گلوله آخر/استاد مهسا زهیری
***
سرباز پاک باختهای بودم
وقتی به پاک ماندنت ایمان داشت
امید یک بهار مقدس را
بعد از هزار سال زمستان داشت
لبخند در جهان پر از اندوه
با کشف ضد ماده امکان داشت
اما تو پاک رفتهای از دستم
ای کاش زخمهای تو درمان داشت
لمس سراب کوچکی از نزدیک
احساس سالها خفگی از دور
پیچید در سکوت خیابانها
بوی غروب و فاتحه و کافور
با جیپ و ریش پرفسوری رد شد
از هرج و مرج، فرضیهی سانسور
در حجم سایههای رها در شهر
اثبات شد دلیل ِ «شکست نور»
از یاد کوچه رفت قدمهامان
از باغ بالهای کلاغی ماند
پوسید عصر تکنولوژی در ما
تنها فتیلههای چراغی ماند
آسفالت روی لکهی خون آمد
بر تیترهای یخ زده داغی ماند
دنیا چه بود، جز «قفسی در آب»؟
جز شعر روی سنگ چه باقی ماند؟
تو اشکهای ریخته را کشتی
من بغضهای چند برابر را
دنیای تازهای که پس از آشوب
بلعید هر پدیدهی دیگر را
آشفته کرد ابری چشمانت
تقدیر این پرندهی بیپر را
دیگر به زخم هام امیدی نیست
شلیک کن گلولهی آخر را
