تمنائی نیست مرا به بیداری

چرا دیده بگشایم

برآیینه ای که تو درآن ناپیدایی

و چرا به آفتابی دل سپارم

که مرا از دیدارت باز می دارد.

 

در خواب های همه ی روزهایم

تو جاری هستی

تو در آینه ی همه ی خواب هایم ،بیداری

و من ،

در این آینه رهسپارم

و به ندیدنت عادت ندارم.

 

تمنایی نیست مرا به بیداری

وقتی آفتابی ــ که تو باشی ــ

نمی تابد در آیینه ی چشمانم

و سحر نمی شکُـفَـد

از افق سینه ات

و گل نمی دهد بوسه ات

در نگارستانِ لب هایم

و دلم نمی روید

در تپش نبض هایت.

 

چرا دیده بگشایم

وقتی طلوع نمی کنی

در افقِ بیداری ام

و دوست داری که بمانی

در خواب های همه ی روزهایم

و نمی گذاری شب بگریزد

از آیینه ی رؤیایم

 

به طعنه نپرس چرا بی تابم

تا نگویم ؛تو بیگانه ای با دل تنگی هایم

و باور نکنم؛بی اعتنائی به تاب و تب هایم  

راستی، اگر از دلِ من سخن می گفتی

نمی گفتی؛

به ندیدنت عادت ندارم !

نمی گفتی؟