این همه اندوه/حمید رضا حامدی
شبیه آلبومی کهنه و غبار گرفته
برای دیده شدن گرد انتظار گرفته
کبود چون جسدی کُنج سردخانه ی متروک
کِدر ، شبیه به یک شیشه ی بخار گرفته
نشسته ام تک و تنها در انزوای اتاقی
بدون پنجره ، تاریک ، تنگ و تار گرفته
اتاق ِ دِنج و نموری پُر از اجنه ی پنهان
که چار سمتِ مرا مثل یک حصار گرفته
و من به هیأت خفاش ها معلق و خاموش
در این اتاق ِ سیاهی که شکل غار گرفته
چنان عبوس چنان تلخم از درون که شبیهم
به قهوه ی سردی ، طعم زهر مار گرفته
و یا مشابه مرتاضهای هندی ام انگار
که از عذاب ، تنم حال احتضار گرفته
اتاق ، گور من است امشب ای خدا چه بگویم
از این مزار ِ به خود اسم مستعار گرفته؟
میان بی خبری دست و پا زدم من و گفتند
که باز ، پیرهن قاصدک به خار گرفته!
و آذرخش به تاراج شرم ِ گل شده مغرور
و آتش از چمن آلاله ، بی شمار گرفته
و موریانه ی آفت به مغز ساقه رسیده
و بادِ هرزه ، مُخ شاخه را به کار گرفته!
دلم از اینهمه اندوه ، مثل بغض ، شکسته
دلم از این همه اخبار ناگوار گرفته
