برای تبرک

داروَگ
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه میگویند: "میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟

غزل / از دفتر شعر "آخر شاهنامه"
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگنجابت
ظاهر نه بن بست عابر فريبنده ي استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
![]()
مِه
چراغِ قريه پنهان است
موجی گرم در خونِ بيابان است
| بيابان، خسته | ||||
| لببسته | ||||
| نفسبشکسته | ||||
| در هذيانِ گرمِ مه، عرقمیريزدش آهسته | ||||
| از هر بند. |
| «ــ | بيابان را سراسر مه گرفتهست. [میگويد به خود، عابر] |
| سگانِ قريه خاموشاند. | |
| در شولایِ مه پنهان، به خانه میرسم. گُلکو نمیداند. مرا ناگاه در درگاه میبيند. به چشماش قطرهاشکی بر لباش لبخند، خواهد گفت: | |
| «ــ | بيابان را سراسر مه گرفتهست... با خود فکرمیکردم که مه گر همچنان تا صبح میپاييد مردانِ جسور از خفيهگاهِ خود به ديدارِ عزيزان بازمیگشتند.» |
| بيابان را | ||
| سراسر | ||
| مه گرفتهست. |
چراغِ قريه پنهان است، موجی گرم در خونِ بيابان است.
| بيابان، خسته لببسته نفسبشکسته در هذيانِ گرمِ مه | |
| عرقمیريزدش آهسته از هر بند... |
۱۳۳۲

شب بروی شیشه های تار
می نشست آرام، چون خاکستری تب دار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
وببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
