ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم

وانگه چو باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد

با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ

از دور ، از دهانه ی دهلیز تک ها

چون باد خوش ، غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرارسی

در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی تست

از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات

آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز

برچین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب

بر صبح شانه هات

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه ی لبان تو ، مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی