آثار ارسالی
آرزو ها/کسری تبریزی
من دلم میخواهد
ساز را بو بکنم
مهر را بفروشم
زخم گرگیدن را
ناز آهو بکنم
و
چرا میگویید
من حماقت کردم
من خودم را در تو
در سکوتی که صدا میکندم
و زمانی که
پر از دیر شدنها
سالهای مدیدیست که پیدا کردم
من دلم میخواهد
رود را گوش کنم
تک
درخت کاج در باغچه را
مثل یک جرعه ی شعر
یک نفس نوش کنم
و گل سرخ امید
به همه
مردم دنیا بدهم
من دلم میخاهد
تو اگر میخوانی
همگی گوش کنند
من اگر سبز شدن را
چیدم
همه لذت ببرند
و طبیعت از ما
ساقه ی مهر به عیدی ببرد
و همه مردم شهر
سیب
را درک کنند
ماه را بو بکنند
من دلم میخواهد
تا تو را میبینم
تو مرا شعر
شوی
من تورا باریدن
و نفسهای دلنگیز بهار
همه را مست کند
کوه ها هم به سراییدن
دریا بروند
و فقط میخواهم
این همه سطر
نپوسد در وقت
تو مرا میخوانی
با تو ام
همسنگر
با تو ام همسایه
به نفس های زمین گوش بده
به خودت گوش بده
صدا را
بردار
با خودت تنها شو
و محبت به سراغ همگان می آید
تو خودت را دریاب
همه در می
یابند
تو اگر تنهایی
همگی تنهاییم
عاقبت این رویا
پر پرواز حقیقت بگشاید
همه
آوای محبت بدهید
همه فریاد کنید
من دلم میخواهد
همه باهم باشیم
همه یک پارچه تا
روییدن
همه کوله بار پر از آغاز
شعر را لمس کنیم
عشق را هدیه کنیم
من دلم
میخواهد
همه باهم باشیم!
فکر هر کس بقدر همت اوست/جمشید پیمان،
17 ـ 05 ـ 2015
گوش درد گرفته بودم، چه گوش دردی، مسلمان نشنود، کافر نبیند.پزشک قطره آنتی بیوتیک داد که روزی چهار بار در گوشم بچکانم. قرص آنتی بیوتیک خیلی قوی هم داد که بایستی برای ده روز و روزی سه دانه بخورم . در میان این همه درد و ناراحتی ، دوست بسیار عزیزی یادداشتی برایم فرستاده بود با با غزلی از حافظ با این مطلع:
دل سرا پرده ی محبت اوست دیده ،آئینه دار طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون گردنم زیر بار منّتِ اوست
و از من توضیحی درباره این دو بیت خواسته بود. بزرگم بود و اطاعت فرمانش بر من واجب. پاسخش را چنین دادم:
السلام ای رفیقِ همراهم
مرهم دردهای جانکاهم
پیشم آری سفینه ی غرلی
غزل بی مثال و بی بدلی
آن هم از رند عافیت سوزی
در دلِ شب، ستاره افروزی
سخن از حافظ آوری پیشم
خواهی از من در آن بیندیشم
حافظِ نکته های پنهانی
ـــ از ثـَری تا به اوج کیهانی ـــ
تن و جانم فدای نامش باد
از همان اوج می کشد فریاد:
" دل سرا پرده ی محبت اوست
دیده آئینه دارِ طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون
گردنم زیر بارِ منّتِ اوست"
******************
می کشانی مرا به این دریا
هیچ بر دل نمی کنی پروا
می رسانی مرا به حیرانی
پرسی آنگه که ؛ چند می دانی؟
تن اگر دل به عشق بسپارد
گوش دردم اگر که بگذارد
شایدت من گره گشا گردم
با دلِ دوست همنوا گردم
خورده ام ضدِّ زندگانی من ( آنتی بیوتیک!!!)
تا رهانم زگوش درد این تن
ـــ گر خلاصی بوِد به این لِم و فن
چیست بهتر برایم از مردن؟ ــ
زین سخن بگذر ای بت رعنا
گویمت چیست مقصد و معنا:
"دل سراپرده ی محبّت اوست"؛
««خانه ی دل سرای خلوتِ دوست»»
" دیده آئینه دار طلعت اوست"؛
««هر چه بیند نشان صنعت اوست»»
در نیارد سرش چرا به دو کون؟
ــ متفرعن که نیست چون فرعون ــ
شارحان گفته اند در این باب
همگی قصّه های تب و تاب:
"حافظِ سرفرازِ گردنکَش
عارفِ پاکبازِ بی غَل و غَش
سر نیارد فرو به هر دو جهان
جز به پیش جلالِ الرحمان "
سخن من بوَد ولی دیگر
باشدم اندرین مقوله نظر:
سر اگر بر نمی کند بالا
چه در اینجا و یا در آن دنیا
گردنش خم چنین برابر دوست
نه فقط چون به زیر منّتِ اوست
بل که از کار خویش شرمنده است
پیش محبوبِ خود سر افکنده ست
باری، حافظ چو نیست در محضر
تا کند آشکار قصد و نظر
هر کسی پرتوی گرفته ز دوست
" فکر هر کس به قدر همّتِ اوست"
دوشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1394 ساعت 11:28 ب.ظ
نظرات 1 + ارسال نظر
سینا مقصود لو دوشنبه 25 خردادماه سال 1394 ساعت 11:28 ق.ظ
وقت آنست که با هم باشیم
توی دشادی و نشاط
نه فقط سوگ و عزا
بلکه ما هم باشیم
