یاران دل آشنای سیولیشه

در این هنگامه که گل یخ، انگشت به دهان،چکاوک را می نگرد، که در گوش ارغوان آواز می خواند، و در این هیاهو، که باد، به خواب آلاله ها پر می گشاید،
شاعر پاک نهاد سرزمینمان، آینه بر هفت سین می گذارد و نگاه در گلدان می کارد، تا خرمیان، جهانی دیگر را به تماشا نشینند، شور و شکر
او که نه می تواند و نه باید، فارغ از دغدغه مردمانش باشد
و غم و شادی انسان با تار و پود کلامش گره خورده است.
او که شعرش، انگاره رستگاری است و نغمه خاموش تاک و سیب و آویشن،
و ما، در این حلقه که بودیم و با هم بودیم
و در این دایره که خواندیم و با هم خواندیم،
می کوشیم، به شعله ای که نیما افروخت، جانی تازه بخشیم
و رویای پر ترنم او را گرم، زمزمه کنیم.
تا در میان اینهمه دمسردی،
مراد، مرغی گردد، که هنوزش شعله بر منقار است.

"هنوز آن شمع می تابد
هنوزش اشک می ریزد.
درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،
به جای پای من بگذار پای خود، ملنگان پا
مپیچان راه را دامن

بخوان ای همسفر با من!"

شکوفه های شعرتان
به دفتر بهار
هماره ماندنی
همیشه یادگار