شعر یا داستان/احمد طبائی
ادبیات را شاید بتوان از منظری مهمترین دستاورد هنری بشر نام نهاد. چراکه: ۱- از کهنترین شاخههای هنر محسوب میشود. ۲- بهترین ابزار برای انتقال ژرفترین و پیچیدهترین مفاهیم، اندیشهها و احساسات انسانی است. ۳- برای انتشار، به کمترین امکانات ممکن نیاز دارد و به همین واسطه، هنری فراگیر به شمار میآید.
اما ادبیات با وجود گستردگی زیرمجموعههایش، دو رکن اصلی را که در عین حال خلاقانه هم هستند، در بر میگیرد: «شعر» و «داستان». و دیگر نحلههای ادبی یا برگرفته از این دو رکن هستند مثل ترانه (منظوم) و قطعه ادبی (منثور)، یا در خدمت این دو رکن، مانند نقدها و پژوهشهای ادبی. پس پر بیراه نیست اگر مفهوم ادبیات را مجازاً معادل شعر و داستان بدانیم.
حال باید دید که شعر و داستان ـ این مهمترین دستاوردهای هنری بشر ـ چه ویژگیها و قابلیتهایی دارند که آنها را از هم متمایز میکند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا میبایست یادآوری کرد که رفتارهای انسانی برگرفته از دو قوّه «عقل» و «احساس» است که در وجود آدمی به ودیعه نهاده شده و هر تصمیم یا عملی که از او سر میزند، منشا عقلانی، احساسی یا عقلانی ـ احساسی دارد. و پر واضح است که هیچ یک از این قوا، بر دیگری برتری مطلق ندارد و نمیتوان ذات انسان را فارغ از این دو تصور کرد. به بیان دیگر، عقل و احساس به بالهایی میمانند که جان آدمی برای پرواز کردن، نیازمند حضور و عملکرد صحیح هردو است.
بنابراین، هنر ـ به طور عام ـ و ادبیات ـ به طور خاص ـ از دو منظر، ریشه در ترکیب و آمیختگی قوای عقلانی و احساسی بشر دارند. نخست آنکه هنرمند ـ به حکم انسان بودن ـ در لحظه خلق یک اثر هنری، برکنار از تاثیر قوای یاد شده نیست و دیگر اینکه، به هر روی خمیرمایه تولید هر اثر هنری، روح و روان و زندگی انسانهاست و هنرمند با الگوبرداری از آن، به آفرینش یک اثر هنری دست میزند و همانطور که گفته آمد، این شاخصهای انسانی همه حاصل و برآیند آمیختگی قوای عقل و احساس است. حال با این مقدمه کوتاه، میتوان پرسش فوق را پاسخ گفت.
اگر به تعریف سنتی از شعر پایبند باشیم که شعر را، کلامی موزون و مقفّی و مخیّل میداند، پس در این تردیدی نیست که شعر به لحاظ ویژگیهای ساختاری و به دلیل بهرهگیری از موسیقی و آهنگ، دینامیکتر از داستان است، بنابراین از تاثیرگذاری سریعتر و برانگیزانندگی بیشتری هم برخوردار. این البته مزیت بسیار بزرگی است و این امکان را فراهم میکند که شعر به سادگی در ذهن بنشیند و به خاطر سپرده شود اما همین بهرهگیری از آهنگ که به واسطه رعایت اوزان عروضی، قافیه و موسیقی طبیعی کلمات حاصل میگردد، تا حدی ذهن شاعر را در لحظه سرایش، درگیر میکند و بخشی از انرژی فکری او را به خود مشغول میدارد و سبب میشود که اندیشه و تحلیل شاعر، از ژرفای کمتری برخوردار گردد. اما در مقابل، داستاننویس که برای نوشتن و خلق اثر، آزادی فکری و ذهنی بیشتری دارد، از این پتانسیل نسبی برخوردار است که اندیشه جاری و ساری در اثرش را ژرفای بیشتری ببخشد و بسیار دقیقتر و موشکافانهتر ـ البته از منظر هنر ـ به تحلیل و ارزیابی زندگی و روابط انسانی بپردازد. این ویژگی باعث میشود که داستان، تاثیری کندتر اما پایدارتر را بر ذهن و ضمیر مخاطب بر جای بگذارد. از دیگر سو، شعر کلامی مخیّل هم هست، بنابراین شاعران نمیتوانند از پرداختن به عنصر خیال ـ که یکی از دلپذیرترین عناصر اصلی شعر به حساب میآید ـ غفلت ورزند و آن را به نفع واقعیت ـ که عقل و منطق با آن سازگاری بیشتری دارد ـ قربانی کنند. هرچند که داستان هم چندان با عنصر خیال بیگانه نیست و اصلا ژانری در داستاننویسی به این نام ـ داستانهای علمی و تخیلی ـ تعریف شده، اما داستاننویسان به مانند شاعران، دل در گرو خیال خود ندارند و بیش از آنکه شیفته و فریفته خیال باشند، دلبسته واقعیات مشهودند! و بیشک این سخن، تنها بیان یک قاعده کلی است و شاید بتوان در میدان نظر و عمل، تفاوتهایی دید و بر این تفاوتها، شاهد مثالهایی نیز برشمرد.
حال با کمی دقت، درخواهیم یافت که ویژگیهای یادشده برای شعر و داستان به ترتیب با نمود بیرونی قوای احساسی و عقلانی انسان، نزدیکی بیشتری دارد و همین نزدیکیها سبب میشود که شعر در قیاس با داستان از کشف و شهودی اشراقگونهتر برخوردار گردد و در مقابل از منطق و استدلال عقلانی سستتر! ـ شاید در این زمینه، آثار شاعری چون سهراب سپهری مثال بسیار خوبی باشد که در آن، ویژگیها و تفاوتهای یادشده به نحو بارز و چشمگیری قابل مشاهده است ـ هرچند که نه شعر یکسره بر احساس استوار است و نه داستان به تمامی بر عقل و منطق. به دیگر بیان، شعر و داستان هر دو وامدار و برگرفته از قوای حسی و عقلی بشر هستند اما در مورد شعر، کفه ترازو به سمت احساس و در مورد داستان به طرف عقل سنگینی میکند. حال به قول مهندسان عمران، درصد اختلاط این دو به چه ترتیب است، این بحثی دیگر میخواهد و مجالی دیگر میطلبد!
اما همانطور که پیشتر اشاره شد، ساحت وجودی انسان دارای ابعاد حسی و عقلی است که پرورش این دو بعد به صورت متوازن و هماهنگ با هم، رمز دستیابی به سعادت و کمال آدمیست. شعر و داستان هم، دو نحله ادبیاند که برای پاسخگویی به نیازها و پرورش ابعاد وجودی انسان و نیز سرشار کردن لحظههای حسی ـ عاطفی و عقلی ـ منطقی او پدید آمدهاند. لحظههایی که در آن، گاه شور بر شعور چیره میشود و گاه شعور بر شور غلبه مییابد. پس در مقام نظر، نمیتوان یکی را بر دیگری اصالت داد یا برتر دانست. مهم آن است که شاعران و نویسندگان بتوانند با استفاده از تمام ظرفیتها و پتانسیلهای نهفته در این مهمترین دستاوردهای هنری بشر، زندگی او را به سوی نیکبختی و سعادت رهنمون گردند.
