غروب اول دی، ایستگاه راه آهن

اراکِ برفی و سرمای استخوان سوزش

گذشته بود سراسر به تلخی و اندوه

تمامِ عمر مسافر،همه شب و روزش

 

کشید ساکش را سمتِ سالن و آنگاه

میان صندلی بدقواره ای لم داد

نگاه کرد به ساعت،دقایقی دیگر

قطار می آمد،شور در دلش افتاد!

 

صدای نازک زن ،از بلندگو آمد:

قطار تهران –شیراز می رسد اکنون

میان همهمه ی جمعیت  به راه افتاد

خودش به تنهایی، رنجدیده و محزون

 

کنار پله ی واگُن، جوانکی خوشرو

گرفت ساکش را تا که او سوار شود

به خویش گفت :چه تلخ است یک زنِ تنها

مسافرِ هیجاناتِ یک قطار شود!

 

درون کوپه، زنی قدبلند و گندمگون

نشسته بود به همراه دختر و پسرش

سلام کرد و نشست و قطار راه افتاد

دوباره  حسرت عالم دوید در نظرش؟

 

تلاش کرد که در چهره اش نباشد غم

به دیگران چه که او خسته بود و تنها بود؟

نگاه کرد به بیرون و زورکی خندید

چقدرماه از این سمتِ شیشه زیبا بود!

 

صدای گوشی همراه و شورخنده ی زن

و باز بغض غریبی که در گلوش نشست

نهیب زد به خودش:این چه حال ِ مسخره ایست؟

نخواست فکر کند این قدَر ضعیف، شده است!

 

قطار در دل شب، سمتِ زندگی می رفت

و هرکسی به یکی در جهان می اندیشید

فقط زنی همه ی شب درون کوپه ی هفت

به "مرگ"، همسفری مهربان می اندیشید!!