یاد بعضی نفرات/نیما یوشیج

ياد بعضي نفرات
روشنم ميدارد:
اعتصام يوسف
حسن رشديه
قوتم ميبخشد
ره مي اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان
نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرأتم ميبخشد
روشنم ميدارد

 

چار زندان/احمد شاملو

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير


از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،

سخت دندان گرد ،آغشتست


از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند


كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند


كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند



من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم

من اما راه برمرد ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني

كه در رويايشان

هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد


من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد ر

در اينجا چهار زندان است

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير


از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به زرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،

سخت دندان گرد ،آغشتست


از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند


كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند


كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند



من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم

من اما راه برمرد ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد در زنجير

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني

كه در رويايشان

هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد


من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش

من اما در دل كوهسار روياهاي خود

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني

كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش


مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پستا روزي نيابم ناگهان خاموش

من اما در دل كوهسار روياهاي خود

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني

كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش


مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پست
جرم اینست
جرم اینست


شعر گوزن/مفتون امینی

با پویه اش، ظرافت ناز و نوا در او

با چشمهای مشکی گیرایش

با شاخ های افشانش، پرپیچ

با گردنش کشیده، و گستاخ

من دوست دارم او را

او را، که شوخ و آزاد

اما همیشه، مضطرب و چشم و گوش باز.

برتپه ها، و دامنه پرسه می زند

و، در پسین هر عطش گرم

بر آب سرد دور ترین آبشارها

آغوش می فشارد

آنجا که ای بسا، پس هر سنگ و بوته ای

دستی به ماشه ای است

آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما

مجموعه ی وجود گوزن

ترکیب بس شگرفی است

نیمی از آن حماسه و نیمی از آن غنا

شعر گوزن، شعر درخت اقاقیاست

در حالت گریز و ستیزش با باد

و، در همان زمان

وسواس انتشارش در دل

شعر گوزن

شعر هراس ها، و هوس های کودکی است

در مرز لاله زاری ممنوع .