ادبیات را شاید بتوان از منظری مهم‏ترین دستاورد هنری بشر نام نهاد. چراکه: ۱- از کهن‏ترین شاخه‏های هنر محسوب می‏شود. ۲- بهترین ابزار برای انتقال ژرف‏ترین و پیچیده‏ترین مفاهیم، اندیشه‏ها و احساسات انسانی است. ۳- برای انتشار، به کمترین امکانات ممکن نیاز دارد و به همین واسطه، هنری فراگیر به شمار می‏آید.

اما ادبیات با وجود گستردگی زیرمجموعه‏هایش، دو رکن اصلی را که در عین حال خلاقانه هم هستند، در بر می‏گیرد: «شعر» و «داستان». و دیگر نحله‏های ادبی یا برگرفته از این دو رکن هستند مثل ترانه (منظوم) و قطعه ادبی (منثور)، یا در خدمت این دو رکن، مانند نقدها و پژوهش‏های ادبی. پس پر بیراه نیست اگر مفهوم ادبیات را مجازاً معادل شعر و داستان بدانیم.

حال باید دید که شعر و داستان ـ این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر ـ چه ویژگی‏ها و قابلیت‏هایی دارند که آنها را از هم متمایز می‏کند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا می‏بایست یادآوری کرد که رفتارهای انسانی برگرفته از دو قوّه «عقل» و «احساس» است که در وجود آدمی به ودیعه نهاده شده و هر تصمیم یا عملی که از او سر می‏زند، منشا عقلانی، احساسی یا عقلانی ـ احساسی دارد. و پر واضح است که هیچ یک از این قوا، بر دیگری برتری مطلق ندارد و نمی‏توان ذات انسان را فارغ از این دو تصور کرد. به بیان دیگر، عقل و احساس به بال‏هایی می‏مانند که جان آدمی برای پرواز کردن، نیازمند حضور و عملکرد صحیح هردو است.

بنابراین، هنر ـ به طور عام ـ و ادبیات ـ به طور خاص ـ از دو منظر، ریشه در ترکیب و آمیختگی قوای عقلانی و احساسی بشر دارند. نخست آنکه هنرمند ـ به حکم انسان بودن ـ در لحظه خلق یک اثر هنری، برکنار از تاثیر قوای یاد شده نیست و دیگر اینکه، به هر روی خمیرمایه تولید هر اثر هنری، روح و روان و زندگی انسان‏هاست و هنرمند با الگوبرداری از آن، به آفرینش یک اثر هنری دست می‏زند و همانطور که گفته آمد، این شاخص‏های انسانی همه حاصل و برآیند آمیختگی قوای عقل و احساس است. حال با این مقدمه کوتاه، می‏توان پرسش فوق را پاسخ گفت.

اگر به تعریف سنتی از شعر پایبند باشیم که شعر را، کلامی موزون و مقفّی و مخیّل می‏داند، پس در این تردیدی نیست که شعر به لحاظ ویژگی‏های ساختاری و به دلیل بهره‏گیری از موسیقی و آهنگ، دینامیک‏تر از داستان است، بنابراین از تاثیرگذاری سریع‏تر و برانگیزانندگی بیشتری هم برخوردار. این البته مزیت بسیار بزرگی است و این امکان را فراهم می‏کند که شعر به سادگی در ذهن بنشیند و به خاطر سپرده شود اما همین بهره‏گیری از آهنگ که به واسطه رعایت اوزان عروضی، قافیه و موسیقی طبیعی کلمات حاصل می‏گردد، تا حدی ذهن شاعر را در لحظه سرایش، درگیر می‏کند و بخشی از انرژی فکری او را به خود مشغول می‏دارد و سبب می‏شود که اندیشه و تحلیل شاعر، از ژرفای کمتری برخوردار گردد. اما در مقابل، داستان‏نویس که برای نوشتن و خلق اثر، آزادی فکری و ذهنی بیشتری دارد، از این پتانسیل نسبی برخوردار است که اندیشه جاری و ساری در اثرش را ژرفای بیشتری ببخشد و بسیار دقیق‏تر و موشکافانه‏تر ـ البته از منظر هنر ـ به تحلیل و ارزیابی زندگی و روابط انسانی بپردازد. این ویژگی باعث می‏شود که داستان، تاثیری کندتر اما پایدارتر را بر ذهن و ضمیر مخاطب بر جای بگذارد. از دیگر سو، شعر کلامی مخیّل هم هست، بنابراین شاعران نمی‏توانند از پرداختن به عنصر خیال ـ که یکی از دلپذیرترین عناصر اصلی شعر به حساب می‏آید ـ غفلت ورزند و آن را به نفع واقعیت ـ که عقل و منطق با آن سازگاری بیشتری دارد ـ قربانی کنند. هرچند که داستان هم چندان با عنصر خیال بیگانه نیست و اصلا ژانری در داستان‏نویسی به این نام ـ داستان‏های علمی و تخیلی ـ تعریف شده، اما داستان‏نویسان به مانند شاعران، دل در گرو خیال خود ندارند و بیش از آنکه شیفته و فریفته خیال باشند، دل‏بسته واقعیات مشهودند! و بی‏شک این سخن، تنها بیان یک قاعده کلی است و شاید بتوان در میدان نظر و عمل، تفاوت‏هایی دید و بر این تفاوت‏ها، شاهد مثال‏هایی نیز برشمرد. 

حال با کمی دقت، درخواهیم یافت که ویژگی‏های یادشده برای شعر و داستان به ترتیب با نمود بیرونی قوای احساسی و عقلانی انسان، نزدیکی بیشتری دارد و همین نزدیکی‏ها سبب می‏شود که شعر در قیاس با داستان از کشف و شهودی اشراق‏گونه‏تر برخوردار گردد و در مقابل از منطق و استدلال عقلانی سست‏تر! ـ شاید در این زمینه، آثار شاعری چون سهراب سپهری مثال بسیار خوبی باشد که در آن، ویژگی‏ها و تفاوت‏های یادشده به نحو بارز و چشمگیری قابل مشاهده است ـ هرچند که نه شعر یکسره بر احساس استوار است و نه داستان به تمامی بر عقل و منطق. به دیگر بیان، شعر و داستان هر دو وامدار و برگرفته از قوای حسی و عقلی بشر هستند اما در مورد شعر، کفه ترازو به سمت احساس و در مورد داستان به طرف عقل سنگینی می‏کند. حال به قول مهندسان عمران، درصد اختلاط این دو به چه ترتیب است، این بحثی دیگر می‏خواهد و مجالی دیگر می‏طلبد!

اما همانطور که پیشتر اشاره شد، ساحت وجودی انسان دارای ابعاد حسی و عقلی است که پرورش این دو بعد به صورت متوازن و هماهنگ با هم، رمز دستیابی به سعادت و کمال آدمی‏ست. شعر و داستان هم، دو نحله ادبی‏اند که برای پاسخگویی به نیازها و پرورش ابعاد وجودی انسان و نیز سرشار کردن لحظه‏های حسی ـ عاطفی و عقلی ـ منطقی او پدید آمده‏اند. لحظه‏هایی که در آن، گاه شور بر شعور چیره‏ می‏شود و گاه شعور بر شور غلبه می‏یابد. پس در مقام نظر، نمی‏توان یکی را بر دیگری اصالت داد یا برتر دانست. مهم آن است که شاعران و نویسندگان بتوانند با استفاده از تمام ظرفیت‏ها و پتانسیل‏های نهفته در این مهم‏ترین دستاوردهای هنری بشر، زندگی او را به سوی نیکبختی و سعادت رهنمون گردند.