ماکه می دانیم/اسماعیل امینی
"ما که می دانیم" و جمله هایی نظیر آن ، سالیانی است که در نوشته ها و مباحث ادبی و گفت و گوهای محافل شعری رایج شده است. این جمله های جادویی جایگزین استدلال و تحقیق و تجربه است.
" ما که می دانیم" گوینده را در موضع حقانیت و دانای کل قرار می دهد و مخاطب معمولی را مرعوب، مسحور و تسلیم می کند. زیرا او تصور می کند که احکام پیوسته به این جملۀ سحرانگیز قطعی، است و همگان از آن خبر دارند و تنها اوست که آن را نمی داند.
در روزگار سیطرۀ فلسفه بر دانش تجربی ، بسیاری از احکام و باورها بدون آزمون تجربی ، فراگیر می شدند؛ مثلا این باور که پارچۀ کتان در نور مهتاب می پوسد، یا این حکم که اجسام سنگین ،سریع تر از اجسام سبک سقوط می کنند، یا مثلا مروارید از قطرۀ باران درست می شود.
اقتدار فلسفۀ پیوسته به اعتقادات ،چنان تقدس داشت که کسی در پی تجربه و آزمون دربارۀ این احکام نبود. و به همان "ماکه می دانیم" و " همان طور که می دانید" دل خوش می داشت .
اینک با این شگفتی رویارو شده ایم که دل دادگان به رهاوردهای فلسفی مدرن، با آن که نادرستی این شیوۀ حکم اندازی بدون استدلال و آزمون را می دانند اما دست کم در هنگام داوری دربارۀ پیشینۀ شعر ایران از همین شیوه استفاده می کنند.
در این نوشته برخی از این احکام فلسفی مومنان به آیین مدرن ! را دربارۀ پیشینۀ شعر ایران بازمی خوانیم.
1- می فرمایند: درشعر پیشینیان ، معشوق واقعی وجود ندارد و تمام شعرهای عاشقانه، از معشوقی خیالی و تکراری حرف می زنند، زیرا در آن روزگار ،زنان در پس پرده ها بوده اند و شاعر ، چون زن و معشوق را نمی دیده ناگزیر از تخیلات خود برای وصف معشوق استفاده می کرده است.
اما امروز که زنان در اجتماع هستند و معشوق در دسترس است، شعر عاشقانه ، ازواقعیت و تجربه های شخصی شاعر سخن می گوید.
عرض می شود: به تذکره ها و کتاب های تاریخ ادبیات نگاه کنید و ببینید که چه تعداد شعر عاشقانه شخصی با بیان مشخصات و حتی نام معشوق سروده شده است.
در دسترس بودن و نبودن معشوق نیز به موضوع حضور در اجتماع ربطی ندارد ، این نکته ای است که به آرزوهای کمال جویانۀ انسان به ویژه انسان عاشق و شاعر مرتبط است که مصداقی برای آن تصوری که از معشوق آرمانی دارد، در عالم واقع نمی یابد این است که در شعرش آن را می آفریند.
به این دو نمونه از شعر امروز دربارۀ همین نکته بنگرید:
پیکر تراش پیرم و با تیشۀ خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام (نادر نادر پور)
نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله ای هست/ ( سهراب سپهری)
2- می فرمایند : شعر گذشته ، متقارن است و دو مصراع در یک بیت ، نشانگر نگاه سنتی به جهان است که ، دوگانه هایی چون خیر و شر، نور و تاریکی ، خدا و شیطان ، در آن وجود دارد. در جهان به هم ریختۀ امروز جایی برای این تقارن و توازن نیست و شعر سپید ، با این به هم ریختگی جهان امروز سازگاری دارد.
عرض می شود : آیا در جهان امروز هیچ دوگانه ای وجود ندارد؟ یعنی روز و شب، خیر وشر، سپید وسیاه و تمام دو گانه های دیگر از میان رفته اند؟ آیا قالب هایی مثل خسروانی که از سه مصراع ساخته می شد یا ترانه هایی که مصراع های فرد داشت یا مسمط ها که از بندهایی با سه، چهار، پنج و شش مصراع ساخته می شود اشاره به نگاه سه گانه و چهار گانه و پنج گانه به جهان دارد؟
اصلا آیا جهان صنعتی و ماشینی امروز منظم تر و متقارن تر است یا جهان طبیعی و روستایی دیروز که گاه حتی میان دو روستای نزدیک به هم اختلاف و تنوع فرهنگی و زبانی فراوان وجود داشت؟
3- می فرمایند: شعر گذشته ، آسمانی بود وشاعران به زمین و نیازهای واقعی انسان توجهی نداشتند. اما شعر امروز به زمین آمده است و دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی او حرف می زند.
عرض می شود: اگر شعر گذشتگان را بخوانید ، در می یابید که به غیر از تعدادی معدود از شعرهای عرفانی تقلیدی، بقیۀ اشعار و از جمله حتی شعرهای عرفانی، دربارۀ انسان واقعی و نیازهای زمینی اوست. مثلا در داستان شیخ صنعان که از مشهورترین حکایت های عرفانی است ، ماجرای عشقی واقعی و تجربی بیان می شود، عشقی که نه در عوالم روحانی و مکاشفه ای ، بلکه در کوچه و خیابان و زیر پنجره شکل می گیرد.
برای آسودگی خاطر اهل زمین ، این چند بیت مشهور دربارۀ انسان و نیازهای واقعی و زمینی او از شعر قدیم نقل می شود :
مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود
نبود دندان لا بل چراغ تابان بود
***
چون نای بی نوایم از این نای بی نوا
شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا
***
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر
***
امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
***
این بیت اخیر مطلع غزلی است از سعدی ، که مشتاقان توصیف تجربی معشوق واقعی و زمینی می توانند به آن مراجعه کنند.
4- می فرمایند: شعر در گذشته به مثابه اسطوره بوده است. یعنی شاعران ، مدعی بوده اند که شعر را در حالت ناخودآگاه می سرایند و از آسمان هدیه می گیرند. اما امروز ، شعر سرودن جای خود را به شعر نوشتن و شعر ساختن ، سپرده است. یعنی شاعر با آگاهی از نظریه های ادبی و قواعد زبانی و زیباشناسانه به معماری آگاهانۀ کلمات می پردازد.
عرض می شود: اگر از میان شعرهای قدیم فقط قالب قصیده را بنگرید ، می بینید که حتی نام آن بر ساختار آگاهانه و قصد شاعر دلالت دارد.چنان که پیکرۀ قصیده نیز چنین است، قصیده با تشبیب و نسیب آغاز می شود، به ابیات گریز وتخلص به نام ولقب ممدوح
می رسد ، وارد مدح می شود و پس از آن به درخواست صله و دعای ممدوح ختم می شود.
در منظومه ها نیز اغلب با ساختار پیش اندیشیده و معماری شده مواجهیم، در منطق الطیر عطار، حدیقۀ سنایی ، مخزن الاسرار نظامی ، بنگرید و ببینید چگونه فصل بندی ها و حکایت های اصلی و فرعی وشاخه های شعر ، نظام منطقی و آگاهانه دارد.
اصلا اصطلاح " شعر ساختن" در روزگار گذشته بسیار رواج داشته است، چنان که در شعرهایی که با استقبال از طرح شعر شاعری دیگر ساخته می شد، به این قصدو تعمد اشاره می کردند. در کنار این شیوۀ مرسوم ، یعنی شعر ساختن البته شعرهایی هم بوده است که ارتجالا و بدون اندیشه و تمهید قبلی سروده می شد، چنان که غالب سروده های مولانا چنین است.
5- می فرمایند: شعر گذشته "بیت مدار" است. یعنی شاعر در هر بیت سخنی مستقل دارد چندان که با جا به جایی ابیات و حتی حذف برخی بیت ها هیچ تغییری در ساختار شعر رخ نمی دهد.
اصلا شعر گذشته ، انسجام عمودی ندارد و تمام همت شاعر متوجه انسجام افقی و ساختن بیت های قوی است و نه یک قطعه شعر منسجم و ساختارمند.
عرض می شود: بخشی از این سخن درست است و آن هنگامی است که دربارۀ گونه ای از غزل های مبتنی بر ابیات مستقل حرف می زنیم.
اما وقتی به گونه های دیگر غزل از جمله غزل های روایی نگاه کنیم، انسجام عمودی شعرها چنان است که هیچ دستکاری در ترتیب ابیات ممکن نیست. در قالب های دیگر ، مانند دوبیتی ، رباعی ، قصیده ، قطعه ، مسمط ، مثنوی ، ترجیع بند و ترکیب بند، اگر نیک بنگریم، غلبه با اشعاری است که انسجام عمودی دارند و در آن ها تمامی شعر ، یا بندهای آن ، واحد شعری محسوب می شوند و ابیات استقلال چندانی ندارند.
اما اصل سخن این است که این دو شیوه، یعنی استقلال سطرهای شعری و یا پیوستگی آن ها، دو امکان برای شعر است و هیچ یک بر آن دیگری برتری و ترجیح ندارد.
چنان که در آثار شاعران امروز نیز با هر دو شیوه مواجه می شویم و می خوانیم ولذت می بریم.
( ادامۀ این سخن را در مجالی دیگر خواهم نوشت.)
