چهار پاره/مهسا زهیری
مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست
اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست
اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم
بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست
شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن
شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش
که غرق می شود آرام توی اشک خودش...
کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش
تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت
که وانمود کنی روزنامه می خوانی
که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت
و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی
□
مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم
به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات
به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...
کنار می کشد این عاشق ِ خجالتی ات
یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )
که در حوادث امروز تیتر خواهد شد
یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید
و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو، رد شد
مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود
مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست
مهم نبود به رویت بیاوری یا نه
برای تلخی این چای راه ِ حلی نیست
