به ندیدنت عادت ندارم/پیمان جمشیدی
تمنائی نیست مرا به بیداری
چرا دیده بگشایم
برآیینه ای که تو درآن ناپیدایی
و چرا به آفتابی دل سپارم
که مرا از دیدارت باز می دارد.
در خواب های همه ی روزهایم
تو جاری هستی
تو در آینه ی همه ی خواب هایم ،بیداری
و من ،
در این آینه رهسپارم
و به ندیدنت عادت ندارم.
تمنایی نیست مرا به بیداری
وقتی آفتابی ــ که تو باشی ــ
نمی تابد در آیینه ی چشمانم
و سحر نمی شکُـفَـد
از افق سینه ات
و گل نمی دهد بوسه ات
در نگارستانِ لب هایم
و دلم نمی روید
در تپش نبض هایت.
چرا دیده بگشایم
وقتی طلوع نمی کنی
در افقِ بیداری ام
و دوست داری که بمانی
در خواب های همه ی روزهایم
و نمی گذاری شب بگریزد
از آیینه ی رؤیایم
به طعنه نپرس چرا بی تابم
تا نگویم ؛تو بیگانه ای با دل تنگی هایم
و باور نکنم؛بی اعتنائی به تاب و تب هایم
راستی، اگر از دلِ من سخن می گفتی
نمی گفتی؛
به ندیدنت عادت ندارم !
نمی گفتی؟
