با منِ ِ غمگیت نشسته در قفس یاس

هیچ تسلی نمی رسد از امیدی

در شب مرداب من نسیم نشاطی

تن نسپارد به سان قوی سپیدی


آینه ام خفته زیر پرده ای از آه

تا ندهد صورت ملول نشانم

پنجره ام مانده زیر پرده ای از گَرد

تا خبر از وقت صبح و شام ندانم


ثانیه ها گفتگویشان همه هشدار!

یعنی از این سستی و درنگ چه حاصل

تا نکنی جزم، عزم خویش به کاری

می گذرد مهلتت به پوچی و باطل!


عاطل و باطل به من نگو که از آغاز

کاشته هایم ثمر نداد بجز رنج!

دیدم و دریافتم به تجربه باری

رنج، میسر نمی کند همه را گنج


خشت امید از چه روی هم بگذارم

تا بشود مرتفع عمارت پندار

روی نماید چو واقعیت بی رحم،

می گسلد این بنای واهی از آوار


15 تیر 1373