نمونه هایی از شعر دیروز به عنوان تبرک

همه شب زن هرجایی به سراغم می آمد...
به سراغ من خسته چو می آمد او
بود بر سر پنجره ام
یاسمن کبود فقط
همچنان او که می آید به سراغم،پیچان...
در یکی از شب ها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هرجایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش همچو خزه که بر آب
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک و تاب...
هم از آن شبم آمد هرچه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان که شمع می سوزد به وثاقم،پیچان. . .
چه راه دور/احمد شاملو
![]()
چه راهِ دور بی پایان
چه پایِ لنگ!
نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ
چه راهِ دور...
چه راه دور
نام تمام مردگان یحیاست/محمد علی سپانلو

نام تمام بچههاي رفته
در دفترچهي درياست
بالاي اين ساحل
فراز جنگل خوشگل
در چشم هر كوكب
گهوارهاي برپاست،
بيخود نترس اي بچهي تنها
نام تمام مردگان يحياست.
هر شب فراز ساحل تاريك
دريا تماشا ميكند همبازيانش را
در متن اين آبيچهي تاريك،
يك دسته كودك را
كه چون يك خوشهي گنجشك
بر پنج سيم برق، هر شب، گرد ميآيند.
اسفنديار مردهاي
(بيوزن، مانند حباب كوچك صابون)
تا مينشيند
شعر ميخواند:
اين پنج تا سيم چه خوشگله
مثل خطوط حامله
گنجشگك تپل مپل
نك ميزنه به خط سل
هر شب در اين كشور
ما رفتگان، با برف و بوران باز ميگرديم.
در پنجرههاي به دريا باز
از هايهو و بانگ چشمانداز
يك رشته گلدان ميپرند از خوابهاي ناز؛
ما را تماشا ميكنند از دور
كه همصداهاي بچههاي مرده ميخوانيم.
آوازمان، در برف پايان زمستاني
بر آبهاي مرده ميبارد
با كودكان مانده در آوار بمباران
در مجلس آواز، مهمانيم.
يك ريز ميخواند هنوز اسفنديار آنسو:
خرگوش و خاكستر شدي اي بچهي ترسو
درياي فردا كشتزار ماست
نام تمام مردگان يحياست
آنگه دهانهاي به خاموشي فرو بسته به هم پيوست
تا يك صداي جمعي زيبا پديد آيد:
مجموعهاي، در جزء جزئش، جامهايي كه به هم ميخورد
آواز گنجشك و بلور و برف
آواز كار و زندگي و حرف
آواز گلهايي كه در سرما و يخبندان نخواهد مرد.
از عاشقان، از حلقهي پيوند و بينايي
موسيقي احياي زيبايي
موسيقي جشن تولدها
آهنگهاي «شهربازي»ها، نمايشها.
در تار و پود سازهاي سيمي و بادي
شعر جهانگردي و تعطيلي و آزادي...
اين همسرايان نامشان يحياست
و آن دهان، خوانندهاش درياست.
با فكر احياي طبيعتها، سفرها، ميهمانيها
دم ميدهد يحيا
و بچهها همراه او آواز ميخوانند
در نيلابهي دريا:
اي برف ببار
با فكر بهار
بر جنگل و دشت
بر شهر و ديار
اي مادر گرگ
اي چله بزرگ
هي زوزه بكش
هي آه برار
ما از دل تو
بيباكتريم
از تندر و برق
چالاكتريم
با شمع و چراغ
در خانه و باغ
برف شب عيد
همسايهي ماست
اين سرد و سپيد
با رنگ اميد
فردا كه رسيد
سرمايهي ماست
اي برف ببار
تا صبح بهار…
نوبت به نوبت، تا شب تحويل سال نو
گنجشكها و بچههاي مرده ميخوانند
با چشمهاي كوچك شفاف
تا صبح، روي سيمهاي برق ميمانند.
