قایق/علی رضا فولادی

قایقی سرنهاده بر ساحل
پای یک صخرهی تماشایی
موجها را به خویش میخواند
موجها میروند و میآیند
گویی اندیشهایست در دلشان
- قایق این را چه خوب میداند -
ناگهان موجی از میانهی راه
جانب صخره خیز میگیرد
سنگ میلغزد
قایق اما به گِل فرورفتهست
موج راه گریز میگیرد
بار دیگر شتابناک از دور
موج سرمیرسد، ولی اینبار
قایق سرنهاده بر ساحل
با شروعی گرم
- گرم بیتابی -
تن به سنگی بزرگ میکوبد
واینچنین گویی
در مصافی که دشمنش خواب است
- خواب مردابی -
طبل جنگی بزرگ میکوبد
لحظهای بعد، قایق نستوه
شور آبیترین رهایی را
در دل خویش برمیانگیزد
پاک از هرچه گِل
بهآرامی
دست در دست موج
تا دریا
میرود
واشک شوق میریزد
قایق از سنگ و گِل جدا شده است
میرود سمت بیکرانهی دور
در تکانهای شادمانهی او
رقص پیچاپیچ
ساحل و صخره مات این رفتار
در تکانهای او چه میبینند
خطی و... نقطهای و... دیگر هیچ ...
پنجشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1394 ساعت 01:03 ق.ظ
نظرات 2 + ارسال نظر
راثی پور دوشنبه 4 خردادماه سال 1394 ساعت 12:20 ق.ظ http://rasipoor.blogsky.com
سلام استاد
نیمائی بسیار زیبائی از شما خواندم
آن هم در این وزن
که کمتر اثر درخشابا توجه به عدم امکان کوتاه و بلند شدن مصراعها از اب در می اید
کوروش اقامجیدی پنجشنبه 7 خردادماه سال 1394 ساعت 09:03 ق.ظ
بسیار زیباست این شعر با تصویری بدیع و به یادماندنی .
