ضعف کلام می شود و مخاطب همچنان در انتظار تمام شدن کلام می ماند. برای نمونه شاعر در چند مورد زیر به صورت نامناسب از این حرف ربط استفاده کرده و کلام را از بلاغت مطلوب دور کرده است.

آن برف که باران شد و از بام فرو ریخت

آن سقف فرو رفته سرانجام فرو ریخت (ص11).

این فصل که سرشار سکوت است و عقیم است

فصلی که مرا زمزمه می داد، گذشته است (ص16).

رودی از فاجعه آماده ی طغیان شده است

دست شومی است که همبازی شیطان شده است (ص35).

نکته ی دیگر جهش ضمیر در بعضی از این غزل هاست، البته جهش ضمیر در نثر و شعر کهن ما چیزی عادی و پذیرفته شده است؛ اما در زبان امروزی چنین استفاده ای از ضمیر در زبان معیار، موجب ناهمگونی و ناهماهنگی در کلام می شود و نازیباست. برای مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد:

هق هقی کو که شبی شانه بلرزاندمان

نه فقط شانه که کاشانه بلرزاندمان (ص13)؛ که شاعر خواسته بگوید: شانه مان و کاشانه مان را بلرزاند و به دلیل وزن شعر مجبور به چنین استفاده ای از ضمیر شده است.

بودم امید، پس از پیرهنش می آید

یوسفم خاطره شد، کفتر چاهی شد و رفت (ص55)؛ که شاعر می خواسته بگوید: امیدم بود که ... اما تنگنای وزن موجب چنین استفاده ای از ضمیر شده است.

برخی مخفف ها نیز مناسب زبان امروز نیست، مثلا شاعر در چند مورد به جای «از» از «ز» استفاده کرده که می توانست با کمی تغییر از کاربرد چنین مخفف هایی نیز دوری کند تا شعرش به زبان معیار نزدیک تر باشد و مخاطب با آن کمتر احساس بیگانگی کند.

برای گریه دلم از بهانه لبریز است

و دیده ام ز غمی بی نشانه لبریز است (ص33).

آسمان خیره و انگشت به لب خواهد ماند

ز اتفاقی که در آن لحظه ی دیدار افتد (ص42).

نکته ی دیگر تعقید در برخی جملات و ابهام در بعضی تصاویر است. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:

فکر سرانجام رهایی نیستم زیرا

جرمم نفس بوده است و از آغاز محکومم (ص63).

آیا شاعر خواسته بگوید: سرانجام به فکر رهایی نیستم؟ در فکر سرانجامی که به رهایی بپیوندد نیستم؟ جرمم نفس بوده؟! آیا حذف «کشیدن» بعد از نفس، به زبان شعر آسیب نزده؟

انداخته بر شانه و انباشته خورجین

شب- می گذرد با قدم خسته و سنگین (ص19).

در مصراع نخست جا به جایی اجزای جمله به خاطر قافیه، موجب شده شب ابتدا خورجینش را بر شانه بیندازد، بعد آن را بیانباند! چیزی که نامعقول به نظر می رسد.

گاهی -شبیه رعشه ای ها می گریزم از

آوازهای مانده در گوش خودم بی تو (ص50).

که تناسب بین رعشه ای ها و گریختن و صداهای مانده در گوش برای نگارنده این سطور نامفهوم و مبهم است.

آن قلعه ی ویرانه که مانده ست دلم بود

خالی ز تو از گردش ایام فرو ریخت (ص11).

که به نظر می رسد استفاده ی نا به جا از حرف ربط «که» موجب تعقید کلام شده است. آیا شاعر منظورش این بوده که: آن قلعه که ویرانه مانده است، دلم بود که فرو ریخت؟ در این صورت ناهمزمانی فعل ها را چه باید کرد؟ دلی که در زمانی دور و در ماضی ای ساده، فرو ریخته، چگونه می تواند در زمانی نزدیکتر به حال، یعنی ماضی ای نقلی، ویرانه مانده باشد؟

شاید در قسمت دوم این مقال که به معایب این مجموعه پرداخته ام، اکثر ضعف ها را بر شمرده و شاهد مثال ها هم همان هایی است که ذکر کرده ام، اما اعتراف می کنم که در قسمت اول نوشتار چنان که باید و شاید به محاسن این مجموعه نپرداخته ام و نتوانسته ام تمام زیبایی های آن را بیان دارم. اما همیشه معتقد بوده ام، ما برای رشد در عرصه ی فرهنگ و ادبیات نیازمند نگاه انتقادی به خویشتن خویش و اطرافیانمان هستیم و به به و چه چه گفتن ها و تمجید و تأییدهای بدون پشتوانه ی خرد انتقادی، دردی را از دردهای بی شمار فرهنگ ما دوا نمی کند. در پایان برای امین شیرزادی، این شاعر خوش قریحه ی کرمانشاهی آرزوی شادکامی دارم.

منابع

- شیرزادی، امین (1392)؛ تقصیر جاده نیست؛ چاپ اول؛ کرمانشاه: انتشارات باغ نی.

توضیحی چند بر جوابیه /محمد رضا راثی پور



با سلام و عرض ادب خدمت دوست نادیده جناب آقای جعفری

اول از همه اینکه از آشنائی با شما دوست فرهیخته  و دیدن نامه شما بسیار خوشحال شدم و از همین جا به خاطر تالیف چنان کتاب خوبی به شما دست مریزاد می گویم و برایتان آرزوی توفیقات بیشتر را دارم.حقیقتا کتابی که به اهتمام شما فراهم آمده از آن جمله کتابهائی بود که بسیار مورد توجه بنده قرار گرفت و با توجه به مزیت ها و حسنهائی که داشت سعی کردم بر آن معرفیی بنویسم و برخی موارد را که برایم هضم نشده بود مطرح کنم.

همچنان که نوشته بنده را خوانده اید مستحضر هستید که نوشته من ایراد گیری صرف نبوده و جا بجا از نکات قوت کتاب نیز یاد کرده ام.می دانید که بهر حال سن و سالی از من گذشته و به موازات بالا رفتن سن حب ها و بغض ها رنگ می بازد و آدم سعی می کند بجای غلتیدن در  ورطه احساسات منطقی تر رفتار کند.بنده نقدی نیز بر کتاب "طبع تبریز" که توسط دوستان بسیار عزیزم مرحوم شکیب و ایوب شهبازی بود نوشته بودم که این نقد  با توجه به اشکالات آن کتاب بسیار تند تر از نقد کتاب شما بود چون به هر باید ملاکهائی را برای نقد انتخاب کرد و بر آن اساس به قضاوت و داوری نشست.بویژه اگر مولف کتاب ادعا هائی داشته باشد صد در صد زیر ذره بین نقد قرار خواهد گرفت.بر عکس اگر شما در مقدمه عنوان می کردید که این کتاب را بر اساس برداشتها و ذوق و سلیقه خود تالیف کردید امکان نداشت کتاب شما را مورد نقد قرار دهم و حتی ذوق و سلیقه خوبتان را تحسین می کردم.

همان طور که عرض کردم  مولف باید برای بررسی هر اثری ملاکهائی را در نظر داشته باشد.اینکه بنده رعایت موازین علمی و ذوق سلیم را یکی از این ملاکها دانسته ام دلیل بر این نمی شود که شما واجد آن نیستید.به خاطر گل رویتان یکبار دیگر نیز نوشته خود را خواندم و هیچ جا ندیدم که مستقیما به شما توهینی کرده باشم.اصولا سن و سال بالا و تحصیلاتی که داشته ام از بنده آدمی ساخته که حتی در محاوره عمومی لفظ قلم صحبت می کنم.

جوابیه تان مطالب خوبی داشت منجمله در مورد شعر ارک و حتی مرحوم خازن که  تا حدودی بنده قانع شدم هرچند دوست د اشتم در این مجموعه یادی از این عزیز از دست رفته می شد تا نیازی به تهیه مجلد دیگری نباشد.

در مورد ملاک شما در انتخاب مجموعه از فقط دو استان آذربایجان  باز هم جای اما و اگر وجود دارد چرا که با اینکار دو شاعر بزرگ یعنی مرحوم منزوی و جناب ائلچی را از این مجموعه حذف کرده اید و در ثانی به همین مبنای خود نیز وفادار نمانده اید.چون جناب حسن اسدی اهل سراب است و سراب از شهرهای اذربایجان شرقی است.

در مورد عدم رعایت بی طرفی موردی که عنوان کرده ام باور بفرمائید که یکی از اساسی ترین نکات تالیف یک کتاب تحقیقیست.مثلا اگر بنده بخواهم  کتابی در باره جریان های شعری متاثر از نیما تالیف کنم ملزم هستم به  همه جریان ها بدون لحاظ تعصب و سلیقه شخصی اشاره کنم.اگر با این بهانه مثلا جریان شعر حجم و شاعران آنرا حذف کنم یا مثلا بگویم که اگر این جریان فقط به بازی با فرم اهمیت نمی داد و مسائل اجتماعی را در مد نظر داشت ممکن بود امروز همچنان عقبه و پیروانی در خور  داشته باشد مرتکب جهت گیری و عدم رعایت موازین علمی شده ام. مثالی هم که از دکتر عزب دفتری آوردید خود دلیلی بر صدق گفتار من است.این شعر ها بدون پیش داوری اگر در معرض عموم قرار گیرد هر کس به فراخور ذوق و سلیقه خود از آن لذت می برد.از سوئی دیگر نقد تجویزی نیز امروز در ادبیات جایگاهی ندارد و منتقد نباید برای آفریننده یک اثر هنری نسخه تجویز کند .شاعر در ضمیر ناهوشیار خود به کشف و شهود دست می یابد و در این حال اگر بخواهد به راهنمائی های منتقدان گوش کند دیگر شعرش شعری کوششی خواهد بود .

اما فکر می کنم در مورد ماده تاریخ جناب آقای علی زاده متوجه عرایضم نشدید.اولا منظور بنده این نبود که چون حضرت ایشان در سال 67 این ماده تاریخ را گفته نمی تواند نوآور باشد، منظور من این بود که در آن مقطعی که شما در نظر گرفتید یعنی تا سال 1365 جناب علیزاده هنوز شاعری مبتدی بود و آن ماده تاریخ که تازه در سال 67 سروده قوام و استحکام شعرهای بعدی او را ندارد حال آنکه شما در مقدمه فرموده بودید که  شاعرانی را انتخاب کردید  که از سال 1265 تا 1365 در عرصه ادبیات مطرح بودند.

در خاتمه می خواهم خاطره ای برایتان نقل کنم که شنیدنش  خالی از لطف نیست.سالها پیش به تماشای نمایش "آنتیگونه"  از استاد قبه زرین رفته بودم.تصادفا صندلی من مجاور صندلی جناب استاد کوهپایه قرار گرفت که با برادر کوچکترش ایوب به تماشای این نمایش آمده بود و البته آن زمان بنده را نمی شناخت.بین نمایش شنیدم که به برادرش می گفت که بازی ها کلیشه ای است و نکته تازه ای ندارد.

اتفاقا چند روز بعد در محضر مرحوم اسد صادقی بودم و ماجرا را برایش نقل کردم و نظرش را در مورد نمایش آنتیگونه پرسیدم.مرحوم حرف جالبی زدند گفتند شما همین چند لحظه پیش شعر تازه تان را برای آقای جمشید علی زاده خواندید و ایشان در چند مورد به شعرتان اشکال گرفتند و بنده هم شاهد این ماجرا بودم .آیا من می توانم به استناد این اشکالات بگویم شعر شما شعر ضعیفیست؟ قطعا نه.جناب کوهپایه هم بر اساس تجربه و مهارتی که دارد در مورد این نمایشنامه قضاوت کرده است و نمی توان بر اساس این قضاوت خط بطلان بر همه نمایشنامه کشید.ای کاش هرسال ده تا از این نمایشنامه ها در تالار تربیت اجرا شود و جامعه تئاتری تبریز از این خمود در آید.لذا اگر اشکالاتی به کتاب شما گرفته شده دلیل بر ضعیف بودن کتاب و نداشتن ذوق و سواد ادبی شما نیست.اینها بیشتر پیشنهاداتی بود که طرح شد و به هر حال امید وارم این آشنائی مقدمه ای برای دوستی های بعدی ما باشد.

مطالب مرتبط:

یادداشت من در نقد کتاب طبع تبریز

جوابیه مولف کتاب از دیار ابرها

نقد من بر کتاب از دیار ابرها

جوابیه مولّف کتاب از دیار ابرها به نقد این  کتاب نوشته محمد رضا راثی پور/حسین جعفری


جناب آقای راثی پور!ضمن تشکر از نقد جنابعالی بر کتاب از دیار ابرها،از آن جا که در مواردی از جاده انصاف خارج شده اید و گاه به افراط رفته اید،ذکر نکاتی را لازم دانسته و خواهشمندم  آن را بدون دخل و تصرف و بدون کم و کاست در صفحه نخست وبلاگتان منتشر فرمایید:

1-این که جنابعالی و یکی از کامنت نویسان گرامی،آقای صلاحی راد،با عباراتی نظیر«سواد و ذوق ادبی مولف»،«صلاحیت و ذوق سلیم نویسنده» به دنبال القای این سخن به خواننده هستید که نویسنده سواد و صلاحیت و ذوق سلیمی برای تالیف این کتاب نداشته، مطابق با کدام یک از معیارهای اخلاقی و ملاک های نقد نویسی است؟شما اثر را نقد می کنید یا موثر را؟حالا شما بفرمایید که ملاکتان برای این که فردی سواد و ذوق سلیم دارد یا نه،چیست؟و به هنگام نوشتن مقاله به تعبیر خودتان«کرونومتر به دست»ذوق سلیم مولف را رصد می کردید؟آیا این عادت شماست که مولف هر اثری را که به ذوقتان سازگار نباشد،به بی سوادی و نداشتن ذوق ادبی متهم می کنید؟اگر همه در آذربایجان منتظر باشند که صاحبان ذوق سلیم و سوادهای توهمی (که لابد صلاحیت آن ها را نیز باید آقای صلاحی تایید کند)دست به کار بشوند و کاری برای شعر آذربایجان بکنند، باید تا قیامت چشم به راه بمانند یا فردی صاحب ذوق به تصور شما گزیده ای از اشعار دوستان و هم محفلی های خود تحویل جامعه دهد!آیا با نقدهای این گونه می خواهید به اصطلاح خودتان «ادبیات مظلوم و مهجور» آذربایجان را از مظلومیت و مهجوریت حارج کنید؟ و معدود افرادی را که برای شعر آذربایجان تلاش می کنند،دلسرد بکنید؟

2-اما بحث آذربایجان:مهمترین و دشوارترین قسمت کار یک پژوهشگر در حوزه آذربایجان،همین واژه آذربایجان است.اولین سوالی که چنین فردی با آن مواجه خواهد بود این است که کدام آذربایجان؟آیا آذربایجان قومی مدّ نظر است؟یا آذربایجان فرهنگی؟ویا آذربایجان تاریخی؟و نهایتا آذربایجان مطابق با تقسیم بندهای کشوری؟انتخاب هر یک از این مقولات عوارض و مسایل مربوط به خود را به همراه دارد که مدتها وقت مرا به خود اختصاص داد و ذهن مرا مشغول خود کرد که توضیح همه آن مقاله ای جداگانه می طلبد.نهایتا انتخاب من استان هایی بود که امروزه عنوان آذربایجان را با خود همراه دارند و هر خواننده با کمترین سواد با نگاه کردن به محل تولد شعرای این کتاب متوجه می شد که در این کتاب به شعرای آذربایجان شرقی و غربی پرداخته شده است.از همین روست که شاعرانی چون منزوی و اسدی در این کتاب نیامده اند.

آقای راثی!از روزگار ایالات اربعه و ولایت خمسه دهه ها گذشته است؟این تقسیم بندی ها متعلق به دوران ناصرالدین شاه است؟محقق نمی تواند بنا به قضایای احساسی در گذشته زندگی بکند.همچنان که به فرمایش شما هیچ شاعری جای شاعر دیگری را نگرفته است،هیچ کتابی هم جای هیچ کتاب دیگری را نگرفته است،پژوهشگران این مناطق نیز می توانند آنتولوژی شعر جدید زنجان،شعر جدید اردبیل،شعر نو همدان و...تدوین کنند.در آنتولوژی های معاصر که به شعر جدید ایران پرداخته اند،مثل روشن تر از خاموشی یا تاریخ تحلیلی شعر نو یا شعر نو از آغاز تا امروز،به همین شیوه عمل شده است و نویسندگان به دنبال یک ایران تاریخی و یا فرهنگی ،نبوده اند.

3-فرموده اید شعر ارک در این کتاب نیست.هر محققی در حوزه شعر جدید بخصوص در حوزه آذربایجان می داند که نمی توان از مفتون امینی یاد کرد و شعر ارک را نادیده گرفت.این اثر نیز این از این قاعده مستثنا نبوده است و این شعر اولین انتخاب من از مفتون بود.متاسفانه در سالی که این کتاب برای گرفتن مجوز به اداره ارشاد رفت،ممیزی طبق لیستی که در اختیار داشت،می گفت باید مصراع «ای کعبه افتخار ما ای ارک » حذف شود چرا که به ارک گفته کعبه!تمام استدلال های ناشر محترم که این شعر به همین شکل بارها بعد از انقلاب چاپ شده است و یا این که در ادبیا فارسی ترکیب هایی از نوع کعبه جان،کعبه آمال،کعبه افتخار بسیار است و به هیچ عنوان این کعبه همان کعبه نیست،مقبول واقع نشد و از آن جا که بنده به مثله کردن شعر راضی نبودم ناچاراٌ و به رغم میل باطنی کل شعر را کنار گداشتم تا شاید زمانی دیگر که آن لیست از اعتبار بیفتد!

4-فرموده اید که جای مهدی خازن در این کتاب خالی است.باید عرض کنم که اینجانب  به گواهی وبلاگ آن مرحوم که توسط برادرش اداره می شود،تنها کسی هستم که در حق مرحوم خازن و شعر او در مطبوعات این شهر مقاله نوشته ام و از حقانیت او در شعر دفاع کرده ام.این مقاله با عنوان «مهدی خازن خزانه دار غم غربت» روز شنبه 16 اسفند 1376 در بخش ادبی روزنامه مهد آزادی با عنوان آدینه چاپ شده است.اگر به آن دسترسی نداشتید می توانید از وبلاگ شخصی بنده(کوی جانان)به آدرس روبرو مراجعه فرمایید. http://jafari100.blogfa.com/post/25

 . یا به وبلاگ آن مرحوم مراجعه کنید والا هرچه هست بیشتر اشعاری در رثای آن عزیز است.

من با تمام علاقه ای که به شعر مهدی دارم هنوزم معتقدم که او به کمال و شخصیت و استخوان بندی شعری خود  دست نیافته بود و متاسفانه مرگ نابهنگامش این فرصت و پتانسیل ارزشمند را از شعر آذربایجان گرفت.لذا من او را در این کتاب نیاورده ام و اگر جلد دومی برای این کتاب تهیه کنم که به جوانترها خواهم پرداخت، مهدی از صدر نشینان آن خواهد بود.و همین طور اگر کسی بخواهد آنتولوژی شعر سنت گرای معاصر آذربایجان را تهیه کند یقینا اشعار استادان نظمی و شیدا و عابدی ودولت آبادی و حریرچی مستقیما بعد از شعر شهریار خواهد آمد.

4-فرموده اید که من درباب یکی از شعرا مبالغه کرده در باب شاعر دیگری چرا نوشته ام:«آذرطلعت،یک تجربه گر کوشاست و برای رسیدن به مطلوب باید گام های بلندی بردارد».آقای راثی پور!از شما بعید است که به مانند برخی از شعرای انجن های ادبی بیندیشید که چون تعدادی شعر سرودند و حتی دفتر شعری چاپ کردند،کار را تمام شده می پندارند و خیال می کنند نیمای ثانی و شهریار دوم و یا حتی برتر از اخوان شده اند!این دقیقا همان نقطه ای است که آنان را به غرور نابجا و در نهایت به مرگ هنری می رساند.این که فلان شاعر تجربه گر کوشایی است افتخار بزرگی است که به هر شاعر مقلّد و ناتوانی دست نمی دهد.مقامی که نیما و بزرگان به هرجا رسیده اند به مدد آن رسیده اند.مولف یک آنتولوژی نمی تواند مثل یک تماشاچی انجمن های ادبی هندوانه زیر بغل شاعر بگذارد و با توصیف های بیهوده او را فریب بدهد.فرموده اید که بی طرفی را رعایت نکرده اید.کدام بی طرفی؟مگر من تذکره الشعرا گردآوری کرده ام که بعد از ذکر یک زندگینامه قالبی چند شعر باخاصیت و بی خاصیت بیاورم و حق هیچگونه اظهار نظر نداشته باشم.مولف آنتولوژی وظیفه دارد که بطور موجز به تحلیل شاعران بپردازد.این تحلیل می تواند بصورت نقل قول از افراد مورد اعتماد و استناد باشد یا تحلیل خود او.می تواند مورد پسند عده ای باشد می تواند نه.می تواند درست باشد یا نادرست.اما در درستی تحلیل من همین بس که من شعر هر دو شاعر مورد اشاره شما را در کتاب خود آورده ام .دکتر بهروز عزبدفتری استاد برجسته ی زبان انگلیسی دانشگاه تبریز و از مفاخر آذربایجان،مجموعه ای شامل 400 شعر از 60 شاعر ممتاز شعر معاصر را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است.اولاً منبع ایشان برای شعر جدید آذربایجان کتاب از دیار ابرها است.ثانیا ایشان در کنار ترجمه تعدادی از شعرهای شهریار،مفتون و عمران صلاحی،چند شعر جمشید علیزاده را نیز ترجمه کرده است.امیدوارم این شخصیت بزرگوار را نیز به بی سوادی و نداشتن ذوق سلیم متهم نکنید که چرا شعر فلانی را ترجمه کرده و شعر شاعر به اصطلاح شما هم ارز او را ترجمه نکرده است.بالاخره افراد با ذوق های تربیت یافته گوناگون، تفاوت انواع شعرها را درمی یابند.درباره این ترجمه موقتا به مقاله دکتر عزبدفتری با عنوان در انتظار ولادت(گفتاری درباره کوشش در جهت شناساندن شعر فارسی معاصر به جهانیان)کتاب ماه،شماره 32،آذر1388مراجعه فرمایید تا بزودی چشممان به خود کتاب با عنوان «آبگینه بر دوش و باران سنگ» نیز منوّر شود.

پس من دقیقا به خاطر همین ویژگی تجربه گر کوشا بودن آذر طلعت شعرهای او را در این کتاب آورده ام و به دلیل همین نوآوری ها و تلاش او برای یافتن راهی جدید در شعر،شعرش را دوست دارم.

5-آقای راثی پور!آیا این سنت جدیدی است که مولّف حتی درباره عنوان ادبی کتاب –که کاری کاملا شخصی و ذوقی است-به منتقدان پاسخ بدهد؟که چرا این عنوان را از شعر فلان شاعر انتخاب کرده است؟و یا این که چرا در باب شهریار به سخن همان شاعر استناد شده است؟شگفتا که برای طولانی شدن نقد به چه مواردی پرداخته اید!

6-به تعداد دیگری از ایرادها-بخاطر آن که از نوع ایرهای بنی اسراییلی هستند-نیاز به پاسخگویی نمی دانم و قضاوت درباره آن ها را به خوانندگان واگذار می کنم، از جمله آن که آیا در ادبیات معاصر ایران نقش جعفر خامنه ای بیشتر است یا سعید سلماسی؟و یا این که چون آقای جمشید علیزاده در عمر خود یک ماده تاریخ گفته نمی تواند«نوآور و آوانگارد»باشد اما استاد نظمی عزیز که یک کتاب مفصل ماده تاریخ دارد،باید به عنوان نوپرداز در این کتاب می آمد!

7-کاش در کنار مزایای اندکی که برای کتاب شمرده اید ،می فرمودید که بسیاری از شعرای آذربایجان و مدعیان ذوق سلیم و استادان ادبیات برای اولین بار در عمرشان به مدد این کتاب متوجه شدند که در آذربایجان شعرایی به نام جمشید واقف و مرتضی شمس و منیر طه می زیستند! و یا این که به دشواری های تهیه آنتولوژی اشاره می کردید که مولف با وجود منابع کتابخانه ای آشفته ای که در کشور داریم،گاهی برای به دست آوردن دفتر شعر شاعری چه مشقاتی متحمل می شود.وقتی که برای یافتن مجموعه های ناقص یکی از شعرای این کتاب راهی خوی شدم در کتابخانه عمومی شهر نه تنها شاعر همشهری خود را نمی شناختند بلکه از داشتن مجموعه های مورد نیاز من معذور بودند و وقتی با زحمت بسیار یکی از فرزندان آن مرحوم را-که مدیر یک موسسه آموزشی است-یافتم،نمی دانست که پدرش دارای مجموعه ای است که من به دنبالش هستم!

8-اما سخن پایانی دو نکته خطاب به آقای صلاحی راد درخصوص «کاچی بعضِ هیچی»:آقای صلاحی!نخست این که از شما که ادعای سواد و صلاحیت دارید،بعید است که ضرب المثل را به شکل مردم عوام و بی سواد که شکل صحیح آن را نمی دانند و صرفا ازراه شنیدار به آن اطلاع یافته اند، استفاده کنید.جهت اطلاعتان باید عرض کنم شکل درست این ضربالمثل «کاچی به(بهتر)از هیچی» است!

اما نکته دوم این که اقای صلاحی عزیز کار این کتاب از کاچی به از هیچی گذشته و به نخستین و تنها منبع شعر جدید آذربایجان تبدیل شده است و با ترجمه دکتر عزبدفتری درصدد آن است که مرزهای کشور را در هم نوردیده و نماینده شعر آذربایجان در آن سوی مرزها باشد.همچنان که پیش از این نیز به مناسبت هفته فرهنگی تبریز در تاجیکستان ،سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تبریز قصد داشت آن را به کمک یکی از ادیبان تاجیکستان به خط کریل درآورده و به تعداد انبوهی منتشر کرده وبرای معرفی شعرآذربایجان به مردم تاجیکستان،به مردم آن دیار هدیه کند.از آن جا کارهای اداری در ایران در موقع مناسب انجام نمی شود اینجانب از ترس این که در آن فرصت اندک کار تبدیل و چاپ به شایستگی انجام نشود و کتاب تلف گرد اجازه این کار را ندادم اما برگزار کنندگان همایش با ابتیاع مجلداتی از این کتاب از ناشر محترم،آن را همراه با برخی تولیدات فرهنگی و هنری تبریز به شخصیت های سیاسی و دانشگاه و شعرای تاجیکستان هدیه کردند.

خدایا!دم این دوستان گرم که جور بنده را-که باید هر روز به بی سوادی و نداشتن ذوق سلیم خود اعتراف کنم-کشیدند.

      قطره دانش که بخشیدی ز پیش           متصل گردان به دریاهای خویش

      قطره علم است اندر جان من                  وارهانش از هوا وز خاک تن

                                             والسلام.حسین جعفری.دی1392

 

 

مطلب مرتبط                                             

نقد  کتاب از دیار ابرها

ماکه می دانیم/اسماعیل امینی



"ما که می دانیم" و جمله هایی نظیر آن ، سالیانی است که در نوشته ها و مباحث ادبی و گفت و گوهای محافل شعری رایج شده است. این جمله های جادویی جایگزین استدلال و تحقیق و تجربه است.

" ما که می دانیم" گوینده را در موضع حقانیت و دانای کل قرار می دهد و مخاطب معمولی را مرعوب، مسحور و تسلیم می کند. زیرا او تصور می کند که احکام پیوسته به این جملۀ سحرانگیز قطعی، است و همگان از آن خبر دارند و تنها اوست که آن را نمی داند.

در روزگار سیطرۀ فلسفه بر دانش تجربی ، بسیاری از احکام و باورها بدون  آزمون تجربی ، فراگیر می شدند؛ مثلا این باور که پارچۀ کتان در نور مهتاب می پوسد، یا این حکم که اجسام سنگین ،سریع تر از اجسام سبک سقوط می کنند، یا مثلا مروارید از قطرۀ باران درست می شود.

اقتدار فلسفۀ پیوسته به اعتقادات ،چنان تقدس داشت که کسی در پی تجربه و آزمون دربارۀ این احکام نبود. و به همان "ماکه می دانیم" و " همان طور که می دانید" دل خوش        می داشت .

اینک با این شگفتی رویارو شده ایم که دل دادگان به رهاوردهای فلسفی مدرن، با آن که نادرستی این شیوۀ حکم اندازی بدون استدلال و آزمون را می دانند اما دست کم در هنگام داوری دربارۀ پیشینۀ شعر ایران از همین شیوه استفاده می کنند.

در این نوشته برخی از این احکام فلسفی مومنان به آیین مدرن ! را دربارۀ پیشینۀ شعر ایران بازمی خوانیم.

1- می فرمایند: درشعر پیشینیان ، معشوق واقعی وجود ندارد و تمام شعرهای عاشقانه، از معشوقی خیالی و تکراری حرف می زنند، زیرا در آن روزگار ،زنان در پس پرده ها بوده اند و شاعر ، چون زن و معشوق را نمی دیده ناگزیر از تخیلات خود برای وصف معشوق استفاده می کرده است.

اما امروز که زنان در اجتماع هستند و معشوق در دسترس است، شعر عاشقانه ، ازواقعیت و تجربه های شخصی شاعر سخن می گوید.

عرض می شود:  به تذکره ها و کتاب های تاریخ ادبیات نگاه کنید و ببینید که چه تعداد شعر عاشقانه شخصی با بیان مشخصات و حتی نام معشوق سروده شده است.

در دسترس بودن و نبودن معشوق نیز به موضوع حضور در اجتماع ربطی ندارد ، این نکته ای است که به آرزوهای کمال جویانۀ انسان به ویژه انسان عاشق و شاعر مرتبط است که مصداقی برای آن تصوری که از معشوق آرمانی دارد، در عالم واقع نمی یابد این است که در شعرش آن را می آفریند.

به این دو نمونه از شعر امروز دربارۀ همین نکته بنگرید:

پیکر تراش پیرم و با تیشۀ خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام           (نادر نادر پور)

 

نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله ای هست/               ( سهراب سپهری)

 

2-  می فرمایند : شعر گذشته ، متقارن است و دو مصراع در یک بیت ، نشانگر نگاه سنتی به جهان است که ، دوگانه هایی چون خیر و شر، نور و تاریکی ، خدا و شیطان ، در آن وجود دارد. در جهان به هم ریختۀ امروز جایی برای این تقارن و توازن نیست و شعر سپید ، با این به هم ریختگی جهان امروز سازگاری دارد.

 

عرض می شود : آیا در جهان امروز هیچ دوگانه ای وجود ندارد؟ یعنی روز و شب، خیر وشر، سپید وسیاه و تمام دو گانه های دیگر از میان رفته اند؟ آیا قالب هایی مثل خسروانی که از سه مصراع ساخته می شد یا ترانه هایی که مصراع های فرد داشت یا مسمط ها که از بندهایی با سه، چهار، پنج و شش مصراع ساخته می شود اشاره به نگاه سه گانه و چهار گانه  و پنج گانه به جهان دارد؟

اصلا آیا جهان صنعتی و ماشینی امروز منظم تر و متقارن تر است یا جهان طبیعی و روستایی دیروز که گاه حتی میان دو روستای نزدیک به هم اختلاف و تنوع فرهنگی و زبانی فراوان وجود داشت؟

 

3- می فرمایند: شعر گذشته ، آسمانی بود وشاعران به زمین و نیازهای واقعی انسان توجهی نداشتند. اما شعر امروز به زمین آمده است و دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی او حرف می زند.

 

عرض می شود: اگر شعر گذشتگان را بخوانید ، در می یابید که به غیر از تعدادی معدود از شعرهای عرفانی تقلیدی، بقیۀ اشعار و از جمله حتی شعرهای عرفانی، دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی اوست. مثلا در داستان شیخ صنعان که از مشهورترین حکایت های عرفانی است ، ماجرای عشقی واقعی و تجربی بیان می شود، عشقی که نه در عوالم روحانی و مکاشفه ای ، بلکه در کوچه و خیابان و زیر پنجره شکل می گیرد.

برای آسودگی خاطر اهل زمین ، این چند بیت مشهور دربارۀ انسان و نیازهای واقعی و زمینی او از شعر قدیم نقل می شود :

مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود

نبود دندان لا بل چراغ تابان بود

***

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا

شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا

***

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر

***

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس

عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

***

این بیت اخیر مطلع غزلی است از سعدی ، که مشتاقان توصیف تجربی معشوق واقعی و زمینی می توانند به آن مراجعه کنند.

4- می فرمایند: شعر در گذشته به مثابه اسطوره بوده است. یعنی شاعران ، مدعی بوده اند که شعر را در حالت ناخودآگاه می سرایند و از آسمان هدیه می گیرند. اما امروز ، شعر سرودن جای خود را به شعر نوشتن و شعر ساختن ، سپرده است. یعنی شاعر با آگاهی از نظریه های ادبی و قواعد زبانی و زیباشناسانه به معماری آگاهانۀ کلمات می پردازد.

 

عرض می شود: اگر از میان شعرهای قدیم فقط قالب قصیده را بنگرید ، می بینید که حتی نام آن بر ساختار آگاهانه و قصد شاعر دلالت دارد.چنان که پیکرۀ قصیده نیز چنین است، قصیده با تشبیب و نسیب آغاز می شود، به ابیات گریز وتخلص به نام ولقب ممدوح

می رسد ، وارد مدح می شود و پس از آن به درخواست صله و دعای ممدوح ختم می شود.

در منظومه ها نیز اغلب با ساختار پیش اندیشیده و معماری شده مواجهیم، در منطق الطیر عطار، حدیقۀ سنایی ، مخزن الاسرار نظامی ، بنگرید و ببینید چگونه فصل بندی ها و حکایت های اصلی و فرعی وشاخه های شعر ، نظام منطقی و آگاهانه دارد.

اصلا اصطلاح " شعر ساختن" در روزگار گذشته بسیار رواج داشته است، چنان که در شعرهایی که با استقبال از طرح شعر شاعری دیگر ساخته می شد، به این قصدو تعمد اشاره    می کردند. در کنار این شیوۀ مرسوم ، یعنی شعر ساختن البته شعرهایی هم بوده است که ارتجالا و بدون اندیشه و تمهید قبلی سروده می شد، چنان که غالب سروده های مولانا چنین است.

5- می فرمایند: شعر گذشته "بیت مدار"  است. یعنی شاعر در هر بیت سخنی مستقل دارد چندان که با جا به جایی ابیات و حتی حذف برخی بیت ها هیچ تغییری  در ساختار شعر رخ نمی دهد.

اصلا شعر گذشته ، انسجام عمودی ندارد و تمام همت شاعر متوجه انسجام افقی و ساختن بیت های قوی است و نه یک قطعه شعر منسجم و ساختارمند.

 عرض می شود: بخشی از این سخن درست است و آن هنگامی است که دربارۀ گونه ای از غزل های مبتنی بر ابیات مستقل حرف می زنیم.

اما وقتی به گونه های دیگر غزل از جمله غزل های روایی نگاه کنیم، انسجام عمودی شعرها چنان است که هیچ دستکاری در ترتیب ابیات ممکن نیست. در قالب های دیگر ، مانند دوبیتی ، رباعی ، قصیده ، قطعه ، مسمط ، مثنوی ، ترجیع بند و ترکیب بند، اگر نیک بنگریم، غلبه با اشعاری است که انسجام عمودی دارند و در آن ها تمامی شعر ، یا بندهای آن ، واحد شعری محسوب می شوند و ابیات استقلال چندانی ندارند.

اما اصل سخن این است که این دو شیوه، یعنی استقلال سطرهای شعری و یا پیوستگی آن ها، دو امکان برای شعر است و هیچ یک بر آن دیگری برتری و ترجیح ندارد.

چنان که در آثار شاعران امروز نیز با هر دو شیوه مواجه می شویم و می خوانیم ولذت  می بریم.

 ( ادامۀ این سخن را در مجالی دیگر خواهم نوشت.)

 

نخستین شعرهای نیما/مانی امین



نیما سرودن شعر را از سال ١٢٩٩ و از سن ٢٣ سالگی شروع کرد. نخستین شعری که از او به یادگار مانده متنوی بلند "قصه رنگ پریده خون سرد" است که تاریخ اسفند ١٢٩٩ را دارد.
 او کار شاعری را با سرودن شعرهای سنتی و نیمه سنتی آغاز کرد و حدود ١٧ سال از عمر شاعری اش را به سرودن چنین شعرهایی گذراند. نیما در این مدت بیش از شصت شعر کلاسیک و نوکلاسیک کوتاه و بلند و تعداد زیادی رباعی ساخت.
در تمام طول این هفده سال نیما مدام در فکر یافتن قالبی نوین و مناسب برای شعر فارسی و در کوشش و پژوهش در این راه بود، قالبی که در آن بتواند صورت و معنای نوینی را که مورد نظرش بود جا دهد و شعر فارسی را از رکود و رخوت هزار ساله بیرون آورد و به آن جان و روح تازه ای ببخشد. در این راه پیوسته به تجربه های تازه دست می زد و تحقیق و تمرین می کرد. حاصل این تجربه اندوزی دراز مدت و جستُ جوی دیرپا، مستزاد گونه ها، مسمط واره ها، ترکیب بندها، چند پاره ها، دو بیتی پیوسته ها و گونه های دیگر شعر نیمه سنتی و نوکلاسیک همچون "ای شب"(١٣٠١)، "شیر" (١٣٠١)، "افسانه"(١٣٠١)، "یادگار"( ١٣٠٢)، "محبس" (١٣٠٣)، "خارکن" (١٣٠٣)، "خانواده سرباز" (١٣٠٤)، "از ترکش روزگار"(١٣٠٥)، "به یاد وطنم"(١٣٠٥)، "تسلیم شده"(١٣٠٥)، "شمع کرجی"(١٣٠٥)، "قو" (١٣٠٥)، "قلب قوی"(١٣٠٥)، "گرگ"(١٣٠٥)، "آواز قفس" (١٣٠٥)،"جامه مقتول (١٣٠٥)، "شهید گمنام" (١٣٠٦)، "سرباز فولادین" (١٣٠٦) ، "بهار" ( ١٣٠٨)، "سال نو" ( ١٣٠٩) و "صبح" (١٣١٠) بود.
از این دسته از شعرهای نیما شعر "ای شب" نخستین شعرش بود که در نشریه ای منتشر شد. این نشریه هفته نامه نوبهار بود که این شعر او را در پاییز سال ١٣٠١ منتشر کرد.
 بالاخره نیما از زمستان سال ١٣١٦ سرودن شعرهای آزادش را شروع کرد و نخستین شعر آزادش را با نام "ققنوس" در بهمن ماه این سال سرود. پیش از سرودن شعر "ققنوس" نیما به مدت سه سال هیچ شعری نسرود. در فاصله این سه سال، یعنی از آذرماه سال ١٣١٣ که او منظومه بلند "قلعه سقریم" را در قالب مثنوی و تحت تأثیر منظومه های نظامی گنجوی، در چند شبی که در دهکده یوش بود و بنا بر نوشته خودش تنهایی بی نهایت مشوشش ساخته بود، به یاد دوست سراپا حس و مهربانی اش، جهانگیر سرتیپ پور سرود، تا بهمن ماه سال ١٣١٦ که شعر "ققنوس" را سرود؛  سراسر در کار تفکر و تأمل روی شیوه نوین سرایش شعر بود و روی این شیوه تحقیق و مطالعه و کار می کرد. او در این سه سال تمام نیروی فکری و توان روانی اش را صرف کار پژوهش و بررسی روی سبک تازه ای کرد که در حال زایش و پرورش آن بود و چون مادری باردار، نطفه سبک نوینش را در بطن جان و ذهن و روانش می پرورد. در این سه سال او چون مرغی بلند پرواز روی تخم زرین خود که همانا شعر آزادش بود خوابیده و در حال بار آوردن و به ثمر نشاندن آن بود.
 به این ترتیب "ققنوس" نخستین شعر آزاد نیماست و این نخستین شعر آزاد را او درست در چهل سالگی، یعنی در اوج شکوفایی جوانی و بلوغ حسی، عاطفی و فکری، و در سال های آخر نیمه نخست عمر شاعری اش و بیست و دو سال مانده به پایان عمرش سرود. با این حساب، هم اکنون، از عمر نخستین شعر آزادی که نیما سرود، درست هفتاد سال می گذرد و بهمن ماه امسال هفتادمین سالگرد تولد شعر آزاد نیمایی است.
شعر "ققنوس"، این نخستین شعر آزاد نیما که یکی از درخشان ترین شعرهای او نیز هست، اینگونه آغاز می شود:
 ققنوس مرغ خوشخوان، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
 در این شعر نیما توصیفی سمبلیک و شاعرانه از جایگاه خود و شخصیت ققنوس وارش در شعر معاصر فارسی ارائه می دهد و سرنوشت و آینده اش را که همانا ایثار و ازخودگذشتگی و گذر از مرزهای شهادت در هنر است روشن بینانه پیش بینی می کند. او خود را ققنوس شعر زمانه اش می داند، مرغی خوشخوان و نامدار که از وزش بادهای سرد بی مهری و عداوت و کینه معاصران تنگ نظر و کوتاه بینش آواره می ماند، و در حالی که سایر پرندگان شعر فارسی دسته جمعی، گرداگرد او بر سر شاخساران بستان شعر نشسته اند، او مطرود و منزوی بر سر شاخه خیزرانی تنها نشسته و از دید آن مرغان غریبه ای ست غریب و بی کس و کار.
او خود را ققنوسی می داند که آوازه خوان نغمه های غریبه و ناآشنا و صداهای دور است، بنیاد آوازهایش ناله های گمشده است و از رشته های پاره صدها صدای دور، دیوار بنای شعر نوین را می سازد.
سرانجامش نیز جز سوختن در آتش رنج های درونی نیست، سوختنی که بارآور است و پر برکت، و سبب می شود که فرزندانش که جوجه هایی از تخم او هستند، از دل خاکسترش سر بر آورند و به ثمر برسند.
"ققنوس" گرچه نخستین شعر آزادی بود که نیمایوشیج سرود ولی نخستین شعر آزاد منتشر شده از او نبود و نیما برای انتشار آن بیش از دو سال صبر کرد و منتظر فرصت مناسب ماند.
در سال ١٣١٧ نیما به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و کمی بعد، کارمند اداره تازه تأسیس موسیقی شد. در همین سال مین باشیان که از افسران موسیقیدان بود، مأمور نشر مجله موسیقی در اداره موسیقی شد. او از صادق هدایت، عبدالحسین نوشین، ضیا هشترودی و چند هنرشناس فرهیخته دیگر دعوت به همکاری کرد و با یاری آنان هیئت تحریریه ای روشنفکر و هنرمند برای مجله موسیقی برگزید. نیما هم که کارمند اداره موسیقی بود به دعوت هدایت و نوشین به این تحریریه پیوست، و به این ترتیب فرصت مناسبی پیش آمد تا چند نویسنده برجسته در کنار هم مجله ای هنری را که در نوع خود نخستین مجله هنری در ایران بود، اداره کنند.
مجله موسیقی جایگاهی مناسب برای انتشار شعرهای آزاد نیما بود و او انتشار شعرهای آزادش را با این مجله آغاز کرد و نخستین شعرهای آزادش را در این مجله منتشر کرد. نخستین شعر آزادی که نیما در مجله موسیقی منتشر کرد شعر "غراب" بود که آن را در مهرماه سال ١٣١٧، هشت ماه پس از سرودن شعر "ققنوس" سروده بود. به این ترتیب شعر "غراب" نخستین شعر آزاد منتشر شده از نیما در نشریات است. این شعر چنین آغاز می شود:
 وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب
با رنگ های زرد غمش هست در حجاب
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب
وز دور آبها
همرنگ آسمان شده اند و یکی بلوط
زرد از خزان
کرده ست روی پارچه سنگی به سر سقوط
زان نقطه های دور
پیداست نقطه سیهی
این آدمی بود به رهی
جویای گوشه ای که ز چشم کسان نهان
با آن کند دمی غم پنهان دل بیان.
 پس از سرودن شعر "غراب" دوباره نیما به سرودن شعرهای کلاسیک و نوکلاسیک روی آورد و در پاییز و زمستان سال ١٣١٧ شعر نوکلاسیک "مرغ غم" را با قالبی مستزاد گونه و نیز پنج غزل سنتی سرود.
در سال ١٣١٨، نیما سه شعر آزاد دیگر به نام های "می خندد"، " گل مهتاب" و "وای بر من" سرود. او این شعرهای آزادش را هم، پیش از انتشار "ققنوس"، در مجله موسیقی منتشر کرد. سرانجام، پس از دو سال و چند ماه صبر و انتظار ، نوبت به انتشار شعر "ققنوس" رسید و این شعر در اردیبهشت ماه سال ١٣١٩، در شماره دوم سال دوم مجله موسیقی منتشر شد، و به احتمال زیاد، نیما این شعر را در پاسخ به مخالفان شعرهای آزادش که با انتشار چند شعر آزاد قبلی اش، به خصوص شعر "گل مهتاب"، مخالفت و اعتراض شدیدشان برانگیخته شده بود، انتشار داد تا جوابی دندان شکن و قاطع به آنان داده باشد.
در فروردین ماه همین سال، نیما شعر آزاد دیگری با عنوان "لاشخورها" سرود و در خرداد ماه این سال نخستین منظومه آزاد خود "خانه سریویلی" را سرود و در مقدمه ای که بر این منظومه نگاشت برای نخستین بار عنوان "شعر آزاد" را برای این گونه شعرهای خود برگزید و درباره این شعرهایش چنین نوشت:
" این شعرهای آزاد، آرام و شمرده و با رعایت نقطه گذاری و به حال طبیعی خوانده می شوند؛ همانطور که یک قطعه نثر را می خوانند."
منظومه "خانه سریویلی" چنین آغاز می شود:
 ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال
آن زمان در حال آرامش
زندگی شان بود
وز فریب تازه زشت بدانگیزان
فکرت آنان نمی آشفت، از این رو
بود در آن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.
 
از پس برگ درختان به هم پیچیده، آهسته
رنگ دل آویز خود را آفتاب
می پراکند و شبان نم گرفته در مه دایم
از فراز کوهساران تیرگی شان را
خامش و بی همهمه روی چمنها پخش می کردند
سریویلی، آن یگانه شاعر بومی هم،
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود
زندگی می کرد
شاد و خرم.
 نخستین بار نیما دو تا از شعرهای آزادش را در نخستین کنگره نویسندگان و شاعران، در چهارشنبه شب پنجم تیرماه سال ١٣٢٥، در حالی که برق رفته بود، در فضایی نیمه تاریک و شاعرانه، در زیر نور شمع خواند. این شعرها عبارت بودند از شعرهای "آی آدمها" ( سروده ٢٧ آذر ١٣٢٠) و "مادری و پسری" (سروده ٥ اردیبهشت ١٣٢٣). شعر "آی آدمها" چنین شروع می شود:
 آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان.
 
شعر "مادری و پسری" اینگونه آغاز می شود:
 در دل کومه خاموش فقیر
خبری نیست ولی هست خبر
دور از هر کسی آنجا شب او
می کند قصه ز شبهای دگر
 
کوره می سوزد و هر شعله به رقص
دمبدم می بردش بند از بند
این سکونت که در آنجاست به پا
با سکوت شب دارد پیوند.
 در توضیحی بر این شعر نیما چنین نوشته است:
" ملت ما محتاج به شنیدن حرف های جدی است، این کار با دکلاماسیون انجام می گیرد. من معتقدم که شعر فارسی باید وزنی را اختیار کند که به واسطه جدا شدن از موسیقی یک روند ما به کار دکلاماسیون بخورد."
 به این ترتیب، هفتاد سال پیش، با این شعرهای آزاد، درخت هماره برومند و همیشه بارور شعر آزاد نیمایی شکوفا شد و به بار و بر نشست. سرسبزی اش پایدار و بارآوری اش ماندگار باد.

شعر یا داستان/احمد طبائی



ادبیات را شاید بتوان از منظری مهم‏ترین دستاورد هنری بشر نام نهاد. چراکه: ۱- از کهن‏ترین شاخه‏های هنر محسوب می‏شود. ۲- بهترین ابزار برای انتقال ژرف‏ترین و پیچیده‏ترین مفاهیم، اندیشه‏ها و احساسات انسانی است. ۳- برای انتشار، به کمترین امکانات ممکن نیاز دارد و به همین واسطه، هنری فراگیر به شمار می‏آید.

اما ادبیات با وجود گستردگی زیرمجموعه‏هایش، دو رکن اصلی را که در عین حال خلاقانه هم هستند، در بر می‏گیرد: «شعر» و «داستان». و دیگر نحله‏های ادبی یا برگرفته از این دو رکن هستند مثل ترانه (منظوم) و قطعه ادبی (منثور)، یا در خدمت این دو رکن، مانند نقدها و پژوهش‏های ادبی. پس پر بیراه نیست اگر مفهوم ادبیات را مجازاً معادل شعر و داستان بدانیم.

حال باید دید که شعر و داستان ـ این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر ـ چه ویژگی‏ها و قابلیت‏هایی دارند که آنها را از هم متمایز می‏کند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا می‏بایست یادآوری کرد که رفتارهای انسانی برگرفته از دو قوّه «عقل» و «احساس» است که در وجود آدمی به ودیعه نهاده شده و هر تصمیم یا عملی که از او سر می‏زند، منشا عقلانی، احساسی یا عقلانی ـ احساسی دارد. و پر واضح است که هیچ یک از این قوا، بر دیگری برتری مطلق ندارد و نمی‏توان ذات انسان را فارغ از این دو تصور کرد. به بیان دیگر، عقل و احساس به بال‏هایی می‏مانند که جان آدمی برای پرواز کردن، نیازمند حضور و عملکرد صحیح هردو است.

بنابراین، هنر ـ به طور عام ـ و ادبیات ـ به طور خاص ـ از دو منظر، ریشه در ترکیب و آمیختگی قوای عقلانی و احساسی بشر دارند. نخست آنکه هنرمند ـ به حکم انسان بودن ـ در لحظه خلق یک اثر هنری، برکنار از تاثیر قوای یاد شده نیست و دیگر اینکه، به هر روی خمیرمایه تولید هر اثر هنری، روح و روان و زندگی انسان‏هاست و هنرمند با الگوبرداری از آن، به آفرینش یک اثر هنری دست می‏زند و همانطور که گفته آمد، این شاخص‏های انسانی همه حاصل و برآیند آمیختگی قوای عقل و احساس است. حال با این مقدمه کوتاه، می‏توان پرسش فوق را پاسخ گفت.

اگر به تعریف سنتی از شعر پایبند باشیم که شعر را، کلامی موزون و مقفّی و مخیّل می‏داند، پس در این تردیدی نیست که شعر به لحاظ ویژگی‏های ساختاری و به دلیل بهره‏گیری از موسیقی و آهنگ، دینامیک‏تر از داستان است، بنابراین از تاثیرگذاری سریع‏تر و برانگیزانندگی بیشتری هم برخوردار. این البته مزیت بسیار بزرگی است و این امکان را فراهم می‏کند که شعر به سادگی در ذهن بنشیند و به خاطر سپرده شود اما همین بهره‏گیری از آهنگ که به واسطه رعایت اوزان عروضی، قافیه و موسیقی طبیعی کلمات حاصل می‏گردد، تا حدی ذهن شاعر را در لحظه سرایش، درگیر می‏کند و بخشی از انرژی فکری او را به خود مشغول می‏دارد و سبب می‏شود که اندیشه و تحلیل شاعر، از ژرفای کمتری برخوردار گردد. اما در مقابل، داستان‏نویس که برای نوشتن و خلق اثر، آزادی فکری و ذهنی بیشتری دارد، از این پتانسیل نسبی برخوردار است که اندیشه جاری و ساری در اثرش را ژرفای بیشتری ببخشد و بسیار دقیق‏تر و موشکافانه‏تر ـ البته از منظر هنر ـ به تحلیل و ارزیابی زندگی و روابط انسانی بپردازد. این ویژگی باعث می‏شود که داستان، تاثیری کندتر اما پایدارتر را بر ذهن و ضمیر مخاطب بر جای بگذارد. از دیگر سو، شعر کلامی مخیّل هم هست، بنابراین شاعران نمی‏توانند از پرداختن به عنصر خیال ـ که یکی از دلپذیرترین عناصر اصلی شعر به حساب می‏آید ـ غفلت ورزند و آن را به نفع واقعیت ـ که عقل و منطق با آن سازگاری بیشتری دارد ـ قربانی کنند. هرچند که داستان هم چندان با عنصر خیال بیگانه نیست و اصلا ژانری در داستان‏نویسی به این نام ـ داستان‏های علمی و تخیلی ـ تعریف شده، اما داستان‏نویسان به مانند شاعران، دل در گرو خیال خود ندارند و بیش از آنکه شیفته و فریفته خیال باشند، دل‏بسته واقعیات مشهودند! و بی‏شک این سخن، تنها بیان یک قاعده کلی است و شاید بتوان در میدان نظر و عمل، تفاوت‏هایی دید و بر این تفاوت‏ها، شاهد مثال‏هایی نیز برشمرد. 

حال با کمی دقت، درخواهیم یافت که ویژگی‏های یادشده برای شعر و داستان به ترتیب با نمود بیرونی قوای احساسی و عقلانی انسان، نزدیکی بیشتری دارد و همین نزدیکی‏ها سبب می‏شود که شعر در قیاس با داستان از کشف و شهودی اشراق‏گونه‏تر برخوردار گردد و در مقابل از منطق و استدلال عقلانی سست‏تر! ـ شاید در این زمینه، آثار شاعری چون سهراب سپهری مثال بسیار خوبی باشد که در آن، ویژگی‏ها و تفاوت‏های یادشده به نحو بارز و چشمگیری قابل مشاهده است ـ هرچند که نه شعر یکسره بر احساس استوار است و نه داستان به تمامی بر عقل و منطق. به دیگر بیان، شعر و داستان هر دو وامدار و برگرفته از قوای حسی و عقلی بشر هستند اما در مورد شعر، کفه ترازو به سمت احساس و در مورد داستان به طرف عقل سنگینی می‏کند. حال به قول مهندسان عمران، درصد اختلاط این دو به چه ترتیب است، این بحثی دیگر می‏خواهد و مجالی دیگر می‏طلبد!

اما همانطور که پیشتر اشاره شد، ساحت وجودی انسان دارای ابعاد حسی و عقلی است که پرورش این دو بعد به صورت متوازن و هماهنگ با هم، رمز دستیابی به سعادت و کمال آدمی‏ست. شعر و داستان هم، دو نحله ادبی‏اند که برای پاسخگویی به نیازها و پرورش ابعاد وجودی انسان و نیز سرشار کردن لحظه‏های حسی ـ عاطفی و عقلی ـ منطقی او پدید آمده‏اند. لحظه‏هایی که در آن، گاه شور بر شعور چیره‏ می‏شود و گاه شعور بر شور غلبه می‏یابد. پس در مقام نظر، نمی‏توان یکی را بر دیگری اصالت داد یا برتر دانست. مهم آن است که شاعران و نویسندگان بتوانند با استفاده از تمام ظرفیت‏ها و پتانسیل‏های نهفته در این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر، زندگی او را به سوی نیکبختی و سعادت رهنمون گردند.

اصول درست نقد/آناهیتا بنی اسدی


شعر را به دو شیوه‌ی کلی می‌شود نقد کرد: شیوه‌ی نقد عمومی- شیوه‌ی نقد تخصصی.

در شیوه‌ی نقد عمومی یک شعر، تمام عنصرهای اصلی آن را در نظر می‌گیریم و با بررسی انتقادی این عنصرها شعر را نقد می‌کنیم.

در شیوه‌ی نقد تخصصی، شعر را از زاویه‌ی دیدی خاص و بر اساس نگرشی تخصصی نقد می‌کنیم.

شیوه‌های اصلی نقد تخصصی شعر عبارتند از:

شیوه‌ی شکل‌مدارانه formalistic approach

شیوه‌ی روان‌شناختی   psychological approach

شیوه‌ی زبان‌شناختی linguistical approach

شیوه‌ی استوره‌شناختی mythological approach

شیوه‌ی پدیدارشناختی phenomenological approach

شیوه‌ی ساختارگرایانه structuralist approach

شیوه‌ی سبک‌شناختی stylistics approach

شیوه‌ی نمایی  exponential approach

شیوه‌ی جامعه‌شناختی sociological approach

شیوه‌ی شیوایی‌شناختی rhetorical approach

شیوه‌ی تکوینی genetic approach

همچنین روشهای دیگر نقد وجود دارد که نگاههای خاصتری دارند، از جمله:

نقد ژانرگرا(نقد انواع)- نقد نوارستویی(مکتب شیکاگو)- نقد فمینیستی- نقد مارکسیستی- نقد پلورالیستی (نقد کثرت‌گرا).

در این بحث به شیوه‌ی عمومی نقد شعر می‌پردازم. در این شیوه ناقد تمام عنصرهای اصلی شعر، شامل معنا- خیال‌- زبان- آهنگ- فرم را بررسی انتقادی می‌کند.

معنای شعر عبارت است از محتوا و درون‌مایه‌ی فکری، حسی و عاطفی شعر، پیام آن، و طرحی که درون‌مایه و حال و هوا و پیام شعر در آن بیان می‌شوند.

در نقد معنای شعر ناقد محتوای شعر را از نظر چگونگی پردازش، ویژگیهای طرح، نو و ابداعی بودن، امیدانگیزی و آرمان‌گرایی، و از نظرهای دیگر بررسی انتقادی می‌کند.

خیال که معادل واژه‌ی ایماژ است مجموعه‌ی امکانات بیان هنری و آرایه‌های معنوی برای تصویرسازی در شعر است و صورتهای اصلی آن را صفت، تشبیه، استعاره، کنایه، ایهام، اغراق و صورتهای دیگری چون شخصیت‌بخشی و حس‌آمیزی تشکیل می‌دهد. این صورتها به شکل تصویرهایی خیال‌انگیز در شعر نموده می‌شوند.

در نقد خیال شعر ناقد به نقد جنبه‌ی تصویری شعر می‌پردازد و آرایه‌های معنوی به کار رفته در شعر و تصویرهای ساخته شده با این آرایه‌ها را بررسی انتقادی می‌کند.

زبان شعر نحوه‌ی بیان معنا و خیال شعر در قالب عبارتها و جمله‌ها است.

در نقد زبان شعر ناقد شعر را از نظر نوع زبان آن (کهنه یا نو بودن، عامیانه یا ادبی بودن و...) و تناسب آن با معنا و خیال، همچنین از نظر درستی و سلامت، رسایی و روانی، آراستگی، پیراستگی، ایجاز، مطبوعی، رنگ‌آمیزی، استواری، تناسب، و ویژگیهای دیگر زبانی بررسی انتقادی می‌کند.

آهنگ شعر ناشی از وزن و قافیه‌ی شعر و کلیه‌ی آرایه‌های لفظی به کار رفته در شعر از جمله هماهنگیها و تجانسهای آوایی است.

در نقد آهنگ شعر ناقد شعر را از نظر وزن و قافیه و آرایه‌های لفظی آن بررسی انتقادی می‌کند.

فرم شعر قالبی‌ست که سایر عنصرهای شعر در آن قرار می‌گیرند. فرم به شعر ساختاری متشکل، مشخص و منسجم می‌دهد.

در نقد فرم شعر ناقد شعر را از نظر فرم و ویژگیهای آن و تناسبش با سایر عنصرهای شعر، به‌ویژه معنای، بررسی انتقادی می‌کند.

حال برای نشان دادن چگونگی بررسی انتقادی یک شعر به شیوه‌ی نقد عمومی، شعر "تو را من چشم در راهم" سروده‌ی نیما یوشیج را بررسی انتقادی می‌کنیم:

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.

 

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.

تو را من چشم در راهم.

۱- بررسی انتقادی عنصر معنا در این شعر

درون‌مایه‌ی شعر چشم به راهی و انتظار کشیدن بی‌سرانجام برای کسی است و نیما در این شعر حال و هوای چشم به راهی و حس اندوه ناشی از انتظار کشیدن نافرجام را خلق کرده. اگرچه در شعر کلاسیک و به‌ویژه در غزل فارسی بیتهایی درباره‌ی چشم به راهی داریم، مثلاً حافظ در این باره سروده:

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

یا:

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس‌آرایی

ولی شعری که به طور کامل در بیان حس و حال چشم به راهی باشد و اندوه انتظار کشیدن را القا کند، تا پیش از این شعر نیما یوشیج سراغ ندارم، بنابراین شعر "تو را من چشم در راهم" معنایی بدیع دارد و از این نظر نوآورانه است.

نقطه‌ی مثبت دیگر این شعر از نظر معنا، بیان خطابی آن، خطاب به دوم شخص مفرد، است. این نوع بیان خطابی در بین شعرهای نیما یوشیج و در شعر معاصر فارسی تا پیش از او کم‌نظیر است، و همین بیان خطابی به شعر لحنی صمیمانه و عاطفی بخشیده و این لحن بر قدرت اثرگذاری شعر افزوده و آن را گیرا و جذاب کرده است.

۲- بررسی انتقادی عنصر خیال در این شعر

شعر "تو را من چشم در راهم" دارای سه تصویر خیال‌انگیز از مکانی کوهستانی در شب است. این سه تصویر در این سطرها توصیف شده‌اند:

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

در تصویرهای دوم و سوم چند آرایه‌ی معنوی اجزای صورتهای خیال شعر را فراهم کرده‌اند. این آرایه‌ها عبارتند از: تشبیه دره‌های تاریک به ماران مرده- استعاره‌های "دست نیلوفر" و "پای سرو کوهی"-  آرایه‌ی تناسب " دست و پا".

از این سه تصویر، تنها تصویر سوم در القای حال و هوای شعر نقشی پررنگ دارد و تصویری‌ست در خدمت فضای شعر که به طور نامستقیم و بر پایه‌ی خصلت ایماژی خود حس و حال شعر را به خواننده منتقل می‌کند. این تصویر به خواننده این را القا می‌کند که همانطور که سرو کوهی در بند نیلوفر گرفتار است، ذهن شاعر هم در بند یاد کسی گرفتار است و شاعر شباهنگام چشم به راه او نشسته. ولی دو تصویر دیگر نقشی در القای حس و حال شعر ندارند و صرفاً دو تصویر از فضای شبانه‌ای هستند که شاعر در آنجا انتظار می‌کشد. یکی از آنها تصویری از شاخه‌ی درختی‌ جنگلی است که سایه‌ها در آن رنگ سیاه به خود می‌گیرند، دیگری تصویری‌ست از دره‌هایی که وقتی از بالای کوه به آنها نگاه می‌شود شبیه مارانی مرده به نظر می‌رسند.

تصویرها ایرادهای توصیفی هم دارند. مثلاً تصویر شبی که در آن در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی می‌گیرند، گنگ و غیر قابل حس و از نظر تصویری معیوب است، زیرا در شب سایه‌‌ای در شاخ تلاجن وجود ندارد که بخواهد رنگ سیاهی بگیرد. در تصویر دوم هم "در آن دم" و "بر جا" و "خفتگانند" زیادی است و این اجزای زاید تصویر را مخدوش و غیر محسوس کرده است. کافی بود نیما در توصیف این تصویر بگوید "شباهنگام/ که در آن دره‌ها چون خفته مارانند" یا "شباهنگام/ که در آن دره‌ها چون مرده مارانند." تا تصویری موجز و مشخص و محسوس خلق کرده باشد.

پررنگترین عنصر خیال در این شعر ابهام است، ابهامی که در هویت شخصی که نیما چشم به راهش است، وجود دارد و مشخص نیست که این شخص کیست و چه نسبتی با نیما دارد. مرد است؟ زن است؟ یار است؟ دوست است؟ برادر یا خواهر است؟ رفیق همفکر و همراه است؟ هیچ معلوم نیست. تنها چیزی که مشخص است این است که این شخص دلخستگانی دارد که از دوری‌اش اندوهگینند، و احتمالاً نیما هم یکی از این دلخستگان اندوهگین است. این هم تا حدی روشن است که این شخص دیرزمانی از نیما دور بوده به‌طوری که اصلاً معلوم نیست او را به یاد می‌آورد یا نه، ولی نیما شبها در آن مکان کوهستانی چشم به راه او بوده و هست و بدون اینکه علتش روشن باشد هرگز یاد او در ذهنش کمرنگ نشده و او را فراموش نکرده است.

این ناروشنیها سبب شده که شعر "تو را من چشم در راهم" دارای عنصر قوی ابهام باشد و این عنصر بر سایر عناصر شعر سایه بیفکند. عنصر ابهام در این شعر سبب ایجاد پرسشهایی در ذهن می‌شود، از این دست: این کیست که نیما دیرزمانی چشم به راه اوست؟ چه رابطه‌ای با نیما و چه احساسی نسبت به او دارد؟ چرا دیرزمانی از او دور بوده؟ چرا دلخستگانی دارد؟ آیا نیما هم یکی از این دلخستگان است؟ چرا در این زمان طولانی او را از یاد نبرده؟ چه تعلق خاطری به او دارد؟ آیا امیدی به بازگشت او هست؟ همین ابهام و پرسش‌انگیزی شعر است که آن را خیال‌انگیز کرده و عنصر خیال را بر آن سایه‌افکن ساخته است.

 

۳- بررسی انتقادی عنصر زبان در این شعر

عنصر زبان در این شعر ضعیفترین عنصر است و عیبهای فراوانی دارد. این عیبها سبب شده که زبان شعر در مجموع ناسالم، نارسا، ناروان، نیاراسته و نپیراسته، نامطبوع و نااستوار، و آلوده به انواع ضعفها باشد. این شعر کوتاه- که تنها شش سطر مستقل دارد- بیش از ۱۰ اشکال زبانی دارد که به آن آسیب جدی رسانده‌ و ناشیوایش کرده‌اند. و اینک بعضی از این ایرادها:

در سطر "تو را من چشم در راهم شباهنگام" که بیان سالمش چنین است "شباهنگام من چشم به راه توام"، "چشم در راهم" ناسالم است و درست آن "چشم به راهم" است. "تو را" هم زاید است زیرا مفعول بخشی از مصدر "چشم به راه کسی بودن" است و بنابراین نیاز به نشانه‌ی "را" ندارد. در واقع، در بیان سالم نمی‌گوییم که "من تو را چشم به راهم" بلکه می‌گوییم "من چشم به راه تو‌ام".

در سطر "که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی"، عبارت "رنگ سیاهی می‌گیرند" ناسالم است و سالم آن "سیاه رنگ می‌شوند" یا "سیاه می‌شوند" است، "در شاخ" هم نارساست و رسای آن "بر شاخه‌های" یا "بر شاخ‌های" است. کل عبارت هم معنای روشنی ندارد و گنگ است، چرا که در شباهنگام همه چیز سیاه است و در جایی- نه بر شاخه‌های تلاجن و نه در هیچ کجای دیگر- سایه‌ای وجود ندارد که بخواهد سیاه رنگ شود، و اصولاً تصور چنین تصویری دور از ذهن و ناواقعی است.

در سطر "وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم" عبارت "راست اندوهی فراهم" ناسالم و نارساست و عبارت سالم و رسای آن چنین است "دچار اندوهند" یا "اندوهگینند". افزون بر این، روشن نیست که سیاه شدن سایه‌ها چه ربطی به اندوهگین شدن دارد و چرا سبب فراهم شدن اندوه می‌شود.

در سطر "شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند"، "در آن دم" و "بر جا" زاید است، "خفتگانند" هم همینطور، چون "مرده ماران" نخفته‌اند بلکه مرده‌اند.

در سطر "در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام" عبارت "در آن نوبت" زاید است.

در سطر "گرم یادآوری یانه، من از یادت نمی‌کاهم" عبارت "از یادت نمی‌کاهم" ناسالم است و سالم آن "از یادت نمی‌برم" است. (نیما از واژه‌های "فراهم" در "اندوهی فراهم" و "نمی‌کاهم" در "از یادت نمی‌کاهم" تنها برای این استفاده کرده که با واژه‌ی "راهم" در "تو را من چشم در راهم" در سطرهای پس از این دو سطر همقافیه شوند و فرم مورد نظرش پدید آید و بر بار موزیکی شعر افزوده شود.) در همین سطر عبارت "گرم یاد آوری" هم ناسالم است و سالم آن "گر به یادم آوری" است.

۴- بررسی انتقادی عنصر آهنگ در این شعر

عنصر آهنگ در این شعر در درجه‌ی نخست توسط وزن و قافیه به‌وجود آمده که موسیقی بیرونی شعر را تشکیل می‌دهند و در درجه‌ی دوم به کمک هماهنگیها و تجانسهای آوایی تولید شده است. وزن شعر را پایه‌ی "ت-‌تن‌-تن-‌تن" ایجاد کرده است. این وزنی‌ست که به‌ویژه هنگامی‌که پایه‌ی آن بیش از سه بار تکرار می‌شود ریتمی آرام و محزون پدید می‌آورد. در این شعر به جز در سطرهای اول و چهارم و هشتم، در سایر سطرها پایه‌ی وزن بین چهار تا شش بار تکرار شده و در نتیجه موزیکی محزون و آرام پدید آورده که با فضای معنایی شعر همخوانی دارد. به همین دلیل باید گفت که گزینش این وزن و ساختن سطرهای بلند از آن توسط نیما هنرمندانه و نشانه‌ی خوش‌ذوقی اوست.

همچنین در چند سطر از قافیه استفاده شده، از جمله قافیه‌های "فراهم" و "راهم" در پایان سطرهای سوم و چهارم، قافیه‌های "نمی‌کاهم" و "راهم" در پایان سطرهای هفتم و هشتم، و قافیه‌های "شباهنگام" و "دام" در پایان سطرهای اول و ششم. استفاده از این قافیه‌ها شعر را آهنگینتر کرده است.

نیما از هماهنگیهای آوایی هم در این شعر ماهرانه استفاده کرده است. از جمله در سطر  پنجم چند بار از هجاهای کشیده استفاده کرده که به "ا" ختم می‌شوند یا در خود شامل این حرفند، از جمله "شبا"، "هنگام" "جا"، "ها"، "ما"،"گا". استفاده از این هجاهای کشیده بر آرامی موسیقی شعر افزوده است. همچنین دو بار استفاده از هجای "را" در سطرهای "تو را من چشم در راهم" و هماهنگیهای آوایی بین واژه‌های "سایه‌ها" و "سیاهی" در سطر دوم به این شعر موسیقی درونی قدرتمندی بخشیده است.

در مجموع شعر از نظر عنصر آهنگ قوی است و موسیقی‌اش از نقاط قوت آن است.

۵- بررسی انتقادی عنصر فرم در این شعر

فرم قویترین و هنرمندانه‌ترین عنصر این شعر است. شعر فرمی بسیار منسجم و شکیل و زیبا دارد. این فرم عبارت است از دو بند همشکل چهار سطری که سطر چهارم هر دو بند کوتاه و یکسان است و سطرهای دیگر بندها بلند و متفاوت، و سطرهای سوم هر بند با سطر چهارم همقافیه است. این یکی از فرمهای ابداعی نیما است که آفریده‌ی ذوق و خلاقیت اوست و او در دو شعر دیگر- "داروگ" و "پاسها از شب گذشته‌ست"- درست به همین شکل، و در چند شعر دیگر با تفاوتهایی از این فرم استفاده کرده است. قافیه‌های سطرهای سوم و هفتم درست همان حالت "زنگ مطلب" را دارد که نیما معتقد بود قافیه در شکل عالی خود باید چنین حالتی داشته باشد. این قافیه‌ها انتظارآفرینند و ذهن را برای سطر پایانی بندها "تو را من چشم در راهم" آماده می‌کنند.

در جمع‌بندی نهایی باید بگویم که به نظر من در این شعر عنصرهای معنا و فرم و آهنگ از سایر عنصرها قویترند، عنصر خیال از نظر قدرت موقعیتی متوسط دارد، و عنصر زبان ضعیف و پرایراد است.
سبز و پاینده باشید...

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی  /   رضا همراز


میرزا عبدالرحیم نجار زاده تبریزی که در میان قاطبه ی کتابخوان بیشتر با نام طالبوف تبریزی مشتهر گردیده است ؛ یکی از رهبران فکری انقلاب مشروطیت می باشد که از خود چندین جلد کتاب نیز به یادگار گذاشته .خود وی در اکثریت قریب به اتفاق نامه هایش نام خویش را عبدالرحیم تبریزی توقیع نموده است . عبدالرحیم بن شیخ ابوطالب بن علی مراد نجار تبریزی که در برخی کتابهایش خود را عبدالرحیم نجار زاده تبریزی نیز نوشته ؛ در سال 1250 هجری مطابق با 1213 شمسی در دامنه کوه سرخ فام عینالی و محله سرخاب تبریز که امروزه با نام مقبره الشعرا بیشتر به اذهان آشنا گردیده ؛ دیده به هستی گشود و در سال 1289 یعنی پس از چهار سال از پیروزی مشروطیت در تمرخان شورا حاکم نشین داغستان رخ در خاک گذاشته در قبرستان مسلمانان آن شهر به خاک سپرده شد . او در سن شانزده – هفده سالگی دیار غربت اختیار کرده و اکثر عمر با برکت خود را در غربت طی می کند . طالبوف به غیر از زبان مادری خود ترکی ؛ به زبانهای عربی ؛ فرانسه ؛ روسی و فارسی کم و بیش آشنا بوده و در این زبانها دارای آثاری است . البته خود در جایی به اصطلاح امروزی ها شکسته نفسی اختیار کرده و به دانستن زبانهای ذکر شده گردن ننهاده است . وی زمانی که در داغستان زندگی می کرد لحظه ای از یاد موطن خود غافل نبود و از اخبار دور و نزدیک نیز به توسط روزنامه های وقت مطلع می گردید . یکی از روزنامه های روشنفکری آن ایام که منطبعه خارج بود ؛ روزنامه اختر بود که شهرتی به سزا کسب کرده بود . " در ربع آخر سده نوزدهم میلادی ؛ افراد علاقه مند ایرانی در ایران و خارج از ایران از طریق مجلات ایرانی چاپ استانبول و قاهره در بحث نوین سازی شرکت می کردند . معروف ترین این نشریات اختر از سال 1876 تا 1896 در استانبول به چاپ می رسید . این نشریه فعالیت های انجمن ایرانی مقیم پایتخت امپراطوری عثمانی را منعکس می کرد و بزرگترین وسیله تبادل نظر برای بحث بر سر پیشرفت و تمدن ایرانیان را نشان می داد . "

قدر مسلم اینکه" لغات و ترکیبات خاص در نثر طالبوف کم نیست . برخی از آنها شاید در میان فارسی زبانان قفقاز یا استانبول رایج بوده یا ترجمه از طرز تعبیر ترکی است . پاره ای از استعمالات وی روان و بلیغ است  مانند پیش بندی :  جلو گیری ؛ دراویش خرمن گرد ؛ خدمتانه : خرج سفر ؛ پاپوش : کفش ؛ چکمه – ساعت بند : بند ساعت ؛ بد قمار ؛ سماور نقره نما ؛ گنده شکمی .بعضی دیگر متاثر از عربی است یا الفاظ فرنگی است که هنوز معادل فارسی آنها رواج نیافته بوده است ؛ از قبیل : ضاحک بلا تعجب ؛ ذرات میاه ؛ ابخره مائی ؛ سرباز معلم ؛ تعلیم یافته ؛ قبرستان منتظری ما ؛ گدایان مسبوقی ؛ دل جمادی : سنگدل ؛ کولتور ؛ گروپ : گروه ؛ کونفیدنسیال : محرمانه . "

پس از چاپ کتاب ارزشمند و خواندنی " کتاب احمد یا سفینه طالبی " اثر عبدالرحیم طالبوف که به سرعت دست در دست افراد کتاب خوان می گشت ؛ روزنامه اختر نیز بنا به وظیفه خود که آثار گرانبها را تبلیغ می کرد ؛ به تبلیغ این کتاب پرداخت چرا که میرزا مهدی خان منشی صاحب نشریه ؛ خوب می دانست که روزنامه شان چقدر مورد توجه قرار می گیرد . ذیلا  آگهی چاپ کتاب احمد  اثر طالبوف را از روزنامه اختر به اتفاق می خوانیم :

 

کتاب احمد یا سفینه طالبی

"این کتاب سودمند دارای مطالب بسیار بلند نصایح و جغرافی و اندرزهای باریک سیاسی است . هر چند که مصنف محترم دانشمند مبنای سخن را به صحبتهای طفلانه گذاشته ولی پس از خواندن معلوم می شود که پیران کهنسال و دانشمندان نکته دان را از آن بهره های وافی است . الحق در پارسی تاکنون کس بدین نمط سخن نسروده است . برای صاحبان ذوق سلیم تدارک نسخه ای از آن کتاب لازم است . کتاب مذکور در اسلامبول در اداره و کتابخانه اختر و در (بمبی) در خدمت جناب عمده التجار حاجی محمد حسن صاحب تاجر کاشانی به فروش میرسد هر کس خواسته باشد بد آنجاها رجوع نماید. "

 مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی که به حق از اساتید بنام و برجسته ادبیات معاصر بودند اندیشه های و آثار طالبوف را ستوده ومی نویسد : " اندیشه های طالبوف و افق فکری که وی بر روی هموطنان خود گشوده موضوعی است شایان توجه که خوشبختانه مورد بحث واقع شده است اما مردی که توانست به مدد قلم خود در شمار پیشگامان ترقی و اصلاح طلبی ایران در قرن اخیر در آید ؛ چنان منزلتی دارد که در این کتاب از او یاد شود بخصوص که از بنیان گذاران ساده نویسی و نثر جدید فارسی نیز هست و تاثیرش در این زمینه آشکارست و مسلم . طالبوف قصد خلق اثر ادبی نداشت بلکه بیشتر می خواست هموطنانش را هدایت کند . منتهی جاذبه نوشته های او در آن روزگار ؛ علاوه بر جلوه تازگی افکار ؛ بی گمان تا حدی نیز ناشی از مایه او در نویسندگی است " همو در ادامه می نویسد که : شور وطن خواهی از یک سو؛ و آگاهی و مایه فکری و استعداد نویسندگی از سوی دیگر ؛ طالبوف را نیز بر انگیخت تا بوسیله قلم مردم را هشیار کند و آنان را از عیوب خود کامگی وبی قانونی باخبر سازد و به طرفداری از مشروطه دعوت کند . اما نوشته های اوفقط شورانگیز نبود بلکه شامل راهنماییهای اصولی و نکته های دقیق نیز می شد ."

 طالبوف به غیر از اینکه خود نویسنده صاحب سبک و مدرن بود در کارهای خیر نیز همیشه پیشتاز بود . با اینکه وی سالهای چندی را در غربت به سر برده اما هیچگاه وطن و زادگاهش را به بوته نسیان و فراموشی نسپرده بود . از انسانیت وی همین بس که به مدارس کمک مادی و معنوی می کرد . گرامی روزنامه اختر در این زمینه سطوری اندک نوشته که شاید دیدن و خواندنش برای امروزیان مفید فایده باشد :

 

 " انسانیت

از قراریکه آگاهی حاصل نمودیم جناب ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف که از فضلای غیرتمند ایران است و از دیرگاهی در شهر تمیرخان شوره اقامت دارد باقتضای آرزوی طبیعی و میل سرشتی که به ترقی معارف وطن همیشه از ایشان مشهود افتاده است دویست جلد کتاب از علم فیزیک بانضمام سی منات نقد به مدرسه رشدیه تبریز اعانه نموده اند "

وطن دوستی طالبوف در جای – جای آثارش مشهود است . اگرچه به زبان ترکی اثری را از وی سراغ نداریم ؛ اما از لابلای نوشته جاتش می توانیم وطن پرستی وی را لمس کنیم . ذیلا به فرازهایی از مکتوب طالبوف به همشهری خود ؛ میرزا یوسف خان اعتصام الملک ؛ پدر بزرگترین شاعره معاصر پروین اعتصامی دقت نمائیم .

"... در باب تاسیس مطبعه و کتابخانه ؛ بنده غیر از تبریز در هیچ نقطه نمی خواهم اثری از من بماند . بنده محب عالم و بعد از آن محب خاک پاک تبریز هستم . " چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم " هر چه در تبریز درست نمائید بنده را می توان شریک و سهیم و عبد و خادم و جاروب کش آن عمل بدانید . اگر بتوانید از کتب روسها استفاده نمائید می توانم خیلی کتابهای مفید بفرستم . .. "

طالبوف این نامه را زمانی می نویسد که حداقل 50 سال بود تبریز را ندیده و در حسرت زادگاهش شبها را به روز می کرد. اما زمانی از یاد زادگاه و شهرش غافل نبود .

چنانکه گفته شد پس از چاپ کتاب احمد روزنامه اختر در چندین شماره متوالی نسبت به معرفی این کتاب پرداخت که نمونه ای از آن نیز در سطور بالا ارائه گردید . در اینجا به یک تقریظ از این کتاب تمثیل جسته می شود  . البته قبل از تقدیم شدن متن تقریظ نویسنده حیفش می آید که مقدمه یاد داشت را نیز تقدیم ننماید . گفتنی است این نوشته چنانکه خواهید خواند به خامه ناظم الدوله نویسنده و روشنفکر هم دوره طالبوف است که وی نیز در آن دوره سهمی در جامعه روشنفکری داشته است .

 

 " کتاب احمد یا سفینه طالبی

پیشتر در یکی از نسخهای اختر هموطنان محترم را که هواخواهان ترقی ملت و عالم انسانیت هستند مژده داده بودیم که طبع کتاب مستطاب احمد که از تالیفات ادیب کامل ذوفنون آقا ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف نقیم تمیرخان شوره که الحق سفینه ایست از گوهر و دفینه ایست مملو از درر در دستگاه مطبعه اختر مقرون بختام است حال بیاری خداوند متعال آن کتاب سودمند به حلیه طبع آراسته و به موقع استفاده عمومی گذاشته شد . در تعریف و توصیف این تالیف منیف بدون مبالغه و اغراق همین قدر توانیم گفت که تمامی مندرجاتش مقبول طبایع خاص و عام و مورد تحسین ادبا و فضلای عالیمقام است در ستایش آن همین بس که جناب مستطاب اجل اکرم اقای ناظم الدوله سفیر کبیر ایران با همه جلالت شان و مشکل پسندی و نکته سنجی که مرایشانرا است در مندرجات آن کتاب فوائد نصاب به نظر استحان نگریسته تقریض بلیغی که از خامه بدیع نگار آن چنان وزیر ستوده شعار پسندیده . سزاوار است در آنباب نگاشته و قیمت آن کتاب را در نظر ادیبان وسخن شناسان دو بالا داشته اند . چون برای تعریف آن کتاب بیانی بهتر از آن تقریض بلند تحضیض مولف ارجمند تواند شد بنظر نمیآمد که مطالعه کنندگان را از مندرجات کتاب مذکور تا یک درجه آگاهی دهد لهذا صورت همان تقریض را تیمنا در اینجا نقل مینماییم تا همگنان را از مراتب منافع ان بخوبی اطلاع حاصل آید .

 

صورت تقریض

چونکه باطفلان سروکارت فتاد

پس زبان کودکان باید گشاد

چنانکه معلوم است تا کنون دانشمندان هر قومی در هر عصر و زمان و در هر مملکت و دیار در ضمن تربیت صغر و کبار باقتضای وقت و موقع در خور اخلاق و آداب و عادات ملت خودشان ؛ سخنان نغز و دلکش آراسته و پندهای سودمند پیراسته اند تا عامه ناس از خواندن آنها تهذیب اخلاق نموده از جهل و نادانی بپرهیزند و به سوی دانایی و بینائی گریزند . چنانکه باقتضای وقت و حکم زمان بعضی از حکما و دانشمندان از زبان طیور و وحوش و برخی از قول پری و سروش سخن سروده و مقصودشان از ترتیب آن حکایات حکیمانه همانا تربیت بنب نوع بوده است و بس .

چون بنای سخنان آن طایفه فرزانه از روی حق و بی غرضی بود ؛ این است که دست انقلابات زمان با همه نیرو و توانایی از زمانهای دیر باز بر آنها چیره نشده هر یک از آنها از تطاول و عوارض ایام مصون و نا امروز گروه انسانی را به سوی نیکیها را همنون است . مقصود از بسط این مقال ذکر کتابی است که بنام سفینه طالبی یا کتاب احمد به لغت پارسی بسیار ساده این روزها انتشار یافته است . چندی پیش نسخه نا تمام آن کتابرا دیده و مطالب مندرجه اشرا بسی ستوده بر مولفش آفرینها نموده ام .

همت کولف این خجسته کتاب عالیجناب معالی آداب آقا ملا عبدالرحیم تبریزی الشهیر به طالبوف که از سالیان دراز در خطه داغستان و قفقاز اقامت دارد الحق شایسته هزار گونه تنجید و ستایش است . این آزاد مرد با دانش مبتای کتاب را به صحبت های طفلانه موسس داشته . با احمد فرزند خود و سایر اولادشان از هر در صحبت میدارد ؛ و در آن ضمن بسی نکات حکیمانه و پند های پیرانه سروده ؛ گاهی رشته سخن را به سوی علوم و فنون متداوله و کشفیات جدید و اختراعات غربیه حکمای مغرب زمین معطوف داشته . به سبب احاطه که خود دارد از ناحیت هر یک از آنها شرحی مبسوط بیان نموده و انکاء بالحاح طفلان به تصریحات خود می افزاید . و گاهی از حب وطن سخن می سراید و در ادای کلام هر گونه تکلفات منشیانه را کنار گذاشته چنان سخن سروده که هم طفل خورد سال و هم پسر سالخورده هر دو از بیانات حکمت آیاتش بهره کافی توانند برد . و گاهی نیز میران کلام را از روی قواعد انتظام امور ملل متمدنه برداشت نموده خوانندگان را بدین سوی راهنمایی می کند . و در ادای هر مطلب چندان طرف ادب را رعایت کرده سخنان نغز و دلچسب بیان مینماید که از خواندن و شنیدن آنها هر مرد غیرتمند و ملت پرست به وجد و سماع آستین برفشانده به ترانه .

هنوز گویندگان هستند اندر عجم

که قوت ناطقه مدد از ایشان

مترنک گردیده از آینده امید واریها حاصل می نماید . باری هر چه در ستایش و توصیف مندرجات آن کتاب قواید نصاب گفته شود حق شکرانه آن چنانکه شاید و باید ادا نخواهد شد . همین قدر می توان گفت که تا کنون در السنه شرقیه هنچنان کتاب سودمند تالیف نشده که خورد و بزرگ را از مقتضیات زمان تا این پایه آگاهی بخشد . لهذا در ضمن تبریک آن مولف کامل به نگارش این چند کلمه به عنوان تقریض پرداخته دوباره عنان سمند سخن را به سوی عنوان مقاله تقریض منعطف ساخته آن هموطن غیرتمند را مخاطب داشته می گویم

چونکه باطفلان سرو کارت فتاد

پس زبان کودکان باید گشاد

اسداله طباطبایی

کتاب فوق در اداره اختر از قرار جلدی بیست غروش فروخته میشود هرکس خواستار باشد بدآنجا رجوع نماید برای ممالک خارجه اجرت پوست بدآن افروده خواهد شد . "

چنانکه مذکور شد مرحوم طالبوف به لحاظ اینکه به چندین زبان تبحر داشت توانست آثار زیبا و ماندگاری از خود به یادگار گزارد که خوشبختانه قسمت اعظم آنها چاپ و نشر شده اند که عناوین آنها را چنین می توان شمرد :

1-سیاست طالبی ؛ به کوشش رحیم رئیس نیا ؛ محمد علی علی نیا و علی کاتبی – این کتاب در سال 1357 توسط نشرعلم در تهران و در 167 صفحه منتشر گردید . کتاب پیشتر در سال 1329 هجری نیز منتشر گردیده و آخرین کتاب چاپ شده مولف است .

2- سفینه طالبی یا کتاب احمد ؛ این کتاب نیز از مشهور ترین کتابهای طالبوف است که بارها به توسط محققان چندی چاپ شده است .

3-مسالک المحسنین ؛ کتاب فوق نیز بارها چاپ گردیده .

4-نامه های طالبوف ؛ کل نامه های طالبوف که شمار آنها اندک نیز نمی باشد متاسفانه در یک جا چاپ نشده اند و آرزو می شود که در یکجا توفیق چاپ حاصل نمایند .

5-اشعار طالبوف ؛ این کتاب نیز چاپ نگردیده و فقط قسمتی از اشعار طالبوف در مطبوعات وقت منتشر شده بودند .

6-سفر نامه طالبوف به قفقاز ( چاپ ناشده )

7-پند نامه مارکوس؛ قیصر روم ( استانبول 1301 ) این کتاب را مترجم از زبان روسی به فارسی برگردانده.

8- رساله یا کتاب فیزیک ( اسلامبول 1311 ) نام دیگر این کتاب را حکمت طبیعیه ذکر کرده اند .

9-نخبه سپهری .شرح مختصری از احوال حضرت رسول ( ص ) است که چندین مرتبه به حلیه طبع آراسته گردیده . ( اسلامبول 1310)

10-رساله هیئت جدیده ( اسلامبول 1312 ) این رساله اثر فلاماریون فرانسوی بود که طالبوف آنرا از روسی به فارسی ترجمه کرده بود .

11-مسائل الحیات یا همان جلد سوم کتاب احمد ( تفلیس 1324 )

12-ایضاحات در خصوص آزادی ( تهران 1325 )

13-مقالات طالبوف : چاپ شده در مطبوعات ادواری

14- آزادی و سیاست : به کوشش ایرج افشار

15- الحمار یا خر نامه . این کتاب که یکی از آثار مهجور مرحوم طالبوف می باشد گویا در زادگاهش چاپ گردیده است .

  ادبیات شناس برجسته مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی در جایی دیگر نیز در رابطه با نثر طالبوف می نویسد : در ایران – که این گونه مفاهیم به فارسی کمتر نوشته و نشر شده بود – آثار قلمی طالبوف درخششی خاص و در میان مشروطه خواهان ارجی بسزا داشت . بی سبب نیست که آنها را الفبای آزادی خوانده اند  و او را پیشوای گرانمایه ای می شمردند . به پاس همین گونه خدمتها و حیثیت ملی و آزادیخواهی طالبوف بود که پس از استقرار مشروطیت ؛ مردم آذربایجان او را بی آن که خود آگاه باشد به نمایندگی در مجلس شورای ملی انتخاب کردند . "

 ساده نویسی یکی از امتیاز های طالبوف بود . بی جهت نیست که مرحوم دکتر یوسفی نیز بر این امر صحه می گذارد و می نویسد : " ساده نویسی طالبوف اختصاری آشکار در نثر وی پدید آورده و جمله های کوتاه و دقیق وروشنی بخصوص در محاورات و یاگزارش احوال و وقایع از قلم او تراویده است ؛ از قبیل  پل بیست چشمه باید ساخته شود ؛ صد هزار تومان خرج لازم است و دولت از این عوالم بی طرف5 است ؛ از تجار هم کسی نیست که خیراتی بسازد ؛ .. من چه تقصیر می توانم بکنم ؟ دزد نیستم ؛ مال مردم خور نیستم ؛ فقیر هستم ؛ مشغول کسب و کار خود ؛ برخاستیم نماز خواندیم ؛ چایی خوردیم . می خواستیم روانه بشویم از طرف جنوب راه گردی برخاست ؛ از کوه سواره زیاد سرازیر می آیند .اگر این جمله ها را با نثر منشیانه دوره قاجاری مقایسه کنیم آن وقت تفاوت سبک و نیز ارج کوشش طالبوف و کسانی مانند او را در ترویج ساده نویسی بهتر در می یابیم ."

البته این ساده نویسی گاهی به مذاق بعضی ها جا افتاد نمی باشد و از این رو گاهی اوقات برای نثر طالبوف ایراد های بنی اسرائیلی گرفته اند. اما در توجیه آن نوشته اند :  " برخی از این نقصها را توان ناشی از این شمرد که لهجه مادری طالبوف ترکی آذربایجانی بوده و او دور از ایران بسر می برده و فارسی را به درس نیاموخته بوده چنان که خود نیز به این موارد ضعف معترف بوده است . اما با وجود این ؛ جای او در میان پیشگامان نثر فارسی معاصر محفوظ است ؛ همچنان که در شمار هادیان افکار عمومی به سوی فرهنگ و تمدن جدید ؛ آزادی و بهزیستی . بی سبب نبود که همشهریش لعلی تبریزی( شمس الاطباء) او را حکیم پند آموز خوانده و مربی آدم و وطن پرستیش را ستوده است . وجود کسانی آگاه چون طالبوف را دلیل آن شمرده اند که مشروطیت ایران به خواست بیگانگان نبوده بلکه تلاش و کوشش عامه مردم به هدایت راهنمایانی مانند او و دیگر مردان ترقی خواه آن عصر ؛ چنین میوه ای ببار آورده است "

 چنانکه ذکر گردید وی گه گاهی شعر نیز می سرود و بعضی از اشعارش در مطبوعات و یا در کتابها چاپ گردیده اند . اما اگر جانب انصاف را نگه داریم اشعارش چندان توفیق کسب نکرده اند و فن حسابی وی را باید در جایی دیگر جستجو کرد . در اینجا جهت خالی نبودن عریضه به یک شعر طالبوف که در سفر نامه دوم مظفرالدین شاه به فرنگ ثبت گردیده و صاحب ترجمه آنرا در حضور شاه مملکت قرائت کرده و مورد تحسین مظفرالدین شاه قرار گرفته را به اتفاق می خوانیم .

ای وطن ای که مرا قبله بجز سوی تو نیست

من نپرسم به خدا کعبه اگر کوی تو نیست

عقل کل مهر تو را ارزش ایمان بنهاد

خوش بها داده ولی قیمت یک موی تو نیست

سلسبیلی که بود چشمه معروف بهشت

ما ز رضوان نشنیدیم بجز جوی تو نیست

نکهت سنبل و گل رایحه مشگ و عبیر

نشر عطر گل و خاک تو و جز بوی تو نیست

حرمت صید حرم را خرد از من پرسید

گفتم ارصید حرم هست جز آهوی تو نیست

فارغ از ذکر تو یک لحظه نیم ها بنگر

همه مویم چه زبان ناطق یاهوی تو نیست

صاحب این وطن ای شاه مظفر امروز

غیر ذات خرد آیات ملک خوی تو نیست

نظم ملک تو آسودگی خلق جز این

آرزو در دل این پیر دعا گوی تو نیست .

 

البته ایشان را اشعار دیگری نیز بود که تبرکا در اینجا تقدیم می گردد :

چه خوش گفت دانا دلی ز اهل روس

توان زاین سخن دست او داد بوس

تو اول بگو با کیان دوستی

من آنگه بگویم که تو کیستی

همان قیمت آشنایان تو

عیاری است بر ارزش جان تو

=+=

گر وطن ما کنون چنان و چنین است

آیه ی لایقنطوا اساس متین است

شاه و وطن بهر ما است معبد و معبود

ها سخن حق و قول صدق همین است

شه بپرستیم و ملک را بستائیم

کان ملک و ملک را خدای معین است

دشمن ما روس و انگلیس نباشد

وحشت ایران نه از یسار و ینین است

جهل و نفاق و طمع نبودن قانون

نکبت این ملک را عدوی مبین است.

=+=

گر دهم شرح من از ظلم و فساد وطنم

سوزد از آتش دل نامده بر لب سخنم

بخدائی که بر افراشته این سقف بلند

شرمم از گفته خویش آید و از خویشتنم

فقر روحانی ایرانی ماتم زده را

در تکلم مثلی نیست که تا من بزنم.

در جای جای این شعر وطن پرستی وی مشهود است . جالب است که بر خلاف بعضی ها وی به تعریض مظفرالدین شاه را می ستاید. ای بسا وی با خواندن این شعر ؛ شاه مملکت را پیشاپیش به امور وطن و رتق و فتق امور هموطنان یاد می آورده است . البته " ترقی خواهان و اصلاح طلبان وی را می ستودند . حتی مظفرالدین میرزا ولیعهد می گفت : طالبوف وطن پرست است ؛ خوب می نویسد . و او را تشویق می کرد .

 مرحوم دکتر فریدون آدمیت که کتابهای چندی در مورد افراد تاثیر گذار در دوره های ناصری و مظفری دارد ؛ در یکی از کتابهای ارزشمندش به نام " اندیشه های طالبوف تبریزی" اندیشه های مترقی صاحب ترجمه را به چالش کشیده و نقش موثر وی را در انقلاب مشروطیت انکار ناپذیر دانسته و ستوده است . طالبوف در دوره مجلس اول از طرف مردم فهیم تبریز به نمایندگی انتخاب گردید ؛ اما بنا به دلایلی از قبول این امر خطیر شانه خالی کرد !

 

منابع و ماخذ و توضیحات :

1-اختر استانبول و آغاز عصر جدید ایرانی – آنیاپیستور حاتم ؛ ترجمه مهران کندری/ مندرج در کتاب سایه سار مهربانی یاد نامه دکتر منصوره اتحادیه /چاپ اول ؛ بهار 1383 ؛ تهران – به کوشش مصطفی زمانی نیا

2-روزنامه اختر –  سال بیست و یکم – شماره 33 ؛ سه شنبه 8 رمضان 1312 / مارس 1895

3-یادداشتهای شخصی صاحب این قلم – رضا همراز

4-روزنامه اختر ؛ سه شنبه 29 ذیحجه 1311 مطابق با 2 ژوئیه 1894 – سال بیستم ؛ شماره 51

5-مسالک المحسنین / عبدالرحیم طالبوف / به کوشش باقر مومنی  ؛ چاپ دوم 2536 ؛ تهران  ؛ نشر شبگیر

8- تاریخ تهاجم فرهنگی غرب و نقش روشنفکران وابسته ( 10) / موسسه فرهنگی قدر ولایت / چاپ اول 1386 ؛ تهران

9-سیاست طالبی ؛ به کوشش : رحیم رئیس نیا ؛ محمد علی علی نیا و علی کاتبی – این کتاب در سال 57 توسط نشرعلم در تهران و در 167 صفحه منتشر گردید .

10-اندیشه های طالبوف تبریزی – فریدون آدمیت ؛ چاپ دوم 1363 ؛ تهران ؛ نشر دماوند

11-آزادی و سیاست / عبدالرحیم طالبوف / به کوشش ایرج افشار ؛ نشر سحر ؛ تهران 1357

12-دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ / چاپ افست از روی نسخه اصل ؛ تهران 1362 – نشر کاوش

13- دیداری با اهل قلم / دکتر غلامحسین یوسفی / دانشگاه مشهد ؛ 1358 ؛ دو جلد

14- م.  ع.  طالبوف- تبریز 1326 -1948 / از نشریات انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی ؛ شعبه تبریز

 

نیما و نظام وفا/  مهدی عاطف‌راد


 

نظام وفا شاعر، ادیب و آموزگار ادبیاتی بود که نیما یوشیج را به راه شعر و شاعری کشاند و نخستین آموزگار راهنمای او در وادی پر پیچ و خم ادبیات بود. در شرح‌حالی که نیما از خودش در نخستین کنگره‌ی شاعران و نویسندگان ایران، در تیرماه 1325، ارائه داد، در این باره چنین گفت:

"در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که نظام وفا شاعر به نام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت."

نیما نخستین شعر نوینش- منظومه‌ی "افسانه"- را هم در دی ماه 1301، به همین استاد ارجمندش تقدیم کرد و در تقدیم‌نامه‌اش نوشت:

"به پیشگاه استاد "نظام وفا" تقدیم می‌کنم

هرچند که می‌دانم این منظومه هدیه‌ی ناچیزی‌ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید."

حال ببینیم این نخستین و آخرین آموزگار شعر و شاعری نیما که بود و چه شرح حالی داشت.

نظام وفا فرزند اول میرزامحمود امام جمعه، از روحانیان و نویسندگان آزادی‌خواه کاشان بود. از "حدیث عمر"های منظوم و منثور او چنین برمی‌آید که در سال 1265 خورشیدی در ده آران- از تابعهای بیدگل کاشان- "چو اشکی از چشم غم" بر دامان زندگی افتاد و دوران کودکی‌اش را در میان باغ و دشت و چمنزارهای این ده سرسبز گذراند. از شش سالگی گاه از پدر و گاه از مادر درس آموخت. در اصفهان به مدرسه رفت و در شانزده سالگی از صرف و نحو و مقدمات فراغت یافته و به آموزش علوم معانی و بیان و بدیع پرداخت. در جوانی با دخترعمویش ازدواج کرد ولی همسر نوجوانش در ابتدای چهارده سالگی درگذشت و شاعر را ناکام به جا گذاشت. پس از چندی با دختری "وفاپیشه و پاک‌اندیشه" ازدواج کرد و همسر دومش به او فرزندی هدیه داد. با بلند شدن ندای جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مشروطه، نظام وفا از هواداران فعال این جنبش و از کوشندگان آن شد. چندی بعد همسر مهربان و فرزند دلبندش را از دست داد و از آن پس تا پایان عمر تنها و مجرد زندگی کرد. پس از آغاز دوران استبداد صغیر به خاطر فعالیتهایش در جنبش مشروطه بازداشت شد و مدتی را در زندان باغشاه گذراند و سپس تبعید شد و مدتی را هم در تبعید سپری کرد. پس از پایان دوران تبعید به تهران برگشت و در وزارت معارف استخدام شد و به تدریس ادبیات در دبیرستانهای تهران، از جمله دبیرستان سن لویی، مشغول شد. در همین دبیرستان بود که نیما یوشیج شانس شاگردی او را پیدا کرد و تحت تأثیر قریحه‌ی شاعری و ذوق ادبی او به شعر و شاعری گرایش پیدا کرد.

نظام وفا در اول بهمن 1343 بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.

از نظام وفا آثار زیادی به یادگار مانده، از جمله مثنوی "حبیب و رباب" در شرح خودکشی حبیب‌الله میکده، دو نمایش‌نامه به نامهای "ستاره و فروغ" و "فروز و فرزانه"، سناریوی "پیروزی دل"(ناهید و بهرام)، کتابهای "گذشته‌ها"، "معراج دل"، "آماج دل"، "پیوندهای دل" شامل قطعات منظوم و منثور، "یادگار اروپا" (خاطرات سفرش به اروپا)، "حدیث دل" که دیوان غزلیات نظام وفا است و به قول خودش "طومار حیات ادبی"‌اش است و تصویر دوران زندگانی‌اش از کودکی تا پیری در آن نمودار است، مثنوی "حدیث عمر" که شرح زندگی پررنج و ملال اوست.

نظام وفا حدود بیست هزار بیت شعر سرود و طبعش را در انواع قالبهای شعری آزمود. او در مجموع شاعری غزل‌سرا بود و حتا شعرهای غیر غزلش- از جمله قصیده‌ها، مثنویها و وطنیه‌هایش- به نوعی غزلهای احساساتی و رمانتیک هستند. در یک جمع‌بندی کلی او را می‌توان "شاعر دل" نامید. اینک نمونه‌ای از غزل او:

 

[آرایش عشق]

 

ای خوشا عاشقی و مستی و بی‌پروایی

ای خوش از خون دل خویش قدح‌پیمایی

از دل من به کجا می‌روی، ای غم! دیگر؟

تو که هرجا روی آخر بر من بازآیی

شستم از اشک و زخون رنگ و جلایش دادم

صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی

رانده‌ای از همه جا و گنه ما این است

که نداریم دلی بلهوس و هرجایی

چشم از خواب عدم باز نکردم هرگز

دیدم این است اگر عاقبت بینایی

پای در خانه‌ی بدنام، "نظام"! از چه نهی؟

نیستت گر به سر، ای دل! هوس رسوایی.

 

نیما یوشیج در بهار سال 1302- چند ماه پس از سرودن "افسانه"- در پاسخ به درخواست نظام وفا که از او قطعاتی برای انتشار در یک جُنگ ادبی خواسته بود، نامه‌ای به او نوشت که نامه‌ی بسیار جالبی‌ست و سرشار از مطالب تأمل‌انگیز است. اینک متن این نامه:

به نظام وفا

دوست من!

از من می‌خواهی چه راه نغمه‌ای را از قلب سوخته‌ام باز کرده، به مردم نمایش بدهم؟

نوشته‌های خود را که تمام مثل خود من مخفی شده‌اند، خیلی طولانی نوشته‌ام و از آنها کمتر می‌توانم قسمت کوتاهی را جدا کنم که اثر خود را کم نکند یا خواننده‌ی کتاب خوب تو آن را بپسندد. اگر نوشته‌ی من مثل یک گل باطراوت‌ورنگ باشد، وقتی که آن را پرپر کرده، هربرگش را به یک طرف بفرستم، آیا از رونق خود کم نمی‌کند؟

قلب من ساز کوک‌شده‌ای‌ست که هرکه به آن دست می‌برد، نغمه‌ای بیرون می‌کشد. اما بیشتر طبیعت است که آن را می‌نوازد. هرگز کسی تارهای ساز مرا از استغاثه‌های مردگان و صدای ارواح، گریه از وسط ابر و خنده از لب گل، خالی نمی‌بیند.

آیا قبول داری که هرقلبی نمی‌تواند اینها را تعبیر کند؟ برای شناسایی چیزهای کوچک، کمی تنزل باطن کافی است، اما برای آن‌چه ماجرایی دارد، کم و بیش عظمت و سوق طبیعی لازم است.

من پرنده‌ی کوهی عجیب و غریبی هستم که در شهرها به صدای اول به دور من جمع شده و کم کم وقتی که نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند.

آیا می‌خواهی این پرده‌ای را که آسمان برای حفظ آبروی خود به روی قلب من کشیده است، از هم بدرم؟

از یک گوشه‌ی آن عشق مثل فرشته‌ی قشنگی بازی‌کنان می‌خندد. از گوشه‌ی دیگر طبیعت اکلیلی از گل به دست گرفته، آهسته می‌لرزد و پیش می‌آید.

می‌خواهی هیاهوی این دو بازیگر را بشنوی؟ قلب من مال تست. با آن هرچه دلت می‌خواهد بکن. اما راضی نشو که دیگران از آن نفرت کرده، بگریزند.

این جوانها- جوانهای امروز- قلبشان از قلب پیرهای دیروز پوسیده‌تر است و من آن‌چه می‌نویسم بیشتر برای آینده نوشته‌ام.

جوان امروزه را اول مدرسه و بعد از آن کلوپ کنفرانس، مجمع و امثال این نوع تأسیسات ریاکارانه‌ی شهری گم‌راه کرده است. قلب و جوانی‌اش آن‌قدر خفه شده است که اگر یک نوشته‌ی آسمانی یا یک تابلوی نقاشی‌شده‌ی استاد را ببیند، مثل گاوهای وحشی اطراف خانه‌ی من، از آن می‌گریزد. یا مثل آن میمون مقلد است. میمونهایی هستند که وقتی انسان را در حال کتابت می‌بینند برای تقلید کاغذی به دست آورده به همان کار در گوشه‌های جنگل خود را مشغول می‌دارند، اما نمی‌دانند برای چه مقصودی است.

امروز حقیقتاً مرگ صنعت و خواب عشق است.

من این عقیده را بارها به تجربه رسانیده‌ام که بی‌خبرها از شیطان مشهورترند و آن عاشقی که قلم صنعت‌کار را به دست دارد با اشک چشم و پاره‌های خونین قلبش روی صفحه رنگ‌آمیزی می‌کند، از سیمرغ آسمانی هم ناپدیدتر شده است.

یک روز گل پنبه‌ی قشنگی داشتم- از این گلهای پشم‌آلودی که سر خارهای بیابانی بیرون می‌آید. آن را به کف باد دادم و در آسمان بالا رفته، کم‌کم ناپدید شد. اصلاً معلوم نبود گلی وجود داشت یا نه. چه‌قدر شباهت به نوشته‌های خوب من داشت. یقین بدان هر نوشته‌ی خوبی را که منتشر کنی، صعود می‌کند، میان مردم دور می‌زند، اما پیش آنها مثل صعود همان گلهای پنبه‌ای بی‌اهمیت است. و در حقیقت تمام محسنات انسان مثل خودش افسانه‌ای بیشتر نیست، اما یک زمان هم رونقی داشته است.

امروز هر نوشته‌ی خوبی رونق اصلی خود را هم گم کرده است.

این چیزهایی را که مردم برای شهرت انتشار می‌دهند، از بیهودگی و موهوم‌پرستی من هم بیشتر قابل سخریه است. این نوشته‌ها ساختگی است و هیچ‌کدام از صنعت طبیعی و عشق صحبت نمی‌کند.

آینده گواه من است. به کسی نگویی. مردم برای هیچ چیز نباشد برای خودنمایی تا ته قلبشان می‌لرزد و زودتر از همه چیز، وقتی که می‌بینند نزدیک است آسیبی به شهرتشان برسد، مجادله می‌کنند.

آدم خودنما را همین‌قدر که موذی نباشد، هرگز میل ندارم قلبش را بشکنم. این خودنمایی هم مثل سایر عوارض اجتماعی ملازم طبیعت شده و رنگ خاصیت ذاتی را گرفته است.

مردم را به حال خودشان بگذار که حقایق ثابته برای آنها همان سلیقه‌ی مخصوصشان است. از شنیدن این‌جور چیزها خسته و متحیر میشوند.

من هم، عزیزم! هروقت کتاب خوب تو می‌رسد متحیر می‌مانم چه بفرستم که آن را بخوانند. بگذار هنوزها مخفی بمانم. چه کنم که قلب من می‌خواند و می‌نالد اما به صدای ناشناسی؟ آیا این می‌تواند گناه من باشد؟

نوشته‌ی من سازی است که بارها به تارهایش نواخته شده و نغمه‌ها زده. امروز خاموش و مخفی به گوشه‌ای افتاده است. فردا که به آن دست می‌برند، صدای خود را بیرون می‌فرستد. اما چه فایده! آن‌وقت مرا چه خواهند گفت؟ من که بوده‌ام؟ اولم سرگردانی، آخرم افسانه.

برای کتاب خوب تو هرقدر بتوانم از این نغمه‌های سرگردان پاره پاره می‌فرستم. اما، دوست من! به جوان پرحرفی که می‌خواهد آسمان را زیر پا بکوبد و نوشته‌هایش را گاهی از غیظ می‌سوزاند، به بیچاره‌ای که از پریشانی و خستگی خیال و صدمات نمی‌داند چه می‌کند و حتا خودش را هم گم کرده است، امیدوار نباش در آن‌چه می‌فرستد سلیقه‌ی خواننده‌هایش را نگاه کرده باشد.

من با طبیعت ایستاده و برای قلبم می‌لرزم. شاید قلبی هم پیدا بشود که با من شباهت و اتفاق سلیقه داشته باشد.

دوست گم‌نام تو

نیما

 

لکه دار صبح/تقی پورنامداریان


 

چشم بودم بر رحیل صبح روشن

با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می‌خواندم به گلشن

در نهانی جای این وادی

بر پریدنهای رنگ این ستاره

بود هر وقتم نظاره.

کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم

راههای هولناک شب بریده

تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.

بر سر خاکسترم ره بود

وین سخن را دم به دم گویا:

"می‌رسد صبح طلایی

می‌رمند این تیره‌رویان

پس به پایان جدایی

چشم می‌بندم به روشنهای دیگر سان"

 

آمد از ره این زمان آن صبح

لیک، افسوس!

گرچه از خنده شکفته، زیر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفته

می‌نماید لکه داری، روی خاکستر سواری

می‌دمد بر صورت خاکی

همردیف نابکاری.

لکه‌دار صبح با روی سفیدش روبه‌روی من

می‌نشیند خنده بر لب

می‌پراند تیرهای طعنه‌ی خود را به سوی من

آه! این صبح سراسیمه

از ره دهشت‌فزای این بیابانها رسیده

تا بدین جانب عبث با سر دویده

از سفیداب رخ زردش زدوده

رنگ گلگونتر

پس به زرد چرک آلوده

می‌نماید پیش چشم من

نه چنانکه در دگر جا

یوش- ١٠ شهریور ١٣٢٠

 

 

تفسیر و تأویل شعر

 

عنوان شعر گویای زمینه‌ی عاطفی آن است. در این عنوان صفت "لکه‌دار" به موصوف اضافه شده است. لکه‌دار بودن صبح، حاکی از نسبت دادن صفتی خلاف عادت و دور از انتظار به صبح است. ترکیب "لکه‌دار صبح" یا "صبح لکه‌دار" احساس دوگانه‌ای را در انسان به وجود می‌آورد که یکی مخالف دیگری است. از یک طرف واژه‌ی صبح تداعی‌کننده‌ی روشنی و شادی و امید است و از طرف دیگر "لکه‌دار بودن" تداعی‌کننده‌ی کدورت و دلتنگی و یأس است. شعر نیز از دو بخش درست شده است: بخش اول در احساسی از امید به آمدن صبح سروده شده است و بخش دوم در یأس و اندوه حاصل از آمدن صبح، اما صبحی لکه‌دار و دور از انتظار.

در بخش اول شاعر انتظار و امید دارد که صبح که دیری‌ست از سرزمین شب‌زده‌ی او رفته است، دوباره کوچ کند و به سرزمین او بازگردد. او صدای سحرخوانی را که خبر از آماده شدن صبح و آمدن او می‌دهد، می‌شنود و خود با نوای این سحرخوان در گلشن هم‌آواز شده است؛ و در نهانی‌جای این وادی هر دم به آسمان نظاره می‌کند تا پریدن رنگ ستاره را که بشارت طلوع سپیده‌دمان است، ببیند. "این ستاره" می‌تواند همچنین اشاره به زمین باشد که پریدنهای رنگ آن خبر از تغییر و تحول و آمدن روز می‌دهد. شاعر خود را به کاروان فکرهای بسیار دور جهان تشبیه می‌کند که تا رسیدن به این نقطه، راههای هولناک شب را بریده است و از راههای خاکستر که حاکی از سوختن و ویرانی ناشی از شب است، گذشته است و اکنون تا پس دیوار شهر صبح رسیده است. احساسی سرشار از امید که در نتیجه‌ی آن دم به دم می‌گوید:

 

می‌رسد صبح طلایی

می‌رمند این تیره رویان

پس به پایان جدایی

چشم می‌بندم به روشنهای دیگرسان

 

قسمت دوم شعر با سرآمدن انتظار و آمدن صبح آغاز می‌شود. اما افسوس که این آن صبح پاک و خالص نیست که شاعر در انتظارش بوده است. صبحی‌ست که اگرچه از خنده شکفته است اما زیر دندانش پاره‌ای از شب چرکین نهفته است و به نظر لکه‌داری یا روی-‌خاکسترسواری، می‌رسد که همردیف نابکاری بر صورت خاک می‌دمد.

این صبح، دوست نیست و نشان دشمن را با خود دارد، دشمن دوست‌نماست. در مقابل شاعر می‌نشیند و تیرهای طعنه خود را به سوی او می‌پراند. طعنه‌ی او اشاره به انتظار بی‌حاصل و عبث شاعر دارد که عمری را در انتظار صبح و رفتن شب پای فرسوده است و حالا صبحی را در مقابل خود می‌بیند که چرکی شب تیره در زیر دندانهای اوست. در پایان شعر شاعر آه می‌کشد و دریغ می‌خورد از صبحی که سراسیمه از راه دهشت‌افزای بیابانها با شتاب رسیده است، صبحی که از سفیداب رخ زردش رنگ گلگونتر را زدوده است و آن را با زرد چرک آلوده است و به همین سبب در چشم شاعر به گونه‌ای جز صبحهای دیگر که در دیگر جاها دیده است، می‌نماید.

این شعر در ١٠ شهریور ١٣٢٠ سروده شده است. احتمال دارد که شاعر شروع جنگ بین‌الملل و تبعید رضاخان را مقدمه‌ای برای تغییر و تحولی مطلوب تلقی کرده است و بعد استبدادی دیگر با چهره‌ی موجه‌نما جای آن را گرفته است و او را دچار تردید و ناامیدی کرده است. جای صبح گلگون و پاک و روشنی که شاعر در انتظار آن بوده است، صبحی آلوده به زرد چرک می‌آید که از چرک شب تیره‌ی گذشته زیر دندانش چیزی نهفته است و سفیدی آن را با سیاهی آمیخته است. جانشین رضاخان که بر سر کارش می‌آورند نیز لکه‌دار از چرک شب رفته است و اوضاع سیاسی مملکت با آن رفتن و این آمدن به ظاهر از تیرگی استبداد و خفقان بیرون آمده است اما در حقیقت این لکه‌داری و روی خاکستری صبح نشان می‌دهد که اوضاع و شرایط حاضر گسسته از اوضاع و شرایط قبل نیست و روی به همان سو دارد.

 

( برگرفته از کتاب خانه ام ابری است " شعر نیما از سنت تا تجدد" تقی پورنامداریان)

 

فروغ فرخزاد: نیما چشم مرا باز کرد و گفت ببین

( متن زیر بخشهایی از سه گفت و شنود با فروغ فرخزاد است. در این بخشها فروغ عقیده اش را درباره جایگاه نیما و شعرش، و ضرورت وزن در شعر معاصر بیان می کند.)


من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی بعد از همه تجربه ها و وسوسه ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو... با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم. مثلاً با شاملو و اخوان و نمی دانم... در چهارده سالگی مهدی حمیدی و در بیست سالگی نادرپور و سایه و مشیری شعرای ایده آل من بودند. در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین گیلانی را هم کشف کردم و این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی تازه که بعداً شاملو در ذهن من به آنها شکل داد و خیلی بعدتر، نیما، که عقیده و سلیقه تقریباً قطعی مرا راجع به شعر "ساخت" و یک جور قطعیتی به آن داد.

نیما برای من آغازی بود. می دانید، نیما شاعری بود که من در شعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی، مثل حافظ. من که خواننده  بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات سطحی و حرفهای مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می کرد. دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده می کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگیها و پرسشهای تاریک زندگی برخورد می کردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می کند. در سادگی او سادگی خودم را کشف کردم... بگذریم... ولی بیشترین اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرمهای شعرش بود. من نمی توانم بگویم چطور و در چه زمینه ای تحت تأثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این مورد کار دیگران است. ولی می توانم بگویم که مطمئناً از لحاظ فرمهای شعری و زبان از دریافتهای اوست که دارم استفاده می کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضاهای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است، می توانم بگویم از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم. یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد. من می خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی است. من می خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است، فقط آنچه که می روید متفاوت است، چون آدمها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلاً خصوصیت زن بودنم- طبیعتاً مسائل را به شکل دیگری می بینم. من می خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می کنم تفاوت از همین جا به وجود می آید. من هیچ وقت مقلد نبوده ام. به هر حال نیما برای من مرحله ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی چیزی شده که از آنجا تازه می شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است. نیما چشم مرا باز کرد و گفت: ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم.

 

از گفت و شنود فروغ فرخزاد با م. آزاد- تابستان ١٣٤٣

 

شعر امروز ما هم یک مقدار زیادی این شکلی است. از یک مقدار ایماژ و یک مقادر تصویرهای زیبا استفاده می شود بدون این که هیچ هدفی در کار باشد، هیچ منظوری باشد، هیچ حرفی باشد و هیچ دردی باشد. فقط یک شکل می کشند و می دهند دست مردم. اما یک شعر خوب مثل شعر نیما. من خودم را خیلی کوچک تر از آن می دانم که اصلاً در مورد او حرفی بزنم. او شاعری بود که در شعرش برای خودش فضا داشت، یک دنیای فکری و حسی داشت و تمام زندگی اش را هم وقف شعرش کرد.

 

از گفت و شنود فروغ فرخزاد با حسن هنرمندی- رادیو تهران- ١٣٤١

 

 

وزن، لااقل حالا حالاها، اجازه بدهید از زبان فارسی بیرون نرود. منتهی باید وزن زمانه را کشف کرد. مفهومهای امروزی در آن وزنها کشته می شوند. این وزنها لابد با آهنگ زندگی آن روزها تطبیق می کرد. شاعر زمان ما باید این حساسیت را داشته باشد که ریتم زمانش را بشناسد. من می خواهم از مسائل روزانه زندگی خودمان حرف بزنم، مثل یک آدم امروزی با تمام خصوصیات زبانی اش، با تمام اشیا و کلمات زندگی امروز.

وزنهای قدیم در واقع قاتل این حس ها و کلمه هستند، اما کنار گذاشتن وزن را صحیح نمی دانم. من تجربه بی وزن را به عنوان شعر قبول نمی کنم، به عنوان فکرهای شاعرانه چرا. وزن باید مثل نخی باشد که کلمه ها را به هم مربوط کند، نه اینکه خودش را به کلمات تحمیل کند. وزنهای کلمات باید خودشان را به وزن تحمیل کنند. من همیشه این مثال را می زنم که گوش من احتیاج به حس هماهنگی دارد. مثل صدای آبی در جویی که گاه باد می آید و این صدا را با خودش می برد و گاه نزدیک گوش ما ست، به هر حال این صداها همیشه هست. وزن باید در شعر فارسی باشد. اگر کلمه ای در وزن نمی گنجد و سکته ایجاد می کند، از این سکته باید وزن ایجاد کرد. از تمام این جا نیفتادنهای کلمات زندگی روزانه باید استفاده کرد و وزن ساخت. کارهای مختصر من در این زمینه برای استفاده از همین سکته ها بوده است. البته خواندن این شعرها برای تمام ناآشناها مشکل است. اما من کلماتم را تسلیم وزن نکردم، وزن را تسلیم کلماتم کردم. من تا به حال روی دو سه تا وزنهای قدیم کار کرده ام، اما می شود خیلی کارها کرد. خوب نیما تنها کسی بود که روی وزن کار کرد. اما بعد از او کمتر کسی دنبال کار نیما رفت. خیال می کردند کار نیما فقط همین بلند و کوتاه کردن مصرعهاست. اگر قرار باشد دستگاهی باشد که ریتم زندگی امروز را رسم کند این ریتم با ریتم زمان کجاوه نشستن فرق خواهد داشت. خطوط متقاطعی خواهد بود و خشن و گاه دور از هم. اما در کلمات مفاهیم موزیکی هست...

 

از گفت و شنود فروغ فرخزاد با سیروس طاهباز و غلامحسین ساعدی- بهار ١٣٤٣

 

 

برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمه روحیه خاص خودش را دارد. همین طور اشیا. من به سابقه شعری کلمات و اشیا بی توجه ام. به من چه که تا به حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلاً کلمه انفجار را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه می کنم می بینم چیزی دارد منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم. اگر دید، دید امروزی باشد زبان هم کلمات خودش را پیدا می کند و هماهنگی در این کلمات را. وقتی زبان ساخته و یکدست و صمیمی شد وزن خودش را با خودش می آورد و به وزن های متداول تحمیل می کند. من جمله را به ساده ترین شکلی که در مغزم ساخته می شود به روی کاغذ می آورم، و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده، بی آن که دیده شود، فقط آنها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتند. اگر کلمه "انفجار" در وزن نمی گنجد و مثلاً ایجاد سکته می کند، بسیار خوب، این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گرههای دیگر می شود اصل "گره" را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گرهها، یک جور همشکلی و هماهنگی به وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرده؟ به نظر من حالا دیگر دوره قربانی کردن "مفاهیم" به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد. من به این قضیه معتقدم. در شعر فارسی وزنهایی هست که شدت و ضربه های کمتری دارند و به آهنگ گفتگو نزدیک تر اند. همان ها را می شود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را می سازد و باید اداره کننده وزن باشد- بر عکس گذشته- زبان است. حس زبان، غریزه کلمات و آهنگ بیان طبیعی آنها. من نمی توانم در این مورد قضایا را فرمول وار توضیح بدهم، به خاطر آن که مساله وزن یک مساله ریاضی و منطقی نیست- هرچند که می گویند هست- برای من حسی است. گوشم باید آن را بپذیرد. وقتی از من می پرسید در زمینه زبان و وزن به چه امکانهایی رسیده ام، من فقط می توانم بگویم به صمیمیت و سادگی. نمی شود این قضیه را با شکلهای هندسی ترسیم کرد. باید واقعی ترین و قابل لمس ترین کلمات را انتخاب کرد، حتا اگر شاعرانه نباشد. باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب. زیادیهای وزن را باید چید و دور انداخت. خراب می شود؟ بشود. اگر حس شما و کلمات شما روانی خودشان را داشته باشند بلافاصله این خرابی "قراردادی" را جبران می کنند. از همین خرابی هاست که می شود چیزهای تازه ساخت. گوش وقتی استعداد پذیرشش محدود نباشد این آهنگ های تازه را کشف می کند. این همه حرف زدم و بالاخره کلید پیدا نشد. اشکال در این است که این دو مساله، یعنی وزن و زبان، از هم جدا نیستند- با هم می آیند و کلیدشان در خودشان است.

 


 

از گفت و شنود فروغ فرخزاد با م. آزاد- تابستان ١٣٤٣