حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن

 

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشکار

بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنکه ياد کند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

 

حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

يک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بيارد به کوى من

باشد که بخت روى نمايد به سوى من

 

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد

اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟

 

حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من

ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود

هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نيست که عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم

ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم

 

ميراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشين

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين

از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين

بى اختيار سوى نواها دويدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

 

در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن

با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم هميشه بارور از آن ديار شدحيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است

 

حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن

ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو

نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ايم

زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم

اين خلق را به جان هم انداخته است ديو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

 

هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند

انسان هوس به بستن خنجر نمى کند

بس کوردل که حرف تو باور نمى کند

فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد

از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد

با صوت خوش چو شيخ مناجات مى کشيد

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه يک نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ کس

اى چشمه ، خوش به حال تو کانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار

کبکت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار

از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار

اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشک آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر

گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر

دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران

خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کرانحيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان

خوردند شام خود که بخوابند کودکان

وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز ميکند

کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند

اى کاش بازگشته به دامان کودکى

يک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن کردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را کشيدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !

 

هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى

مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، کو به کوى

بازى کنان ز کوچه سرازير مى شديم

ما بى غمان ز کوچه مگر سير مى شديم !

 

آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش

حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش

بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِک نياز و وَرَنديل در شکار

کج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار

ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !

بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

حيدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن ديار

زنها حنا - فتيله فروشند بار بار

داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار

مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از اين گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود

جورابِ يار بافته در دستِ يار بود

آويخته ز روزنه ها شالها فرود

اين رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !

عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !با گريه خواستم که همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آويخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه

بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه

 

در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا

با نقش آن طلا در و ديوار در جلا

هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

 

با پيک بادکوبه رسد نامه و خبر

زايند گاوها و پر از شير ، بام و در

آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر

آتش کنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان ترکىِ شيرين کنم بيان :

قيزلار دييه ر :‌ « آتيل ماتيل چرشنبه

آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با کودکان دهکده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا يادگارها

 

نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

ديدى که ايستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تيز کرده براى بلايِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست کُرّة خرها به پيچ و تاب

گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر

جز گريه چيست حاصل اين کار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى کشند

گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى کشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان کلبة طويله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد ميان شبچره با مغز گردکان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمانآمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى کشيده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتيش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او

 

چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن

ترکى سروده ام که بدانند ايلِ من

اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نيک و بد مزه در کام ماندگار

 

پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب

با کودکان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب

گويى که روحم آمده آنجا ز راه دور

چون کبک ،‌ برفگير شده مانده در حضور

 

رنگين کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پيرزن

خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پير چو افتاده از دهن

از کوره راه گله سرازير مى شود

لبريز ديگ و باديه از شير مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد

کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد

قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جاليز را به هم زده در خانه برده ايم

در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم

از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم

تخم کدوى تنبل و حلوايى و لبو

خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده

دنياى ديگرى است خريد و فروش ده

ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم

گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود

گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده

 

حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمانگويند روشن است چراغ خداى ده

داير شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده

منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !

در سايه عنايت حق زنده ياد باد !

 

حيدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟

آن مکتب مقدّسِ بر پايِ ده کجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

 

تبريز بوده عمّه و سرگرم کار خويش

ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش

برخيز شهريار و برو در ديار خويش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد

 

دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد

کشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد

ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد

بر هر که هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان

برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان

خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم

دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو

اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد

غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

 

در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب

کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب

زانجا چو بگذريد زمينهاى خاک ماست

اين قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟

با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمير غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟

آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

يا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

 

آميرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شکار شهان نيک بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد

چون تيغ بود و دست ستمکار مى بريدمير مصطفى و قامت و قدّ کشيده اش

آن ريش و هيکل چو تولستوى رسيده اش

شکّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود

 

آن سفره هاى باز پدر ياد کردنى است

آن ياريش به ايل من انشا کردنى است

روحش به ياد نيکى او شاد کردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در اين ديار

 

بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش

سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش

ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش

تا کُنج لب سياهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !

خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

 

عمّه ستاره نازک را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها يکى به روز

چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گويند مير حيدرت اکنون شده است پير

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير

شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير

ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر

بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

مير عبدل آن زمان که دهن باز مى کند

عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب

يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نيز بود هنرمند و کامياب

سيد حسين ز صالح تقليد مى کند

با غيرت است جعفر و تهديد مى کنداز بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان

بيرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زيبا کبوتران

گويى گشاده پردة زرّين در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه

زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه

 

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه

شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه

باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه

چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان

آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

 

اى کاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو

مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو

بينم چه رفته است و چه مانده براى تو

روزى چو برفهاى تو با گريه سر کنم

دلهاى سردِ يخ زده را داغتر کنم

 

خندان شده است غنچة گل از براى دل

ليکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل

زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل

کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند

زين تنگنا گريزد و خود را رها کند

 

حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است

وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است

نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد

بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

 

آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟

زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟

گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک

بگذار تا بريزد و داغان شود زمين

در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين

 

اى کاش مى پريدم با باد در شتاب

اى کاش مى دويدم همراه سيل و آب

با ايل خود گريسته در آن ده خراب

مى ديدم از تبار من آنجا که مانده است ؟

وين آيه فراق در آنجا که خوانده است ؟

 

من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس

فرياد من ببر به فلک ، دادِ من برس

بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس

در دام مانده شيرى و فرياد مى کند

دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى کندتا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار

تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار

با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار

برخيز و نقش همّت من در سما نگر

برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

 

دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه

کوْراوْغلى در سياهى شب مى کند نگاه

قيرآتِ او به زين شده و چشم او به راه

من غرق آرزويم و آبم نمى برد

ايوَز تا نيايد خوابم نمى برد

 

مردانِ مرد زايد از چون تو کوهِ نور

نامرد را بگير و بکن زير خاکِ گور

چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور

بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند

وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !

وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من