ماهنامه اینترنتی سیولیشه/سال دوم/ دی ماه92/شماره مسلسل 13


نگاه اول


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود/توکل بیلویردی

اواخر سال 90 بود که به پیشنهاد آقای راثی پور قرار شد وبلاگی با عنوان وبلاگ تخصصی نقد شعر ترتیب دهیم و در این کار از همکاری دوستانی چون آقای جدیری و سلامی و ... بهره گیریم.مقدمات کار فراهم شد و وبلاگ پرباری شد که علاقه بسیاری از شعر دوستان را به خود کشید.تنها مشکل در این

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خبر


*برای سهولت دسترسی به این وبسایت می توانید از آدرس siolishe.ir نیز استفاده کنید

*قابل توجه دوستانی که آثارشان را ارسال می کنند.چون این وبلاگ منحصرا به شعرهای نیمائی اختصاص دارد نمی تواند پذیرا و ناشر شعرهای سپید باشد.لذا خواهشمندیم از فرستادن شعر های سپید خودداری فرمائید.

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

در پیش کومه ام/ نیما یوشیج

در پیش کومه ام

در صحنه تمشک

بیخود ببسته است

بقیه مطلب


با چشمها/احمد شاملو

با چشمها

ز حیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر  دریچه خورشید چارتاق

بقیه مطلب


رودی/محمد حقوقی

تاریک ترین شبان بی شبگیر

رودیست سیاه

رودیست فرورونده

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مقالات

تبریزلی برقی کیمدیر/استاد رضا همراز

هجری اونوچونجو قرنین بیرینجی یاریسیندا یاشایان شاعیرلردن اولموشدور . بیر مدت زنگاندا قالیب دارا تخلص لو فتحعلی شاهین اوغلو میرزه عبدالله ین مجلسینه یول تاپیر . اونون سفارشی و تاپیشیریغی اساسدا عائله قوروب ، ائوله نیر .بیرینجی دونه میرزه محمود قاجار اوز توپلادیغی آنتولوژوسوندا برقی دن

بقیه مطلب


ایدئولوژی مدرن ادبیات/گئورگ لوکاج/اصغر مهدی زادگان

اعتبار «رابرت موزيل»(1) به‌اين است که از اشاره‌هاي ضمني روش کار خويش کاملاً آگاه بود. او دربارة قهرمان خود، اولريش، اظهار داشت«او با انتخابي ساده روبه رو استيا هم‌رنگ جماعت گردد (زماني که در روم هستي هم‌چون رومي عمل کن) يا دچاراختلال عصبي شود». در اين‌جا موزيل مسألة مرکز‌ي ادبيات مدرن،

بقیه مطلب


دنیای نوشتن یا نوشتن در باره دنیا/داود پنهانی

نمی‌توان امیدوار بود که با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد. نمی‌توانید خودتان را گول بزنید و از پیشه خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید. در زندگی من یکشنبه‌های پایان ناپذیر خالی و متروکی بوده‌اند که من با ناامیدی خواسته‌ام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا

بقیه مطلب


رنج شعر و شعر نیما/محمد عظیمی

هنر، از درد زاده مي شود و هيچ تولد و آفرينشي فارغ از رنج نخواهد بود. ميل به دانايي و شناخت خود در آيينه ي شعر، دردي ناشناس است كه همدلی را معنا مي كند. دغدغه هاي بزرگ، از رنجي متعالي زايش مي كند و زندگي را معنايي ابدي مي بخشد. نيما زاده ي رنج است. مي دانيم كه تولد نيما در

بقیه مطلب


اسطوره هول/ید الله رویائی
هولی استاده به ره می‌پايد» - نيما من با تو حرفی دارم ولی برای طرحش بايد حرفی پيدا كنم، مثل كلمه‌ای برای كلمه. داده‌ی اولی وجود دارد، در حالی كه دومی بايد وجود پيدا كند.

   « چيزی اتفاق افتاده و چيزی بايد اتفاق بيفتد، و شاعر همين كه حادثه را آفريد اهل هول

بقیه مطلب


رویکرد نیما به طبیعت/غلامرضا هاتفی

علی اسفندیاری در یوش دهکده ای از توابع نور مازندران در خانواده ای اربابی  به دنیا آمد. در دبیرستان  فرانسوی سن لویی  در تهران درس خواند . نظام وفا معلّم ادبیّات او را به شعر وشاعری کشا ند. نیما مردی باسواد بود  وعلاوه بر فرانسه با عربی  وعلوم حوزوی  آشنا

بقیه مطلب

تصویر و تصور نیما از خودش/مهدی عاطف راد

(من ، من واقعی حقیقت دیگری هستم که در نوشته های خود جا گرفته ام)  نیما یوشیج

نیما یوشیج چه تصور و تصویری از خودش داشت؟ خودش را چه‌گونه می‌پنداشت و چه‌گونه می‌دید؟ چه برداشتی از شخصیت و زندگی‌اش داشت؟ خود را مأمور انجام دادن چه وظیفه‌ها و رسیدن به چه هدفهایی می‌دانست؟


بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نقد

نقد شعری از سید علی صالحی/اصلان قزللو

باد از احتیط پاورچین پرده ها

لبریز بازی وزیدن بود

پرنده آمد

بقیه مطلب


ناصر خسرو و معاد/محمد رضا راثی پور

مردکی را به دشت گرگ درید

زو بخوردند کرکس و دالان

این یکی ریست بر یکی بن چاه

آن یکی رفت بر سر ویران

بقیه مطلب


شورش بر خلاف گفتمان غالب

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

بقیه مطلب


فروغ فرخزاد و نقد مدرنیسم/دکتر محمد رضاترکی

فروغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار « شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید  یکی از مدرن ترین و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر" دانست. ذهنیت 

بقیه مطلب


نگاهی به کتاب آوازهای بال فرشته-سروده شمس لنگرودی/محمد رضا محمدی آملی

اشاره :
صدها سال از اهمیت تولید برنج در ایران می گذرد. مناطق شمالی ایران و به طور مشخص دو استان حاصل خیز گیلان و مازندران، موطن اصلی کشت برنج در این کشور به حساب می آیند.
شیوه تولید برنج و مناسبات فرهنگی آن در طول صدها سال، دست خوش دگرگونی های متنوعی

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر امروز


باغ ابرشم/کوروش آقا مجیدی

از ورای چله های ابرشم

جلوه می کند

گنگ خط خطی

بقیه مطلب


شعر کوچک قیامت/سودابه امینی
تمام مادرانه های من برای تو

تمام مادرانه های من

برای گریه های آشنای تو

بقیه مطلب


  زنده یاد/مرتضی امیری اسفندقه

زنده یاد بامداد

زنده یاد شهریار

زنده یاد امید و

بقیه مطلب


سه گانی/الهه تاجیک زاده آریائی

دیدنت برای قلب شرحه شرحه ام

مثل مرهم است

ای که زندگی بدون تو برای من جهنم است

بقیه مطلب


  بی عدالتی/محمد رضا ترکی

کودکی

در پیاده رو

با لباسهای پاره چروک...

بقیه مطلب


حیله/ محمد رضا راثی پور

این همانست که باید باشد

با همان نور که از ناصیه اش می تابد

بانگ سم ضربه اسب وحشی

بقیه مطلب


شکار/ ظریفه روئین

باد آرامی

در وزیدن بود

نیمروز خلوت جنگل

بقیه مطلب


شعری برای جنگ/مهسا زهیری

پلاک کهنه ات از نامه زودتر آمد

میان آتش و خون سوخت زندگیم از تب

سیاه پوش شد از قبرهای گمنامت

چقدر گریه سراغ من آمدست امشب

بقیه مطلب


عطر آفتاب/فیروزه سعادت یار

قطره ای معطرم از آفتاب

کودکی سه ساله ام

بسته با مسلسل جنون حاکمان شب

بقیه مطلب


پائیز می رسد/استاد شاکری یکتا


چشم انتظار آمدن مهرم

آنجا ،

دریاچه ای ست

بقیه مطلب


ای عشق/مریم صابری

ای فراسوی تجسم ای عشق

گرچه من می دانم

تو گرفتار منی

بقیه مطلب


سیلی/سید ابولفضل صمدی

اینک غروب جمعه پائیز

ساعت چهار عصر

بغضم کنار پنجره رو به آفتاب

بقیه مطلب


نلسون ماندلا /مهدی عاطف راد

نلسون ماندلا

تو چراغی هستی رخشنده

که دل مردمِ در تاریکی مانده دنیا از آن

بقیه مطلب


قیمه/سید علی میر افضلی

شمر، ای شمر وقیح!
لب این مرثیه‌خوانان، گاهی
از لب تیغ تو بی شرم‌تر است.

بقیه مطلب


تا مرزهای حادثه/محمد جلیل مظفری

من مرگ را

تا مرزهای حادثه رقصیدم

تا مرزهای حادثه آری

بقیه مطلب


رنگها و باد/فریبا یوسفی

آفتاب مهردلچسب است

سردی اندوهگینش نیز

روزها عمر کمی دارند

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر جهان/زیر نظر کوروش آقا مجیدی

روزها/شعری از نازک الملائکه/ترجمه بی بی سمانه رضائی


روزها رفتند

و تو به یاد نیاوردی

که آنجا

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

معرفی کتاب

 مدادها شب را افقی می کشند/سروده سرکار خانم حسینی

مرگ
به شکل عجیبی در من راه می رود/ به شکلی عجیب تر ، تکثیر/

بر ریل های متنی / که سر می خورد از ایستگاه / کلماتش

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

آثار ارسالی

صدای تو/شعری از غاده السمان/ترجمه سودابه مهیجی

آه ! صدای تو ...صدای تو...

لبریز از شوق فرا می رسد

و با صدای این تلفن قدیمی

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

تماس با ما


این تار نما محلی است برای معرفی و عرضه آثار نیمائی.و دست همه شاعران نوسرا را به گرمی می فشارد.
منتظر حضور و نظر سازنده شما هستیم

کسانی که مایل به همکاری با ما هستند آثار خود را به این ایمیل بفرستند تا پس از بررسی مورد استفاده قرار گیرد.



ssiolishe@aol.com

پیش شماره های قبلی ماهنامه اینترنتی سیولیشه در اینجا

بی عدالتی/محمد رضا ترکی


کودکی
در پیاده رو
با لباس های پاره چروک...

یک نفر
با خیال تخت
کیف کوک
                 پای فیسبوک!


آثار ارسالی


شعری از غاده السمان – مترجم سودابه مهیجی

 

صدای تو

 

 

آه ! صدای تو ...صدای تو...

لبریز از شوق فرا می رسد

و با صدای این تلفن قدیمی

زندگی دیگرگون می شود

آه اینک صدای تو...

و بعد از ظهر ، نفس حبس کرده می ایستد.

این سیم های نازک چگونه می توانند

قافله ها و کاروان های عشق را که در میان من و تو در رفت و آمدند

با نجوای شوقمان

بر دوش خود حمل کنند؟

سیم های شکننده

زلزله ها و طوفان های شادی و آرزو را

چگونه با خود می برند؟

و باران نجوای روشن را

که در این شب نشینی نادر می بارد

 

آه از صدای تو !

صدایی که از پس روزگاران انقراض عشق باز میگردد

صدایی که نسیم پاکی و محبت است

در شهر کلمات هرزه و بوق ماشین های بیهوده

در شهر سیاهی ها و سپیدی های زننده، همچون دندان های مصنوعی

شهر ازدحام دعوتنامه ها  و آگهی های ترحیم و اوراق بیمه

شهر چایخانه ها ...سرگشتگی ها...سگ های متمول...گیسوان آغشته به زیتون

شهر خمیازه ها و دشنام ها...

شهر ماهی های گندیده بر کرانه ی ساحل...

آه صدای تو

صدای شبانه و نجواگرت را

چون طوقی بر گردنم می افکنی

مرا از مرداب نابودی می رهانی...

صدای تو...

_ آرام گرفته در تن اندوه _

چون هماغوشی

که میان جنون و اضطراب مرا می آویزد به دیوارهای قلعه ی شب

با مصائب روزگار می جنگم

و تورا گم می کنم

با مصائب روزگار جدال می کنم

و تو را بیشتر عاشق می شوم.

تو صدایت را در زنگ تلفن

بر اطراف این شب زمستانی می پراکنی

همچون رشته ای مروارید

که مرا به جنگل فرا می خواند

و من می شتابم به بیشه

میدانم که پشت درختها پنهان شده ای

خنده های حیله گرت را می شنوم

و همینکه صورتت را لمس میکنم

ناگاه زنگ تلفن مرا به خود می آورد...

اینک صدای تو...

و من به مدار تازه ای از عشقت گام می نهم.

نجوای تو تک و تنها

چگونه یزر پوست تنم به کشت و کار می پردازد؟

حال آنکه هزاران مرد با فریادهای شخم زنشان

شتابان پشت سرم دویده اند

وهرگز نتوانستند با من چنین کنند!

صدای تو می آید

و این شب زمستانی

زلال و دل نازک میشود

 

و مه روشن ناچار است

که بیرون، پشت پنجره ها

از گوشه های شب بروید

آن سان که در قلب من...

مرا در صدایت این زخم جوان این خاک نم خورده

مدفون می سازی

هوس میکنم برای تو

میوه ی کلمات را

از شاخساران شیوایی بچینم

اما تمام واژه ها نخ نما شده اند

وعشق تو تازه است...

واژگان ...

لباس های نیمه جان و پوسیده

که از صندوقچه های عتیقه به در می آیند

حال آنکه عشق تو

خرم و آفتابی و تندخوست

که بیهوده

افسار کلماتِ دست و پا بسته را بر گریبانش می افکنم!

صدای تو یگانه وروشن از تو سر می زند

و پروانه های رنگین

و پرندگان

در امواج این عصر فرار وارد می شوند

بر خود تاکید کره ام

خلوتگاهم را چون صدف در ببندم

پس چگونه صدای مخفیانه ات وارد می شود

و منقار طلایی اش را در استخوانهایم فرو می برد؟

آه ! صدای تو می آید

و آغوشت را آرزو می کنم

اما در بند زمان و مکان اسیرم

با این سیم های تلفن

وصدای زنگش که مرا زخم میزند.

آه این صدای توست...

به قلبم گوش میسپارم

معجزه وار می تپد...!

 

آه صوتك صوتك !

يأتيني مشحوناً بحنانك

وتتفجر الحياة حتى

في سماعة الهاتف القارسة.

آه صوتك صوتك !

_ ويتوقف المساء حابساً أنفاسه _

كيف تستطيع أسلاك الهاتف الرقيقة

أن تحمل كل قوافل الحب ومواكبه وأعياده

الساعية بيني وبينك

مع كل همسة شوق ؟!

كيف تحمل أسلاك الهاتف الدقيقة

هذا الزلزال كله

وطوفان الفرح وارتعاشات اللهفة

ومطر الهمس المضيء

المتساقط في هذه الأمسية النادرة ؟!

آه صوتك صوتك !

صوتك القادم من عصور الحب المنقرضة

صوتك نسمة النقاء والمحبة

في مدينة الثرثرة وأبواق السيارات الضحكة

والنكات الثقيلة كالأسنان الاصطناعية

مدينة بطاقات الدعوات إلى الحفلات

وورقات النعوة وشركات التأمين

مدينة المقاهي والتسكع والكلاب المرفهة وزيت الشعر

والتثاؤب والشتائم

والسمك المتعفن على الشاطئ ...

آه صوتك صوتك !

صوتك الليلي الهامس طوق نجاة

في مستنقع الانهيار.

آه صوتك صوتك !

مسكون باللهفة كعناق

يعلقني بين الالتهاب والجنون على أسوار قلعة الليل...

وأعاني سكرات الحياة

وأنا افتقدك

وأعاني سكرات الحياة

وأنا أحبك أكثر.

آه صوتك صوتك !

ترميه من سماعة الهاتف

على طرف ليلي الشتائي

مثل خيط من اللآليء

يقود إلى غابة ...

وأركض في الغابة

اعرف انك مختبئ خلف الأشجار

واسمع ضحكتك المتخابثة

وحين ألمس طرف وجهك

توقظني السماعة القارسة.

آه صوتك صوتك !

وأدخل من جديد مدار حبك

كيف تستطيع همساتك وحدها

ان تزرع تحت جلدي

ما لم تزرعه صرخات الرجال

الراكضين خلفي بمحاريثهم ؟!

آه صوتك صوتك !

وهذا الليل الشتائي

يصير شفافاً ورقيقاً

وفي الخارج خلف النافذة

لابد ان ضباباً مضيئاً

يتصاعد من زوايا العتمة

كما في قلبي

آه صوتك صوتك !

وكل ذلك الثراء والزخم الشاب

تطمرني به

وأشتهي أن أقطف لك

كلمات وكلمات من أشجار البلاغة

ولكن ...

كل الكلمات رثة

وحبك جديد جديد ...

الكلمات كأزياء نصف مهترئة

تخرج من صناديق اللغة المليئة بالعتق

وحبك نضر وشرس وشمسي

وعبثاً أدخل في عنقه

لجام الألفاظ المحددة !

آه صوتك صوتك !

يولد منك الفرد والضوء

والفراشات الملونة والطيور

داخل أمواج المساء الهارب

لقد احكمت على نفسي

إغلاق قوقعتي

فكيف تسلل صوتك الي

ودخل منقارك الذهبي

حتى نخاع عظامي ؟!

آه صوتك صوتك !

واتوق إلى احتضانك

لكنني مقيدة إلى كرسي الزمان والمكطان

بأسلاك هاتف

ومطعونة بسماعته !

آه صوتك صوتك !

وانصت إلى قلبي ...

يا للمعجزة : إنه يدق !

 

 

 

مداد ها شب را افقی می کشند/خانم حسینی


مرگ

به شکل عجیبی در من راه می رود/ به شکلی عجیب تر ، تکثیر/
بر ریل های متنی / که سر می خورد از ایستگاه / کلماتش
و ردپایش را/ بر بندهای دلم تاب می دهد/
وقتی که بند نمی آید / تبی / که از قطار قول های دست و پا شکسته / تند می شود.

- در من بایست!
در من که از نهایت هذیان ها گریخته ام از خواب / در من که از هجوم فاصله ، لب ریخته ام در تو /
و شکل ناقص رویایم را
بر جاده ای که دویدی / به تیغ کشیدم

" مدادها شب را افقی می کشند"، چاپ اول، انتشارات هنر رسانه اردیبهشت، بخش سه، صفحه ی 110

مجموعه ی اشعار خانم حسینی در سه بخش تنظیم شده است. لحن و مضمون و موسیقی کلمات  خواننده  را با خود همراه می سازد. کتاب تلفیقی از عاطفه و دغدغه های انسان است. البته قصد پرداختن به نقد ندارم که این کار تبحر بالایی می خواهد که از عده ی من خارج است. معرفی این کتاب تنها به دلیل کار ارزشمند شاعر محترم است و به نظرم رسید که خوب است نقش کوچکی در معرفی آثار ارزنده به دوستان فرهیخته داشته باشم. با عرض تبریک به سرکار خانم حسینی عزیز برایشان موفقیت ها ی بیشتر آرزمندم.
برای آشنایی بیشتر می توانید اینجا کلیک کنید.

روزها/نازک الملائکه/ بی بی سمانه رضایی


روزها رفتند
و تو به یاد نیاوردی
که آنجا،
در آن گوشه ی متروک قلبت
عشقی جا مانده
عشقی "زخم خورده"
که بی تابانه می نالد
"روشنایی ام بخش!"

روزها رفتند
و ما به هم نرسیدیم...
تو آن سوی مرزهای رویایی
در افقی که ناشناخته ها را در آغوش گرفته
و من
قدم می زنم
می بینم
می خوابم
و به فرداهای روشنی دل خوش می کنم
که با شتاب
به گذشته ی برباد رفته ام
می پیوندند

روزهایم
طعمه ی افسوس ها شدند
کی خواهی آمد؟
-------------------------------

مرٌت ایام
لم تتذکٌر انٌ هناک
فی زاویه من قلبک حبٌا مهجورا
عضٌت فی قدمیه الاشواک/
حبٌا یتضرٌع مذ عورا
هبه النور

مرٌت ایام
لم نتلقٌ
انت هناک وراء مدی الاحلام
فی افق حفٌ به المجهول
و انا امشی و اری وانام
استنفد غدی المعسول
فیجرٌ الی الماضی المفقود
ایٌامی تاکله الاهات
متی ستعود

--------------------

سر چشمه  :  شاعران پارسی زبان

رنگها و بادها و برگها/فریبا یوسفی



آفتاب مهر دلچسب است

سردی اندوهگینش نیز

روزها عمر کمی دارند

زود می‌آید شب پاییز

 

برگ  می‌افتد که برخیزد

خاك می‌ماند ... و خواهد زاد

او سفرزاده‌ست، خواهد رفت

چاره‌ای دیگر ندارد باد

 

ابر روی شیشه‌ها نم نم

از غبار خفته می‌کاهد

رنگ‌ها را زنده و روشن،

چشم‌ها را شسته می‌خواهد 

 

 نغمۀ شاد پرستوها

روزهايی بود و ديگر نيست

كوچ می‌كردند و می‌گفتند:

"مرگ پايان كبوتر نيست"

 

گيسوانت را قلم‌مو كن!

باد! ای رقصای سرگردان

رسم کن با آبرنگ از شهر

طرح زیبایی پس از باران

تا مرزهای حادثه/محمد جلیل مظفری


من مرگ را

تا مرزهای حادثه رقصیدم

تا مرزهای  حادثه آری

و مرگ

آسانترین ِحادثه ها مثل کرکسی

آسوده بر فراز سرم بال می گشود.

 

گفتم

شاید که اتفاق بزرگش را

در دفتر زمانه

با نام من به ثبت رساند

اما دریغ و درد

در دفتر سیاه نبودن هم

جایی برای نامۀ اعمال من نبود.

 

من عشق را/ در حلقۀ حریفان

تا مرزهای حادثه  چرخیدم/ تا لُجه های فریاد

اکنون ولی تهی/ تاریک و سرد

سرشارم از سکوت.

 

من

خاموش ِ ناگزیرم

در دام ِ عشق و مرگ

تا لحظۀ ابد/ پا بسته ای اسیرم.

 

29/12/91   سنقر

قیمه/سید علی میر افضلی



شمر، ای شمر وقیح!
لب این مرثیه‌خوانان، گاهی
از لب تیغ تو بی شرم‌تر است.
::

هر سال، چند بار
تو قطعه قطعه می‌شوی
                       ـ ای نور منتشر
ما قیمه می‌خوریم!
::

قرن‌ها می‌گذرد
کاسبانی که فروشندهء صوتـند و صدا
دست در خون تو دارند هنوز
شمرها ـ باور کن! ـ
بی‌شمارند هنوز.
::

خنجر چه جوری از گلویت می‌رود پایین
این قیمه‌های چرب و چیلی هم ؟
بشقاب نذری را
دست یزید انگار پُر کرده‌ست.

 

نلسون ماندلا/مهدی عاطف راد


نلسن ماندلا!

تو چراغی هستی رخشنده

که دل مردم ِ در تاریکی مانده‌ی دنیا از آن

روشنی می‌گیرد

در شب خاموش نومیدان

کوکبی هستی تابنده‌تر از ناهید

کوکب سرخ امید.

 

نلسن ماندلا!

تو سرودی هستی رزمنده

سرکش و گرم‌آهنگ

که تو را حق‌جویان می‌خوانند

و از آن قدرت برپاشدن و پیشروی می‌گیرند

در سکوت شب بیداد طنین‌اندازی

قلبها را پر از امید به فردای عدالت‌گستر می‌سازی.

 

نلسن ماندلا!

تو طلوعی هستی بالنده

که از آفاق عدالت‌خواهی برشده‌ای

صبح‌پرور شده‌ای

تا به تاریکی تبعیض شجاعانه دهی پایان

و کنی پاک ز روی بشر این لکه‌ی ننگ

لکه‌ی ننگی که آلوده روح و روان بشریت را با نکبت خود.

 

نلسن ماندلا!

تو نگاهی هستی تابنده

به افقهای پر از روشنی آینده

به جهانی تهی از تیرگی کینه

به جهانی تهی از چیرگی بیداد

به جهانی آباد

به جهانی آزاد.

 

آذر 1392

 

 

 

سیلی/سید ابولفضل صمدی


اینک غروب جمعه ی پاییز

ساعت چهار عصر

بغضم کنار پنجره ی رو به آفتاب

در هم شکسته است



امروز حال من

حال برادری ست که در پیش چشم هاش

بر گونه های نازک و گلگون خواهرش

سیلی نشسته است...


سوم آبان 92

ای عشق/مریم صابری


ای فراسوی تجسم ،ای عشق

گرچه من می دانم،

تو گرفتار منی

روزها می گذرد

باز سرشار منی

مایه ی شادی من

روح آزادگی ام

پس چرا؟

بی خیال من و افکار منی

و در انکار منی؟!

پائیز می رسد/استاد شاکری یکتا



چشم انتظار آمدن مهرم

آنجا ،

دریاچه ای ست

که مرغ های مهاجر را

از میله های سرد قفس

دور می کند

و حس بال زدن را

نزدیک.                

آنجا

کنار روشنی آب

من با پرنده ای قرار گذاشتم.

نوبال نیست

از تند باد و برف خاطره دارد.

از دام و دانه

یا از هجوم وحشی تندر

وقتی که پرگشود

                     و می خواست

آزادی پرنده شدن را

به جوجه های خویش بیاموزد .

سیمرغ قصه های کهن هم نیست

یا آن پرنده ی آتش خیز

در دور ِ  باطل خاکستر.

 

تنها  ،

      تنها ،

            تنها کبوتری  ست

که رنگ ساده ی زیتون را

منقار می زند.

برهان روشنایی و آزادی است

پشت غبار این همه تابستان.

 

دوم شهریور 1392

عطر آفتاب/فیروزه سعادت یار


قطره ای معطّرم از آفتاب!

کودکی سه ساله ام

بسته با مسلسلِ جنونِ حاکمانِ شب

راهیِ کبودِ زخم ها ، روی خاک و خارها!

ردّ خون کشیده تا غروب

سایه،سایه، مرگ،

صف به صف ، گرفته نیزه ها

آفتابِ رأسِ نیزه ی ستم، خنده می زند به من

در خرابه های  شام سوخته

می رسد به عمق انحنای جان، شوق درک آفتاب

می روم به اوج رأفت و شکوه

می شوم پر از صدای بالهای نور ،

دور ، دور  ، دور

می شوم پر از  سرور،  می رسم به آفتاب

 ذوب می شوم در آن نگاه ناب

شعری برای جنگ/استاد مهسا زهیری


پلاک کهنه ات از نامه زودتر آمد

میان آتش و خون سوخت زندگیم از تب

سیاه پوش شد از قبرهای گمنامت

چقدر گریه سراغ من آمده امشب

 

کنار نامه ی آخر هنوز بیدارم

دوباره بمب میفتد کنار سنگر تو

دوباره می ترکد سقف آشپزخانه

و بغض من وسط سطرهای آخر تو

 

که باد توی سرم داد می زند هر روز

صدای توست که یک جای دور زندانی ست

به جاده می زنم امشب که رادیو می گفت

هوای آن طرف  ِ مرز تیربارانی ست

 

« پلاک گردن تو توی دست های کسی »

شبیه  ِ  دلهره ی قبل  از اتفاقی بد

کنار اینهمه غم ، نیستی که خیره شوی

به چشم های همیشه تری که خشکش زد

 

تو جنگ را وسط بمب ها رها کردی

همیشه سهم من از عشق قبر خالی بود

کجای فاصله افتاده ای ؟ که یک عمر است

تمام روز و شبم با " تو " ی خیالی بود

 

به اهتزاز در آمد دوباره پرچم ها

برای خاک مهم نیست آنکه می میرد

تمام شهر سرم داد می زند که : بخند

ببخش توی لجن خنده ام نمی گیرد

 

میان مردم این شهر گم شدم ، غربت -

دوباره سهم زمین شد ، از آسمان برگرد

دوباره جنگ شده ، سرزمینمان تنهاست

اگر چه خسته و در حد  ِ استخوان ، برگرد

شکار/ظریفه روئین


باد آرامي

در وزيدن بود

نيمروز خلوت جنگل

بسترخميازه و خرناسها يي ممتد و پي گير

در كنار توله هايش

ماده شير قهوه اي در استراحت

با خيالي ليك ناراحت

 

تازگي ها فكر مي كرد

دردهاي تازه اي در استخوان هايش

لانه كرده است

در دلش اندوه ، هم پهناي جنگل

خانه كرده است

فكر شام توله هايش

فكر اين كه بعد از او شايد نباشد 

ديگر اين دنيا به كام توله هايش

 

توله ها ، اما

فارغ از انديشه هاي اضطراب آلود مادر

بي قرار

يكسره در جست و خيز

چالاك و تيز

در پي هم مي دويدند

ناز دانه دخترش هم

با برادر هاي شيطانش به بازي بود

 

 

با صدايي مهربان و مادرانه ، ماده شير آرام

توله ها را خواند

" بچه شيران ! نازنينانم ! "

پادشاهان جسور جنگل فردا

ناز دانه با توام  حتي .

اندكي نزديكتر آييد

تا دوباره درسي از آداب جنگل را بياموزيد

درستان امروز آيين شكار و صيد ، راز زنده ماندن

راهوار زندگي را بر مراد خويش راندن ... "

شير سرفه اي كرد و ادامه داد :

" ... اسب حيوان بزرگي است

شيهه اش

مي خراشد آسمان ها را

و زمين در زير پاهاي بلند و محكمش بر خويش مي لرزد

گوشتش بسيار مطبوع است

مزه ي آن ، زير دندان مدتي باقي است .

بسكه چالاك است و تند و تيز

در شكارش نيز

تيز بايد بود

سنگدل ، خون ريز بايد بود .

بايد او را ابتدا ترساند

مي دود از ترس

تو به دنبالش

تا بلغزد زير پايش سنگ

لحظه ي پيروزي اين جنگ "

 

شيهه اي آنگاه ، يكباره

مي هراساند

توله شيران را

ماده شير آهسته مي گويد :

" اين همان اسب است ."

توله ها در گوش مادر :

" پس خوراك شام ما اسب است ؟"

 

شير بر مي خيزد از جايش

اسب را از پاي تا سر خوب مي بيند

مادياني بس جوان و خوش قد وبالا

با دو چشم مشكي شهلا

توله ها بار دگر :

" زودتر مادر شكارش كن "

شير جستي مي زند وآنگاه

نعره اي تا گوش هاي آسمان بالا

مي گريزد اسب

شير هم تازان به دنبالش

ماديان چالاك تر ، از شير

شير را جا مي گذارد

باد پيماي جوان اين جا

پير را جا مي گذارد

با نگاهي مضطرب ، بي تاب

توله شيران صحنه را از دور مي بينند

نازدانه از برادرهاش مي پرسد :

" پس چرا پايش نمي لغزد به روي سنگ ؟

پس كجا شد لحظه ي پيروزي اين جنگ ؟ "

 

 

ماده شير اما نفس هايش

در شمارش بود

لحظه اي ماند از دويدن تا نفس گيرد

كاش مي شد نا و نيروي جواني را باز پس گيرد

اسب چونان رعد

دور شد از پيش چشمانش

شايد اينجا آخر خط بود

مادرش هم يادش آمد از شكار آخرش هرگز

برنگشته بود

 

شير پير

سر به سوي توله ها گرداند 

قطره اشكي از تحسر بر زمين افشاند

" نازنينانم خداحافظ !

مادر خود را ببخشاييد

روي برگشتن ندارم آه

                   قصه ام كوتاه . "

                                                                                                 ظريفه روئين

 

حیله/محمد رضا راثی پور


این همانست که باید باشد

با همان نور که از ناصیه اش می تابد!


بانگ سم ضربه ی اسب یاغی

گرد و خاکی در افقها انگیخت

و در اذهان توهم زدگان،

طرح یک هذیان ریخت


بردگان پچ پچه با هم کردند

بردگان

با تکان  سر و دست

مژده دادند به هم زنجیران


عضلات خسته

گرمی حس خوش آیندی را

می گرفتند از هم آهسته


از دهان تا به دهان این تصنیف

تا کران تا به کران می پیچید:


این همانست که هرجا که قدم بگذارد

هرچه زنجیر فرو می شکند

هرچه دیوار فرو می ریزد

هر چه شلاق.......

                     صدای شلاق

ناگهان رشته ی این زمزمه را قیچی کرد


گرد و خاکی که به یک صربه شلاق نشست

جنب و جوشی که به توپ و تشری ساکت شد

حیله ی برده فروشان دغل بود انگار

که بخندند به خوشباوری منتظران

                                           دیگربار!

سه گانی/الهه تاجیک زاده


(1)

دیدن ات برای قلب شرحه شرحه ام

مثل مرهم است

آاااای... ای کسی که زندگی بدون تو

                                                  برای من

                                                      جهنم است....


(2)

گرچه بر سرشاخه هایم بوسه بوسه عشق می کاری،

من تو را از خود نمی دانم گل زیبا؛

ریشه در مرداب ها داری...



(3)

بال ها، اگر چه خسته و شکسته است...

راه آسمان که بسته نیست؛

ما به نام نامی تو می پریم

                                    بدون پر...

                                               پرنده تر...



(4)

من، اسیر غربت زمین

از شکوه خاطرات آسمانی ام چه مانده است؟

چند مشت پر در آستین!

زنده یاد/مرتضی امیری اسفندقه


زنده ياد «بامداد»

زنده ياد «شهريار»

زنده ياد «اميد» و

                     «عارف» و

                                   [ «فروغ» و

                                                 «عشقی» و

                                                                «سپهری» و

                                                                                هزار شاعر بزرگ و نامدار

با مزار و بی مزار

زنده ياد و ... خسته‌ام از اين همه شعار

اين همه دروغ و داردار

زنده ياد و


          
زنده ياد و


                      
زنده ياد


زنده باد شاعری كه زنده است و زندگی


                                           روی خوش به او نشان نمی‌دهد؛

شاعری كه نقد عمر را

                            در هوای شعر ناب می‌دهد

                                                             به باد


شاعری كه ...

                    زنده باد و

                                 زنده باد و
 
                                              زنده باد

شعر کوچک قیامت/سودابه امینی


تمام مادرانه های من برای تو

تمام مادرانه های من

برای گریه های آشنای تو

تو آن صدای تشنه ای

که در زمان و درمکان چکیده ای

و درخیال سبز آسمان

دویده ای

تو کهکشان شیری

زمین کربلایی و

تمام کودکان این جهان

به نام ماه

از اتفاق گاهواره ات

عبور می کنند

ودست های "یا حسین "(ع)

تو را در آسمان و در زمین

مرور می کنند

تو شعر کوچک قیامتی

حقیقتی که دست های ناگزیر عشق

در امتداد اشک های نینوا

حریر جسم تازه ی تو را

به زیر فرش خاک می برند

تو شعر کوچک قیامتی

حقیقتی که دست های هر فرشته ات

چکان چکان

به اوج عرش پاک می برند .

 

باغ ابرِشم /کوروش آقا مجیدی


 

از ورای چلّه‌های ابرشم

جلوه می‌کند

گنگ، خط خطی

طرح چهره‌های لاغر و پریده رنگ

دست‌های کوچکی که بی‌درنگ

باز می‌کنند

چلّه‌های تار را

ریشه می‌زنند

زرد، سبز، سرخ، صورتی

موشی و سفید و گل‌بهی

ماشی و سیاه و ملّه‌ای

قهوه‌ای

تربتی .

موج می‌زند

در فضای کارگاه

غم‌ترانه‌های دختران

شور زندگی به نقش‌های مرده می‌دهد

عاشقانه‌های دختران .

آن طرف

پشت دار کنج کارگاه، دختری

نقشه می‌زند .

رنگ‌های نقشه بر لبان او

شعر می‌شود :

«دو تا سرخ و دو تام تنگــش سفیده

کارام مـونده، غروب از راه رسیده

سه تا جاش آبی و پنـــــج تا طلایی

چه گل‌هــــایی تو این باغـــا دمیده

از این گل‌ها که رو قالی می‌کــاریم

من و نســـرین و زهـــرا و فریــــده

خدا جون! کار دنیــــــــا رو نیگا کن

به دستامون فقط خـــارش خلیده »

خیل دست‌های چابک و ظریف

- آفریدگار نقش‌های گونه‌گون-

لحظه لحظه کار را

جلوه و نمود می‌دهد.

آن یکی

پشت دار قالی‌اش

پود می‌دهد

پود زیر

پود رو

شانه می‌زند.

ریشه‌های سرکشیده در دهان قیچی‌اش

قیچ قیچ قیچ

چیده می‌شود.

«یک رج دگر تمام شد»

حساب می‌کند.

نقشه را دوباره روی دار می‌برد

ریشه می‌زند

شتاب می‌کند.

دست‌های گرم کار

دست‌های بی‌سکون و بی‌قرار

دست‌‌‌‌های خالق گل و بهار

ناگهان ز نیش تیز چاقویی

زخم می‌خورند.

دختران به خون سرخ دست‌ها

هر گلی که پیش‌تر نشانده‌اند را

آب می‌دهند.

باغ ابرشم

غنچه می‌کند

سرخ و سرخ‌تر.

این لطیف پرفریب

یادگار دست‌های مهربان دختری‌ست

خواب ناز و غمزه‌خیز باغ‌های ابرشم

از خمار فتنه‌جوی چشم‌های اوست.

این جلا و جلوه نیز

- آه !

صبر کن، لگد مکن  ـ

سوی چشم‌های اوست.

                                                                                                                          كورش آقامجيدي  آبان هفتادو سه

 

نگاهی به کتاب آوازهای بال فرشته-سروده شمس لنگرودی/محمد رضا محمدی آملی


«آوازهای فرشته بی‌بال» نام تازه‌ترین مجموعه شعر «شمس‌لنگرودی» است که از سوی انتشارات نگاه منتشر شده است. این کتاب شامل 87 شعر کوتاه و بلند شاعر با مضمون اجتماعی است. شمس‌لنگرودی در سال‌های اخیر با انتخاب زبانی ساده و روان سعی برآن داشت تا با خوانندگان بیشتری ارتباط برقرار کند اما در این مجموعه گرچه کارکرد زبان در همان روابط ساده زبانی قرار می‌گیرد اما وجه تخیلی بیان و گاه غیرواقعی‌بودن مضمون، سبب می‌شود تا زبان از ساحت روزمر‌گی به ساحت فراواقعی برود، به همین دلیل کسانی که با زبان 53ترانه عاشقانه خو گرفته‌اند شاید نتوانند با شعرهای این مجموعه مانند کارهای پیشین ارتباط برقرار کنند.

شعر شمس شعر ساده‌ای است. سادگی با جهان شعر او سخت پیوند دارد. فهم شعر او برای خواننده آسان است. نه به‌دلیل سادگی جهان او، بلکه به دلیل روایت ساده او از جهان پیچیده امروز. او ساده و عمیق روایت می‌کند. شاعر با پاسخ به این سوال که شعر چیست؟ کتاب را آغاز می‌کند. سه شعر ابتدایی کتاب به این سوال پاسخ می‌دهد که شعر از نگاه شاعر چیست و این چیستی چه نسبتی با جهان درونی و بیرونی شاعر دارد. همین سه شعر نسبت شاعر را با جهانی که می‌خواهد در دیگر شعرهایش بیافریند نشان می‌دهد‌. شعر یاریگر انسان در بن‌بست‌های زندگی اجتماعی است: شعر / از دستم ظهور می‌کند / وقتی به باز کردن هیچ دری / قادر نیست. ظهور شعر یعنی بروز ناخودآگاه درونی در برابر رویدادهایی که آگاهانه اتفاق می‌افتد. شعر چون با من‌های اجتماعی پیوند دارد بیشتر در آگاهی شکل می‌گیرد نه ناآگاهی. در شعر دوم، شعر، فریاد بی‌امان از سوراخ کلید زندان است و در شعر سوم، شعر راهی به سوی شدن است.

شعر از هوای ترک‌خورده ظهور می‌کند / وقتی آفتاب / بارانی ابریشمی‌اش را بر می‌دارد از افق / راهی روز می‌شود.

 کلیت مفهومی این تعاریف نشان می‌دهد شاعر در این مجموعه رویکردی کاملا اجتماعی دارد. شعر برای او با جامعه و نسبتی که انسان با جامعه دارد تعریف می‌شود و این تعریف ساحت شعر را از موقعیت فردی به موقعیت اجتماعی سوق می‌دهد. شاعر درصدد ایجاد جهان ممکن برای نبوده‌های این جهان واقعی نیست بلکه او همین جهان را در یک جامعه تعریف‌شده نقد می‌کند و نمی‌خواهد با حذف این جهان، جهان تازه‌ای را برای خود و خواننده فراهم کند.

شعر اجتماعی شمس شعری اعتراضی و نومیدانه است. برای او هیچ حرکت و جنبشی به زیبایی ختم نشده است. او غرق می‌شود، زخم می‌خورد و کور می‌شود؛ زیرا تمام اتفاق‌های جامعه در بستر آگاهی او شکل گرفته و او خود را و نسل خود را قربانی حرکتی می‌داند به امید واهی شهری که پشت پلک بسته سال‌ها می‌دید. مرگ‌اندیشی و نومیدی موضوع بسیاری از شعرهای کتاب «آوازهای فرشته بی‌بال» است. شعر 18 و شعر 33 زندگی را بی‌معنی و باریکه آب بی‌ثمری می‌داند و در شعر 36 به صراحت می‌گوید: به چه کارِ من می‌آیید / روز و شب / به چه کارِ من می‌آیید!  روزهای از دست‌رفته شاعر را ناراحت می‌کند. حتی عشق هم نجات‌بخش نیست و انسان را غرق‌بودگی‌هایش می‌کند.

عشق / صحرایی سراب است / در پیاله نازکی / و شگفتا / غرقت می‌کند

در نگاهی جهان‌شناسانه شمس‌لنگرودی در این شعرها به زندگی باور ندارد و به بیانی نبودن بهتر از بودن است. «آوازهای فرشته بی‌بال» پاسخی به بودگی‌ها و نبودگی‌های انسان امروز در جغرافیای ایران و جهان است. نام این کتاب از شعر شماره 75 گرفته شده که به احمد پوری تقدیم شده است.

و این فرشته بی‌بال /که سمت خانه من می‌آید / تویی.

 «فرشته بی‌بال» کنایه از انسانی است که با خلق‌وخوی فرشتگی روی زمین زندگی می‌کند. احمد پوری، برای شاعر همان فرشته بی‌بال است که با حضورش همه ستاره‌ها را مهمان سفره او می‌کند. به اعتقاد شاعر خیلی از ما آدم‌ها انگار فرشته‌ بی‌بالیم و برایمان مقدور نیست پرواز کنیم. شعرهای اجتماعی گرچه کارکرد فراگیرتری نسبت به شعرهای عاشقانه می‌توانند داشته باشند اما بی‌تردید زبان عاطفی در این دسته از شعرها نقش کم‌رنگ‌تری دارد. شاعر در این مجموعه به تبیین موقعیت‌های اجتماعی انسان امروز می‌پردازد بنابراین هر موضوع در موقعیت متفاوت نقش متفاوتی دارد. در «آوازهای فرشته بی‌بال» شاعر به مضامینی چون زندگی، مرگ و عشق می‌پردازد اما نوع نگاه ثابت نیست. چراکه شاعر با نوع نگرشی دموکراتیک، انسان را در برابر موقعیت‌های زمانی و مکانی مختلف، با کارکرد متفاوت معنا می‌کند.

دنیا / پر ازحکایت دیوها / هرکس / به قدر دن‌کیشوت بودن خود / قهرمان.

شاید اساس نگاه شاعر بر مبنای همین دن‌کیشوت بودن باشد. یا وقتی از بهشت سخن می‌گوید با همین نگاه تکثرگرایانه بهشت را به گنجایش خواب‌های ما تعریف می‌کند: بهشت / به گنجایش خواب‌هایمان بود / بهشت مگس / درز کیسه شیرین / در مغازه‌ای که مگس‌کش ندارد. جدای از طنز نهفته در زبان شاعر بهشت به گنجایش خواب‌ها تکثیر می‌شود. از این دیدگاه بهشت منِ شاعر با بهشت منِ عابد با بهشت منِ عارف و با بهشت منِ کافر می‌تواند متفاوت باشد. این یک نگاه هستی‌شناسانه است که با توجه به نوع، جنس، زمان و مکان می‌تواند بهشت‌های گوناگونی آفریده شود. شاعر هر دو سویه روابط زندگی را می‌بیند. به هنگام عشق‌بازی کرکس، زندگی را زیبا تلقی می‌کند و آن هنگام که تفنگ شکارچی را به صورتشان خیره می‌بیند زندگی برای او نازیباست. شعر شمس به لحاظ ظرفیت، قابلیت جهانی‌شدن دارد به شرط آنکه همواره معنا را به تعداد انسان‌های روی زمین متکثر بداند. به طورکلی شعرهای این کتاب در دو زمینه نومیدی و فرار از حتمیت شکل می‌گیرند. چه آنجا که از مرگ بروسان و همسرش می‌گوید: مرگ اجاره‌بها بود /برای خانه زندگی /که مدام چکه می‌کرد.

 و چه آنجا که زندگی را در شعر 54 در سه موقعیت زمانی و مکانی می‌بیند.

شعرهای شمس‌لنگرودی را می‌توان بر اساس زمان و مکان تعبیر و تفسیر کرد. شاعر با رویکردی اجتماعی و ذهنی خلاق و آزاداندیش و نگرشی تکثرگرایانه تصویرهای متعددی از جامعه و زندگی اجتماعی به دست می‌دهد. رویکرد او به زندگی و مرگ که دو شاخصه اصلی این کتاب است عموما رویکردی فلسفی نیست. او زندگی و مرگ را در یک کلان‌فضای متکثر نگاه می‌کند. شاید بهترین مثال در این زمینه شعر شماره 54 باشد که بر پایه سه زمان شکل گرفته است. زمانی که با قید «گاهی» شروع می‌شود و فضا را برپایه زمان برای خواننده ترسیم می‌کند. این سه زمان بر اساس سه موقعیت ساخته می‌شود. زمان در موقعیت اول اینگونه تصویر می‌شود: گاهی زندگی / در برگ‌های گلی دنبال عسل می‌چرخد /تا زنبوری به کسی نبخشد. اما در موقعیتی دیگر یعنی در زمان و مکان و شرایط متفاوت همین زندگی از مژه‌هایش عسل می‌ریزد:

گاهی پلک می‌زند / از مژه‌هایش / عسل می‌ریزد.

اما در موقعیت سوم روایت دیگری از زندگی را شاهد هستیم: گاهی به خواب می‌رود/ ما مخفیانه به خانه او کوزه کوزه عسل می‌رسانیم.

 شاعر سه موقعیت مختلف زندگی را در زمان‌های مختلف برای خواننده ترسیم می‌کند. او براین باور است که زندگی، شعر، عشق و مرگ در زمان‌های مختلف موقعیت‌های متفاوتی دارند و نمی‌توان با حتمیت و جزمیت تصویری قطعی به دست داد. این برداشت ناشی از نگاه تکثرگرایانه شاعر در دهه هفتم زندگی او است. او امروز بر این باور است که پدیده‌های اجتماعی در زمان شکل می‌گیرند و با زمان معنا می‌شوند و ما نمی‌توانیم یک معنای از پیش تعیین‌شده برای همه این پدیده‌ها قایل شویم.  در شعر شماره 68 هم این تغییر و تبدیل پدیده در گذر زمان دیده می‌شود. این شعر هم با کلمه «روزگاری» که نشانه زمان در هستی است، آغاز می‌شود و با کلمه «اکنون» که قید زمان است، ادامه می‌یابد.

روزگاری / قزل‌آلایم می‌خواندند / اکنون / رهاشده بر سطح آب / بر نک ماهیخواران خیره‌ام.

آنچه شمس‌لنگرودی در این شعر ارایه می‌دهد دو تصویر از دو موقعیت متفاوت از یک موجود یا یک پدیده است. این تقابل زمانی دیروز با امروز و امروز با فردا ساختار ذهنی شاعر را تشکیل می‌دهد، همین که شاعر به درک این لطیفه هستی دست یافته که همه چیز با زمان دستخوش تغییر می‌شود و هیچ‌چیز ثابت نیست این نگاه، ما را به نوعی نسبیت در جهان امروز نزدیک می‌کند. بنابراین شاعر در این مجموعه نشان می‌دهد که از ساحت تک‌معنایی به سوی ساحت چندباوری نزدیک شده است.

در شعر 59 شمس لنگرودی پاره‌هایی از روز را در چهار مقطع زمانی صبح، ظهر، عصر و شبانگاه ترسیم می‌کند. زمان در زندگی شاعر سمت و سوی او را برای بودن و نبودن نشان می‌دهد و ذهن شاعر بر مدار زمان موقعیت‌های مختلفی خلق می‌کند، موقعیت‌هایی که در این کتاب همگی واقعی نیستند بلکه دنیای سوررئال نیز به آن آمیخته شده است. در این شعر از صبحگاه تا شبانگاه چهار موقعیت به وجود می‌آید که تنها شاعری مثل شمس که زمان را متکثر در هستی می‌داند می‌تواند با آن ارتباط درست برقرار کند. اتفاق‌هایی که در موقعیت‌های زمانی چهارگانه تصویر شده برای همه انسان‌ها در زمان‌های مختلف شکل می‌گیرد اما شمس‌لنگرودی با دید شاعرانه و متکثرانه آنها را به زبان شعر در می‌آورد. این نگاه با نگاه انسان و جهان امروز گره خورده است نگاهی که زیبایی و هستی را تکه‌تکه از آن همه می‌داند. برخی از شاعران امروز خود را شاعر مدرن و پست‌مدرن می‌دانند اما وقتی شعر می‌گویند با نگاهی انحصارطلبانه همه‌چیز را برای خود می‌خواهند و با قطعیت و جزمیت و دید دانای کل از انسان و جامعه و معشوق حرف می‌زنند اما شمس نشان داده است که شاعر امروز است؛ شاعری که با نسبیت و تکثر میانه‌ای تمام دارد و تمام پدیده‌های اجتماعی را در بستر این نگاه تکثرگرایانه شرح می‌دهد.

«آوازهای فرشته بی‌بال» نشانه و تامل شاعر در دو مرحله زیستن و مردنِ انسان امروز است تا بودن و نبودن را با تمام تفاوت‌ها و اختلاف‌هایش دریابد.

اشتباهم / تولد من بود / تصمیم اولمان را چرا / همیشه غلط می‌گیریم.

فروغ فرخزاد و نقد مدرنیسم/دکتر محمد رضاترکی


روغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار « شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید  یکی از مدرن ترین و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر" دانست. ذهنیت  فروغ نه مثل نیما در روستاها و جنگلهای مازندران می گذرد و نه چون اخوان در حال و هوای خراسان کهن و پندارهای باستانی و " مزدشتی " جاری است و نه چون سپهری در فضای عرفان هند نفس می کشد و حتی از شاملو با آن زبان  باستانگرای بیهقی وار بسیار امروزی تر می نماید!
فروغ  , بویژه در آغاز جوانی ، منتقد پرشور سنتهای اجتماعی و اخلاقی بود و با بیان بی پرده احساسات زنانه  بر چهره هنجارهای رایج احلاقی و سنتی  ناخن می کشید…البته کسانی هم – لابد قربة الی الله ! – فروغ جوان را در این عرصه تشویق می کردند.( در اولین تپشهای عاشقانه قلبم که نامه های او به پرویز شاپور است به برخی از این افراد , مثل شجاع الدین شفا و علی دشتی و سعید نفیسی که همه از صاحب منصبان فرهنگی  آن دوره اند، اشاره شده است.)
اما این تمامی ماجرا نیست. فروغ در سالهای کمال اندیشه و شعر خویش به  منتقد  دنیای مدرن و مناسبتهای  حاکم برآن که  چه بسا به مسخ انسان و ارزشهای انسانی  در مسلخ ماشین  انجامیده مبدل می شود.  فروغ را بیشتر " شاعری ایستاده در مصاف هنجارهای اخلاقی" شناسانده اند و این بعد از شخصیت او - به عنوان منتقد مدرنیسم - مغفول مانده , لذا در اینجا به بازخوانی نمونه هایی از شعر او با این نگاه  می پردازیم:
فروغ در شعر" آن روزها رفتند" با بیانی نوستالژیک از فضاهای سنتی و قدیمی با حسرت یاد می کند و سرانجام از زنی سخن می گوید که " در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت "  (تولدی دیگر ,ص 16 ),  و فضاهای شهری امروز به غربت رسیده و" اکنون زنی تنهاست!" فروغ در" آیه های زمینی" که روایتی است سهمناک از دنیای آخرالزمانی بشریت امروز بر " مرگ خورشید " مویه می کند :
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمان است! (همان , ص 95)
او گاه به "این حقیقت یاس آور " اندیشه می کند که " زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند" (همان , ص 101) و معتقد است :
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است ( همان , ص 102)
اما شعر " ای مرز پرگهر" (ص 134 – 143) سراسر هجویه ای است بر زندگی مصرفی  که در آن سالها با لفافه ای از وطن پرستی باسمه ای و " افتخارات تاریخی" بزک شده بود و تبلیغ می شد!
او در شعر بلند " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از " ناتوانی دستهای سیمانی " سخن می گوید( ص 33) به نظر او زبان گنجشکان که "زبان زندگی" و طبیعت است در کارخانه که نمادی است ازدنیای صنعتی امروز می میرد:
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد ( ایمان بیاوریم…ص 39)
او در همین شعر از "جنازه های خوشبخت " می گوید که" در ایستگاههای وقتهای معین/ و در زمینه مشکوک نورهای موقت/ و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" , " در چار راهها نگران حوادث اند" و بناست چون قهرمان عصر جدید چاپلین" در زیر چرخهای زمان " له شوند! (همان , ص 41) 
او می پرسد: آیا  " پیغمبران" _که گویا در اینجا فیلسوفان دنیای جدیدند – " رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آورده اند / و این انفجارهای پیاپی/ و ابرهای مسموم / آیا طنین آیه های مقدس هستند؟!"  لذا او از انسان قرن بیستم که قدم به کره ماه می نهد می خواهد که " تاریخ قتل عام گلها" را بنویسد!( همان , ص 63)
شاعر تولدی دیگر در "پرنده فقط یک پرنده بود" پرنده را که نماد رهایی و زندگی است در برابر نمادهای زندگی مدرن ، مثل "روزنامه" و " چراغهای خطر " آورده است:
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند...
پرنده روی هوا
و برفراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد (ص ۱۳۳) 
فروغ در "دلم برای باغچه می سوزد" توصیفگر نزاع سنت و مدرنیسم در جامعه ماست . او در کنار پدری که " از صبح تا غروب شاهنامه و ناسخ التواریخ می خواند " و نماد شخصیتهای منجمد سنتی در دیار ماست ، به خواهر و برادری اشاره می کند که از آن سوی بام افتاده اند و یکی " به فلسفه معتاد است " و ادعای روشنفکری دارد و دیگری " خانه اش در آن سوی شهر است/ او در میان خانه مصنوعیش/ با ماهیان قرمز مصنوعیش/ و در پناه عشق همسر مصنوعیش/ در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی/ آوازهای مصنوعی می خواند….و حمام ادکلن می گیرد" (همان , ص 75) و در این میان , و در جنگ مغلوبه سنت و مدرنیسم ،تنها فروغ است که به عنوان یک منتقد راستین نگران باغچه (= جامعه ) و گلهای آن است!

شورش خلاف گفتمان غالب/زهرا عبدی


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن


به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن


مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن


به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن


به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن


ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن


مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن


[حافظ شيرازي]


متنی که پیش روست، متن شاعرانه ای است که سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلی در متن، تقابل عشق حقیقی و زهد ریایی است که بیشتر تقابل های موجود در متن در خدمت این تقابل اصلی اند.
لوی اشتراوس در مقام انسان شناسی ساختارگرا ، تخالف های دوتایی بنیادی را در بسیاری از اندیشه های بدوی کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و تاریک و ...
در این شعر نیز صف آرایی عجیبی از این تقابل ها می بینیم:
 صدای شاعر "منی " ست عاشق پیشه در تقابل با "تویی" که زهد ریایی را برگزیده ای : "منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالودم به بد دیدن".
کلماتی که در این جدول تقابل ها در ردیف "من عاشق" قرار می گیرند، عبارتند از: "وفا" که در تقابل با "بی وفایی" است. که در خدمت تقابل اصلی  یعنی تقابل عشق و زهد ریایی قرارمی گیرد.
"وفا" که از آن ِ"عشق" است و"بی وفایی" از آن ِ ریاکار:" وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن".
 "رنجیدن" در تقابل با "آسایش"، که "رنجیدن" از آن ِ عاشق است و "آسایش" حقیر زندگی روزمره از آن ِ زاهد ریاکار:
" که در طریقت ما کافری ست رنجیدن"
"راه نجات " در تقابل با "گمراهی"، که نتیجه ی عاشقی ِ بی چشم داشت است و "گمراهی" عاقبت زندگی ریاکارانه برگزیدن: "به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات/ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن".
"عیب پوشی" در تقابل با     "پرده دری "، که عاشق ِ صاحب کرامت ِ عاشقی به آن مزین است و زاهد ریاکار ، کاری جز پرده دری ندارد که در واقع تضمین زندگی حقیرش است.
"خودپرستی"یا "خودخواهی" در تقابل با "فروتنی" است که زاهد ریاکار به خاطر دچار بودن به خودپرستی است که دیگری می آزارد و پرده دری می کند، اما عاشق از خود گام بیرون نهاده است،پس همه معشوق شده است و خودی نمانده است که در برابر عشق عرض اندام نماید.
"میکده" در تقابل با "مجلس وعظ" است. از آنجا که "می" در محور جانشینی ، استعاره از عشق است و وجه شبه که در هر دو "ازخود بیخود شدن" است حذف شده است. پس در محور جانشینی،"می"به جای "عشق" نشسته است، پس عاشق "میکده " را به جای "مجلس وعظ زاهد" بر می گزیند تا از خود پرستیدن رهایی یابد. که ویژگی مهم عشق رهایی از خود است و جایی در وجود برای دیگری در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابدیت فعال است و زاهد؛ منفعل تاریخ ِ مصرف دار است.
"شنیدن" در تقابل با " نشنیدن" است. عاشق به وعظ زاهد که قرار گرفتن در گفتمان مسلط و ایدئولوژی تحمیل شده است، وقعی نمی نهد. پس هرگز صدای او را نمی شنود و نمی خواهد که بشنود.
چنان که ذکر شد ، تقابل اصلی در این شعر ، تقابل میان عشق ِ بی ریا و زهد ریایی است ، که این مفهوم از دل تقابل و تنش، با هماهنگی زیبایی گره خورده است. هماهنگی میان عشق و عناصرش که در تقابل با نیروی بازدارنده ی گفتمان غالب است.
این تقابل حتی در وزن شعر نیز به چشم می خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت َ ت َ تن تن" به تناوب تشکیل شده است که خود مفهوم تقابل میان دو مفهوم اصلی در شعر را در فضای موسیقیایی تاکید می کند.
و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن نامیده اند و معناآفرینی، برقراری رابطه بین نشانه هاست.
تاکید بر عاشقی گزیدن، نشانه ای است در متن که از اتحاد دال هایی چون :"وفا"،"رنجش"،"راه نجات"، "کشش"،"عارض خوبان" ، " جام می" و ... با مدلول هایی چون: "در راه عشق صبوری کردن" ، "ایمان به پایان خوش عشق داشتن" ،  "جاذبه ی راه و روش عاشقی" ، "دریافتن زیبایی هستی" ، گره می خورد.
 متن با کنار هم نشاندن این نشانه ها بر" شیوه ی عاشقی برگزیدن " تاکید می ورزد.
کارکرد نشانه ها در متن همه تقبیح زهد عوام فریبانه و تشویق عشق ورزیدن است."جام می"، "میکده"، "ساقی" در محور هم نشینی، مجاز از شراب نابی است که این شراب نادر در محور جانشینی، استعاره ازعشق است.عشقی که در تقابل اصلی با گفتمان غالب و مسلط جامعه است و مهم ترین نشانه ای است که در متن از اتحاد دال ها و مدلول ها حاصل شده است.
اما وزن شعر که ریتمیک و از ارکان متناوب  تشکیل شده است بر فضای غنایی اثر تاثیر دلنشینی نهاده است.
از نظر ساختاری قافیه که در آن اختلاف معنا بر پایه ی همسانی آوایی، شکل گرفته است، بسیار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافیه مصدر فعل است که وجه امری در ان مستتر است.
 در این متن، شاعر از ده کلمه در قافیه استفاده کرده است که نیمی از آن ها امر به انجام کار و نیمی دیگر به انجام ندادن کاری است... که قافیه نیزدراین متن شاعرانه در خدمت مفهوم تقابل اصلی در متن است.
تمامی افعال امر مثبت، در خدمت مفهوم توصیه به تجربه عاشقی است: "عشق ورزیدن"، "گردیدن گرد رخ زیبای یار" و ...  و افعال بازدارنده نیز نشانه هایی هستند که کارکرد آن ها "نفی طریقی جز عشق برگزیدن" و "نفی ریاکاری " است:
"خراب کردن نقش خود پرستیدن"،"کافری ست رنجیدن"،"وعظ بی عملان را نشنیدن"،"دست زهد فروشان را نبوسیدن" و...
چنان که گفته آمد ساختار اصلی در این متن بر اساس تقابل میان عشق ناب و بی ریای انسانی با نفاق و ریای زهد فروشانه است که در واقع الگوی تکرارشونده در متن است

ناصر خسرو و معاد/محمد رضا راثی پور


مردکی را به دشت گرگ درید

زو بخوردند کرکس و دالان

این یکی ریست بر یکی بن چاه

آن یکی رفت بر سر ویران

این چنین کس به حشر زنده شود

..........بر ریش مردم نادان*

 

قطعه فوق یکی از  شعر های مورد مناقشه ء منسوب  به  حکیم نا صر خسرو قبادیانی

است که یکی از اصول ثابت و غیر قابل انکار دین یعنی معاد را به چالش کشیده است.حال

آنکه در قرآن کریم اشارات و بیّنات صریحی در مورد اثبات معاد وجود دارد و منکران این

اصل را به  کژ فهمی و بی بصیرتی متهم می کند:

 

و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من یحیى العظام و هى رمیم×قل یحییها الذى انشاها

آیه 78 سوره یس

"..و برای ما مثلی زد در حالی که خلقت خود را فراموش کرد،و پرسید چه کسی این

استخوانهای پوسیده را زنده می کند،بگو همان که ترا آفرید...

 

گویندهء این اشعار اگر فردی عادی بود بر او حرجی وارد نبود چرا که به مرور زمان و با

نشستن غبار نسیان ،قبح سخنش از یادها می رفت.اما این سخن شخصیتی اخلاق گرا و

بزرگوارست  که با مجاهدتها و ریاضتهای خود فصلی تازه را در ادبیات گشوده است و

ابیات جاودانه اش در رد مدیحه سرائی پادزهری شد  بر فضای مسمومی که شاعران هنر

به مزد بی سیرت آفریده بودند:

 

پسنده ست با زهد عمار و بوذر

کند مدح محمود مر عنصری را

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی درّ لفظ دری را

 

این ابیات جاودانه که در مقابل مناعت و شکوه آن، مجموعه دیوانها و سفاین  شاعران

درباری  آن زمان حقیر می نماید خواه ناخواه تعلق خاطر و ارادتی در دل ادب دوستان

نسبت به خالق آن ایجاد می کند و شخصیتی مثالی از ناصر خسرو می آفریند که از هر

عیب و ایرادی مبراست لذا به همین دلیل است که بسیاری** منکر انتساب این قطعه به

ناصر خسرو شده اند تا به زعم خود این شخصیت مثالی شان دست ناخورده باقی بماند.البته

برای مدعای خود دلایلی هم دارند و رکاکت بیت سوم و سخافت معنای آنرا با دیگر سروده

های ناصر خسرو ناهمخوان می دانند.نگارنده  در این نوشته در پی اثبات انتساب این شعر

به ناصر خسرو نمی باشد و نیز قصد توجیه و تبرئهء ایشان از حرفشان ندارد بلکه می

خواهد بحثی در این زمینه باز کند و نظر دوستان اهل فضل را در این زمینه جویا شود.

علیرغم معنای غلط اندازی که این قطعه دارد ،ناظر به دیدگاه خاص ناصر خسرو است که

قائل به مذهب اسماعیلی ست لذا معاد را بر مبنای این مذهب قبول کرده و پذیرفته است.

اسماعیلیه در رابطه با معاد معتقدند که معاد جسمانی نیست بلکه روحانی است و به بهشت و

جهنم و ملائکه و جن ایمان دارند ولی تفسیرشان از این امور با شیعه امامی تفاوت دارد.

تعدادی از مسلمانان و دانشمندان اسلامی هستند که به معاد جسمانی باور ندارند بلکه آن را

به سخره می گیرند و آن را انکار می کنند.. دلیل شان هم این است که وقتی انسانی می    

میرد بدنش که از جنس خاک است، پوسیده شده به خاک بر می گردد. درحالیکه موضوع

معاد مربوط به روح انسان است.                                                                                                                                                                                                            

نظر جناب حسین میر مبینی در مورد این ابیات بر این قرار است:

 روحی که خدا در جسم (خاک) انسان دمید تا که او را به روح زنده کند. از اینجا است که

می گویند روح از خدا است و ودیعه ی الهی است و همو است که پس از مردن بر می

خیزد (رستاخیز می کند) و به سوی خدا می رود که حساب پس بدهد. (انا للله و انا الیه

راجعون). بنابراین معاد مربوط به روح می شود . ناصرخسرو قبادیانی نیز با این قصد که

باور قشریون مذهبی را در ارتباط با معاد جسمانی باطل گرداند، به سخره  می گیرد.

سخن ناصرخسرو به هیچ وجه نافی باور داشتن به قیامت و روز جزا نیست. درواقع اگر

خوب دقت کنیم می بینیم که سخن او بیشتر و بهتر از "علمای شیعه" زمان ما به حکمت

عقلی معاد نزدیک تر است. کسی که بخواهد او را از زمره اسلام و حتا "تشیع واقعی"

بیرون اندازد جز آنکه بر نادانی خویش صحه گذاشته باشد، نکرده است.

وقتی قرآن می فرماید: "کل من علیها فان" و یا "کل شیی هالک" آنگاه براحتی می توان

ثابت کرد که قالب جسمانی انسان مثل هر شیی ای از حالت جسدی و جسمانی اش معدوم

می شود و چیزی که معدوم شد (حداقل) دیگر به همان صورت اولیه اش اعاده نمی گردد.

سلول های بدن انسان به گونه ای اند که هر روز برخی شان می میرند و جایشان را به

سلول های نو می دهند. گفته می شود که در هر دوره زمانی 13- 12 ساله تمامی سلول

های بدن انسان می میرند و جای شان را به سلولهای جدید می دهند. بنابراین اصرار

"علمای شیعه"در اثبات درستی نظریه معاد جسمانی چالش بر انگیز و به نظر من حتا می

تواند بدآموزی آورد و اصل حکمت عقلی معاد را نیز زائل کند

در عین حال باید توجه داشت که موضوع آیات قرآنی در این باره صرفا جنبه تنبیهی و

اعتقادی دارند تا آنکه انسانها با باور داشتن به قیامت و "روز جزا" از تقلب کاری و ظلم

کردن پروا داشته باشند. ازاینرو  با خواندن آیات قرآنی در این باره نمی توان صد در صد

به این نتیجه رسید که خدا در روز قیامت انسانها را با همین پوست و گوشت و استخوان

شان محشور می کند.

متن فوق یکی از این نظرهای در دسترسی بود که در مورد این شعر ناصر خسرو ارائه

شده اما انچه به ذهن ناتوان حقیر می رسد این است که اول از همه این که تردید در مورد

انتساب این شعر به ناصر خسرو تنها پاک کردن صورت مسئله است.و گویا متاسفانه این

شعر ازآن ناصر خسرو است چرا که  رباعی چون چرخ به کام یک خردمند نگشت در

حقیقت پاسخی است که خیام به لطیفة ( مردکی را به دشت گرگ درید ) ناصر خسرو و

داده  است:

 

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها را هشت

چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

مسئلهء دوم همان اعتقادات دینی ناصر خسرو است که اسماعیلی بودن این شاعر بزرگ

حقیقتی ست کتمان ناپذیر .این شاعر بزرگ از دریچه ء اعتقادات خود به معاد نگریسته

است.

نگارنده اطلاعات بسیار محدودی در زمینهء مسائل دینی و عقیدتی دارد ولی تا آنجا که به

ذهن من می رسد روحانی بودن معاد نمی تواند درست باشد.چرا که در چند آیه از قرآن به

صراحت آمده است که در روز جزا اعضا و جوارح بدن گناهکاران به جای آنان سخن

خواهد گفت و این دلیل بر این است که علاوه بر روحانی بودن معاد ،جسمانی نیز هست:

 

 

وَ یَوْمَ یُحْشَرُ اَعْداءُ اللّه ِ إلی النّارِ فَهُمْ یُوزَعُون حتّی إذا ما جاؤُوها شهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ

أبْصارُهُمْ و جُلُودُهُمْ بِما کانوُا یَعْمَلوُنَ و قالوُا لِجُلوُدِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالوُا أنْطَقْنا اللّه ُ الَّذی

أنْطَق کُلَّ شی ءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ اوّلَ مَرَّةٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»(5)

 

 

 

مفاد سه آیه مذکور این است: روزی که دشمنان خداوند به جانب آتش گردآوری می شوند و

آنها برای پیوستن بقیه نگه داشته می شوند تا آنگاه که به آتش رسند گوش و چشمها و

پوستهایشان، علیه آنان نسبت به رفتاری که داشته اند گواهی خواهند داد. آنها به

پوستهایشان می گویند: برای چه به ضرر ما شهادت دادید؟ و آنها می گویند: آن خداوندی که

هر چیز را به سخن آورد، ما را گویا ساخت. و خداوند شما را اول بار آفرید و به سوی او

برگردانده می شوید.

 

 آیه دیگر یادآوری می شود که روز قیامت بر دهان گنهکاران مهر زده می شود و دستهای

آنان است که سخن می گوید و پاهای آنان است که نسبت به عملکرد آنان گواهی می دهد                                                           :

ألْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أیْدیهمْ وَ تَشْهَدُ أرْجُلُهُمْ بِما کانوُا یَکْسِبوُنَ

 

 

قرار نیست که همه ء وجوه فردی و شخصیتی ناصر خسرو ، برای اینکه یک شخصیت

شبه معصوم و مثالی از او بیافرینیم مصادره به مطلوب شود.همان کاری که عده ای از     

  شیعیان افراطی(همچون قاضی شوشتری) با افزودن اشعاری به شاهنامه فردوسی  سعی        

کرده اند او را شیعه جلوه دهند و تمهید شان به دلیل فرق زبان آنها با زبان فردوسی     

رسوا   شده است.                                                                                

تعصب دینی ناصر خسرو چنان بوده که حتی اعتراض محققی منصف و بی نظر هم چون

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن که خواه ناخواه با افراط و تفریط های شعرای سبک

خراسانی اداپته است ،بر انگیخته است که اظهار می دارد:

آنجا که ناصر خسرو به مدح و تبلیغ خلفای فاطمی مصر می پردازد از قالب یک شاعر

آزاده در آمده و به مبلّغی افراطی و خشک بدل می شود ،چگونه است که هر تجملی در

دربار خلفای عباسی اسرافست و تبذیر و حاصل اجحاف بر مردم ولی شکوه و عظمت

دربار خلفای فاطمی دلیلست بر مجد و عظمت این خاندان و لیاقت ذاتی ایشان؟

طبق نظر استاد اسلامی ندوشن ناصر خسرو یک جای دیگر نیز از خط قرمز دینی رد شده

و اظهار می دارد که شعرش هم ارز آیات قرآن است:

 

مرا دیوان چو درج در از آن است   

   بخوان دیوان من بر جمع دیوان

 که آیات قران و شعر حجت   

   دل دیوان بسنبد همچو پیکان

 

اما آن بزرگواران که سخافت و رکاکت این قطعه را دلیل عدم انتساب این شعر به ناصر

خسرو می دانند بهتر است به هجوهائی که این شاعر بزرگ در مورد موسسان مذاهب

چهارگانه اهل سنت نوشته است عنایت داشته باشند

علی ایحال این قطعه و انتساب و عدم انتساب آن چیزی از قدر و منزلت ناصر خسرو کم

نمی کند.مهم در این میان آشنا شدن با افکار بزرگان و دیدگاه انان در مسائل مختلف است و

اهمیت آن بدین لحاظ است که متوجه شویم بزرگان ما چه برخوردی با اندیشه های مخالف

خود داشتند و حتی گاه آنها را به تمسخر نیز می گرفتند و این خودرایی و استبداد حتی در

زمینهء فرهنگ و مبانی منطقی و اعتقادی  ما نیز وجود داشته لذا مرتفع کردن این بلیه

اهتمامی جدی می خواهد ومحتاج همکاری همهء نخبگان صرف نظر از  هر گرایش

فکری است.

 

 

*اولین بار این قطعه را از استاد علی نظمی تبریزی شنیده ام که از اساتید فحل و صاحب

نام شعر و ادبیات است و غزلیاتی دارد که از حیث جزالت و عذوبت با اشعار سعدی پهلو

می زند.

**ادیب و شاعر معاصر تبریز جناب جمشید علی زاده نیز بر این اعتقاد است

                       

نقد شعری از سید علی صالحی/اصلان قزللو



باد از احتياط پاورچين پرده ها،

لبريز بازي وزيدن بود.

پرنده آمد؛

كمي رو به پيراهن چهل دانه ي انار خسته نشست.

تشنه بود؛

خواب انار ديده بود؛

چيزي نگفت.

آن سوتر ، پشت پنجره ،

سايه سار قفس ها ، پيدا بود.

پرنده هيچ نپرسيد،

اين منقل روشن و

اين سيخ برهنه براي چيست؟

تنها لبه ي تيز چاقوي كهنه اي،

كنار پاشويه،

داشت سر به سر ماه سر بريده مي گذاشت.

نقد و تفسير: اصلان قزللو

شعر ، يك داستان نيست . يك قضيه ي رياضي هم نيست. بلكه يك شعر است كه هر كس مي تواند از زاويه اي به آن بنگرد. شعر مي تواند يك قصه باشد ؛ اما نه يك قصه ي كامل ، بلكه بخش برجسته و حساس آن . مخاطب مي تواند پيش و پس يا جوانب آن را با توجه به بخش معلوم ببيند و كشف كند و از اين كه در كمال داستان هميار نويسنده يا شاعر بوده است ، به خود ببالد و از آن لذت ببرد.

يك قضيه ي رياضي هم نيست كه فقط يك راه حل يا يك پاسخ داشته باشد. بلكه راه حل هاي متعدد و پاسخ هاي گوناگون دارد. نا گفته پيداست كه هر مخاطب ، هر چه را كه بخواهد نمي تواند از آن بيابد . اما پاسخ هاي درست با توجه به متن و مصراع ها و تركيب ها و جمله ها بسيار است.

يك مثال ساده: اگر شما بر روي يك خط ، يك زاويه ي 60 درجه رسم كنيد و به شخص ديگري نشان بدهيد و از او بخواهيد زاويه ي اين تصوير را به شما نشان دهد، و او بگويد ، دو زاويه در آن است ، تعجب مي كنيد؟ فرياد مي زنيد ؟ خشمگين مي شويد؟ و سپس مي گوييد:" نشانم بده." او يك زاويه ي 60 درجه و يك زاويه ي 120 درجه به تو نشان مي دهد . اگر منصف باشيد ، آرام مي گيريد و مي پذيريد. او زاويه ي ديگري را كنار زاويه ي شما ديده و نشان داده است . اما شما كه زاويه را رسم كرديد ، فقط همان يكي را در نظر داشتيد.

حال همان زاويه را به شخص ديگري نشان مي دهيد تا آسوده شويد كه بيش از دو زاويه در آن نيست. از جا مي پريد و فرياد مي كشيد ، وقتي او مي گويد سه زاويه است : من يك زاويه رسم كرده بودم ، شد دو تا . ديگر سه تا را نمي پذيرم ، مگر نشانم دهيد. و او به آرامي مي گويد : دو زاويه درست است اما زاويه سومي هم ديده مي شود . پايين خط را نگاه كن . يك زاويه ي 180 درجه هم اين جاست !

اين همان شعر است كه هر مخاطبي بخشي از آن را مي بيند و با توجه به داده ها ، مچهول ها ي مفهومي يا تصويري را كشف مي كند و از كشف خود لذت مي برد.

حال شعر صالحي:

وقتي كه باد بتواند با پرده بازي كند و حركتش دهد ، بي گمان باز است. پرنده ي در حال پرواز و تشنه ، وقتي آن را مي بيند ، به آن جا وارد مي شود و خوابش نيز تعبير مي شود: انار سينه دريده ي دانه پيدا!

چرا پرنده چيزي نمي گويد ؟ نگفتن نشان ندانستن است يا "سكوت سرشار از ناگفته هاست؟" اين درون مكان .

به پشت پنجره هم نگاه كن. "سايه سار قفس ها پيداست." نكند اسارت در انتظار پرنده باشد. شايد اين ، اولين احساس اوست.

حال نگاهي به اطراف مي كند: سيخ برهنه و منقل روشن و چاقوي كهنه ي تيز ! آه ! اين بار بدتر شد . مرگ و بدتر از آن ، كباب شدن در در انتظار اوست . چه سرنوشت شومي! پرنده از كجا فهميد چاقو تيز است ؟ از آن جايي كه عكس نيمه ي ماه (سربريده) در آن افتاده است. همه چيز عليه اوست. يا به درون قفس هاي آن سوي پنجره خواهد افتاد يا كشته خواهد شد و كباب! و وقتي "پرنده هيچ نمي پرسد " يعني بي خيال است ؟ يا خود را به دست سرنوشت سپرده است ؟ راه نجاتي نيست؟ " باد از احتياط پاورچين پرده ها/ لبريز بازي وزيدن بود. " هنوز پنجره باز است . پس راه نجاتي هست .

زبان شعر ساده است. واژه هاي به كار رفته، ساده تر. حتا معمولي " منقل، سيخ ، چاقو و ... اما آن چه توانسته است اين نوشته را شعر كند، هنجار گريزي هاي زباني ، واج آرايي هاي بي تكلف، انسان پنداري هاي زيبا و مهم تر از آن ابهام هاي شاعرانه در معنا و تعيين سرنوشت پرنده و واگذاري آن به فكر و توجه و ديد مخاطب است.

به دو مصراع اول بنگريد: باد از احتياط پاورچين پرده ها / لبريز بازي وزيدن بود." پرده ها ، پاورچين و با احتياط حركت مي كنند و با د هم با پرده ها در حال بازي است. انسان پنداري پرده و باد را ببينيد . نغمه حروف را در همين ابتدا بشنويد : تكرار واج "ز" صداي باد را در گوش شما طنين انداز مي كند.

به انار نگاه كنيد . پيراهن سرخ چهل دانه به تن دارد و خسته است . پرنده خواب مي بيند . همه چيز انساني است . و اصلا شعر ، زندگي است . يكسره خود زندگي.

در اين شعر يك پيام يا مفهوم يا يك هدف از پيش تعيين شده ، وجود ندارد كه آش كشك خاله باشد ؛ بخوري به پايت و نخوري هم به پايت باشد! مخاطب در اين شعر فعال است . وظيفه ي مشاركت در ساخت تصاوير و مفهوم را دارد. محترم است .

تصور و تصویر نیما از خودش / مهدی عاطف‌راد


[من، من واقعی، حقیقت دیگری هستم که در نوشته‌های خود جا گرفته‌ام.]

                                                                                  - نیما یوشیج

 

 

 

نیما یوشیج چه تصور و تصویری از خودش داشت؟ خودش را چه‌گونه می‌پنداشت و چه‌گونه می‌دید؟ چه برداشتی از شخصیت و زندگی‌اش داشت؟ خود را مأمور انجام دادن چه وظیفه‌ها و رسیدن به چه هدفهایی می‌دانست؟

در این نوشته می‌کوشم تا به این پرسشها بر اساس نوشته‌هایی که او درباره‌ی خودش نوشته و معدود شعرهایی که در آنها خودش را به تصویر کشیده، پاسخ دهم و تصویری روشن از پنداشت و انگاشت او از خودش ترسیم کنم.

 

در نخستین سالهایی که نیما دست به قلم شد و به سرودن شعر پرداخت (سالهای 1300 به بعد)- یعنی زمانی که هنوز در سالهای آغاز جوانی بود، او خودش را انسانی می‌دانست ظلم‌ستیز و انتقام‌جو که برای دفاع از حقوق انسان و تحقق عدالت در سرزمینش زاده شده و باید تا آخرین قطره‌ی خونش در این راه مبارزه کند و آن‌قدر بجنگد تا بمیرد. در نخستین نامه‌ای که از او به یادگار مانده و آن را در سال 1300 از یوش به مادرش که در تهران بوده، نوشته، چنین می‌خوانیم:

"مادر عزیزم! گریه نکن. از سرنوشتت پیش همسایه شکایت نداشته باش. پسرت باید فردا در میدان جنگ اصالت خود را به خرج دهد. با خون پدر دلاورم به جبین من دو کلمه نوشته شده است: خون- انتقام."    (کشتی و طوفان- ص 11 و 12)

 

در همین سال از نور به برادرش- لادبن- نوشت:

"وقتی اداره‌ی دولتی را ترک کردم بیش از همه پدر من بود که با اقوام من مشغول ملامت من شدند- مغزهایی را که اوضاع و حیثیات قرون مظلمه‌ی استبداد نشو و نما بدهد، از آنها جز این توقعی نباید داشت. همه می‌گفتند: "بد کاری می‌کند." و غالباً می‌گفتند: "بی‌چاره دیوانه است."

راست می‌گفتند. من آدم بدی هستم. زیرا جنسیت من با آنها متفاوت است. برای این‌که به خودم زحمت رسیدن به منصب آقایی را نمی‌دهم. برای این‌که نمی‌خواهم ظلم و بدکرداری کرده باشم."

 (ستاره‌ای در زمین- ص 21)

 

در همین سال از تهران به شخصی به نام نصیر نوشت:

"من تا آخرین قطره‌ی خون برای دفاع از حقوق انسان آماده‌ شده‌ام. فردا است که در زیر بار غبار گلوله فریادهای مرا خواهند شنید: "فریاد از خراب کنندگان اجتماع".

جسد مرا در میان کشتگان راه حق خواهند دید یا باز خواهند شنید که فریاد می‌کشم: "انتقام... انتقام". جوانها! همت کنید. عهد، عهد انتقام است. من انتقام خودم و ضعفا را از این پست‌فطرت‌های شهری می‌کشم... خطاکاری و جنایات همه را عنقریب به ثبوت رسانیده، در محکمه‌ی وجدانی، قانون مجازات جدید را اجرا می‌کنیم." (کشتی و طوفان- ص 16)

 

در همین سال از تهران به یکی از دوستانش نوشت:

"یکی در این روزها به من گفت: "چیزی بنویس". نوشتم که ای دنیا! دنیا! اگر به دست من می‌افتادی به تو نشان می‌دادم که چه شکل معنویتی باید داشته باشی.

دوست من!

پس من وقتی در میان جمعیت خواهم افتاد که برای انجام مقصود، قبضه‌ی شمشیر در کف من باشد و آتش گلوله در جلوی چشم من بدرخشد. و الاّ نه..."   (کشتی و طوفان- ص 19)

 

در بهمن 1301 به لادبن نوشت:

"من خاموش نمی‌شوم مگر برای این‌که بیشتر حس انتقام سخت و گذشته‌ی تغییرناپذیر را در قلب خود ذخیره کنم."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 10)

 

حس نفرت از شهرنشینان و کینه‌ی انتقام جویانه نسبت به آنان را در مثنوی "قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد" که نخستین سروده‌ی به یادگار مانده از نیماست، به روشنی می‌توان دید. در این شعر بلند که سروده‌ی اسفند 1299 است، نیما از دل خون و حال شوریده‌اش گفته و در وصف عشقی که وبال جانش شده، سخن سروده و از تفاوتش با دیگران و سخن‌سرایی‌اش بر ضد جهان و جهانیان حکایت کرده:

 

من یکی خونین دلم، شوریده حال

که شد آخر عشق جانم را وبال

سخت دارم عزلت و اندوه دوست

گرچه دانم دشمن سخت من اوست

من چنان گمنامم و تنهاستم

گوییا یکباره ناپیداستم

کس نخوانده‌ست ایچ آثار مرا

نه شنیده‌‌ست ایچ گفتار مرا

اولین بار است اینک انجمن

شمه‌ای می‌خواند از اندوه من

شرح عشق و شرح ناکامی و درد

قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد.

 

من از این دونان شهرستان نی‌ام

خاطر پردرد کوهستانی‌ام

کز بدیّ بخت در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا

هر سری با عالم خاصی خوش است

هرکه را یک چیز خوب و دل‌کش است

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی بدان.

...

شهر درد و محنتم افزون نمود

این هم از عشق است، ای کاش او نبود!

من هراسانم بسی از کار عشق

هرچه دیدم، دیدم از کردار عشق

او مرا نفرت بداد از شهریان

وای بر من! کو دیار و خانمان؟

خانه‌ی من، جنگل من، کو؟ کجاست؟

حالیا فرسنگها از من جداست

بخت بد را بین چه با من می‌کند

دورم از دیرینه مسکن می‌کند

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

کس گرفتار چنین بختی مباد.

...

ای بسا کس را که حاجت شد روا

بخت بد را ای بسا باشد دوا

ای بسا بی‌چاره را کاندوه و درد

گردش ایام کم کم محو کرد

جز من شوریده را که چاره نیست

بایدم تا زنده‌ام در درد زیست

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم

عاشقی را لازم آید درد و غم

راست گویند این که من دیوانه‌ام

در پی اوهام یا افسانه‌ام

زان‌که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من

بلکه از دیوانگان هم بدترم

زان‌که مردم دیگر و من دیگرم.

 

درباره‌ی تفاوتش با دیگران و عدم تجانسش با اطرافیان، در سال 1302 از تهران به دختر محبوش- احتمالاً صفورا- نوشت:

"اما من غیر از آنها و همه‌ی مردم هستم. هرچه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده‌ام. و حالا می‌خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می‌خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه‌های تو جا گیرم یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم.

من یک کوه‌نشین غیر اهلی، یک نویسنده‌ی گم‌نام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده‌ی من با خیال دهقانی تو که بره و مرغ نگاهداری می‌کنی، مناسب است.

بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم. به تو خواهم گفت چه‌طور."  (کشتی و طوفان- ص33 و 34)

 

نیما خود را وجودی می‌دانست در سوزوگدازی دائمی و نفرین شده، با قلبی شعله‌ور و جانی سوزان و چشمانی گریان. در بهمن 1301 به لادبن نوشت:

به خاموشی کائنات مأنوس هستم که دور از جمعیت روی قله‌ی کوهی نشسته، به پاداش محبت خود بسوزم. اما نه مثل آن مستی خاموش می‌شوم که در خاموشی خود به خواب می‌رود.

آیا هرگز قلبی سمجتر از قلب من دیده‌ای که هیچ‌وقت از کار نیفتد؟ اگر نگاه خود را یک‌بار دیگر به طرف انزوا پرتاب کنی خواهی دانست در چه حالم. بدتر از همه گیرودار من فقط باطنی نیست. هروقت بدبختی می‌خواهد کفش و کلاه مرا بدزدد یا آذوقه‌ی مرا کم کند، درست مالیخولیایی می‌شود و در سایر اوقات مصائب برای من موقع معینی را دارد که کمتر مخوف است." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 11)

 

در اسفند همین سال به لادبن نوشت:

"چشمهای من ابری است که همه جا باید از آن سیراب شود. قلب من آتشی که باید همه جا را بسوزاند.

...

چه کنم؟ عزیزم! من رفیق لنین نیستم. کارل مارکس نیستم که چنین روح من در یک مرحله‌ی کوچک منتهی شود. قلب من با یک لرزه‌ی بی‌انتها می‌لرزد و روی‌هم‌رفته غیر از همه‌ی آنها هستم." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 20 و 21)

 

در مهر 1301 به دایی‌اش نوشت:

"آتشی در قلب من افروخته شده است که می‌خواهم به قوه‌ی ناله و آه آن را برطرف کنم. یا این‌که دشمن جان خودم شده‌ام. کار من این است."   (کشتی و طوفان- ص 29)

 

در هفتم فروردین 1302 به لادبن نوشت:

"قلب من شبیه به شعله‌ی آتشی‌ست که هرقدر بیشتر مشغول می‌شوم، بیشتر مرا می‌سوزاند. چشمهای من پاره ابری است که هرگز از باریدن خسته نشده است."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 22)

 

در "افسانه"- سروده‌ی سال 1301- هم نیما از قلبش که مدفن آرزوهاست، سخن گفته؛ و از آتشی که در جان سوزانش شعله‌ور است، و از بهشت درونی‌اش که خاکش از خاکستر سوخته‌ی اوست:

 

قلب من نامه‌ی آسمانهاست

مدفن آرزوها و جانهاست

ظاهرش خنده‌های زمانه

باطن آن سرشک نهانهاست

                                چون رها دارمش؟ چون گریزم؟

...

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خواب آشفته دیده‌ست

عاشق و عشق و معشوق و عالم

آن‌چه دیده، همه خفته دیده‌ست

                               عاشقم، خفته‌ام، غافلم من

...

آه، افسانه! در من بهشتی‌ست

هم‌چو ویرانه‌ای در بر من

آبش از چشمه‌ی چشم نمناک

خاکش از مشت خاکستر من

                                تا نبینی به صورت خموشم.

...

ای فسانه! رها کن در اشکم

کاتشی شعله زد، جان من سوخت

گریه را اختیاری نمانده‌ست

من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت

                                     هرزه گردی دل، نغمه‌ی روح

 

نیما خود را صاحب قلبی نارام و ناآرام می‌دانست که ناتوان در آرام کردن آن است. او قلبش را به خرابه‌ای تشبیه می‌کرد که فاجعه‌های خونینی را شاهد بوده. در سال 1302 به خواهرش- ناکتا- نوشت:

"هیهات! من می‌توانم وحشی‌ترین حیوانات را آرام کنم اما از آرام کردن این قلب کوچک عاجزم. می‌توانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلب خود را نمی‌توانم فریب بدهم. تو سلام و محبت ابدی مرا به موج رودخانه‌ها و دره‌های تاریک و گلهای صحرایی برسان."  (کشتی و طوفان- ص 37)

 

در همین سال در نامه‌ی دیگری به ناکتا نوشت:

"من هم با این قلب خراب شبیه به آن خرابه‌ای هستم که از حوادث خونینی حکایت می‌کنم."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 18)

 

نیما قلبش را ساز کوک شده‌ای می‌دانست که نغمه‌های سوزناک سرمی‌دهد و از استغاثه‌های مردگان و صدای ارواح، پرآهنگ است. در سال 1302 به دوستی نوشت:

"خیال نکن مرا می‌بینی. من، من واقعی، حقیقت دیگری هستم که در نوشته‌های خود جا گرفته‌ام و هنوز مردم از من صدایی نشنیده‌اند تا چه رسد به یک نغمه که قلب مرا برای آنها تشریح کند. مردم از من پرهیز می‌کنند، همان‌قدر که من از آنها پرهیز دارم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 28)

 

در همین سال به معلم ادبیات و استاد راهنمایش- نظام وفا- نوشت:

"قلب من ساز کوک‌شده‌ای است که هرکه به آن دست می‌برد، نغمه‌ای بیرون می‌کشد. اما بیشتر طبیعت است که آن را می‌نوازد. هرگز کسی تارهای ساز مرا از استغاثه‌ی مردگان و صدای ارواح، گریه از وسط ابر و خنده از لب گل خالی نمی‌بیند.

...

من پرنده‌ی کوهی عجیب و غریبی هستم که در شهرها به صدای اول به دور من جمع شده و کم کم، وقتی که نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند.

...

نوشته‌ی من سازی است که بارها به تارهایش نواخته شده و نغمه‌ها زده. امروز خاموش و مخفی به گوشه‌ای افتاده است. فردا که به آن دست می‌برند، صدای خود را بیرون می‌فرستد. اما چه فایده؟ آن‌وقت مرا چه خواهند گفت؟ من که بوده‌ام؟ اولم سرگردانی، آخرم افسانه." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 24 و 26)

 

در آن سالها نیما خود را پیش‌رو شعر و نثر نوین ایران می‌دانست و کاملاً به موفقیت خود به عنوان پدر و بانی ادبیات جدید ایران امیدوار بود. در بهار 1303 به رفیقش- میرزاده عشقی- نوشت:

"بدون مباهات بر دیگران من امروز پیش‌رو تجدد شعر و نثر هستم. کیستند این وجودهای خشکیده که در چهاردیوار شهر بزرگ شده‌اند؟ کدام‌یک از اینها که به تقلید قلم به دست گرفته‌اند، می‌توانند خیال مرا بشکنند؟ احساس و خیال را آسمان صاف، ابرهای طوفانی و تاریکی جنگلها، روشنی قله‌ها و زندگانی یک طبیعت ساده به من داده است." (نامه‌های نیما یوشیج- ص 31)

 

در همین سال به دوستی نوشت:

"من کاملاً به موفقیت خودم امیدوارم و پیش چشمم می‌بینم آینده‌ای را که با موی سفید و قیافه‌ی پیری، اطفال هدایت شده‌ی مملکت گرداگرد مرا گرفته‌اند و مردم با روی بشاش به من و مقدار خدمت و زحمت من نگاه می‌کنند."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 34)

 

در پاییز سال 1308 به دوستش- ارژنگی- نوشت:

"من نویسنده‌ی توانای وطن خود هستم، به این معنی که می‌توانم بگویم مجرب و مستغنی شده‌ام، به جای این‌که دیگران را به عقاید خود درآورم این‌قدر سبک و خام نیستم که فواید موجوده‌ای را که طبیعت به من نمی‌دهد، برای فواید عالی از دست بدهم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 71)

 

او نومید و محروم بود و احساس می‌کرد که یأس و حسرت درهمش شکسته و در اوج جوانی او را پیر و فرتوت کرده است. او خود را عقاب بلندپروازی می‌دانست که تنگنای شهری شوم که در قفسش اسیر شده، پر و بالش را بسته. در همین سال به مادرش نوشت:

"روزها همین که چشمم از خواب باز می‌شود، از سرنوشت و اطراف خود در قلبم اظهار نارضایی می‌کنم. لکن که می‌تواند بپسندد که این نیما اهلی شدنی نیست و می‌خواهد مثل حیوانی وحشی در کنج جنگل زندگی کند، می‌خواهد تنها باشد و مثل پرنده به آزادی بخواند؟

...

من در سن جوانی برای آسایش خیال دیگران قربانی شده‌ام. حالات یک پیر جهان‌دیده که حوادث او را شکسته است، در سیمای من به خوبی پیداست. عصازنان و آرام آرام فکرهای دور و دراز بدبختی که بالاخره‌ی همه‌ی آنها به یأس و حسرت منتهی می‌شوند، مرا راه می‌برند."  (ستاره‌ای در زمین- ص34)

 

"من آن عقاب بلندپروازم که در چهاردیوارهای شهری مشئوم پر و بالم بسته شده است."  (کشتی و طوفان- ص 40)

 

در سال 1303 به پدرش که به گرجستان سفر کرده بود تا پسر کوچکترش- لادبن- را ببیند، نوشت:

"مرغ وحشی و صیادشناسی که پرواز می‌کند، پسر شماست. می‌گریزم. به هیچ جا پناه نمی‌برم مگر به وطن محبوبم. آن‌جا دیگر همه چیز به دل‌خواه من است."  (کشتی و طوفان- ص 43)

 

با این وجود، مغرور و متکبر بود و بی‌اعتنا به همه چیز و همه کس- حتا به نوشته‌های خودش. در سال 1305 به رفیقش- یحیا ریحان- نوشت:

"با وجود این‌که دور از شهر و اخبار علمی هستم یک نویسنده‌ی اخلاقی و در عین حال مثل شیر متکبرم.

سایر اوقات پشت پا به همه چیز زده‌ام. تا کارد فولاد من به کمرم و چماق من در دست من است، تا یک پوست گاو پشم‌آلود با ریسمان به پا بسته شده و یک پاره نمد روی موهای ژولیده، کلاه و کفش مرا معرفی می‌کند، به هیچ چیز اعتنا ندارم، حتا به نوشته‌های خودم." (کشتی و طوفان- ص 66)

 

او خود را عظیمترین موج رودخانه‌ی زندگی با جریان شدید نامنظم می‌دانست. در مهر 1305 به دوستی نوشت:

"در این میانه زندگانی به جریان شدید یک رودخانه‌ی غیر منظم شباهت دارد. من عظیمترین موج این رودخانه‌ام. اما از دست‌برد اشخاص، هرقدر تغییر خط مشی ندهم، باز هم سیمای من تیره و تاریک می‌شود."  (کشتی و طوفان- ص 68)

 

در تیر 1325، در نخستین کنگره‌ی نویسندگان و شاعران، هنگام معرفی خود چنین گفت:

"می‌توانم بگویم من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت." (یادداشتهای روزانه‌ی نیما یوشیج- ص 286)

 

در شعر "ماخ‌اولا" هم پرتره‌ی خود را در قالب تصویری هنرمندانه از رودخانه‌ی ماخ اولا ترسیم کرده:

 

ماخ اولا پیکره‌ی رود بلند

می‌رود نامعلوم

می‌خروشد هر دم

می‌جهاند تن از سنگ به سنگ

چون فراری شده‌ای

که نمی‌جوید راه هموار

می‌تند سوی نشیب

می‌شتابد به فراز

می‌رود بی‌سامان

هم‌چو بیگانه که با بیگانه.

 

بدبینی و عصبانیت از خصلتهای منفی آزاردهنده‌ای بود که نیما از آنها رنج می‌برد. با این خصلتها خود را شبیه وصله‌ی ناجوری می‌دید و از این وضعیت که آن را ننگ آور می‌دانست، شرمنده بود. در پاییز 1308 به ارژنگی نوشت:

اصلاً مواظبت اخلاقی از من سلب شده است. مثل "عارف" با هرکس که دم از وطن و خدمت به مردم می‌زند، بدبین هستم و عصبانی می‌شوم. به مرور زمان چنان وصله‌ی ناجوری شده‌ام که از خودم ننگ دارم، از هرچه شنیده‌ام و خوانده‌ام و دانسته‌ام."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 81 و 82)

 

در سیزدهم فروردین 1310 به لادبن نوشت:

"در خصوص ثروت پیدا کردن هم هرگز فکر آن را نکرده‌ام، مگر وقتی که بچه بودم و نمی‌فهمیدم. به تو اگر بخواهم از سلامتی واقعی خود سطری بنویسم، باید بگویم که خوب فکر می‌کنم.

وجودی که نمی‌تواند علامات شخصیت نوعی خود را ابراز بدارد، سالم نیست. کالبد سالم که مصدر فکر و تألمی روحانی نباشد همان کالبد آهو و گوزن است که گفتم. هیچ‌وقت من از این حیثها دل‌تنگ نیستم. ولی ببین چه‌قدر در عدم موفقیت به سر می‌برم. علت عمده‌ی این هم وسواس مفرط و عصبانیت من است. حقیقتاً از این دو مرض به ستوه آمده‌ام. یک کاغذ را که در پاکت می‌گذارم باید چندین بار آن را بیرون بیاورم، ببینم که مبادا به نظرم بیاید که بد در پاکت جا گرفته است. هرقدر سنبل‌الطیب می‌خورم، فایده نمی‌بخشد. گاهی اصلاً بدون این‌که مداوا کنم تا مدتها خوب هستم. با وجود این خیلی ظروف و اثاثیه شکسته‌ام.

درعین‌حال پیش‌رفت روح خود را می‌بینم. مثل این‌که روح من یک وجود خارجی‌ست. در برابر چشم من شعله می‌کشد که در این تاریکی به من راه نشان بدهد. حقایق مثل ستاره‌های آسمان می‌درخشند. به نظر می‌رسد که میان آسمان و زمین سیر می‌کنم. هر وقت نورانی می‌شوم هاتفی درونی به من تلقین می‌کند. یقین دارم در خود من قوه‌ای ورای همه‌ی قوا مستتر است که من نمی‌توانم با این قابلیت خاکی آن را به طوری که می‌باید، بشناسم." (ستاره‌ای در زمین- ص 101 و 102)

 

در فروردین همین سال به دوستش- نجات زاده- نوشت:

"برخلاف آن فیلسوف هلندی که می‌گوید پس از خلاصی از تفکرات فلسفی اوقات تفریحش را به این می‌گذرانید که چپق بکشد یا عنکبوتی را بی‌جان کند، من دچار رنجهای گوناگون هستم. یادداشتهایی که در قلب من باقی می‌باشند، یک به یک حواس مرا به خود مشغول می‌دارند. حقیقتاً آدمهایی این‌قدر خشک- مثل این هلندی- یک قسم مجسمه‌اند."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 126)

 

نیما درباره‌ی این که او واقعاً کیست- جادوگر است تا متفکر؟ شیطان است یا فرشته؟- و ایران فردا چه نامی بر او خواهد نهاد، مردد بود. در اردیبهشت 1310به لادبن نوشت:

"لادبن! برادر عزیزم! شعاعی از چشم من پرتاب می‌شود که حتا درون جمادات صلب را هم روشن می‌کند. چنان به روح اشخاص وارد می‌شوم و بدون این‌که مرا بشناسند، آنها را می‌شناسم و بینوایی آنها به من درس می‌دهد که گاهی امر بر من مشتبه می‌شود. آیا من ساحرم یا متفکر؟ من کی‌ام؟ ایران فردا به من چه اسم خواهد گذاشت؟ آیا خواهند گفت این شیطان در آن حوالی چه می‌کرد یا آن ملک؟"  (دنیا خانه‌ی من است- ص 129)

 

نیما احساس می‌کرد که اسیر زندانی دربسته و رهایی‌ناپذیر شده و تنها راه نجاتش از این زندان سکوت است. او خود را سمّ مهلکی می‌دانست که در عروق جامعه‌ی بیمار رخنه کرده. تمام عمرش هم به جدالی سخت با اطرافیانی متفاوت و ناهمجنس گذشته است. او در اول تابستان 1310 به ارژنگی عزیزش نوشت:

"به تجربه بر من معلوم شده است که هروقت دچار تألمی باطنی شده‌ام باعث آن خود من بوده‌ام... اخیراً به شاگردهای خودم گفته‌ام که من در وسط طای کلمه‌ی "غلط" منزل گرفته‌ام. بیرون آمدنم از آن راهی ندارد. باید خود را بلند و فوق همه چیز نگاه‌داشت، به این نحو خود را به خارج پرواز داد. یا این‌که در اعماق این محبس فرو رفته، از بنیان آن برآمد. به این جهت این پنج شش ماهه را تماماً به سکوت گذرانیده‌ام.

همقطارهای من این سکوت مرا علامت بی‌زبانی و بی‌اطلاعی من فرض می‌کنند و از این‌که سیخ چشم آنها نیستم خوش‌حال‌اند. من هم از سکوت خودم درس می‌گیرم. به این نحو عمر می‌گذرد.

...

من حالا مثل سمّ در عروق این هیئت مریض رخنه کرده‌ام. لابد سالها فکر و کار و دوری از مردم که انسان را به صوفیهای قرون متوسطه شبیه می‌سازد، بدون اثر نیست. هر عیبی را که می‌بینم، حتی‌المقدور به زبان نمی‌آورم. به خانه می‌آیم، فکر می‌کنم و می‌نویسم.

اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب می‌شود، آن را ترک گفته، برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده، به جست و خیز مشغول می‌شوم. باید منزه شد و قطع علاقه کرد تا به چیزهای منزه و قابل علاقه رسید.

به هیچ چیز این‌قدر شوق ندارم مگر به نوشتن. بیشتر فکرها هم برای من هرقدر اساسی باشند در همان موقع نوشتن پیدا می‌شوند. هروقت می‌خواهم مطلب تازه‌ای را بفهمم، چیز می‌نویسم. هاتف درونی به من درس می‌دهد. یک هیئت خیالی شده‌ام. فکر و خیال از سر و روی من بالا می‌رود." (دنیا خانه‌ی من است- ص 133 و 134)

 

در آذر 1311 هم از آستارا به دوستی نوشت:

"من سمّ مهلکم برای خودم و مفید هستم برای دیگران. بیشتر چیزهایی که مردم از آن راحت می‌برند، اسباب زحمت منند. بیشتر یک جدال در مغز من است. عمر من با این جدال گذشته است. به آن اسم زندگی ادبی می‌دهند اما زندگی ادبی من غیر از زندگیهای ادبی دیگر است."  (دنیا خانه‌ی من است- ص 140)

 

تنهایی از چیزهایی بود که نیما از آن رنج می‌برد و گرفتار کشمکش با آن و عذاب روحی شدید ناشی از این کشاکش بود. او به پرندگان آزاد کینه می‌ورزید و حسادت می‌کرد که چرا همانند آنها رها نیست و نمی‌تواند آزادانه مرغ جانش را در آسمانهای زندگی به پرواز درآورد. در دی 1311 از آستارا به ارژنگی نوشت:

"کدام پرنده است که بپرد و من کینه‌ی آن پرنده را در دل نداشته باشم. عیناً مثل جغد. حال ببینید که با این تنهایی و با افکار و احساساتی که همه مربوط به بیرون از تنهایی‌ست، چه‌قدر به انسان بد می‌گذرد. گمان نمی‌کنم شعرا و نویسندگان روسیه‌ی تزاری هم که به سیبری تبعید می‌شدند، از این حیثها بیش از این رنج می‌بردند." (ستاره‌ای در زمین- ص 129)

 

در اردیبهشت 1312 در نامه‌ای به دوست عزیزش- ارژنگی- خود را به پروانه‌ای تشبیه کرد که از هرجا بلند می‌شود و به هرجا می‌نشیند- حتا به روی دردها و خاطرات دیرینه‌اش:

"بالاخره من هم لنگر ساعت شده، با حرکات نوسانی و تحولی فکر مردم و در نتیجه‌ی عملیات خود آنها، در عین گرفتاریها، به این طرف و آن طرف می‌روم. مثل خون تازه و گرم در عروق جسم مریض. مثل پروانه‌ها از هرجا بلند می‌شوم و به هرجا می‌نشینم. حتا به روی دردها و خاطرات دیرینه‌ی خودم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 135)

 

در همین سال، در نامه‌ای به خواهرش- ثریا- زندگی‌اش را به زندگی سمور و سگ آبی تشبیه کرد و نوشت که احساس می‌کند که قلبش در نتیجه‌ی صدمات روزگار کرخت و بی‌حس شده است. در همین نامه اعتراف کرد که اگر مفیدترین نویسنده و شاعر اجتماعی ایران معاصر نبود و اگر خودش را با قلم و اندیشه و نگارش سرگرم نمی‌کرد، و اگر امید پیروزی بر دشمن و انتقام گرفتن از او نبود، خودش را می‌کشت و در زیر خاک بیابان می‌خفت:

"چنان به سر می‌برم که سمور و سگ آبی در این دریاچه‌ها و جنگلهای غیر قابل عبور که مرا احاطه کرده‌اند...

قلب من در نتیجه ی صدمات روزگار کرخ شده، به حدی که حس می‌کنم خیلی این حالت برای من زود بود. من به نحوی زندگی می‌کنم که فلان جانور وارد سمّ آن جانور. این حیات بالقوه است برای این‌که یک روز حیات بالفعل داشته باشیم و برومند و مستمر واقع شوم.

...

یقین بدان، عزیز من! اگر من در محوطه‌ی اتاق خودم در مقام مفیدترین نویسنده و شاعر اجتماعی عصر حاضر ایران محسوب نمی‌شدم و این سرگرمی من با کتاب و قلم نبود و این مغز خستگی‌ناپذیر را در حل موازنه با وضعیات نمی‌گذاشتم و امید یک روز فتح و انتقام از دشمن نبود، بارها استخوانهای تن من از پوست و گوشت و خون خالی و در زیر خاک بیابان بود.

اما من امروز با افکار و تألمات خود که در اطراف من وضعیات دنیایی خیالی آتیه را به وجود می‌آورد، مثل کرم پیله به خودم می‌تنم."  (ستاره‌ای در زمین- ص 120 و 121)

 

در واپسین سالهای عمرش هم در دوزخ رنجها و عذابهای روحی به سر می‌برد و احساس می‌کرد خوره‌ای از درون دارد او را می‌خورد. در یادداشتی در شب 21 آبان 1330 نوشت:

"من با فساد محیط بد هم‌آغوش شده‌ام. زندگی داخلی من هیچ‌کس نمی‌داند در چه اغتشاش و رنج تحمل ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم. بردباری می‌کنم ولی کارد به استخوان می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌داند. و هیچ‌کس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خودم ندارم. روح من به‌قدری در زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم، در زندگانی خودم، دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچ‌کس نمی‌داند و نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدمم را مثل خوره می‌خورد. خوره‌ی من مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده، تاب می‌خورم و هیچ‌‌کس نمی‌داند نوشتن و عوض کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است. اگر هرکس اعجازی داشته باشد اعجاز من این است که با این زندگی مرگ‌بار، با این زندگی نکبتی، آلوده شده‌ام و همه چیز من مشکوک می‌شود. من باز هم چیز می‌نویسم. چیز نوشتن برای من عادت و مرض شده است."  (یادداشتهای روزانه‌ی نیما یوشیج- ص 159)

 

و در آخر فروردین 1334 در نامه به بهمن محصص، خود را به داروهای رطوبت زده تشبیه کرد و نوشت که برایش حرارت آفتاب لازم است ولی متأسفانه آسمان سرزمینش ابری است:

"درست مثل داروهای رطوبت‌زده شده‌ام. برای من حرارت آفتاب کافی لازم است و آسمان متأسفانه ابری است و من به خوبی می‌دانم که این ابرها در همه وقت و زمان بوده‌اند. بعضی از روی دریاها بلند می‌شوند. بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی‌دانند کجاست و مرغابیهای ترسو در کجاهای آن منزل دارند."  (نامه‌های نیما یوشیج- ص 203)

 

در چند شعر معدود هم نیما تصویری مستقیم و آشکار از خودش ترسیم کرده است. از این نظر شعر "نیما"- سروده‌ی خرداد 1321- مناسبترین نمونه است. در این شعر نیما خودش را به پروانه‌ای مهجور تشبیه کرده که از فصل بهاران دور مانده، در خزان زرد غم جا می‌گزیند و بر فراز گلبنان افسرده‌دل می‌نشیند؛ پروانه‌ی شورافکنی که در میان زمین و آسمان پی گم‌شده‌اش می‌گردد:

 

از بر این بی‌هنر گردنده‌ی بی نور

هست نیما اسم یک پروانه‌ی مهجور

مانده از فصل بهاران دور

در خزان زرد غم جا می‌گزیند

بر فراز گلبنان دل‌بیفسرده نشیند.

دست سنگینی‌ست

در درون تیرگیهای عذاب‌انگیز

که به روی سینه‌ی اهریمنان و نابه‌کاران و دروجانشان فرود آید

هم‌چنین روی جبین نازنینان و فرشتگان...

اسم شورافکن یکی گردنده است این اسم

در زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جا

در میان این زمین و آسمان

از پی گمگشته‌ی خود می‌شتابد

آن زمان که بر بساط بینوای خود درآید

خواهدش از دیده خون بارد ولیکن

آورد شرم از وقار پهلوانی

دائماً در پیش روی او بدانسانی که او باشد نشسته

هم‌چو کله‌ی جغد پیری سر فرود آید از او

در کنار صفحه‌ای در وی خطوطی تیره.

با وی این پبمان کند که هیچوقتی

نه به ترک راه و رسم خود بگوید.

 

در بعضی از رباعیهایش هم نیما تصویرهایی بدیع و خیال‌انگیز از خودش ترسیم کرده، از جمله در رباعی زیر که در آن خود را به گاوی تشبیه کرده که به گیاهی که در اطرافش رسته میل و رغبتی ندارد و در پی گیاهی بهتر روانه‌ی دوردست‌هاست:

 

نیما گوید به گاو مانم، چه درست!

میلم نه بر آن گیا که در پیشم رُست

نزدیک نهاده، رانده‌ام تا به کجا

اندر طمعی که به از آن خواهم جست.

 

26 آذر 1392

رویکرد نیما به طبیعت/غلامرضا هاتفی


علی اسفندیاری در یوش دهکده ای از توابع نور مازندران در خانواده ای اربابی  به دنیا آمد. در دبیرستان  فرانسوی سن لویی  در تهران درس خواند . نظام وفا معلّم ادبیّات او را به شعر وشاعری کشا ند. نیما مردی باسواد بود  وعلاوه بر فرانسه با عربی  وعلوم حوزوی  آشنا بود. از شاعران فرانسه  به استفان مالارمه  واز شاعران ایران به نظامی علاقه داشت . جایی می نویسد : « من خودم یکی از طرفداران پا بر جای  ادبیّات قدیم فارسی وعربی هستم. سرگرمی  من با آنها است » .او برای خود نام نیما یوشیسج  را برگزید. نیما نام یکی از سرداران قدیم طبرستان بود . یوشیج  به معنی منسوب به یوش است . نیما مدّتی  در شهر های مختلف گیلان وما زندران  معّلم ادبیّات بود وعروض وقافیه وبدیع تدریس می کرد. امّا بیشتر عمر خود را در خانه گذراند وکارِ  خانه  با او بود . مدّتی هم وارد عالم سیاست شد وزمان کوتاهی هم به زندان افتاد . نیما مرد روستایی بود وبه قول جلال آل احمد  تا آخر عمر  خصلت روستایی خود را حفظ کرد . در یکی از اشعار اولّیه خود   می گوید:

من از آن دونان شهرستا نیم           خاطر پر در د کوهستانیم   

ودر یکی از آخرین شعر هایش می گوید:

از پس  پنجا هی و اندی زعمر                              نعره بر می آیدم  از  هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی       چادری و گو سفندی و سگی( نیما،594،1375)

نیما مردی آزاده ومنزوی بود . خانه ای در کوچۀ اسدی تجریش داشت وبا جلال آل احمد همسا یه بود  وضع نسبتاً مرفهی داشت از او یک فرزند باقی  ماند . دکتر خا نلری  پسر خالۀ او بود ونیما ظاهراً اسم ناتل را برای او  برگزید. در زمستان 1338 به یوش رفت وسینه پهلو کرد او را به تهران آوردند امّا تاب نیاورد ودر گذشت . جسد او را چند سال پیش به زادگا  هش یوش منتقل کردند.

 

 

 

اهمیّت نیما در شعر فارسی معاصر

اهمیّت نیما به خاطر اسلوب نوینی است که در شعر فارسی ایجاد کرده است . دکتر محمد رضا  شفیعی کدکنی  می نویسد که: « تغییر در سبک  گاهی با تغییر در فرم وصورت   وقالب ا ست وگاهی در محتوا ی شعر» . (شفیعی کدکنی، 1372:  22 )

امّا نیما از معدود شاعرانی است که  هم در صورت  وهم در معنی شعر تغییرات بنیادی ایجاد کرده است. او  در این هر دو زمینه نظریات  خاصی داشت  ولذا اشعار کسانی که ظاهراً به سبک او شعر می گفتند  نمی پسندید. در مورد وزن وقافیه هم نظزیات خاصی دارد که در اشعار خود او هم نمی توان مصادیق  روشنی برای آن ها یافت جالب این است که بسیاری از ادبا  شعر او را فاقد وزن وغیر عروضی می پنداشتند. حال آن که  تمام اشعار او عروضی است . نیما  شاید پر ماجرا ترین شاعر ادبیّات فارسی باشد . در بارۀ او چه در زمان حیاتش وچه  بعد از مرگ ، مطالب ضد ونقیص ، فراوانی  نوشته شده است. خود او در این باره می گوید:

از شعرم خلقی به هم آمیخته ام                         خوب وبدشان به هم در آمیخته ام

خود گوشه گرفته ام تما شا را کاب           در خوابگه مورچگان ریخته ام ( نیما،558:1375)

نیما زندگی شاعرانۀ صادقانه ای داشت ، تا آخر عمر به شعرش می اندیشیدو عجیب این است که با کمال اطمینان آیند ه را که حق به او می دهد پیش بینی می کرد . در نامۀ اوّل حرفهای همسایه می نویسد : « می بینی هنگامی را که تو سال هاست  مرده ای  وجوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده ، سال ها بعد در گوشه ای نشسته ،  از تو می نویسد » ( طاهباز،23:1369)  اکثر  اشعار نیما تمثیلی ا ست  یعنی مشتمل بر حکایتی ا ست که دو معنی ظاهری وبا طنی دارد . مانند پادشاه فتح ،  ققنوس ، مرغ آمین ، شعر های آخر عمر او کوتاه است که همه زیبا ومتعالی است وفرم مورد قبول یافته وآن ها را باید مبیّن سبک کامل نیما قلمداد کرد،سمبلیک وغمگین است.وفضا ومحیط شمال ایران را نشان می دهد.ودر اعماق آنها درد توده های مردمی را  می توان حس کرد.تمثیلی بودن اشعار نیما به حدی طبیعی است که می توان آن ها را در معنای غیر تمثیلی هم فهمید .خلاصه نیما مانند شاعران قدیم تمثیل پرداز است  یعنی اهل روایت داستانی است ، تمثیلات او سیاسی واجتماعی ا ست  واکثر روایات ساخته وپرداخته خودش است . وگاهی از داستان های جدید و مردمی استفاده می کند.

 

تجربه  در شعر نیما

« در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشم های علیل ونابینا تهیّه کرده است.....»                         ( نیما، 106:1351) نیما خا طر پر درد کوهستان است از همان سال های آغازین  تجربه های شعر وشاعری ، چشم انداز های طبیعی وبومی در اشعارش حضوری گسترده وملموس دارند،  مثنوی « رنگ پریده ، خون سرد » ومنظومۀ  « افسانه»  که زاییدۀ عشقی نافر جام در زندگی نیماست ، در واقع نقطۀ شروع دلداگی وسر سپردگی نیما به طبیعت است :

در شب تیره ، دیوانه ای کاو         دل به رنگی گریزان سپرده

در درّۀ  سرد وخلوت نشسته         همچو ساقۀ گیاهی فشرده

                       می کند داستانی غم آور (نیما ، 38:1375)

همدلی وهم زیستی  صمیمانۀ نیما با طبیعت  تا جایی است که حتی میز تحریرش را سنگ های کنار رود خانه   ها می داند ( ثروت ، 83:1377) و تا واپسین لحظات عمرش نیز سخت به دنبال یک زندگی ساده وبا صفا در دل طبیعت ا ست :

از پس  پنجا هی و اندی زعمر                  نعره بر می آیدم  از  هر رگی

              کاش بودم باز دور از هر کسی       چادری و گو سفندی و سگی( نیما،594،1375)

به عقیده نیما « هیچ حسنی برای شعر وشاعر بالاتر از آن نیست که بهتر بتواند طبیعت را تشریح کند ومعنی را به طور ساده جلوه دهد .»  ( نیما،100:1351) از این رو کشف بیشتر طبیعت را برای پروراندن قریحۀ شاعری  امری لازم وضروری می داند:  « دانستن  سنگی یک سنگ کافی نیست ، گاه باید در خود آن قرار گرفت وبا چشم درون آن به بیرون نگاه کرد به تو می گویم تا این ها نباشد ، هیچ چیز نیست»  ( طاهباز ، 18:1369)واژه ها ، ترکیب ها وفرهنگ وا ژه های  شعر نیما رنگ محلی دارند وحوادث وموضوعات سروده ایش برای وی ملموس وتجربه شده است . در شعر نیما به روشنی نوعی صداقت جغرافیای محل مشاهده می شود . در حوزۀ زبانی ، اصطلاحات محلی وخوی روستایی در سروده هایش بر جسته است  وبیان گر آن است  که شاعر محیط واجتماع را لمس کرده ودر منطقه آگاهانه زیسته است . مثلاً تَرَک  بر داشتن وخشک شدن نی های کومۀ کوجک  یاد آور حال دل یاران  در هجران یاران است :

وجدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می تر کد

چون دل یاران که در هجران یار ان ( نیما ،504:1375)

فضای شعر یاد آور زندگی کشاورزی در شمال ایران است  . کشتگاه با تو جه به محیط زندگی نیما همان شالیزار است که کومه ای نئین  در کنار آن ساخته اند  وکشت مدّتی است که آب نخورده است داروگ نوعی قورباغۀ درختی است که در روزهای ابری وبارانی بیرون می زند وچون بخواند نشان روز بارانی است .

احساس شب برای نیما تجربه ای فردی است ولی تجربۀ او به ما هم سرایت می کند  وحتی نیما آن را تا جهان سوق می دهد :

هست شب یک شب دم کرده وخاک

     رنگ رخ باخته است   

هست شب هم چو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست  نمی بیند  اگر گم شده ای راهش را ( نیما ،511:1375)

این چنین شب ، شامل تمام نقاط جهان می شود . « گمشده ای راهش را »  شامل تمام گو نه های انسانی می شود ؛ تجربه های نیما خواندنی نیست بلکه با هنرمندی آن را بر جسته کرده است . تا چهره های انسان را با تمام فراز و فرودش تر سیم کند . نیما از اصالت روستایی بودن خود یاری جسته تا صدای ماندگار خود را جاودان بسازد :

در درون تنگنا با کوره اش ، آهنگر فرتوت

دست او بر پتک

وبه فرمان عروقش دست

دائماً فریاد او این است ، فریاد تلاش او

کی به دست من

آهن من گرم خواهد شد

ومن او را نرم خواهم دید ؟

آهن سرسخت !

در زندگی عملی  به دریا ، کوه وجنگل دلبستگی دا شت در شعرش این حالت دیده می شود . ورنگ محلی که محیط زیستش بوده همواره در ذهن وتخیلش تأثیر داشته از این رو از نواحی آن دیار ، کوه ها ، درّه ها ، چوپان وآتش ، سگ چوپان وآداب ورسوم و.......در شعر یاد کرده است :

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیا هی  را

وزان دل خستگا نت را ست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جا درّه ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلو فر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا  نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم . ( نیما ، 517:1375)

این شعری است عاطفی و بسیار مؤثر ودقیق ، با اندوهی ناب که بر گرفته از کوهستان های  شمال ایران است . حتی درخت آنهم درختی نا آشنا وتازه است . تلاجن که اسم درختی جنگلی است می توان تصور کرد که شاعر در اواخر عمر تنها در یوش است ووقتی که غروب می شود وبه اندوه طبیعت می ا فزایدبه یاد عزیزی است هر چه سکون وسکوت طبیعت بیشتر می شود حضور یادی در او قویّ تر می گردد.

در شعر مجموعۀ گرگ صامت « گ» را به کار می برد وبا این کار می خواهد حا لت درّندگی  گرگ را نشان بدهد وسپس آن حالت را به ا رباب پیوند می زند .انگار شاعر شکار گرگ وکمین کردنش را دیده ولمس کرده است :

به روی قلّه ها گرگ درّنده           رمه را در کمین بنشسته باشد

شود گاهی عیان وگه خزنده            به حیله چشم ها را بسته باشد

                          بدین سان بر سر ایوانش ا رباب     چو گرگان در کمین سود باشد ( نیما،117:1375)

در شعر آی آدمهایش  سمبل ها ، سمبل های طبیعی هستند یعنی عناصری که در طبیعت هست آن هم طبیعت شمال ایران وکوهستان یوش به کار برده ا ست . دریا که هستۀ تصویری این شعر است سمبل زندگی وحیات پر آشوب است که یک نفر در آن در حال غرق شدن است ومردم که در ساحل نجات نشسته اند  اصلاً به او وغرق شدنش توجهّی ندارند :

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره ، جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده.......( نیما، 301:1375)

غریق خود  نیما  وهمفکران او   وروشن فکران سیاسی هستند. ساحل، خانه ها وشهر های امن وخوش است . یا در شعر کار شب پا گویی شاعر شبی را با شب پا گذرانده است  یا زمانی این کار را انجام داده است وی نیش پشّه را تجربه کرده است وچگونگی رماندن حرا میان را خوب می داند . او با زندگی وفقر گروهی ، آشنا است . این ها همه ، نشان حضور او ولمس موضوع در این عرصه است :

ماه می تابد ، رودست آرام

بر سر شاخه ی «او جا»   « تیرنگ»

دم بیاویخته ، در خواب  فرو رفته، ولی در « آیش»

« کار شب پا »   نه هنوز است تمام

می دهد گاه به تاج

گاه می کوبد  بر طبل به چوب ،

وندر آن تیرگی و.حشتزا

نه صدایی ست به جز این ، کز اوست

هول غالب ، همه چیزی مغلوب

می رمد سایه ای ، این است گراز ( همان ،412)

نیما طبیعت را گویی نرد بانی می داند برای رسیدن به واقعیت های تلخ وشیرین زندگی . نگاه او  به عناصر طبیعی  در شعر  نگاهی پر معنی ونمادین و راز ناک است که اغلب  با جلوه های بدیع وتازه  ظاهر می گردد. نیما با جسارت تمام آن سنت  دیرینه  را شکست  وبه قول سپری « چشم ها یش  را شست  وجور دیگر به اطرافش نگریست» وهر کدام از عناصر طبیعی در شعرش طعم وبوی واقعی خود را می دهند:

مانده از شب های دو را دور

بر مسیر خامش جنگل

سنگ چینی از اجاق خرد

اندرو خاکستر سردی ( همان ،453)

نگاه نیما  به طبیعت  اطراف خود  در آثار غیر شعریش هم قابل توجه می باشد در نامه ای به همسرش عالیه خانم می نویسد:

« پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب می کنند تا بدون این که پدر ومادر برایشان رأ ی بدهند..... ولی انسان خدا آن تقوی وشادی را نداده است که مثل پرنده زندگی کند بدبختانه ما انسان هستیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما  واشیا کشیده شده است ونم خواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم من می خواهم  پرواز کنم »  ( نیما ، 12:1350)

افسانه شعری نیست که بتوان آن را جزو بهترین اشعار نیما بر گزید امّا به هر حال نیما بدین شعر به شهرت رسید وبه او شاعر افسانه می گفتند وافسانه منظوماه ای غنایی است در حال وهوایی نو وبا همۀ اطناب ها وتعقید هایی که دارد شعری تأثیر گذار است . در این شعر محیط کوهستان های شمال ایران وظاهراض روستای یوش را به تصویر می کشاند.زندگی دامداری ، کوچ های دامداران ، کوه ها وجنگل های آن جا ، درختان آن جا شب وروز آن جا به نحو مؤثری به تصویر کشیده شده استشعر از این لحاظ هم حال وهوای تازه ای دارد :

کوچ می کرد با ما قبیله          ما شماله به کف در بر هم

کو ه ها پهلوانان خود سر         سر بر افراشته روی در هم

گلّه ها همه رفته از پیش

تا دم صبح می سوخت آتش      باد فرسوده می رفت ومی خواند

مثل این که در آن درّۀ تنگ           عده ای رفته ، یک عده مانده

               زیر دیوار ، از سرو وشمشاد    (همان، 37)

شعر وی را از معدود شعر ها ی خوب نیما است که سمبولیک نیست وتصویری از فضای شبهای ساکت وخلوت وهمناک روستا ها وکوهستا ن های شمال ایران را مجسم می کند :

ری را صدا می اید امشب

از پشت «کاچ » که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند ......

از پشت کاچ که آبگیر ومرداب مانندی است تصویر شبحی به نظر می رسد وگویا در آن جا کسی است که می گوید وی را ! امّا این صدا صدای آدمی نیست.  ( همان، 505)

 

ودر پایان...

« ما نباید به این نکته درنگ کنیم که چون نیما در کوهستان پرورش یا فت طبیعت را نیز بیش از سایرین جان مایۀ کارش قرار داد واحیاناً  زندگی آن را شناخت این مناسبت اجتماعی زمانه اش بود  که طبیعت را به نوعی دیگر سوای آن چه که در شعر سنتی ما بود در یافت» ( تهرانی ، 33:2537) به همین دلیل است که نیما خود را در طبیعت در جایگاه یک در مان گری می بیند  که در خدمت مردم وبه فکر ا لتیام دردهایش هست :

« در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشم های علیل ونا بینا تهیّه کرده است مقصود مهم من خدمتی است که دیگران به وا سطۀ  ضعف فکر واحساس وانحراف از مشی سالمی که طبیعت بر ایشان تعیین کرده است ، از انجام آن گونه خدمت عاجزند» ( نیما، 106:1351) به این دلیل می ببینیم که او با پناه جستن به عناصر واجزای طبیعت در شعرش ، سعی دارد تا به دردها ورنج های زندگی فردی واجتماع متزلزل که در آن می زیست سرو سامانی بخشد . به عبارت دیگر طبیعت سنگ صبو.ری است که نیما با تکیه بر آن آلام درونیش را تسکین می دهد :

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه

گر چه می گویند : « می گریند روی ساحل نزدیک 

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد رو.زان ابری داروگ کی می رسد باران ( نیما، 504: 1375)

نیما در صدد بوده است تا نگاه شاعر  را نسبت به محیط وجامعه وجهانی که در آن به سر می برد نزدیک ونزدیک تر سازد به همین سبب شرایط واوضاع اجتماعی  وسیاسی نابسامان وخفقان زایی که در عصر او حاکم بود به او آموخت که دیگر نمی توان چون گذشتۀ دور از همه بد بختی ها ونامردمی ها بر بلندای برج عاج تکیه زد ویا در ساحل سرد وآرام نشست وشاهد غرق شدن عدهّ ای در دریای تند وتیره وسنگین بود . ودر نتیجه همۀ عوامل وعناصر طبیت  در شعر نیما در خدمت مناسبات اجتماعی زمانۀ اوست .شب مهتاب ، دریا ، جنگل ، پرنده ها و.......وهمچنین پدیده های بومی ومحلی مانند داروگ ، تیرنگ ، سیولیشه، وازناد، توکا.......که در اشعار نیما موج می زند همه وهمه بیانگر حقایق تلخ تاریخی اند که با زبانی نمادین و سمبلیک به مفاهیمی چون یأس وناامیدی شکست وپیروزی ، خفقانها ونابسامانی های اجتماعی وسیاسی عصر اشاره دارند واز همین روی است که نیما مایۀ اصلی شعرش را رنج می داند :

راست می باشد که کوه وزندگانی در دهستان

دلکش وزیبا ست

لیک روز ی می رسد

کادمی زاده نوایی نیستش

دلکشی های طبیعت

جز بلایی نیستش

ونخواهد بود درمان از پی رنجش  ( نیما ،244:1375)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع ومآخذ

1-تهرانی  ، خسرو، نوگرایی نیما یوشیج  ، ج1 ، آذربایجان کتاب ، تهران ، 2537

2- ثروت،منصور، نظریه های ادبی نیما، چ1، تهران ، پویا، 1377

3- شفیعی کد کنی ، محمد رضا ، تازیانه های سلوک ، چ1 ، آگاه    ، تهران  ، 1372

4- طاهباز ، سیروس ، برگزیدۀ آثار  به انضمام یاد داشتهای نیما ، چ1 ، بزرگمهر ، تهران ، 1369

5- ----------  ، در بارۀ شعر وشاعری  ،   دفتر های زمانه ، تهران ، 1368

6-------------- ، مجموعۀ کامل اشعار نیما ، چ2، آگآه ، تهران ، 1375

7- یوشیج ، نیما ، نامه های نیما به همسرش ، چ1 ، نگاه ، تهران ، 1350

8- ------------ ، ارزش احساسات پوپنج مقاله در شعر ونمایش ، چ2 ، گوتنبرگ ، تهران ،

اسطوره هول نیما/ید الله رویائی


هولی استاده به ره می‌پايد» - نيما من با تو حرفی دارم ولی برای طرحش بايد حرفی پيدا كنم، مثل كلمه‌ای برای كلمه. داده‌ی اولی وجود دارد، در حالی كه دومی بايد وجود پيدا كند.
   « چيزی اتفاق افتاده و چيزی بايد اتفاق بيفتد، و شاعر همين كه حادثه را آفريد اهل هول می‌شود. و هول او بيش‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه به مرحله‌ی اول نرسيده‌اند يعنی اصلا حرفی ندارند، و كم‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه حرف دارند و نه طرح تازه‌ی حرف را، كه طرز را دارند و طراز را ندارند‏، غرض هست ولی غايت نيست.
نيما حرفی دارد، ولی برای طرح‌اش علامتی از حرف می‌دهد. و همه‌ی آن‌هايی كه از حرف بيزارند و يا آن را در خودش می‌فهمند. يعنی حرف را در خود حرف می‌فهمند و نه در فاصله و در دام، همه، مثل هولی سر راه او می‌نشينند. و نيما در دام حرف است، و يا حرفی است در دام. و اين گونه است كه حرف به حرف می‌رسد، و كلمه در دام خودش می‌افتد، مثل زمانی كه هنوز شعر واژه‌ی شعر را نمی‌شناخت، يعنی جايی كه در آن خود را به خود ببندد. اما وقتی كه شعر واژه‌ی خود را شناخت، انگار كلمه هم كلمه را پيدا میند، و فكر ادامه‌ی ديگر می‌گيرد. و حادثه در اين جا است. در تظاهر همين «ديگر» است. وقتی كه می‌نويسد حرف خودش را می‌زند، و چون حرف خودش را می‌زند خيال می‌كند دارد جواب می‌دهد. مثل كودكی كه از حرف زدن تعريفی ندارد. مفهوم ديگری جز جواب دادن نمی‌شناسد. اين طور بهش گفته‌اند، جواب نده!
نوشتن يعنی جواب دادن، و در اين هر دو، نيما تنها است، كودك تنها. و چون خودش می‌داند كه تنهاست پس نگران است، می‌ترسد، ترس او از اين است كه نترسيده است، او هست، دلواپس ضمير خودش هست، نگران راه  است و هيچ چيزی از راه نمی‌رسد، روی راه اما، هميشه چيزهايی برابر چشم او ايستاده است، كه مثل او نگران‌اند: مثل شب «پادشاه فتح» كه... به ره آبستن هولی است بيهوده... و مثل سحر «می‌تراود مهتاب» ايستاده و نگران، و مثل خود هول، كه همه مثل او مواظب راه‌اند، و روی راه‌اند. حتا خود راه هم می‌ترسد و نگران راه است:
باد می‌كوبد و می‌رويد
جاده‌ی ترسان را   (شهر شب)
پس كی از كی می‌ترسد؟‌انگار هولی هست كه در پشت اين رويت‌ها می‌زيد، حيات دارد، ديده نمی‌شود، و چون نمی‌بيينندش، هر كس او را در جلد ديگری می‌بيند، و روی راه منتظر اوست، و روی راه هر چيز می‌تواند جلوه‌ای از باشد، پس مواظب هم‌اند، همه از هم واهمه دارند: خانه‌ی هول؟ آری، با اين اميد باطل كه:
و می‌رسد زمانی كاندر سرای هول
آتش به پای گردد و درگيرد  (ناقوس)
من اسطوره‌ی هول را می‌شناسم. از دو سو می‌آيد، يكی از سمت حرف، يكی از سمت اعتراض، فعلا همين كه جواب بدهی تكوين هول نطفه می‌بندد، و تظاهرش وقتی است كه جواب تو گيج‌شان كند، و زبان تو را نفهمند، يعنی كه جواب را «سربالا» بدهی، سربالا را به معنی تحت‌الفظی اش بگيريد، يعنی با سر افراشته، و بزرگ‌ها غرور كودك را آسان نمی‌پذيرند. و آن را اعتراض، دهن‌كجی و جواب سربالا می‌دانند.
هولِ همه‌ی بدعت‌گزاران از همين دو سو آمده است: - سمت سكوت كه می‌شكنندش و سمت حرف می‌شود، - و ديگر سمت سنت كه می‌شكنندش و سمت اعتراض می‌شود. همه‌ی بدعت‌ها طبيعت اعتراض داشته‌اند: زبانی ديگر، تجاوز، جنون:
همه خيال می‌كنند كه ديوانه‌ای به آنها تجاوز كرده است. و ديوانه خود نگاه‌اش را از آن‌چه دارد بر می‌دارد، و روی چيزی می‌گذارد كه با او خشونت می‌كند، تا زمانی كه از جهان مانوس‌اش بريده است، جهان تازه با او ياغی می‌ماند. آن‌چه از زبان قديم‌اش با او باقی است از شدت كار او می‌كاهد، و از رفتار او می‌كاهد، و سلطه‌ی زبان جديدش را كم می‌كند، و هول شاعر هميشه از اين مرحله می‌آيد. مرحله‌ی، می‌شود گفت، دگرديسی زبان. چون در گسيختن كامل با زبانی كه پشت سر می‌گذارد، در پيش رو به جنونی كامل می‌رسد. و در جنون كامل يك دست می‌شود، و مأموريتش برای تخريب، نامريی می‌ماند. و در جنون يك دست جايی برای ترس، و ترسِ تخريب نمی‌شناسد، و نه فرصتی برای پاشنه، ترسيم ترس، و جای پا.
طفلك نيما، هميشه می‌ترسيد. چرا كه از زبان قديم‌اش، با او هميشه چيزی باقی بود.  لبخند آخرين‌اش را ديدم: ترسيم ترس بود.
يا تقسيم ترس؟
‌جامعه‌ی نيما، گردابی است كه در آن هيچ‌كس در ترس خودش تنها نيست. و تازه ترس نيما مال خودش نيست، متعلق به خودش نيست. يعنی ترس ندارد، بل‌كه ترس مخصوصی دارد. شايد به ترس عصر خودش شهادت می‌دهد. و شاهد ترس اگر مالك ترس نيست، گاه ولی در تملك ترس می‌ماند. و ترس برادر مشهوری دارد: مرگ، كه در تصرف «من» با من می‌ماند. و از ظرفيت من سر می‌رود.
من گاهی به «هــ» ی اولِ هول، كه دو چشم دارد، انديشه كرده‌ام. و به بيش‌تر چيزهايی كه با هول می‌آيند و همه دو چشم دارند. مثل «هزيمت هول» پيش ابوالفضل بيهقی. و نيز پيش نيما يوشيج كه هول هيكل است. هيولا است. هراس است. نمی‌شود هول را جز با چشم هول ديد. جز با «هـــ» های دو چشم ديد:
پس بر سر موج های دريای عبوس
آن هيكل ديوانه ی هایل در بر
اشكال هراس ناك اش آيد به نظر   (قلم انداز)

همسايه‌ی هلاك، هول!
واژه‌ی هول به زبان نيما كه می‌آيد، از هول او كم می‌كند، انگار اعتراف به ترس تسكين ترس است. در حيات روزمره هم آن‌كه می‌ترسد و به زبان نمی‌آورد، ترس خود را در خود انبار می‌كند. نيما ترس‌اش را انبار نمی‌كند، می‌ريزد، در زبان می‌ريزد، با ايما، با استعاره و يا مستقيما با رويت هول در سراسر شعرش. تا جايی كه زبان او زبان هول می‌شود. و هول متعلق به زبان می‌شود، مثل خود واژه‌ی هول وقتی كه جايی در مصرع دارد:
يا  زين شب محيل
كز اوست هول
گريان به راه رفته شتابان (ناقوس)
و اگر حضورِ خود واژه نيست، حتما خيال آن هست، اشاره‌ای و استعاره‌ای از آن هست. واژه‌ی هول اگر نيست، هيكل هول هست.
دودناكی به شب وحشت زا
می‌كند هيكل او را ترسيم   (كار شب پا)

هيكلی ، نه اما،
مثل اين است كه ژوليده يكی
می‌گريزد به رهی

و در زبان هول، حضور واژه و يا استعاره‌ای از آن، معنايش اين نيست كه زبان است كه هول می‌كند، بل كه هول جزيی از شناسنامه‌ی زبان می‌شود:
مقاله‌ای كه از من زير عنوان «زبان نيما» در كتاب هفته چاپ شد، سال 1340، تكه‌ی كوتاهی داشت با نام «خانه‌ی هول» كه طعمه‌ی قيچی شد، به توصيه و از ترس، نيما كه نبود بترسد، ما ولی خودمان می‌ترسيديم. تربيت اتوسانسور در نسل ما جزيی از تربيت نسل ما است، كه در اين سر دنيا و آن سر دوزخ هم با ما می‌آيد. در حاشيه‌ی آن تكه از مقاله امروز يادداشت‌هايی می‌بينم، در هم و بی‌نظم، كه بعض‌شان را، همان طور درهم و بی‌نظم، می‌خوانم:

هول خالی است، شبح سوآل.  هول، شكل است.  نيمای هول

زير چند اسپيدار
شكل ها می‌گذرند  (شهر شب)
لكه ابری كه دور می‌ماند
برج‌هايی كه می‌كنند صدا
وندر آن جا كسی نمی‌داند
كه چه اشكال می‌شوند جدا (قلم انداز)
- هول، موهبت فراموشی، جهانی. هول تنها نيست. با ديگران است كه از ديگران می ترسيم. هول، ايستاده است.      هول = راه

هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ و رخ باخته است.  (ماخ اولا)

در تهی‌گاه كوه و مانده‌ی دشت
هيكلی جز به ره شتاب كه داشت  (قلم انداز)

شاعر از هول خود خبر دارد، نيما هميشه كمك می‌خواهد،‌چون آن‌كه مُشعر به ترس خودش نيست به جستجوی امدادی هم نيست:

امدادی ای رفيقان با من!
من، دست من، كمك ز دست شما...
اين‌جا همه چيز در پرده‌ی هول می‌آيد: فقر، بيماری... تا خود كلمه فراموش نشود، گو اينكه بدون فقر و بيماری هم هول فراموش ناشدنی می ماند...

حرف از هول هول را به حرف می آورد. وقتی كه هول هست، هميشه حرف  با اوست. زبان كه باز  كنيم زبان هول باز می‌شود، و ما  زبان می‌بنديم. و سكوت ما در اشغال اوست.
اوه، سی سال پيش! چه سال‌هايی بر اين سی سال گذشته است! و اين همه، در شعر امروز، نيما را مربوط به گذشته نمی‌كند. نه نيما را، و نه ما را. شعر امروز گذشته ندارد. اگرچه هنوز در منابر دانشگاهی، حرف‌های نامربوطی را مربوط به گذشته می‌كنند. بكنند! در حال حاضر چيزی جز حال حاضر مطرح نيست. *

                                                                                               یدالله

رنج شعر و شعر نیما/محمد عظیمی


هنر، از درد زاده مي شود و هيچ تولد و آفرينشي فارغ از رنج نخواهد بود. ميل به دانايي و شناخت خود در آيينه ي شعر، دردي ناشناس است كه همدلی را معنا مي كند. دغدغه هاي بزرگ، از رنجي متعالي زايش مي كند و زندگي را معنايي ابدي مي بخشد. نيما زاده ي رنج است. مي دانيم كه تولد نيما در سال 1276 شمسي اتفاق افتاده است. دوره ي پر تلاطمي كه هنوز بوي باروت تفنگ ميرزا رضاي كرماني و پيكر غرقه در خون ناصرالدين شاه در سال قبل را به مشام مي رساند. دو سال از مرگ پدربزرگش، علي خان، نايب الاياله حكومت مازندران مي گذرد. مردي كه پول حكومت را حرام مي دانست و از پول زراعت ارتزاق مي كرد. او در دوره اي، كودكي را پشت سر گذاشت كه مشروطه خواهي و تاسيس مدارس نوين در ايران، دغدغه ي پدرش بود و آموزش الفباي خانگي، پاهايش را با تركه هاي ملاي ده آشنا كرد. در حمل(فروردين)1302-شعر يادگار را رنج نامه ي زندگي خود مي كند و مي سرايد.
در دامنِ اين مخوفْ جنگل                         وين قُلِّه كه سَر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادرِ منِ زا                            گهواره يِ من نهاده بوده است
اينجاست ظهورِ طالعِ نحس
كامد طفلي زبونْ به دنيا                                 بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت                      بيچاره شد او زِ پاي تا سر
دل داد ندا بدو كه: برخيز
كودكي نه ساله بود كه، فرمان مشروطيت توسط مظفرالدين شاه قاجار امضا مي شود و التهابي پر شور در جامعه ايجاد مي کند. پدرش كه از دوستان اميرمويد سوادكوهي ست در  حمايت از مشروطيت در مازندران نقشي درخور دارد. در اين خانواده ي مرتبط با جريانات اجتماعي، در حالي كه  نوجواني سيزده ساله بيش نيست، حرارت به آتش كشيده شدن خانه مظفرالملك و انتظام الدوله توسط سالار فاتح را در شهر نور احساس مي كند و نور در جنگ ميان سالار فاتح و خواجه وندها، خونين مي شود.
حضور در مدرسه فرانسوي سن لوئي تهران نتوانست او را از صفا و صداقت كوهستاني دور كند و او را از كنجكاوي در زمانه باز دارد. مي نويسد كه: «اتفاقاً كنجكاوي من به قدري اساسي است كه بايد بيشتر آن را نتيجه معاشرت با طلاب قديمي و تحصيلات قديم اوليه ي خود در نزد آنها بدانم. همين كنجكاوي و جامع فكر كردن كه مخصوص به آن است، يقيناً در بدبختي هاي من دخالت دارد. چنانكه در تحسين و تصفيه ي افكار من.»
و با سرودن شعر در سبك خراساني، رنج هايش را التيام مي دهد. در كوران جواني ست كه با دختري از اقليت هاي ديني آشنا مي شود و اختلاف مذهب، او را سراسر از شهر بيزار مي كند. صفوراي چادرنشين هم در تسخير روح نيما و افزودن بر ناكامي هايش افزود و منظومه ي افسانه زاده  شد. روح سركش صفورا و نپذيرفتن حضور در قفس زندگي شهرنشيني، نيما را در رنجي مدام فرو برد كه تا پايان عمر، از او دست برنداشت.
به دكتر جنتي عطائي مي نويسد كه: اگر بداني من در چه رنجي بودم. من چه كشيدم و چه ديدم و چه مي بينم. منِ كوهستاني و در ميانِ قبايلِ چطور سربلند بزرگ شده، چطور اسير شعر و معرفت شده و بعد اسير شهر شدم و چه كشيدم. همه ي اين نقطه ها در اين سطرها تيرهايي است كه بعد از صفورا به دست من اصابت كرد و من بار آن را كشيدم و اگر تو بداني كه چه كشيدم. ... اگر بداني كه من چه كشيدم. سايه هاي گذشته هاي پهلوانيِ من دارد مرا مي كُشد، زيرا كه شعر و نيت به خدمت زبان فارسي، نيت هدايت مردم، مرا كشته است. اگر بداني من چه كشيده ام. كشيده ام آنچه را كه شهدا مي كِشند. مي فرمايد: من عفت من عشقه فهو شهيد. كسي كه از عشقش چشم پوشيد از شهداست. اگر بداني من چه كشيده ام.
نيما زاده ي شرايط ويژه و خاصي ست و اين اتفاق ناخواسته در خانواده اي كه از يكسو دستي در حكومت داشتند و از ديگر سو از خانواده ي عالم پرور مفتاح (طوبي مفتاح) بودند، بختي برايش رقم زد كه با كنش و واكنش هاي بسياري روبرو شود. يوش و ايزده دو مكاني بودند كه كودكيِ نيما را به حافظه ي خود سپردند. كودكي، زمانه ي خاصي ست كه هيچ گاه از ذهن ما محو نخواهد شد و ارتباط بين كودك، رويا در واژه واژه ي شعر و شاعر، خود را نمايان مي سازد.
اي دريغا روزگارم شد سياه!
آه از اين عشقِ قوي پِي، آه! آه!
كودكي كو! شادماني ها چه شد؟
تازه گي ها، كامراني ها چه شد؟
چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من،
محو شد آن اوّلين آمالِ من!
شد پريده، رنگِ من از رنج و درد
اين منم: رنگِ پريده، خونِ سرد.
و اين پريده رنگي، با فرار برادرش لادبن در سال 1299 بيشتر مي شود. چرا كه رضا خان كودتاچي، در دستگيري و سركوب مبارزين جنگل، عزم خود را جزم مي كند و لادبن چاره را در فرار به سوي شوروي مي بيند. در خانواده اي كه پدرش مرتبط با مبارزين و برادر كوچكش متواري از حكومت وقت باشد، چگونه مي توان نسبت به وقايع و حقايق اجتماعي بي توجه بود.
در سال 1300، در التهاب مبارزه مي سوزد و با افراد انقلابي در تماس است. رنج بدبختي هاي جامعه و كشته شدن در راهِ مردم را فرياد مي زند. بي باكانه در تير ماه 1300 به دوستانش، نصير و ماشاءالله مي نويسد : بدون شك موفّق مي شوم و از دشمن انتقام مي كشم. جوان ها! همّت كرده استعداد به خرج دهيد. سرنوشت آينده ي عالم در زير همّت شما مخفي شده است. خودتان را بشناسيد. مليّون ها! اطفال بي گناه و ضعفاي محروم از حقوق، چشم باز كرده به مردانگي و همّت شما نگران شده اند. ... جسد مرا در ميان كشتگانِ راهِ حق خواهند ديد يا باز خواهند شنيد كه فرياد مي كشم: انتقام! انتقام! جوان ها همت كنيد! عهد، عهد انتقام است. من انتقام خودم و ضعفا را از اين پست فطرت هاي شهري مي كشم. خطاكاري و جنايات، همه را عنقريب به ثبوت رسانيده در محكمه ي وجداني، قانون مجازات جديد را اجرا مي كنيم.
در همين سال شعر منت دونان را مي سرايد و مي گويد:
گرفتن شَرزهْ شيري را در آغوش              ميان آتشِ سوزان خزيدن
كشيدن قلّه ي الوند بر پشت              پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان          كه بارِ منّتِ دونان كشيدن.
در آستانه ي جنگ خونينِ سربازان دولتي با ميرزا كوچك خان، از تهران به يوش مي آيد و به مادرش، طوبي مفتاح كه در تهران حضور دارد، مي نويسد: مادر عزيزم! گريه نكن! از سرنوشتت پيشِ همسايه شكايت نداشته باش! پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام...
و در همين سال به برادرش لادبن مي نويسد: بعد از من، مادرم را تسلّي بده و به جايِ من، به خواهر كوچكمان مهرباني كن. وقتي بزرگ شد، سرگذشت مرا برايش تعريف كن و بگو كه او هميشه غصه مي خورد...
ميرزا در جنگل كشته مي شود و نيما مايوس از زندگي، شب را خطاب مي دهد و مي سرايد. واژه ي شب در بسياري از اشعار نيما جاي گرفته است و از واژ ه هاي روز، صبح و سپيد، كمتر نشان مي توان يافت.
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و اَلَم رفت
تا باقيِ عمر چون سپارم.
نه بختِ بدِ مَراست سامان
و اي شب، نه تُراست هيچ پايان...
 در همين سال 1301 به دوستش يحيي ريحان مي نويسد: آه ريحان! من يك بچه ي كوهي بوده ام. جنگل ها و تماشاي قلّه هاي كوه ها و مناظر گوناگونِ قشنگِ صحراها و امواج دريا، زندگي در روشِ ساده و دهقاني، مرا اينطوري تربيت كرده است. به من حالاتي داده است كه بالطّبيعه از شهر و رسومِ شهر متنفّرم. بگذار قلبي را كه در كارِ سوختن است، در اين گوشه هاي عالم با ريختن اشك، كمي تسكين داده باشم.
نيماي كوهستاني از هر چه بند و قفس است، گريزان بود. كار در بايگاني وزارت ماليه را رها كرد و بعدها، چه در آستارا و چه در هنرستان صنعتي تهران، نتوانست در قيد تشريفات بماند. او مانند البرز، تنهايي را دوست داشت و دشت هاي وسيع اين سرزمين، او را رها تربيت كرده بود. مي گويد: كاش پرنده بودم كه مي توانستم به آزادي حركت كنم! ابر بودم كه هميشه در فضاي لايتناهي سيرمي كردم! حقيقتهً من مثل يك پرنده ي صحرائي هستم كه از دور ماندن از كوهستان خود مكدّر مي شوم.
نيما يك شاعر طبيعت گراست و در اين گرايش، توصيف گر محض نيست بلكه در صدد آشتي دادن طبيعت و انسان است. از دروغ و ريا بيزار است و اين بيزاري او را به انزوا دعوت مي كند.
به معلمش نظام وفا مي نويسد: قلب من سازِ كوك شده اي ست كه هر كه به آن دست مي بَرَد، نغمه اي بيرون مي كشد. اما بيشتر طبيعت است كه آنرا مي نوازد. هرگز كسي تارهاي ساز مرا از استغاثه ي مردگان و صداي ارواح، گريه از وسط ابر و خنده از لبِ گل، خالي نمي بيند. قلب من مثل قطره ي آبي ست كه يا مي خواهد به صورتِ بخار به هوا بالا رود يا اينكه به قعرِ زمين خود را فرو برده، به هر صورت مي خواهم خود را مخفي كنم. خيال نكن مرا مي بيني، من، منِ واقعي، حقيقت ديگري هستم كه در نوشته هاي خود جا گرفته ام و هنوز مردم از من صدايي نشنيده اند، تا چه رسد به يك نغمه كه قلبِ مرا براي آنها تشريح كند. سرافرازي، ميوه اي ست كه خار بسيار دارد. كسي به آن دست نمي بَرَد به جز ديوانه و از خود گذشته. بعضي اشخاص خلق شده اند براي دوره ي ديگر. اساساً بدون رنج ومشقت بسر بردن هم، كار اشخاص پَست است.
يوش يك آرام جاي است كه مدام نيما را به خود مي خواند و او كمتر تابستاني در طول عمرش بود كه خود را به آنجا نكشانده باشد. به مادرش مي نويسد: شوق است، غم است، چيست محرّك ناشناس و معمّايي كه قلبم را مي كُشد؟ مخصوصاً وقتي كه مرا در هر چند سطر، به آمدن بطرف كوهستان دعوت مي كنيد و پي در پي از حال من مي پرسيد. چه حالتي را دارد يك عقاب وحشي كه به قفس، اسير شده است. من آن عقاب بلند پروازم كه در چهار ديوارهاي شهري مشئوم، پر و بالم بسته شده است. خيال آسمانِ شفافِ بلند و هوس قلّه هاي مينايي رنگ، مرا مشوّش نگه مي دارد. خوشا به حال پرنده ها، كه در حركتشان آزادند و زندگاني، آنها را در مشيِ غير طبيعي نينداخته است. كاش شماها از اين پرنده ها كمتر نمي شديد و مرا از اين زندگاني خفه و مرعوب شهر، براي هميشه خلاص مي كرديد.
و هنگامي كه به يوش مي رسد، با شعفي شوق انگيز خود را به طبيعت واگذار مي كند و مي گويد: صداي آب، گوشهايم را كر كرده. قُلَلِ غَمّاز و درخت ها، چشمهايم را مخمور ساخته است و سَرَم، هاي هاي صدا مي كند. از همه جا بي خبرم. همه ي دنيا، همه ي اخبارِ من در اين محوطه است. سبزه، ابر، جنگل، گاو، گوسفند، هياهوي چوپانان، دوشيدنِ شير. نمي داني چه خوش است اين زندگاني!  آه! اگر من يك نقاش بودم با اين همه رنگها كه طبيعت درهم ريخته است، چه مي كردم! از آنها متصل مي ساختم و قلب مشتاق و ديوانه ام را بهتر قانع مي كردم.
خوشيِ من اين بود كه شكيبا باشم، تا اينكه تابستان شود و من باز به يوش و جنگل ها ي ييلاقي كلارزمي و اليو بروم. يك آب از چشمه، از كنار كوه و در زيرِ يك درختِ تنها روئيده، بنوشم. در حالي كه گوسفندها را كه براي دوشيده شدن به گوسفند بُنِه مي روند، در دامنه ي كوه هاي سرد و سبز تماشا كنم. يك تكه از اين كوه ها و دره هاي قشنگ نيست كه ما در آن خاطره اي نداشته باشيم. مملو از خون و خيال ماست. كلمه ي وطن را من همه وقت براي همين نقطه استعمال كرده ام، چه در شعر، چه در هر چه نوشته ام.
شهر برايش يك زندان پر شكنجه است و سخت بيتاب يوش. خواهرش بهجت الزمان هم برايم مي گفت: وقتي مي گويم خانه، منظور خانه ي يوش است. ديگر مكان ها خانه نيستند.
ما هم اگر خود را از ساحتِ طبيعت به سوراخ و چاله هاي شهر بيندازيم و رسم زندگي پدران عاقل خود را به تقليد از شهرها، كمتر رعايت كنيم، جز اضمحلال چيزي نصيب ما نيست. به پدرش مي نويسد: مرغ وحشي و صياد شناسي كه پرواز مي كند، پسر شماست. مي گريزم. به هيچ جا پناه نمي برم، مگر به وطن محبوبم. آنجا ديگر همه چيز به دلخواه من است. از همه جا بهتر وطن من بود كه با برادر و خواهرم در آنجا بزرگ شدم. دهكده ي كوهستانيِ خلوتي كه بدبختانه از آن دورم و هنوز زنده ام. در اين صورت چه خوشي به من مي گذرد؟ من كه به ياد يك شب زندگي در وطن خود، متصل آه مي كشم، ولي هميشه قلب من خراب و مملو از خاطره هاي مغشوش كوهستان است كه درمقابل من پرواز مي كنند و به حسرت روزهاي گذشته آواز مي خوانم . آواز من از آن كهنه ترين آهنگ هاي وحشيانه ي ولايتي است .
با اين همه نيما، سرسختانه كار مي كند. گويي او با جهان قراردادي يگانه دارد. كلماتش، نامه هايش و نكته هايش سرشار از صلابت و خودباوري ست.
عزيزم! گوش بده!  تنها كار است كه مرا به خود مشغول مي دارد. آن را ديگر هيچكس و هيچ حرفي نمي تواند از من بگيرد. كارِ من با من حرف مي زند. من از او مي پرسم آيا به آن سرحدّي كه مي خواهم رسيده اي؟ اميدِ انتقام و آينده.
نيما زندگي را به جهتي ساده و بي آلايش سوق مي دهد و اين حركت به معناي بازگشت نيست. او نوشدني را مي خواهد كه به فطرت آدمي نزديك شود و به همين دليل شعر را به طبيعت نثر نزديك مي كند. تفاوتي عظيم در شعر كه راه شعر امروز را از شعر سنتي جدا مي كند. تغيير ساختاري شعر و رسيدن به يكپارچگي و استقلال و وحدتِ تماميتِ اجزا و عناصر شعر. حركت از لايه هاي ظاهريِ شعر به عمقي كه به ژرف انديشي منتهي مي شود. راهي كه نيازمند ممارست و رنج است و اين تغيير با تفكر همراه است و از شعار و هياهو دوري مي كند.
مثل ساير لوازم زندگي، سه چيز محتاج تغييراند: شعر، نقاشي، موسيقي. زيرا كه ما زنده ايم. معنيِ اين حرف اين است كه زندگاني ما نو مي شود. معني نو شدن، چيزهايي ست كه طرفِ احتياج ما واقع هستند. در اين هيچ ترديدي نيست. نمي توانيم ترديد كنيم كه چرا مغلوب و مفتونِ طبيعت واقع شده ايم. چون تمام جزئيات روح و جسم ما، ارتباط تام و كلّي با طبيعت دارد. پس هر قدر اين ارتباط را سهل تر و روشن تر و محكم تر كنيم، اين كار نتيجه ي اختيار و هوس هاي غير طبيعي نيست. بلكه خواسته ايم به آسودگي نزديك شده، جسم و روح را از مَلَكات پست، كه باعث خستگي و تنزل فايده و حظ است رها كرده باشيم. اين است اساس تغيير ناپذير براي همه وقت. نقاشي را به تناسب واقعيت طبيعت و رهايي از ريزه كاري، موسيقي را به يكنواخت نبودن و مطابقه كردن با حركات و حالات نزديك كنيم. شعر را هم همانطور كه من اقدام كرده ام، به يك كيفيت موثّرتر و اسلوبِ كامل و ساده تر.
در ميان شاعران و هنرمندان بزرگ و معاصر، مانند نيما در سرافرازي و بي اعتنايي به قدرت با توجه به شرايط سياسي-اجتماعي دوران، بسيار اندكند. او هرگز مدح خان و حاكمي را نگفت و سراسر زندگي اش از اين اتهام مبراست. نيما در هنر و زندگي، قائم به خود و تلاشِ خود است.
نيما در 28 سالگي، پيرانه سر به برادرش لادبن مي نويسد كه: فقط يك چيز در محروميت، به من تسلّي مي دهد كه كيسه ي خيالم را با فروتني در مقابل ناحق و تملّق نزد مردم و دوستي با متموّلين پُر نمي كنم و براي مشهور شدن اسمِ خود، قلبم را ذليل نكرده، زير پاي هيچكس نمي اندازم. ... تألّمات و تأسُّفاتِ خود را به دوش گرفته ، به خودم و به همين دنيايي كه من هم در جزو آن پروريده شده ام، مي پردازم . خونِ گرمي كه در عروقِ من جاري است ، به من اِذْنِ نشستن نمي دهد . محصولاتِ دوشِ خود را به بلندترين نقاط عالم بالا مي برم و پرتاب مي كنم . من بمب اندازِ نويسندگان هستم .
از منظر نيما شاعر چه كسي مي تواند باشد؟ نظراتش را مي توان امروز هم سرمشق امور هنري قرار داد و از اين منظر، سره و ناسره را در اين آشفته بازار مدعيان شعر و شاعري شناخت.
تمام اهميّت شاعرانه در اين جا است كه چطور دقيق و مقتدر باشيم، نه فقط از حيث فكر، بلكه از حيث ساير مزايا كه صنعت جديد، آنها را واضح ادا مي كند. در نظر من، شاعر كسي نيست كه فقط بيانات روان و دلچسب دارد يا افكار اجتماعي و اخلاقي را خوب بيان مي كند يا در علم الروح و علم التربيه و ساير فلسفه هاي مختلف، مشاهداتي از خودش نشان بدهد. اين نوع كارها، متخصصين خود را در هر عهد داشته است و خواهد داشت.
شاعر كسي ست كه انتقادات و تحريكاتِ عجيب خيالي و جنبش هاي فوق العاده ي قلبي دارد. خلقة صاحبِ اخلاق خوب و قلب رقيق باشد، بطوري كه بتواند مظهرِ طبيعت واقع شود و از اين حيث، ناجور با ديگران آفريده شده باشد. هر چند معناي مطلق شعر به حسب اعتبار، غير از اينهاست،
شعر بايد تصويرات مختلفه ي زندگيِ عصري و تألّماتِ عمومي باشد. وقتي فلان برزگر آن را بدست مي گيرد، خودش را و زمينش را و اطفال گرسنه اش را در آن ببيند و بخواند و بفهمد. ولي آنها، قديمي پرست ها، مثل حميدالدينِ مرحوم، نثر را، ((مقامات)) يا ((لغت نامرتب )) و مثلِ حكيم عنصري، شعر را مديحه و قصايدي قرار داده اند كه فهمِ آن با عده اي خودخواه و فايده ي آن، فقط براي اشراف و طالبين است.
شاعر لازم است كه نترسد، غير مقيّد و جَري و مستقل باشد. قدما به خوابِ جادويي رفته اند. تحسين و تكذيب، برايشان يكي است. ولي زمان حاضر، زنده است. جان دارد و با ما حرف مي زند و بايد براي احتياجاتِ ملتي كه اكنون زنده اند، چيز بنويسيم. فردوسي ها و حافظ ها هم اگر زنده مي شدند، همين كار را مي كردند. آنها كه نمي كنند، جهتِ اين است كه نه حافظ اند، نه فردوسي. براي رسيدن به اين مقام، نبايد طفل را ترسانيد و به او گفت كه تو مثل فردوسي نخواهي شد. سعدي شدن، مثل صائب، خيالات را دسته دسته در هم فشردن، مثل حافظ، شراب و ساقي را در هيج جا فراموش نكردن، مثل عنصري، طبيعت را كوچك و ضعيف و نامرئي ساختن، هر كدام به نوبتِ خود تقليدي است.
پيروان عنصري چه مي كنند؟ بعد از آنكه خانه ي پدرشان خراب شد مثل گداها، بي خانه و سرگردان مانده اند و مثل دزد از اطراف دزدي مي كنند، يا مثل پسرهاي ناخلف از آخرين تكّه هاي اثاثه ي پدر مي فروشند و با كلوخه ي آجرها مي خواهند آجرهاي نو بسازند. اين فقط طريقه ي اضمحلال است.
همه كس شاعر است ولي شاعر به معناي واقعيِ خود، بندرت پيدا مي شود. من كساني را سراغ دارم كه از نصفه ي قرن نوزدهم تاكنون، شعر مي گويند و شعرهاشان قبل از خودشان معدوم شده اند. دسته ي ديگري را سراغ دارم كه به دستياريِ اشخاص، شعرهاشان مشهور است. عمرِ اين شهرت هم، مطابق با عمرِ آن اشخاص خواهد بود. ولي شعرِ خوب، مثلِ طفل، زنده ي بالفعل است. با فكرِ ملت، رشد مي كند. اگر چه در زمانِ تولدِ خود، مردود واقع شده باشد.
چه اهميت دارد اگر عنصريِ شعر باستان، رواج خود را گم كند! هر دوره رواج مخصوص دارد. سكه هاي عهد محمودي هم از رواج خود افتاده اند. اينك ما، مال خودمان را رواج بدهيم. بدون احتياط، آهنگ مجموع را جانشين علم قوافي قرار داده، قطعات قدما را به خودشان رد كنيم. به حسب تفنن و حالات باطنه، اوزان شعر خود را مرتب نگاه بداريم. من اين را تأسيس عروض جديد بر روي قوانين بلاغت و حقيقت ، اسم گذارده ام. اين وظيفه ي ما است كه خواسته ايم مطابق با احتياجات عصري، مردمان وظيفه شناسي باشيم. چرا بايد در اجراي وظيفه ي خود بترسيم؟
امروز نويسنده يا شاعر قبل از آنكه قلم به دست بگيرد ، بايد وضعيّات اقتصادي و اجتماعي را در نظر گرفته باشد . زمان و احتياجات زمان خود را بشناسد و پس از آن قلم به دست گرفت ، بداند با كدام سبك صنعتيِ مناسب با عصر ، موضوعي را كه در نظر دارد انشا كند ، تا بتواند نويسنده ي جديد ناميده شود . والا عنصري و امثال او شدن و عامل و آلت طبقات ظالم بودن ، آسان است . در اين عصر يك طفل چهارده ساله بايد چيزها بداند كه علماء چهارده قرن قبل نمي دانسته اند ، چنان كه مي بينيم .
شاعر و نويسنده ي امروز را در دو مرحله ي متمايز في حدِّ اعتبار بايد ديد . اول اينكه چه مشاهده مي كند . دوم اينكه چطور مشاهده ي خود را بيان مي كند .
وقتي شعر به بيان نياز اجتماعي متعهد مي شود و از اندرون دربارها و صله اندوزي ها خارج مي شود. بيش از آنكه در انتظار تمجيد و تعريف باشد، نيازمند همآهنگي و اشتراك در آرا و آموزش است. اين آموزه هم مي تواند بيان اسطوره هاي ازلي و نياز بشريت سرگردان اعصار باشد و هم مي تواند پيام داروكي تنها باشد كه با باران، سمبل هاي نياز را بر ذهن و زبان ما بارور نمايد. براي رسيدن به آن زبان و درنغلطيدن به دام شعار و حرف هاي روزمره بايد ديدي وسيع و زباني نيرومند داشت و اين اتفاق، بي ممارست و داشتن نهادي آينده نگر، به سرانجام نخواهد رسيد.
نيما مي گويد: در دنياي شعر و شاعري، فراوان رنج وجود دارد، من نمي گويم فراوان گنج ها. هر چيز كه هست هر گلي را بويي است . گلها هستند كه بوي اصطبل و علف مي دهد ، آدم از بوئيدن آنها ياد حيواناتي مي افتد كه تمام روز را مي دَوَند و با چه شيّادي ، تا اينكه ساعتي از شب را در اصطبل و روي علف خود بغلتند .
شعر و شاعري گلي است كه بوي رنج و لذت هاي ديگرگون را مي دهد . اين گل، مال زندگيِ همه كس نيست و نمي تواند باشد و در اختيار كسي نيست كه آن را به زندگانيِ خود بچسبانَد يا نه و خود را بسازد پيش از وقت براي اينكه آنطور باشد كه مي خواسته است تا شاعري عجيب نهاد و استادي زبردست بشمار رود . اگر زندگاني نيرومند باشد و برومند و درخورِ اينكه عقيم نمانَد ، اينطور گل مي دهد و ميوه مي آوَرَد . شعر ، ميوه ي زندگاني است در بهاري با اين وصف كه مالِ زندگانيِ او كه شاعر است . مي بيند موظّف است به چيدن و سپس رنجيدن از آنها و پس از آن دوباره پيوستن و باز از آنها گريختن . مي بينيد كه هيچ راهي براي او پايان نيست . او رونده ي سودا زده اي است در ا ين دنياي سودا زده ، چه بسا راه ها كه پيموده و كوفته و خسته بازگشت كرده ، چه بسا از جايي كه به آن بازگشته، بيزار است .
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند .
شعر هم همين طور است. بايد نطفه گرفت، مثل زن ها آبستن شد، تحمّل كرد مهيّا بود و زائيد. پس از آنكه نوزاد خود را ديديد، به ياد داشته باشيد چه مرارت ها و چه تحمل هايي در كار بود و چه مقدار زمان براي بوجود آمدنِ آن به مصرف رسيد. متوقّع نباشيد كه نوزادِ شعرِ شما فوراً مطلوبِ همه باشد. با مقدمه نويس هاي ناقابل همدست نشويد كه طرح مقدمه اي را بِكِشيد تا مثلِ بوق در گوشِ مردم جا باز كنيد كه: بله شعرِ شما درجه اول است و شما بزرگترين شاعرِ زمانِ خود هستيد.
روزي كه به حسابِ هنر رسيدگي مي شود. حسابِ شعرهايي با اين صنف هم معلوم است. آن روز با آيندگانِ ديگر است كه به روي خاكِ ما راه مي روند و ما از اسم و رسمِ آنها خبري نداريم. اما چشم هاي آنها به آنهايي است كه پيش از آنها رفته اند. حرفِ هميشگيِ خود را به زبان بياورم : (( آنكه غربال به دست دارد از عقبِ كاروان مي آيد. )) آنها با خواندنِ سبك ها ، مرده ها را خواهند شناخت . آني كه خشتي برداشته و آني كه بنياني را تكان داده ، از ريشه گرفته . اين توفيق به كمك توفيق هاي ديگر براي او بوده است، بدون اينكه بخواهد بنماياند كه بوده است.
متأسفانه بسيار كارهاي ما ابتدايي است و در آنچه ابتدا مي شود ناچار بسيار حرف هاي ابتدايي تر ، و بايد ديد هر يك از اين گويندگاني كه سرو صداي خودشان و طرفداران خودشان بيش از سر و صداي شعرشان است ، هنوز چندان راهي نرفته ،‌از سر منزل نشاني مي دهند . غوره نشده هايي هستند كه خود را با قير ، رنگ داده و مويزي مي كنند . به هر كدام برمي خوريد نظريه نويس هايي هستند ، و حال آنكه نيستند . اين كار سن و پختگي در كار مي خواهد . حرف براي خودشان برمي گردد و چون از روي دلي نيست، گوشه ي دلي را هم پيدا نمي كند .
مي گويد: من كه اهل جاهاي وحشي و گالِش نشين هستم و در افشاي عيب و حُسنِ هر چيز به صراحت خو گرفته ام ، به صراحت مي گويم: پيش از آنكه بهار بيايد، آن بهاري كه در انتظارش هستيد، اين است: در ادبيات آينده ي زبانِ فارسي اينگونه شعرها گلهاي پيش رَس شناخته خواهند شد كه با نفس دزده ي زمين و باقيمانده هاي بادهاي سرد و زمستاني، رو در رو بوده اند.
بايد يافت و راه بروز به آن داد و در ميانِ راهها، مناسب ترين راهها را شناخت. بايد خواند و جان كَند و بايد مراحلِ متفاوتِ عمر را به بهاي آن داد. پس از آن بايد قدرتِ ديد داشت و توفيق داشت.وزن ، صداي احساسات و انديشه هاي ماست . مردم با صدا زودتر به ما نزديكي مي گيرند . من خودم با زحمتِ كم و بيش ، و گاهي به آساني به موضوع هاي شعرِ خودم كه ديده ايد ، چه بسا اول نثرِ آن را نوشته ام ، وزن مي دهم . با وجود اين بسياري از قطعاتِ شعرِ من ، آزمايش هايي بوده است . من همه ي قطعاتِ شعريِ خودم را نمي پسندم . مردم حق دارند . شعر افسون است . اما يك افسونِ خيرخواهانه . بايد از حيثِ كلمات ، شكل ، وضعِ تعبير ، جمله بندي و خصوصياتِ زبان و همه چيز ، با مردم به كنار بيائيم . شعر بايد مردم را از خود گريزان نكرده ، اول رو به خود بياورد . بعداً مطالبي را به آنها برساند . ولي آيا در شعر ، زندگي وجود ندارد ؟ زندگي را به خرجِ عادت بايد گذاشت يا عادت را به خرجِ زندگي . همه ي مشكلات ، از اين جا به وجود مي آيد . عاداتِ مردم ، آناً عوض نمي شود . طرزِ تشخيص هاي مردم ، با طرزِ تشخيص هاي ما فاصله گذاري مي كند . اين فاصله را هنرمند ، تا اندازه ي تناقض بايد كوتاه كند .
زندگيِ خالي ازهنر ، بارِ سنگين و زمختي است كه لنگر مي اندازد . كسي كه هنر را تحقير مي كند ، خودش را تحقير كرده است . شعر نشانه ي يك زندگيِ عالي و خيلي بشري است ، ولي در نظر داشته باشيم كه وزن و قافيه ، فقط نماينده ي اين فضيلت نيست . ادبياتِ عالي ، جز محصولِ يك وجدانِ عالي ، محصول چيزي ديگر نمي تواند باشد و باز به موقع خود در نظر داشته باشيم كه يك چنين ادبياتي ، صفا و دقت و تميزيِ وجدان را از ما مي خواهد . به هر اندازه كه انسان، عميق تر و بامواظبت تر رفته باشد، به كُنهِ زندگيِ خود راه برده باشد، بالطبع ادراكاتِ هنريِ او عميق تر و لطيف تر و با مواظبت تر بيان شده اند .
با مرگ پدر، روياهاي شاعر تاريك تر مي شود و دوباره ميل به مبارزه با رضا خان قزاق در او زنده مي شود و هنگامي كه قصد فروش زميني را دارد به برادرش لادبن مي نويسد: به خيال افتاده ام مزرعه اي را كه از پدرم به من رسيده است، بفروشم. زيرا نه من زارع هستم، نه مي توانم دسترنجِ زارع را بخورم. يعني لادبن! قيمت يك ده تير هم از آن در نمي آيد؟
در سال 1307 در بارفروش(بابل) اقامت مي كند و سفرنامه ي يگانه اش را مي نويسد. يادداشت هايي كه حداقل در مازندران نمونه ندارد و سرشار از نكات مختلف و نگاه ظريف و تيزبين اوست. در وصف بابل مي گويد: بارفروش شهر نيست، ديوان شعر است با يك مخرجِ شاعرانه. شاعر در صُوَرِ آن داخل مي شود و از اعماق تيرگي هاي آن بيرون مي آيد. بارها ميل داشتم يك شهر شاعرانه پيدا كنم. اين است مطابق دلخواه من. يك شهرِ تاريكِ شاعرانه. چيزي كه پس از مدتها آن را پيدا كرده ام. شهري كه زواياي آن از خيال، پُر است.
او در اين زواياي پرخيال، اميد را مي جويد و آگاهي را با توجه به امكانات و نياز اجتماغي تبليغ  مي كند. او با دقت در ساده ترين سكنات و حالات مردم، ژئوپلتيك مازندراني را تدوين مي كند.
زندگي سراسر التهاب و رنجِ نيما، از او اميدواري شب ستيز و آرامش طلب مي سازد و دردهاي خود را به اشتراك دردهاي انسانيتِ گمشده ي نسل امروز و فردا پيوند مي زند. او دمي از اعتراض و آگاهي بخشي، باز نمي ماند و براي ايستادن و حركت، آب در خوابگه مورچگان اجتماعي مي ريزد كه بايد برخيزد و مي گويد: نوك خاري هستم كه طبيعت، مرا براي چشم هاي عليل و نابينا تهيه كرده است.
مايه ي اصلي اشعارِ من، رنج است. به عقيده ي من گوينده ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنجِ خود شعر مي گويم. فورم و كلمات و وزن و قافيه، در همه وقت، براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردنِ آنها بوده ام تا با رنجِ من و ديگران بهتر سازگار باشد.
روزگار ناساز، برايش رنجي را رقم مي زند كه او را به سكوت و فرار از هياهوهاي ناماندگار فرا مي خواند و اين سكوت به فريادي مبدل مي شود كه آبشخور ادبيات ايران را به زلالي چشمه سارهاي بيداري، رهنمون مي كند. قلبي با من است كه به من رنج مي دهد .
به برادرش مي نويسد: لادبن! مغز من در تمام سال كار مي كند، بسيار خسته ام. بايد خلاصه بنويسم، روزي نيست كه در شكنجه و عذاب افكار خود نباشم. مي گويم زندگي مي كنم. اين حرف است. من زياده از حد رنج مي كشم . رنج و اندوهِ من زياد است . من روز به روز فرسوده تر مي شوم .
رنج شعر و شعر رنج نيما، شاعرانگي متعهدانه است و سوختن در خود و با خود و لهیب این آتش را می توان در تمام آثارش دید.
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند . زبان ناكامي و زيركان كه حقيقتِ تلخي را دريافته اند و در تاريكي به مانند مرغي مي خوانند كه ناگهان به واسطه ي صداهايي وحشت انگيز خاموش مي شوند
تا سيه با سپيد گشت قرين            اين بر آن شد دليل و آن بر اين
گشت از اين اجتماعِ اضدادي               هر خرابي دليلِ آبادي
كس نه ره مي برد به گنج، درست        تا نبيند به راه، رنج، نخست.
بي نيازي نگر كه چون آمد                چون در اين كار رهنمون آمد
چو ز من قصّه ي مرا خواني                 به كه هر سرگذشته ام داني
با زمانه، كه نيستش مقدار،                آدمي بر چه آرزوست سوار
آخرين شعري كه از نيما در دست است، در سالي پيش از مرگش سروده شده است و آخرين شعرش، شبانه اي ديگر كه اميد و انتظار را فرياد مي زند. شعري كه به عمد در دو وزن سروده شده است. وزني براي حال و وزني براي آينده، براي كارواني كه اميد آمدنش را انتظار مي كشد. تنها اميدوار شنيدن صدايي از آن قافله ي بيداري و آرامش.
شب همه شب، شكسته خواب به چشمم
گوش بر زنگِ كاروانَستَم
با صداهاي نيم زنده، ز دور
همعنان گشته، همزبان هستم.
×
جاده اما، ز همه كس خالي است
ريخته بر سرِ آوار، آوار
اين منم مانده به زندانِ شبِ تيره كه باز  ...
شب همه شب
گوش بر زنگِ كاروانَستَم.  (تجريش . آبان 1337)
عكس و آينه و طفل، ساعتِ عمر انسان هستند كه هر سه نزديك شدنِ مرگ را خبر مي دهند.
پنج روز پيش از خاموشي با دستان لرزان و تن تبدارش مي نويسد: من زندگيم را با شعرم بيان كرده ام. در حقيقت من اينطور بسر برده ام. احتياجي ندارم كسي بپسندد يا نپسندد، بد بگويد يا خوب بگويد. اما من خواستم ديگران هم بدانند چطور مي توانند بيان كنند و اگر چيزي گفته ام براي اين بوده است و حقي را پشتيباني كرده ام. زيرا زندگي من با زندگي ديگران آميخته بود و من طرفدار حق و حقانيت بودم ...
نيما تن به مرگ داد و در ميان سكوتش، فرياد برآورد و سالياني را در ميان هياهوي شهر و قبرستانش خفت، ولي همان گونه كه خود مي خواست و آرزويش بود، نتوانست حتي در قفس قبرستان شهر بماند. ققنوس البرز به زادگاهش بازگشت و نشانه هايش را براي ما به يادگار گذاشت. نوشته هاي فراوان او، نيازمند خوانشي جدي و دقيق است. ما وظيفه داريم در اين آشنايي، همت كنيم و به قول خودش
من
دست من
كمك ز دست شما مي كند طلب
يك دست، بي صداست.
متاسفانه آنچه امروز پاسداشت مقام فرهنگی هنرمندان بزرگی همچون نیما که نمادی جهانی هستند به شایستگی انجام نمی پذیرد. علیرغم ثبت نام بلند نیما در فهرست میراث معنوی سازمان یونسکو، مسئولین سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آنچنان که سزاست نسبت به حفظ آثار، اسناد و نگهداری خانه نیما در یوش و تهران تلاشی ننموده اند و با توجه به تلاش فراوانی که در این راه انجام شد هنوز روز 21 ابان ماه به عنوان روز ملی شعر نوین ایران در تقویم رسمی کشور ثبت نشده است. امیدواریم در مدیریت اجرایی جدید متولیان فرهنگی نسبت به حفظ هویت فرهنگی و ادبی سرزمینمان تلاش جدی تری را به انجام برسانند.

دنیای نوشتن یا نوشتن در باره دنیا/داود پنهانی


نمی‌توان امیدوار بود که با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد. نمی‌توانید خودتان را گول بزنید و از پیشه خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید. در زندگی من یکشنبه‌های پایان ناپذیر خالی و متروکی بوده‌اند که من با ناامیدی خواسته‌ام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا کلمه‌ها و جمله ها آرام و آسوده ام کنند. ولی یک سطر هم نتوانسته‌ام بنویسم. پیشه من همیشه پسم زده. او نمی‌خواهد چیزی از من بداند."ناتالیا گینزبورگ" نویسنده زن ایتالیایی اینگونه به توصیف پیشه خویش می‌پردازد. پیشه‌ی او به گفته خودش:"همین است که هست." ولی با این همه"بهترین پیشه دنیاست." چه آنجا که قرار است روایتگر تنهایی انسانها در بطن زندگی باشد، چه آنجا که رمز و راز درون خویش را در پستی و بلندی های همین زندگی می‌جوید.پیشه او نوشتن است با این همه هر نوشتنی را نمی‌توان دال بر انتخاب این پیشه دانست. شاید از این روست که نویسند‌ه‌ای چون ویرجینیا وولف در توصیف نوشتن بر این نکته ساده اما عمیق تاکید می‌کند که :" با کنار هم چیدن جمله‌ها نمی‌توان کتاب ساخت،بلکه باید با جمله‌ها تاق و گنبد ساخت تا کتاب شکل بگیرد."نوشتن از این زاویه به مرارتی سخت و دردناک تبدیل می‌شود.همان وضعیتی که آن را به عرق ریزان روح تشبیه کرده اند.با این وصف چگونه می توان نوشته ای درباب همین عرق ریزان نوشت که هم توصیف کاملی از پست و بلند آن باشد، هم حق مطلب را درباره آن ادا کند؟وقتی به زعم "گینزبورگ"نمی توان از آن امید نوازش و لالایی داشت، چگونه می‌توان خود را ازمخمصه این گرفتاری هراس انگیز نجات داد؟کارلوس فوئنتس هراس انگیز ترین تصویر را در برابر ما می‌نهد. او در کتاب خودم با دیگران، آنجا که قرار است دنیای داستانی سروانتس را برای ما توصیف و تشریح کند،دن کیشوت بینوا را به یاد می‌آورد. دن کیشوت در بخشی از اثر جاودانه سروانتس آنجا که گذارش به چاپخانه‌ای می‌افتد،بعد از مکالمه‌ای با رئیس چاپخانه متوجه این نکته می‌شود که کتابی که د ر این چاپخانه چاپ می‌شود ، کتاب دن کیشوت است.و دن کیشوت از ورای آن ، خاطرات خود را به یاد می‌آورد.با یاد آوری این نکته هراس انگیز یکبار دیگر این موضوع به ذهن ما می‌آید که هدف از نوشتن چیست؟ و اصولا نوشتن به چه فرایندی نیاز دارد و امر نوشتن به چگونه موضوعی گفته می‌شود؟وی . اس. نایپل، نویسنده هندی الاصلی که برنده جایزه نوبل نیز شده این فرایند را" رویای" خود می‌نامد.او در توضیح این نکته می‌افزاید:"نوشتن برای من تنها حرفه شریف است. از این نظر شریف است که با حقیقت سر و کار دارد. باید به دنبال راههایی باشید که بتوانید به تجربه‌تان بپردازید. باید آن را درک کنید. باید دنیا را درک کنید."این در حالی است که "طاهر بن جلون"نویسنده مراکشی الاصل فرانسوی نوشتن را بدون زندگی کردن غیر ممکن می‌داند.چگونه می‌توان همه گفته‌ها را رها کرد و به درک درستی از مفهوم نوشتن و چرایی آن رسید؟اصلا چه چیزی انسان را وادار به نوشتن کرد و او را در ادامه دادن به این امر یاری کرد؟پاسخ دادن به این پرسش نیازبه مراجعه به تاریخ و تفحص چندجانبه در این حوزه دارد. امری که در این نوشته از توان ما خارج است.آیا باید این سخن ژوزه ساراماگو نویسنده پرتغالی برنده جایزه نوبل را مد نظر قرار دهیم که ادبیات جمعیت جهان را چند برابر کرده است.چه نکته ظریفی در این جمله نهفته است؟ امر مجازی در برابر امر واقعی قرار گرفته تا مفهومی دیگرگونه از هستی را به ما القا کند؟یکبار دیگر خود را از همه این پرسش‌ها رها می‌کنیم و نوشتن را به مثابه امری هنری یا امری غیر واقعی در برابر جهان بیرونی یا جهان واقعی در نظر می‌گیریم. من از این زاویه نوشتن را القای مفهومی هنری از جهان به مفهوم واقعی می‌دانم. به معنایی دیگر دوست دارم نوشتن را به مثابه تحمیل یک امر هنری به امر واقعی در نظر بگیرم. به تعبیری می‌توان گفت که نوشتن به مثابه یک واقعیت هنری خود و چارچوب‌های خود را به جهان خارج تحمیل می‌کند. شاید از این روست که ساراماگو دوست دارد که بگوید ادبیات جمعیت جهان را افزایش می‌دهد. معنای نهفته در بطن این سخن همان القای حد و حدود هنر به چارچوب‌های جهان بیرونی است. نوشتن با در نظر آوردن این مفاهیم به امری متعالی و رو به جلو تبدیل می‌شود. مهم نیست که این نوشته‌ها در چارچوب کدام یک از علوم قرار می‌گیرد، مهم همان رمز نهفته در پس هر نوشتاری است که منازعه‌ی اصلی خود را جدال با جهان بیرونی جستجو می‌کند. شاید از این روست که ژاک دریدا همه نوشته‌ها را در حوزه ادبیات خلاصه می‌کند. به زعم او تمامی مکاتب علوم انسانی همه نوشته‌های خود را در چارچوب ادبیات به نگارش در آورده اند.او همه نوشت‌ها را ادبیات می‌نامد تا بر این نکته تاکید کرده باشد که نوشتن چیزی جز القای امر غیر واقعی به جهان واقعی نیست. به تعبیری می‌توان گفت که هر نوشته ای حامل پدید آوردن جهانی تازه در برابر جهان خارجی است. تنها از این طریق است که می‌توان دنیایی تازه در برابر جهان بیرونی نهاد و آنگاه مخاطب خویش را به تبعیت از فرامین این دنیای تازه وادار کرد. دنیایی که به زعم بهرام بیضایی نویسنده و کارگردان شهیر ایرانی شادمانی‌اش را از اندوه مطربان وام می‌گیرد.