ماهنامه اینترنتی سیولیشه/محرم 1392/شماره مسلسل 12

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نگاه اول

گزارش یک سالگی سیولیشه/رضا همراز

زمان زیادی از ظهور تارنمای سیولیشه در  عرصه فضای مجازی  نمی گذرد، تارنمائی که هدف پدید آورذندگان آن تنها و تنها روشن نگه داشتن چراغ شعر نو و تعقیب و پیگری فعالیتهای شاعران این ژانر ادبی ست ، بی آنکه خود را در این زمینه صاحب حقی بداند و به خط دهی و سرمشق دادن بپردازد و

بقیه مطلب

 ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خبر


*برای سهولت دسترسی به این وبسایت می توانید از آدرس siolishe.ir نیز استفاده کنید

*قابل توجه دوستانی که آثارشان را ارسال می کنند.چون این وبلاگ منحصرا به شعرهای نیمائی اختصاص دارد نمی تواند پذیرا و ناشر شعرهای سپید باشد.لذا خواهشمندیم از فرستادن شعر های سپید خودداری فرمائید.

 وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

شهیدی دگر/م.آزاد

گل از شاخه بر خاک

                    افتاد و خفت

شهیدان باغ این شهیدی دگر!

بقیه مطلب


  تعزیه/عمران صلاحی

بادها
نوحه‌خوان
بیدها
دسته زنجیرزن

بقیه مطلب


نیمروز/استاد جواد کناره چی(آذر)

آن روز از سپیده دمان آتش نبرد

با لا گرفت و سوخت در آن شعله هرچه بود

جز شهریار دین و یگانه برادرش

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مقالات ترکی
مرثیه ادبیاتیمیزین نیسگللی شاعیرلرینن خویلو حقیرین حیاتی و شعرلرینه اوترگی بیر باخیش/رضا همراز

عشق اهلینه زمانه ده بلا گلیر

عشاقدن جواب بلایه بلا گلیر

مرثيه‌ ادبياتي‌ تورك‌لرين‌ خصوصي‌ ايله‌ آذربايجانين‌ ان‌ اسگي‌ بير تاريخه‌ مالك‌ اولان‌ ادبيات‌لاريندان‌دير.

بقیه مطلب


تبریزلی کریم آغا صافی تبریزی/رضا همراز


آذربايجانين‌ مرثيه‌ ادبياتي‌نين‌ بيرينجي‌ درجه‌لي‌ نووحه‌ يازان‌ شاعيرلرينين‌ بيريسي‌ده‌ رحمتلي‌ كريم‌ آغا صافي‌اولموشدور. يازديقلارا گوره‌، او هجري‌ 1284 ده‌ تبريزده‌ آنادان‌ اولوب‌ و ائله‌ همين‌ شهرده‌ بويا-باشا چاتميشدير.صافي‌، دوورونون‌ مفكوره‌لي‌ و بيلگيلي‌ شاعيرلريندن‌ ايدي‌. اونون‌ الده‌ اولان‌ ده‌يرلي‌ شعرلري‌

بقیه مطلب


ناصرالدين‌ شاهين‌ توركجه ‌شعرلريندن‌ /رضا همراز

هامي‌ميز بيليريك‌كي‌، محمد شاهين‌اوغلو ، ناصرالدين‌ شاه‌ ، قاجار سلسله‌سينين ‌دوردونجو شاهلاريندان‌ ايدي‌ كي ‌، 1247ينجي‌ ايلينين‌ صفرآيي‌ آلتي‌ سيندا تاريخ‌ بويلو ، اوجا و قوجا تبريزده‌ دوغولوب‌ و 17 ياشار شاهليق‌ تختينه ال‌ تاپميشدير. دئدييميزكيمي ‌، ناصرالدين‌ شاه‌ 1264ده‌

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مقالات


محتشم کاشانی و راز جاودانگی شعرش/دانیال شریفی

در ميان شاعران و مرثيه‌سرايان خاندان عصمت، محتشم كاشاني، نام‌آورترين شاعر عاشورايي به شمار مي‌رود، به گونه‌اي‌كه محرّم با نام محتشم درهم آميخته است. كتيبه‌هاي منقش به تركيب‌بند معروف اين شاعر بلند آوازه زينت‌بخش محافل و مجالس سوگواري بوده و به هر مكاني حال و هواي عاشورايي

بقیه مطلب


ادبیات آئینی در بستر تاریخ عاشورا/حسن گوهر پور

به طور قطع تاكنون اشعار بسیاری درباره واقعه و حماسه كربلا شنیده اید. اشعاری كه بیانگر حالات درونی شاعر و عكس العمل های او پیرامون این واقعه یا بیان حالات ائمه(ع) و بزرگان دین در آن حماسه است، در این اشعار گاه نازك خیالی و طبع روان به گونه ای جلوه می كند كه ماندگاری شعر در كتیبه

بقیه مطلب


ادبیات آئینی/محمد حسن مقیسه
ادبيات آئيني، از دين و بزرگان ديني و فرهنگ و سنن و احكام و رويدادهاي آن سخن مي گويد. شعر ديني در ايران سابقه اي طولاني دارد و خود شعر نيز بسيار متنوع و پرحجم است. از همان سده هاي نخست شعر فارسي، اولين شاعري كه از مدح و دربار روي برگرداند و هنر خود را در خدمت اين گذاشت، كسائي

بقیه مطلب


سیری در زندگی و آثار استاد محمد عابد تبریزی/فانی تبریزی
استاد زنده ياد مولانا محمدعابد تبريزي از شاعران معاصر ايران زمين است که در عرصة عرفان و ادب، هنرمندي نامدار، سخنوري ساحر بيان، عاشقي دلسوخته و عارفي روشن ضمير بود؛ و از دوران کودکي حافظ قرآن و مونس نهج‌البلاغه، صحيفة سجّاديه و مناجات‌هاي حضرات معصومين (عليهم‌السلام) بود، و

بقیه مطلب


ادبیات مرثیه  و آفرینش ادبی/دکتر ح صدیق

گرچه آئين نوحه‌سرايي شيعي در تركي از قرن دوم و سوم هجري آغاز شده است، اما ظاهراً نخستين مجموعه‌ي شعري مدوّن در موضوع مراثي اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام- «شهدانامه‌»ي نشاطي اردبيلي است كه در روزگار شاه تهماسب صفوي در تبريز سروده شده است. اين كتاب را

بقیه مطلب


نگاهی به مرثیه در شعر نیمائی/مهدی عاطف راد
شعر آزاد نیمایی با شعر رثایی آغاز شد و نخستین شعر آزاد نیمایی- ققنوس- شعری رثایی بود، منتها نه شعر رثایی به سبک و سیاق سنتی آن، بلکه مرثیه‌ای طراز نو، با شیوه و سبکی نوین. در واقع "ققنوس" مرثیه‌ی در رثای مرگ آتشین و زندگی‌بخش ققنوس افسانه‌ای بود:

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نقد

شعرمذهبی چراها و اگرها/محمد رضا تقی دخت

 پرداختن به مباحث کلی در مورد شعر مذهبی، با همه نابسامانی‌هایی که در چندین دهه اخیر داشته است و مشکلات و معضلات مطرح در این مقوله - که کم هم نیستند - کاری بس دشوار است. آنجا که سخن از شعر مذهبی به میان می‌آید، با وجود دیدگاه‌های مختلفی که در باب اینگونه خاص از شعر وجود

بقیه مطلب


نگاهی به ترکیب بند رثائی مرحوم نیر تبریزی/محمد رضا راثی پور

بی کرانگی و عظمت وادی عشق شهید کربلا و مضایق کار در این عرصه مجالی برای هنر نمایان و متفننان باقی نمی گذارد که از سر تقلید و طبع آزمائی نظمی پریشان به هم ببافند و دیوانهای خود را قطور تر کنند و از همان بیت اول متوجه می شوند که تن به خفت چه شکستی داده اند.

بقیه مطلب


نقد و تحلیل مرثیه در ادوار شعر پارسی/علی اسلامی

مرثیه‌ در اوان‌ پیدایش‌ و گسترش‌ شعر فارسی‌ پابه‌پای‌ مضمون‌های‌ دیگر ادبی‌ به‌ تقلید از شعر عربی‌ به‌ وجود آمد و در گذر زمان‌ انواع‌ گوناگونی‌ به‌ خود گرفت‌. بررسی‌ سیرتطور مرثیه‌ بیانگر این‌ مطلب‌ است‌ که‌ مرثیه‌ از نوع‌ رسمی‌ به‌ نوع‌ مذهبی‌ متحول‌ شده ‌است‌. به‌ گونه‌ای‌ که‌ در چند قرن اخیر معنای‌ خاص‌ خود

بقیه مطلب


نگاهی به از زخمهای آینه و چشم/سروده ضیا الدین ترابی/صابر امامی

اگرچه رد پای ترکیب‌بند به شاعران بسیار پیش از محتشم برمی‌گردد و کسانی هم‌چون فرخی سیستانی و قطران تبریزی، در این قالب ذوق‌آزمایی کرده بودند، امّا هیچ‌کدام نمی‌دانستند، حتّی خود محتشم نیز،‌ که روزی این قالب به‌نام محتشم ثبت، و‌ دامنة توجه به آن، ‌تا روزگار حاضر، تا عصر مدرنیته، 

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر امروز


رباعیات /رضا اسماعیلی

چون خون خدا بیا مسلمان باشیم

یا حداقل شبیه سلمان باشیم

مولا سگ آستان نمی خواهد مرد

او کرده قیام تا که انسان باشیم

بقیه مطلب


و حر/سودابه امینی

و حر

دقیقه  شگفت کربلاست

که از حدود کوفه با بشارت فرشتگان

بقیه مطلب


 تنهائی/سعید بیابانکی

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

با واژه ها نامهربانی کرده باشد

بگذار ما را باد با خود برده باشد

تنهایی ما را جهانی کرده باشد

بقیه مطلب


از عشق و خون/ضیا الدین ترابی

1

بال فرشته بود که می ریخت

                                  بر زمین

وقتی که آفتاب فرود آمد


بقیه مطلب


گندم ری/محمد رضا ترکی

مرد فریاد بر آورد مرا یاری نیست

کوفیان هلهله کردند هلا آری نیست

شمر تکبیر بر آورد که در لشکر تو

پرچمی نیست به پا دست علمداری نیست

بقیه مطلب


مرثیه/ محمد رضا راثی پور

ای جان محض از تن خاکی رها شده

از کیمیای عشق الهی طلا شده

با خون وضو گرفته به قصد نماز عشق

در این فریضه بر همگان مقتدا شده


بقیه مطلب


احرام آتش/سید مسیح شاه چراغی

تا سر زند خورشید او از صبح بامش

یک آسمان مست از تماشای مدامش

تا گردباد شوق او در دشت پیچد

صدها رمه آهو نشسته بین دامش

بقیه مطلب


  رهرو عشق/استاد شفیعی کدکنی

از در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعلة سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیدة جان دوخته است

بقیه مطلب


 رباعی/جلیل صفر بیگی

احزاب و حنین و بدر من بودم و تو

شبهای بدون قدر من بودم و تو

من بودم و من بودم و تو بودی و تو

من بودم و تو چقدر من بودم و تو

بقیه مطلب


سه گانی عاشورائی/دکتر علی رضا فولادی

هر روز گرم تابش تازه ست نور حق

یک جلوه از سریست که بر نیزه کرده اند

خورشید در فلق

بقیه مطلب


مرثیه در سوگ ساز شکسته /مهدی عاطف راد

ای ساز بی‌نوای شکسته!
ای تارهای روح تو از هم گسسته!
دردا و حسرتا که شدی دفن در سکوت

بقیه مطلب


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSHZXv2g9c3VwAj0xWAgsmC7UAagxlIN5VAHijnvLyMXFJ_-jeigFgWpg خورشید سر برهنه/یدالله گودرزی

خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینه‌های عرش ترک برداشت قلب هزارپاره حیدر سوخت
از فتنه‌های فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت

بقیه مطلب


موج فرات/مجید لشکری

« کشتی شکست خورده »ی موج فرات ها
ارکان آسمان به تو دارد ثبات ها
ای مبتدا بهِ همه ی خیرها حسین!
ای منتهی الیهِ تمام نجات ها

بقیه مطلب


  نا تمام/نعمت میر زاده

خورشید رفته است ولی ساحل افق

می سوزد از شراره نارنجیش هنوز

از شعله های سرخ شفق ، نقش یک نبرد 

 تابیده روی آینه ی آسمان هنوز

بقیه مطلب


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSGuf6AkN-NL0HPg8YVKHw9g0nwwbacDMjQ4Yzyeses_KfvOCbjCCzwKQ آبرو/سید علی میر افضلی

ظهر ديگر روز
آن عَلَم‌هاي رشيد
از شانه‌ها افتاد
خيمه‌ها را

بقیه مطلب


سه گانی/محمد جلیل مظفری

نامت نوید صلح و آزادی است
هر چند

کاخ کلاغان غرق در شادی است

بقیه مطلب


داغ کدام خورشید/مرحوم حسین منزوی

داغِ كه داري امشب؟ اي آسمان خاموش!
داغ كدام خورشيد؟ اي مادرِ سيه‌پوش!
اين سرخيِ شفق نيست، خون شقيقه كيست
كه مي‌چكد به رويت از گوش و از بناگوش؟

بقیه مطلب


پس از غروب/فریبا یوسفی

صلات ظهر که خورشید بی غروب دمید

به سر رسید جهانی و غم به سر نرسید

چقدر نیزه که افتاد و بر نخاست تنی

چقدر تن که به جان عشق بی حساب خرید

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر جهان/زیر نظر کوروش آقا مجیدی

مرثیه دعبل خزاعی بر امام سوم/سایت طهور


أ تسکب دمع العین بالعبرات *** و بت تقاسی شدة الزفرات؟
و تبکی لآثار لآل محمد *** فقد ضاق منک الصدر بالحسرات
ألا فابکهم حقا و بل علیهم *** عیونا لریب الدهر منسکبات
و لا تنس فی یوم الطفوف مصابهم *** و داهیة من أعظم النکبات

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

معرفی کتاب

جامه دران/سعید بیابانکی/سایت کتابناک

مجموعه اشعارِ آیینیِ «جامه‌دران» سروده سعید بیابانکی که به تازگی از سوی انتشارات فصل پنجم منتشر شده است، منتخبی از غزلیات، مثنوی‌ها و چهارپاره‌های آئینی بیابانکی را شامل می‌شود که در سال‌های اخیر سروده شده است.

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

شعر ترکی


 زبان حال حضرت لیلا به فرزندش/استاد محمد عابد

کنار ایله حجاب تیره زلفی ماه منظردن

دریغ ائتمه علی لطف نگاهی جان مظطر دن

سپهر عارضون ده لمعه تمعه نور الور ساطع

آلیب گوی سبق ماه رخون خورشید انوردن

بقیه مطلب

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

آثار ارسالی

مرثیه/اوکتای سلامی

من چه گویم واژه هایم نارساست

وصف این هنگامه کار اولیاست

آن سبکباران که که روز امتحان

سر نگرداندند از تقدیم جان

بقیه مطلب


یاد/اعظم سبحانی

دوش قرص مه روی تو به یادم آمد

طلعت روی نکوی تو به یادم آمد

می گذشت از در مسجد نفس آلوده خسی

گذر خویش به کوی تو به یادم آمد

بقیه مطلب

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

تماس با ما


این تار نما محلی است برای معرفی و عرضه آثار نیمائی.و دست همه شاعران نوسرا را به گرمی می فشارد.
منتظر حضور و نظر سازنده شما هستیم

کسانی که مایل به همکاری با ما هستند آثار خود را به این ایمیل بفرستند تا پس از بررسی مورد استفاده قرار گیرد.



ssiolishe@aol.com

پیش شماره های قبلی ماهنامه اینترنتی سیولیشه در اینجا

نگاهی به مرثیه های نیمائی/مهدی عاطف راد


شعر آزاد نیمایی با شعر رثایی آغاز شد و نخستین شعر آزاد نیمایی- ققنوس- شعری رثایی بود، منتها نه شعر رثایی به سبک و سیاق سنتی آن، بلکه مرثیه‌ای طراز نو، با شیوه و سبکی نوین. در واقع "ققنوس" مرثیه‌ی در رثای مرگ آتشین و زندگی‌بخش ققنوس افسانه‌ای بود:

آن مرغ نغزخوان
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته
اکنون به یک جهنم تبدیل یافته
بسته‌ست دم‌به‌دم نظر و می‌دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه
ناگاه چون به جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنی‌اش نداند هر مرغ ره‌گذر.
آن‌گه ز رنجهای درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می‌افکند.
باد شدید می‌دمد و سوخته‌ست مرغ.
خاکستر تنش را اندوخته‌ست مرغ.
پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در.

نیما در قالبهای دیگر هم شعر رثایی سروده است. به عنوان مثال در قالب چهارپاره مرثیه‌ی "مرگ کاکلی" را سروده که شعری متأثرکننده است:
"هوای صبحگاهی هم‌چنان به سردی روزان دیگر ایستاده، بادی می‌وزد یا نه، کاکلی مرده است اما نه در آشیانه‌اش، نه بر شاخسار، بلکه بر سخت‌ترین جایگاه ممکن برای جان نغمه‌ساز و پر نرم این مرغ بر سنگ، سنگ خارا"(1) و دانه‌های شبنم چونان اشکهایی که هوا در سوگ مرگش باریده، طرح تن نرم و نازکش را بر سنگ سخت و ستبر کشیده:

مانند روز پیش هوا ایستاده سرد
اندک نسیم اگر ندود، ور دویده است
بر روی سنگ خارا مرده‌ست کاکلی
چون نقشه‌ای که شبنم از او کشیده است.

بی‌هوده مانده است از او چشم نیم‌باز.
بی‌هوده تاخته است در او نور چون به سنگ.
با هر نوای خوش چو درنگی به کار داشت
اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.

در مدفن نوایش از هوش رفته است
بعد از بسی زمان که همه بود گوش هوش.
یاد نوای صبحش بر جای با هوا
می‌گیرد آن نوا را خاموشی‌یی به گوش.

در قالبهای کلاسیک هم نیما دو مرثیه سروده: اولی قطعه‌ای‌ست در رثای اعتصام‌الملک با این مطلع:

ای دریغا رفت یوسف اعتصام
آن نکو مرد توانا، ای دریغ!

دومی قصیده‌ای‌ست با عنوان "الرثا" در سوگ مرگ ادیب پیشاوری، با این مطلع:

امروز در رسیده ز ره از چه صبح‌دم
با گونه‌ی فسرده و با چهره‌ی دژم

شعر رثایی نیمایی با شعر رثایی سنتی نه تنها از نظر قالب متفاوت است بلکه از نظر مضمون و موضوع هم تفاوت بنیادی دارد. اغلب مرثیه‌های شاعران کلاسیک- از رودکی تا فرخی سیستانی، از فردوسی تا سنایی، از حافظ تا عراقی و از خاقانی شروانی تا محتشم کاشانی- شعرهایی رثایی- غنایی در سوگ عزیزان و خویشاوندان دل‌بند یا امیران و حاکمان و شاهان یا پیشوایان دینی و شهیدان مذهبی بوده، ولی مرثیه‌های نیمایی اغلب یا شعرهایی استعاری بوده (مانند مرثیه‌ی جنگل- مرثیه‌ی درخت- مرثیه‌ی خاک- مرثیه‌ی باران) یا مرثیه‌هایی بوده اجتماعی در سوک مرگ مبارزان و قهرمانان استوره‌ای یا تاریخی یا شخصیتهای محبوب معاصر (مانند آرش- سیاوش- حلاج- بابک- میرزاکوچک‌خان- مصدق- تختی- نیما- فروغ فرخ‌زاد- جلال آل احمد و ...)

در بین شاعران پس از نیما، شاعری که بیشترین تعداد مرثیه را سروده، احمد شاملو است. او کتاب شعری با عنوان "مرثیه‌های خاک" دارد که اغلب شعرهایش مرثیه‌واره‌اند. در این کتاب شعری هم هست با عنوان "مرثیه" که "در خاموشی فروغ فرخ‌زاد" سروده شده و چنین آغاز می‌شود:

به جست‌وجوی تو
بر درگاه کوه می‌گریم
در آستانه‌ی دریا و علف.

افزون بر "مرثیه‌های خاک"، کتابهای شعر دیگر احمد شاملو هم شامل مرثیه‌های کوتاه و بلند فراوان است که تقریباً همه‌ی آنها شعرهای نثرگونه‌اند، از جمله "مرثیه برای مردگان دیگر" در هفت بخش، در کتاب شعر "باغ آینه"- "مرثیه" در کتاب شعر "آهنها و احساس"- "قصیده برای انسان ماه بهمن" در کتاب شعر "قطع‌نامه"- "مرثیه" در کتاب شعر "باغ آینه"- "مرثیه" و "مرگ ناصری" در کتاب شعر "ققنوس در باران" و ...
تنها مرثیه‌ی موزون احمد شاملو شعر مشهور "مرگ نازلی" است:

"نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار.
با مرگ نحس پنجه میفکن.
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار."

نازلی سخن نگفت
                     سرافراز.
دندان خشم بر جگر خسته بسته و رفت...

"نازلی! سخن بگو.
مرغ سکوت جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست."

نازلی سخن نگفت
                     چو خورشید.
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلی سخن نگفت.
نازلی ستاره بود.
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

نازلی سخن نگفت.
نازلی بنفشه بود.
گل داد و مژده داد: "زمستان شکست" و رفت...

مهدی اخوان ثالث از نظر تعداد مرثیه‌های نیمایی در صدر شاعران پس از نیما جای دارد. او مرثیه‌های نیمایی متعددی در سوگ عزیزان درگذشته‌اش سروده- از جمله مرثیه‌ی "خفتگان" برای پدرش، مرثیه‌ی "روی جاده‌ی نمناک" برای صادق هدایت، و مرثیه‌ی "دریغ و درد" برای فروغ فرخ‌زاد. هم‌چنین قطعه‌ای کلاسیک در رثای جلال آل احمد با عنوان "در رثای آن زنده یاد" سروده که مطلعش چنین است:

از صف ما چه سری رفت و گرامی گهری
ای دریغا! چه بگویم که چه‌ها بود جلال

مهدی اخوان ثالث سوک‌‌نامه‌هایی هم در رثای "ایام شکوه و فخر و عصمت" ایران‌زمین دارد که "آخر شاهنامه" ارجمندترین آنهاست. "نوحه" و "مرثیه" از دیگر شعرهای رثایی او هستند. در این‌جا شعر کوتاه "مرثیه" را که شاعر آن را در سوک آشیان ویران در باد سروده و یکی از مرثیه‌های مشهورش است، با هم می‌خوانیم:

خشمگین و مست و دیوانه‌ست.
خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان برمی‌افرازد.
باز ویران می‌کند زود آن‌چه می‌سازد.
هم‌چو جادویی توانا هرچه خواهد می‌تواند باد.

پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است.
مست و دیوانه
بر زمین و بر زمان تازد.
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد.
چه تن‌آورهای باراومند
و چه بی‌برگان عاطل را
که تکانی داد و از بن کند.
خانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟

لیکن آن‌جا، وای...
با که باید گفت؟
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
وز مسیر جویباران دور
آشیانی بود مسکین در حصار عزلتش محصور.
آشیان بود آن که در هم ریخت، ویران کرد، با خود برد، آیا هیچ داند باد؟

سیاوش کسرایی از دیگر شاعران نیمایی نامداری‌ست که مرثیه‌های نیمایی سیاسی- اجتماعی متعددی سروده است. یکی از مرثیه‌های ماندگار او "باور" است که آن را به مناسبت مرگ ناظم حکمت سروده و چنین آغاز می‌شود:

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را.
نه، نه، من این یقین را باور نمی‌کنم.
تا هم‌دم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم.

"غربت" مرثیه‌ی دیگری از سیاوش کسرایی‌ست که آن را "برای مردی تنها در انتهای راهش" سروده و شعری‌ست در رثای حسین قبادی که در تیر ماه 1343 تیرباران شد. مرثیه‌های "خم بر جنازه‌ای دیگر" در رثای دکتر هوشنگ تیزابی، "گره‌بند خون" در رثای مبارز شهید پرویز حکمت‌جو، "شبنم و آه..." در رثای فروغ فرخ‌زاد، "خواب شمع" در رثای محمد زهری، از دیگر مرثیه‌های اررجمند سیاوش کسرایی است. در این‌جا مرثیه‌ی "گل خفته" از سیاوش کسرایی را که در رثای شهیدان است، با هم می‌خوانیم:

در باغچه نبود.
در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم.
در دره‌ها دویدم و در کوه‌پایه‌ها
بر سینه‌های صخره و در سایه‌ی کمر
بالای چشمه‌سار
بر طرف جویبار
جستم به هر سپیده‌دمانش، نیافتم.

آخر به شکوه نعره برآوردم، ای بهار!
کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ از اوست؟

بر من وزید خسته‌نسیمی غریب‌وار.
کای عاشق پریش!
گل رفته، خفته، هیس!
بیدار باش و عطر نیازش نگاه‌دار.

هوشنگ ابتهاج با مرثیه‌هایی چون "برای رُزنبرگ‌ها" و "مرثیه‌ی جنگل" از شاعران نیمایی نامداری‌ست که مرثیه سروده‌اند. "مرثیه‌ی جنگل" که هوشنگ ابتهاج آن را به یاد جان‌باختگان سیاهکل سروده، چنین آغاز می‌شود:

امشب همه غمهای عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن.

ای جنگل! ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه‌آگین!
سر در گریبان در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته
در پرده‌های اشک پنهان، کرده بالین.

ای جنگل! ای داد
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد.
بر بال سرخ کشکرت پیغام شومی‌ست.
آن‌جا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟

ای جنگل؟ ای شب!
ای بی‌ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشانهای گسسته!
آیینه‌ی دیرینه‌ی زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

هوشنگ ابتهاج یک مثنوی بلند هم با عنوان "مثنوی مرثیه" دارد که آن را در سال 1368 در سوک مرگ احسان طبری سروده است.

سایر شاعران نسل اول نیمایی هم هرکدام یک یا چند مرثیه‌ی نیمایی سروده‌اند که به عنوان نمونه چند تا از آنها را این‌جا نام می‌برم:
"افسوس" (مرثیه برای گئورگی دارفی- نویسنده‌ی ارمنی‌نژاد ایران) سروده‌ی اسماعیل شاهرودی- "مرثیه‌ای برای بیابان و برای شهر" سروده‌ی نادر نادرپور- "مرثیه‌های غروب" (با یاد مهدی اخوان ثالث) سروده‌ی فریدون مشیری- "و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه‌های باد نشست" (با یاد فروغ فرخ‌زاد) سروده‌ی م. آزاد- "دوست" (در رثای فروغ فرخ‌زاد) سروده‌ی سهراب سپهری- "در مرگ یک دوست و هم‌کار" سروده‌ی منوچهر نیستانی و ...

 در بین شاعران نسل دوم نیمایی هم چند شاعر هستند که هرکدام چند مرثیه‌ی نیمایی ارجمند سروده‌اند. یکی از آنها محمدرضا شفیعی کدکنی است که سراینده‌ی چند مرثیه‌ی گران‌قدر نیمایی است، از جمله "مرثیه" (برای علی‌اکبر دهخدا)، "حلاج"، "نور زیتونی" (سوک‌سرودی برای شهاب‌الدین سهروردی)، "مرثیه‌ی درخت"، مرثیه "برای باران". این هم مرثیه‌ای که او برای علی‌اکبر دهخدا سروده:

در آن سپیده‌ی ناپایدار
تو مثل کرگدن از بیشه پا برون هشتی
و آستانه‌ی شب را چو آسمان سحر
شکافتی و شکفتی به سوی بی‌سویی.

در آن سپیده‌ی ناپایدار مرغی را
به همسرایی خود خواندی
و مرغ هیچ نگفت
و خون ز شاخه فروریخت
و مرغ پر زد و از ریسمان باد آویخت.

در آن سپیده‌ی ناپایدار مردانی
ز دور می‌خواندند
هنوز نعش صداشان بر آبها جاری‌ست.

اسماعیل خویی از دیگر شاعران نام‌دار نسل دوم نیمایی است که مرثیه‌های نیمایی مؤثری سروده است، از جمله "مرثیه‌ای پیش از مرگ" (به جواد مجابی)، "مرثیه‌ای برای نیما"، "چهلم". اینک بخشی از قسمت اول "مرثیه‌ای برای نیما":

چه کسی داند آیا؟
                    خدایا!
درد خرداختری را
که برآرد سر از کوه
در شبی اخترانش همه کور
و نگاهش پرد دور
تا خیال درخشانترین بامدادی که گویند می‌بود
واو نمی‌بود تا قطره‌ی خویش ریزد در آن چشمه‌ی نور.
هم‌چو زین‌سان یکی اختر خرد
سر برآورده‌ام از پس کوهی اندوه
و نگاهم پریده‌ست بس دور
                              تا پرده‌ای از گرامیترین یاد
یاد آن نازین ساده‌وش روستازاد
....

نعمت میرزازاده (م.آزرم) شاعر نام‌دار دیگری از نسل دوم شاعران نیمایی است که مرثیه‌های نیمایی زیبایی سروده، از جمله "مرثیه برای شهیدان"، "مرثیه برای تختی"، "چریک پیر" (مرثیه برای جلال آل احمد). اینک قسمتی از سرآغاز مرثیه‌ی "چریک پیر" او:

فراز قله دگر برج دیده‌بان خالی‌ست
چریک پیر- کز آن اوج چارسو دیدن
دو چشم دوخته بر مرزهای آزادی
و هر مهاجم چالاک را به تیر نشان
به جای خود می‌دوخت
به سالهای خموش
نبرد می‌آموخت
ز پای افتاده‌ست.

درون برج نگهبان مرزهای شرف
کدام فاجعه سرزد؟
چریک پیر چرا آرمید ناهنگام؟
عقاب مرگ چه سان بر فراز او پر زد؟

شاعران نیمایی نسل دوم دیگری هم بودند و هستند که شعر رثایی نیمایی سروده‌اند. به عنوان نمونه می‌توانم از سیاوش مطهری و محمد حقوقی نام ببرم. مرثیه‌ی "تو ای بزرگ قبایل" (در رثای جهان‌پهلوان) سروده‌ی سیاوش مطهری و "مرثیه‌ی شکوه و جلال" سروده‌ی محمد حقوقی از مرثیه‌های ارجمند نیمایی به یادگار مانده از این شاعران است.

آبان 1392



1- در هوای مرغ آمین- سیاوش کسرایی

آثار ارسالی


من چه گویم واژه هایم نارساست
وصف این هنگامه کار اولیاست

آن سبکباران که که روز امتحان
سر نگرداندند از تقدیم جان

تشنه کامانی که شد آب فران
تا ابد شرمنده زان صبر و ثبات

ای حسین ای مظهر آزادگی
معنی یکرنگی و دلدادگی

نینوای تو نیفتد از نوا
هرکجا باقیست تا عشق و صفا

سینه چاکان با خلوص تو خوشند
عاشقان از جذبه ات در آتشند

ای که مدح این شهیدان می کنی

ظلم بر او را دو چندان می کنی

کیسه بر این عشق والا دوختی
هردو دنیا را به پولی سوختی

نوحه با موسیقی آنسوی آب
می نماید وجهه ما را خراب

گر نبود از بهر پول این نوحه ها
سنگ را می کرد چون در پربها

یاد/ اعظم سبحانی

دوش قرص مه روی تو به یادم آمد

طلعت روی نکوی تو به یادم آمد

می گذشت از در مسجد نفس آلوده خسی

گذر خویش به کوی تو به یادم آمد

سائلی دامن خود را به رفویی می دوخت

دامن خود به رفوی تو به یادم آمد

ذکر خیر تو شد و بال ملک گستردند

بوی اشک آمد و بوی تو به یادم آمد

بخت خود دیدم و کارم گرهی محکم خورد

گره های سر موی تو به یادم آمد

بسملی بال و پر خویش به خون می آلود

بین گودال وضوی تو به یادم آمد

آتشی در دل شب جلوه نمایی می کرد

دختر سوخته موی تو به یادم آمد

زبانحال حضرت لیلا به فرزندش در هنگامه وداع / استاد عابد تبریزی


کنار ایله حجاب تیره زلفی ماه منظردن
دریغ ایتمه علی لطف نگاهون جان مضطردن
سپهر عارضوندن لمعه لمعه نور اولور ساطع
آلیب گوی سبق ماه رخون خورشید انوردن
نه سودا وار باشوندا عالمی ترک ایتموسن بولمم
سنی سرمست‌اید و بدور ساقی غم هانسی ساغردن
عوالم نظمنی ایتمه پریشان، حال لیلی تک
صبا قویما گذار ایتسون او گیسوی معنبردن
بویون قربانیم قوی بیر دولی گوزلی بویون گورسون
آنان بار نظر درسین بله نخل تناوردن
قیام امتون توجیه ایدر هنگامه‌ی حشری
تاپیلماز ماصدق بو قامته سرو و صنوبردن
دولاندیرما گوزون مستانه بو گردون گردان تک
که ایلر منحرف گردونه‌ی امکانی محوردن
فروغ عارضون گورسه عروس حجله‌ی گردون
زواله خجلتندن میل ایدرسرحدّ خاوردن
شعاع آفتاب عارضون قویمور گوره گوزلر
نه گوهرلر سَپَر خاک رهونده چرخ، اختردن
آتا گر بیر اشارتله کمان ابرو نظر تیرین
خدنگ انداز گردونی سالار نه طاق اخضردن
دم باد سحرتک زلفوه هر دم دیَر آهیم
بو دشتی رشگ چین ایلر شمیم مشگ اذفردن
آنان سنده اوغول محو ایلیوبدور روحون، آختارما
آنالیق روحونی بو قالب لیلایه بنزردن
گورن نقش بدیع نسخه‌ی حسنون بولر ایلوب
سخنگوی ازل عطف بیان حسن پیمبردن
باخور گوز حسنوه هر نظره ده افزون اولور نوری
وگرنه دل بولور بو مصحفین آیاتنی بردن
خیال ایتدیقجا کامه یتماقون، شوقیله گوز یاشیم
گچر طوفان ایدنده هفت دریای مسجّردن
جواهر سرمه‌ی دود دلیله چشم مخمورون
اولوب مکحول آلا دل دیده‌ی جادوی عبهردن
آنان روحی تجسّم تاپدی اولدی صورت اکبر
گچور گور ایندی نه حالیله بو روح مصوّردن
قتاله عزم ایدوبسن ویر اجازه ایلوم آماده
منظم بیر قشون آه دل اشگ دیده‌ی تردن
ملوکانه جلالیله علم نصب ایله میدانه
دل آل حسنیله، جان شمشیریله قوم ستمگردن
ندای احمدی (ص) باشلا دل کفاره القا ایت
هراس و رعب و وحشت نعره‌ی الله‌اکبردن
علی تیغ الده تأیید یدالهیله سن گوستر
علائم بو سپاهه قدرت بازوی حیدردن
عدو دم ویرسا منع آبدن گوستر غروریله
لبون تا ایلسین مین لر حکایت آب کوثردن
مباهات ایتسه دشمن کثرتندن آچ سر زلفون
توکولسون لشکر آردونجا دوشن آواره دل لردن
صف مژگانله اعدا صفوفین برهم ایت یکسر
کمان ابرویه خم ویرمه هجوم تیغ و خنجردن
سپاه کینه قلبنده نگاه نرگس مستون
ایدر آرتیق شراره مشتعل مین شعله آذردن
شهادت شاهدین شوقیله استقبال ایله هرگز
خیال ایتمه جفای خصمدن بیداد لشکردن
فروغ تابناک گوهر نفسون گوره بولمز
او گوزلر که اولوبدور خیره برق نقره و زردن
مقدسدور، شهادت کعبه سین طوف ایت صفائیله
بو درگاهین غبارین پاک ائدر جبریل شهپردن
منای عشقده مردانه قربان اول سنه قربان
آنان قوی رتبه ده ممتاز اولا حوّا و هاجردن
علی قویما اولا آشفته فکرون فکر لیلادن
اسارتدور شهادت ملزمی امر مقدردن
حریم عصمتین تضمین ایدوب حق حفظ ایده اما
آلانماز پرده قوم کینه‌جو آل پیمبردن
سنه باش ترکنی تعلیم ایدن راه دیانتده
منه تلقین ایدوب ال چکمییم بو قاره معجردن
مصفّادور اگرچه اشک شبنم چهره‌ی گلده
تاپار اوزگه صفا حسنون بویانسا خون احمردن
شهادتله یتیشمز ماجرا پایانه، سیر ایلر
باشون اوزگه مراحل، دور گردن مدوّردن
جدا باشین باشون ترک ایلمز شامه کیمی بولّم
کیمین وار تابی آیریلسون بله هم سرّ و همسردن
فراقون سوزونی پایانه ویرمز عمر، پایانی
ویرر باش بو شرار جانگزا دامان محشردن
حسین بن علی درگاهنه یوز دوندروب عابد
که عنوان وساطتله دوتوب دامان اکبردن
رجای واثق ایله، مدعا تحصیلنی ایستر
بولر هرگز گدا اولموب اولا نومید بو دردن

معرفی کتاب جامه دران/سعید بیابانکی



مجموعه اشعارِ آیینیِ «جامه‌دران» سروده سعید بیابانکی که به تازگی از سوی انتشارات فصل پنجم منتشر شده است، منتخبی از غزلیات، مثنوی‌ها و چهارپاره‌های آئینی بیابانکی را شامل می‌شود که در سال‌های اخیر سروده شده است.

این کتاب حاوی ۳۵ شعر سعید بیابانکی با موضوعات مذهبی از جمله انتظار، مدح و منقبت معصومین(ع) است. پیش از این برخی از این شعرها به صورت پراکنده درکتاب های  «نیمی از خورشید» ، «نه ترنجی نه اناری»، «سنگچین» و نیز در مطبوعات و دنیای مجازی منتشر شده بوده  ولی در کتاب «جامه دران» به طور یکجا منتشر شده است.

از عناوین این مجموعه شعر می توان به «درنگ» ، «علی»، «خوشه پروین»، «دو بیت اشک» ، «زیارت»، «کوه»، «اسب های بی رکاب»، «نیمی از خورشید» ، «عصر عاشورا»، «سپیدار» ، «مشرق فردا»، «عصر عاشورا» ، «ای گنج نوشدارو» و…  اشاره کرد.

قالب اشعار کلاسیک است. اما بیشتر اشعار را غزل تشکیل می‌دهند، ۲ مثنوی و ۳ چهارپاره هم در این مجموعه آمده‌اند. اما به هر حال شعری در قالب شعر نو در این کتاب نیامده است.

شاعر این مجموعه سعی کرده خود را میان دو طیف مخاطب قرار دهد؛ اول مخاطبی که پایگاهش حسینیه‌ها و هیئت‌ها هستند و دوم مخاطبی که به شیوه‌ای خاص و روشنفکرانه به مقوله آیین و دین و در شعر می‌نگرد. بیابانکی در اشعار آیینی‌اش میان این دو طیف مخاطب راه می‌رود و به خاطر همین در سرایش اشعارش نمی‌تواند کاملا دست به دامن هر کدام از این گروه‌ها شود. او از این به بعد برای خارج شدن از این قالب هیجانی در شعرش کار سختی را پیش رو دارد.

مرثیه دعبل/از سایت طهور


دعبل خزائی در سوگ سبط شهید امام سوم چنین سروده است:


أ تسکب دمع العین بالعبرات *** و بت تقاسی شدة الزفرات؟
و تبکی لآثار لآل محمد *** فقد ضاق منک الصدر بالحسرات
ألا فابکهم حقا و بل علیهم *** عیونا لریب الدهر منسکبات
و لا تنس فی یوم الطفوف مصابهم *** و داهیة من أعظم النکبات
سقى الله أجداثا على أرض کربلا *** مرابیع أمطار من المزنات
و صلى على روح الحسین حبیبه *** قتیلا لدى النهرین بالفلوات
قتیلا بلا جرم فجعنا بفقده *** فریدا ینادی: أین أین حماتی
أنا الظامئ العطشان فی أرض غربة *** قتیلا و مظلوما بغیر ترات
و قد رفعوا رأس الحسین على القنا *** و ساقوا نساء ولها خفرات
فقل لابن سعد عذب الله روحه *** ستلقى عذاب النار باللعنات
سأقنت طول الدهر ما هبت الصبا *** و أقنت بالآصال و الغدوات

على معشر ضلوا جمیعا و ضیعوا *** مقال رسول الله بالشبهات


ترجمه: «آیا از دیده اشک مى ریزى و از سوز دل رنج مى برى؟ و بر آثار دودمان محمد (ص) مى گرئى و سینه ات از حسرت به تنگ آمده است؟ هان بحق بر ایشان بگرى و از گردش روزگار باران اشک از دیدگان ببار. و مصیبت شان را به روز عاشورا و آن پیش آمد سختى که از بزرگترین دشواریهاى زمان بود از یاد مبر. خداوند به باران بهارى پیکرهاى افتاده در دشت کربلا را سیراب کناد و بر روان پاک حبیب خود حسین درود پیاپى فرستد. کشته اى که در کنار دو نهر در بیابان کربلا افتاد، کشته بى گناهى که فقدانش ما را به درد آورد و تنها مانده اى که فریاد مى کرد: یاوران من کجا رفتند؟ من تشنه عطش زده در سرزمین غربتم و کشته و ستم رسیده اى بى گناهم سرش را بر فراز نى زدند و خاندان پریشان و آشفته اش را به اسارت کشیدند. به پسر سعد که خدا روانش را بدرد آرد، بگو بزودى عذاب دوزخ را به لعن و نفرین درخواهى یافت. بروزگار دراز تا آنگاه که باد صبا مى وزد، بر گروهى که همگى به گمراهى فتادند و گفتار پیغمبر خدا را به شبهه انگیزى تباه کردند، در بام و شام نفرین باد».

پس از غروب/استاد فریبا یوسفی


صلات ظهر که خورشیدِ بی‌غروب دمید

به سر رسید جهانی و غم به سر نرسید

چقدر نیزه که افتاد و برنخاست تنی

چقدر تن که به جان عشقِ‌ بی‌حساب خرید

عجیب نیست که ماند‌ه‌ست بر لبش "عجبا"

هر آن که از لب تو "ام حسبتَ اَنّ ..."* شنید

عجیب نیست، تو آن آیۀ عجیب‌تری

نه خفته است و نه مرده‌ست، زنده است شهید

بخوان به خون! که تو بر نیزه سر فراز شدی

بِدَم! که وقت گل نی که گفته‌اند رسید

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*(آیه ای که حسین (ع) بر فراز نی قرائت کرد)

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا / کهف/9

داغ کدام خورشید/ مرحوم حسین منزوی


داغِ كه داري امشب؟ اي آسمان خاموش!
داغ كدام خورشيد؟ اي مادرِ سيه‌پوش!
اين سرخيِ شفق نيست، خون شقيقه كيست
كه مي‌چكد به رويت از گوش و از بناگوش؟
طشت زري‌ست خورشيد، گلگون، لبالب از خون
تيغِ كه باز كرده‌ست خون از رگ سياووش؟
اين كشته كيست ديگر؟ تركيب دُبّ ‌اصغر
تابوت كوچك كيست كه مي‌برند بر دوش؟
تا هر ستاره زخمي‌ست از عشق بر تن تو
از زخم‌هاي عشقت خونِ كه مي‌زند جوش؟
نامي كه چون كتيبه‌ست بر سنگِ روزگاران
يادش اگرچه خاموش، كي مي‌شود فراموش؟
ماه مرا فرو برد، چاه محاق هشدار
اي قافله! كه افتاد بيرق ز دست چاووش
در قلعه كه افتاد آتش؟ كه در افق‌ها
از پشت شعله و دود، پيداست برج و باروش

سه گانی/محمد جلیل مظفری


http://s3.picofile.com/file/7971627311/111111.jpg

سه گانی اول:
نامت نوید صلح و آزادی است
هر چند
کاخ کلاغان غرق در شادی است

سه گانی دوم:
خورشید بر فراز شب ِ خیمه ها دمید
مهتاب مژده داد
"حر" از سپاه کفر به آزادگی رسید

سه گانی سوم:
در یک شب خاموش ِ پر اشباح سرگردان
اعدام گل در باغ
در پایتخت زاغ

آبرو/سید علی میر افضلی


ظهر ديگر روز
آن عَلَم‌هاي رشيد
از شانه‌ها افتاد
خيمه‌ها را
باد آتش زد
گيسوان گريه‌ها پرشيد
چشم‌هايم سوخت
در گلويم
واژه‌ها در هم گره خوردند
هق‌هقي کردند و
پژمردند
آن‌طرف‌تر
رود تابستاني اندوه
جاري بود
من کنار زخم‌هاي منتظر ماندم
رودهاي بي‌نواي خشک!
زخم‌هاي انتظار ما
چارده قرن آبرو دارند

ناتمام/نعمت میرزاده


خورشید رفته است ولی ساحل افق

می سوزد از شراره نارنجیش هنوز

از شعله های سرخ شفق ، نقش یک نبرد 

 تابیده روی آینه ی آسمان هنوز

گرد غروب ریخته در پهن دشت رزم 

پایان گرفته جنبش خونین کار زار

آنجا که برق نیزه وفریاد حمله بود

 پیچیده بانگ شیهه ی اسبان بی سوار


پایان گرفته رزم وبه هر گوشه وکنار 

          غلطیده روی بستر خون پیکری شهید

خاموش مانده صحنه وگویی زکشتگان

          خیزد هنوز نغمه ی پیروزی وامید

این دشت غم گرفته که بنشسته سوگوار  

        امروز بوده پهنه ی آن جاودانه رزم

اینک دوسوی صحنه ، دو هنگامه دیدنیست

        یکسولهیب آتش ویکسو غریو بزم

این دشت خون گرفته که آرام خفته است  

        امروز بوده شاهد رزم دلاوران

این دشت دیده است یکی صحنه ی شگفت

         این دشت دیده است یکی رزم بی امان

این دشت دیده است که مردان راه حق 

           چون کوه دربرابر دشمن ستاده اند

این دشت دیده است که پروردگان دین  

          جان برسر شرافت ومردی نهاده اند

این دشت دیده است که هفتاد تن غیور 

           بگذشته اند از سر وسامان زندگی

بگذشته اند از سروسامان که بگسلند 

           از پای خلق رشته ی زنجیر بندگی

امروز زیر شعله ی خورشید نیمروز   

         بر پاشده است رایت بشکوه انقلاب

بالیده است قامت آزادگی وعشق    

           تابرفراز معبد زرین آفتاب

ازپرتو جهنده ی شمشیرهای تیز  

              خورشیدها دمیده به هنگام کار زار

بانگ حماسه های دلیران راه خق 

              رفته ست تاکرانه ی آفاق روزگار

خورشید رفته است وبپایان رسیده رزم

           اما نبرد باطل وحق مانده ناتمام

وین صحنه ی شگفت بگوش جهانیان 

            تاروز رستخیز صلا میدهد ((قیام))

موج فرات/مجید لشکری


« کشتی شکست خورده »ی موج فرات ها
ارکان آسمان به تو دارد ثبات ها

ای مبتدا بهِ همه ی خیرها حسین!
ای منتهی الیهِ تمام نجات ها

باید که در کتابت فضلت درخت ها
مثل قلم شوند و سواحل دوات ها

کردند تعبیه به سر شیعه در ازل
از لطف چشم های تو عین الحیات ها

وقتی سه بار روی زبان برده می شوی
تغییر می دهی همه ی التفات ها

« صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین »
عیسی دمش به یُمن تو دارد حیات ها

من تشنه ی همیشگی روضه ی توام
دل خون تر از تنوره ی «الزابلات»ها

بی برکت دعای تو بر باد می ورد
«آتو الزکوة»ها و «أقیموا الصلوة»ها

خورشید سربرهنه/یدالله گودرزی


خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینه‌های عرش ترک برداشت قلب هزارپاره حیدر سوخت
از فتنه‌های فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت
حالت چگونه بود؟ نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی
بر ساحل شریعه خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت
جنگاوری ز اهل حرم کم شد، از این فراق قامت تو خم شد
آری، میان آتش نامردان فرزند نازنین برادر سوخت
هنگام ظهر کودک عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه
جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت
در آن کویر تفته آتشناک آن‌قدر داغ و غرق عطش بودی
تا آن‌که در مصاف گلوی تو حتی گلوی تشنه خنجر سوخت
چشمان سرخ ملتهبی آن‌روز چشم‌انتظار آمدنت بودند
امّا نیامدی و از این اندوه آن چشم‌های منتظر آخر سوخت
می خواستم برای تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم
امّا قلم در اوّل ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت

مرثیه در سوگ ساز شکسته/مهدی عاطف راد


http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSOlwQY49neAny2hn0uFZ_zB5_m10MGYT2PnkcrHaVJDXc-HR9dq1VNdNo



ای ساز بی‌نوای شکسته!
ای تارهای روح تو از هم گسسته!
دردا و حسرتا که شدی دفن در سکوت
حال‌آن‌که بود قلب تو سرشار از سرود
و جان عاشقت
آکنده از ترانه‌ی پرشور عشق بود.

یک عمر در وجود من، ای یار! زیستی.
بس شام و شب که با دل اندوهگین من
خواندی تو هم‌نوا.
با من تو اشک ریختی و غم گریستی.
با بانگ آسمانی آرام‌بخش خود
کردی ز بار محنت و اندوه خالی‌ام
دادی تسلی‌ام.

در لحظه‌های روشن شادی
همراه بودی‌ام.
در نغمه‌های دل‌کش خود می‌سرودی‌ام.
خنیاگر دقایق دلدادگی من
آهنگ شوربخش تو بود، ای سرود وصل!

هنگام بی‌کسی
آن‌دم که می‌فشرد دلم را سکوت تنهایی
و می‌کشید در بر خود غرقنای یأس دلم را
بودی نجات‌بخش من، ای مادر امید!
با بانگ دل‌نواز خود آرام و نرم‌نرم
از تنگنای تیره‌ی غم می‌رهاندی‌ام.
تا اوج دوردست هماوایی
با نغمه‌های سرکش خود می‌کشاندی‌ام.

ای ساز بی‌نوا!
اینک شکسته‌ای تو، دریغا
بی تو دل شکسته‌ی من، تنها
آخر چگونه این غم فرقت را
در این سکوت روح‌‌گسل تاب آورد؟

نفرین بر آن که کرد تو را خاموش
در هم شکست بانگ رسایت را
ای ساز بی‌نوا!
ای مونس قدیمی غمهای دیرپا!
ای هم‌سرا!







سه گانی/علی رضا فولادی



1

هرروز، گرم تابش تازه‌ست نور حق؛

یک جلوه از سری‌ست که بر نیزه برده‌اند،

خورشید در فلق.


(2)

حسین اتفاقی‌ست در ما،

یزید اتفاقی‌ست در ما؛

کدامیم آیا؟


(3)

آنچه هر آزاده می‌جوید،

برگی از تاریخ این وادی‌ست؛

کربلا میدان آزادی‌ست.


(4)

در شور کربلا

زنجیرزن کجا،

شمشیرزن کجا؟

بیعت با عشق/استاد جلیل صفر بیگی

 

1

احزاب و حنین و بدر من بودم و تو

شبهای بدون قدر من بودم و تو

من بودم و من بودم و تو بودی و تو

من بودم و تو چقدر من بودم و تو

 

2

من بودم و تو غدیر یادت رفته؟

بیعت کردیم امیر یادت رفته؟

اما دلمان گیر کسی دیگر بود

آن بیعت ناگزیر یادت رفته؟

 

3

دعوای سقیفه رفت زود از یادت

غوغای فدک نرفته بود از یادت؟

من بودم و تو چطور باید برود

میخ در و بازوی کبود از یادت؟

 

4

شیطان و من و تو باز هم هم دستیم

من بودم و تو به ظالمین پیوستیم

دست من و توست روی دست شیطان

من بودم و تو دست علی را بستیم

5

من بودم و تو تو عمروعاصی یا من؟

تو خطبه بخوان برای مردم تا من...

تنها تو خودت را برسان تا صفین

قرآن به سر ِ نیزه نمودن با من

 

6

آه از شب قدرمان چه تقدیر زدیم

آخر به چه جرات به صف شیر زدیم

آن شب شب قدر کوفه یادت مانده؟

بر فرق علی من و تو شمشیر زدیم

 

7

من بودم و تو تیر فراهم کردیم

سرنیزه و شمشیر فراهم کردیم

رفتیم به بازار بزرگ مکه

یک عالمه زنجیر فراهم کردیم

 

8

من بودم و تو چقدر می می خوردیم

سرمست شدیم غصه کی می خوردیم

در فکر امارت خراسان بودیم

هر شب نان گندم ری می خوردیم

 

9

من بودم و تو باز مباد از یادت...

چندی است که می رود زیاد از یادت

من بودم و تو نگو که نه! می ترسم

کم کم برود ابن زیاد از یادت

 

10

مسلم سر زد به کوفه یادت مانده؟

در در در زد به کوفه یادت مانده؟

از هر سو سنگ بود و تیر و نیزه

پر پر پر زد به کوفه یادت مانده؟

 

11

یک روز سیاه راه بستیم بر او

با خیل سپاه راه بستیم بر او

من من من من من تو تو تو تو تو

ما به چه گناه راه  بستیم بر او؟

 

12

یادت آمد خون خدا را من و تو...

یادت آمد که کربلا را من و تو...

یادت یادت یادت یادت آمد؟

یادت آمد که خیمه ها را من و تو..

13

اصغر که نشست تیر بر حنجر او

مانند کبوتری که بال و پر ِ او...

وقتی که به روی دست بابا جان داد

یک سو تنش اوفتاد و یک سو سرِ او

 

14

وقتی که تن ِ حسین را بر نیزه

شمشیر تبر تیر کمان سر نیزه

وقتی وقتی وقتی وقتی وقتی

وقتی که سر ِ حسین  بر سر نیزه...

 

15

من بودم و تو به نیزه سر را بردیم

من بودم و تو خون خدا را خوردیم

من بودم و تو خرابه و یک دختر

من بودم و تو که تشت را آوردیم

 

16

اشک و غربت خرابه و یک دختر

آه و حسرت خرابه و یک دختر

تشتی از زر میان آن یک خورشید

شام و ظلمت خرابه و یک دختر

17

من هستم و تو بیا به خود برگردیم

از هرچه که بود و هرچه شد برگردیم

تکبیر زنان به عشق الله ِ احد

شمشیر زنان سوی احد برگردیم

 

18

من هستم و تو ، غدیر ، بیعت با عشق

یک لحظه ی دلپذیر، بیعت با عشق

دستان خداست روی دستان نبی

دست من و تو ، امیر ، بیعت با عشق

 

19

من هستم و تو علی دگر تنها نیست

زهرای غریب و خون جگر تنها نیست

من هستم و تو به شام باید برویم

زینب دیگر در این سفر تنها نیست

 

20

یاران همه دارند کفن می پوشند

عطشانند و غرق بانگ نوشانونند

من هستم و تو مباد از اینجا برویم

هرچند چراغ ها همه خاموشند

 

21

فردا دریای خون به پا خواهد شد

هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد

تیری به گلوی حرمله خواهد خورد

سر از تن شمر هم جدا خواهد شد

22

فردا اصغر نیز تاب خواهد آورد

خنده به لب رباب خواهد آورد

عباس برای کودکان تشنه

از شط فرات آب خواهد آورد

 

23

فردا همه گویند سپهدار آمد

سقای حرم سید و سالار آمد

در دشت خروش و ولوله می افتد

گویند ابالفضل علمدار آمد

 

24

فردا اکبر موذن میدان است

فردا روز ولادت باران است

فردا سر ِ شمر می رود بر نیزه

فردا جشن رهایی انسان است

 

25

فردا روز عشق و روز شادی است

فردا قاسم منتظر دامادی است

به شام کسی نمی رود از اینجا

فردا جشن تولد آزادی است

 

26

فردا زینب تاج سرش را دارد

نورچشمش برادرش را دارد

فردا همگی به خیمه بر می گردند

عباس و علی اکبرش را دارد

27

فردا دیگر رقیه بی بابا نیست

دیگر نعش پدر روی شن ها نیست

آتش نگرفته است دیگر خیمه

باپاهای برهنه در صحرا نیست

رهرو عشق/استاد شفیعی کدکنی


باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعلة سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیدة جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحة تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد
راست، چون منظرة تابلوی آزادی‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحة تابندة آیین تو بود
آنچه بر ملّت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!

احرام آتش/سید مسیح شاه چراغی


تا سر زند خورشید او از صبح بامش

یک آسمان مست از تماشای مدامش

 

تا گردباد شوق او در دشت پیچید

صدها رمه آهو نشسته بین دامش

 

در خطبه زار روح بخش او نشستم

دارد عسل می ریزد از شهد کلامش

 

او علت پیدایش نور پدر بود

آری پیمبر غبطه خورده بر مقامش

اصلا فدک ارزانی دنیایتان باد

وقتی خدا کرده بهشتی را به نامش

 

تا با دل و جان پاسدار کعبه باشد

احرام آتش بسته در بیت الحرامش


یک روز آه آینه باید بگیرد

هر قلب سنگی که شکسته احترامش

 

سر تا به پایش ذوالفقار است و رشادت

آمد برون شمشیر مولا از نیامش

 

باید علی را یک نفر پاسخ بگوید

بغض گلوگیری شده زخم سلامش

 

در باغ زخمش کربلایی ریشه کرده است

تصویر زینب مانده در قاب قیامش

 

طوفان وزیده.....چادرش بر باد رفته است......

افتاده آتش آه،بر جان خیامش

 

در انتظارم یک نفر یک روز از راه

شاید بیاید تا بگیرد انتقامش

مرثیه/محمد رضا راثی پور


ای جان محض از تن خاکی رها شده

از کیمیای عشق الهی طلا شده

با خون وضو گرفته به قصد نماز عشق

در این فریضه بر همگان مقتدا شده

احرام بسته در ره حجی خلیل وار

آنگاه در مناسک سرخش فدا شده

تمکین نکرده سلطه بیداد پیشگان

هر چند از این خطر هدف کینه ها شده

ای سر خط صحیفه اخلاص-ای حسین-

میثاق عشق با قلم تو ادا شده

راه تو از صباح ازل تا شب ابد

معیار انتخاب درست از خطا شده

بار امانتی که فلک را شکست پشت

بر شانه تحمل تو جابجا شده

عهد الست را که بلی گفت همچو تو؟

ای از سر ولا به بلا مبتلا شده

گندم ری/دکتر محمد رضا ترکی



مرد فریاد برآورد :"مرا یاری نیست ؟"*
کوفیان هلهله کردند :"...هلا...آری نیست"
شمر تکبیر برآورد که در لشکر تو
پرچمی نیست به پا ، دست علمداری نیست!
[ شمر و تکبیر!؟ بلی بین حقیقت وَ دروغ
ای بسا، گرچه به ظاهر، ره بسیاری نیست ]
مرد غرید که تکبیر شما تزویراست
ور نه حاشا که شما را به خدا کاری نیست
گرم سودای خدایید به بازار سیاه
آه ، مکّاره تر از این سر بازاری نیست!
[ غیرتم کشت که چندی ست به بازار دروغ
می فروشند وطن را و خریداری نیست ! ]
مرد غرید : "مرا مرگ حیاتی تازه ست
زندگی کردن با خواری ، جز عاری نیست"
عُمَر سعد به ری - اما - می اندیشید
- "بهتر از گندم ری هیچ بر و باری نیست.."
مرد نالید : " تو را هرگز از گندم ری
یا که از مردم وی حاصل سرشاری نیست
آسیاها همه بر خون شما خواهد گشت
نان نفرین شدگان لقمهّ همواری نیست"
[ زندگی گرچه مصافی ست میان بد و خوب
کربلا حادثه قابل تکراری نیست * ،
غالبا شمر و یزیدند به جولان اینجا
حُر که سهل است ، در این معرکه مختاری نیست! ]
* هل من ناصر ینصرنی؟
* لایوم کیومک یا اباعبدالله!
 


از عشق و خون/ضیا الدین ترابی


1

بال فرشته بود که می ریخت

                                  بر زمین

وقتی که آفتاب فرود آمد

از ساحل فرات به میقات


2

شمشیر ها

برهنه تن

آغوش کرده باز

در انتظار پیکر گل

                       گل که می شکفت

3

بر نیزه برهنه که خورشید می برند

هفتاد و دو ستاره زخمی

با لاله های بدرقه می مانند

در شش رواق مائده ای سرخ

تنهائی/سعید بیابانکی


بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

با واژه ها نامهربانی کرده باشد

بگذار ما را باد با خود برده باشد

تنهایی ما را جهانی کرده باشد

بگذار بین دوستان و دشمنانت

خنجر فقط پادرمیانی کرده باشد

می داند احوال من بی برگ و بر را

هرکس که عمری باغبانی کرده باشد

کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ

بالای نی شیرین زبانی کرده باشد

ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی

لب هایتان را خیزرانی کرده باشد ...

و حر/سودابه امینی


و حر

 

 دقیقه ی شگفت نینواست

 

که از حدود کوفه بابشارت فرشتگان

 

واز سیاهه ی سپاه ابن سعد

 

به روشنای پلک های "یاحسین"

 

دربهشت می رسد

 

وحر همان کسی است

 

که روح بی بدیل خویش را

 

به دست ریسمان نور می دهد

 

وحر دقیقه ی درنگ چشم باطن است

 

که درحدود"یابشیر"و "یا نذیر"

 

شهید می شود

 

وحر کسی شبیه حیرت من وشماست

 

که انتخاب خویش را

 

در آخرین دقیقه های تیرگی

 

 به سبز وسرخ پرچم حسین(ع)

 

سپید می شود

 

وحر قیامت من وشماست

 

وحر بشارت بزرگ ماجرای کربلاست

 

 

رباعیات/رضا اسماعیلی



1

چون خونِ خدا ، بیا مسلمان باشیم

یا حداقل ، شبیه سلمان باشیم

مولا ، سگ آستان نمی خواهد مَرد !

او کرده قیام ، تا که " انسان " باشیم

2

من خون خدا ، شکوه بسم اللهم

گوینده ی « لا اِلهَ اِلا اللهَم »

درسینه اگر محبت من داری

ارباب مخوان مرا ، که عبداللهم

3

گفتی به من ارباب ! خطا گفتی تو

شرمنده شدم ز دوست ، تا گفتی تو

من بنده ام و مقام من جز این نیست

شرک است به بنده ای « خدا » گفتی تو

4

غافل تو ز لا اله الا اللهی

هرگز به حریم « او » نداری راهی

در وادی شرک می روی ، گمراهی

در عشق ، اگر شدی حسین اللهی

5

وقتی که حسین را تو " سین " می خوانی !

در تعزیه ، روضه ی حزین می خوانی

یعنی که حماسه را غلط می فهمی

وقتی که ز کوه اینچنین می خوانی

6

ای مرثیه خوان ! گزافه گفتن کفرست

با لهجه ی دین ، خرافه گفتن کفرست

اسلام دو نور عترت و قرآن است

جز این ، سخنی اضافه گفتن کفرست

7

با کرب و بلا ، سراب می بافی تو

یک پرسش بی جواب می بافی تو

مفهوم حسین را نمی فهمی ، حیف

با خون حسین ، آب می بافی تو !

8

ای مرثیه خوان ! ز چشم و ابرو بگذر

از خال لب و کمند گیسو بگذر

این مرد بزک کرده ! ابوفاضل نیست

تکبیر بگو ! از این هیاهو بگذر

9

غافل ز کرامت مُحرّم هستیم

دلداده ی بزم سوگ و ماتم هستیم

با خنجر جهل ، سر بُریدیم از عشق

ما ابن زیاد و ابن مُلجم هستیم !

10

ای مرثیه خوان ! ز های و هو می گویی

از رأس بریده و گلو می گویی

از داغ اسارت و تنور و گودال

پس کی ز حسین ُسرخ رو می گویی ؟!

11

ای مرثیه خوان ! ز نور جانت خالی ست

از پرتو معرفت ، جهانت خالی ست

این روضه نمی دهد به ما حالی چون :

از عشق و حماسه ، داستانت خالی ست

12

در مرثیه ات ، حسین تنها « سین » ست !

در کرب و بلا ، شکسته ای غمگین ست

تو تاجر گریه ای و جای شک نیست

از تلخی سوگ ، کام تو شیرین ست !

13

این روضه وضو ندارد و زیبا نیست

دنیا زده است ، شیعه ی مولا نیست

این « سین » که تو خوانده ای ، به قرآن سوگند !

در سوره ی سرخ ظهر عاشورا نیست

14

ای مرثیه خوان ! نگاه تو زیبا نیست

چون روح تو ، از تبار عاشورا نیست

گفتی سبب قیام دریا ، آب است !

این روضه ، شناسنامه دریا نیست

15

ای مرثیه خوان ! روضه غفلت کافیست

با ذکر خرافه ، کسب شهرت کافیست

از خون خدا ، برادر من ! شرمی

با سکه ی کربلا ، تجارت کافیست

16

ای مرثیه خوان ! روح تو نورانی نیست

آیینه در این روضه که می خوانی نیست

بر روی حماسه می زنی سیلی تو

با دست خرافه ، این مسلمانی نیست !

17

ای مرثیه خوان !  کرب و بلا ماتم نیست

میراث حسین ، درد و داغ و غم نیست

جان مایه ی نهضت حسینی این ست :

" هر کس که به ظلم تن دهد ، آدم نیست "

18

ای مرثیه خوان ! زبان عاشورا باش

هم قبله ی کاروان عاشورا باش

با لهجه ی سرخ عشق ، همچون زینب

بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش

نگاهی به از زخمهای آینه و چشم/سروده ضیا الدین ترابی/صابر امامی


اگرچه رد پای ترکیب‌بند به شاعران بسیار پیش از محتشم برمی‌گردد و کسانی هم‌چون فرخی سیستانی و قطران تبریزی، در این قالب ذوق‌آزمایی کرده بودند، امّا هیچ‌کدام نمی‌دانستند، حتّی خود محتشم نیز،‌ که روزی این قالب به‌نام محتشم ثبت، و‌ دامنة توجه به آن، ‌تا روزگار حاضر، تا عصر مدرنیته، کشیده خواهد شد.
شگف‌تر آنکه شاعر هم‌عصر محتشم، وحشی ‌بافقی، با آن ترکیب‌بند بسیار زیبا و پرسوز خود: «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» نیز نتوانست این شانس را از آن خود کند و این همان چیزی است که ما را به عنایت رهنمون می‌سازد و در باور به این اصل بزرگ عرفانی، می‌تواند مورد توجه و تأنی قرار گیرد.
مولانا سید کمال‌الدین علی فرزند خواجه میر احمد کاشانی که محتشم تخلص می‌کرد (996-905) پس از این‌که قصیده‌ای در مدح شاه‌تهماسب صفوی و دختر وی پری‌خان خانم می‌سراید و بی‌پاسخ می‌ماند، به آستان سالار شهیدان روی می‌آورد و ترکیب‌بندی را در ابریشم شعر و مرثیه می‌پیچد که نه‌تنها این قالب ادبی را مصادره می‌کند که خیل عظیمی از شاعران از جلمه وحشی بافقی، وصال شیرازی، با ترکیب‌بندی در 118 گره و صفایی جندقی، با ترکیب بندی در 114 گره و علامة بحرالعلومی در یازده بند و دیگر شاعران از همان زمان، به تقلید از او می‌پردازند.
این‌که می‌گویم در جهان مدرن معاصر نیز‌، محتشم هم‌چنان جلودار است و مورد توجه شاعران معاصر، به دلیل استقبال شاعرانی چون مشفق، قزوه و حتّی شاعر نوپردازی چون ضیاء‌الدین ترابی است.
امّا چیزی که باید به آن توجه کرد این است که استقبال آنها با توجه به ذهنیت شعر و نوپردازی این سه شخصی متفاوت است.
مشفق کاشانی ترکیب‌بند محتشم را بیت‌ به بیت به صورت مسمط درآورده است، و در دوازده بند جداگانه، به نام «زینـ[‌المراثی» آن را تسمیط کرده است.
...{تا از چمن بهار طرب‌خیز،‌ پا کشید
باد خزان به گلشن آل علی وزید
روزی که تشنه‌لب، به لب آب شه شهید
«بودند دیو و دد، همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا»}...
(آذرخش - صفحة 259)
قزوه ترکیبی چهارده بندی به نام «کاروان نیزه» پرداخته است:
...{گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه حبیب بود...
یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود...}
(شعر عاشورا- یادوارة 16- صفحة 103)
و استاد ضیاء‌الدین ترابی، شاعری با ذهنیت و زبانی متفاوت، شعری در هفت‌بند به نام «از زخم‌های آینه و چشم» سروده است:
«شمشیرها
برهنه‌تن
آغوش کرده باز
در انتظار پیکر گل
گل که می‌شکفت»
(از زخم‌های آینه و چشم- صفحة 66)
این شعر در کل از هفت ‌بند، ترکیب شده است که به‌نوعی ملهم از ترکیب‌بند محتشم است، چرا که شعرهای این مجموعه نیز به‌نوعی در ارتباط با حادثة بزرگ جهانِ اندیشه و باور و قداست، یعنی عاشوراست. بگذریم از این‌که گزینش هفت ‌بند، هفت ‌بندی نی را به ذهن متبادر می‌کند،‌ و نی‌ نوای حزن‌انگیز، اگر روزی برای مولانا که خود شاعر غزل عاشورایی بسیار زیبای «کجایید ای شهیدان خدایی» است، از عشق حکایت می‌کرد و از جدایی شکایت، از نیستانی می‌گفت که انسان این نی‌ِ در نوا، از او دور افتاده است از درد اشتیاق می‌گفت و از اصل و بازجستن روزگار وصل، و همة این‌ها مفاهیمی هستند که تجلی باشکوه آنها در حماسة عاشورا اتفاق می‌افتد، و مولانا با نگاهی این‌چنین بانگ نای را آتش می‌دانست، آتش عشقی که بی‌بهرگان از آن، سزاوار نفرین بودند:
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می‌فتاد
این نی حدیث راه پرخون می‌کند؛ راهی که آغاز حقیقی آن، بر گونه اساطیر در عاشورا به فرجام می‌رسد و همین نی‌نوا قصه‌های عشق مجنون می‌کند، که اگر عشق را در تحلیل بلندترین حماسة بشری، ظهر دهم محرم 61 هجری به کناری نهیم در درک بسیاری از ابعاد آن به بن‌بست می‌رسیم و رازهای آن نگشوده می‌ماند چرا که کلید آن را بی‌سبب فروگذاشته‌ایم.
نی با نوای محزون خود که از بندبند هفت بندش برمی‌آید، و زمین و آسمانِ دل مخاطبان را در اهتزاز حزن‌انگیزش تسخیر می‌کند سخن از عشق می‌گوید که جسم خاک با بالهای او به افلاک می‌رود، کوه در رقص می‌آید و چالاک می‌شود و جان می‌بازد، نی سخن از معشوقی می‌گوید که همه اوست و عاشق پرده‌ای بیش نیست و حیات همه اوست و عاشق مرده‌ای بیش نیست، و همة این مفاهیم از خورشیدی برمی‌آیند که در منظومة شمسی نینوا می‌درخشد و پرتوهای نوریِ پیام‌های والای خود را تا اقصا نقاط جهان می‌رخشد.
و این‌گونه است که ما در این الهام یک شاعر معاصر از ترکیب‌بند محتشم، به هفت‌ بند می‌رسیم و از هفت‌ بند به نی و از نی به نی‌نوا، و نینوا نام دیگر کربلاست.
این همان ذهن نوپرداز است که او را از ورطة سنت و از افتادن به سنت‌پردازی‌های کلیشه دور می‌کند و به جای این‌که شاعر چون اقتباس‌های قبلی و حتی شاعران هم‌عصرش که معمولاً دوازده بند را به نام دوازده امام و یا چهارده بند را به نام چهارده معصوم و مثلاً 124 بند را به نام 124 هزار پیامبر و... انتخاب می‌کنند؛ دور از بهانه و در یک شعور شاعرانه و خلاق، با انتخاب 7 بند، با ایجاد لایه‌های زیرین، به مخاطب اجازه دهد که در فهم و رسیدن به معانی دیگر راهی باز و سیال در پیش رو داشته باشد.
در رابطه با انتخاب هفت ‌بند، برای شعر، می‌توان به سراغ رمزپردازهای خود واژة هفت نیز رفت.
«هفت از ارقامی است با ابعاد و نیروی ژرف تأکیدی، هفت رسیدن به مرحلة کمال و الوهیت را در خود دارد. روزهای سال، در فرهنگ تمامی ملت‌ها، در سیستم‌هایی که از هفت ‌روز برخوردارند، به کمال می‌رسند، ماه‌ها از هفته‌ها به‌وجود می‌آیند و سالها از ماه‌ها، بنا به گزارش تورات خداوند جهان را در هفت روز آفریده است، هفت در خود پرتوهایی از طنین اوج،‌ کامل شدن و نهایت هر پدیده‌ای را به همراه دارد. ما اگر اندکی تأمل کنیم طنین سهمگینی از عدد هفت را در ابعاد گوناگون زندگیمان داریم، از هفت ‌سین نوروز تا هفتم یک مرگ، نویسندة کتاب «زبان رمزی قصه‌ها»، در قصة هفت فرزند هیزم‌شکن، فرزند اوّل را مرحلة مادی انسان، فرزند دوّم را مرحلة حسی و عاطفی انسان و فرزند سوّم را هوشمندی انسان و فرزند چهارم را رسیدن به مرحلة اشراق و شهود که برتر از هوشمندی است معنی می‌کند، فرزند پنجم را قدم گذاشتن به شهود و مقام معنوی، فرزند ششم را به‌دست درآوردن قدرت و استعدادهای انسانی به کمک اراده معرفی می‌کند و سرانجام آخرین فرزند یا هفتمین برادر منجی که نمودار اصل بی‌مرگی، اخگر الهی است که در دامان ماده افتاده است و شش برادر خود را با راهنمایی به حیات جاویدان می‌رساند، که همانا رسیدن به خدا و اتصال با الوهیّت می‌باشد.
به این ترتیب تنها راه نجات، و رسیدن به حیات جاودانی، در رسیدن به خداست و این در هفتمین مرحله، یا هفتمین طور وجود آدمی، به وقوع می‌پیوندد.
در کتاب مرصادالعباد، نجم رازی دل را به هفت طور تقسیم می‌کند و هفتمین طور دل، که عمیق‌ترین مرحله و چگونگی وجود آن است، محل ظهور الوهیّت و نور خداست، و البته این معنا با آسمان‌های هفت‌گانه که ملکوت خداوند در آسمان هفتم جای دارد بی‌ارتباط نیست. با نگاه دیگر می‌توان 7 را جمعی از 3، که رمز الوهیّت است و 4، که رمز کمال و تمامیّت است دانست و از همه جالب‌تر حضور چشم‌گیر واژة 7 و 3 و 4 و مضربهای آنها در داستانهای معراج پیامبر است که من برای نمونه یک پارة کوچک از آنها را نقل می‌کنم:
«از امام موسی کاظم(ع) پرسیدند که به چه علّت تکبیر در افتتاح نماز هفت مرتبه سنّت شده است و به چه علّت در رکوع «سبحان ربی العظیم و بحمده» می‌گویند و در سجود «سبحان ربی الاعلی و بحمده» می‌‌گویند؟ حضرت فرمود: حق تعالی آسمانها را هفت آفریده و زمینها را هفت آفریده و حجابها را هفت آفریده و چون حضرت رسول(ع) به معراج رفت به مرتبة قاب قوسین رسید و یک حجاب از حجاب‌های هفتگانه برای او گشوده شد، یک مرتبه الله‌اکبر گفت و هم‌چنین... تا آنکه هفت حجاب او گشوده شد و هفت مرتبه الله‌اکبر بگوید تا حجاب‌هایی که سبب بُعد او از جناب اقدس الهی گردیده از پیش او برداشته شود؛ و چون حضرت رسول (ص) بعد از دفع حجاب‌ها، انوار عظمت و جلال حق‌تعالی بر دلش جلوه کرد، اعصابش بلرزید و رکوع افتاد و گفت: «سبحان ربی العظیم و بحمده» و چون سر برداشت نوری از آن عظیم‌تر بر او جلوه کرد، سپس به سجده افتاد و گفت: «سبحان ربی الاعلی و بحمده» و چون هفت مرتبه این ذکر را گفت ساکت گردید و به این سبب مقرر شد که این ذکرها در رکوع و سجود گفته شود.»
(حیا\‌القلوب – صفحة 296)
بدیهی است مقام، مقام عدد و شمارش نیست، حجاب‌های خدا هفت پرده حجاب محدود و قابل شمارش نیست و در‌ آن لحظاتِ ناب حضور قلب رسول(ص) با هفت مرتبه ذکر نمی‌توانست آرام یابد، و این همان بار نمادین عدد هفت است که دلالت بر کمال و سمت نهایت می‌کند.
و خیلی جالب است که در کتاب «از زخم‌های آینه و چشم» ما در بند هفتم، یعنی در اوج و نهایت منظومه، به دوازده شعر کوتاه می‌رسیم، که در عین آنکه عدد مقدس دوازده را در ذهن شیعه می‌تواند طنین‌انداز باشد، از عاشورا سخن می‌گوید و صحنه‌هایی که در نینوا اتفاق می‌افتد، منظومه‌ای که از هفت بند تشکیل می‌شود و در عین آنکه در این هفت‌بند، هفتاد و دو قطعه شعر کوتاه نیمایی به نمایش گذاشته می‌رسد در بند هفتم به حماسة خونین هفتاد و دو تن می‌رسیم، به سرداری سردار بی‌سر.
اگر آسمان هفتم، جایگاه آن معنای محض قدسی است، در بند هفتم این مجموعه، در نهایت کار به شعرهای مطرح عاشورایی می‌رسیم، هم‌چنان‌که آسمان‌های فرودین،‌ هم‌چون ششم و پنجم و چهارم و سوّم و دوّم و اوّل هرکدام اثری از آن معنای پاک و منزه را نمایش می‌دهند و پرتوی از آن معنای والای الهی را در پیشانی دارند، بندهای پیشین این مجموعه نیز می‌توانند در امتداد رسیدن به ظهر دهم محرم و نینوای حسینی در وحدتی همگون در کنار هم قرار بگیرند و عمل کنند.
اگر به‌قول نجم رازی، دل هم مرتبه دارد و با گذشتن از مرتبه‌های؟ سرانجام به طور و مرتبة هفتم می‌رسیم که در آن‌جا هرچه هست ظهور الوهیت اوست و جای پای هیچ اندیشه و احساس غیر از الوهیت نیست، به نظر می‌رسد شعرهای بندهای پیشین این هفت بند، باید مراحلی و مرتبه‌هایی برای رسیدن. بند هفتم باشد،‌ و عجب نیست که در بند اوّل این مجموعه ما از بهار سخن می‌شنویم، بهاری که می‌تواند یک آغاز باشد، آغازی برای یک حرکت و نویدی برای شکوفایی، و در بند دوّم از خاطره‌ای بلند‌بالا سخن می‌رود که چون بهار بالنده‌ است و در مسیرِ سحر، دلِ انسان باورمند را گرم می‌کند در بند سوّم سخنی از باد و باغ است، باغی که در مرور باد و توفان، تصویری از درخشش خورشید از اضطراب‌های او می‌کاهد، در بند چهارم سخن از خشم و شوق است، اشتیاق دیدار خورشید، خشم از بادهایی که بر باغ و بر بهار می‌تازند. بادهایی که سرانجام در آن ظهر دهم خورشید بر نیزه کردند و منظومة آسمانی عشق را در دل منظومة شمس زمینی بنا نهادند، در بند پنجم، از باد و زخم سروده می‌شود، ناخودآگاه شاعر به فراز سخن نزدیک می‌شود و از آن‌جا که در عاشورا جز حماسه حماسة شرف، ناموس و زیبایی، انسانیت و آزادی و عدالت، و در یک کلام حماسة عشق و عشق و عشق و عشق... چیز دیگری نمی‌توان یافت، شاعر نیز بی‌اختیار متوجه حماسة ملی کشورش می‌شود و با تلمیحاتی چون سیاووش، افراسیاب، پیران، رستم، اسفندیار، زال، سیمرغ و بهمن، خواننده را در فضایی از حماسه، در هفت‌ توی قلعه‌های خون و مرگ و شرف، رها می‌کند، و این‌گونه با گذر از بند ششم که سخن از هجران است و یار، به بند هفتم می‌رسیم، بندی با عنوان «از عشق و خون» و شعرهایی که لحظه‌های بریده‌بریده‌ای از عاشورا را به تصویر می‌کشد و افشا می‌کند، چرا که در طور هفتم، یعنی نهایت بند اوّل، راهی که با بهار آغاز شده بود، نمی‌تواند جز عشق، جز خون، جز جان باختن برای جان یافتن، چیزی دیگر باشد و چه خوب حس کرده است ناخودآگاه شاعر آقای ترابی، که برای رسیدن به این بند، باید از بند پنجم گذشت بندی که عناصر و مواد اوّلیة ساختمان و بودن خود را از شاهنامه به وام گرفته است و از فضای حماسی، ایران دین‌مدار و ایران باشکوه باستان، ایران خالق حماسه‌های استقلال شأنیت،‌ شخصیت و آزادگی به چنگ‌آوردن نام و فروگذاشتن ننگ.
و این‌گونه شاعر نشان می‌دهد که رسیدن به عاشورا در جهان هستی و معرفت،‌ رسیدن به اوج و نهایت عشق، زیبایی عرفان و حماسه و انسان است.
و این است که ترابی را در میان شاعران نوجو و نوپرداز معاصر، با توجه به سال چاپ مجموعه- 1373- در مقام پیشروان شعر عاشورایی در قالب‌های نو قرار می‌دهد چیزی که بسیاری از دوستان شاعر و منتقدان از آن غافل شدند و حق پیشرو بودن او را نادیده گرفتند.
شعرها همه نیمایی‌اند و کوتاه، و در برش سریع، که بی‌شباهت به حرکت‌های تند قلم‌موی یک نقاش، یا هاشورهای پی در پی قلم یک طراح نیست؛ شکل می‌گیرند، بی‌آنکه مقیّد به پایان‌بندی خاصی باشند که در فرم‌های شناخته شده‌ای چون دایره‌ای، مارپیچی یا فنری و... به کار گرفته می‌شوند.
شعرها هرچند از وزن نیمایی برخوردارند. امّا اهتمام خاصی به قافیه ندارند، و به همین دلیل در بیشتر آنها، اکثریت قریب به اتفاقشان، استفاده از قافیه به چشم نمی‌خورد،‌ شعرها همان‌گونه که راحت و در مضامین خالی، بی‌هیچ زمینه‌ای، شروع می‌شوند، همانگونه هم به‌راحتی با ارائه احساس و اندیشه شاعر، چون حبابی به پایان می‌رسند و چون چراغی، خیلی راحت و آسان، خاموش می‌شوند:
بهار زخم که می‌بارد
از هوا
ناگاه
ستاره می‌شکفد،
در چمن
کنار دلم.
(از زخم‌های آینه و چشم - صفحة 16)
این‌که شاعر هیچ‌گونه التزامی به قافیه،‌ از خود نشان نمی‌دهد، و پایان‌بندی خاصی را تعقیب نمی‌کند. دلیل آن را در کوتاهی شعرها باید بست، شعر کوتاه اصولاً فرصتی برای تکنیک‌هایی که می‌تواند نسبت به اصل و ذات موضوع، زاید محسوب شوند نمی‌دهد، برای رسیدن به شعر کوتاه، باید از هرچیزی که بی‌سبب بر دامنة سخن می‌افزاید پرهیز کرد و نتیجة منطقی چنین پرهیزی می‌شود نمونه‌هایی که آقای ترابی در این مجموعه آفریده است، با همة اینها، شاعر از موسیقی درون بیت‌ها غافل نیست و با تکرار صداها و هجاهای خاصی از حروف، به طنین یک موسیقی بیرونی در درون ادبیات دست می‌یابد، مانند استفاده و تکرار کلماتی مثل «خوش است»، «سفر»، «قفس»، «می‌توانستم» در شعر زیر:
دلم خوش است
به بوی بهار و
رنگ سفر
در این قفس که هوای گرفته‌ای دارد
دلم خوش است
ولی
کاش می‌توانستم
سفر کنم به بهاری که
بی‌قفس باش.
(همان- صفحة 17)
شاعر در استفاده از عناصر حماسة ملی،‌ از سیاوش دوبار استفاده می‌کند. اوّل آن‌جا که سیاوش را رو در ‌روی دریای آتش می‌بیند با پیراهنی از عشق، دوّم آن‌جا که تصویری از خون سیاوش‌ می‌دهد در تشت زر در برابر افراسیاب و این هر دو بی‌شباهت به سردار عاشق ظهر دهم نیست که با چهره‌ای برافروخته از عشق، در برابر دریای آتش کینة ستم ایستاد است و دوّم آن‌جا که خورشید منظومة عاشورا در تشت زر در برابر یزید که هم‌چون افراسیاب منفور است قرار می‌گیرد، حضور کاملاً نیاندیشیده و ناخودآگاه شهید همة پاکی‌های حماسة ملی، در آستانه رسیدن به بند هفتم، خود ریشه در ناخودآگاه جمعی ایرانیان می‌تواند باشد و عَلَمی در راه برای رسیدن به ظهر دهم.
ظهری که آفتاب بر ساحل فرات به میقات فرود آمد، تا گردی سوار از سپاهیان تاریکی از آن سوی نخل و آب چون آیینه‌ای به بیعت خورشید برود، و این بیعت تا زمان‌های ابدی، از سوی آیینه‌های آزادة ملت‌های جهان، تکرار شود، تا چون آیینه‌هایی که در برابر هم قرار می‌گیرند، جهان را از پرتو عاشقانة آفتابِ منظومة عشقِ ظهر دهم به نور و روشنایی برسانند.
ظهری که پیکر گل، در آغوش برهنة شمشیرها شکفت تا ذوالجناح از سایه‌سار نخل تنها و بی‌سوار برآید تا بانوی خیمه‌های عطش بر لاله‌های نور اشک ببارد.

نقد و تحلیل مرثیه در ادوار شعر پارسی/علی اسلامی


اشاره

مرثیه‌ در اوان‌ پیدایش‌ و گسترش‌ شعر فارسی‌ پابه‌پای‌ مضمون‌های‌ دیگر ادبی‌ به‌ تقلید از شعر عربی‌ به‌ وجود آمد و در گذر زمان‌ انواع‌ گوناگونی‌ به‌ خود گرفت‌. بررسی‌ سیرتطور مرثیه‌ بیانگر این‌ مطلب‌ است‌ که‌ مرثیه‌ از نوع‌ رسمی‌ به‌ نوع‌ مذهبی‌ متحول‌ شده ‌است‌. به‌ گونه‌ای‌ که‌ در چند قرن اخیر معنای‌ خاص‌ خود یعنی ‌سوگ‌ بر سید الشهدا به‌ کار برده‌ می‌شود.

از ابتدای‌ پیدایش‌ شعر فارسی‌ تا قرن‌ هشتم‌ هجری‌ مرثیة‌ غالب‌، مرثیة‌ رسمی ‌است‌ که‌ در قالب‌ قصیده‌ سروده‌ می‌شد. اما رفته‌‌رفته‌ و با به‌قدرت‌رسیدن حکومت‌ صفویه‌ مرثیة‌ مذهبی‌ در قالب‌ ترکیب‌بند رایج‌ می‌گردد. پس از اوج گرفتن‌ مرثیه‌سرایی‌ مذهبی‌ دو شیوة‌ دیگر مرثیه‌ مذهبی‌ یعنی‌ نوحه‌ و مقاتل‌ منظوم‌ درقالب‌ مثنوی‌ ابداع‌ گردید. در یکصد سال‌ اخیر به‌‌علت‌ خیزش‌های‌ مردمی،‌ شاعران‌ مضامین‌ مذهبی‌ را با مضامین‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ تلفیق‌ کردند و نوعی‌ مرثیه‌ وطنی‌‌اجتماعی‌ به‌ وجود آوردند که‌ نقش‌ مرثیه‌ را از حد سوگ به‌ مرتبة‌ تحریک‌ و بیداری‌ مردم‌ به‌ عنوان‌ یک‌ وظیفة‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ برتری‌ بخشید.

در میان‌ انواع‌ مراثی‌، مرثیه‌ مذهبی‌ از صداقت‌ بیشتری‌ برخوردار است‌ و بر شنوندگان‌ تأثیر قوی‌ دارد.

در تاریخ‌ ادبیات‌ فارسی‌ هر یک‌ از شاعران‌ بر اساس‌ اندیشه‌ و نگرش‌ خاص‌ خود، به ‌مرثیه‌سرایی‌ پرداخته‌اند. زبان‌ مراثی‌ ساده‌ است‌. حتی‌ شاعران‌ مُغلق‌گو نیز در مرثیه‌سرایی‌ زبانی‌ ساده‌ دارند. واژگان‌ مرثیه‌ محدود به‌ زنجیرة واژگان‌ عاطفی‌ است‌. در مراثی، وحدت‌ عاطفی‌ بسیار قوی‌ است‌.

تعریف‌ مرثیه‌ و جایگاه‌ آن‌ در انواع‌ ادبی‌

غالب‌ فرهنگ‌های‌ معتبر ذیل‌ مرثیه‌ چنین‌ نوشته‌اند:

مرثیه‌، رثا: در لغت‌ گریستن‌ بر مرده‌ و برشمردن‌ محاسن‌ و محامد وی‌ است‌ و در اصطلاح،‌ شعری‌ را که‌ در رثای‌ کسی‌ ساخته‌ باشند، مرثیه‌ می‌گویند.1

زین‌العابدین‌ مؤتمن‌ در کتاب‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ جامع‌ترین‌ تعریف‌ مرثیه‌ را به‌دست‌ داده‌ است.‌ او می‌نویسد:

مرثیه‌ یا رثا در اصطلاح‌ ادب، بر اشعاری‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ در ماتم‌ گذشتگان‌ و تعزیت‌ یاران‌ و بازماندگان‌ و اظهار تأسف‌ بر مرگ‌ پادشاهان‌ و بزرگان‌ و ذکر مصائب‌ ائمة‌ اطهار مخصوصاً حضرت‌ سیدالشهد و دیگر شهدای‌ کربلا و ذکر مناقب‌ و مکارم‌ و تجلیل‌ از مقام‌ و منزلت‌ شخص‌ متوفا و بزرگ‌ نشان‌ دادن‌ واقعه‌ و تعظیم‌ مصیبت‌ و دعوت‌ ماتم‌زدگان‌ به‌ صبر و سکون‌ و معانی‌ دیگر از این‌ قبیل‌ سروده‌ شده‌ باشد.2

با توجه‌ به‌ این‌ تعریف‌ می‌توان‌ چنین‌ استنباط‌ کرد که‌ در جامعة‌ ادبی‌ ایران‌ مرثیه‌ دارای‌ دو معناست‌: معنای‌ عام‌ و معنای‌ خاص‌؛ در معنای‌ عام، ‌مرثیه‌ شعری‌ است‌ که‌ شاعر به‌واسطة‌ آن‌ غم‌ فقدان‌ و محاسن‌ شخص‌ متوفا را برمی‌شمرد و در معنای‌ خاص‌، شعری‌ است‌ که‌ شاعر در سوگ‌ و شهادت‌ حضرت‌ امام‌ حسین‌ و وقایع‌ مربوط‌ به‌ کربلا و ائمة‌ معصوم سروده باشد.

مرثیه‌ از انواع‌ ادبی‌ کهن است‌ که‌ از دیرباز در ادبیات‌ ملت‌های‌ گوناگون‌ همچون‌ اعراب‌ و یونانیان‌، در مفهوم‌ سوگ‌ بر عزیزان‌ ازدست‌ رفته‌ و گذرا بودن‌ عمر به‌ کار رفته‌ است‌ و از این‌ نظر می‌توان‌ گفت‌ که‌ مرثیه‌ یک‌ نوع‌ ادبی‌ جهانی‌ است‌ که‌ محتوای‌ آن‌ در ادبیات‌ تمامی‌ ملت‌های‌ جهان‌ مشترک‌ است‌.

مرثیه‌، سخنی‌ تأثرانگیز است‌. از آنجا که‌ مرثیه‌ از دلی‌ سوخته‌ و جانی‌ اندوهگین‌ برخاسته‌ و با بیانی‌ ساده‌ و عاطفی‌ بازگوکنندة احساسات‌ درونی‌ و واقعی‌ شاعر است‌، در شمار زیباترین‌ و ماندگارترین‌ اشعار ادبیات‌ فارسی‌ است‌.

انواع‌ مرثیه‌ در شعر فارسی‌

بر اساس‌ توصیف‌ و ذکر محامد و محاسن‌ شخص‌ متوفا در مرثیه‌ است‌ که‌ مرثیه‌ را به ‌انواع‌ گوناگون‌ تقسیم‌ می‌کند. مرگ‌ پادشاه‌ زمان‌، مرگ‌ دوستان‌ و آشنایان‌، مرگ‌ همسر و فرزندان‌، مرگ‌ شخصیت‌های‌ مهم‌ مذهبی‌، مرگ‌ پهلوانان‌ و قهرمانان‌ ملی‌، حوادث‌ طبیعی ‌همچون‌ زلزله‌ و سیل‌ و حملة‌ دشمنان‌ به‌ وطن،‌ همه‌ و همه‌ می‌تواند ذهن‌ و تخیّل‌ شاعر را متأثر سازند و شعری‌ که‌ شاعر دربارة‌ هر یک‌ بگوید نوع‌ مرثیة‌ او را مشخص‌ می‌کند.

تقسیم‌بندی‌ مرثیه‌ غالباً بر اساس‌ محتوا و موضوع‌ است‌. برخی‌ از محققان‌ آن‌ را به‌ چهار قسمت‌ تقسیم‌ کرده‌اند:3

1. مرثیة‌ مذهبی‌ 2. مرثیة‌ درباری‌ 3. مرثیة‌ شخصی‌ 4. مرثیة‌ فلسفی.‌

و برخی‌ به‌ گونه‌ای‌ دیگر:

1. مرثیه‌ در سوگ‌ عزیزان‌ 2. مرثیه‌ در مرگ‌ مشاهیر 3. مراثی‌ مذهبی‌ 4. مرثیه‌های‌ وطنی.4

با مطالعه‌ در مراثی‌ گوناگون‌ متوجه‌ می‌شویم‌ که این‌ تقسیم‌بندی‌ها ناقص‌اند و نمی‌توانند گستردگی‌ مرثیه‌ را در قلمرو ادبیات‌ فارسی‌ مشخص‌ کنند. بنابراین‌ باید تقسیم‌بندی‌ منظم‌تری‌ صورت‌ گیرد.

به‌ طورکلی‌ مرثیه‌ به‌ دو شاخة‌ اصلی‌: مذهبی‌ و غیرمذهبی‌ تقسیم‌ می‌شود که‌ هر کدام‌ به ‌شاخه‌های گوناگونی‌ منشعب‌ می‌شوند.

بررسی‌ انواع‌ مرثیة‌ مذهبی‌
1. مرثیة‌ عاشورایی‌

به‌ اشعاری‌ که‌ در سوگ‌ امام‌ حسین‌ و واقعة‌ جانگداز کربلا سروده‌ شود مرثیة‌ عاشورایی‌ می‌گویند. در این‌ نوع‌ مرثیه،‌ شاعر تنها به‌ وقایع‌ روز عاشورا و شهادت‌ امام‌ حسین ‌ و یارانش‌ می‌پردازد. عمده‌ترین‌ ویژگی‌ محتوایی‌ این‌ نوع‌ مرثیه‌ بیان‌مظلومیت‌ امام‌ و سختی‌ها و مصائب‌ کربل و گریه‌‌محور بودن‌ آن‌ است‌. شاعر با عاطفه‌ و احساس‌ خود ـ که‌ حالت‌ شخصی‌ دارد ـ به‌ روایت‌ این‌ حادثه‌ به‌ زبان‌ شعر می‌پردازد. محور شعر، امام‌ حسین‌ و شهادت‌ اوست‌. این نوع مراثی، قالب‌ مشخص‌ و خاصی‌ ندارند. از عمده‌ترین‌ قالب‌های‌ شعری‌ می‌توان‌ به‌ قصیده‌ در آغاز کار و ترکیب‌بند در اوج‌ مرثیة‌ عاشورایی،‌ یعنی‌ قرن‌ سیزده قمری‌ اشاره‌ کرد.

قالب‌های‌ مرثیة عاشورایی‌ معاصر به‌‌صورت‌ مثنوی‌، غزل‌ و شعر آزاد و شعر سپید است‌.
2. نوحه‌

نوحه‌ جزو اشعار غیررسمی‌ و نوعی‌ از مرثیة‌ مذهبی‌ است‌ که‌ با آهنگ‌های ‌خاص‌ در مجالس‌ سوگواری‌ امام‌ حسین ‌ همراه‌ با مراسم‌ سینه‌زنی‌ خوانده‌ می‌شود.

شعرهایی‌ که‌ برای‌ نوحه‌ سروده‌ شده،‌ از وزن‌ ‌ برخوردار است،‌ اما از حیث‌ وزن‌ و قافیه‌ متنوع‌تر از قالب‌های‌ شعر سنتی‌ فارسی‌ است‌ و با ضرب‌آهنگ‌های‌ سینه‌زنی‌ متناسب‌ و هماهنگ‌ است‌. علاوه‌ بر آن‌ تساوی‌ مصراع‌ها در آن رعایت‌ نمی‌شود و از این‌ نظر شباهتی‌ به‌ شعر آزاد نیمایی‌ دارد.

نخستین نوحه‌ها در دورة‌ قاجار شکل‌ گرفته‌ است‌. در دیوان‌ صباحی‌ بیدگلی‌ (متوفی‌ 1218) قصیده‌ای‌ وجود دارد که‌ از نظر آهنگ‌ به‌ نوحه‌ بی‌شباهت‌ نیست‌. از این‌ نظر بعضی‌ آن‌ را نخستین‌ نوحة‌ ضبط‌ شده‌ دانسته‌اند. مطلع‌ این‌ قصیده‌ چنین‌ است‌:

امروز عزای‌ شاه‌ دین‌ است

‌از ناله‌، سپهر چون‌ زمین‌ است‌

میرزا ابوالحسن‌ یغمای‌ جندقی‌ (متوفی‌ 1276هـ‌ق‌) نخستین‌ شاعری‌ است‌ که‌ بخشی‌ از دیوان‌ او به‌ نوحه‌ اختصاص‌ یافته‌ است‌. شیوة او در نوحه‌سرایی‌ ابداعی‌ است‌. وی‌ مراثی‌ مذهبی‌ را در اوزان‌ جدید ریخته و آن‌ را نوحه‌ سینه‌زنی‌ یا سنگ‌‌زنی‌ نامیده‌ است‌. می‌توان‌ نمونه‌ نوحه‌ها را در کتاب‌ مُحرق‌‌الفؤاد اثر ملارضا محزون‌‌الذاکرین‌ رشتی‌ و کلیات‌ صامت‌ بروجردی ‌(1331ـ1262هـ‌.ق‌) از شاعران‌ متأخر یافت‌.5 محتوای‌ نوحه‌ها غالباً برشی‌ از حوادث ‌کربلاست‌ که‌ نوحه‌سرا از نگاه‌ خاص‌ خود به‌ مرثیه‌سرایی‌ می‌پردازد؛ مثلاً نوحة حضرت‌عباس‌ ، وداع‌ امام‌ حسین ‌ با حضرت‌ زینب‌ کبری‌ و بیان‌ مصائب‌ امامان‌ به‌ طریقه‌ زبان‌ حال‌....

سرایندگان‌ بسیاری‌ از نوحه‌ها شاعران‌ کم‌‌سواد و گاه‌ ناشناس‌اند که‌ به‌ نوحه‌سرایی‌ می‌پردازند و در کتاب‌های‌ نوحة‌ خود برای‌ طالبان‌ این‌ نوع‌ مراثی‌ لحن‌ خواندن‌ را نیز یادآوری‌ می‌کنند، که چگونه‌ این‌ نوحه‌ها خوانده‌ شود. تنها دلیل‌ این‌ کار تنوع‌ اوزان‌ در یک‌ نوحه‌ است‌. البته‌ به‌‌علت‌ تغییر ذائقة‌ ادبی‌ جامعة‌ ایران‌ این‌ نوع‌ نوحه‌ها به‌ سمت‌ محاوره‌گویی‌ و شباهت‌ به‌ ترانه‌های‌ عامیانه‌ سوق‌ داده‌ شده‌ است‌، که‌ خطر بزرگی‌ برای‌ مرثیه‌سرایی‌ در حالت‌ غیررسمی‌ است‌.

در اینجا بخشی‌ از یک‌ نوحة‌ یغمای جندقی را می‌آوریم:

آفتاب‌ چرخ‌ دین‌ را لشکری‌ ز اختر فزون‌

آبگون‌

تیغ‌ها در قصر خون‌

برمکش‌ هان‌ از نیام‌ صبح‌، خنجر آفتاب‌

آفتاب‌

بازکش‌ سر، آفتاب‌

برق‌ حسرت‌ کُشت‌ این‌ غم‌ حاصلان‌ را برگ‌ و بر

خشک‌ و تر

سوخت‌ اندر یکدگر

خود، تو دیگرشان‌ مزن‌ در خرمن‌ آذر آفتاب‌

آفتاب‌

بازکش‌ سر، آفتاب‌6
3. مقاتل‌ منظوم‌

مقاتل‌، نوعی‌ مرثیة‌ مذهبی‌ هستند که‌ می‌توان‌ نام‌ دیگر آن‌ را شعرحماسه‌ و سوگ‌ نامید. این‌ نوع‌ مرثیه‌ همانند مرثیة‌ عاشورایی‌ و برخی‌ از نوحه‌ها در رثای ‌امام‌ حسین ‌ و یاران‌ شریف‌ اوست‌. مقاتل‌ منظوم‌ فارسی‌ به‌ تقلید از مقاتل‌ عربی‌ در دورة ‌قاجار رواج‌ یافت‌ و به‌‌صورت یکی‌ از منابع‌ مهم‌ تعزیه‌ درآمده‌ است‌.7

تفاوت‌‌ این ‌نوع‌ مرثیه‌ با مرثیة‌ عاشورایی‌ در این‌ است‌ که‌ مرثیة‌ عاشورایی‌ به‌‌صورت‌ کلی‌ به‌ موضوع‌ کربلا و شهادت‌ امام‌ حسین ‌ توجه‌ می‌کند و امام‌ حسین ‌ و گریستن‌ بر مظلومیت‌ او محور شعر است‌ و از چند بیت‌ شروع‌ می‌شود و حداکثر تا یکصد بیت‌ ادامه‌ دارد، اما مقتل‌، جزئی‌نگر است‌ و واقعة‌ عاشورا را به‌صورت‌ یک‌ منظومة‌ حماسی‌‌عرفانی‌ و به‌ شکل‌ یک‌ داستان‌ مطرح‌ می‌کند.

در این‌ منظومة‌ عاشورایی وقایع‌ تاریخی‌ مطرح‌ نیست‌؛ زیرا خواننده‌ از پیش با موضوع‌ آشناست‌. شاعر بدون‌ مقدمه‌ سراغ‌ِ وقایع‌ جانسوز و حزن‌انگیز عاشورا می‌رود و آن‌ را از دیدگاه‌ عرفانی‌‌حماسی‌ به‌‌صورت‌ مفصل‌ بیان‌ می‌کند. شعر مقتل‌ برخاسته‌ از احساسات‌ و عواطف‌ درونی‌ شاعر است‌ و چنان‌ می‌نماید که‌ شاعر خود در صحنة نبرد شرکت‌ داشته‌ و آنچه‌ دیده‌ به‌ تصویر کشیده‌ است‌ و گاه‌ شاعر در حوادث‌ عاشورا دخالت‌ می‌کند و برداشت‌های‌ ذهنی‌ خود را ـ که‌ غالباً تفکر عرفانی‌ است ـ‌ بیان‌ می‌کند و از حوادث‌ به‌وجود آمده‌ نتیجة‌ عرفانی‌ می‌گیرد؛ همانند صفی‌‌علی‌ شاه‌ در منظومة ‌عرفانی‌حماسی‌ ْزبده‌الاسرار.

با این‌ حال‌ در این‌ گونه‌ مراثی‌ شاعر توانایی‌ داستان‌پردازی‌ خود را می‌آزماید. او باید از تشبیهات‌ و استعاراتی‌ استفاده‌ کند که‌ در تجسم‌ و تصویر صحنه‌ها، ذهن‌ شنونده‌ یا خواننده‌ را یاری‌ دهد. در این‌ مراثی‌ شاعر عناصر داستان‌ را همانند گفت‌وگو، شخصیت‌، کشمکش‌، و در نهایت‌ ایجاد حادثه‌ و تراژدی‌ رعایت‌ می‌کند.

قالب‌ مسلط‌ و مسلم‌ مقاتل‌ منظوم‌ مثنوی‌ است‌؛ زیرا به‌ شاعر مجال‌ آزادی‌ خیال‌ و اندیشه‌ می‌دهد تا واقعة‌ کربلا را به‌ تصویر بکشد. این‌ نوع‌ منظومه‌ها غالباً ساده‌ و روان‌ است‌. با این‌ تفاصیل‌ می‌توان‌ عمده‌ترین‌ ویژگی‌های‌ این‌ نوع‌ مراثی‌ را جزئی‌نگر بودن، روایی‌ بودن، توجه‌داشتن‌ به‌ حماسة‌ عاشورا، سادگی‌ زبان و کاربرد قالب‌ مثنوی‌ دانست‌.

از جمله‌ مقاتل‌ منظوم‌ در شعر فارسی، می‌توان روضه‌الاسرار، اثر شمس‌‌الشعراء سروش‌ اصفهانی‌؛ گنجینه‌الاسرار عمان‌ سامانی؛ مثنوی‌ بیت‌الاحزان‌ اثر صابر همدانی؛ مثنوی‌ گنج‌ نهفته»‌ اثر شیخ‌ عبدالسلام‌ تربتی و مثنوی‌ عاشورایی»‌ صفی‌ علیشاه‌ در دوران ‌بازگشت‌ ادبی‌ به‌ نام‌ زبده‌الاسرار را نام برد.
1. روضه‌الاسرار:

دارم‌ اندر دست‌ خونین‌‌خامه‌ای

تا که‌ بنویسم‌ مصیبت‌‌نامه‌ای‌

لیک‌ می‌ترسم‌ که‌ سوزد خامه‌ام ‌

هـمچنان‌ ننـوشته‌ ماند نامه‌ام8‌
2. گنجینة‌الاسرار:

کیست‌ این‌ پنهان‌ مرا در جان‌ و تن‌

کز زبان‌ من‌ همی‌ گوید سخن‌

این‌‌که‌ گوید از تن‌ من‌ راز کیست‌

بنگرید این‌ صاحب‌ آواز کیست‌

پی‌نوشت

1. لغت‌نامة دهخدا، فرهنگ معین، ذیل واژة مرثیه و رثا.

2. شعر و ادب فارسی، مؤتمن، ص86 .

3. همان، ص77 .

4. نگرشی به مرثیه‌سرایی در ایران، ص16 .

5. واژه‌نامة هنر شاعری، میمنت میرصادقی، ص287 .

6. همان، ص288 .

7. همان، ص300 .

8. روضه‌الاسرار، دیوان سروش اصفهانی، ص732.

9. گنجینه‌الاسرار، عمان سامانی، ص20 .

پدیدآورنده: علی اسلامی 

نگاهی به ترکیب بند مرحوم نیر /محمد رضا راثی پور


چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکاب

افتاد در ثوابت و سیار انقلاب

غارتگرانه شام به یغما گشود دست

بگسیخت از سرادق زر تار خور، طناب

کرد از مجره چاک، فلک پرده ی شکیب
بارید از ستاره به رخساره خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعش
با گیسوی بریده، سراسیمه، بی نقاب
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفق
آتش گرفته دامن این نیلگون قباب
از کله ی شفق، به درآورده سر، هلال
چون کودکی تپیده به خون در کنار آب
یا گوشواره ای که به یغما کشیده خصم
بیرون ز گوش پرده نشینی چو آفتاب
یا گشته زین توسن شاهنشهی نگون
برگشته بی سوار سوی خیمه باشتاب
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است
آمد ندا ز عرش که ماه محرم است

کم نبوده اند شعرای نام آوری که به استقبال از ترکیب بند معروف محتشم کاشانی رفته اند و کوشیده اند با مصروف داشتن ذوق و توان شاعری خود ،کاری دست کم شبیه و نظیر آن را ارائه دهند ؛غافل از اینکه در این طریق خطیر بردن گوی توفیق تنها منوط به مهارت و تسلط شاعری نیست ،حضور قلبی می خواهد و صفای باطنی که کلامی سرا پا اشک و اندوه و فریاد بیا فریند و دلهای داغدار را آتش بزند که :

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بی کرانگی و عظمت وادی عشق شهید کربلا و مضایق کار در این عرصه مجالی برای هنر نمایان و متفننان باقی نمی گذارد که از سر تقلید و طبع آزمائی نظمی پریشان به هم ببافند و دیوانهای خود را قطور تر کنند و از همان بیت اول متوجه می شوند که تن به خفت چه شکستی داده اند.
به همین دلیل بیشتر نظایری که بر ترکیب بند محتشم سروده شده کمتر توجهی بر انگیخته است ، جز موارد معدودی که یکی از آنها اثر گرانقدر شاعر تبریزی -مرحوم حجه الاسلام نیر -است.
محمد تقی حجة الاسلام فرزند ملا محمد ممقانی از شعرا و علمای دانشمد آذربایجان بود که در سال 1211 - 1248 هجری - در تبریز دیده به جهان گشود. تحصیلات را نخست در تبریز و سپس در نجف به پایان رسانید . در ادبیات فارسی و عربی و فقه و حکمت از نوادر روزگار شمرده می شدو در فن شعر نیز استاد و صاحب نظر بود . همچنین انواع خط به ویژه خط شکسته نستعلیق را بسیار نیکو می نوشت ، عجین انکه با دست چپ چنان خط مینوشت که با دست راست
در تعریف خط او همین بس که ادیب الممالک فرهانی گوید :

رقعت ناسخ ریحان خط لاله رخان           بر شکسته خط طغرای صفاهانی را

نیر با آنکه از اجله علمای تبریز بود و اقامه نماز جمعه و جماعت می کرد اما دلی پر شور و سری پر سودا داشت و محضرش همواره از شعرا و فضلا پر بود .
در مطالعه و سنجش دیوان های شعرا استغراقی عظیم داشت و در غزلسرائی بیشتر از سبک سعدی و حافظ پیروی میکرد .وبه استقبال غزلهای این دو استاد رفته و به خوبی از عهده بر امده است . همه اشعار به ویژه غزلهایش از نظر حسن ترکیب و فصاحت بیان و ظرافت فکر ستودنی است
نیر همچنان که در فن غزلسرائی استاد بود در شیوه مرثیه گویی نیز قدرت شگفت انگیزی داشت بطوریکه مراثی او بیشتر از هشتاد سال است در مجلسها و منبر ها مورد استفاده روضه خوانان قرار میگیرد

آثار :

   1. آتشکده - شامال غزلیات و مراثی
   2. منظومه الفیه - به زبان عربی
   3. منظومه صحیفة الابرار - مشتمل بر هشتاد هزار بیت

در باره وفات و تشییع جنازه این مرد بزرگوار شادروان حاج حسین نخجوانی که با وی معاصربوده در مواد التواریخ مینویسد :

محروم مغفور میرزا محمد تقی حجة السلام متخلص به نیر از فحول علما و اعاظم  فظلای تبریز بود وجود مبارکش با پیرایه انواف فضل و کمال آراسته و حسن فصاحتش با ذوق سلیم و طبع کریم پیراستهاز سنسن عمرش شصت و پنج سال - به قمری - گذشته در روز بیست و سوم تیرم اه 1273 - دهم محرم 1312 - داعی حق را لبیک گفت   و رخت بجنان کشید . باقتضای شان رفیع و مقام منیع آن بزرگوار جمع کثیر و جم غقیر در تشییع جنازه آن مرحوم با سوگواری بی اندازه حاضر بودند کثرت ازدحام د جمعیت خاص و عام بدرجه ای بود که از تنگی مقام و محل در خاج شهر در دامنه کوه عین علی ادای صلوة برای دفن آن مرحوم قرار دادند و پس از ادای صلوة جنازه آن مرحوم را با تجلیل و احترام تمام از دامنه کوه بمقام امامزاده سید ابراهیم آورده بخاک سپردند رحمة الله علیه

زلف جانان سحر از باد صبا درهم شد           عاقلان مژده که زنجیر جنون محکم شد

ساقی از نشئه مستی کله از سر بگرفت         گل و سنبل به هم آمیخته عجب عالم شد

سالها بود که دل را سرو سامانی بود           عاقبت در سر زلف خم اندر خم شد

ز خط سبز تو موئی به دو عالم ندهم            تا نگوئی سر موئی ز ارادت کم شد

گفتمش خون دل عاشق بیچاره که خورد        به تبسم نگهی کرد و سخن مبهم شد

گفتمش هیچ سر صحبت ماداری گفت           کی پری را هوس انس بنی آدم شد

کم مباد از سر من سایه این غم نیر          کافتتاحی شد اگر کار مرا زین غم شد *


ترکیب بند این شیخ شوریده از موارد استثنائی است که از حیث معنی و مضمون آفرینی و اقبال عام هم سنگ با نسخه محتشم شده است.
ما در این نوشته کوتاه خواهیم کوشید این ترکیب بند را از لحاظ چهار پارامتر
1.زبان شعر
2.فرم و قالب
3.صور خیال و تسلط شاعری
4.تبیین مفاهیم
با اثر مبدا مورد مقایسه قرار دهیم و در آخر سر یک جمع بندی کلی داشته باشیم .البته پیشاپیش با بضاعت ادبی  اندکی که داریم به ناقص بودن اثر و جای بحث داشتن نظریات خویش معترفیم و امیدواریم نظر انتقادی اهل تحقیق و ادب راهنمای راه ما باشد:

1.زبان شعر

اگر واژگان به کار رفته در شعر محتشم همان کلمات متداول و مستعمل ادبی  و گاها تعبیرات و ترکیبات مذهبی باشد،بر خلاف محتشم نیر دایره واژگان وسیعی را انتخاب کرده است.
سوای زبان ادبی متداول فراموش نکنیم که نیر یک عالم دینی است با اصطلاحات و محفوظات مربوط به خود و نیز احاطه ای که بر سایر علوم مقدماتی مثل نجوم و اصطلاحات فلسفی دارد و در کنار این ها ترکیبات یونانی و آخر سر گرته برداری زبان ترکی که در مجموع جنس زبان این دو شعر را قابل افتراق از هم جلوه می دهد.توجه داشته باشیم که در عهدی که نیر می زیسته، هنوز رسانه های گروهی ساری و جاری وجود نداشته و مردم ولایات هرکدام به زبان و لهجه خود تکلم می کردند و آشنائی شعرا نیز از طریق نوشتجات و کتابها و اصطلاحهای رایج در آن بود .حتی به اظهار استاد فاضل سید ضیا الدین سجادی علت غرابت اشعار خاقانی نیز همین زیستن در محیط غیر فارسی بود.اگر این زبان غریب و نا مانوس برای فارس زبانها جاذبه ندارد بر عکس در بین عامه مردم بدلیل سابقه ذهنی دور از ذهن و غریب نمی نماید و هنوز هم نوحه های نیر در مجالس عزاداری خوانده می شود.
لذا فارسی برای مرحوم نیر یک زبان دوم محسوب می شد که از طریق مطالعه و نه محاوره آنرا فرا گرفته بود و لذا نمی توانست به روانی شعر محتشم باشد.
شعر محتشم شعری است با زبان ادبی  یکدست که بسیار روان و خوشآیند عارف و عامی است چیزی که به ان سهل و ممتنع و یا به اصطلاح زبان  معیار می گویند ولی زبان شعر نیر یکدست نیست.
تعبیرات نامانوس و غریب و کلمات غیر ادبی در این ترکیب بند کم نیست:

گفت ای گروه هین منم آن نور حق کزو
تابیده بر سجنجل صبح ازل عکوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول
سایس منم به عالم و عالم مرا مسوس

.......................

گردد ز خون بسیط زمین معدن عقیق
گیرد ز گرد روی هوا رنگ سندروس

در باب  زبان شعر چون اخیرا در حال نوشتن مطلبی هستم بطور خلاصه می خواهم اشاره کنم که بسیاری از این حکم های کلی که ما می دهیم و کلمه ای را شاعرانه یا غیر شاعرانه می نامیم بیشتر جنبه ذوقی و سلیقه ای دارد.یک کلمه یا حتی تعبیر و اصطلاح ای بسا به خودی خود تاثیری در تغییر دادن فضای یک شعر ندارد.مهم به قول مرحوم ملک الشعرای بهار هندسه ترکیب الفاظ و معانی یا نحو مورد انتخاب ماست که چه  ترکیبی از کلم می سازد و در جمله چگونه جلوه می کند..
مثلا همین کلمات سندروس و سجنجل در ترکیب با کلمات مجاور فضائی قصیده وار می آفریند که هر چند به هارمونی عاطفی شعر صدمه می رساند ولی در مجموع خود یک نوع گریز از نرم و نو اوری است.
چنین نیست که همه بندهای این مجموعه زبانشان ثقیل و نا متناجس باشد. بندهای روان و فصیح کم نیستند:

قتل شهید عشق نه کار خدنگ بود

دنیا برای شاه جهان دار تنگ بود


عصفور1 هرچه باد ، هماورد باز نیست

شهباز را ز پنجه ی عصفور ننگ بود


آیینه خود ز تاب تجلی به هم شکست

گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بود


نیرو از او گرفت بر او آخت تیغ کین

قومی که با خدای مهیای جنگ بود


عهد الست اگر نگرفتی عنان او

شهد بقا به کام مخالف شرنگ بود2


از عشق پرس حالت جانبازی حسین

پای براق3 عقل در این عرصه لنگ بود


احمد اگر به ذروه ی قوسین عروج کرد

معراج شاه تشنه به سوی خدنگ بود



از تیر کین چو کرد تهی شاه دین رکاب

آمد فرا بگوش وی از پرده این خطاب


ترک زبا ن بودن نیر خواه نا خواه وجه افتراقهایی میان شعر نیر ایجاد کرده است.
در زبان ترکی از لحاظ صوتی تفاوتی میان عین و الف وجود ندارد لذا تقریبا اکثر شعرای ترکی در التقای عین با الف مسامحه می کنند و این مسامحه را مرحوم نیر در اشعار فارسیش نیز انجام داده.

شه کبریا منشا توئی،که امیر عزّ مجللی
به تو زیبد عرش جمال حق که به تاج قدس مجللی

(شاید تنها استثنا در این زمینه مرحوم استاد عابد تبریزی بوده که شدیدا با این مسامحه مخالف بود و فرق ادیب را با غیر ادیب در رعایت همین ظرائف میدانست)
 
درچند جای ترکیب بند نیر گرته برداری ترکی نیز رخ داده و  این  شاعر ترک تعبیر و اصطلاحی را که در زبان خودش رایج بوده و  به کار  برده  و بجای آوردن معادل فارسی همان تعبیر را عینا وارد اشعار فارسی خود کرده است.

که به مواردی اشاره می کنم:


با گوشواره ای که به یغما کشیده خصم

اصطلاح یغما کشیدن در ترکی رایج است

وین مو کنان به گریه که شد دور ما تباه

مو کنان  همان توک یولان تعبیر ترکی است .

لختی عنان بدار که گردم به دور تو

گردم به دور تو همان باشیوا دولانیم است

چو تیر عشق جا به کمان بلا کند

اصطلاح جا کردن


این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز
شیر افکن است بادیه ابتلای ما

گراز را به عنوان حیوان کثیف و زمخت بیشتر در زبان ترکی به کار می برند

2.فرم و قالب

قالب این شعر ترکیب بند است.

مجموعه چند غزل یا قصیده بر یک وزن که هر کدام قافیه مخصوص به خود دارد و بیتهای متفاوتی در بین هر غزل عامل اتصال غزل‌ها با یکدیگر است. تفاوت اساسی ترکیب بند و ترجیع بند در این است که در ترجیع بند، بیت ترجیع همه قسمتها یکسان است. ولی در ترکیب بند، بیت ترکیب متفاوت و قافیه‌ای هربار به گونه‌ای دیگر دارد. معروفترین ترکیب بندهای فارسی از محتشم کاشانی (واقعه کربلا) و جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی (در نعت پیامبر) و وحشی بافقی (شرح پریشانی) است. موضوع ترکیب بند مواردی از قبیل مدح، وصف، رثا، عشق، و عرفان را در بر می‌گیرد**

از لحاظ فرم و قالب تفاوتی میان شعر نیر و محتشم وجود ندارد.هردو در قالب ترکیب بند و وزن مضارع سروده شده اند.ترکیب بند قالبی است متشکل از چند غزل پیوسته که که معمولا پس از 7-8 بیت با کمک بیت ترکیب بند ردیف و قافیه عوض می شود.فقط تعداد بند های شعر نیر بیشتر است .27 بند و نیز از لحاظ تعداد ابیات بعضی بند ها مثل بند 27 پانزده بیت است و بند 26 هفت بیت.حال آنکه ترکیب بند محتشم در ر12 بند هفت بیتی سروده شده و در مجموع فرم خوش ساخت تر و موجز تری دارد.
از 12 بند شعر محتشم ده بندش ردیف فعلی دارد.یک بند ردیف اسمی و یک بند بدون ردیف دارد.اما نیر 9 بند بی ردیف دارد که یکبار نیز قافیه را تکرار می کند

بند اول:

چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکاب
افتاد در ثوابت و سیاره انقلاب

بند هفتم:


لختی نمود با سپه کینه زین خطاب
جز تیر جان شکار ندادش کسی جواب

3.صور خیال و قدرت شاعری

از لحاظ تصویر سازی و صور خیال ترکیب بند محتشم شعریست کاملا ادیبانه و کلاسیک با معنی و مضمون پردازی حساب شده و منتظم.یعنی تصویر آنجائی می آید که باید بیاید لحن شاعر در جای خود خطابی می شود

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

 در جای خود روائی می شود

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

 و شروع شعر با سوال و تجاهل عارف و ادامه آن و رسیدن به ابیات مرثیه ریتمی قابل پیش بینی و منحنی وار دارد و فکر می کنم علت شاهکار بودن این اثر همین تناسب و ظرافت آنست:

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

نیر با همه توان و قدرت شاعری خود طبع آزمائی در عرصه ای پرداخته که محتشم هنر والای خود را بنحو احسن نشان داده است لذا کار برای نیر بسیار سخت شده است هر چند از لحاظ پایه و مایه شاعری نیر فراتر از محتشم است و غزلیات حافظ وارانه نیر جای هیچ تردیدی را باقی نمی گذارد.لذا نیر در استقبال این ترکیب بند تلاش خود را معطوف به دو زمینه می کند .یکی تصویر سازی های زیبا و بدیع که تنوع چشمگیری نسبت به شعر محتشم دارد.و دوم مضمون آفرینی وانتقال مفاهیم که در مورد آن بعدا توضیح خواهم داد.
اگر تصویر سازی های شعر محتشم همان تصویرسازی های معمول و قراردادی شعر فارسیست که در متن شعر روائی چندان به چشم نمی اید  در شعر نیر این تصویر است که حرف اول را می زند و خود را از داخل شعر نشان می دهد:

شروع تشبیب وار و توصیفی بند اول و تشبیه خورشید به سواری که از زین پیاده می شود و شب غارتگر طناب زرتار خیمه خورشید را به غارت می برد .تشبیه هلال به کودکی تپیده به خون در کنار آب و یا زین سرنگون شده توسن بی سوار یا گوشواره ای که خصم از گوش پرده نشینان آفتاب بیرون آورده همه حکایت از شعری تصویری و قدرت مند دارد.
شعر نیر از لحاظ تصویر سازی و خیال آفرینی بسیار فراتر از شعر محتشم است .برای مثال چند نمونه از صناعات شاعری ذکر می شود
تشبیه:
آسیمه سر نمود خور از پرده شفق
خور چون سر بریده یحیی ز تشت خون

استعاره
دست فلک نمود گریبان صبح چاک
بارید از ستاره به بر اشک لاله گون

ایهام تناسب و مراعات نظیر

محمل شکسته ناله حدی ساربان سنان
ره بیکران و بند گران ناقه بی جهیز

تلمیح

چون تیر عشق جا به کمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند

تغییر لحن عاطفی نیز در این ترکیب بند خارق العاده است در کنار ابیات با لحن حماسی چون

استاد در برابر آن لشکر عبوس
چون شاه نیم روز بر آن اشهب شموس
گفت ای گروه هین منم آن نور حق کزو
تابیده بر سجنجل صبح ازل عکوس

ابیات سوزناک با لحن رثائی داریم که دلیل احاطه شاعر به فضا آفرینی می باشد:

ای چرخ سفله تیر ترا صید کم نبود
گیرم عزیز فاطمه صید حرم نبود
حلقی که بوسه گاه نبی بود روز و شب
جای سنان و خنجر اهل ستم نبود
انگشت او به خیره بریدی پی نگین
دیوی سزای سلطنت ملک جم نبود

4.تبیین مفاهیم

از حیث القا مفاهیم و مضامین دینی با توجه به اشراق و احاطه نیر به علوم  دینی ترکیب بند نیر غنای بیشتری نسبت به شعر محتشم دارد.نیر در عین حال که قرار است با ذکر مصائب وارد شده به اهل بیت طنین مظلومیت شهدای کربلا را بازتاب دهد در بینابین ابیات رثائی و اشک انگیز مفاهیم مورد نظر خود را باز تاب می دهد.شاید بتوان سنگ بنا و پایه این شعر را این بند بسیار گویا دانست:

تیری که بر دل شه گلگون قبا رسید
اندر نجف به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینه شیر خدا گذشت
اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید
زان پس که پرده جگر مصطفی درید
داند خدا که چون شد از آن پس کجا رسید
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد
پر بست و در هدف همه بر کربلا رسید
یکباره از فلاخن آن دشت کینه خاست
آن سنگهای طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت پا نهاد
قربانی خلیل به کوه منا رسید
از تشنگی زپا چو در آمد به سر دوید
چون بر وفای عهد الستش ندا رسید

آری کربلا نقطه تلاقی پیکار همیشگی خیر و شر و نقطه ادا کردن عهد الست است.حسین، علی ،پیامبر اکرم و انبیا مرسل قرار است این عهد را ایفا کنند بدون هیچ شرط و ملاحظه ای که

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است!


تاریخ مقابله خیر و شر در روز عاشورا یک بار دیگر تکرار می شود ولی این تکرار عظمت و بی کرانگی خود را دارد که با هیچ حادثه ای دیگر قابل مقایسه نیست.

تبلیغ و باز گوئی این مطالب سنگین در لا بلای ابیات پر آب و  تاب چندان هم به نظر آسان نمی آید و شاعری آشنا به مضایق سخن می خواهد که  چنین ساده و سهل و ممتنع فلسفه قیام را تبیین کند:


گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما
سرگیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما
همراز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آن که با هوس کشور آمده
سرنآورد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت ملک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

نیر به باز سرائی و تصویر کردن یک تراژدی معمولی انسانی نمی پردازد که فراز و فرود حادثه و شکست و پیروزی قهرمان خود را با ترازوی عقل مصلحت اندیش و احساس ناپایدار  انسانی بسنجد و بر آن مبنا باز تاب دهد.
او از شکستی صحبت می کند که عین پیروزیست و مصیبتی که عین نعمت است لذا باید این دو گانگی و آمبی والانس را بطور قابل قبول و باور پذیری تصویر کند.در اینجاست که از مولفه ها و عناصر ادبیات عرفانی بهره می گیرد:

چون شاه تشنه ظلمت ناسوت کرد طی
بر آب زندگانی جاوید برد پی
در راه حق فنا به بقا اختیار کرد
تا گشت وجه باقی حق بعد کل شی
زد پا به هرچه جز وی و سر داد و شد روان
تا کوی دوست بر اثر کشتگان حی

در یکی از بندها نیر علت ابتلای پارستگان به بلا را چنین عارفانه بیان می کند:


در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به بند بلا مبتلا کند
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند
تن پر ور از کجا و تمنای وصل دوست
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند

شعار شهید کربلا وارستگی و مناعت طبع   و برائت از تعلق  بود .چه بیانی بهتر از این ابیات می تواند این شعار را به فصاحت و بلاغت بازتاب دهد:

افتد ز بیم لرزه بر اندام کن فکان
آرم چو حیدرانه بر اورنگ زین جلوس
بر خاک پای توسن گردون مسیر من
نا کرده تیغ راست سجود آورد رووس
لیکن نموده شوق حریم لقای دوست
سیرم ز ندگانی این دهر چاپلوس
نی طالب حجازم و نی مایل عراق
نی در هوای شامم و نی در هوای طوس

5.جمع بندی

هر چند جمع بندی و قضاوت در مورد این دو اثر گران سنگ کاریست دشوار ولی در مجموع می توان گفت که کار محتشم ادیبانه تر و یکدست تر است و بیشتر به مذاق فارس زبانان خوش ایند می آید ولی شعر نیر  نیز غرابت مخصوص به خود را دارد که کم طرفدار نیست..و  از حیث صور خیال و عاطفه و محور عمودی اگر فراتر از شعر محتشم نباشد فرو تر نیست..بر عکس اوج و فرود در شعر محتشم کوتاه و قابل پیش بینی ست اما ابیات بسیار زیبا و عالی مرحوم نیر نشان می دهند که این شعر در یک حال کاملا شوریده وار سروده شده و مولا نا نیر حرف و قول و صوت را بر هم زده تا این ابیات جان شکار  را بیافریند:

عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود
جائی که خورده بود می آنجا نهاد سر
دردی کشی که مست شراب شبانه بود
یکباره سوخت زآتش غیرت هوای عشق
موهوم پرده ای اگر اندر میانه بود
در یک طبق به جلوه جانان نثار کرد
هر درّ شاهوار کش اندر خزانه بود

شعرمذهبی چرا ها و اگر ها/محمد رضا تقی دخت


پرداختن به مباحث کلی در مورد شعر مذهبی، با همه نابسامانی‌هایی که در چندین دهه اخیر داشته است و مشکلات و معضلات مطرح در این مقوله - که کم هم نیستند - کاری بس دشوار است. آنجا که سخن از شعر مذهبی به میان می‌آید، با وجود دیدگاه‌های مختلفی که در باب اینگونه خاص از شعر وجود دارد، بدون شک ذهن مخاطب به سمت و سوی وقایع مذهبی کشیده می‌شود و با اندکی تسامح قبول خواهیم کرد که شعر مذهبی بیشتر حول و حوش وقایع و اتفاقات مذهبی دور می‌زند تا اصل و جوهر مذهب.
ظاهر سخن خالی از تناقضی نیست - که چگونه شعر مذهبی وقایع مذهبی را بازخوانی می‌کند و به اصل مذهب کاری ندارد - اما اشاره به این نکته که شاعر مذهبی با سرودن یک یا چند شعر، در عین بازگویی و بازخوانی پرونده وقایع تاریخی مذهبی‌- مثل عاشورا - در واقع به دفاع از اصول و جانمایه‌های اصلی مذهب می‌پردازد، تا حد زیادی مرتفع کننده تناقض ظاهری کلام خواهد بود و همچنین مدخلی است برای ورود و توجه به اصیل‌ترین گونه شعر مذهبی، که در پرتو پرداخت شاعرانه وقایع مذهبی، پیام‌آوری و جهت‌دهی فکری و تاریخی نیز دارد.
می‌توانیم شعر مذهبی را اینگونه تعریف کنیم.
“شعر مذهبی نوع خاصی از شعر است که به بیان وقایع، تبیین دیدگاه‌ها و دفاع از ارزش‌های مذهبی با دیدی هنری می‌پردازد.”این تعریف مختصر، اگر چه جامعیت و مانعیت منطقی سایر تعاریف را ندارد، اما حدود و ثغور ضمنی شعر مذهبی را مشخص می‌کند.
به تجربه ثابت شده است که اکثر شاعران و سخن‌سرایانی که با موضوع خود، به صورت سطحی و پوسته‌ای برخورد کرده‌اند، در کار خود توفیق چندانی نیافته‌اند و آنانکه به تعمق و کنکاش در موضوع پرداخته‌اند و نگرشی عینی و عمیق نسبت به موضوع به هم رسانده‌اند، در کار خود موفق و یا حداقل موفق‌تر از دسته نخست بوده‌اند.
برای بیان بهتر مطلب باید گفت؛ یکی از دلایل عدم توفیق شعر مذهبی در دهه‌های اخیر (خصوصا) همین نگرش سطحی و تلقی تصویری کلی از مذهب و وقایع مذهبی بوده است، پرداختن به بحثی کوتاه در مورد شعر جنگ، جهت مقایسه خالی از فایده نیست. در شعر جنگ (به معنای عام لفظ) مخاطب با دو دیدگاه مختلف روبرو بود:
نخست؛ شاعرانی که برداشتی سطحی و نه چندان عمیق، از جنگ داشتند. این نوع نگرش خاص که تنها به کلیات ظاهری و پوسته جنگ می‌پرداخت، باعث شد تا شعرهایی در خور این دیدگاه نیز پدید آید. آنچه محصول این طرز نگاه شد، شعرهایی بود که یا بیشتر در وصف جنگ و صحنه‌های پیکار بود، یا توصیف رشادت‌های رزمندگان اسلام، مثلا تشبیه آنها به نمادهای شجاعت و غیره و یا نوعی جانبداری شاعرانه (و البته به جا) از جبهه حق، که در لفافه‌‌ای از صنایع و فنون ادبی عرضه می‌شد.
حداکثر عملکردی که این گونه خاص از شعر جنگ داشت (و آن هم برای مخاطب آشنا با شعر) تهییج و انگیزش سطحی و لحظه‌ای و نوعی اظهار شکوه و غرور برای مخاطب بود، که البته بسیار هم تاریخ‌دار بود و دیدیم که بعد از اتمام فیزیکی جنگ، آن شعرها نیز به نوعی به اتمام رسیدند و دیگر جز در کتب شعری جنگ نمی‌توان آنها را دید.
دیدگاه دوم در شعر جنگ، دیدگاهی بود که شاعر با بیان این مسئله جنگ و فلسفه آن، به واقعیات عینی و ملموس جنگ می‌پرداخت و از برخورد وصفی، شعاری و سطحی با جنگ، سخت در گریز بود. شاعرانی که در این دسته قرار گرفتند، آنهایی بودند که برای بازخوانی پرونده وقایع جنگ، پوسته آن را شکافتند و با نگرشی عمیق، عینی، دقیق و موشکافانه، به بررسی مسئله جنگ و تبعات اجتماعی و سیاسی آن پرداختند.
اشاره به صحنه‌های جزیی جنگ، مثل کشتار کودکان و امثال آن، که با نوعی بیان عاطفی خاص پیوند خورده بود، نوعی برداشت جزیی از جنگ بود که در بطن خود تمام فلسفه جنگ (اعم از مظلومیت کودکان و پستی و ددمنشی دشمن) و سایر تبعات مترتب بر آن، به نحوی هنرمندانه در خود گنجانده بود و در مرتبه‌ای وسیع‌تر تمام پیام جنگ را در خود داشت و این بود آنچه که به واقع از شعر جنگ باقی ماند و هنوز هم پس از چندین سال که از جنگ می‌گذرد، نه تنها مرور آن شعرها باعث تالم و تاثر هر خواننده‌ای می‌شود، بلکه گزارش گونه‌ای مستند از جنگ هستند که می‌توانند در هر زمانی واقعیات جنگ را زنده کنند و نشان دهند. دلیل اصلی این خاصیت در واقع نوع برخورد عینی و پرداخت هنری واقعیات ملموس جنگ بود که این اشعار نامیرا (هر چند محدود) را برای ادبیات جنگ رقم زد.
در شعر مذهبی امروز (معاصر ، که البته به معنای مصطلح باید متناسب زمانه هم باشد) عین همین مسئله - که در شعر جنگ آمد - به چشم می خورد. می‌گوییم شعر مذهبی معاصر، به این دلیل که شعرهای مذهبی قدما و گذشتگان، مبتنی بر نوع دیدگاه قدیمی و سنتی آنها بود و جزیی‌نگری و دقتی که امروز در شعر (به طور اعم) می‌بینیم و در اثر تطور تاریخی شعر است، در هیچ یک از شئون شعری گذشته (جز اندکی در طرز هندی) اعم از مذهبی و غیر مذهبی دیده نشده است. پس شعر مذهبی قدیم در خور زمانه خود بوده است و اگر کمی انصاف داشته باشیم، خواهیم گفت که فرزند بدی هم برای زمانه خود نبوده است.
آنچه اصل سخن است، این است که آیا شعر مذهبی معاصر (دهه‌های اخیر) آن چیزی هست که مورد انتظار بوده یا نه؟!با یک نگرش کلی و دقیق به شعر مذهبی، درمی‌یابیم که آنچه معضل و مشکل اصلی شعر مذهبی امروز است، چیزی فراتر از معمول شعر (به معنای عام) است. برای روشن‌تر شدن مطلب یک دسته‌بندی کلی در شعر مذهبی (البته معاصر) بی‌ضرر می‌نماید؛ ما اندکی پیشتر گفتیم در شعر جنگ، دو نوع دیدگاه و به تبع آن دو نوع و گونه خاص شعری موجود بوده است: نخست دید سطحی و ظاهری و قشری و دوم برداشت عمیق، عینی، ملموس و جزیی از جنگ، که البته در بطن خود پیام و هدف کلی جنگ را پنهان داشت.
طبق همان تقسیمی که در شعر جنگ داشتیم در اینجا (شعر مذهبی) نیز دو نوع دیدگاه داریم: سطحی و عمیق و البته چیزی که از شعرهای عمیق مذهبی انتظار می‌رود، (به خاطر عمق و درونمایه سترگ مذهب) فراتر و عام‌تر از نمونه مشابه آن در شعر جنگ است.
در دسته نخست یعنی نوع نگرش بیرونی و سطحی(مثل شعر جنگ)، شاعرانی بودند که با مسئله مذهب و وقایع مذهبی به صورت ظاهری و قشری برخورد کردند و این نوع دیدگاه، به خوبی در اشعارشان نمایان است. شاعرانی که در این دسته قرار می‌گیرند، تنها به کلیات می‌پرداختند و از ورود به جزئیات و توصیف عینی آنها، که می‌توانست دریچه‌ای جهت گریز به کلیات مهمتر باشد، به علل مختلف محروم ماندند. این دسته تنها به وصف و توصیف کلی و دورنمایی از وقایع مذهبی عاشورا، شهادت علی بن ابی‌طالب و ... پرداختند و البته این نوع نگرش اقتضای آن را داشت که از صنایع ادبی نیز به صورت کلی و ناملموس استفاده کنند. مثلا درصد استفاده از صنعت تشبیه در اینگونه اشعار به مراتب زیادتر از صنایعی مثل تصویرگری و امثال آن است. اینگونه برخورد با شعر و این نوع خاص از شعر مذهبی حداقل در سه بعد ضعیف است:
۱) برقرار کردن ارتباط عمیق و وثیق با موضوع:
گفتیم که وصف کلی یک موضوع و عدم برخورد درونی و ریشه‌ای با آن، باعث می‌شود که حق آن موضوع (به معنای واقعی کلمه) ادا نشود. ما مثلا وقتی از شخصیت بزرگ و عمیقی چون مولای متقیان صحبت می‌کنیم و موضوع شعر ما (چه مولودیه، چه مرثیه و چه یک شعر وصفی) حضرت ایشان است، اگر آن حضرت را در بزرگی و جلالت به کوه و در گرمی و محبت به خورشید هم تشبیه کنیم، حق موضوع ادا نشده است چون شان وجودی حضرت ایشان به مراتب بالاتر از این تشبیهات و قیاسات است.
از سوی دیگر نیز شاعر کوتاهی کرده و آن این است که به جای اشاره به خصایص وجودی عینی و ملموس در مورد شخص ایشان، به وصف‌های کلی و حاشیه‌ای پرداخته است. پس ضعف نخست شعرهای سطحی مذهبی، که شاعر به جای پرداختن به خصایص خاصه شخصیتی، به کرامات کلی و قابل صدق بر همه بزرگان می‌پردازد (مثل شهامت، شجاعت و ایثار) بدون آوردن جلوه خاص آن خصوصیت در شخصیت مورد وصف. مثلا “گذشت” به عنوان یکی از کرامات کلی ائمه علیها السلام، در هر یک از وجودات شریفه ایشان به نحوی خاص بروز و ظهور می‌یابد. در وجود شریف مولای متقیان این کرامت حتی در زمانی هم که در بستر شهادت هستند، به چشم می‌خورد و مصداق آن در این بیت دیده می‌شود:“می‌زند پس لب او کاسه شیر می‌کند چشم اشارت به اسیر”
حال پرداخت هنرمندانه این جلوه خاص از ایثار نه تنها به صورت کلی نیست، بلکه به عنوان یکی از خاصیت‌های وجودی خاص مولای متقیان است که در این شکل خاص شامل هیچ کس دیگری نمی‌شود و از سوی دیگر الگویی برای همگان می‌شود. پس شاعر برای بیان بهتر موضوع، باید از (جلوه‌های جزیی شخصیت) مثل آنچه آمد، کرامات کلی را انتقال دهد نه اینکه با آوردن اوصاف کلی شعری بسازد قابل صدق بر همگان.
۲) برقراری ارتباط عمیق و ریشه‌ای با مخاطب:
گفتیم که اولین تابع برخورد سطحی و نگرش ظاهری، عدم ایجاد ارتباط عمیق با موضوع است. دومین نتیجه چنین برخورد سطح گرایانه‌ای ضعف ارتباط با مخاطب است. از شعری که خود شاعر آن، نتوانسته است با موضوع مورد بحثش ارتباط کاملی برقرار کند، نباید توقع داشت که مخاطب بتواند با آن ارتباط عمیق برقرار کند و برداشت کامل و کافی در حوزه محتوا و پیام داشته باشد. اگر شعر یک شاعر (خصوصا در شعر مذهبی) عمق کافی نداشته باشد، نخواهد توانست با مخاطب خود به درستی مرتبط شود و مثلا تاثر و تالم و یا شادی و شعف و در یک کلام احساس خود را انتقال دهد و همه اینها را در مخاطب برانگیزد.
۳) بعد سوم ضعف شعرهای مذهبی سطحی، از دو بعد دیگر مهمتر است و دلیل این امر نیز انتظار خاصی است که از شعر مذهبی می‌رود. ما قبلا گفتیم که مثلا به تصویر کشیدن جسد سوخته یک کودک در یک بیت از شعری، به مراتب از یک قصیده یا مثنوی شعاری درباره مظلومیت کودکان و بمباران شدگان جنگ، به جهت القای پیام به مخاطب شعر موثرتر است. در دیدی وسیع‌تر اگر به هدفمندی در شعر مذهبی عنایت داشته باشیم، خواهیم دید هدفی که یک شعر مذهبی دنبال می‌کند، به مراتب مهمتر از هدفی است که یک شعر مثلا با درونمایه اجتماعی یا عاشقانه دارد.
دلیل این امر هم، این است که اگر بخواهیم همه تاریخ مذهب و وقایع و اتفاقات آن را به صورت حدیث، گزارش و تاریخ مستند و خشک ارائه دهیم، دسته‌ای از مخاطبان در دریافت آن مشکل خواهند داشت و آنها کسانی هستند که خشک بودن زبان و مستند بودن بیان، نوعی دلزدگی را برایشان ایجاد می‌کند و ثانیا تمام وقایع مذهب و حتی وقایع بارزتر و شاخص‌تر را هم نمی‌توان بین عامه مردم به این صورت خشک نشر داد.
گریزگاه خوبی که در اینجا باز می‌شود، مسئله هنری کردن بیان مذهبی است و البته بیان هنری در مقوله هدف، هیچ تفاوتی با بیان تاریخی و مستند ندارد پس هدف هنر مذهبی و خاصه هنر شعر، زنده کردن، پیام‌رسانی، ارائه روش و خط مذهبی به مخاطب است (یعنی نوعی هدایتگری مذهبی در قالب هنر شعر با پرداخت هنری موضوع.)دیدیم که شعرهای مذهبی سطحی و شعاری در سه بعد: ارتباط با مخاطب، ارتباط با موضوع و پیام‌دهی ضعیف‌اند و این البته دور از انصاف نخواهد بود که بگوییم این شعرها، نه دردی از مذهب دوا می‌کنند و نه تاثیر عمیق و ماندگاری از آنگونه که مثلا باعث جهت‌دهی و ترویج فکر و اندیشه مذهبی به مخاطب شود، باقی می‌گذارند.
تنها مویه گوی صرف یا شادی و شعف خالی و بی‌پشتوانه و وصف و توصیف‌های کم ارزش، در این شعرها به چشم می‌خورد که هیچگونه بازدهی فکری و اندیشگی هم ندارد اما این مسئله را هم نباید از دیدرس دور داشت که مشکل اصلی این نوع نگرش که باعث اصلی ایجاد مشکلات ذکر شده در شعر است، مسئله شناخت سطحی از مذهب است که خود معلول عوامل عدیده‌ای چون بروز و توسعه و غلبه روزافزون تکنولوژی، دور ماندن مردم از نوع تفکر اصیل مذهبی که بر فرهنگ ماشینی غلبه داشته باشد و کمبود فرصت برای شناخت و پرداخت عمیق مسائل دینی به علل فوق و در یک کلام حاشیه‌ای شده مذهب (به معنای واقعی کلمه) است.
این مسئله در جوان‌ترها نمود بیشتری دارد و نه تنها در شعر مذهبی که در سایر موارد نیز به چشم می‌خورد. مثلا بیشتر شاعران جوان امروز از تحقیق و تفحص در مسائل ریز وقایع مذهبی به دورند و بیشتر شناخت آنها از مسائل و وقایع مذهبی مثل عاشورا، کلی و سطحی است و اگر بخواهیم که مثلا نام ده تن از اصحاب امام حسین (ع)، غیر از خانواده ایشان را نام ببرند، بدون اغراق، کمتر کسی خواهد توانست و حتی در آن موارد اصلی هم آشنایی‌ها چندان عمیق نیست.
اگر این کمبود یا عدم شناخت ریشه‌یابی شود، بیشتر علل آن را باید در دوره تاریخ گذشته ایران جستجو کرد که بنای اصلی آن بر دور کردن و جداکردن هر چه بیشتر مذهب و تفکر مذهبی از ساحت اندیشه و هنر اسلامی گذاشته شده بود و اگر چه بعد از پیروزی انقلاب هم جز یک نمونه - گنجشک و جبرئیل - کار سترگی انجام نشد، اما حق این است که باز شدن میدان و آمادگاه تفکر مذهبی، خود بستری است برای شکوفایی بیشتر استعدادها در این زمینه و یکی از علل اصلی اقبال شاعران جوان به شعر مذهبی - هر چند کم بضاعت - همین باز شدن عرصه جهت فعالیت و پویش است.
همین شعر مرحوم شهریار یا اکثر شعرهای منظومه “گنجشک و جبرئیل” (البته به صورت فنی‌تر) در عین اینکه شعرهای عمیق و موثری هستند، نوعی گزارش‌واره تاریخی نیز هستند. مثلا موقعی که خواننده ناآشنا به جزئیات شخصیتی حضرت علی (ع) به بیت دوم فوق برسد (شعر شهریار) به راحتی فرمایش آن حضرت را به امام حسن درباره مدارا با ابن ملجم درخواهد یافت و نه تنها به عمق شخصیت آن حضرت پی خواهد برد، بلکه به نحوه برخورد اسلامی و نوع نگرش اسلام، درباره برخوردهای اجتماعی (حتی با قاتل) نیز پی خواهد برد و این یعنی شعر عمیق و دارای جانمایه مذهبی که ابتدا وصف جزئیات می‌کند، بعد مخاطب را از جزئیات شخصیتی به کلیات و کرامات نوعی می‌رساند و سرانجام در پرده همه این دیدگاه ها مذهب را نیز در قالب هنر تبیین می‌کند (نوعی تبلیغ هنری از مذهب) و درست در همین جاست که تفاوت عمیق اینگونه از شعر مذهبی با گونه نخست آن روشن می‌شود و معنای واقعی کلمه (آرمانی شدن شعر مذهبی خوب در شعر امروز) روشن می‌شود.
در اینجا نیز سخن از شعر مذهبی است، اوضاع (البته کمی دقیق‌تر) شبیه همان نمونه مشابه در شعر جنگ است و پارامترهای اصلی همانها هستند که درصد تاثیرگذاری شعر را بر مخاطب افزایش می‌دادند. به تجربه ثابت شده است که شاعر اگر از منظر دوم به شعر و موضوع شعری خود نگاه کند و به بیان عینی و عاطفی موضوع بپردازد، بسیار موفق‌تر خواهد بود.
ما برای نمونه و فهم بهتر موضوع، شعر “همای رحمت” مرحوم استاد شهریار را مورد بحث قرار می‌دهیم (البته به اندازه ضرورت) که در نوع خود یکی از پرتاثیرترین اشعار مذهبی در مورد شخصیت مولای متقیان علی (ع) بوده و هست.
بیان عینی و البته هنرمندانه - نه آن چیزی که مثلا در نوحه‌ها می‌بینیم، عینی است و با هنر آمیختگی ندارد - عاطفه نسبتا قوی و نگاه موشکافانه به ابعاد حضرت علی (ع) در این شعر، از نقاط قوت و دلایل توفیق آن محسوب می‌شوند. حتی در همین شعر هم، آنگاه که شاعر کمی از گرایش عینی - عاطفی، به سمت گرایش وصفی کلی کشیده می‌شود یا بالعکس، شدت و ضعف ابیات و درصد تاثیرگذاری آنها بر مخاطب به نحو کامل مشهود می‌شود. مثلا مقایسه کنید این دو بیت را در تاثیرگذاری - انتقال پیام وصف شخصیت و جهت‌دهی فکری و ایدئولوژیکی به مخاطب:
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
با اندکی انصاف خواهیدگفت که درصد تاثیرگذاری - انتقال پیام و الگودهی بیت دوم به مخاطب، به مراتب بیشتر و بهتر از بیت اول است؛ گو اینکه بیت اول نیز در حد خود قوی است اما می‌بینیم همین که شاعر کمی کلی‌گویی کرده و با استفاده از توصیف کلی و ذهنی به بحث درباره موضوع شعرش پرداخته، تاثیرگذاری آن کمرنگ و عمق کار به شدت کاهش یافته است. حال مثلا این دو بیت و به خصوص بیت دوم را بر اساس همان پارامترهای داده شده مقایسه کنید تا قصیده بلند و طولانی آقای سهیل محمودی به نام دریا در غدیر که در همین موضوع است. در خصوص درصد تاثیرگذاری آن قصیده می‌توان گفت:
۱) برخورد عمیق با موضوع که تابع شناخت عمیق شاعر از آن است
۲) بیان عینی و عاطفی و در صورت امکان تصویر موضوع
۳) تاثیرگذاری عمیق بر مخاطب که نتیجه دو مشخصه قبلی است؛
۴) دادن نوع گزارش تاریخی - البته در پرده هنر - از وقایع تا با مخاطب انگیختگی ذهنی ایجاد کند یعنی پرداختن به جلوه‌های خاص شخصیت موضوع و پرهیز از پرداخت‌های کلی قابل صدق؛
۵) جهت‌دهی فکری به مخاطب و القای خوبی‌ها و کرامت‌ها؛
۶) تبلیغ و تبیین دیدگاه های خاص مذهب در مورد مسائل مختلف البته با بیانی هنری و عمیق و موثر و ...
مشکل بسیار بزرگ دیگر، که باعث نابسامانی و کم رونقی شعر مذهبی در دهه‌های معاصر است، عدم وجود الگویی خوب و متناسب با روز و زمانه است که بتواند در پرورش استعدادها و زمینه‌های قابل توجه در این قسمت، موثر واقع شود.
این نبودن الگو، از یکسو باعث شده است تا کمبود شدید شعرهای مذهبی خود را شاهد باشیم و از سوی دیگر، اگر هم شعری مذهبی به چشم بخورد، در همه زمینه ها - آنگونه که آمد و انتظار می‌رود - کامل نباشد و به نحوی در سردرگمی و سرگردانی معلق باشد از تبعات دیگر این مشکل که خود به عنوان مشکل عظیم‌تر مطرح است، این است که شعر مذهبی امروز، به مرحله نقدپذیری نرسیده است و تمام تلاش اندکی که در این زمینه رفته است، به جایی نرسیده است.
اینکه شعر مذهبی به مرحله نقدپذیری برسد، مرتبت به این است که شاخصه‌ها و مولفه‌های خوب و صحیحی داشته باشیم تا بتوانیم بر اساس آنها شعر مذهبی را نقد کنیم و این جریان را که بعد از انقلاب، رشد نسبتا محسوسی داشته به مرحله نقدپذیری برسانیم و مشکلی دیگر که با بیان قبلی این عبارت متفاوت است، مسئله کلی‌گویی و پرداخت کلی از موضوعات بسیار عظیم و سترگ تاریخ مذهب است. این مشکل را قبلا توضیح دادیم اما بیان اخیر آن، با بیان قبلی تفاوت‌هایی دارد.
پیش از این گفتیم که کلی‌گویی و وصف‌گرایی کلی - خاصه در شعر مذهبی - به صواب نیست. امروز و در جامعه شعری انقلاب، اگر چه این شکل - به عللی که یکی از آنها می‌تواند رشد و تحول به معنای عام کلمه (اعم از مذهبی و غیر مذهبی) باشد - کمرنگ شده است اما نوعی کلی‌گویی دیگر رایج شده است که اگر چه ضرر آن کمتر از نمونه مشابه قبلی است، اما بازهم خالی از ضرر(خصوصا در شعر مذهبی) نیست.
این نوع خاص، همان است که مثلا شاعر می‌خواهد تمام وقایع عاشورا - قیام امام حسین - نقش یاران امام، پیام وهدف عاشورا و همه این مسائل و تبعات آنها را در یک غزل ۶ یا ۷ بیتی بیان کند و این کاری است که اگر نگوییم محال است با اندکی تامل خواهیم گفت امری است بسیار دشوار.
از دیدگاه تجربی که به شعرهای مذهبی بنگریم متوجه می‌شویم که مثلا در شعرهای عاشورایی - که تفسیری از واقعه عاشورا است -، شاعرانی موفق بوده‌اند که قسمتی از واقعه یا شخصیتی از شخصیت‌ها را برگزیده‌اند و در پناه پرداخت شاعرانه آن موضوع، یا آن قسمت خاص موضوع، اصل و هدف اساسی واقعه را نیز شرح داده‌اند.
نمونه این گونه شعر، زیاد است و نمونه مخالف آنکه بدون وجود این پارامترها به توفیق کاملی برسند خیلی کم. مثلا “شعرهای گنجشک و جبرئیل، از پرداخت جزئیات، کلیات را بازسازی می‌کنند و در پناه پرداختن به موضوع خاص، مثلا یاران امام، فلسفه عاشورا اصل قیام را نیز بازسازی می‌کنند. یا شعر زینب” آقای فرید - که با وجود مشکلات اندک ساختاری - در پناه وصف نقش حضرت زینب ‌علیهاسلام به نوعی به توصیف عاشورا و هدف قیام پرداخته است. مثلا آنجا که می‌گوید:
“چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابری از ریا می‌ماند اگر زینب نبود”
در عین اینکه وصفی کلی و غیرملموس است، می‌بینیم که در حوزه پیام‌دهی، شعر در پناه وصف نقش حضرت زینب علیهاسلام در روشنگری و ابلاغ رسالت عاشورا به جهان، تمایزها و وجوه‌ اختلاف ‌را بیان می‌کند و همچنین جو موجود در آن روزگار را - که عمدتا بر مبنای ریاکاری و حق پوشیبود - نیز به تصویر می‌کشد.
و شکلی که سطور انتهای این نوشتار را پر خواهد کرد؛ این است که تقلید و تاثیرپذیری از دیگران وعدم تلاش برای گشودن روزنه‌ها و نظرگاه‌های جدید و بدیع - مثل آنچه در گنجشک جبرئیل می‌‌بینیم - و در یک کلام، طبق معمول بودن، مشکلی دیگر را بر همه نابسامانی‌های شعر مذهبی (خصوصا دهه‌های اخیر و بعد از انقلاب) اضافه کرده است، که اگر تمام آنچه گفته شد نبود، اوضاع شعر مذهبی هم در روزگار حکومت ظاهری و باطنی مذهب، که میدان در اعلا درجه خود گشوده است، تا به این اندازه نابسامان نبود و این چراها و اگرها تا این حد، نمود و بروز نداشتند. چراها و اگرهای بزرگی که کمتر به آنها و ریشه‌یاب

ادبیات مرثیه و آفرینش ادبی/دکتر ح.صدیق


گرچه آئين نوحه‌سرايي شيعي در تركي از قرن دوم و سوم هجري آغاز شده است، اما ظاهراً نخستين مجموعه‌ي شعري مدوّن در موضوع مراثي اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام- «شهدانامه‌»ي نشاطي اردبيلي است كه در روزگار شاه تهماسب صفوي در تبريز سروده شده است. اين كتاب را «حديقة السّعدا» اثر حكيم ملامحمد فضولي دنبال كرده است. اين اثر در تاريخ ادبيات تعزيه‌اي ما، جايگاهي بسيار والا و شايسته دارد كه به ‌لحاظ تركي‌ستيزي دربار پهلوي در ايران كه در راستاي اسلام‌ستيزي پيش مي‌رفت، مانند ديگر آثار ارزنده‌ي اسلامي- تركي ايران به بوته‌ي فراموشي سپرده شد. متاسفانه دولت جمهوري اسلامي هم در سال‌هاي گذشته توجهي به نشر متون مذهبي تركي و آذري نداشته است و نظارت و حمايت خود را از اين مهم، در سال‌هاي اخير دريغ داشت. حتي هفته‌نامه‌ها و نشرياتي نظير «سهند»، «اسلامي بيرليك»، «يول» و جز آن كه چند سال پيش انتشار مي‌يافت و در تبليغ معارف اسلام در منطقه نقشي مهم داشت، يكي پس از ديگري تعطيل شد.

حديقة‌السعداء بيش از ده بار به چاپ سنگي رسيده است، در قاهره، تبريز و استانبول در سال‌هاي 1271، 1261، 1253 هـ. (قاهره)، 1296، 1389، 1286، 1273 و 1302هـ. يك بار نيز در سال 1955م. در استانبول با برگردان به الفباي لاتيني و تغيير در شيوه‌ي بيان و ساخت زباني نشر شده است و در انتظار يك نشر علمي و انتقادي از سوي خود ايرانيان است.

حادثه‌ي جانسوز و جانگداز كربلا، موضوع اصلي اين اثر است و ذكر مصايب همه‌ي انبيا و اوليا در اين كتاب به ‌خاطر طرح اين حادثه است.

در تمامت ادبيات تركي ايراني و شيعي، حادثه‌ي كربلا موضوع انواع ادبي گوناگوني بوده است و اثر فضولي در واقع كامل‌ترين نوع مرثيه‌نگاري منظوم و منثور در موضوع اين حادثه است. پاره‌هاي نثر آن مسجع و بسيار شيوا و مشحون از تعقيدات دلنشين و دل‌انگيز لفظ خاص فضولي است.

اين كتاب در ميان ما شيعيان هم مأخذ و منبع دريايي از كتب نوحه و مرثيه در چهار صد سال اخير بوده است و هم رايج‌ترين كتاب در نوع خود به ‌شمار مي‌رفته است.

من اين كتاب را به ‌عنوان ثقل اصلي هسته‌ي مركزي كليت آفرينش ادبي فضولي ارزيابي مي‌كنم. ملامحمد فضولي نه ‌تنها در اين اثر، بلكه در سرتاسر خلاقيت ادبي خود، جاي ‌جاي به آويزش عاطفي خويش به خاك كربلا اشاره دارد.

كتاب «حديقة‌السعداء» با يك ديباچه شروع مي‌شود. آغاز آن دو بيت زير است:

يارب ره عشقينده مني شئدا قيل،

احكام عباداتي منه اجرا قيل.

نظّاره‌ي صنعونده گوزوم بينا قيل،

اوصاف جبينينده ديليم گويا قيل.

 

ديباچه به شيوه‌ي نويني كه تا آن روزگار در ادبيات مكتوب تركي كم‌نظير بوده، تدوين گشته است. در فرجام ديباچه از «مقتل» ابوحنيف و «مصرع»  طاوسي در زبان عرب از سيد ابوالقاسم علي‌الطاوسي و از «روضة ‌الشهداء» در لسان عجم از مولانا حسين واعظ كاشفي ياد مي‌كند و به ‌ويژه دومي را به تتبع تواريخ و تفاسير مي‌شناسد و تصميم خود را بر قرينه‌سازي آن در لفظ تركي به نام «حديقة‌السعداء» بيان مي‌كند.

توجه به همانندسازي در تاريخ ادبيات تركي، انتقال معارف اسلامي و مفاهيم قرآني از متون گران‌بهاي عربي و ادب فارسي به تركي، و پربار ساختن متون تركي مقوله‌اي است كه پيوسته انديشه‌ي فضولي را به خود مشغول داشته است. چنان‌كه مثلا، در مقدمه‌ي ديوان غزليات خود گويد:

اي عقده‌گشاي عرب و ترك و عجم،

ائتدين عربي افصح خلق عالم.

قيلدين شعراي عجمي عيسي دم،

من ترك زباندان التفات ائيلمه‌كم.

 

اين نوع استغاثه براي توفيق در همانندسازي، نظر صاحب مثنوي هزار بيتي «قوتادغو بيليغ» در قرن چهارم و پنجم، خواجه احمد يسوي ملقب به پير تركستان، قاضي برهان‌الدين، سراينده‌ي «عتبة‌الحقايق»، امير عليشير نوايي، عاشيق پاشا و جز اين‌ها را نيز به خود جلب كرده است. سلطان ولد فرزند مولوي هم كوشيده است آثاري همانند با برخي از متون فارسي در تركي ايجاد كند. و پس از او از سوي تركان تلاشي پرتوش و توان در گسترش آنچه ما «مكتب مولوي» مي‌گوييم شده است.

باري، فضولي پس از ديباچه، عنوان‌هاي ده باب اثر خود را مي‌شمارد:

- باب اول در بيان صورت احوال بعضي انبياء عظام و رسل گرامي.

- باب سوم در بيان وفات حضرت رسول (ص).

- باب چهارم در بيان وفات حضرت فاطمه (س).

- باب پنجم در بيان شهادت حضرت مولي‌الموالي علي مرتضي (ع).

- باب ششم در بيان احوال حضرت امام حسن (ع).

- باب هفتم در بيان حركت حضرت سيدالشهداء، حضرت امام حسين (ع) از مدينه به مكه.

- باب هشتم در بيان وفات حضرت مسلم ‌بن عقيل.

- باب نهم در بيان آمدن حضرت امام حسين از مكه به كربلا.

- باب دهم در بيان شهادت حضرت امام حسين (ع).

- باب يازدهم در بيان آمدن اهل بيت از كربلا به شام.

باب نخست با ذكر مصايب پيشواي مصيبت‌زدگان و مقتداي دلشدگان حضرت آدم صفي (ع) آغاز مي‌شود. تمام اين باب مستند به آيات قرآني است. باب را با ذكر آيه‌ي شريفه« وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» شروع مي‌شود.

به‌ لحاظ ساخت‌شناسي و بهره‌وري از آرايه‌هاي سخن‌سنجي اين بخش از كتاب قطعاتي دل‌آويز و بس والا دارد. مثلا،«...آدم، حوّادن آيريليق اختيار قيلدي، هربيري، بير دياره دوشدو، و هربيري مين بلايا ساتاشدي. آدم، وادي سرنديبده سرگردان اولوب، حوا ساحل درياي هنده دوشدو:

نه ايشدير اي فلك دلداري دلداريندن آييرماق،

جفاكش عاشقي يار وفاداريندان آييرماق.

حضرت عزتدن ندا گلدي كه اي جبرائيل آدم غريبدير، آنينلا موانست قيليكل.

آه آتشباري عشّاقين سرايتسيز دگيل،

عاقبت هر غم يئتر پايانه غايتسيز دگيل... .»

 

همين‌گونه در حكايت ضمني در چند بيت، از مصايب حضرت آدم - عليه‌السلام- شمه‌اي بيان مي‌كند و سپس از حضرت نوح كه نهصد سال گرفتار سياست سفهاي قوم بود، حضرت ابراهيم خليل (ع)، حضرت يعقوب، حضرت يوسف و حضرت موسي كليم‌الله (ع)، حضرت ايوب (ع)، حضرت عيسي، ذكريا، يحي سخن مي‌گويد. اين باب در واقع تلخيصي از قصص قرآن و بيان حكمت مستتر در آن‌هاست با برداشتي عاطفي و پيوند دادن با ماجراهاي گوناگون كربلا. بدين‌گونه كه در ذكر هر ماجراي محنت‌خيز از مصايب انبيا، گريزي به يكي از حوادث كربلا مي‌زند. مثلا، در حادثه‌ي امتناع برادران حضرت يوسف از آب ‌دادن به وي و گرفتن مشربه از سوي شمعون از دست وي يكباره اشك از چشم مؤمنان در‌مي‌آورد و خشم در دل‌هاشان بيدار مي‌سازد و مي‌گويد: نتكيم دشت كربلادا، زلات فرات جميع مخلوقاته مباح ايكن، آل مصطفادان قطع ائتديلر و طريق هدايت ظاهرايكن راه ضلالتي دوتدولار:

روز رزم كربلا راه خطا توتموش فرات،

قيلماميش آل محمد دردي‌نين درمانيني.

اول سببدندير بو كيم عذر ايله توتموش متصل،

ائيله‌ييب فرياد خاك كربلا دامانيني.

 

و يا در فصل ذكر ابتلاي كليم‌الله- عليه‌السلام- و سخن از قلّت اعوان و انصار ايشان و جفاي آن فرعون مي‌گويد:«في‌الواقع آئين شدت احوالي و كثرت اهوالي شبيهدير وقايع شاه كربلايا كه استيلاي اعدادان منزجر اولوب ترك روضه‌ي رسول ائديب يار و دياريندان محروم قاليب، دشت كربلا دا گرفتار دام مصايب اولدوقدا تحمل ائديب متزلزل اولمادي.

محنت موسي دگيل مانند اندوه حسين،

فرقين ائتميش آنلارين ميزان اندوه و بلا.

شمع بزم افروز دور وادي ايمن آتشي،

نار عالم‌سوز دور برق بلاي كربلا.

 

و يا در آغاز فصل، ذكر محن حضرت عيسي (ع) دو بيت زير را:

قصد قتل عيسي مريم قيلان ساعت يهود،

ائيله‌ميشدي مضطرب آني مجرد بيم جان.

گور شهيد كربلا حالينا هم جان قيلدي ترك،

هم فراق آل و اولاديله اولدو امتحان.

 

زيباترين فصل اين بخش، فصل مصايب حضرت ايوب (ع) است. فضولي ضمن شرح موجزي از بلا و محن ايوب، تفسيري زيبا از تعارض عقل و عشق و برتري عشق بر آن نيز مي‌آورد و اين سخن از او است كه ورد زبان‌هاست:

عشقدير هرنه‌وار عالمده،

باشقا بير قيل و قالدير آنجاق.

 

و در فرجام فصل، باز به كربلا گريز مي‌زند و مي‌گويد: اي عزيز! اگر ايوب صبور، فوت اموال و موت اولاديله متغير اولماييب، صبر قيلدي، شهيد كربلا ايسه خانماني يغمايا وئريب، اخوان و اولاد و انساب موتون مشاهده ائديب صابر اولدو. و اگرچه ايوبون بدنينده دورد مين ايگيرمي قان ايچن قورد منزل توتدو، شهيد كربلانين تنينده يوزمين پيكان آبدار قرارگاه ائتدي.

دئمه كيم شاه كربلا المي،

غم ايوب دلفگارجه‌دير.

سانما كيم زخم نيش كرم ضعيف،

ضرب شمشير‌ آبدارجادير.

 

سیری در زندگی و آثار استاد محمد عابد تبریزی/استاد فانی تبریزی


استاد زنده ياد مولانا محمدعابد تبريزي از شاعران معاصر ايران زمين است که در عرصة عرفان و ادب، هنرمندي نامدار، سخنوري ساحر بيان، عاشقي دلسوخته و عارفي روشن ضمير بود؛ و از دوران کودکي حافظ قرآن و مونس نهج‌البلاغه، صحيفة سجّاديه و مناجات‌هاي حضرات معصومين (عليهم‌السلام) بود، و به برکت معنوي آن گوهرهاي ناب تربيتي، خود غوّاص بحر بيکران معارف الهيّه گرديده بود؛ و با آشنايي کامل به دواوين بزرگان عرصة ادب و عرفان، از جمله: عطار نيشابوري، نظامي گنجوي، مولوي، سعدي، حافظ و... در طريق قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) سير و سلوک مي‌نمود و از بزرگترين افتخارات آن سعيد فقيد اين بود که از خادمين درگاه همايوني حضرات معصومين (عليهم‌السلام) است. اينک، شرح حال و زندگاني آن شاعر جواهر کلام را به صورت اجمال براي خوانندگان محترم بيان مي‌کنيم.

زادگاه:

آن سخنور بزرگ در محله خيابان شهر تبريز به سال 1314(هـ. ش) « در يک خاندان مذهبي که همه فضاي آن از منار معنويت مستنير بود، ديده به جهان گشود و از ميامين همين انوار عرفان و جلوات ايمان بود که جان و دل وي با انوار لاهوتي منّور گرديد و همه ذرّات وجودش در روشناي صفا گاهان ايمان و عرفان صفا يافت، پدر استاد عابد، شادروان استاد مولانا که در شعر «يتيم» تخلص مي‌کرد، در عصر خود از نخبة شاعران و قدوة عارفان بود».

دوران کودکي:

استاد از همان دوران  کودکي پا به پاي پدر بزرگوارش مرحوم «مولانا يتيم» که معروف به فضل و تقوا بود رشد و نمو کرد و با هوش سرشاري که داشت از مکتب پدر، آن چه نياز بود آموخت و به همين ترتيب، اوّلين استاد وي پدرش گرديد که خود در اشعارش چنين مي‌فرمايد:

جو زحق آمرزش روح پدر                         او تو را ذکر حسيني ياد داد                        کو به راه شعر بودت راهبر                     زنده کن يادش که روحش شاد باد

استاد هميشه مي‌فرمودند: «من هر چه دارم از پدر بزرگوارم دارم و تنها ارثي که از پدرم به ما رسيده است تعليم قرآن و نهج‌البلاغه است» و استاد سيدمحمدحسين شهريار تبريزي (رحمة الله عليه) چقدر خوب اين موضوع را در قطعه «مفاخر آذربايجان» ياد مي‌کند:

دگر «يتيم»، پدر شاعر و پسر شاعر

وراثتي چه به از شعر اگر پدر شاعر

آري مولانا يتيم به همراه مادر مهربانش او را چنان تربيت نمودند که تمامي وجودش پر از محبّت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) گرديد، و روح پاک او با ارواح قدسي آن بزرگواران پيوندي ناگسستني بست، که خود در مقدمة کتاب «ماه در محاق» خطاب به «پسر فاطمه» (ع) چنين مي‌نويسد: «مادرم که با شير ولاي تو مرا پروريد و نام دلنواز تو را با آواي شيرين لالايي آويزه گوش جانم کرده، هرگز از ياد نمي‌برم آن روز که کودکي بيش نبودم، او را ديدم که قطره‌هاي اشک چون پرده‌اي از حرير صورتش را پوشانده بود و کلمه‌اي زير لب زمزمه مي‌کرد، وقتي با کنجکاوي کودکانه کوشيدم علّت را بفهمم، ديدم، يا حسين گويان اشک به چهره جاري کرد و به من فهماند که فرزندم امروز عاشوراست، روز شهادت امام حسين(ع) و يارانش».

او بيست و يک ساله بود که پدر بزرگوارش به رحمت ايزدي پيوست، و او را در غم فراق خويش سخت داغدار نمود، از آن پس، مسئوليت معاش خانواده را به عهده گرفت، در عنفوان جواني در بازار تبريز مشغول کار گرديد، کاري که با حال معنوي و ذوق سليم او سخت منافات داشت. در سال 1344 (هـ..ش) کارمند رسمي بانک تجارت شد و بعد از سي سال خدمت صادقانه در سال 1374 (هـ..ش) به افتخار بازنشستگي نائل آمد، و با مناعت طبعي که داشت، خود را بي‌نياز از خلق ديد و تا آخرين روز عمر شريفش، با عزّت و سربلندي زندگي کرد.

تحصیلات :

استاد تحصيلات حوزوي داشت و در اکثر علوم معارف اسلامي از جمله: فقه و اصول، فلسفه و عرفان، ادبيات عرب و فارسي و تفسير قرآن دانشمندي صاحب نظر و استادي توانا بود و با بزرگاني چون استاد جعفري، استاد عمران صلاحي، دکتر مرتضوي، دکترخيام‌پور، دکتر ترجاني‌زاده، آيت‌الله سلطان القرايي و... مراوده علمي و ادبي داشت که آثار ارزشمند و بي‌نظيرش گوياي استادي اوست.

ويژگي‌هاي شعر استاد:

استاد در تمامي قالب هاي شعر فارسي، از قصيده، غزل، مثنوي، ترکيب بند و... در مضامين مختلف ادبي، عرفاني، اخلاقي، تربيتي، رثايي و... استادي چيره دست و توانمند و نکته سنج بود که در عصر حاضر کمتر کسي را مي‌توان يافت که همانند ايشان، آگاه از لطايف ادبي و رموز عرفاني باشد. امّا در اشعار رثايي که بيشتر در مدح حضرات معصومين(ع) به ويژه حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) است؛ با روح لطيف خويش شعر را چنان به اوج رسانده است که هر اهل ادب و بينش رامست و حيران مي‌نمايد و به تحقيق اشعار او خاطرة «دعبل خزاعي» و «فرزدق» ها را در ذهن انسان زنده مي‌نمايد. او را با هيچ شاعري نمي‌توان سنجيد، چرا که او خود «صاحب مکتب» است، و در مکتب او جز «عزّت اهل بيت عصمت و طهارت(ع)» هيچ چيز نمي‌گنجد؛ ولي اگر انسان مجبور به معرفي شخصيّت ادبي او و مقايسة اشعار او با شاعران ديگر باشد، مي‌توان او را در رديف شاعران بزرگي چون فؤاد کرماني، عمّان ساماني، نيّر تبريزي قرار داد.

جناب استاد محمّد مصري در مقدمة کتاب ماه در محاق مي‌فرمايد: «سخنور ساحر بيان سرزمين ما استاد محمد عابد که به لحاظ احتوا بر مضامين عالي و برخورداري از بدايع بي‌بديل، استعارات و تشبيهات بي‌نظير، سلامت لفظ و عذوبت معني از چنان والايي‌هاي ارزنده‌اي بهره‌ور  است که نظاير آن را در دواوين اندک شاعري مي‌توان يافت و اگر قلل منيع شعر پارسي را مراتبي باشد، شکوه کلام و شعر پرانسجام اين شاعر شهير را بايد در فراز آن ديد؛ من اين سخن استاد شهريار آن شاعر آسمان شکوه را هرگز فراموش نمي‌کنم که روزي در بين مشتاقانش فرمود: «اگر در همين عصر رتبت اول شاعري را به من ارزاني دارند، من همين مقام را به «عابد» تفويض مي‌نمايم». و همچنين حضرت استاد بهاءالدين خرمشاهي، صاحب اثر نفيس «حافظ نامه»، «ذهن و زبان حافظ» و دهها کتب ارزشمند ديگر، که هر يک در جاي خود از بهترين آثار ادبي تاريخ ادبيات ايران زمين مي‌باشند، در خصوص اشعار استاد عابد مي‌فرمايند: «اين مثنويها، يادآور مثنوي‌هاي بلند پايه و پرمايه نظامي است و براستي وجود او را ذخيره الله براي اين روزگار مي شمارم و بيان خود را در وصف شعر بلند ايشان کوتاه مي‌يابم... و شعري که در حق مهدي (عج) منتظر سروده‌اند به حق يادآور حلاوت سخن افصح المتکلّمين سعدي شيرازي است...».

و بعضي از اساتيد بزرگوار، اشعار او را با عراقي، خاقاني و بزرگان عرصة ادب و عرفان مقايسه مي‌کنند. استاد بدون ترديد يکي از ستاره‌هاي درخشان آسمان ادبيات شعر پارسي و آذري است که تمامي اشعارش از مضامين عالي و پرمغز برخوردار است.

او اولين شعرش را در 12 سالگي به زبان شيرين ترکي آذري، در رثاي حضرت‌ علي‌اکبر(ع) سروده است که با مطلع زير شروع مي‌شود.

اي سپهر حسنده رشگ مه کنعان اوغول

وي مناي کربلا ده تشنه لب قربان اوغول

و اوّلين شعر فارسي را نيز در همان دوران نوجواني با مطلع زير سروده است.

شمع و من تا صبح شب را ديده گريان سوختيم

هر يک اندر گوشه‌اي پيدا و پنهان سوختيم

آري «عابد تنها يک عابد نبود، او عارفي بود که با اوهام عارفانه وانديشه‌هاي عالي عروج مي‌کرد وبي هيچ رادع و مانع «پاي بر فرق فرقدان مي‌گذاشت» و با يک نگرش عارفانه، جلوه‌هاي جمال جهان آراي يکتا شاهد ازلي را در پرده پندار و آيينة اوهام خويش عيان مي‌ديد و از ميامين همين اکسير عارفانه بود که واژه واژه‌ي کلام «عابد» خدا را فرياد مي‌زد، و از همين رهگذر، فريادهاي در گلو مردة تشنه کامان کربلا را به گوش جان مي‌شنيد و با فريادهاي رسالت که رثاي خاندان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را بي‌‌سابقه‌ترين سحّاريهاي سخنوري به گوش جان دلدادگان مي‌رساند».

استاد در مثنوي «ولادت نور» که در خصوص ولادت رسول گرامي اسلام است، آن شب نوراني و ملکوتي را چنان ترسيم مي‌نمايد که گويي با وجود خويش الطاف الهي را احساس کرده و پرده از راز ازلي گشوده است.

شب چراغان است بزم آسمان                                                                                                                                                                                                 چشمه سار نور نور جوی کهکشان

اختران قنديل طاق آويز شوق

شمع بزم افروز شورانگيز شوق

ماه زرّين زورقي بي‌بادبان

در دل درياي مينايي روان

عطرجان دارد نسيم صبحگاه

گوئيا از باغ رضوان کرده راه

شب بود آبستن اسرار حق

تـــا بــرآرد جلــوة‌ربّ الفلــق

چون سحر از جيب شب سر مي‌کشد

پرده از انوار حق بر مي‌کشد

پاره مي‌گردد حجابات ظُلَم

از فروغ طلعت حُسن قدم

دور باش صبح راند تيرگي

نور بزدايد ظُلَم با چيرگي

انتظار روزگار آيد بسر

نور حق زايد به ترکيب بشر.

زآنکه از ره سّر سرمد مي‌رسد

موکب نور محمّد (ص) مي‌رسد

استاد با نگاه عميق به صحنه‌هاي جانگداز کربلا مي‌نگرد و باحفظ صلابت لفظ و روح حماسي کلام، آتش بر دل و جان آدمي مي‌زند و چنان ذراّت عالم را به تماشاي صحنه‌هاي خلق کرده خويش دعوت مي‌کند که روح انسان را تسخير، و به عالم معني سير مي‌دهد و پرده از اسرار حقيقت مي‌گشايد و شنونده را با عظمت اهل بيت(ع) آشنا مي‌کند. ببينيد که در مثنوي «ماه در تنور» چه غوغايي انگيخته:

چرخ با خوبان بد انديشي کند

اهل دل را زخم‌ها بر دل زند

از مسير خود سپهر گرد گرد

مي‌نشانــد بــر رخ آيينــه گــرد

همدم نو دولتان، ارباب جود

خار يار گل، به گلزار وجود

هر که فهمش بيش، دردش بيشت
هرچه خاطر صاف گردش بيشتر ...
ماه را دادند آن بد اختران
گردش وارونه در چرخ سنان
سير او از کربلا آغاز شد
سوي شهر کوفه راهش باز شد
ماه از بيداد اشرار جهول
کرد اندر غرب خاکستر افول
ماه مهــرافـروز گـــردون وفــاق
گاه اندر انجلا، گه در محاق...
شمـس بــرج وحــدت رب الفلــق
نيمي اندر ابر و نيمي در شفق

سپس با ظرافت خاصّي آمدن مادرش حضرت زهرا (سلام الله عليها) را به تنور خولي بيان مي‌کند:

مادرش آمد براي ديدنش

ديدنش، بوئيدنش، بوسيدنش

و صحنه‌هاي بسيار ديدني و شنيدني را از زبان مادرش مي‌آفريند که شخصيّت امام حسين(ع) و عظمت حضرت فاطمه (س) را نشان مي‌دهد و انسان را شيفتة آن بزرگواران مي‌کند.

اگر چه جاي جاي کلام استاد پر از بدايع و صنايع ادبي است، ليکن او در مثنوي «صحبتي از قيامت» صنعت «تلميح» که يکي از صنايع ادبي است، بيش از شصت مورد بکار برده است و مي‌توان گفت که اين مثنوي يکي از نمونه‌هاي بي‌بديل اين صنعت ادبي است و در حقيقت مثنوي «صحبتي از قيامت» تنها يک مثنوي نيست، بلکه رساله‌اي است کامل در خصوص «قيامت» که استاد با ظريف کاري‌هاي حساس روحي و رواني، انسان را با خويشتن خويش و راز آفرينش آشنا مي‌سازد و مرغ روح شنونده را چنان در صحنه‌هاي قيامت پرواز مي‌دهد که گويي خود چندين بار قيامت را تجربه کرده است، از تمامي خوانندگان عزيز اين سطور، خواهشمند است اين مثنوي زيبا را در کتاب ماه در محاق(ص 173) مطالعه فرمايند.

استاد در مثنوي «گفتاري از امام سجّاد(ع)» که قريب به 600 بيت مي‌باشد، شعر را با مقدمه‌اي بسيار زيبا و لطيف و معجزه آسا در خصوص معرفي امام (ع) شروع کرده و در پي شرح احوالات امام(ع) و علّت بيماري آن بزرگوار در روز عاشورا است؛ سپس به خطبه امام(ع) در شام اشارت کرده و خيلي لطيف با ديد اشراقي پرده پندار را پاره مي‌کند و وارد جريان موسم حج مي‌شود و هر کجا مي‌نگرد، جلوة دوست مي‌بيند و سپس اشاره به عظمت کعبه و طواف رسول گرامي اسلام و طواف ذرّات کاينات بر دور آن بزرگوار و اشاره به معراج او ـ در پردة ديگر، وارد شدن مادر مولا علي (ع) به کعبه و ولادت حضرت علي(ع) ـ و در پردة ديگر، بيرون آمدن مادر گرامي آن بزرگوار که فرزند دلبندش در دستهاي مبارکش، که همچون ماه مي‌درخشد را، چنان ترسيم کرده که گويي آن صحنه‌هاي زيبا و ملکوتي را با چشم خويش ديده‌ است و به تحقيق بدون مشاهده، بيان کردن آن صحنه‌هاي شورانگيز محال است ـ در پردة ديگر، اظهار پيري نموده و فاني بودن جهان را بيان مي‌کند و از طبع خود همّت مي‌طلبد که رؤياي خويش را دنبال کند ـ باز پرده پندار بالا مي رود و باچشم جان به تماشاگه راز سر مي‌زند و به شرح عشق مي‌پردازد و دل را به سوي کعبه باز مي‌گرداند و جلوات بيت‌الهي را در طيّ نگاهي مشاهده مي‌کند و حکايت باز کردن حجّاج بيت الله الحرام، راه را بر امام سجّاد(ع) و استلام کردن آن امام همام حجرالاسود را در کثرت جمعيّت، و ديدن «هشام» آن منظره را و پرسيدن يکي از نديمان، که اين مرد کيست؟ و تجاهل کردن «هشام» و معرفي امام(ع) توسط شاعر بزرگ عرب «فرزدق» ک در آن جا حضور داشت را بيان مي‌کند و در آخر مثنوي، اشعار «فرزدق» را ترجمه مي‌کند که بسيار خواندني و شنيدني است، چندين بيت از اول مثنوي فوق را بررسي مي‌کنيم.

اي قدحت از مي مهتاب پر                                                                                                                                                                                                    زاشک ترت سبز طبق پر زدُر

مشعلة آه چو افروختي

پيرهن سرخ شفق سوختي

در ره او قيد مهالک زدي

بارقه در بال ملايک زدی ...

اي تو شفا بخش همه دردها

درد زالطاف تو عين دوا

عارضه‌اي بود گرت روز عشق

غير تب نايره افروز عشق

يار تو را خواسته بود اين چنين

يار تو را خواسته بود اين چنين ...

يکي ديگر از آثار گرانقدر استاد قصيده بلندي است، با عنوان «جلوه حق» که در خصوص ولادت حضرت قائم(عج) سروده شده است، و سرتاسر اين قصيدة غرّا پر از شور و غوغاست.

شب چو به رخ برفکند زلف معنبر

غاليه گون شد بسيط تودة اغبر

شب ولادت را با جلوه‌هاي زيبا و خيال انگيز ترسيم و با استعارات بي‌بديل توصيف کرده و خلوت گزيني خويش را مطرح مي‌نمايد و گوئيا از جفاي سپهر شکوه‌ها دارد که ناگهان سروش غيبي به فرياد مي‌رسد و مژده ولادت آن بزرگوار را نويد مي‌دهد.

ناگهم از غيب داد مژده سروشي

کاي زجفاي سپهر سفله مکدّر

هان چه نشستي به پاي خيز که گيتي

زينت ديگر گرفت و شوکت ديگر

شور ديگري به جان مي رسد و دل آتش گرفته و از زبان سروش غيبي شور و حال ذراّت هستي را با زباني معجزه گر بيان مي‌نمايد و با «حسن مطلع» زيبايي به مدح حضرت حجت‌(عج) مي‌پردازد و با پرده‌هايي که ساز مي‌کند هنر نمايي‌هاي خاقاني و انوري و عنصري و بزرگان عرصه ادب را به ياد مي‌آورد.

مطلع رخشنده‌اي چو مهر جمالش

جلوه کنان زد زشرق فکرت من سر

ای به سریر ولا امیر فلک فر

حکم تو را طبع کائنات به چنبر

در اين قصيده غرّا، صلابت لفظ و معني و استعارات و تشبيهات بي‌نظير، فکرت هر سخن سنجي را غرق در انديشه وافکار او کرده و مسلّط بودن او به دو زبان شيرين فارسي و عربي را در نهايت معني روشن مي‌نمايد. آري استاد به کلمات صامت و غير مصطلح هر دو زبان عربي و فارسي، در جاي خويش چنان جان مي‌بخشد که انسان بلا اراده فرياد مي‌زند: «سخن گفتي و دُر سفتي بنازم کلک جا دويت». و... «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

 

ويژگي‌هاي اخلاقي و اجتماعي:

عاشق شيفتة حضرت حق و دلداده اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بود؛ مردي مهربان و خوش برخورد و خوش مشرب، وسعت مشرب او چنان بود که از کودک پنج ساله تا مرد هفتاد ساله، در هر کسوتي که بودند انس مي‌گرفت، از کارگر ساده گرفته تا بالاترين مقامات کشوري و معنوي، اهل عبادت، محبّت، کرامت و بصيرت بود و اهل خلوت...

او هيچ وقت دنبال شهرت و جاه طلبي نبود و هميشه مي‌فرمودند: «الحمدلله که خداوند متعال مرا از همگان بي‌نياز کرده و از شهرت و خودنمايي بيزارم ساخته است» و همچنين اشعار بي‌بديل خويش را در مدايح و مراثي اهل بيت(ع) پريشان گويي مي‌خواند و در مقدمة کتابش خطاب به «پسر فاطمه» چنين مي‌گويد: «من ناچيز به سائقه ارادت به آستان مقدّس تو گاه بي‌گاه پريشان گويي کرده و خواسته‌ام خود را در رديف مداحان و مرثيه سرايان تو بشمارم، مي‌دانم که به قدري بزرگوار هستي که گستاخي‌هاي مرا با ديدة اغماض بنگري وخطاهايم را ناديده بگيري...». او هميشه خود را خاکسار اهل محبّت و اهل ولايت مي‌دانست و با کساني که ساده و پاک بودند، مهربان بود و با کساني که اهل ريا و تزويز بودند، متکبّر بود و هميشه مي‌فرمود: رسول گرامي اسلام محمّد مصطفي(ص) فرموده‌اند: «تکبّر ورزيدن به اهل تکبّر عبادت است».

با توجّه به اين که اهل خلوت بود، در هيچ زماني از مشکلات اجتماعي جامعه  بي‌خبر نبود و هر وقت احساس نياز مي‌ديد به نحو احسن انجام وظيفه مي‌نمود. از ايام جواني با تبعيّت ازقرآن واهل بيت‌(ع) در چهار چوب مذهب تشيّع سير و سلوک کرده و هميشه از کيان تشيع دفاع نموده است. در رژيم ستمشاهي چندين بار توسط مأموران رژيم دستگير مي‌شود و با عنايت خداوندي آزاد مي‌گردد. در سال 1340 (هـ..ش) در مراسم ترحيم مرجع  عاليقدر جهان تشيع حضرت آيت‌الله‌ العظمي  بروجردي (رحمة الله عليه) با خواندن اشعار خويش چنان شور و حالي به مجلس مي‌دهد که آتش به جان دشمنان ولايت مي‌اندازد، که تمامي بزرگان مات و حيران مي‌مانند، مأموران ساواک که در مسجد حضور داشتند اگر او را دستگير مي‌کردند، کمترين حکمي که صادر مي‌شد، اعدام بود، که خود استاد مي‌فرمايد: مرا با زيرکي کامل از پنجرة مسجد بيرون بردند و مأموران نتوانستند مرا دستگير کنند. اينک به چندين بيت از اشعار استاد که در مجلس ترحيم آن مرجع عاليقدر خوانده مي‌پردازيم.

خادم دين رحلتندن تار اولوب دنيا گوني    صاحب دين اولدي بولمم نولدي، عاشورا گوني

ترک ايدوب دنياني بير نفس نفيس بي‌عديل    شارح احکام قرآن هادي وجه سبيل      ذات بي‌مانند شاهنشاه امکانه سليل      صورت تقوي و حکمت، معني فقه و اصول

صاحب محراب و منبر مالک ملک قبول

با نهايت استادي بعد از سرودن ده بند مخمّس در رحلت آن بزرگوار، اشاره به کشف حجاب رضاخان پهلوي کرده و شعر را به نقطة اوج خود مي‌رساند و مجلس ترحيم را به هم مي‌زند:

سن يتوردون هر نه امر ايتدي سنه حکم کتاب

آيه آيه جزء جزء و فصل فصل و باب باب

هاردا تجويز ايلدون امّا اولا کشف حجاب

ياره ويردي قلبوه بو امره اقدام ايلين           کافر مطلق ولي دعوي اسلام ايلين

آري استاد در آن زمان فقط 26 سال از عمر پر برکتش را سپري کرده بود.

او همچنين در پيروزي انقلاب‌اسلامي ايران و در دفاع مقدس، هر چه در توان داشت، در طبق اخلاص گذاشت. او عاشق شهيدان و شيفتة ولايت بود و اشعاري که در توصيف شهيدان انقلاب و جنگ تحميلي و به ويژه حضرت امام خميني(ره) سروده است از اشعار بي‌نظير تاريخ ادبيات انقلاب و دفاع مقدس است.

مسافران ولا سوي آشنا رفتند

گذشته از سرجان بر سر وفا رفتند

به بارگاه ولا همنشين يکديگرند

اگر چه راه شهادت جدا جدا رفتند...

به حقيقت اهل دل بود و اهل صفا، و هر کجا اهل دلي مي‌يافت به او مهر مي‌و‌رزيد. راقم اين سطور چندين بار از عاشق شوريده اهل بيت عصمت وطهارت(ع) استاد زنده ياد منعم اردبيلي (رحمة الله عليه) در پيش استاد به نيکي ياد کردم، استاد مشتاق زيارت او شدند و يک روز به حقير فرمودند: به اردبيل برويم و «حاجي منعم» را زيارت کنيم، اطاعت کردم و با چند نفر از دوستان ديگر، در معيّت استاد به راه افتاديم. در راه استاد فرمودند: دو بيت شعر به ذهنم آمد، آنها را يادداشت کن، عرض کردم استاد بفرماييد، في‌البديهه فرمودند:

مُنعم مکن منَعم زديدارت خدا را

آيينه مي‌خواهم تماشاي صفا را

دل کندم از تبريز تا شايد ببينم

در اردبيل آن جلوه ايزد نما را

چنان که مشاهده مي‌فرماييد، مطلع شعر خيلي در اوج سروده شده، رفتيم استاد منعم را زيارت کرديم و موقع برگشتن استاد فرمودند: ان‌شاءالله خداوند تبارک وتعالي اين ديدار ما را به عنوان زيارت مؤمن قبول مي‌کند.

آري هر کجا اهل دلي بود، سراغش را مي‌گرفت و سعي مي‌کرد به خدمتش برسد و از خرمن معنوي او خوشه‌هاي علم و معرفت بچيند و اين تواضع و خاکساري بود که شخصيت او را از همگان ممتاز مي‌کند و در نهايت عابد را عابد مي‌کند...

فعاليت‌هاي ادبي و  عرفاني:

فعاليت‌هاي ادبي و عرفاني و اجتماعي استاد در خصوص ترويج فرهنگ و ادب اسلامي بسيار قابل توّجه است که ما به صورت اجمال به چند نمونه اشاره مي‌کنيم:

-       تفسير قرآن و نهج‌البلاغه در هيئت‌هاي حسيني تبريز.

-       شرکت در انجمن‌هاي ادبي آذربايجان و استان‌هاي ديگر کشور اسلامي ايران.

-       تشکيل محفل ادبي و شرح دواوين بزرگان عرصه ادب از جمله: شرح ديوان حافظ، مثنوي معنوي مولوي، گلشن راز، آتشکده نيّر و...

-       نگاشتن مقدمه و ديباچه به دهها کتب ادبي و عرفاني.

-       شرح غزليات حافظ در انجمن ادبي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي استان آذربايجان شرقي به مدت 12 سال.

-       عضو فعال هيئت امناي کتابخانه مرکزي تبريز.

-       تربيت شاگردان و شاعران بسياري در عرصه عرفان و ادب و اخلاق اسلامي که بسياري از آنان هم اکنون کسوت استادي به تن کرده‌اند که از جمله عبارتند از: استادان بزرگوار زنده ياد شکيب، صديق، شب‌خيز، راثی ،حاجي‌بلند، عليزاده، فرزبود، کامران،   عليمحمدي، ظهير، يوسف‌زاده، شهبازي، باغبان، فغاني، بلوري، حسني، خادم، علي، آثم و...

آثار ارزشمند استاد:

از استاد زنده ياد چهار جلد ديوان اشعار به يادگار مانده است که سه جلد آن به زيور طبع آراسته شده که عبارتند از: «ماه در محاق»، «مهر در شفق» و «ستاره سحرگاهي» که هر سه ديوان در مدايح مراثي حضرات معصومين (عليهم‌السلام) مي باشند. و يک جلد ديگر ديوان غزليات، قصايد و... که زير چاپ مي‌باشد و بزودي تقديم علاقه‌مندان مي‌گردد.

استاد در مجموع بيش از بيست و پنج هزار (25000) بيت شعر سروده است که در مضامين مختلف رثائي ـ اخلاقي، عرفاني، ادبي و... مي‌باشند و ضمناً به چندين کتب ادبي و عرفاني مقدمه نوشته‌اند که در جاي خود کم نظيرند و بعضي به صورت يک رساله عرفاني است.

داستان فراق:

حضرت استاد در اواخر عمر شريف خويش، به هربهانه‌اي از «مرگ» صحبت مي‌کرد، گوئيا الهام شده بود که ديگر «رفتني» است، بعد از هر نمازي، دعاي اللهم ... توبة قبل الموت و راحة عندالموت... را ورد زبان کرده بود و اکثر صحبت‌هايش در خصوص مرگ بود و قيامت. در آخرين اثرش که تقريباً يک هفته قبل از رحلتش سروده است مي‌فرمايند:

نولوردي عمرده بير نچه لحظه فرصت اوليدي

او لحظه لرده منه وصل يار قسمت اوليدي

نولوردي تک بوگونون گورمييدي ديدة‌ غافل

صباح روز قيامتده متن صحبت اوليدي...

او اگر چه از هر دکتر و دارو سير شده بود، ولي هرگز از توسل به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) نا اميد نبود و هميشه درمان درد خويش را در باب کرم خاندان اهل بيت‌(ع) مي‌ديد. هرگز فراموش نمي‌کنم، چهار ماه قبل از رحلتش توفيق تشرّف به بارگاه ملکوتي حضرت ثامن‌الحجج علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) يافته بودم، هنگام خداحافظي از استاد، فرمودند: اگر عريضه‌اي براي امام(ع) بنويسم، عرضه مي‌داري، عرض کردم، اطاعت مي‌کنم، استاد دست به قلم بردند و در سينة بيضاي کاغذ نقشي آفريدند که هر بينده‌اي را مبهوت مي‌کرد، آري نوشته بودند:

السلام عليک ايّها الأمامُ الرئوف

نشاخت طبيب دهر اگر درد مرا

ننمود علاج اگر کمر درد مرا

اي شافي دردها تو درمان فرما

تنها نه کمر درد که هر درد مرا

آري او ذوب در ولايت بود و هميشه درمان درد خود را از باب کرم اهل بيت عصمت و طهارت(ع) درخواست مي‌کرد، و در يک کلام استاد نظر کرده اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) بودند.

و سرانجام عنقاي بلند پرواز قلّه قاف تجرّد در سحرگاه روز سه‌شنبه تاريخ 14/9/85 در سن 71 سالگي بعد از مناجات صبحگاهي نداي ارجعي حضرت جان آفرين را عاشقانه لبيک گفت و از دار فاني به عالم باقي شتافت، و در گلزار شهداي وادي رحمت تبريز در کنار مزار شهيدان گلگون کفن (قطعه صديقين) به خاک سپرده شد که مزار نوراني‌اش تا قيامت، قبله‌گاه عاشقان اهل بيت(ع) و سجده گاه صاحب نظران خواهد شد.

چه خوش آرميدي به بزم شهيدان

چه خوش رنگ و بوي شهيدان گرفتي                                                                                                                           روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

اين سطور پريشان، شمّه‌اي بود از زندگاني استاد زنده ياد مولانا محمد عابدتبريزي به قلم اين کمترين شاگرد او که چندين سال از انفاس قدسيّه ايشان مستفيض شده‌ام.

آب دريا را اگر نتوان کشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشید