هنر، از درد زاده مي شود و هيچ تولد و آفرينشي فارغ از رنج نخواهد بود. ميل به دانايي و شناخت خود در آيينه ي شعر، دردي ناشناس است كه همدلی را معنا مي كند. دغدغه هاي بزرگ، از رنجي متعالي زايش مي كند و زندگي را معنايي ابدي مي بخشد. نيما زاده ي رنج است. مي دانيم كه تولد نيما در سال 1276 شمسي اتفاق افتاده است. دوره ي پر تلاطمي كه هنوز بوي باروت تفنگ ميرزا رضاي كرماني و پيكر غرقه در خون ناصرالدين شاه در سال قبل را به مشام مي رساند. دو سال از مرگ پدربزرگش، علي خان، نايب الاياله حكومت مازندران مي گذرد. مردي كه پول حكومت را حرام مي دانست و از پول زراعت ارتزاق مي كرد. او در دوره اي، كودكي را پشت سر گذاشت كه مشروطه خواهي و تاسيس مدارس نوين در ايران، دغدغه ي پدرش بود و آموزش الفباي خانگي، پاهايش را با تركه هاي ملاي ده آشنا كرد. در حمل(فروردين)1302-شعر يادگار را رنج نامه ي زندگي خود مي كند و مي سرايد.
در دامنِ اين مخوفْ جنگل                         وين قُلِّه كه سَر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادرِ منِ زا                            گهواره يِ من نهاده بوده است
اينجاست ظهورِ طالعِ نحس
كامد طفلي زبونْ به دنيا                                 بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت                      بيچاره شد او زِ پاي تا سر
دل داد ندا بدو كه: برخيز
كودكي نه ساله بود كه، فرمان مشروطيت توسط مظفرالدين شاه قاجار امضا مي شود و التهابي پر شور در جامعه ايجاد مي کند. پدرش كه از دوستان اميرمويد سوادكوهي ست در  حمايت از مشروطيت در مازندران نقشي درخور دارد. در اين خانواده ي مرتبط با جريانات اجتماعي، در حالي كه  نوجواني سيزده ساله بيش نيست، حرارت به آتش كشيده شدن خانه مظفرالملك و انتظام الدوله توسط سالار فاتح را در شهر نور احساس مي كند و نور در جنگ ميان سالار فاتح و خواجه وندها، خونين مي شود.
حضور در مدرسه فرانسوي سن لوئي تهران نتوانست او را از صفا و صداقت كوهستاني دور كند و او را از كنجكاوي در زمانه باز دارد. مي نويسد كه: «اتفاقاً كنجكاوي من به قدري اساسي است كه بايد بيشتر آن را نتيجه معاشرت با طلاب قديمي و تحصيلات قديم اوليه ي خود در نزد آنها بدانم. همين كنجكاوي و جامع فكر كردن كه مخصوص به آن است، يقيناً در بدبختي هاي من دخالت دارد. چنانكه در تحسين و تصفيه ي افكار من.»
و با سرودن شعر در سبك خراساني، رنج هايش را التيام مي دهد. در كوران جواني ست كه با دختري از اقليت هاي ديني آشنا مي شود و اختلاف مذهب، او را سراسر از شهر بيزار مي كند. صفوراي چادرنشين هم در تسخير روح نيما و افزودن بر ناكامي هايش افزود و منظومه ي افسانه زاده  شد. روح سركش صفورا و نپذيرفتن حضور در قفس زندگي شهرنشيني، نيما را در رنجي مدام فرو برد كه تا پايان عمر، از او دست برنداشت.
به دكتر جنتي عطائي مي نويسد كه: اگر بداني من در چه رنجي بودم. من چه كشيدم و چه ديدم و چه مي بينم. منِ كوهستاني و در ميانِ قبايلِ چطور سربلند بزرگ شده، چطور اسير شعر و معرفت شده و بعد اسير شهر شدم و چه كشيدم. همه ي اين نقطه ها در اين سطرها تيرهايي است كه بعد از صفورا به دست من اصابت كرد و من بار آن را كشيدم و اگر تو بداني كه چه كشيدم. ... اگر بداني كه من چه كشيدم. سايه هاي گذشته هاي پهلوانيِ من دارد مرا مي كُشد، زيرا كه شعر و نيت به خدمت زبان فارسي، نيت هدايت مردم، مرا كشته است. اگر بداني من چه كشيده ام. كشيده ام آنچه را كه شهدا مي كِشند. مي فرمايد: من عفت من عشقه فهو شهيد. كسي كه از عشقش چشم پوشيد از شهداست. اگر بداني من چه كشيده ام.
نيما زاده ي شرايط ويژه و خاصي ست و اين اتفاق ناخواسته در خانواده اي كه از يكسو دستي در حكومت داشتند و از ديگر سو از خانواده ي عالم پرور مفتاح (طوبي مفتاح) بودند، بختي برايش رقم زد كه با كنش و واكنش هاي بسياري روبرو شود. يوش و ايزده دو مكاني بودند كه كودكيِ نيما را به حافظه ي خود سپردند. كودكي، زمانه ي خاصي ست كه هيچ گاه از ذهن ما محو نخواهد شد و ارتباط بين كودك، رويا در واژه واژه ي شعر و شاعر، خود را نمايان مي سازد.
اي دريغا روزگارم شد سياه!
آه از اين عشقِ قوي پِي، آه! آه!
كودكي كو! شادماني ها چه شد؟
تازه گي ها، كامراني ها چه شد؟
چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من،
محو شد آن اوّلين آمالِ من!
شد پريده، رنگِ من از رنج و درد
اين منم: رنگِ پريده، خونِ سرد.
و اين پريده رنگي، با فرار برادرش لادبن در سال 1299 بيشتر مي شود. چرا كه رضا خان كودتاچي، در دستگيري و سركوب مبارزين جنگل، عزم خود را جزم مي كند و لادبن چاره را در فرار به سوي شوروي مي بيند. در خانواده اي كه پدرش مرتبط با مبارزين و برادر كوچكش متواري از حكومت وقت باشد، چگونه مي توان نسبت به وقايع و حقايق اجتماعي بي توجه بود.
در سال 1300، در التهاب مبارزه مي سوزد و با افراد انقلابي در تماس است. رنج بدبختي هاي جامعه و كشته شدن در راهِ مردم را فرياد مي زند. بي باكانه در تير ماه 1300 به دوستانش، نصير و ماشاءالله مي نويسد : بدون شك موفّق مي شوم و از دشمن انتقام مي كشم. جوان ها! همّت كرده استعداد به خرج دهيد. سرنوشت آينده ي عالم در زير همّت شما مخفي شده است. خودتان را بشناسيد. مليّون ها! اطفال بي گناه و ضعفاي محروم از حقوق، چشم باز كرده به مردانگي و همّت شما نگران شده اند. ... جسد مرا در ميان كشتگانِ راهِ حق خواهند ديد يا باز خواهند شنيد كه فرياد مي كشم: انتقام! انتقام! جوان ها همت كنيد! عهد، عهد انتقام است. من انتقام خودم و ضعفا را از اين پست فطرت هاي شهري مي كشم. خطاكاري و جنايات، همه را عنقريب به ثبوت رسانيده در محكمه ي وجداني، قانون مجازات جديد را اجرا مي كنيم.
در همين سال شعر منت دونان را مي سرايد و مي گويد:
گرفتن شَرزهْ شيري را در آغوش              ميان آتشِ سوزان خزيدن
كشيدن قلّه ي الوند بر پشت              پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان          كه بارِ منّتِ دونان كشيدن.
در آستانه ي جنگ خونينِ سربازان دولتي با ميرزا كوچك خان، از تهران به يوش مي آيد و به مادرش، طوبي مفتاح كه در تهران حضور دارد، مي نويسد: مادر عزيزم! گريه نكن! از سرنوشتت پيشِ همسايه شكايت نداشته باش! پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام...
و در همين سال به برادرش لادبن مي نويسد: بعد از من، مادرم را تسلّي بده و به جايِ من، به خواهر كوچكمان مهرباني كن. وقتي بزرگ شد، سرگذشت مرا برايش تعريف كن و بگو كه او هميشه غصه مي خورد...
ميرزا در جنگل كشته مي شود و نيما مايوس از زندگي، شب را خطاب مي دهد و مي سرايد. واژه ي شب در بسياري از اشعار نيما جاي گرفته است و از واژ ه هاي روز، صبح و سپيد، كمتر نشان مي توان يافت.
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و اَلَم رفت
تا باقيِ عمر چون سپارم.
نه بختِ بدِ مَراست سامان
و اي شب، نه تُراست هيچ پايان...
 در همين سال 1301 به دوستش يحيي ريحان مي نويسد: آه ريحان! من يك بچه ي كوهي بوده ام. جنگل ها و تماشاي قلّه هاي كوه ها و مناظر گوناگونِ قشنگِ صحراها و امواج دريا، زندگي در روشِ ساده و دهقاني، مرا اينطوري تربيت كرده است. به من حالاتي داده است كه بالطّبيعه از شهر و رسومِ شهر متنفّرم. بگذار قلبي را كه در كارِ سوختن است، در اين گوشه هاي عالم با ريختن اشك، كمي تسكين داده باشم.
نيماي كوهستاني از هر چه بند و قفس است، گريزان بود. كار در بايگاني وزارت ماليه را رها كرد و بعدها، چه در آستارا و چه در هنرستان صنعتي تهران، نتوانست در قيد تشريفات بماند. او مانند البرز، تنهايي را دوست داشت و دشت هاي وسيع اين سرزمين، او را رها تربيت كرده بود. مي گويد: كاش پرنده بودم كه مي توانستم به آزادي حركت كنم! ابر بودم كه هميشه در فضاي لايتناهي سيرمي كردم! حقيقتهً من مثل يك پرنده ي صحرائي هستم كه از دور ماندن از كوهستان خود مكدّر مي شوم.
نيما يك شاعر طبيعت گراست و در اين گرايش، توصيف گر محض نيست بلكه در صدد آشتي دادن طبيعت و انسان است. از دروغ و ريا بيزار است و اين بيزاري او را به انزوا دعوت مي كند.
به معلمش نظام وفا مي نويسد: قلب من سازِ كوك شده اي ست كه هر كه به آن دست مي بَرَد، نغمه اي بيرون مي كشد. اما بيشتر طبيعت است كه آنرا مي نوازد. هرگز كسي تارهاي ساز مرا از استغاثه ي مردگان و صداي ارواح، گريه از وسط ابر و خنده از لبِ گل، خالي نمي بيند. قلب من مثل قطره ي آبي ست كه يا مي خواهد به صورتِ بخار به هوا بالا رود يا اينكه به قعرِ زمين خود را فرو برده، به هر صورت مي خواهم خود را مخفي كنم. خيال نكن مرا مي بيني، من، منِ واقعي، حقيقت ديگري هستم كه در نوشته هاي خود جا گرفته ام و هنوز مردم از من صدايي نشنيده اند، تا چه رسد به يك نغمه كه قلبِ مرا براي آنها تشريح كند. سرافرازي، ميوه اي ست كه خار بسيار دارد. كسي به آن دست نمي بَرَد به جز ديوانه و از خود گذشته. بعضي اشخاص خلق شده اند براي دوره ي ديگر. اساساً بدون رنج ومشقت بسر بردن هم، كار اشخاص پَست است.
يوش يك آرام جاي است كه مدام نيما را به خود مي خواند و او كمتر تابستاني در طول عمرش بود كه خود را به آنجا نكشانده باشد. به مادرش مي نويسد: شوق است، غم است، چيست محرّك ناشناس و معمّايي كه قلبم را مي كُشد؟ مخصوصاً وقتي كه مرا در هر چند سطر، به آمدن بطرف كوهستان دعوت مي كنيد و پي در پي از حال من مي پرسيد. چه حالتي را دارد يك عقاب وحشي كه به قفس، اسير شده است. من آن عقاب بلند پروازم كه در چهار ديوارهاي شهري مشئوم، پر و بالم بسته شده است. خيال آسمانِ شفافِ بلند و هوس قلّه هاي مينايي رنگ، مرا مشوّش نگه مي دارد. خوشا به حال پرنده ها، كه در حركتشان آزادند و زندگاني، آنها را در مشيِ غير طبيعي نينداخته است. كاش شماها از اين پرنده ها كمتر نمي شديد و مرا از اين زندگاني خفه و مرعوب شهر، براي هميشه خلاص مي كرديد.
و هنگامي كه به يوش مي رسد، با شعفي شوق انگيز خود را به طبيعت واگذار مي كند و مي گويد: صداي آب، گوشهايم را كر كرده. قُلَلِ غَمّاز و درخت ها، چشمهايم را مخمور ساخته است و سَرَم، هاي هاي صدا مي كند. از همه جا بي خبرم. همه ي دنيا، همه ي اخبارِ من در اين محوطه است. سبزه، ابر، جنگل، گاو، گوسفند، هياهوي چوپانان، دوشيدنِ شير. نمي داني چه خوش است اين زندگاني!  آه! اگر من يك نقاش بودم با اين همه رنگها كه طبيعت درهم ريخته است، چه مي كردم! از آنها متصل مي ساختم و قلب مشتاق و ديوانه ام را بهتر قانع مي كردم.
خوشيِ من اين بود كه شكيبا باشم، تا اينكه تابستان شود و من باز به يوش و جنگل ها ي ييلاقي كلارزمي و اليو بروم. يك آب از چشمه، از كنار كوه و در زيرِ يك درختِ تنها روئيده، بنوشم. در حالي كه گوسفندها را كه براي دوشيده شدن به گوسفند بُنِه مي روند، در دامنه ي كوه هاي سرد و سبز تماشا كنم. يك تكه از اين كوه ها و دره هاي قشنگ نيست كه ما در آن خاطره اي نداشته باشيم. مملو از خون و خيال ماست. كلمه ي وطن را من همه وقت براي همين نقطه استعمال كرده ام، چه در شعر، چه در هر چه نوشته ام.
شهر برايش يك زندان پر شكنجه است و سخت بيتاب يوش. خواهرش بهجت الزمان هم برايم مي گفت: وقتي مي گويم خانه، منظور خانه ي يوش است. ديگر مكان ها خانه نيستند.
ما هم اگر خود را از ساحتِ طبيعت به سوراخ و چاله هاي شهر بيندازيم و رسم زندگي پدران عاقل خود را به تقليد از شهرها، كمتر رعايت كنيم، جز اضمحلال چيزي نصيب ما نيست. به پدرش مي نويسد: مرغ وحشي و صياد شناسي كه پرواز مي كند، پسر شماست. مي گريزم. به هيچ جا پناه نمي برم، مگر به وطن محبوبم. آنجا ديگر همه چيز به دلخواه من است. از همه جا بهتر وطن من بود كه با برادر و خواهرم در آنجا بزرگ شدم. دهكده ي كوهستانيِ خلوتي كه بدبختانه از آن دورم و هنوز زنده ام. در اين صورت چه خوشي به من مي گذرد؟ من كه به ياد يك شب زندگي در وطن خود، متصل آه مي كشم، ولي هميشه قلب من خراب و مملو از خاطره هاي مغشوش كوهستان است كه درمقابل من پرواز مي كنند و به حسرت روزهاي گذشته آواز مي خوانم . آواز من از آن كهنه ترين آهنگ هاي وحشيانه ي ولايتي است .
با اين همه نيما، سرسختانه كار مي كند. گويي او با جهان قراردادي يگانه دارد. كلماتش، نامه هايش و نكته هايش سرشار از صلابت و خودباوري ست.
عزيزم! گوش بده!  تنها كار است كه مرا به خود مشغول مي دارد. آن را ديگر هيچكس و هيچ حرفي نمي تواند از من بگيرد. كارِ من با من حرف مي زند. من از او مي پرسم آيا به آن سرحدّي كه مي خواهم رسيده اي؟ اميدِ انتقام و آينده.
نيما زندگي را به جهتي ساده و بي آلايش سوق مي دهد و اين حركت به معناي بازگشت نيست. او نوشدني را مي خواهد كه به فطرت آدمي نزديك شود و به همين دليل شعر را به طبيعت نثر نزديك مي كند. تفاوتي عظيم در شعر كه راه شعر امروز را از شعر سنتي جدا مي كند. تغيير ساختاري شعر و رسيدن به يكپارچگي و استقلال و وحدتِ تماميتِ اجزا و عناصر شعر. حركت از لايه هاي ظاهريِ شعر به عمقي كه به ژرف انديشي منتهي مي شود. راهي كه نيازمند ممارست و رنج است و اين تغيير با تفكر همراه است و از شعار و هياهو دوري مي كند.
مثل ساير لوازم زندگي، سه چيز محتاج تغييراند: شعر، نقاشي، موسيقي. زيرا كه ما زنده ايم. معنيِ اين حرف اين است كه زندگاني ما نو مي شود. معني نو شدن، چيزهايي ست كه طرفِ احتياج ما واقع هستند. در اين هيچ ترديدي نيست. نمي توانيم ترديد كنيم كه چرا مغلوب و مفتونِ طبيعت واقع شده ايم. چون تمام جزئيات روح و جسم ما، ارتباط تام و كلّي با طبيعت دارد. پس هر قدر اين ارتباط را سهل تر و روشن تر و محكم تر كنيم، اين كار نتيجه ي اختيار و هوس هاي غير طبيعي نيست. بلكه خواسته ايم به آسودگي نزديك شده، جسم و روح را از مَلَكات پست، كه باعث خستگي و تنزل فايده و حظ است رها كرده باشيم. اين است اساس تغيير ناپذير براي همه وقت. نقاشي را به تناسب واقعيت طبيعت و رهايي از ريزه كاري، موسيقي را به يكنواخت نبودن و مطابقه كردن با حركات و حالات نزديك كنيم. شعر را هم همانطور كه من اقدام كرده ام، به يك كيفيت موثّرتر و اسلوبِ كامل و ساده تر.
در ميان شاعران و هنرمندان بزرگ و معاصر، مانند نيما در سرافرازي و بي اعتنايي به قدرت با توجه به شرايط سياسي-اجتماعي دوران، بسيار اندكند. او هرگز مدح خان و حاكمي را نگفت و سراسر زندگي اش از اين اتهام مبراست. نيما در هنر و زندگي، قائم به خود و تلاشِ خود است.
نيما در 28 سالگي، پيرانه سر به برادرش لادبن مي نويسد كه: فقط يك چيز در محروميت، به من تسلّي مي دهد كه كيسه ي خيالم را با فروتني در مقابل ناحق و تملّق نزد مردم و دوستي با متموّلين پُر نمي كنم و براي مشهور شدن اسمِ خود، قلبم را ذليل نكرده، زير پاي هيچكس نمي اندازم. ... تألّمات و تأسُّفاتِ خود را به دوش گرفته ، به خودم و به همين دنيايي كه من هم در جزو آن پروريده شده ام، مي پردازم . خونِ گرمي كه در عروقِ من جاري است ، به من اِذْنِ نشستن نمي دهد . محصولاتِ دوشِ خود را به بلندترين نقاط عالم بالا مي برم و پرتاب مي كنم . من بمب اندازِ نويسندگان هستم .
از منظر نيما شاعر چه كسي مي تواند باشد؟ نظراتش را مي توان امروز هم سرمشق امور هنري قرار داد و از اين منظر، سره و ناسره را در اين آشفته بازار مدعيان شعر و شاعري شناخت.
تمام اهميّت شاعرانه در اين جا است كه چطور دقيق و مقتدر باشيم، نه فقط از حيث فكر، بلكه از حيث ساير مزايا كه صنعت جديد، آنها را واضح ادا مي كند. در نظر من، شاعر كسي نيست كه فقط بيانات روان و دلچسب دارد يا افكار اجتماعي و اخلاقي را خوب بيان مي كند يا در علم الروح و علم التربيه و ساير فلسفه هاي مختلف، مشاهداتي از خودش نشان بدهد. اين نوع كارها، متخصصين خود را در هر عهد داشته است و خواهد داشت.
شاعر كسي ست كه انتقادات و تحريكاتِ عجيب خيالي و جنبش هاي فوق العاده ي قلبي دارد. خلقة صاحبِ اخلاق خوب و قلب رقيق باشد، بطوري كه بتواند مظهرِ طبيعت واقع شود و از اين حيث، ناجور با ديگران آفريده شده باشد. هر چند معناي مطلق شعر به حسب اعتبار، غير از اينهاست،
شعر بايد تصويرات مختلفه ي زندگيِ عصري و تألّماتِ عمومي باشد. وقتي فلان برزگر آن را بدست مي گيرد، خودش را و زمينش را و اطفال گرسنه اش را در آن ببيند و بخواند و بفهمد. ولي آنها، قديمي پرست ها، مثل حميدالدينِ مرحوم، نثر را، ((مقامات)) يا ((لغت نامرتب )) و مثلِ حكيم عنصري، شعر را مديحه و قصايدي قرار داده اند كه فهمِ آن با عده اي خودخواه و فايده ي آن، فقط براي اشراف و طالبين است.
شاعر لازم است كه نترسد، غير مقيّد و جَري و مستقل باشد. قدما به خوابِ جادويي رفته اند. تحسين و تكذيب، برايشان يكي است. ولي زمان حاضر، زنده است. جان دارد و با ما حرف مي زند و بايد براي احتياجاتِ ملتي كه اكنون زنده اند، چيز بنويسيم. فردوسي ها و حافظ ها هم اگر زنده مي شدند، همين كار را مي كردند. آنها كه نمي كنند، جهتِ اين است كه نه حافظ اند، نه فردوسي. براي رسيدن به اين مقام، نبايد طفل را ترسانيد و به او گفت كه تو مثل فردوسي نخواهي شد. سعدي شدن، مثل صائب، خيالات را دسته دسته در هم فشردن، مثل حافظ، شراب و ساقي را در هيج جا فراموش نكردن، مثل عنصري، طبيعت را كوچك و ضعيف و نامرئي ساختن، هر كدام به نوبتِ خود تقليدي است.
پيروان عنصري چه مي كنند؟ بعد از آنكه خانه ي پدرشان خراب شد مثل گداها، بي خانه و سرگردان مانده اند و مثل دزد از اطراف دزدي مي كنند، يا مثل پسرهاي ناخلف از آخرين تكّه هاي اثاثه ي پدر مي فروشند و با كلوخه ي آجرها مي خواهند آجرهاي نو بسازند. اين فقط طريقه ي اضمحلال است.
همه كس شاعر است ولي شاعر به معناي واقعيِ خود، بندرت پيدا مي شود. من كساني را سراغ دارم كه از نصفه ي قرن نوزدهم تاكنون، شعر مي گويند و شعرهاشان قبل از خودشان معدوم شده اند. دسته ي ديگري را سراغ دارم كه به دستياريِ اشخاص، شعرهاشان مشهور است. عمرِ اين شهرت هم، مطابق با عمرِ آن اشخاص خواهد بود. ولي شعرِ خوب، مثلِ طفل، زنده ي بالفعل است. با فكرِ ملت، رشد مي كند. اگر چه در زمانِ تولدِ خود، مردود واقع شده باشد.
چه اهميت دارد اگر عنصريِ شعر باستان، رواج خود را گم كند! هر دوره رواج مخصوص دارد. سكه هاي عهد محمودي هم از رواج خود افتاده اند. اينك ما، مال خودمان را رواج بدهيم. بدون احتياط، آهنگ مجموع را جانشين علم قوافي قرار داده، قطعات قدما را به خودشان رد كنيم. به حسب تفنن و حالات باطنه، اوزان شعر خود را مرتب نگاه بداريم. من اين را تأسيس عروض جديد بر روي قوانين بلاغت و حقيقت ، اسم گذارده ام. اين وظيفه ي ما است كه خواسته ايم مطابق با احتياجات عصري، مردمان وظيفه شناسي باشيم. چرا بايد در اجراي وظيفه ي خود بترسيم؟
امروز نويسنده يا شاعر قبل از آنكه قلم به دست بگيرد ، بايد وضعيّات اقتصادي و اجتماعي را در نظر گرفته باشد . زمان و احتياجات زمان خود را بشناسد و پس از آن قلم به دست گرفت ، بداند با كدام سبك صنعتيِ مناسب با عصر ، موضوعي را كه در نظر دارد انشا كند ، تا بتواند نويسنده ي جديد ناميده شود . والا عنصري و امثال او شدن و عامل و آلت طبقات ظالم بودن ، آسان است . در اين عصر يك طفل چهارده ساله بايد چيزها بداند كه علماء چهارده قرن قبل نمي دانسته اند ، چنان كه مي بينيم .
شاعر و نويسنده ي امروز را در دو مرحله ي متمايز في حدِّ اعتبار بايد ديد . اول اينكه چه مشاهده مي كند . دوم اينكه چطور مشاهده ي خود را بيان مي كند .
وقتي شعر به بيان نياز اجتماعي متعهد مي شود و از اندرون دربارها و صله اندوزي ها خارج مي شود. بيش از آنكه در انتظار تمجيد و تعريف باشد، نيازمند همآهنگي و اشتراك در آرا و آموزش است. اين آموزه هم مي تواند بيان اسطوره هاي ازلي و نياز بشريت سرگردان اعصار باشد و هم مي تواند پيام داروكي تنها باشد كه با باران، سمبل هاي نياز را بر ذهن و زبان ما بارور نمايد. براي رسيدن به آن زبان و درنغلطيدن به دام شعار و حرف هاي روزمره بايد ديدي وسيع و زباني نيرومند داشت و اين اتفاق، بي ممارست و داشتن نهادي آينده نگر، به سرانجام نخواهد رسيد.
نيما مي گويد: در دنياي شعر و شاعري، فراوان رنج وجود دارد، من نمي گويم فراوان گنج ها. هر چيز كه هست هر گلي را بويي است . گلها هستند كه بوي اصطبل و علف مي دهد ، آدم از بوئيدن آنها ياد حيواناتي مي افتد كه تمام روز را مي دَوَند و با چه شيّادي ، تا اينكه ساعتي از شب را در اصطبل و روي علف خود بغلتند .
شعر و شاعري گلي است كه بوي رنج و لذت هاي ديگرگون را مي دهد . اين گل، مال زندگيِ همه كس نيست و نمي تواند باشد و در اختيار كسي نيست كه آن را به زندگانيِ خود بچسبانَد يا نه و خود را بسازد پيش از وقت براي اينكه آنطور باشد كه مي خواسته است تا شاعري عجيب نهاد و استادي زبردست بشمار رود . اگر زندگاني نيرومند باشد و برومند و درخورِ اينكه عقيم نمانَد ، اينطور گل مي دهد و ميوه مي آوَرَد . شعر ، ميوه ي زندگاني است در بهاري با اين وصف كه مالِ زندگانيِ او كه شاعر است . مي بيند موظّف است به چيدن و سپس رنجيدن از آنها و پس از آن دوباره پيوستن و باز از آنها گريختن . مي بينيد كه هيچ راهي براي او پايان نيست . او رونده ي سودا زده اي است در ا ين دنياي سودا زده ، چه بسا راه ها كه پيموده و كوفته و خسته بازگشت كرده ، چه بسا از جايي كه به آن بازگشته، بيزار است .
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند .
شعر هم همين طور است. بايد نطفه گرفت، مثل زن ها آبستن شد، تحمّل كرد مهيّا بود و زائيد. پس از آنكه نوزاد خود را ديديد، به ياد داشته باشيد چه مرارت ها و چه تحمل هايي در كار بود و چه مقدار زمان براي بوجود آمدنِ آن به مصرف رسيد. متوقّع نباشيد كه نوزادِ شعرِ شما فوراً مطلوبِ همه باشد. با مقدمه نويس هاي ناقابل همدست نشويد كه طرح مقدمه اي را بِكِشيد تا مثلِ بوق در گوشِ مردم جا باز كنيد كه: بله شعرِ شما درجه اول است و شما بزرگترين شاعرِ زمانِ خود هستيد.
روزي كه به حسابِ هنر رسيدگي مي شود. حسابِ شعرهايي با اين صنف هم معلوم است. آن روز با آيندگانِ ديگر است كه به روي خاكِ ما راه مي روند و ما از اسم و رسمِ آنها خبري نداريم. اما چشم هاي آنها به آنهايي است كه پيش از آنها رفته اند. حرفِ هميشگيِ خود را به زبان بياورم : (( آنكه غربال به دست دارد از عقبِ كاروان مي آيد. )) آنها با خواندنِ سبك ها ، مرده ها را خواهند شناخت . آني كه خشتي برداشته و آني كه بنياني را تكان داده ، از ريشه گرفته . اين توفيق به كمك توفيق هاي ديگر براي او بوده است، بدون اينكه بخواهد بنماياند كه بوده است.
متأسفانه بسيار كارهاي ما ابتدايي است و در آنچه ابتدا مي شود ناچار بسيار حرف هاي ابتدايي تر ، و بايد ديد هر يك از اين گويندگاني كه سرو صداي خودشان و طرفداران خودشان بيش از سر و صداي شعرشان است ، هنوز چندان راهي نرفته ،‌از سر منزل نشاني مي دهند . غوره نشده هايي هستند كه خود را با قير ، رنگ داده و مويزي مي كنند . به هر كدام برمي خوريد نظريه نويس هايي هستند ، و حال آنكه نيستند . اين كار سن و پختگي در كار مي خواهد . حرف براي خودشان برمي گردد و چون از روي دلي نيست، گوشه ي دلي را هم پيدا نمي كند .
مي گويد: من كه اهل جاهاي وحشي و گالِش نشين هستم و در افشاي عيب و حُسنِ هر چيز به صراحت خو گرفته ام ، به صراحت مي گويم: پيش از آنكه بهار بيايد، آن بهاري كه در انتظارش هستيد، اين است: در ادبيات آينده ي زبانِ فارسي اينگونه شعرها گلهاي پيش رَس شناخته خواهند شد كه با نفس دزده ي زمين و باقيمانده هاي بادهاي سرد و زمستاني، رو در رو بوده اند.
بايد يافت و راه بروز به آن داد و در ميانِ راهها، مناسب ترين راهها را شناخت. بايد خواند و جان كَند و بايد مراحلِ متفاوتِ عمر را به بهاي آن داد. پس از آن بايد قدرتِ ديد داشت و توفيق داشت.وزن ، صداي احساسات و انديشه هاي ماست . مردم با صدا زودتر به ما نزديكي مي گيرند . من خودم با زحمتِ كم و بيش ، و گاهي به آساني به موضوع هاي شعرِ خودم كه ديده ايد ، چه بسا اول نثرِ آن را نوشته ام ، وزن مي دهم . با وجود اين بسياري از قطعاتِ شعرِ من ، آزمايش هايي بوده است . من همه ي قطعاتِ شعريِ خودم را نمي پسندم . مردم حق دارند . شعر افسون است . اما يك افسونِ خيرخواهانه . بايد از حيثِ كلمات ، شكل ، وضعِ تعبير ، جمله بندي و خصوصياتِ زبان و همه چيز ، با مردم به كنار بيائيم . شعر بايد مردم را از خود گريزان نكرده ، اول رو به خود بياورد . بعداً مطالبي را به آنها برساند . ولي آيا در شعر ، زندگي وجود ندارد ؟ زندگي را به خرجِ عادت بايد گذاشت يا عادت را به خرجِ زندگي . همه ي مشكلات ، از اين جا به وجود مي آيد . عاداتِ مردم ، آناً عوض نمي شود . طرزِ تشخيص هاي مردم ، با طرزِ تشخيص هاي ما فاصله گذاري مي كند . اين فاصله را هنرمند ، تا اندازه ي تناقض بايد كوتاه كند .
زندگيِ خالي ازهنر ، بارِ سنگين و زمختي است كه لنگر مي اندازد . كسي كه هنر را تحقير مي كند ، خودش را تحقير كرده است . شعر نشانه ي يك زندگيِ عالي و خيلي بشري است ، ولي در نظر داشته باشيم كه وزن و قافيه ، فقط نماينده ي اين فضيلت نيست . ادبياتِ عالي ، جز محصولِ يك وجدانِ عالي ، محصول چيزي ديگر نمي تواند باشد و باز به موقع خود در نظر داشته باشيم كه يك چنين ادبياتي ، صفا و دقت و تميزيِ وجدان را از ما مي خواهد . به هر اندازه كه انسان، عميق تر و بامواظبت تر رفته باشد، به كُنهِ زندگيِ خود راه برده باشد، بالطبع ادراكاتِ هنريِ او عميق تر و لطيف تر و با مواظبت تر بيان شده اند .
با مرگ پدر، روياهاي شاعر تاريك تر مي شود و دوباره ميل به مبارزه با رضا خان قزاق در او زنده مي شود و هنگامي كه قصد فروش زميني را دارد به برادرش لادبن مي نويسد: به خيال افتاده ام مزرعه اي را كه از پدرم به من رسيده است، بفروشم. زيرا نه من زارع هستم، نه مي توانم دسترنجِ زارع را بخورم. يعني لادبن! قيمت يك ده تير هم از آن در نمي آيد؟
در سال 1307 در بارفروش(بابل) اقامت مي كند و سفرنامه ي يگانه اش را مي نويسد. يادداشت هايي كه حداقل در مازندران نمونه ندارد و سرشار از نكات مختلف و نگاه ظريف و تيزبين اوست. در وصف بابل مي گويد: بارفروش شهر نيست، ديوان شعر است با يك مخرجِ شاعرانه. شاعر در صُوَرِ آن داخل مي شود و از اعماق تيرگي هاي آن بيرون مي آيد. بارها ميل داشتم يك شهر شاعرانه پيدا كنم. اين است مطابق دلخواه من. يك شهرِ تاريكِ شاعرانه. چيزي كه پس از مدتها آن را پيدا كرده ام. شهري كه زواياي آن از خيال، پُر است.
او در اين زواياي پرخيال، اميد را مي جويد و آگاهي را با توجه به امكانات و نياز اجتماغي تبليغ  مي كند. او با دقت در ساده ترين سكنات و حالات مردم، ژئوپلتيك مازندراني را تدوين مي كند.
زندگي سراسر التهاب و رنجِ نيما، از او اميدواري شب ستيز و آرامش طلب مي سازد و دردهاي خود را به اشتراك دردهاي انسانيتِ گمشده ي نسل امروز و فردا پيوند مي زند. او دمي از اعتراض و آگاهي بخشي، باز نمي ماند و براي ايستادن و حركت، آب در خوابگه مورچگان اجتماعي مي ريزد كه بايد برخيزد و مي گويد: نوك خاري هستم كه طبيعت، مرا براي چشم هاي عليل و نابينا تهيه كرده است.
مايه ي اصلي اشعارِ من، رنج است. به عقيده ي من گوينده ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنجِ خود شعر مي گويم. فورم و كلمات و وزن و قافيه، در همه وقت، براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردنِ آنها بوده ام تا با رنجِ من و ديگران بهتر سازگار باشد.
روزگار ناساز، برايش رنجي را رقم مي زند كه او را به سكوت و فرار از هياهوهاي ناماندگار فرا مي خواند و اين سكوت به فريادي مبدل مي شود كه آبشخور ادبيات ايران را به زلالي چشمه سارهاي بيداري، رهنمون مي كند. قلبي با من است كه به من رنج مي دهد .
به برادرش مي نويسد: لادبن! مغز من در تمام سال كار مي كند، بسيار خسته ام. بايد خلاصه بنويسم، روزي نيست كه در شكنجه و عذاب افكار خود نباشم. مي گويم زندگي مي كنم. اين حرف است. من زياده از حد رنج مي كشم . رنج و اندوهِ من زياد است . من روز به روز فرسوده تر مي شوم .
رنج شعر و شعر رنج نيما، شاعرانگي متعهدانه است و سوختن در خود و با خود و لهیب این آتش را می توان در تمام آثارش دید.
شاعر بودن يعني همه كس بودن . به جاي همه ي كسان فكر كردن و رنج آوردن در دل همه كس و همه چيز بودن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن ، زبان كومه هايي كه گاوبان ها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفته اند. زبان درخت ها، درختي كه تنها در دامنه ي كوهي قرار گرفته. زبان تميزها، نا تميزها ، آنهايي كه از هر راه مانده به آنها هوش و كفايتي داده نشده ، همه چيز را دروغ گفته و براي تسلّيِ دلِ خود دروغ را راست مي پندارند و غمخواري به حال بينوايان را دست آويزِ رسيدن به شهواتِ خود ساخته اند . زبان ناكامي و زيركان كه حقيقتِ تلخي را دريافته اند و در تاريكي به مانند مرغي مي خوانند كه ناگهان به واسطه ي صداهايي وحشت انگيز خاموش مي شوند
تا سيه با سپيد گشت قرين            اين بر آن شد دليل و آن بر اين
گشت از اين اجتماعِ اضدادي               هر خرابي دليلِ آبادي
كس نه ره مي برد به گنج، درست        تا نبيند به راه، رنج، نخست.
بي نيازي نگر كه چون آمد                چون در اين كار رهنمون آمد
چو ز من قصّه ي مرا خواني                 به كه هر سرگذشته ام داني
با زمانه، كه نيستش مقدار،                آدمي بر چه آرزوست سوار
آخرين شعري كه از نيما در دست است، در سالي پيش از مرگش سروده شده است و آخرين شعرش، شبانه اي ديگر كه اميد و انتظار را فرياد مي زند. شعري كه به عمد در دو وزن سروده شده است. وزني براي حال و وزني براي آينده، براي كارواني كه اميد آمدنش را انتظار مي كشد. تنها اميدوار شنيدن صدايي از آن قافله ي بيداري و آرامش.
شب همه شب، شكسته خواب به چشمم
گوش بر زنگِ كاروانَستَم
با صداهاي نيم زنده، ز دور
همعنان گشته، همزبان هستم.
×
جاده اما، ز همه كس خالي است
ريخته بر سرِ آوار، آوار
اين منم مانده به زندانِ شبِ تيره كه باز  ...
شب همه شب
گوش بر زنگِ كاروانَستَم.  (تجريش . آبان 1337)
عكس و آينه و طفل، ساعتِ عمر انسان هستند كه هر سه نزديك شدنِ مرگ را خبر مي دهند.
پنج روز پيش از خاموشي با دستان لرزان و تن تبدارش مي نويسد: من زندگيم را با شعرم بيان كرده ام. در حقيقت من اينطور بسر برده ام. احتياجي ندارم كسي بپسندد يا نپسندد، بد بگويد يا خوب بگويد. اما من خواستم ديگران هم بدانند چطور مي توانند بيان كنند و اگر چيزي گفته ام براي اين بوده است و حقي را پشتيباني كرده ام. زيرا زندگي من با زندگي ديگران آميخته بود و من طرفدار حق و حقانيت بودم ...
نيما تن به مرگ داد و در ميان سكوتش، فرياد برآورد و سالياني را در ميان هياهوي شهر و قبرستانش خفت، ولي همان گونه كه خود مي خواست و آرزويش بود، نتوانست حتي در قفس قبرستان شهر بماند. ققنوس البرز به زادگاهش بازگشت و نشانه هايش را براي ما به يادگار گذاشت. نوشته هاي فراوان او، نيازمند خوانشي جدي و دقيق است. ما وظيفه داريم در اين آشنايي، همت كنيم و به قول خودش
من
دست من
كمك ز دست شما مي كند طلب
يك دست، بي صداست.
متاسفانه آنچه امروز پاسداشت مقام فرهنگی هنرمندان بزرگی همچون نیما که نمادی جهانی هستند به شایستگی انجام نمی پذیرد. علیرغم ثبت نام بلند نیما در فهرست میراث معنوی سازمان یونسکو، مسئولین سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آنچنان که سزاست نسبت به حفظ آثار، اسناد و نگهداری خانه نیما در یوش و تهران تلاشی ننموده اند و با توجه به تلاش فراوانی که در این راه انجام شد هنوز روز 21 ابان ماه به عنوان روز ملی شعر نوین ایران در تقویم رسمی کشور ثبت نشده است. امیدواریم در مدیریت اجرایی جدید متولیان فرهنگی نسبت به حفظ هویت فرهنگی و ادبی سرزمینمان تلاش جدی تری را به انجام برسانند.